فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ریپ ون وینکل و افسانه دره خفته

نسخه الکترونیک کتاب ریپ ون وینکل و افسانه دره خفته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ریپ ون وینکل و افسانه دره خفته

کسی که قسمتهای فوقانی رود «هادسن» را دیده باشد، حتما ارتفاعات «کاتسکیل» را به خاطر دارد. رشته‌کوهی جداافتاده از خانواده عظیم «آپالاچی» که در سمت غرب رودخانه به چشم می‌خورد، سر به فلک کشیده و مشرف بر همه دشتهای اطراف. هر تغییر هوایی، و بلکه هر ساعتی از روز، رنگهای اسرارآمیز این رشته‌کوه را دچار تغییری شگرف می‌سازد و برای همه کدبانوهای دور و نزدیک بهترین دماسنج است. وقتی که هوا آرام و آفتابی است این بلندیها به رنگ سرخ و آبی ملبس می‌شوند و حاشیه‌های مشخص خود را بر آسمان صاف شامگاهی رقم می‌زنند؛ اما گاهی که مابقی چشم‌انداز صاف و عاری از ابر است، سپری از بخار خاکستری بر سر خود دارند که در زیر تابش آخرین پرتوهای خورشید تابان، همچون تاجی مرصع، شکوه و عظمتشان را به جهانیان اعلام می‌دارد.
شاید مسافران و رهگذران دود رقیقی را که از خانه‌های روستایی به‌سوی آسمان رهسپار است دیده باشند. سقف ماسه‌ای این کلبه‌ها در میان درختان می‌درخشد، همانگونه که رنگهای آبی ارتفاعات در میان سبزی تر و تازه چشم‌انداز نزدیک خود ذوب می‌شود. روستایی کوچک و قدیمی که به دست گروهی از عمّال استعمارگران در اوایل دوران تسلط آنها و در آغاز حکومت «پیتر استیونسن» مهربان خدا بیامرز بنا نهاده شده. برخی از خانه‌های ساکنان اولیه تا چند سال پیش پابرجا بود - با پنجره‌های مشبّک پیشانی سه گوش که بر بالای آن پرنده‌ای ایستاده، ساخته از آجرهای کوچک زردرنگ که از هلند می‌آوردند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ریپ ون وینکل و افسانه دره خفته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

در سال ۱۷۸۳ پیمان صلحی که رسما به جنگ بین بریتانیای کبیر و ایالات متحده پایان می بخشید امضاء شد، «فیلادلفیا ایونینگ پست»(۱) اولین روزنامه رسمی کشور گردید و «واشینگتن ایروینگ»(۲) در شهر نیویورک پا به عرصه وجود گذاشت.
ایروینگ یازدهمین فرزند خانواده ای بود که علی رغم کثرت اولاد به هیچوجه فقیر به حساب نمی آمد. پدرش که تاجر موفق و اهل اسکاتلند بود اهمیت فراوانی به تعلیم و تربیت فرزندانش قائل می شد. بنابراین طبیعی بود که پدر و مادرش از او انتظار داشته باشند که تا حد امکان به تحصیل ادامه داده و سپس و یا به تجارت خانوادگی وارد شود و یا به تحصیل حقوق بپردازد که هر دو شغل قابل احترام و مورد توجه بودند.
چیزی که انتظار نداشتند استعداد و نبوغ او در نویسندگی بود. ظاهرا «ایروینگ» خودش هم چنین انتظاری نداشت. او مثل هر فرزند وفاداری تلاش می کرد که انتظار خانواده و دوستانش را برآورده کند و به همین جهت در سن ۱۶ سالگی به عنوان شاگرد و کارآموز در یک شرکت حقوقی مشغول به کار شد. با وجود اینکه لازم می دانست به تحصیل و کار بپردازد، ولی قلبا علاقه ای به آن نداشت. از نظر وضع جسمانی به حدی که دلش می خواست قوی نبود و تحصیلاتش نیز ناتمام مانده بود، لذا بالاخره برادرانش او را از انجام وظایفش معاف کرده و به مدت دو سال به اروپا فرستادند. در اثر این کار سلامتیش را بازیافت و در عین حال تحصیلات نیمه کاره اش را هم همزمان با دیدار از اماکن مورد نظر مانند موزه ها و گالری های هنری ادامه داد.
در بازگشت، باز هم مثل یک فرزند و عضو وفادار خانواده، در امتحان وکالت شرکت کرد و قبول شد. حال او یک وکیل بود اما اهمیت زیادی برای آن قائل نبود.
آنچه که برای او اهمیت داشت وقت گذرانی با دوستان جوانش در اطراف شهر، و نوشتن قطعات کوچک و بی اهمیتی از قبیل نقد تئاتر، طرحهایی از جامعه نیویورک در آن زمان، و تصاویر طنزآلود بدبینانه ای از تجاّر و سیاستمداران بود که تا آن زمان به رشته تحریر در آورده بود. بسیاری از این نوشته ها در روزنامه ای بنام «سلماگوندی»(۳) به چاپ رسیده بود. اگر چه این موضوع بیش از یکسال، از ۱۸۰۷ تا ۱۸۰۸ طول نکشید، ولی به دلیل مشهور بودن روزنامه لذت زیادی را نصیب وی کرد.
اما اینکه زندگی نبود. زندگی او آن وقت شروع شد که ایروینگ جوان بالاخره عاشق شد. او می خواست با «ماتیلدا هافمن»(۴) که دختر یکی از قضات برجسته نیویورک بود ازدواج کند و نویسنده قطعات کوچک، اگر مشهور هم باشد، نمی تواند امید سرپرستی خانواده ای را در سر بپروراند و مراقبت شایسته و مناسبی از آن به عمل آورد.
تصمیم مشکلی بود، اما او می دانست اگر بخواهد همسری مثل «ماتیلدا» داشته باشد، باید از جاه طلبی های ادبی خود چشم بپوشد. بنابراین وقتی که پیشنهاد پدر نامزدش را برای پیوستن به شرکت حقوقی وی با اکراه پذیرفت، حال و احوال خوشی نداشت.
و اگر به خاطر بیماری «ماتیلدا» در سال ۱۸۰۹ نبود که پس از سه ماه به مرگ او منجر شد، بعید نبود که اطلاعات بسیار کمی درباره نویسنده ای به نام «واشینگتن ایروینگ» داشته باشیم.
این حادثه چنان تاثیر ویرانگری در روح «ایروینگ» داشت که تا سالهای زیادی به کسی علاقمند نشد، هرگز ازدواج نکرد، و بالاخره در تنهایی بدرود حیات گفت.
معذلک، مرگ «ماتیلدا» به تعهدات وی برای کار با «قاضی هافمن» پایان بخشید، و اگر چه حقوق را به کلی رها نکرد، اما بخش اعظم انرژی خود را متوجه نویسندگی نمود و باز هم با موفقیتهای کوچکی که بدست می آورد، خود را در جامعه امریکا کاملاً غریب و ناشناخته می دید.
اما این کافی نبود و نمی توانست تسلای خاطر رنجدیده او را فراهم آورد. بالاخره پس از جنگ ۱۸۱۲ به اروپا رفت، در آنجا به مسافرتهای طولانی، نگارش و مشاهده پرداخت و به دیدار «سر والتر اسکات»(۵)، نویسنده کتاب «آیوانهو»(۶) شتافت. وی او را به ادامه کار ادبی تشویق کرد. او هم در مقابل، مجموعه ای بنام «کتاب طرحها»(۷) نوشت. «ایروینگ» در این مجموعه داستانها، تصاویر کلامی، توصیف سفرهایش، افرادی که موفق به دیدارشان شد و آداب و رسومی را که دلپذیر می یافت با شیوه ای چنان روشن و زنده به رشته تحریر درآورد که موجب شهرت و ستایش واقعی اش شد، البته در اروپا.
در امریکا داستان از قرار دیگری بود، درست مثل سایر نویسندگان تازه کار آمریکایی. قسمتهایی از «کتاب طرحها» در نیویورک به چاپ رسید اما شهرت چندانی بدست نیاورد.
«ایروینگ» در مجموع دوازده سال در اروپا بود، و چهارسال آن را فقط در اسپانیا گذراند. می نوشت و به مشاهده فرهنگی کهن با دیدی جدید و نه چندان جدّی می پرداخت. در میان کتابهایی که در اسپانیا به چاپ رساند، شرح حال «کریستف کلمب»(۸) بنام «تالاربرِیس بریج»(۹) و «الحمراء»(۱۰) را می توان دید.
در این میان آنچه که علاقه او را جلب می کرد و اخگرهای تخیل و تصورش را شعله ور می ساخت، همان چیزی است که پس از دویست سال او را همچنان در اوج شهرت نگهداشته است:
افسانه های عامیانه، داستانهای عجیب و غریب، از آلمان، اسپانیا، فرانسه و بریتانیای کبیر که با تمام وجودش شنیده و به خاطر سپرد و سالها بعد با سبک زنده و بذله آمیزی بازگو کرد که تازگی خود را بازیافتند.
منتقدین ادبی آثار او را نمونه هایی از طنز درباره زندگی اروپایی و امریکایی می دانند و به پر معنی و پر مغز بودن طرحها و افسانه هایش اشاره دارند، اما این مسائل برای خواننده ای که می خواهد داستان خوبی بخواند اهمیت چندانی ندارد. چیزی که مهم است اینکه «ایروینگ» از کارش لذت می برد. از دفاتر شلوغ حقوقی که قسمت اعظم زندگیش را در درون آنها سپری کرده بود و از فشارهای زندگی خانوادگی رها شده و بالاخره آزاد بود تا کاری را انجام دهد که همیشه آرزویش را داشت و...
...و این در آثار او نمایان است.

از داستان «ریپ ون وینکل»(۱۱) تا داستان غم انگیز و خنده دار «ایچابود کرین» عاطفه و محبت نسبت به کسانی که داستانها را تعریف می کنند و نسبت به خود داستانها مشهود است.
«افسانه درّه خفته» صرفا یک داستان از اشباح نیست، بلکه چیزهایی در آن می بینیم که در کتب تاریخ جایشان خالی است مانند این مسئله که مردم خارج از شهرهای بزرگ و مجالس سیاسی واقعا چگونه زندگی می کردند؟ این داستان درباره روسای جمهور یا پادشاهان، سناتورها و ژنرالها نیست بلکه درباره مردم عادی است که نگران زندگی روزمره خود می باشند. آنها می خندند، همدیگر را می ترسانند، شوخی می کنند و کلک می زنند، دعوا می کنند و به کار خود ادامه می دهند.
این همه هنر برای یک افسانه ساده کم نیست، این جزئیات آنچنان با وقایع داستان تنیده شده که تا پایان داستان متوجه نمی شویم که طرز زندگی مردم را از آن آموخته ایم.
در کنار این امتیازات داستان و ارزشهای آن نیز هست که ارزش و جایگاه خود را دارد.

چارلز اِل. گرانت

ریپ ون وینکل

مقدمه

داستان زیر در میان یادداشتهای مرحوم «دیدریک نیکرباکر»(۱۲)، اهل نیویورک که درباره تاریخ هلندی ایالت و شیوه زندگی بازماندگان ساکنان اولیه آن کنجکاو بود، پیدا شده است. اما تحقیقات تاریخی او بقدری که در میان انسانها قرار داشت، در میان صفحات کتب قرار داده نشده بود، زیرا موضوعات موردعلاقه او در صفحات کتابها بطور رقت آوری کم و کوتاهند، در حالی که شهرنشینان کهن و به خصوص همسران آنها از نظر فرهنگ داستانی غنی و در نتیجه از نظر تاریخ واقعی بسیار ارزنده بودند. بنابراین، هرگاه خانواده هلندی اصیلی می یافت که در خانه روستائی خود با آن سقف کوتاهش زندگی می کردند و درخت چناری بر آن سایه می افکند، آنرا همچون کتاب کهنه پرارزشی تلقی می کرد و از الف تا یاء آنرا به دقت می خواند.
نتیجه همه این پژوهشها، تاریخ ایالت به هنگام حکومت هلندی ها بود که چندسال بعد به چاپ رسید. درباره ویژگی ادبی او نظریات گوناگونی وجود داشته است و حقیقت این است که اصلاً بهتر از آن که باید باشد نیست. مزیت اصلی آن دقت و وضوح وسواس گونه آن است که در واقع قدری در نظر اول مورد سوال و ایراد واقع شد ولی از آن به بعد بطور کامل مورد پذیرش و اقبال قرار گرفت و اینک در همه مجموعه های تاریخی راه پیدا کرده و به عنوان کتابی معتبر و بی چون و چرا پذیرفته شده است.
پیرمرد، مدت کوتاهی پس از چاپ و انتشار کتابش، دار دنیا را وداع گفت و حالا که مرده و ازمیان ما به جهان باقی رفته است، اگر بگوییم که دوران زندگی او می توانست درکارهای مشکل تر و سنگین تر خیلی بهتر مورد استفاده واقع شود، آسیب زیادی به خاطره او واردنمی آورد. اما تنها او می دانست که سرگرمی خود را چگونه باید سوار شود، و اگر چه قدری خاک در چشم همسایگان مولفش پاشیده، و روح بعضی از دوستانش را آزرده کرده، دوستانی که مورد احترام و محبتش بودند، معهذا خطاها و حماقتهای او «بیشتر با تاسف و نه به خشم» به یاد ما می آیند و تردید از آنجا شروع می شود که می فهمیم او هرگز قصد رنجاندن و اهانت کردن نداشته است. اما بهرحال یاد او ممکن است مورد قدردانی منتقدین واقع شود، گروه زیادی هنوز هم عزیزش می دارند، آنانی که عقایدشان ارزش داشتن را دارد به خصوص بعضی از شیرینی پزهایی که تا آن حد پیش رفته اند که تصویر او را روی کیکهای عید سالشان انداخته و به او فرصت فناناپذیر شدن را داده اند، چنانکه گویی عکس او را روی «مدال واترلو»(۱۳) یا روی سکه های کوچک «ملکه آن»(۱۴) قرار داده باشند.

کسی که قسمتهای فوقانی رود «هادسن» را دیده باشد، حتما ارتفاعات «کاتسکیل»(۱۵) را به خاطر دارد. رشته کوهی جداافتاده از خانواده عظیم «آپالاچی»(۱۶) که در سمت غرب رودخانه به چشم می خورد، سر به فلک کشیده و مشرف بر همه دشتهای اطراف. هر تغییر هوایی، و بلکه هر ساعتی از روز، رنگهای اسرارآمیز این رشته کوه را دچار تغییری شگرف می سازد و برای همه کدبانوهای دور و نزدیک بهترین دماسنج است. وقتی که هوا آرام و آفتابی است این بلندیها به رنگ سرخ و آبی ملبس می شوند و حاشیه های مشخص خود را بر آسمان صاف شامگاهی رقم می زنند؛ اما گاهی که مابقی چشم انداز صاف و عاری از ابر است، سپری از بخار خاکستری بر سر خود دارند که در زیر تابش آخرین پرتوهای خورشید تابان، همچون تاجی مرصع، شکوه و عظمتشان را به جهانیان اعلام می دارد.
شاید مسافران و رهگذران دود رقیقی را که از خانه های روستایی به سوی آسمان رهسپار است دیده باشند. سقف ماسه ای این کلبه ها در میان درختان می درخشد، همانگونه که رنگهای آبی ارتفاعات در میان سبزی تر و تازه چشم انداز نزدیک خود ذوب می شود. روستایی کوچک و قدیمی که به دست گروهی از عمّال استعمارگران در اوایل دوران تسلط آنها و در آغاز حکومت «پیتر استیونسن»(۱۷) مهربان خدا بیامرز بنا نهاده شده. برخی از خانه های ساکنان اولیه تا چند سال پیش پابرجا بود - با پنجره های مشبّک پیشانی سه گوش که بر بالای آن پرنده ای ایستاده، ساخته از آجرهای کوچک زردرنگ که از هلند می آوردند.
در همین دهکده و در یکی از همین خانه ها که بطور غم انگیزی از گذشت زمان فرسوده بود، سالها پیش از این، هنگامی که این سرزمین بخشی از بریتانیا بود، مرد خوش خلق و ساده ای بنام «ریپ ون وینکل» زندگی می کرد. او یکی از نواده های خاندان «وَن وینکل» بود که در زمان حکومت باشکوه «پیتر استیونسن» نقش متهورانه ای ایفا کرده و در ماجرای تسخیر قصر «کریستینا»(۱۸) همراهش بودند. اما او تنها اندکی از شجاعت و نظامی گری نیاکانش را به ارث برده بود. او را دیده بودم. مردی بود ساده و خوش قلب، همسایه ای مهربان و شوهری فرمانبردار. این مورد اخیر مرهون پاکی روح او بود که محبوبیتی همگانی را برایش به ارمغان آورده بود؛ زیرا مردانی که تحت سلطه زنان سلطه طلب هستند مستعد مسالمت جویی و تملّق اند. خلق و خوی آنها بدون تردید در کوره آتشین محنتهای خانگی نرم و انعطاف پذیر می شود؛ و یک فقره نصیحت خلوت نشینان به عالمی وعظ و خطا به کسانی می ارزد که بخواهند فضیلت های صبر و شکیب و رنج پیوسته را تعلیم دهند، بنابراین یک همسر تندخو و سلطه جو را از جهاتی می توان موهبتی قابل تحمل تلقی کرد و اگر چنین باشد، «ریپ ون وینکل» سه برابر خوشبخت بود.
مسلم است که او محبوبیت شدیدی در میان زنان روستایی کسب کرده بود. آنها طبق معمول با خوش جنسی نقش خود را در دعواهای خانوادگی ایفا می کردند و به هنگام بحث از این مقولات در صحبتهای شبانه شان هرگز از محکوم کردن همسر «ون وینکل» خودداری نمی کردند. کودکان روستا هم وقتی او را می دیدند از شادی فریاد می زدند. در بازیهایشان شرکت می کرد، برایشان وسیله بازی می ساخت، بادبادک هوا می کرد، قاب بازی یادشان می داد و داستان ارواح و اشباح، جادوگران و سرخپوستان را برایشان تعریف می کرد.
هرگاه برای گردش به اطراف ده می رفت، گروهی از آنها گِردش جمع می شدند، بر دامنش می آویختند، سوار پشت و گردنش می شدند، و بی هیچ ترس و واهمه ای صدها نوع بازی و شوخی می کردند، و هیچیک از سگهای محل بر او پارس نمی کرد.
بزرگترین خطای وجود «ریپ» مخالفت پایان ناپذیر او با هر نوع کار مفید بود. دلیلش نمی توانست سخت کوشی و پشتکار باشد، زیرا می توانست روی سنگ مرطوبی بنشیند، میله ای به بلندی و سنگینی نیزه تاتارها در دست بگیرد و از صبح تا غروب به ماهیگیری مشغول باشد بی آنکه با صدای بلند حرفی بزند حتی اگر یک ماهی هم بر قلابش نوک نزند. می توانست ساعتها با یک تفنگ ساچمه ای از میان جنگلها و باتلاقها بگذرد، از تپه ها بالا و پایین برود، تا تعدادی سنجاب یا کبوتر وحشی شکار کند. حتی در سنگین ترین و سخت ترین کارها هم نمی توانست از کمک به همسایگانش خودداری کند. در کلیه تلاشهای صحرایی جهت کندن پوست ذرت یا ساختن نرده های سنگی پیش قدم بود. زنان دهکده نیز از او برای رساندن پیغامها و انجام کارهای عجیبی که شوهرانشان از انجامش سرباز می زدند، استفاده می کردند. خلاصه اینکه «ریپ» برای انجام کار هر کسی جز کار خودش آماده بود ولی انجام وظایف خانوادگی و برقراری نظم در مزرعه شخصی برایش غیرممکن می نمود.
در واقع اعلام کرده بود که کار در مزرعه برایش فایده ای ندارد؛ در قطعه زمین کوچکی که نامرتب تر از همه مزرعه های اطراف روستایشان بود؛ علی رغم وجود و حضور او همه چیز به خطا می رفت. نرده ها مرتب می شکستند، گاوش یا گم می شد یا کلمهای مزرعه را می خورد، علفهای هرز توی مزرعه او سریعتر از هر جای دیگری رشد می کردند و باران هم دقیقا وقتی می بارید که او قصد داشت کارهای مزرعه را انجام دهد، بطوری که مزرعه شراکتی او به تدریج تحت مدیریت خودش رو به زوال نهاده بود و تنها در تکه کوچکی از آن ذرّت و سیب زمینی وجود داشت که آنهم بدترین شرایط ممکن در محل را دارا بود.
فرزندانش چنان ژنده پوش و وحشی بودند که گویی پدر و مادری نداشتند. پسرش «ریپ»، ولگردی که مانند خود او بار آمده بود، مسلما عادات او را همراه با لباسهای کهنه پدر به ارث می برد. اغلب مانند کره اسبی که دنبال مادرش باشد دیده می شد که شلوار بیرون انداخته شده پدر را بپا کرده و به ناچار با تحمل زحمات زیادی آن را همچون خانمی که دامن لباسش را در هوای بارانی بالا نگه داشته باشد، با یکدست می گرفت. اما «ریپ ون وینکل» یکی از آن فناپذیران خوشبخت با خلق و خوی ابلهانه و راحت بود که زندگی را آسان می گیرند، هر چه که بدست بیاورند می خورند و کمترین فکر و زحمت را به خود راه می دهند، حاضرند از گرسنگی بمیرند ولی کار نکنند. اگر به حال خودش رهایش می کردند، زندگی را با سوت زدن به پایان می برد، آن هم در رضایت کامل؛ اما همسرش مرتب در گوشش می خواند و از بیکارگیش، بی خیالیش و ویرانی مزرعه اش سخن می گفت. زبانش صبح و ظهر و شب و وقت و بی وقت در کار بود و او هر چه که در جواب می گفت، حاصلش جز بارانی از بگومگوهای خانوادگی نبود. «ریپ» فقط یک راه پاسخ داشت و آنهم به دلیل تکرار زیاد تبدیل به عادت شده بود. شانه هایش را بالا می انداخت، سرش را تکان می داد، به بالا نگاه می کرد، اما چیزی نمی گفت. اما این رفتار او موجب فروریختن رگبار سخنان همسرش می شد، بطوری که او ترجیح می داد عقب نشینی کرده و از خانه بیرون برود، تنها جایی که یک شوهر زن ذلیل می تواند پناه ببرد.
تنها طرفدار خانگی «ریپ» سگش «گرگی» بود که به اندازه صاحبش از همسر او می ترسید، زیرا خانم «ون وینکل» آنها را از نظر بی کارگی همدم و مونس یکدیگر می دانست و گرگی را باعث سرگردانیهای شوهرش به حساب می آورد.
این درست است؛ در مجموعِ روحیاتی که در خور و شایسته یک سگ قابل احترام است، او آنچنان حیوان شجاع و بی باکی بود که چشم جنگل مانندش را ندیده بود، اما کدام شجاعت است که بتواند در برابر زبان همیشه گویا و فراگیر یک زن مقاومت کند؟ به محض اینکه «گرگی» وارد خانه می شد، یال و کوپالش فرو می افتاد، دمش بر زمین کشیده و یا میان پاهایش حلقه می شد، دزدانه و با حال و هوای یک محکوم به اعدام حرکت می کرد، با گوشه چشم به خانم «ون وینکل» نگاه می کرد و با کوچکترین حرکت دسته جارو یا ملاقه، زوزه کشان و با شتاب به طرف در می دوید.
زمان برای «ریپ ون وینکل» با دور شدن از سالهای زناشویی بدتر و بدتر می شد؛ اخلاق تند با بالارفتن سن رسیده و شیرین نمی شود امّا یک زبان تند، ابزار برنده ای است که با کار مداوم تیزتر می شود. مدتها او خود را به هنگام بیرون رانده شدن از خانه با رفتن به انجمن دائمی خردمندان و فیلسوفان و سایر بیکاران دهکده تسلّی می داد. این انجمن جلسات خود را روی نیمکتی در مقابل یک مسافرخانه برگزار می کرد که با عکس رنگی اعلیحضرت جرج سوم مشخص شده بود. آنها در سایه درختان می نشستند و روزهای طولانی تابستان را با صحبت کردن در مورد شایعات موجود، تعریف داستانهای بلند خواب آور درباره هیچ می گذراندند.
اما شنیدن بحثهای عمیقی که گاهی پیش می آمد، مثلاً با خواندن روزنامه کهنه ای که رهگذری آنرا دور انداخته بود و تصادفا به دستشان می رسید، به تمام پولهای هر یک از ملاکین روستا می ارزید. با چه وقاری به محتویات آن که توسط «دِریک ون بومل»(۱۹) خوانده می شد، گوش می دادند. او معلم مدرسه و مرد ریزنقش آگاهی بود که هیچ کلمه ای در لغتنامه نبود که معنایش را نداند. و چه خردمندانه درباره رویدادهای ملّی که ماههای پیش اتفاق افتاده بود، اظهار نظر می کردند.
نظرات این هیئت فلسفی توسط «نیکولاس وِدِر»(۲۰) رئیس و ریش سفید دهکده و مالک مسافرخانه، کاملاً کنترل می شد. او همیشه در کنار درِ مسافرخانه می نشست و فقط برای احتراز از خورشید جابه جا می شد. در زیر سایه درخت بزرگی که در مقابل مسافرخانه قرار داشت، می نشست، بطوری که همسایه ها از روی حرکتهای او می توانستند حدس بزنند چه ساعتی از روز است. درست است که او به ندرت لب به سخن می گشود و مرتب چپق می کشید، اما اطرافیانش (هر مرد بزرگی اطرافیانی دارد) بخوبی می دانستند، او چه می گوید و چه می خواهد. هرگاه مطلبی که خوانده می شد یا مورد بحث قرار می گرفت، موجبات عدم رضایت او را فراهم می آورد، ملاحظه می کردند که او چپقش را تندتند و با شور و حرارت می کشد و دود آن را پی درپی و با عصبانیت بیرون می فرستد، اما وقتی راضی بود، دود را به آرامی فرو می برد و با خونسردی بصورت ابری بیرون می فرستاد. گاهی نیز چپق را از دهانش بیرون می آورد، دود آنرا به بیرون می غلطاند و موقرانه سرش را به نشانه رضایت کامل تکان می داد.
«ریپ» مفلوک بالاخره توسط همسر بد خلقش از شرکت در این جمع هم منع شد. هر چند، آن وقتها که هنوز این امتیاز را از دست نداده بود هم ناگهان زنش آرامش انجمن را با داد و بیداد خود به هم می ریخت و همه اعضاء انجمن را بیکاره و پوچ می نامید و حتی شخصیت تابستانی یعنی «نیکولاس وِدِر» هم از نیش زبان او در امان نبود. تو رویش می ایستاد و متهمش می ساخت که شوهرش را به داشتن عادتهای بد و بیکارگی تشویق می کند.
«ریپ» بیچاره بالاخره دچار یاس شد و تنها راه فرارش از کار سخت مزرعه و جیغ و داد همسرش، این بود که تفنگ به دست بگیرد و سر به جنگل بگذارد. در اینجا هم گاهی پای درختی می نشست و محتویات خورجینش را به همراه گرگی که تنها همدرد رنجهایش بود میل می کرد و می گفت: «گرگی بی چاره، زن صاحبت ترا وادار کرده که زندگی سگی داشته باشی. اما مهم نیست، جوان. تا من زنده ام، تو برای حمایت از خود به کسی نیاز نداری.» گرگی هم دمش را تکان می داد، آرزومندانه به چهره صاحبش نگاه می کرد، و اگر بشود گفت که سگها هم می توانند احساس تاسف بکنند، قویا معتقدم که با تمام وجودش پیامهای همدردی و عاطفه را با او مبادله می کرد.
در یکی از گردشهای پاییزی، ریپ بی آنکه خود آگاهانه بخواهد به یکی از قلّه های کوهستان «کاتسکیل» رفت. او به دنبال ورزش مورد علاقه خود یعنی صید سنجاب به آنجا رسید و صدای تفنگش در سکوت و تنهایی آن کوهستان طنین انداز شد. بعد از ظهر او خسته و نفس زنان، خود را روی پشته سرسبزی انداخت که با علفهای کوهستان پوشیده شده و در لبه پرتگاه قرار داشت. از میان درختان سربه فلک کشیده می توانست اطراف دهکده را از ورای بیش از یک کیلومتر درختان جنگلی نظاره کند. رودخانه «هادسن» بزرگ را در دوردستهای زیر پایش می دید که مسیر باشکوه خود را در سکوت طی می کرد و اینجا و آنجا در آغوش درختانش تصویر ابری سرخ یا حرکت تنه درختی به چشم می خورد و بالاخره خود را در میان ارتفاعات آبی رنگ از دست می داد.
در آن طرف، وقتی نگاه کرد، دره تنگ و عمیقی را دید، وحشی، تنها و درب و داغان که ته آن مملو از تکه های تخته سنگِ فوقانی بود و پرتوهای آفتابِ در حال غروب به آن نمی رسید. «ریپ» مدتی در آنجا دراز کشید و محو این چشم انداز شد، شب به تدریج فرا می رسید، سایه تیره و بلند کوه بر دره ها افتاده بود، او می دید که مدتها قبل از این که بتواند به روستا برسد، هوا تاریک می شود، وقتی به وحشت روبرو شدن با خانم «ون وینکل» فکر کرد، آه از نهادش برآمد.
وقتی می خواست از کوه پایین بیاید، صدایی را شنید که از دوردستها صدا می زد: «ریپ ون وینکل! ریپ ون وینکل!» به اطراف نگاه کرد اما جز زاغ تنهایی که بر فراز کوهستان بال می زد، چیزی ندید. فکر کرد شاید تخیلاتش او را گول زده اند و دوباره برگشت تا از کوه پایین برود، ولی باز هم همان صدای زنگدار را شنید که در هوای مملو از سکون و سکوت شبانگاهی طنین افکن شده بود: «ریپ ون وینکل! ریپ ون وینکل!» در همین زمان گرگی به پشت صاحبش پرید، آهسته غرید و سپس کنار صاحبش قایم شد و با وحشت به داخل دره نگاه کرد. حالا «ریپ» احساس می کرد که نگرانی و تشویش به تدریج بر وجودش مستولی می شود. با دلواپسی در همان جهت نگاه کرد و شکل عجیبی به نظرش رسید که آهسته و به زحمت از صخره ها بالا می آمد و در اثر چیزی که بر پشتش حمل می کرد، قدش خمیده شده بود. از دیدن انسانی در این مکان دور افتاده و خالی از سکنه تعجب کرد، اما به تصور این که یکی از همسایه ها به کمکش نیاز دارد، با عجله به طرفش رفت تا یاریش کند.
وقتی نزدیک تر رفت، از غرابت قیافه غریبه، بیشتر تعجب کرد پیرمرد کوتاه قد و چهارشانه ای بود که موهای پرپشت و آشفته و ریش جوگندمی داشت. لباس مدل قدیمی هلندی بر تن کرده بود، نیم تنه ای که بر روی سینه با بندهایی بسته می شد، چند شلوار روی هم پوشیده بود که شلوار رویی بسیار بزرگ بود و در دو طرف با ردیف دگمه ها و روی زانوها با گل و بتّه تزئیناتی داشت. روی شانه اش بشکه نسبتا بزرگی که مملو از مشروب بود حمل می کرد و به «ریپ» اشاره می کرد که برود و کمکش کند. اگر چه «ریپ» اعتماد چندانی به این آشنای جدید نداشت، با شور و شوق همیشگی خود را جمع و جور کرد، و آن دو در حالی که به نوبت استراحت می کردند، از میان یک آبراه باریک که ظاهرا مسیر سیلاب کوهساری بود، به زحمت بطرف بالا می رفتند. در حین بالا رفتن، «ریپ» گاهی صداهای طولانی و مهیبی را می شنید که به غرّش رعد در دوردستها شباهت داشت و به نظر می رسید که از اعماق یک دره یا از شکاف بین صخره های بلندی به گوش می رسید که کوره راه ناهموار آنها را بسویش می برد. یک لحظه مکث می کرد اما به تصور این که صدای یکی از رگبارهای گذرا است که اغلب در نقاط مرتفع کوهستان رخ می دهند، به راه خود ادامه می داد. وقتی از عرض دره عبور می کردند، به حفره ای رسیدند که به آمفی تئاتر کوچکی شبیه بود که در میان پرتگاههای عمودی احاطه شده باشد. درختان بالای سرشاخه های خود را از آن بالا به داخل دره آویخته بودند چنانکه دیدن آسمان آبی و ابرهای درخشان شبانگاهی ناممکن بود. در طول تمام این مدت، «ریپ» و همراهش در سکوت به راه و کار خود ادامه داده بودند زیرا گرچه او بسیار شگفت زده شده بود که چرا باید یک بشکه مشروب به بالای این کوه بلند و ناهموار حمل شود، علاوه بر این، شگفتی غیرقابل درکی نیز در این ناشناسی وجود داشت که موجب احساس آشنایی و جلال و شکوه می شد.
پس از ورود به محوطه آمفی تئاتر مانند، موجبات جدیدی برای شگفتی پدیدار شد. در وسط محوطه نقطه مسطحی بود که گروهی از چهره های عجیب و غریب در آن «نه میخ»(۲۱) بازی می کردند. لباسهایشان عجیب بود و توی ذوق می زد: بعضی ها لباس قرن ۱۴ و ۱۵ را به تن داشتند، بعضی دیگر نیم تنه هایی پوشیده و خنجرهایی بر کمر آویخته بودند، و اکثرشان شلوارهای گشادی مانند شلوار فرد راهنما پوشیده بودند. قیافه های عجیبی هم داشتند: یکی از آنها کلّه ای بزرگ، صورتی پهن و چشمانی ریز داشت؛ چهره دومی به نظر می رسید که با یک دماغ گنده پوشانده شده و روی سرش کلاه مخروطی سفیدی بود که پر خروس قرمز رنگی در بالای آن خودنمایی می کرد. همگی ریش داشتند، اما ریش هر کدام به رنگ خاصی بود. یکی بود که به نظر می رسید فرمانده آنها باشد. پیرمرد قوی هیکلی با چهره ای آفتاب سوخته که لباسش حاشیه دار، کمربندش پهن و خنجرش خمیده، کلاه و پر کلاهش بلندتر از دیگران، جورابهایش ساقه بلند قرمز، کفشهایش پاشنه بلند بود و نقش گل رز بر روی آنها دیده می شد. کل گروه قیافه هایی را به یاد «ریپ» می انداخت که در یک نقاشی قدیمی بر دیوار سالن پذیرایی کشیش «ون شِیک»(۲۲) دیده بود که در زمان مهاجرت از هلند با خود آورده بودند.
چیزی که واقعا «ریپ» را خیلی متعجب می ساخت این بود که این افراد گرچه به ظاهر مشغول تفریح بودند، اما جدی ترین قیافه ها و اسرارآمیزترین سکوت را داشتند و علاوه بر این غم انگیزترین گروهی بودند که تا آن زمان او در حال سرگرمی دیده بود.
چیزی که سکوت صحنه را بشکند وجود نداشت به جز صدای گویهایی که وقتی می غلطیدند، صدایشان همچون رعد در کوهستان طنین می انداخت.
وقتی «ریپ» و همراهش رسیدند، ناگهان بازی متوقف شد و با نگاههایی ثابت همچون نگاه مجسمه های بی جان به او خیره شدند. قیافه هایشان چنان عجیب و خالی از هر گونه ظرافت بود که قلب «ریپ» فرو ریخت و زانوانش از ترس به هم می خوردند. همراهش محتویات بشکه را در تُنگهای بزرگی ریخت و با اشاره از او خواست که از گروهشان پذیرایی کند. از ترس اطاعت کرد و در حالی که می لرزید شروع به پذیرایی نمود؛ آنها هم در سکوت کامل مشروب را لاجرعه سرکشیدند و سپس بازی را از سر گرفتند.
به تدریج ترس «ریپ» فرو ریخت، حتی وقتی کسی نگاهش نمی کرد، به خود جرئت داد که نوشیدنی را بیازماید که مزه مشروب هلندی می داد. او طبیعتا فرد حریصی بود و وسوسه می شد که به نوشیدن ادامه دهد. هر جرعه ای، جرعه دیگری می طلبید و آنقدر به طرف تنگ رفت و برگشت که بالاخره حواسش را از دست داد، چشمانش در کله اش فرو رفت، سرش به تدریج روی سینه اش افتاد، و بخواب عمیقی فرو رفت.
وقتی بیدار شد، خود را روی پشته سرسبزی یافت که از آنجا پیرمرد دره را دیده بود. چشمانش را مالید، صبحی روشن و آفتابی بود. پرندگان در میان بوته ها جست و خیز و جیک وجیک می کردند و عقابی در اوج آسمان چرخ می زد و در برابر نسیم پاک سحرگاهی کوهستان سینه سپر می کرد. «ریپ» فکر می کرد: «مسلما تمام شب را اینجا نخوابیده ام.» رویدادهای قبل از خواب را از نظر می گذراند. مرد شگفت انگیزی که بشکه را حمل می کرد، آن دره عمیق، محوطه خلوت بین صخره ها، گروه عجیب و غریبی که «نه میخ» بازی می کردند و تنگ مشروب. آنگاه با خود گفت: آه، آن تنگ، آن تنگ فساد. چه عذری دارم که برای خانم «ون وینکل» بیاورم.
دنبال تفنگش هم گشت، اما به جای تفنگ ساچمه ای تروتمیز و روغنکاری شده خود تفنگی فتیله ای را در کنار خود دید که لوله اش زنگ زده، ضامنش جدا شده، و قنداقش پوسیده و کرم خورده بود. حالا به این گمان افتاد که بازیگران عجیب کوهستان سرش را کلاه گذاشته و با مدهوش کردن او توسط مشروب، تفنگش را ربوده باشند. گرگی هم ناپدید شده بود، اما شاید دنبال سنجاب یا کبکی رفته باشد. سوت زد و صدایش کرد، اما فایده ای نداشت. صدای انعکاس سوت و فریادش را می شنید، اما سگی دیده نمی شد.
تصمیم گرفت به صحنه ماجرای شب گذشته برود و اگر کسی را از اعضای آن گروه دید، سگ و تفنگش را از او مطالبه کند. وقتی بلند شد که راه برود، متوجه شد که مفصلهایش خواب رفته اند و حرکات عادی خودش را هم نمی تواند انجام دهد. فکر می کرد: «این پستی و بلندی های کوهستان با مزاج من سازگاری ندارند و اگر این جست و خیزها مرا دچار رماتیسم کنند، چه ساعتها و روزهای شیرینی را در کنار خانم «ون وینکل» خواهم داشت!» با زحمت خود را به دره رساند و آبراهی را که شب گذشته همراه با آن پیرمرد غریبه طی کرده بود، پیدا کرد، اما شگفت انگیز این که نهر کوهستانی اینک به سرعت جریان داشت و از صخره ای به صخره دیگر می جست و تمام دره را با سر و صدای خود پر کرده بود. بهرحال تغییر جهت داد تا از کنار نهر که پوشیده از انواع درختان و بوته های جنگلی بود راه خود را به طرف بالا طی کند. گاهی بالا می رفت و گاهی بر ساقه های انگور وحشی گیر می کرد که پیچک مانند بر تنه درختان پیچیده و شبکه ای از مانع بر سر راه او گسترده بودند.
بالاخره به جایی رسید که شب پیش از میان دره به محوطه آمفی تئاتر مانند بین صخره ها وارد شده بود، اما نشانی از این ورودی بر جای نمانده بود. صخره ها دیواره بلند و نفوذناپذیری را تشکیل می دادند که از بالای آن سیلابی غرّان و کف بر دهان بر بستر وسیع و عمیقی که در سایه درختان جنگل قرار داشت فرو می ریخت. بنابراین، «ریپ» در اینجا متوقف شد، باز هم سوت زد و سگش را صدا کرد ولی تنها پاسخی که بگوشش رسید، صدای قارقار زاغهای بیکاره ای بود که در اوج آسمان و برفراز درخت خشکیده ای که از یک دره آفتابی آویزان شده بود، پرواز می کردند و به نظر می رسید که در امنیت بلندای آسمان به سردرگمی های مرد بیچاره نگاه می کردند و خنده تمسخر سر می دادند. چه باید می کرد؟ ظهر نزدیک بود و «ریپ» ناگهان احساس گرسنگی کرد. به خاطر از دست دادن تفنگ و سگش غمگین بود، از روبرو شدن با زنش وحشت داشت، اما مردن از گرسنگی در میان کوهها که چاره کار نبود. سرش را تکان داد، تفنگ زنگ زده را روی دوشش گذاشت، و با قلبی مالامال از اندوه و دلواپسی، به طرف منزل گام برداشت.
هر چه به روستا نزدیکتر می شد، افراد بیشتری را می دید، اما هیچکدام آشنا نبودند، و از این موضوع تعجب می کرد زیرا تصور می کرد همه روستائیان آن منطقه را می شناسد. لباسهایشان هم با همیشه فرق داشت. آنها با تعجب به او نگاه می کردند و هرگاه نگاهشان به او می افتاد، چانه خود را خارش می دادند. تکرار زیاد این حرکت، بی اختیار به «ریپ»فهماند که او هم همین کار را بکند. وقتی این کار را کرد، متوجه شد که ریشش حدود ۳۰ سانتیمتر رشد کرده است.
اینک به حومه ده وارد شده بود. گروهی از بچه های ناشناس به دنبالش می دویدند، مسخره اش می کردند و ریش سفیدش را نشان می دادند. سگها هم برایش پارس می کردند و او با کمال تعجب هیچ یک از آنها را نمی شناخت. به نظر می رسید که روستا تغییر کرده: بزرگتر شده بود و جمعیت بیشتری داشت. خانه هایی ردیف شده بودند که او هیچ کدام را ندیده بود و خانه هایی که او می شناخت ناپدید شده بودند. اسامی عجیبی روی درها نوشته شده بود، قیافه های عجیبی از پنجره ها به بیرون نگاه می کردند، همه چیز عجیب بود.
حالا دیگر مشکوک شده بود که نکند او و همه دنیای پیرامونش دچار دگرگونی و سحر و جادو شده باشند. مسلما این دهکده زادگاه او بود که روز پیش ترکش کرده بود.
کوهستان «کاتسکیل» نشانه اش بود، «هادسن» نقره فام هم که در دوردستها جریان داشت، همه کوهها و دره ها دقیقا سرجای قبلی خود بودند و به همین دلیل «ریپ» دچار سردرگمی تلخی شده بود و فکر می کرد: «آن تنگ لعنتیِ دیشب عقل مرا زایل کرده است.»
با زحمت توانست راه خانه اش را پیدا کند و با ترس توام با سکوت به طرفش برود. هرلحظه انتظار شنیدن فریاد دلخراش خانم «ون وینکل» را می کشید. خانه را دید که پوسیده بود، سقفش فرو ریخته، پنجره ها شکسته، درها از لولاها درآمده. سگ گرسنه ای که شبیه گرگی بود، در آنجا پرسه می زد. «ریپ» آنرا صدا زد، اما سگ غرید، دندانهایش را نشان داد و دور شد. رفتار خوشایندی نبود. «ریپ» آهی کشید و گفت: «سگ خودم هم مرا فراموش کرده است.»

نظرات کاربران درباره کتاب ریپ ون وینکل و افسانه دره خفته