فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خان و دیگران

کتاب خان و دیگران
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب خان و دیگران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خان و دیگران

در کوچه‌های شهر قوچان برف سنگین چند روزه تلمبار شده. فقط در خیابان مرکزی، تنها خیابان پهن و اسفالته شهر، به‌واسطه رفت‌وآمد کامیون‌ها، که بین مشهد و درگز رفت‌وآمد می‌کنند، تل برف دیده نمی‌شود. باد شدیدی صفیرزنان از جنوب می‌وزد، برف پوک را از بام‌ها و پیاده‌روها به خیابان می‌ریزد و به‌پیش می‌راند. خیابان در تابش ماه‌ گویی نهری از شیر است که به‌طرف شمال روان می‌باشد. قندیل‌های بزرگ از ناودان‌های کوچه‌ها سرازیر شده. شاخه‌های خشک و یخ‌زده درخت‌ها بر اثر باد به‌هم می‌خورد و با خش‌خش بی‌طنین و غم‌انگیزی صدا می‌کند. سرما و باد مردم را به‌خانه‌ها رانده. راه‌گذری دیده نمی‌شود. انگار شهر از سکنه خالی است. در خیابان فقط چراغ نفتی چند دکان عرق‌فروشی و بقالی از دور سوسو می‌زند. گاهی زوزه سگی به‌گوش می‌رسد، و یا دیر به‌دیر کامیونی از خیابان می‌گذرد.
امشب علی‌مرادخان ساعت هفت هفت‌ونیم به خانه آمد. بدون آن‌که سری به اندرون بزند راست به مهمان‌خانه حیاط بیرونی رفت. گالش و کفش‌اش را با کمک زلفو، نوکر خود در ایوان کند. زلفو درِ اتاق را، که روی پاشنه چوبی می‌چرخید، باز کرد. پرده قلم‌کار را کنار زد. خان داخل اتاق شد. زلفو پالتوخز ارباب را از تنش بیرون آورد و منتظر فرمان دم در ایستاد.
چون بعدازظهر، وقتی خان از خانه بیرون می‌رفت، دستور داده بود که امشب بساط وافور و عرق‌اش را در اتاق بیرونی بچینند همه چیز از پیش در آن‌جا حاضر بود، ولی او بدون آن‌که توجهی به بساط وافور کند و یا فرمانی به زلفو بدهد ساکت و آرام به‌طرف کرسی رفت و با کلاه و لباس زیر کرسی چپید. دقیقه‌ای بدون آن‌که مژه به‌هم بزند به نقطه‌ای از دیوار روبه‌رو چشم دوخته بود. سپس دستش را از زیر کرسی بیرون کشید. دماغش را بین دو انگشت فشرد. آب بینی دو انگشت‌اش را خیس کرد. انگشت‌ها را مدتی به‌هم مالید و هنگامی‌که آن‌ها را با رویه کرسی پاک می‌کرد به زلفو گفت:
ــ زلفعلی تو برو پی کارت. هر وقت صدا کردم شام بیار.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خان و دیگران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

عبدالحسین نوشین، که با نام های مستعار قائم مقام، محسن سهراب، سهراب، فردوس و عبدالله فردوس هم فعالیت هنری و ادبی داشته، در سال ۱۲۸۰ در مشهد متولد شد، و در ۱۳۵۰ در شوروی درگذشت. در سال هایی که کارگردان نام آور تئاتر بود نمایش نامه های بسیاری را نوشت و ترجمه کرد که از جمله آن ها می توان از کتاب های زیر نام برد: «حبیب و مریم»، «ترس از جریمه»، «خروس سحر»، «پیرمرد خرف و جوان عصبانی»، «اتللو»، «هیاهوی بسیار برای هیچ»، «پرنده آبی»، «در اعماق اجتماع»، «شنل قرمز»، «چراغ گاز»، «ولپون» و «وسپی بزرگوار».
تالیف و ترجمه این نمایش نامه ها از این بابت بود که نوشین اعتقاد داشت: «برخلاف ادبیات منظوم ایران که دارای گذشته ای پُر افتخار، میراثی پُر بها و آینده ای پُر امید است، تئاتر در ایران فاقد سلسله ایجاد، تحول و تکامل است»، از این رو قصد نوشین این بود تا برای پیش برد و معرفی تئاتر به جوانان، که خواهان تحولات فرهنگی و هنری بودند، مجدانه تلاش ورزد. فعالیت نوشین از ۱۳۲۳ تا قبل از دستگیری اش در ۱۳۲۹، به اتهام عضویت در کمیته مرکزی حزب توده ایران، بیان گر حرکت بالنده او در رواج ادبیات نمایشی و اجرای نمایش بر روی صحنه بود. او اعتقاد داشت:
«تکنیک تئاتر اروپا را باید پذیرفت، و رنگ و ویژگی ملی در آن ایجاد کرد تا تئاتر ملی به وجود آید.»
تمایلات رادیکال نوشین که او را به عضویت در حزب توده ایران کشاند، بسیاری از فعالیت های ادبی و هنری اش را تحت الشعاع قرار داد. بزرگ علوی، که سال ها با نوشین محشور بوده، معتقد است: «چه خوب بود از ابتدا در امور سیاسی دخالت نمی کرد و به هنر و هنرپیشگی می پرداخت.» و حبیب یغمایی، که هیچ گاه گرایش های آشکار سیاسی نداشت، با اشاره به دوستی خود با نوشین نوشته است: «داستانی نوشته به نام فاطی که از بسیاری نوول های این دوره لطیف تر و شیرین تر است، به امضای مستعار فردوس. وقتی انسان پیر و از جنبش های بی نتیجه جوانی مایوس شود و فکر و نیروی خود را صرف معنویات کند، وجودی می شود مفید، و نوشین چنین بود.»
در همه داستان های این مجموعه ردّ و گرایش سیاسی و اجتماعی نوشین آشکار است، اما به ویژه داستان نخست با نامِ خان و دیگران در دوره ای نوشته شده که نوشین به عضویت در حزب توده افتخار کرده است. درواقع داستان بلند خان و دیگران حاصل و دستاورد فعالیت حزبی و سیاسی نوشین است، و او وقتی که این داستان را می نوشته خود را عمدتا «خدمت گزار جامعه» می دانسته تا «خدمت گزار هنر»، و تلاش کرده است برحسب توانایی و استعداد نویسندگی خود درک و فهم اش را از زندگی، دید هنری و واقعیت جاری بیان کند. به عبارت دیگر، نوشین داستانش را برپایه واقعیتِ واقعی و زندگیِ واقعیِ مردم جامعه سر و شکل داده، و احتمالاً بر این تصور بوده که میزان مستند بودنِ آدم ها و ماجراها و عقایدی که مطرح می شوند به داستان او قدرت و استحکام بیش تری می بخشند، تا تصویرها و توصیف های ادبی و صناعتی. او به تاسی از نویسندگان پیرو «رئالیسم سوسیالیستی» معتقد بود که در مباحث مربوط به حقیقت عینی، به مثابه محتوی و هدف هنر، و در ابراز نظرهای مربوط به ادبیات متعهد، حقیقت زندگی با حقیقت هنر یکسان است، و حقیقت زندگی فقط موقعی به هنر بدل می شود که ترسیم و تصویری از آحاد جامعه و وقایع و رابطه میان آن ها باشد.
چه در داستانِ خان و دیگران و چه در داستان های دیگر ــ به ویژه میرزا محسن و فاطی ــ پرداختن به مسایل اجتماعی هدف اصلی تر نوشین است، اگرچه او تلاش کرده است تا به ثبت و ضبط احوال غیرمعمول و ناشناخته طبیعت بشری هم بپردازد. نوشین در مقامِ نویسنده ای اجتماعی نویس در این داستان ها خود را «متعهد» می دید که آدم ها را به طبقه ای وصل کند تا نیک و بد آن ها شناخته و محرز گردد؛ زیرا چنین اعتقاد داشت که داستان ــ به عنوان سند اجتماعی ــ بایستی تعارض اجتماعی را نشان بدهد تا بدین وسیله رسالت خود را پیش ببرد. نوشین چنان خود را به این رسالت «متعهد» می دید که در مواردی نگرانِ عدم ارتباط و انجام بین اجزای تشکیل دهنده داستان هایش نبود؛ همان چیزی ــ شاید مهم ترین عنصری ــ که نویسنده می بایست نسبت به آن متعهد باشد.
آن چه در همه داستان های نوشین ــ به جز استکان شکسته ــ به طرز بارزی مشهود است، این است که او شکاف میان رفاه طبقات و گروه های متمکن جامعه و فقر توده مردم را به عنوان موضوع داستان های خود برگزیده، و برداشت آشکار سیاسی و مردم شناختی اش از تعارض های اجتماعی مبتنی بر دیدگاه های حزبی او است. خان و دیگران در دوره ای منتشر شد که هنوز ممیزی و سانسور، که نویسندگان را از مسایل اجتماعی و سیاسی بر حذر می داشت، چندان اِعمال نمی شد، به همین دلیل نوشین تمایل داشت تا بدون توسل به سمبلیسم و کنایه به صراحت نقطه نظرهایش را ــ گاهی تا حد یک بیانیه سیاسی ـ در داستان منعکس کند. در استکان شکسته ــ که ظاهرا جزو آخرین داستان های نوشین است ــ اشتغال خاطر نوشین به مسایل کلی تر و فردیت آدمی است. در این داستان توصیف زندگی محرومان و ناهنجاری های اجتماعی در پس زمینه داستان قرار دارد، و طراحی چهره آدمی و گرایش به ضبط کردنِ احوال غیرمعمول و کم تر شناخته شده و خصوصی طبیعت بشری عمده تر است، و به نظر می رسد که شاید اگر نوشین به تبعید نمی رفت یقینا صاحب چهره ای ماندگار در ادبیات داستانی ایران می شد.
آن چه در همه داستان های نوشین بارز است علاقه اش به استفاده از «زبان عامیانه» و «زبان روزمره» مردم اجتماع است، که حاصل سال ها حشرونشر وی با صادق هدایت بود. این علاقه بعدها نوشین را در شوروی به سمت تحقیق بر روی شاهنامه فردوسی سوق داد که حاصل آن انتشار کتاب کم حجم سخنی چند درباره شاهنامه و پژوهش مفصل تر واژه نامک بود. واژه نامک کتاب ارزشمندی است که هاینریش یونکر، خاورشناس آلمانی، درباره آن خطاب به نوشین نوشته است: «من دست نوشت شما را تا پایان خواندم و می خواهم نظر خود را به صراحت درباره آن بنویسم. به عقیده من تالیف شما اثری خوب و با ارزش است و سزاواری آن را دارد که به انجام رسانده شود. این کار نه تنها برای اهل فن بلکه برای مورخان، زبان شناسان و مولفان تاریخ ادبیات نیز جالب است. این اثر نتیجه کوشش های پژوهیده است و حاوی جزییاتی است که تنها کسی می شناسد که هر روز با دست نویس های قدیم شاهنامه سروکار دارد، و از این رو مشاهدات و ملاحظات باید در دسترس همه ایران شناسان و ادب شناسان ایران کهن قرار گیرد.»

خان و دیگران

بخش اول

در کوچه های شهر قوچان برف سنگین چند روزه تلمبار شده. فقط در خیابان مرکزی، تنها خیابان پهن و اسفالته شهر، به واسطه رفت وآمد کامیون ها، که بین مشهد و درگز رفت وآمد می کنند، تل برف دیده نمی شود. باد شدیدی صفیرزنان از جنوب می وزد، برف پوک را از بام ها و پیاده روها به خیابان می ریزد و به پیش می راند. خیابان در تابش ماه گویی نهری از شیر است که به طرف شمال روان می باشد. قندیل های بزرگ از ناودان های کوچه ها سرازیر شده. شاخه های خشک و یخ زده درخت ها بر اثر باد به هم می خورد و با خش خش بی طنین و غم انگیزی صدا می کند. سرما و باد مردم را به خانه ها رانده. راهْ گذری دیده نمی شود. انگار شهر از سکنه خالی است. در خیابان فقط چراغ نفتی چند دکان عرق فروشی و بقالی از دور سوسو می زند. گاهی زوزه سگی به گوش می رسد، و یا دیر به دیر کامیونی از خیابان می گذرد.
امشب علی مرادخان ساعت هفت هفت ونیم به خانه آمد. بدون آن که سری به اندرون بزند راست به مهمان خانه حیاط بیرونی رفت. گالش و کفش اش را با کمک زلفو، نوکر خود در ایوان کند. زلفو درِ اتاق را، که روی پاشنه چوبی می چرخید، باز کرد. پرده قلم کار را کنار زد. خان داخل اتاق شد. زلفو پالتوخز ارباب را از تنش بیرون آورد و منتظر فرمان دم در ایستاد.
چون بعدازظهر، وقتی خان از خانه بیرون می رفت، دستور داده بود که امشب بساط وافور و عرق اش را در اتاق بیرونی بچینند همه چیز از پیش در آن جا حاضر بود، ولی او بدون آن که توجهی به بساط وافور کند و یا فرمانی به زلفو بدهد ساکت و آرام به طرف کرسی رفت و با کلاه و لباس زیر کرسی چپید. دقیقه ای بدون آن که مژه به هم بزند به نقطه ای از دیوار روبه رو چشم دوخته بود. سپس دستش را از زیر کرسی بیرون کشید. دماغش را بین دو انگشت فشرد. آب بینی دو انگشت اش را خیس کرد. انگشت ها را مدتی به هم مالید و هنگامی که آن ها را با رویه کرسی پاک می کرد به زلفو گفت:
ــ زلفعلی تو برو پی کارت. هر وقت صدا کردم شام بیار.
خان دوباره دستش را زیر کرسی کرد و باز مدتی به دیوار روبه رو خیره شد. در حیاط بیرونی، طرف راست ایوان، تالار بزرگی است که خان از چندین سال پیش، پس از مرگ پدرش ضیغم الملک، آن جا را مهمان خانه اصلی قرار داده. دو سال پس از مرگ پدر وقتی خان بنا به امر حکومت پهلوی کلاه و لباس ایلیاتی اش را به شاپو و کت و شلوار بدل کرد، تصمیم گرفت به تقلید دیگران در وضع زندگی کهن خود نیز دستی ببرد. بنابراین از مشهد بنا و گچ بر خواست و پنجدری بزرگ ایوان را به تالار آینه کاری و گچ بری شده ای مبدل ساخت. چلچراغ با شمع های برقی و پرده ها و مبل مخمل و قالی یکپارچه برای تالار خرید، و هر وقت مهمان اعیانی برایش می رسید در تالار از او پذیرایی می کرد.
اما معمولاً بیش تر دوست داشت با آشنایان خودمانی وهم منقل ها در مهمان خانه قدیمی پدرش روی قالی های رنگ و رو رفته ای که از بچگی چشمش با آن ها اُنس گرفته جرگه بزند، و یا در زمستان کنار کرسی بنشیند.
هم چنین هر وقت به او دلتنگی ای دست می داد یا می خواست درباره مطلبی، مثلاً معامله قطعه ملکی یا فروش گندم و تریاک املاک خود، فکر کند دو سه روز ابدا پا به اندرون نمی گذاشت. در همین مهمان خانه قدیمی و در همان جای مخصوص پدر پای منقل می نشست و فکر می کرد.
اثاثیه مهمان خانه بسیار ساده است. کرسی بزرگی در بالای اتاق قرار دارد. روی کرسی شال خامه دوزی کار مشهد پهن شده. در رف های اتاق چند کوزه قلیان بلور و چند بشقاب چینی عتیق دیده می شود. پایین اتاق چند مبل و نیمکت قدیمی و کهنه قرار دارد. به یک دیوار روی سوزنی ترمه ملیله دوزی شمشیر دسته نقره پدر آویخته است. درست روبه روی درِ ورودی عکس بزرگ رضاشاه در قاب منبت به دیوار دیگر کوبیده شده. چند سالی عکس پدرِ خان هم، البته کوچک تر از عکس شاه، در قاب خاتم در بالای اتاق جای داشت. اما دو سال پیش، شبی از شب ها، سرهنگ فرمانده پادگان قوچان و توابع اتفاقا به این اتاق آمد. همین که چشمش به دو عکس افتاد به خان گفت: «من به جای شما باشم آن عکس را که بالای اتاق جا داده اید به دیوار پایین می کوبم، و یا اصلاً... در هر صورت... به عقیده من بهتر است در اتاقی که به عکس اعلیحضرت مزین شده عکس دیگری نباشد. حالا خودتان بهتر می دانید!» از فردای آن شب عکس ضیغم الملک در اندرون خانه پنهان شد.
علی مرادخان پس از آن که دو سه دقیقه ای مات و بی حرکت نشسته بود از جا برخاست. کلاهش را برداشت، کت و شلوارش را کند و روی کرسی انداخت. پوستینش را از کنار کرسی برداشت و به شانه کشید. آن وقت در پله پایین کرسی روی پوست ببر چهارزانو جلو منقل نشست. تُنگ بلور را که در آن ترنجی بود برداشت و عرق در گیلاس ریخت. گیلاس را به لب برد و مزه مزه کرد. عطر ترنج با عرق آمیخته بود. گیلاس را سر کشید. تکه نان سنگک دو آتشه ای که از پیش بریده و در نعلبکی چیده بودند برداشت. در پیاله برانی فرو کرد و در دهن گذاشت. آن وقت با انبر خاکستر منقل را پس و پیش کرده حُقه وافور را کنار آتش تکیه داد.
چند شبانه روز است که مطلب مهمی تمام هوش و حواس خان را به خود مشغول داشته. مطلبی این قدر دقیق و مهم تا به حال در زندگی او کم تر پیش آمده. برای هیچ معامله ای خان این قدر فکر و صلاح اندیشی نکرده. همیشه غریزه حساس و کم اشتباهش در هر معامله ای رهبر او بوده. به خوبی تشخیص داده است که محصول املاک خود را به کدام خریدار و مخصوصا تریاک را به کدام قاچاق چی بفروشد، یا زمین و قطعه ملکی را از کدام فروشنده و به چه بها بخرد. همیشه به درستی پی برده که از اشخاص تازه به دوران رسیده کدام یک قدرت و نفوذشان رو به فزونی است و با آن ها طرح آشنایی و دوستی ریخته، و یا از اعیان و سرشناسان قدیمی کدام یک آفتاب قدرت شان رو به زردی است و از آن ها روی برگردانده. ولی مطلبی که از دو سه ماه پیش مخصوصا در این چند روزه هوش و حواس خان را پریشان کرده و خواب و خوراک را از او گرفته از آن معامله هایی است که اگر اشتباهی در آن روی دهد زیان فراوان دارد و حتی ممکن است به ورشکستگی مالی و معنوی بکشد.
خان همان طور که با سر اَنبُر خاکستر منقل را پس و پیش می کشد زُل زُل به خلواره های آتش نگاه می کند و در فکر است. چراغ پایه بلند نفتی که طرف راستش گذاشته شده نیمی از صورتش را روشن کرده. از تمام اسباب صورتش فقط ساختمان دماغ زیباست. دماغی کشیده و موزون، پره هایش ظریف، سوراخ هایش یک شکل و یک دست. ولی این بینی خوشگل در زمینه صورت پُف کرده، بین سر طاس پُر لک و پیس، مانند سر لوک گر، چشم های از حدقه بیرون افتاده، دهن بی قواره گشاد و چانه پخی که به لب پایین چسبیده تمام جلوه خود را از دست داده است. لب پایین کلفت و به قدری گوشتالوتر از بالایی است که همیشه نیمه راست آن از لب بالا جدا است و پایین افتاده به طوری که صورت در حالت عادی شکل دهن کجی دارد. سفیده چشم از رگ های سرخ پوشیده شده و در گوشه های چشم سرخی بیش تر و تیره تر می گردد. بین چانه و گلو غبغب مانند کیسه باد کرده ای آویزان است.
خان با نوک چاقو از لوله تریاک حبه ای شکست و به حقه داغ وافور چسباند. گُل آتش را کنار تریاک گذاشت و پُک پُر نفسی زد. تریاک در برابر آتش مانند شیشه ای که با الماس ببرند به صدا درآمد. خان با ولع زیاد دود تریاک را فرو می داد. هنگامی که پُک به وافور می زد لپ هایش به آرواره ها می چسبید و صورت حالت استخوان جمجمه را پیدا می کرد.
مطلب مهمی که دو سه ماه است خان را به فکر انداخته این است:
چهل و هفت سال از عمر خان می گذرد. در هفده سالگی به او زن دادند. این زن دخترعموی پانزده ساله او بود. پس از یک سال و نیم عمو مُرد و بر سر دعوایی که بین دو خانواده برای تقسیم ارث پیش آمد دخترعمو را طلاق دادند. یک سال بعد صیغه ای برایش گرفتند تا زن عقدی مناسبی پیدا کنند. چند سال بعد با دختر کوچک تر یکی از خان های تربت جام زناشویی کرد. پس از سه سال دختر از بدرفتاری شوهر به ستوه آمد و یک بار که پدرش به دیدنش آمده بود، با آن که باردار بود، به خانه پدر رفت. مهر و کابینش را بخشید و دیگر هرگز به خانه شوهر برنگشت. زن سوم عقدی خان پس از چند سال مُرد. از زن اول و دوم سه فرزند: یک پسر و دو دختر داشت. ولی مادرها فرزندها را به خانه خود بردند و او هم اصراری در نگه داری بچه ها نکرد.
اکنون خان دو صیغه دارد: یکی در بجنورد، دیگری در شیروان. ولی ناچار است زن دیگری بگیرد. البته او به خاطر این پیشامدهای ده ساله اخیر به قدری برای نگه داری باقی مانده دارایی و حیثیت و بزرگ منشی خانوادگی گرفتاری های گوناگون داشته و دارد که دیگر هوس زن تازه گرفتن نمی تواند به دلش راه یابد. تنها گردش روزگار این بار را به گردنش می اندازد. هنگامی که خان پیش آمدهای این ده ساله را از خاطر می گذراند می بیند که «روزگار با خانواده او و دیگر خان ها سخت درافتاده. بخت و اقبال از آن ها رو برگردانده».
ده سال پیش وقتی کلنل محمد تقی خان قیام کرد و تا نیمه راه تهران پیش رفت انگلیسی ها بین سران ایلات اسلحه زیادی پخش کردند و آن ها را بر ضد او برانگیختند. اما سه ماه بعد، پس از کشته شدن کلنل و سرکوب قیام کنندگان، قزاق های سردار سپه در سراسر خراسان پخش شدند و اسلحه را از بین ایلات جمع کردند. خان ها هم به دستور انگلیسی ها اسلحه را تحویل دادند.
حالا که خان گذشته را خوب به یاد می آورد پی می برد که «بدبختی از همان زمان مثل بهمن به سر همه سرازیر شد، چیزی نگذشت که سردار سپه به تخت سلطنت نشست. باز، به اشاره قونسول انگلیس در مشهد، خان ها به پابوس شاه به تهران رفتند و شاه پرستی و فرمان برداری خود را اعلام نمودند. اما کار به این جا تمام نشد. فرمانده لشکر در مشهد و فرماندهان پادگان های شهرستان ها رقیب سرسخت خان ها شدند. باج و خراجی را که تا به حال خان ها از رعیت می گرفتند، حالا دیگر فرماندهان ارتش می گیرند. حتی دیگر خان ها جرئت ندارند «تفنگ پولی» هم از رعایا بگیرند.
از این گذشته خود شاه دهات و املاک خان ها و اعیان و اشراف را در سراسر ایران به زور غصب می کند. خنده آور است. همین چند ماه پیش بود که برای باغ بزرگ امیر بجنورد، که هر اصله درخت کاجش صد تومان قیمت دارد، با بنای بزرگ باغ که کاخ ییلاقی امیر بود و تالار آینه کاریش فقط چهار هزار و پانصد تومان بها معین کردند و به زور برای شاه خریدند. بار آخری که امیر از تالار آینه بیرون می آمد به قدری حرصش گرفته بود که یکی از آینه های قدی تالار را با سرعصا شکست. در عوض ششصد تومان از قیمت باغ کم کردند.»
خان به یاد می آورد وقتی دو ماه پیش برای دیدن امیر رفته بود صحبت از خرید باغ، که نیم میلیون ارزش دارد، به میان آمد. علی مراد به خویش خود گفت «تا به حال می گفتند که خان ها رعیت را غارت می کنند. حالا دیگه شکرخدا غارت گر عوض شده. دزدگردنه گیری بالای دست همه را گرفته. مثل دوالپا به جون همه افتاده و هر دو دسته را می چاپه. همه این ها هم تقصیر انگلیسی ها است که دوستان بی وفا و خیانتکاری هستند.»
امیر به او جواب داد «از انگلیسی ها گذشته بیش تر تقصیر با خودمونه. من از اون اول کار، از این قزاق بی سرو پای توی طویله بزرگ شده خوشم نمی آمد. آخه شاه باید نسب و نژادی داشته باشه. یادت هست؟ چند سال پیش که به خراسان آمده بود، ما را برای دست بوسی به مشهد خواستند. اون وقت هنوز پیازش این طور کونه نکرده بود. هر چند وقت یک دفعه به دیدن روسای ایلات می آمد. شاه توی باغ ایالتی از ما دیدن کرد. بعدش ما را برای خوردن شربت و شیرینی به عمارت دعوت کردند؛ شاه به جلو و ما هم به دنبالش. همون جا، زیر درخت های باغ ایالتی، با آرنج به پهلوی پدر خدابیامرزت زدم و با اشاره بهش فهموندم: اجازه بده موزرم را بکشم و همین جا کارش را بسازم. پدرت رنگش پرید و خودش را باخت. اون وقت از گوشه چشم نگاه پُر غضبی به من انداخت و لبش را همچین گاز گرفت که تا چند روز کبود بود.»
خان، هنگامی که گفت وگوی خود را با امیر از خاطر می گذراند، قلبش به تپش افتاده بود. دسته وافور را در دست می فشرد. شقیقه هایش داغ شده بود و گوشش زنگ می زد. در این حال ناگاه چشمش به عکس بزرگی که به دیوار طرف راستش آویخته بود، افتاد. به اندازه یک چشم به هم زدن، گویی برق چشم صاحب عکس را دید، هول زده از جا پرید، و درحالی که سراسیمه دست را حایل سرو صورت می کرد، نیم خیز شد. انگار شمشیر تیزی به مغزش فرود می آید. ولی همان آن به خود آمد. از هراس بی جا و رفتار دیوانه وار خود به خنده افتاد. آرام به جای خود نشست. حُقه وافور را کنار آتش جای داد. عرق دست و پیشانی را پاک کرد و رشته بریده افکار خود را دوباره به هم گره زد.
به عقیده خان «البته آن چه که باید پیش آید پیش می آید. اگر آن روز امیر نصیبش نشد که از پشت، دشمن را بزند لابد اجلش نرسیده بود. حکم، حکمِ خداست. بی فرمان او یک برگ از درخت نمی افتد. کار از کار گذشته. اگر آن روز، به گفته امیر، پیاز شاه هنوز درست کونه نکرده بود امروز دیگر همه جا ریشه دوانده. خطر روز به روز نزدیک تر می شود. دیروز باغ و عمارت امیر را به زور گرفتند، فردا این چند پارچه ملک خود او را خواهند گرفت. کار زمانه زیرورو شده. در این روز و روزگار دیگر کاری از شمشیر ساخته نیست. شمشیر دیگران تیزتر است. باید آن چه را که دیروز به زور شمشیر به دست آورده ای امروز به زور عقل و تدبیر نگه داری کنی. زبردستان دیروز، امروز زیردست شده اند. تف بر این انگلیسی ها که به خدمت گزاران قدیمی خود بی وفایی و خیانت کردند! قزاق بی اصل و نژادی را به نوکری گرفتند و بر همه سرور کردند. چاره ای نیست. حالا که ارباب بی وفایی و خیانت کرده برای دفع شر و خطر باید با نوکران نوکرش پیوند کرد.»
برای این پیوند دو کس در نظر است: یکی سرهنگ فرمانده پادگان و سرپرست املاک سلطنتی، دیگری رییس شهربانی. هر دو صاحب نفوذند و پیوند با هر کدام سود و زیانی دارد. این جاست که اگر در حساب اشتباه کنی کارت ساخته است.
اولی از آن قزاق های قدیمی تازه به دوران رسیده است. آدمی است که از آب، کره می گیرد. با وجود آن که تازه ناخن بند کرده بار خودش را خوب بسته. تازه چهارسال است که به این سرزمین آمده و به جز پول نقد، دو پارچه ملک ششدانگ دارد. نظر علی مرادخان درباره او این است که: «اگر اجداد من از دویست سیصد سال پیش تا به حال به این تندی و تیزی غارت می کردند، من حالا مالک سراسر ایران و هند بودم.»
هنگامی که خان سود و زیان پیوند با این شخص را سبک سنگین می کند می بیند بستگی با او و داماد او شدن دو حسن دارد: یکی آن که آدم با نفوذی است. علاوه بر فرماندهی پادگان، سرپرست املاک شاهی در خراسان است. اوست که باغ و عمارت امیر بجنورد را به قباله املاک شاهی درآورد. دیگر آن که دختر هیجده ساله خوشگلی دارد. دختر در مهمانی های رسمی که با پدرش می آید، در لباس های فاخر دوخت تهران جلوه گری می کند و یکی از دختران دلبری است که چشم بسیاری از جوان ها به دنبالش است.
اما زیان کار در این است که: غریزه کم اشتباه خان چنین پیش بینی می کند که اگرچه سرهنگ در این مدت کوتاه بارِ خود را خوب بسته، اما آن را به منزل نخواهد رساند. چون به قدری طماع است و در جمع مال حریص که حسادت و کینه همه را برانگیخته. فرماندار اگرچه به ظاهر به او کرنش می کند، اما می خواهد سایه او را با تیر بزند. منتظر روزی است که بتواند بر سر کار خلافی، مثلاً فروش تریاک قاچاق، با سند و مدرک پته او را روی آب بیندازد. نه، خوب که فکر می کنی، می بینی پیش بینی درستی است. دیر یا زود تق کارش بلند می شود. به این جهت پشت سنگر سرهنگ پنهان شدن در سایه ابر جای گرفتن است.
رییس شهربانی برعکس، در این بیابان خشک و سوزان زندگی که در پیش دارد، بیابانی که در خم هر راهش راهزنی در کمینت نشسته، مانند شتر پیر آهسته اما مدام و با اطمینان پیش می رود. فرمانروایی و نفوذ سرهنگ را ندارد. در عوض قوچانی و از کردهای بومی است. در زمان سروری خان ها هیچ کس او را نمی شناخت. اما در مدت این ده ساله، معلوم نشد این گم نام خاص و عام از کجا سر درآورد و به چنین منصب و مقامی رسید. حتی خان یکی از کسان انگشت شماری است که به خوبی می داند هر وقت پیشکار قونسول انگلیس به قوچان می آید شب را پنهانی در خانه رییس پلیس می گذراند.
به این جهت غریزه کم اشتباه خان پیش بینی می کند که گرچه بستگی با او سرشکستگی است، اما هرچه باشد کرد اهل محل است و ریگ ته جوی. سرهنگ ها می آیند و می روند، اما او از جای خود تکان نخواهد خورد. شوخی نیست، پیشکار قونسول گاه به گاه شبی را در خانه او می گذراند و با او نجوا دارد.
رییس شهربانی دارایی سرهنگ را ندارد. هرچه هم که دارد به نام زنش ثبت کرده. خودش همیشه پیش خویش و بیگانه می گوید: «من زنِ زنم هستم. اگه او منو از خونه بیرون کنه گشنگی خواهم خورد.» آن وقت سرش را بیخ گوش شنونده می گذارد و آرام می گوید: «ای بر پدر این دولت لعنت که قدر خدمت گزاران صدیقش را نمی دونه و شکم شون را سیر نمی کنه!» باز صدایش را بلند می کند: «اما دولت سرش را بخوره! خدا که هست! خدا بهم زنی داده که جواهره، جواهر خالص. خودش دست تنها همه کارها را از پیش می بره. می کاره، درو می کنه، درآمد ملک را جمع آوری می کنه. با همه این ها من پیرمرد را هم تر و خشک می کنه. خدا اونو از من نگیره! حاکم هر کی باشه برای ما فرق نمی کنه، می خواد فرشته باشه می خواد ابلیس.»
اما دخترهای رییس شهربانی هر دو شوهر کرده اند. فقط خواهر بیوه سی و دوساله ای دارد که در خانه برادر می گذراند و برادر قیم اوست.
خان برای آن که مزه دهن پدرزن و برادرزن آینده خود را بفهمد سه روز پیش مباشرش را پیش هر دوی آن ها فرستاد.
مباشر از نوکرهای قدیمی پدر و خود خان است که چهل سال در خانه آن ها خدمت کرده. از نوکری ساده به پیشکاری املاک رسیده. با وجود آن که ماهی چهارصد پانصد تومان از راه حقوق، دله دزدی از عایدی املاک خان و رباخواری درآمد دارد، همیشه لباس های کهنه و پاره ارباب را می پوشد. دور یخه و کلاهش از چرک کبره بسته. لبه کلاهش مانند لب و لوچه شتر تشنه پایین افتاده و کج و کوله شده. با وجود آن که شصت سال دارد تند و چابک با قدم های ریز راه می رود. بیست سال پیش در کوچه کیسه ای پیدا کرد که در آن دوازده تومان اسکناس و هفت قران و خرده ای پول سفید بود. از آن روز تا به حال همیشه و در همه جا سر به زیر راه می رود تا شاید کیسه دیگری بیابد. بدین جهت گردن و پشتش خمیده شده.
مباشر در خانه سرهنگ با او ملاقات کرد. پیرمرد در انجام کارهای خود همیشه بسیار با تدبیر و احتیاط است. سخن را پیش از آن که از دهان بیرون کند هفت بار سر زبان می آورد و می سنجد. بنابراین البته مقصود خود را رک و راست و بی مقدمه نگفت، بلکه اول مدتی سرهنگ را به خرید باغی که صاحبش می خواهد از ناچاری بفروشد تشویق کرد. سپس اظهار خشنودی نمود که سرهنگ در قوچان صاحب علاقه شده و دارد کم کم بومی می شود. اما برای آن که دیگر کاملاً در دل اهل محل جای بگیرد بسیار مناسب است که با یکی از خانواده های اصیل و سرشناس پیوند کند، یعنی یا خود همسری از اهل محل بگیرد، یا برای دختر خود همسری انتخاب نماید. برای این پیوند چه کسی از علی مرادخان بهتر؟
سرهنگ که از زرنگی پشه را در هوا نعل می کند فورا دریافت که این گفتار خواستگاری رسمی از طرف ارباب است نه میل و عقیده مباشر. بنابراین وقتی خواستگار سرش را بلند کرد و به صورت سرهنگ، که از تیرگی به بنفش می زد، نگاه انداخت تا ببیند گفتارش در او چه اثری داشته، سرهنگ درحالی که زُل زُل به چشم های گود افتاده او نگاه می کرد گفت: «جواب پیغام آقای علی مرادخان را خودم شخصا به ایشان می دهم.»
شب همان روز سرهنگ به خانه علی مرادخان آمد. همین که به مهمان خانه وارد شد، پیش از آن که بنشیند و جواب احوال پرسی و تعارف صاحب خانه را بدهد، درحالی که چشم به چشم او انداخته بود گفت:
ــ پیغام شما رسید. خیلی خوش حال و سرافرازم. باعث افتخار من خواهد بود. اما می دونین؟ در این دور و زمونه بعضی افتخارها هست که برای به دست آوردنش تقلا و دست و پایی لازم نیست. بلکه خودش بی خبر، مثل مهمون ناخوانده، به سر وقتت می آد. افتخار خویشی با شما هم یکی از آن هاست.
سرهنگ برعکس مباشر خان عقیده داشت که آدم باید حرف خود را، هرچه باشد، بی مقدمه چینی و رودربایستی بگوید، و هر قدر هم ناگهانی تر و دریده تر بگویی اثرش بیش تر است. مثلاً به یکی از ملک داران شهر که برای انجام کاری پیشش می رفت، هنوز از در نرسیده، می گفت: «آقا ما مدتی است مزه سیب باغ های شما را نچشیده ایم.» شب دو بار سیب در انبار خانه اش خالی می شد. به دیگری که شب در قمار مبلغ هنگفتی برده بود تلفن می کرد: «آقا دست مریزاد! شتیلی ما برسه!» شب یک چک هزار تومانی برایش می رسید. سرهنگ برای توجیه روش خود همیشه به همه توضیح می داد که: «آقایون، من سربازم. سرباز در همه جای دنیا صاف و ساده است. آن چه را که باید بگه بی مقدمه و حاشیه می گه. من نصف عمرم را سرباز ساده بودم. در این مدت همیشه افسری جلو من وایساده و بی رودروایسی فریاد کشیده: «به راست راست!» من و یک فوجی برگشته ایم به طرف راست. نصف دیگرش را هم من جلو فوج وایساده ام و بی رودروایسی فریاد کشیده ام: به چپ چپ! فوج برگشته به طرف چپ. بله آقایون، حرف سرباز هرچی باشه مثل فرمان به راست راست و به چپ چپه. مقدمه و حساب لازم نداره. ما این طور عادت کرده ایم. سرباز دل و زبونش یکیه.»
به همین جهت، هنگامی که خان، رنگ پریده و دست و پا گم کرده، می خواست جوابی به حرف های توهین آمیز او بدهد، سرهنگ مهلتش نداد. با اشاره دست جلو او را گرفت و به حرف خود ادامه داد:
ــ اجازه بدید. حرف منو نبرید. آن چیزی را که شما می خواهید در مدت ده روز به من بگین، من در ده کلمه به شما می گم. می بُرم و می دوزم و می ذارم کنار. می دونین؟ می گن کورشه اون دکون داری که مشتری خودش رو نشناسه. پس گفت وگوی زیادی چه لازم؟ بیایید شرافتمندانه با هم معامله کنیم. من، با آن که جمال و کمال دخترم حسود کور کنه و با صد چشم نمی شه یک ایراد از جمالش گرفت، می دونم که شما بیش تر خریدار قدرت پدر هستید تا خواهان همسری با دختر. بیایید تو چشم من نگاه کنین و جون من راستش را بگین. آیا درست همین طور نیست که من می گم؟ اگه این طوره پس لُب و پوست کنده بگید ببینم قدرت خودم و جمال دخترم را چند می خواهید بخرید؟
علی مرادخان این جا دیگر خودش را باخت. انگار نوبه اش گرفته باشد، سردش شد و به لرزه افتاد. زانوهایش سست شد و روی مبلی که نزدیکش بود نشست. سرهنگ پیروزمندانه دنباله حرف خود را گرفت:
ــ سکوت کردین؟ چیزی نمی گین؟ می خواهید من پیشنهاد خودم را می گم. اگه دیدین جای چونه و تخفیفی باقی مونده اون وقت چونه بزنین. شما می دونین که موضوع دختر من قصه یک انگور و صد زنبوره. خواستگار پولدار و چاق براش زیاده. منتها من شما را، از آن جا که آدم پُر تجربه و استخوان داری هستید، به دیگران ترجیح می دم. من دو تا پیشنهاد دارم: یا ملک حاجی آبادتون را به هفتاد هزار تومن به من منتقل کنین، یا صد هزار تومن نقد، از اون پول های بی خون دل که زیر سر دارین، بابت مهر و کابین و شیربها... خوب من باید برم خونه فرماندار. کار فوری با من داره و منو خواسته. سر راه گفتم سری به شما بزنم. تا سه روز دیگه منتظر جواب هستم. خواهش می کنم حرف های منو جدی بدونین و ابدا خیال نکنین که سرسوزنی شوخی در آن ها بوده. ما سربازها این طور عادت کرده ایم. وقتی باید بگیم به راست راست! صاف و پوست کنده می گیم به راست راست! به چپ چپ برای ما معنی دیگه ای داره. سرباز دل و زبونش یکیه. خداحافظ! نه، نه، نه! خواهش می کنم از جا بلند نشید. بنشینید و فکر کنید. من خودم راه را بلدم...
مهمیزهای سرهنگ جرنگی به هم خورد و سر انگشتانش به کنار پیشانی چسبید. تا خان آمد از جای خود حرکت کند و تا دم در بیاید او داشت از پله های ایوان پایین می رفت. زلفو به دنبالش بود. در حیاط چیزی بلند بلند به زلفو می گفت و می خندید. مدتی جنگ جنگ مهمیز و تق تق پاشنه هایش، که روی آجر یخ زده حیاط کوبیده می شد، به گوش خان می رسید...
هنوز امشب هم که خان کنار منقل نشسته، بست ششم را به حُقّه وافور می چسباند و حرف های سه روز پیش سرهنگ را به یاد می آورد، انگار که نوبه اش گرفته باشد، سردش می شود و بدنش می لرزد. پس از فکرهای زیاد که در این سه روز کرده دیگر برای علی مرادخان مسلم است که پشت سپر سرهنگ پنهان شدن از ترس صاعقه به تنور داغ پناه بردن است. تازه معلوم نیست که پشت این سپر تا کی جان و مالت می تواند در امان باشد. نه، هرچه فکر می کنی بیش تر مسلم می شود که سرهنگ چنان تیز می تازد که امروز و فردا سرش به سنگ خواهد خورد.
رییس شهربانی برعکس مثل خلواره این منقل است که زیر خاکستر پنهان شده. نیمی از قدرت خود را بیش تر نشان نمی دهد. شوخی نیست. پیشکار قونسول هر وقت به قوچان می آید شب را در خانه او می گذراند. از طرف دیگر شرایط معامله اش سبک است. بیست هزار تومان بیش تر نمی خواهد.
دیگر جای فکر باقی نمانده. سود و زیان کار به خوبی سبک سنگین شده. باید تصمیم گرفت.
در این لحظه علی مرادخان سرش را بلند کرده دود غلیظ تریاک را به هوا می داد. ناگاه چشمش به عکس افتاد. مدتی به آن نگاه می کرد. کم کم چاک دهنش درید. لب کلفت پایینش سنگینی کرده پایین افتاد. لبخند پُر از لذتی در چشم هایش نقش بست. درحالی که سر ببر را، که زیرش پهن بود، نوازش می داد خیره خیره به عکس شاه نگاه می کرد و می گفت:
ــ این طور چپ چپ به من نگاه نکن. تیغت هرقدر تیز باشد برای من بُرا نیست. من اگر نتوانم با شمشیر جان و مال خودم را از غارت تو نگه داری کنم با تدبیر حفظ می کنم. آسوده باش. من هنوز روی گرده ببر سوارم...

نظرات کاربران درباره کتاب خان و دیگران