فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سقف خانه‌ی رادن

نسخه الکترونیک کتاب سقف خانه‌ی رادن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سقف خانه‌ی رادن

رادن آدمی بود که بعد از شام، گیلاس شراب در دست، به دوستان مردش پنهانی می‎گفت: «دیگر هیچ زنی زیر سقف من نخواهد خوابید!»
این را با غرور می‎گفت و تا حدی لاف‎زنانه، در‎حالی‎که لب‎هایش را ورمی‎چید: «حتی خدمتکارم هم برای خواب به خانه‎ی خودش می‎رود.»
ولی این موضوع کمی مضحک بود، زیرا خدمتکارْ زن مهربانِ حدوداً شصت‎ساله‎ای بود. از این‎ها گذشته، رادن زن داشت و از بابت او در دل احساس غرور می‎کرد، مثل یک دارایی خوب، و همچنان نامه‎های بامزه‎ای به‎هم می‎نوشتند و گهگاه که نیم‎ساعتی یکدیگر را می‎دیدند رادن با او رفتاری بانزاکت و شوخ‎طبعانه‎ داشت. رادن رابطه‎ای عشقی‎ هم داشت که پیش می‎رفت. خب، اگر رابطه‎ی عشقی نبود، پس چه بود؟ بگذریم!
«نه، تصمیم جدی گرفته‎ام که دیگر هیچ زنی زیر سقف من نخوابدـ نه حتی یک گربه‎ی ماده!»
آدم به سقف نگاه می‎کرد و از خودش می‎پرسید مگر این سقف چه کار اشتباهی کرده است. علاوه بر این، سقف خانه‎ی او نبود. او فقط آن‎جا را اجاره کرده بود. باری، وقتی مردی می‎گوید «سقف من» منظورش چیست؟ سقف من!

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سقف خانه‌ی رادن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مختصری درباره ی نویسنده

دیوید هربرت لارنس(۲) در ایست وود(۳)، واقع در ایالت ناتینگهام شایر(۴) انگلستان، در سال ۱۸۸۵ به دنیا آمد. او چهارمین فرزند از پنج فرزند یک کارگر معدن و زنی از طبقه ی متوسط بود. به دبیرستان ناتینگهام و کالج دانشگاهی ناتینگهام شایر رفت. اولین رمانش، طاووس سفید(۵)، در ۱۹۱۱، فقط چند هفته پس از مرگ مادرش که لارنس به طرز نامتعارفی به او نزدیک بود، چاپ شد. در این زمان سرانجام به رابطه اش با جِسی چِیمبرز(۶) (همان میریام(۷) رمان پسران و عاشقان(۸)) پایان داد و با لوئی بارُوز(۹) نامزد کرد. در ۱۹۱۱ به خاطر بیماری اش، که در نهایت تشخیص داده شد سِل است، شغل معلمی مدرسه را رها کرد.
در ۱۹۱۲ لارنس با فریدا ویکلی(۱۰)، که همسر آلمانی استاد زبان های جدید او در دانشگاه بود، به آلمان گریخت. آن ها در بازگشت به انگلستان در ۱۹۱۴ ازدواج کردند. لارنس حالا دیگر، افتان و خیزان، با نوشتن امرار معاش می کرد. بزرگ ترین رمان هایش، رنگین کمان(۱۱)و زنان عاشق(۱۲)، در ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶ کامل شدند. اولی توقیف شد و لارنس نتوانست ناشری برای دومی پیدا کند.
پس از جنگ جهانی اول، لارنس «زیارت وحشیانه »اش را در جست وجوی شیوه ای از زندگی آغاز کرد که از آنی که تمدن صنعتی غرب عرضه می کرد رضایت بخش تر باشد. این سفر او را با خود به سیسیل، سیلان، استرالیا و دست ِآخر نیومکزیکو برد. لارنس و همسرش سال ۱۹۲۵ به اروپا بازگشتند. آخرین رمان او، معشوق خانم چَتِرلی(۱۳)، در ۱۹۲۸ ممنوع شد و نقاشی هایش را در ۱۹۲۹ مصادره کردند. وی در سال ۱۹۳۰ در وانس (ناحیه ای در جنوب شرقی فرانسه) در سن چهل وچهارسالگی درگذشت.
لارنس بیشترِ عمر کوتاهش را صرف زیستن کرد. با این همه، حجم حیرت انگیزی از آثار گوناگون پدید آورد ـ رمان، داستان، شعر، نمایش نامه، مقاله، سفرنامه، ترجمه، و نامه... پس از مرگش فریدا نوشت: «او آن چه را دیده بود و حس کرده و شناخته بود در نوشته هایش به هم نوعانش داد، شکوه زیستن، امید زندگی بیشتر و بیشتر... هدیه ای قهرمانانه و بی حدّوحصر.»

سقف خانه ی رادِن(۱۴)

رادن آدمی بود که بعد از شام، گیلاس شراب در دست، به دوستان مردش پنهانی می‎گفت: «دیگر هیچ زنی زیر سقف من نخواهد خوابید!»
این را با غرور می‎گفت و تا حدی لاف‎زنانه، در‎حالی‎که لب‎هایش را ورمی‎چید: «حتی خدمتکارم هم برای خواب به خانه‎ی خودش می‎رود.»
ولی این موضوع کمی مضحک بود، زیرا خدمتکارْ زن مهربانِ حدوداً شصت‎ساله‎ای بود. از این‎ها گذشته، رادن زن داشت و از بابت او در دل احساس غرور می‎کرد، مثل یک دارایی خوب، و همچنان نامه‎های بامزه‎ای به‎هم می‎نوشتند و گهگاه که نیم‎ساعتی یکدیگر را می‎دیدند رادن با او رفتاری بانزاکت و شوخ‎طبعانه‎ داشت. رادن رابطه‎ای عشقی‎ هم داشت که پیش می‎رفت. خب، اگر رابطه‎ی عشقی نبود، پس چه بود؟ بگذریم!
«نه، تصمیم جدی گرفته‎ام که دیگر هیچ زنی زیر سقف من نخوابدـ نه حتی یک گربه‎ی ماده!»
آدم به سقف نگاه می‎کرد و از خودش می‎پرسید مگر این سقف چه کار اشتباهی کرده است. علاوه بر این، سقف خانه‎ی او نبود. او فقط آن‎جا را اجاره کرده بود. باری، وقتی مردی می‎گوید «سقف من» منظورش چیست؟ سقف من! تنها سقفی که من خودم به داشتنش آگاه‎ام قسمت بالای سرم است. با وجود این، خیلی بعید است منظورش این بوده باشد که هیچ زنی نباید زیر قوس ظریف جمجمه‎اش بخوابد. البته معلوم هم نیست. از پنجره موهای زیبای سری را می‎بینید و می‎گویید: «عجب! چه دختر قشنگی!» و عاقبت، وقتی آدم بیرون می‎آید می‎بیند که طرف شلوار پوشیده است.(۱۵)
به‎هرحال، نکته این است که رادن موکداًـ نه، موکداً نه، خیلی موجز و مختصر می‎گفت: «دیگر هیچ زنی زیر سقف من نخواهد خوابید.» موضوع مربوط به آینده بود. شکی نیست که داده بود سقف‎ها را سفیدکاری کرده و خاطره‎ها را از روی‎شان محو کرده بودند. یا به بیان دقیق‎تر، دوباره رنگ شده بودند، چون‎که سقف چوبی زیبایی بود. باری، اگر سقف‎ها چشم دارند، همچنان‎که دیوارها گوش دارند، پس رادن به سقف خانه‎اش چشم‎اندازی تازه داده بود، با لایه‎ای تازه از رنگ، و خاطره‎ی هر زنی که زیر آن خوابیده بود برای همیشه پاک شده بودـ چراکه به‎هرحال، در شرایط آبرومندانه ما زیر سقف‎ها می‎خوابیم، نه زیر بام‎ها(۱۶).
«زیر سقف هیچ زنی هم نمی‎خوابی؟»
این سوال باعث شد نطقش کور شود. آمادگی‎اش را نداشت همان‎طور که به غاز نرش سُس زده بود به غاز ماده‎اش هم سُس بزند(۱۷). حتی می‎توانستم فکری را که از ذهنش می‎گذشت ببینم؛ این‎که بعضی از خوشایندترین تعطیلاتش بستگی داشت به جذابیت زنی که میزبانش بود. حتی بعضی از بهترین هتل‎ها را زن‎ها اداره می‎کردند.
«آه! خُب! آن فرق می‎کند، می‎دانید که. وقتی کسی خانه‎اش را ترک می‎کند انگار که خودش را به پیشامدها می‎سپارد. اما، تا جایی که ممکن است، به این قانون پای‎بندم که زیر سقفی که علناً و آشکارا و به‎طور زننده‎ای سقف خانه‎ی یک زن است، نخوابم!»
با لرزه‎ای در صدایم گفتم: «دقیقاً! من هم همین‎طور!»
حالا کمتر از همیشه رابطه‎ی عشقی مرموزش را می‎فهمیدم. هیچ‎وقت دیده نشده بود که از این رابطه‎ی عشقی حرفی بزند: حتی به همسرش هم راجع‎به آن چیزی نمی‎نوشت. این بانو(۱۸)ـ چراکه یک بانو بودـ فقط پنج دقیقه پای پیاده دورتر از رادن زندگی می‎کرد. شوهر داشت، اما شوهرش در کادر سیاسی یا چیزی شبیه آن بود و به همین خاطر در فاصله‎ای به‎قدر کافی دورْ سرش گرم بود. بله، به‎قدر کافی دور. در مقام شوهر، دیپلمات کاملی بود. یک ترازوی قدرت. اگر به مرد اجازه می‎دادند میدان وسیع جهان را به تصرف درآورد، ممکن بود زن، دیگر قدرت متقابل، بر جایگاهش در خانه تمرکز کند و آن را استحکام بخشد.
ژانت(۱۹) همچنین زن جذاب و حتی زیبایی بود. دو بچه‎ی جذاب داشت، پادراز و لق‎لقو، بچه‎هایی که مثل گل‎های میخکِ صورتی نیم‎شکفته بودند. ولی واقعاً جذاب بودند. ژانت زنی بود با رازی به‎خصوص. هرگز حرف نمی‎زد. هرگز چیزی درباره‎ی خودش نمی‎گفت. شاید رنج می‎کشید؛ شاید به‎شدت شاد و خوشبخت بود و از آن دلیلی برای سکوتش تراشیده بود. شاید آن‎قدر که باید عاقل بود که حتی راجع‎به خوشبختی‎اش به‎طرزی زیبا ساکت باشد. مطمئناً هرگز به رنج‎هایش و حتی به گرفتاری‎هایش اشاره نمی‎کرد: و مطمئناً مشتی پُر از گرفتاری‎ها داشت، زیرا اَلِک دِراموند(۲۰) گاهی که تا خرخره قرض بالا می‎آورد به خانه می‎گریخت. دخل پول‎های خودش و زنش را می‎آورد و بعد با پرشی مرگبار، دخل پول‎های دیگران را هم می‎آورد. آن‎وقت باید کاری می‎کردند؛ و ژانتِ خوش‎قلب باید کلاهش را به سر می‎گذاشت و به سفر می‎رفت. اما هرگز درباره‎ی آن چیزی نمی‎گفت. دستِ‎کم، فقط اشاره‎ای می‎کرد که الک آن‎قدر که برای پرداخت هزینه‎ها لازم است پول درنمی‎آورد. ولی از این‎ها گذشته ـ با چشمان بسته که این‎ور و آن‎ور نمی‎رویم‎ـ الک دراموند، هر کاری هم که می‎کرد، مهارتش را از بقیه پنهان نمی‎کرد.
رادن و او رفتاری کاملاً دوستانه با هم داشتند، آن‎هم چه‎جور! هرگز با هم صحبت نمی‎کردند. دراموند حرف نمی‎زد، فقط می‎رفت بیرون و به میل خودش وقت می‎گذراند؛ و هرچند رادن تا نیمه‎های شب گپ می‎زد، او هرگز «حرف» نمی‎زد. رادن، حتی با نزدیک‎ترین دوست مذکرش هم که بود، هیچ‎وقت اسمی از ژانت نمی‎برد، مگر به‎عنوان زنی بسیار نازنین که همسایه‎اش هم بود: اذعان می‎کرد که بچه‎های او را می‎ستاید. آن‎ها اغلب به دیدنش می‎آمدند.
و در مورد رادن آدم حس می‎کرد دارد چیزی را پنهان می‎کند؛ و این موضوع تا حدی آزارنده بود. هر روز به دیدن ژانت می‎رفت و البته ما می‎دیدیم‎اش که می‎رود: یا می‎رفت یا می‎آمد. مگر می‎شد آدم نبیند؟ اما همیشه صبح می‎رفت، حدود ساعت یازده و برای ناهار نمی‎ماند: یا این‎که بعدازظهر می‎رفت و برای شام به خانه برمی‎گشت. ظاهراً هیچ‎گاه شب‎ها آن‎جا نبود. ژانت بیچاره، مثل بیوه‎ها زندگی می‎کرد.
بسیار خُب، اگر رادن می‎خواست این‎قدر وقیحانه نشان بدهد رابطه‎شان صرفاً افلاطونی است، مطلقاً افلاطونی است، پس چرا رفتارش طبیعی نبود؟ چرا صاف و ساده نمی‎گفت: «من خیلی از ژانت دراموند خوشم می‎آید، او دوست بسیار عزیز من است»؟ چرا به‎محض شنیدن اسم او یک‎جورهایی به خودش می‎پیچید و نطقش بسته می‎شد: یا این‎که انگار دزدکی می‎گفت: «بله، او زن جذابی است. زیاد می‎بینم‎اش، اما بیشتر به‎خاطر بچه‎ها. خودم را وقف بچه‎هایش کرده‎ام!» بعد با‎ حالتی عجیب به آدم نگاه می‎کرد، انگار که دارد چیزی را مخفی می‎کند؛ و از این‎ها گذشته، چه چیزی برای مخفی کردن وجود داشت؟ اگر او دوست آن زن بود، چه اشکالی داشت؟ می‎توانست دوستی جذابی باشد؛ و اگر عاشقش بود، خُب، خدای من، باید افتخار می‎کرد و فقط بارقه‎ای نشان می‎داد، بارقه‎ی مردی صادق.
اما نه، هیچ بارقه‎ی افتخار یا لذتی در دو طرف این رابطه وجود نداشت. به‎جایش، آن خویشتن‎داری نسبتاً نمایشی بود. این واقعیتی است که ژانت هم به همان میزان خویشتن‎دار بود. اگر می‎توانست، از ذکر نام او خودداری می‎کرد. ولی آدم می‎دانست، کاملاً اطمینان داشت که او هم چیزی را حس می‎کند. آدم گمان می‎کرد شاید عشق او به رادن بیش از عشقی است که در تمام عمرش به الک داشته است؛ و آدم حس می‎کرد که مُهر سکوتی روی همه‎ی ماجرا زده شده است. ژانت گذاشته بود بر او مُهر سکوت بزنند. چه کسانی؟ هر دو مرد؟ یا فقط رادن؟ یا دراموند؟ به‎خاطر شوهرش بود؟ غیرممکن است! به‎خاطر بچه‎ها؟ ولی چرا! بچه‎هایش شیفته‎ی رادن بودند.
بچه‎ها حالا دیگر عادت کرده بودند که هفته‎ای سه بار برای یادگیری موسیقی به دیدنش بروند. منظورم این نیست که به آن‎ها پیانو درس می‎داد. رادن موسیقی‎دوستِ آماتورِ بسیار فرهیخته‎ای بود. بچه‎ها، با صدای ظریف دخترانه‎شان، برایش آواز می‎خواندند، آوازهایی ظریف و کودکانه و واقعاً که در آموزش آن‎ها فوق‎العاده موفق بود؛ آن‎ها را از نظر موسیقایی خیلی صحیح بار آورده بود، اتفاقی که به‎ندرت برای بچه‎ها می‎افتد. بچه‎ها همچنین خیلی خالص و بی‎تکلف بودند، مثل خُردک شعله‎های صدا. رادن به‎راستی که کار قشنگ و جالبی کرده بود. به آن‎ها موسیقی می‎آموخت؛ لطافت احساس آن را درس می‎داد؛ و حالا آن‎ها معلمی ثابت برای تمرین داشتند.
حتی آن دخترهای کوچک، به شیوه‎های کودکانه و خام خود، عاشق رادن بودند! پس چرا که نه، اگر مادرشان هم، در زنانگی رسیده‎اش، عاشق او بود؟
طفلک ژانت! خیلی آرام بود و خیلی گریزپا: مُهر سکوتی که بر او زده شده بود! تا حدی شبیه رُزی نیم‎گشوده‎ بود که کسی نخی به دورش بسته باشد، طوری‎که نمی‎توانست بیشتر باز شود. ولی چرا؟ چرا؟ در او رازگونگی راستینی بود. نمی‎توانستی ازش بپرسی، زیرا می‎دانستی که قلبش به‎شدت درگیر است: یا غرورش.
درحالی‎که، به‎راستی، هیچ رازگونگی‎ای در رادن، که فرهیخته و خوش‎تیپ و ظریف هم بود، وجود نداشت. او هیچ رازی نداشت: دستِ‎کم برای یک مرد. او صرفاً خود را در هاله‎ای از ابهام فرومی‎برد.
هر آدمی آزرده می‎شود وقتی که می‎بیند کسی جرعه‎ای از پورت خیلی ملایمش می‎نوشد و بعد لب‎هایش را جمع می‎کند و می‎گوید: «عهد کرده‎ام دیگر هیچ زنی زیر سقف من نخوابد!» آن‎هم پس از این‎که ماه‎ها و ماه‎ها هر روز به دیدن زنی تنها و بسیار جذاب رفته است ـ نه، اخیراً حتی هر روز دو بار به دیدنش رفته، گیریم که همیشه قبل از غروب.
کم مانده بود به‎تندی بگویم: «اَه، چه مزخرفاتی! ژانت عزیزت چه‎طور؟» اما به‎موقع یادم آمد که این رابطه رابطه‎ی من نبود و اگر او می‎خواست در هاله‎ی ابهامش بماند، بگذار بماند.
اگر منظورش این بود که نمی‎گذاشت زنش دوباره زیر سقفش بخوابد، برای آدم قابل‎فهم بود. رفتار بسیار شوخ‎طبعانه‎ای با هم داشتند، او و زنش، اما به‎طرزی مخرب و نکبت‎بار با هم ازدواج کرده بودند.
با وجود این هیچ‎کدام خواستار طلاق نبود و هیچ‎کدام کوچک‎ترین توقعی برای هرگونه نظارت بر رفتار دیگری نداشت. رادن می‎گفت: «زن‎ها در ماه زندگی می‎کنند، مردها در زمین.» و زنش می‎گفت: «برایم کم‎ترین اهمیتی ندارد که او عاشق ژانت دراموند باشد، طفلک بیچاره. این ممکن است برای رادن، که عاشق خودش است، تغییری باشد. شاید برای ژانت هم تغییری باشد، اگر کسی عاشقش بشود‎ـ»
طفلک ژانت! اما رادن اجازه نمی‎داد که او زیر سقف خانه‎اش بخوابد، نه، هرچه‎قدر هم پول می‎دادند قبول نمی‎کرد؛ و ظاهراً رادن هم هرگز زیر سقف خانه‎ی او نمی‎خوابیدـ اگر می‎شد گفت که او هم خانه‎ای دارد. خُب آخر چرا؟
البته اگر دوست بودند، فقط دوست، بسیار خُب! اما آن‎وقت در آن‎صورت، چرا باید مدام بگویی که نمی‎خواهی زنی زیر سقفت بخوابد؟ گیج کردن و ابهام محض!
گربه هیچ‎وقت از کیسه بیرون نیامد.(۲۱) ولی شبی به‎وضوح شنیدم که داخل کیسه‎اش میومیو می‎کند و حتی معتقدم که پنجه‎اش را هم از میان کرباس دیدم.
نوامبر بودـ همه‎چیز طبق روال معمول ـ گوش‎هایم را تیز کرده بودم که ببینم آیا باران بند آمده است یا نه و می‎توانم بروم خانه، چون‎که راستش قدری از موسیقی «کورنه‎میوز(۲۲)» خسته شده بودم. شام را با رادن خورده و بعد به حرف‎های او در مورد مبحث مورد علاقه‎اش گوش داده بودم: نه، البته، مبحث زن‎ها و این‎که چرا نباید زیر سقف او بخوابند نه، بلکه مبحث آهنگ‎های قرن‎چهاردهمی و همراهی سازهای بادی.
دیر نبود ـ هنوز ساعت ده هم نشده بودـ ولی من بی‎قرار بودم و می‎خواستم بروم خانه. دیگر صدای باران نمی‎آمد؛ و شاید رادن می‎خواست در سخنرانی‎اش مکثی بکند.
ناگهان صدای تق‎تقی به در آمد و نوکر رادن، هاکِن(۲۳)، به‎آرامی داخل شد. رادن، که در طول جنگ سرگرد بالیاقتی بود، هاکن را با خودش به خانه آورده بود. این مردِ شاداب‎چهره‎ی حدوداً سی‎وپنج‎ساله، با حالتی مات و شگفت‎زده، در آستانه‎ی در ظاهر شد. واقعاً که بازیگر فوق‎العاده خوبی بود.
با حالتی کاملاً گیج و مات گفت: «یک بانو است، آقا!»
رادن به‎تندی گفت: «یک چی؟»
«یک بانو!»ـ سپس با اُفتی به‎غایت محتاطانه در صدایش: «خانم دراموند، آقا!» سرش را محجوبانه پایین انداخته بود و به پاهایش نگاه می‎کرد.
رادن مثل مرده‎ها رنگ از رویش پرید و لب‎هایش لرزید.
«خانم دراموند! کجا؟»
هاکن سرش را بالا آورد و نگاهی گذرا به اربابش کرد.
«به اتاق ناهارخوری راهنمایی‎اش کردم، چون‎که در اتاق پذیرایی هیچ آتشی نبود.»
رادن بلند شد و دو یا سه گام بلندِ مضطربانه برداشت. نمی‎توانست تصمیم بگیرد. سرانجام، درحالی‎که لبانش با اضطراب در تقلا بودند، گفت: «بیارش این‎جا.»
سپس با حرکتی نمایشی به‎سمت من چرخید. گفت: «چه خبر شده، من که نمی‎دانم.»
درحالی‎که به‎طرف در می‎رفتم، گفتم: «با اجازه من بزنم به چاک.»
بازویم را گرفت.
«نه، تو را به خدا! تو را به خدا، کنارم بمان!»
آن‎قدر بازویم را محکم چسبید تا واقعاً دردم آمد. چشمانش حالتی نسبتاً وحشیانه‎ داشتند. رادن المپیکی‎ام را نمی‎شناختم.
باعجله برگشتم کنار آتش ـ در اتاق رادن بودیم، جایی که کتاب‎ها و پیانو بودند‎ـ و خانم دراموند جلو در پیدایش شد. بیش‎ازحد معمول رنگ‎پریده بود، چرا که زنی بود با پوستی گرم؛ و با چشمان بزرگ ملامت‎بار نگاهی به من انداخت، انگار که بگوید: ای مزاحم فضول! من از جانب خودم نمی‎توانستم کاری کنم جز این‎که خیره نگاهش کنم. روی پیراهن مهمانی سیاهش شنل سیاهی پوشیده بود که من به‎خوبی می‎شناختم.
گفت: «رادن!» درحالی‎که به‎سمت او برمی‎گشت و وجود مرا از ذهن خود پاک می‎کرد. هاکن در را به‎نرمی بست و من می‎توانستم حس کنم که آن بیرون در آستانه‎ی در ایستاده و به‎تیزی یک شاهین گوش می‎دهد.(۲۴)
رادن گفت: «بنشین، ژانت.» قیافه‎اش با لبخندی عبوسانه درهم رفته بود، لبخندی که وقتی شروع اش می‎کرد دیگر نمی‎توانست از دستش خلاص شود، طوری ‎که چهره‎اش به‎راستی خیلی عجیب به‎نظر می‎رسید، مثل نقابی که نه قادر بود بر صورت بگذاردش و نه می‎توانست برش دارد.
در چهره‎اش به‎طور هم‎زمان چندین حالت متعارض داشت، حالاتی که همگی در چهره‎اش گیر کرده بودند.
زن گذاشت شنلش روی شانه‎هایش بلغزد و انگشت‎های سفیدش را جلو دامنش در هم گره کرد، درحالی‎که بازوانش را به تنش می‎فشرد و با نگاهی وحشتناک به او خیره شده بود. خواستم یواشکی به‎سمت در بروم.
رادن پشت سرم از جا جست.

نظرات کاربران درباره کتاب سقف خانه‌ی رادن