فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دروغ‌های تابستانی

کتاب دروغ‌های تابستانی

نسخه الکترونیک کتاب دروغ‌های تابستانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دروغ‌های تابستانی

دروغ‌های تابستانی با بهره‌گیری از نگارش واقع‌بینانه به تلخی و شیرینی و جاذبه و دافعه‌ی عشق و زندگی می‌پردازد. پرده از وجوه مختلف آن برمیدارد: بازی ها، خیانت‌ها،حقایق و دروغ‌های پنهان که مبین واقعیات زندگی هستند.
اگر جوان، میانسال و یا سالخورده هستید، در گوشه و کنار این داستانها خود را باز خواهید یافت.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دروغ‌های تابستانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بیگانه ای در شب

۱

هنوز کنارم ننشسته بود که پرسید: «منو شناختی، نه؟» آخرین مسافر بود و مهماندار پشت او در را بست.
«ما...» کمی قبل همراه چند تن از مسافرین در سالن نوشیدنی می خوردیم. باران به شیشه ها می خورد. پرواز نیویورک ـ فرانکفورت گاهی با تاخیر انجام می شود. نشسته بودیم و درباره ی این تاخیرها و فرصت های از دست رفته صحبت می کردیم. در واقع می خواستیم سرمان را گرم کنیم تا وقت بگذرد.
فرصت نمی داد سوالش را پاسخ دهم. «از چشمات معلومه. من با این نگاه آشنام ـ اول تردید، بعد شناسایی و نهایتاً انزجار. شما از کجا منو... وای چه سوال احمقانه ای! حتماً از اخبار رسانه ها.»
نگاهی سرسری به او انداختم. حدود پنجاه سال سن داشت، بلند قامت، باریک اندام و خوش برخورد بود و زیرک به نظر می رسید و موهای سیاهش داشت خاکستری می شد. در سالن که بودیم صحبت نمی کرد و تنها چیزی که جلب توجه می کرد، پیراهن گشاد و کمی چروک او بود.
«متاسفم ـ چرا عذرخواهی می کنم؟ ـ ولی من به جا نیاوردم.» هواپیما از زمین برخاست و با شیب تندی پرواز کرد. در لحظه ی پرواز به صندلی تکیه می دهم و با لذت فراوان از زمین کنده شدن را با تمام وجود حس می کنم. از پنجره شهرِ نورباران را نگاه کردم. سپس هواپیما به یک سو کج شد و دور زد. مدتی فقط آسمان دیده می شد. سرانجام در پایین، دریا و انعکاس نور مهتاب در آب را دیدم.
لبخندی ملایم زد و گفت: «مردم همیشه منو می شناسن و من هم هربار انکار می کنم. این دفعه که من می خوام دل به دریا بزنم و خودمو معرفی کنم. دریا خشک شده!» خندید و خود را معرفی کرد: «من ورنر منزل(۱) هستم. امیدوارم پرواز خوبی داشته باشیم.»
هنگام خوردن نوشیدنی کمی با هم مزاح کردیم و سر شام فیلم تماشا کردیم. اندکی بعد چراغ های بالای سرمان کم نور شد و در نتیجه شرایط برای صحبت کردن او سخت تر شد. گفت: «خیلی خسته ای، نه؟ می دونم که نباید مزاحمت بشم ولی می شه داستانمو برات بگم؟ زیاد طول نمی کشه.» ساکت شد، لبخندی زد و گفت: «البته طول می کشه، ولی اگه گوش کنی، واقعاً ازت ممنون می شم. تا حالا رسانه ها داستان منو بازگو می کردند. ولی روایت من فرق می کنه. اون ها در واقع داستان رو از دریچه ی چشم خودشون گفتند. داستان من رو کسی نشنیده. باید یاد بگیرم چه جوری داستانمو تعریف کنم. و چی بهتر از این که اولین بار اونو برای کسی بگم که هیچ چیز راجع بهش نشنیده؟ برای بیگانه ای در شب.»
من از آن دسته افرادی نیستم که خوابیدن در هواپیما را غیرممکن می دانند. اما دلم نمی خواست برخورد سرد و غیردوستانه ای داشته باشم. به علاوه لحن او در بیان عبارت «بیگانه ای در شب» عطوفت کنایه آمیزی داشت که مرا تحت تاثیر قرار داد.

۲

«ماجرا پیش از جنگ عراق شروع شد. اون موقع در وزارت بازرگانی کار می کردم. از من دعوت شد که به جمع همکاران جوان وزارت کشور، وزارت امور خارجه و دانشگاه بپیوندم که در واقع یک گروه کتاب خوانی و بحث بود ـ اون روزا برگزاری این جور محافل در برلین دوباره باب شده بود. چهار هفته یک بار ساعت ۸ شب جمع می شدیم، بحث می کردیم، نوشیدنی می خوردیم و ساعت ۱۱ شب با نامزدامون که از سرکار برمی گشتند، به کنسرت یا تئاتر می رفتیم. به خاطر خوره ی کتاب بودن، سر به سر همدیگه می ذاشتیم، خلاصه تا آخر شب از گفت وگو با هم لذت می بردیم و جلسه با شور و هیجان همه ی ما تموم می شد.
«گاهی دیپلمات های گروه، مارو به مهمونی هاشون دعوت می کردند. البته نه مهمونی های خیلی مهم، ولی به هرحال مجالسی بود که شعرا و هنرمندا هم شرکت داشتند. اوایل مهمونی رو فقط با نامزدم می گذروندم، اما کم کم مجبور می شدیم تعدادی از آشنایان رو تحمل کنیم. بعضی از مهمون ها مهم تر از اون بودن که برای ما جالب باشن و عده ای دیگه هم تظاهر به سرشناس بودن می کردن البته استثنا هم وجود داشت. اصلاً هیچ وقت تصورشو نمی کردم ولی تو همچین مجالسی واقعاً خوش می گذره.
«باید متوجه می شدم که ’وابسته ی سفارت‘(۲) کویت با نامزد من لاس می زنه. نمی دونستم چکار کنم. یعنی باید قطع رابطه می کردم؟ آدم اهل حالی بود. البته نیتش تحسین زیبایی نامزد من بود و قصد چرب زبونی و جلب نظر اونو نداشت. من هم اگه زن جذابی رو ببینم به جای این که سعی کنم تو دلش نفوذ کنم، فقط از خوشگلی اش تعریف می کنم. نامزدم از تعریف و تمجیدهای وابسته ی سفارت بدش نمی اومد. در واقع لذت هم می برد.»
در طول صحبت آرنجش را روی دسته ی صندلی گذاشته بود، اما حالا تکیه داد.
«خیلی خوشگل بود. عاشق موهای بور سایه روشنش بودم که با تاب قشنگی روی شونه هاش می ریخت و خوشگل ترش می کرد. فرشته صداش می کردم. نمی دونی چه هیکلی داشت!» دوباره لبخندی زد و گفت: «می دونی زن هایی که از خودشون بدشون می یاد در مورد هیکل شون هم حس بدی دارن. ساق پای نامزدم کمی تپل بود ولی من دوست داشتم. قشنگ ترش می کرد. پدربزرگش کشاورز بود و پدرش کارمند راه آهن و خودش یه دکتر مجرب. جالب بود که پشت لبش کوتاه بود و دهنش کم باز می شد. همین حالت جذابیت خیره کننده ای به چهره اش داده بود. مثل یه بچه ی مات و مبهوت به نظر می رسید. اما موقعی که می خواست روی مطلبی تمرکز کنه و دهنش بسته بود، چهره ای مصمم داشت. راه رفتنش! آهنگِ «او در راه رفتن می رقصه» رو شنیدی؟» به آرامی ملودی آهنگ را زمزمه کرد.
«نباید دعوت وابسته ی سفارت (آتاشه) رو قبول می کردیم. اما نامزدم عاشق سفرهای خارجی بود. من زیاد اهل سفر نیستم. دیوونه ام دیگه. ای کاش دفعه ی پیش هم نرفته بودیم. چون همون سفر باعث شد که الان مجبور باشم به خاطر نجات جونم دائم سفر کنم. فکر کردم که اون انتظار داره حتماً به این سفر بریم. خوشحال بودم که قرار نیست مثل گردشگرهای گیج و ویج سفر کنیم. ما میزبان بومی و محل اقامت داشتیم. هیچ کس هم ما رو از رفتن منع نکرد. اصلاً دلیلی وجود نداشت. دعوت رو قبول کردیم و شب عید پاک سفرمون رو شروع کردیم.
«در هتلی خارج از عمارت آتاشه و دار و دسته اش، اقامت کردیم. فکر می کردم همین قدر که حواسش بهمون هست کافیه. همیشه با او به گردش می رفتیم و اغلب اوقات برادرا و دوستاش همراهی مون می کردند. به صحرا یا میادین نفتی می رفتیم، با ماهی گیرا به دریا می زدیم، از دانشگاه و پارلمان بازدید می کردیم و در مسابقات شترسواری شرط بندی می کردیم و برنده می شدیم. این جور مسابقات صرفاً جزو برنامه های روزهای تعطیل ثروتمندا بود؛ تاسیسات و امکانات محوطه ی مسابقات کاملاً شبیه فلوریدا بود.آشپزای رستوران ها فرانسوی بودن، روی میزای پیک نیک رومیزی پهن شده بود و از ظرف های چینی و نقره استفاده می شد. اونا مارو با ماشین های بزرگ و راننده به گردش می بردند. جالب بود، ولی بعدازظهر که به سوئیت خودمون برمی گشتیم نفس راحتی می کشیدم. صبح ها وقتی در تراس می نشستیم از دیدن طلوع خورشید لذت می بردیم. قبلاً بارها در آب های مدیترانه و دریای سیاه، غروب خورشید رو دیده بودیم ولی هرگز شاهد طلوعش نبودیم.»

۳

دستش را روی بازویم گذاشت و گفت: «خیلی صبوری. یه لیوان نوشیدنی می خوری؟» منتظر پاسخ من نشد. مهماندار را خبر کرد و به جای دو لیوان، یک بطری نوشیدنی درخواست کرد. سرحال به نظر می رسید. گویی بازگو کردن داستان و خاطراتش به او روحیه داده بود.
«یک روز صبح راننده ی آتاشه نیومد دنبالمون و ما از هتل خارج شدیم تا سوار تاکسی بشیم. موقع صبحونه سر میز کناری ما دو مرد نشسته بودند که روزنامه هامونو با هم رد و بدل کردیم. وقتی از هتل بیرون اومدیم، اون دو نفر در محلِ ورودیِ راه ماشین رو ما رو صدا زدند. انگار می خواستند سوارمون کنن. سوار شدیم، نامزدم جلو نشست و من عقب و راه افتادیم. کمی جلوتر پشت چراغ قرمز، راننده از من خواهش کرد که یه لحظه بپرم بیرون و یه نامه رو تو صندوق بندازم. اول فکر کردم چرا من پیاده شم؟ چرا خودش این کار رو نمی کنه؟ یا چرا از دوستش نمی خواد این کارو بکنه؟ اما دوستش می لنگید و راننده سمت چپ بود و صندوق پست سمت راست. من حتی می تونستم دستمو دراز کنم و از توی ماشین نامه رو بندازم تو صندوق. درست همون وقتی که پیاده شدم، چراغ سبز شد و ماشین راه افتاد. ترافیک سنگین بود. فکر کردم نمی خواسته راه بندون بشه حتماً می ره جلوتر و دور می زنه.»
سکوت کرد. چراغ های بالای صندلی را خاموش کرد. آیا می خواست شاهد درد و رنجش نباشم؟ هیچ نگفتم، دستش را به نشان همدلی فشردم.
«بله، ماشین برنگشت. همون جا ایستادم و نیم ساعت بعد به وابسته ی سفارت زنگ زدم. او به وزیر زنگ زد و وزیر فوراً با پلیس تماس گرفت. جاده ها رو مسدود کردند، اقدامات امنیتی فرودگاه رو بیشتر کردند و به گارد ساحلی فرمان آماده باش دادند. منو به اداره ی پلیس بردند و صدها عکس بهم نشون دادند ولی هیچ کدومشونو نمی شناختم. سفیر آلمان و همسرش اومدند دنبالم و منو به اقامتگاه رسمی شون بردند. نمی خواستن تو همچین شرایطی تنهام بذارن. اون ها با هوشیاری و رفتار صمیمانه، از من حمایت می کردند.
«اولین شب نخوابیدم. اما روز جدید، شهامتی دوباره به من داد. با دلی پرامید از رختخواب بیرون اومدم. اما مدتی بعد به وخامت اوضاع پی بردم. سفیر آلمان درباره ی تجارت برده های سفیدپوست در خاورمیانه برام گفت. بعدها که به آلمان برگشتم، کلی مطلب در این باره خوندم. قدیما این زن ها رو در فروشگاه یا بازار در معرض فروش می گذاشتند و می شد که زن دزدیده شده رو تو حراج بخری. اما امروزه مخفیانه از زن ها فیلم می گیرن، در اینترنت به نمایش می ذارن و براشون مشتری پیدا می کنن بعد اونها رو می دزدند ولی اگه همسر یا نامزد اون زن و یا پلیس در جریان قرار بگیرن، همه ی رد پاها رو از بین می برند.
«حتماً می پرسی به سر زن ها چی می آد. صحبت ما درباره ی زن های سطح بالا و قیمت های کلانه. اگه با آدم رباها کنار بیان، مشکلی پیش نمی یاد. ولی اگه ناسازگاری بکنن، اون ها رو می فروشن و در نهایت از خانه های فساد در «مومباسا»(۳) سر در می آرن.»
خودم را جای او قرار دادم. چگونه ممکن است انسان غصه ی معشوقش را که در چنگال بدکاران اسیر شده بخورد و تنها آرزویش سلامتی او باشد؟ زنی که ممکن است زمانی بازگردد که حتی ملوانان مست نیز از او سیر شده باشند. تا چه مدت می توان ماتم گرفت یا چند وقت می شود منتظر ماند؟

۴

«یک سال بعد عراق به کویت حمله کرد: اصلاً فکر نمی کردم هیچ ارتباطی به من پیدا کنه. اما خانواده های ثروتمند کویت که وحشت زده شده بودند، به نقاط دیگه ی دنیا رفتند. هرجا که خونه داشتند مثل لس آنجلس، کن، ژنو و...»
«در ژنو نامزدم فرار کرد. از پنجره خارج شده و به سختی از نرده ها بالا رفته بود و سوار یه ماشین شده بود. فوراً با تلفن راننده به من زنگ زد. با اولین پرواز به ژنو رفتم. خیلی می ترسید که پیداش کنند و از تنهایی وحشت داشت. راننده که یه دانشجو بوده اونو به اتاق مطالعه ی کتابخونه ی دانشگاه می بره و تا اومدن من همونجا می مونه.
«کتابخونه ی دانشگاه ژنو رو دیدی؟ یه ساختمون باشکوهه که تصویر اتاق مطالعه اش رو تو کتابای مصور اوایل قرن می شه دید. وارد که شدم دیدم روی صندلی وسطِ ردیف اول نشسته، لباس خیلی شیکی پوشیده بود، آرایش قشنگی کرده بود و عطر خوش بویی زده بود. وقتی به میزش رسیدم، سرشو پایین انداخت. بازوشو که گرفتم، جیغ کوتاهی زد، سرشو بلند کرد و منو شناخت.»
خلبان از داخل کابین اعلام کرد که توفان در راه است. از ما خواست کمربندهای ایمنی را محکم ببندیم. مهماندار از کنار ردیف های صندلی به کنترل فرمان خلبان مشغول شد. مسافرانی را که خواب بودند ـ و پتوی آن ها روی کمربند ایمنی را پوشانده بود ـ صدا زد و لیوان ها را جمع کرد.
هم سفر من ساکت شد و به اطراف نگریست. «خیلی مقرراتی اند. هرگز ندیدم در قسمت درجه یک، مسافری رو بیدار کنن.» نگاهی به من کرد و ادامه داد: «از خطرای پرواز می ترسی؟ یا معتقدی خدا همیشه دستتو می گیره؟ من که دیگه نه به خدا ایمان دارم نه به عدالت و نه به حقیقت. قبلاً فکر می کردم آدما اواخر عمرشون راست می گن ولی از کجا معلوم که اونا دروغ گوهای پلیدی نباشن؟ دروغ گوهایی که از آخرین فرصت هاشون برای عوام فریبی استفاده می کنند. حقیقت... اصلاً حقیقت بدون مهر و امضای قاضی چه معنی داره؟ و اگه قاضی دروغ بگه چی؟» اگه حقیقت فقط تو ذهن مردم و یا شاهدای قدرتمند باشه چی؟ باز هم خنده ای ملایم و گذرا تحویل من داد و گفت: «منو ببخش. ذهنم آشفته ست. وقتی تو پرواز مشکلی پیش میاد می ترسم و الان هم در خطریم. ولی باید از حرف زدن مثل پونتیوس پیلات(۴) و راسکلنیکف(۵) دست بردارم وگرنه از گوش کردن به حرفام پشیمون می شی.»
ناگهان گویی هواپیما بازیچه ی دستی غول پیکر شد که تکانش می داد، پرتش می کرد، دوباره می گرفت و باز پرت می کرد. کمربند ایمنی مرا ثابت نگاه داشته بود اما احساس می کردم اندام های داخلی ام جابجا شده اند. دستم را روی شکمم قرار دادم. گویی می خواستم آن ها را در جای خودشان نگاه دارم. در آن سوی راهرو، زنی بالا آورد، مسافر جلویی من کمک می خواست و پشت سرم وسایل از بالا به پایین پرت می شدند. وقتی حرکت هواپیما عادی شد همه ترسیدند. نه از آن چه اتفاق افتاده بود، بلکه از بروز خطرات احتمالی. هنوز خطر رفع نشده بود. دوباره ارتفاع هواپیما کم شد و نیروی جاذبه را با تمام وجود و تک تک اندام هایم احساس کردم.

نظرات کاربران درباره کتاب دروغ‌های تابستانی