فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نقطه‌ امگا

کتاب نقطه‌ امگا

نسخه الکترونیک کتاب نقطه‌ امگا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۳۵۵ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نقطه‌ امگا

فیلم روی پرده نه کلام داشت نه موسیقی متن. نگهبان گالری، درست کنار در ایستاده بود و بازدیدکنندگانی که از گالری خارج می‌شدند گاهی نگاهی به او می‌انداختند. شاید امیدوار بودند نگهبان درباره فیلم روی پرده توضیحی بدهد و یا شاید می‌خواستند حداقل مطمئن شوند حق داشته‌اند از برنامه‌ی داخل گالری سر در نیاورند. در آن طبقه گالری‌های دیگری هم بود و فایده‌ای نداشت آدم وقت خودش را در این گالری بگذراند که برنامه‌اش هر چه که بود انگار فقط نوعی تکراری ابدی‌ را نمایش می‌داد. مردی که کنار دیوار پشت پرده ایستاده بود، به پرده نگاه می‌کرد. سپس چسبیده به دیوار به آرامی خود را به دیوار روبرویی پرده رساند تا حرکاتی را که روی پرده می‌دید این بار از زاویه برعکس ببیند. روی صفحه تصویر آنتونی پرکینز بود که دست راستش را دراز می‌کرد تا در ماشین را باز کند. مرد می‌دانست که از این طرف آنتونی پرکینز(۲۷) دست راستش را دراز می‌کند و از طرف دیگر پرده این دست اشتباهی چپش بود که برای باز کردن در ماشین دراز می‌شد. اما آیا می‌شد گفت باز کردن در ماشین با دست چپ اشتباه بود؟ اصلاً چه علتی وجود داشت که تصویر این سوی پرده از سمت دیگرش قابل‌اعتماد‌تر باشد؟

ادامه...

بخشی از کتاب نقطه‌ امگا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اواخر تابستان تا اوائل پاییز ۲۰۰۶

درباره ی نویسنده

دن دلیلو در سال ۱۹۳۶ در خانواده ای ایتالیایی در نیویورک دیده به جهان گشود. او بین سال های ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۴ در دبیرستان کاردینال هایس برانکس مشغول به تحصیل بود. پیش از این دلیلوی نوجوان علاقه ای به ادبیات نداشت اما در یکی از همین سال ها هنگامی که در طول تابستان به عنوان نگهبان پارکینگ مشغول به کار بود فرصت خوبی برای خواندن به دست آورد. در همین دوران بود که دلیلو با آثار نویسندگان بزرگی همچون جیمز جویس، ویلیام فاکنر، فلری اکانر و مهم تر از همه ارنست همینگوی آشنا شد. او بعدها در خاطرات خود از این دوران به عنوان دوران طلایی آشنایی خود با دنیای ادبیات یادکرد.
در سال ۱۹۵۸ دلیلو موفق به اخذ مدرک لیسانس هنرهای ارتباطی شد. پس از دوران دانشگاه دلیلو تنها به این دلیل که نتوانسته بود در زمینه نوینسدگی کاری مرتبط پیدا کند آنطور که خود بعدها در مصاحبه ای گفت، مجبور شد در شرکت تبلیغاتی اگلیوی و متر در خیابان پنجم مشغول به کار شود. اما بعد از شش سال کار در این شرکت سرانجام با نهایت دلزدگی کار خود را رها کرد.
دن دلیلو داستان های کوتاه خود با نام های رودخانه جردن (۱) (۱۹۶۰)، سوار قطار درجه یک شو (۲) (۱۹۶۲)، اسپاگتی و کوفته قلقلی (۳) (۱۹۶۵) و غرب برج های بغداد (۴) (۱۹۶۸) را در ایپوک (۵) ماهنامه ادبی دانشگاه کورنل منتشر کرد.
در سال ۱۹۶۶ دلیلو کار بر روی اولین رمان خود آمریکانا(۶) را آغاز کرد. نگارش این اثر چهار سال طول کشید و سرانجام در سال ۱۹۷۰ چاپ شد. علی رغم چاپ رمان دلیلو که از این کتاب راضی نبود بعدها در سال ۱۹۸۹ کتاب را ویراستاری کامل و بار دیگر چاپ کرد.
پس از رمان اول، دلیلو که اکنون پس از رها کردن کار خود در شرکت تبلیغاتی اوقات فراغت بیشتری داشت با سرعت بیشتری به نوشتن پرداخت و در نتیجه طی هفت سال بعد از چاپ اولین رمانش پنج رمان دیگر نوشت: منطقه پایانی (۷) (۱۹۷۲)، خیابان جونز کبیر (۸) (۱۹۷۳)، ستاره رتنر (۹) (۱۹۷۶)، بازیگران (۱۰) (۱۹۷۷) سگ فراری (۱۱) (۱۹۷۸).
در دهه ۱۹۸۰ دلیلو رمان آمازونز (۱۲) را در مایه طنز و با محوریت موضوع ورزش نوشت. نویسنده این اثر را با نام مستعار کلیو بردول چاپ کرد اما بعدها در چاپ های بعد از نام واقعی خود استفاده کرد. دلیلو که مدت ها در یونان زندگی می کرد با صرف سه سال وقت رمان بعدی خود، نام ها (۱۳) را در سال ۱۹۸۲ منتشر کرد. پس از انتشار این رمان به تدریج دلیلو در محافل ادبی مبدل به چهره ای مطرح شد. اما شهرت دلیلو زمانی به اوج رسید که در سال ۱۹۸۵ یکی از برجسته ترین آثار خود صدای سپید (۱۴) را منتشر کرد. این رمان با استقبالا منتقدان مواجه شد و بزرگانی همچون جان آپدایک به ستایش دلیلو پرداختند. پس از خلق این اثر که بسیاری از منتقدین آن را نمونه کامل و زیبایی از ادبیات پسامدرن می دانند جایزه ادبی ملی آمریکا به او تعلق گرفت.
در پی انتشار صدای سپید و موفقیت آن دلیلو با تلاش بسیار و با صرف وقت به بررسی کامل پرونده ها و آثار مربوط به قتل جان اف کندی پرداخت و سه سال بعد رمان برج میزان (۱۵) (۱۹۸۸) را نوشت که به زندگی لی هاروی اسوالد، قاتل کندی تا سال ۱۹۶۹ می پرداخت.
پس از میزان سه سال دیگر طول کشید تا لیلو که یکی از درونمایه های همیشگی آثارش موضوع دخالت رسانه ها در زندگی هنرمندان و به ویژه نویسندگان بود با محور قرار دادن زندگی نویسنده انزواطلب آمریکایی، جروم دیوید سالینجر، و نقش رسانه ها در ناراحتی او رمان مائوی دوم (۱۶) (۱۹۹۱) را نوشت. این رمان جایزه پن/ فاکنر و نامزدی جایزه پولیتزر را به ترتیب در سال های ۱۹۹۱ و ۱۹۹۲ به همراه داشت.
علی رغم موفقیت های دلیلو پس از نگارش مائوی دوم، دلیلو بنا به دلایل نامعلوم سال ها از محافل ادبی دوری کرد و پس از چند سال بی خبری سرانجام در سال ۱۹۹۷ با دنیای زیرزمینی (۱۷) یازدهمین رمان خود بار دیگر به عرصه محافل ادبی بازگشت. این اثر حماسی با موضوع جنگ سرد به سرعت مبدل به موفق ترین اثر نویسنده شد و چندین جایزه از جمله جایزه کتاب آمریکا را نصیب نویسنده کرد.
پس از این رمان دلیلو همچنان به رمان نویسی ادامه داد و حاصل کار او تا سال ۲۰۱۰ چهار رمان است: پیکر نگار (۱۸) (۲۰۰۱)، کازموپولیس(۱۹) (۲۰۰۳)، مرد در حال سقوط (۲۰) (۲۰۰۷) و نقطه امگا (۲۱) (۲۰۱۰).
در کنار نگارش این آثار و تعدادی داستان کوتاه دلیلو تاکنون پنج نمایشنامه نیز نوشته است: مهندس مهتاب (۲۲) (۱۹۷۹)، اطاق روز (۲۳) (۱۹۸۶)، والپارایزو (۲۴) (۱۹۹۹)، خون عشق دروغین (۲۵) (۲۰۰۵) و کلمه برف (۲۶) (۲۰۰۷).

گمنامی

۳ سپتامبر

مردی که جلوی دیوار شمالی ایستاده بود، به سختی دیده می شد. بازدیدکنندگان در گروه های دو یا سه نفره وارد می شدند و در تاریکی می ایستادند. مدتی به پرده چشم می دوختند و بعد بیرون می رفتند. گاهی جلوی در رفت وآمد سخت می شد یا گروه هایی که تعدادشان زیاد بود پس از ورود سردرگم می شدند. توریست ها گیج می شدند؛ مدتی به پرده نگاه می کردند؛ کمی این پا و آن پا می کردند و بعد بیرون می رفتند.
داخل گالری جایی برای نشستن نبود. پرده کاملاً ساده و اندازه اش حدود سه در چهار متر بود. نه بر روی سکو بلکه درست وسط اطاق روی زمین نصب شده بود. پرده ای مات بود. چند نفر از بازدیدکنندگان بعد از این که مدتی جلوی پرده ایستادند و به آن نگاه کردند، به قسمت پشت آن رفتند. آنجا هم کمی بیشتر ایستادند و سپس از گالری خارج شدند.
داخل گالری سرد بود و فقط چند نور کم سوی خاکستری که از سقف می تابید آنجا را روشن می کرد. پشت پرده، قسمت شمالی اطاق کاملاً تاریک بود و مردی که به تنهایی آنجا ایستاده بود، دستش را آرام به طرف صورتش بالا می برد و مدام این کار را تکرار می کرد. این حرکت او درست شبیه حرکت دست فردی بود که تصویرش روی پرده نمایش داده می شد. وقتی در گالری باز می شد و تعدادی بازدیدکننده وارد می شدند، می شد از داخل بیرون را دید. بیرون از گالری عده ای مشغول تماشای کارت پستال ها و کتاب های هنری بودند.
فیلم روی پرده نه کلام داشت نه موسیقی متن. نگهبان گالری، درست کنار در ایستاده بود و بازدیدکنندگانی که از گالری خارج می شدند گاهی نگاهی به او می انداختند. شاید امیدوار بودند نگهبان درباره فیلم روی پرده توضیحی بدهد و یا شاید می خواستند حداقل مطمئن شوند حق داشته اند از برنامه ی داخل گالری سر در نیاورند. در آن طبقه گالری های دیگری هم بود و فایده ای نداشت آدم وقت خودش را در این گالری بگذراند که برنامه اش هر چه که بود انگار فقط نوعی تکراری ابدی را نمایش می داد.
مردی که کنار دیوار پشت پرده ایستاده بود، به پرده نگاه می کرد. سپس چسبیده به دیوار به آرامی خود را به دیوار روبرویی پرده رساند تا حرکاتی را که روی پرده می دید این بار از زاویه برعکس ببیند. روی صفحه تصویر آنتونی پرکینز بود که دست راستش را دراز می کرد تا در ماشین را باز کند. مرد می دانست که از این طرف آنتونی پرکینز(۲۷) دست راستش را دراز می کند و از طرف دیگر پرده این دست اشتباهی چپش بود که برای باز کردن در ماشین دراز می شد.
اما آیا می شد گفت باز کردن در ماشین با دست چپ اشتباه بود؟ اصلاً چه علتی وجود داشت که تصویر این سوی پرده از سمت دیگرش قابل اعتماد تر باشد؟
نگهبان دیگری پیش نگهبان اول آمد و به آرامی مشغول صحبت شدند. در این حین در اتوماتیک باز و بسته می شد و آدم ها می آمدند و می رفتند. با بچه. بدون بچه. مرد هم سر جای اول خودش کنار دیوار رفته بود و حالا بی حرکت سر جای خود ایستاده بود و آنتونی پرکینز را، که سرش را می چرخاند، نگاه می کرد. کوچک ترین حرکت دوربین تغییری شدید در فضا و زمان را به وجود می آورد اما اکنون دوربین ثابت بود. آنتونی پرکینز دارد سرش را می چرخاند. گویی چرخش سرش به اندازه ی اعداد رُند بود. مرد می توانست میزان چرخش سر آنتونی پرکینز را بشمارد. آنتونی پرکینز در عوض یک حرکت ممتد سرش را در پنج مرحله پنج درجه چرخاند. چرخش سرش نه به مانند پرواز یک نواخت یک تیر یا پرنده بلکه همچون آجرهای دیوار کاملاً قابل شمارش بود. اما در عین حال باز چرخش سرش مانند هیچ چیز نبود. سر آنتونی پرکینز به تدریج روی گردن بلند و باریکش می چرخید.
فقط اگر از نزدیک با دقت به تصویر نگاه می کردید چنین دریافتی از تصویر را حس می کردید. مرد چند لحظه ای به دلیل آمد و رفت بازدیدکنندگان حواسش پرت شد. سپس توانست بار دیگر با دقت لازم به تصویر نگاه کند. ماهیت فیلم به گونه ای بود که درک آن مستلزم تمرکز کامل بود و شرط لازم برای درک آن چنین حدی از تمرکز بود. ضرب آهنگ بی رحمانه ی فیلم به گونه ای بود که بدون دقت لازم درک آن میسر نبود و برای درک آن فرد می باید از چنان درجه ای از هوشیاری برخوردار می بود که چیزی باعث غفلتش نمی شد. مرد ایستاد و نگاه کرد. گویی در مدت زمانی که آنتونی پرکینز سرش را می چرخاند، صفی از عقاید علمی و فلسفی و عقاید بی نامِ ناشناخته به جنبش در می آمد. یا شاید هم او بیش از حد می دید. اما بیش از حد دیدن هم ممکن نبود. هر چقدر دیدنی های فیلم کمتر بود، می شد بیشتر دقت می کرد و بیشتر می دید. نکته همین بود. دیدن چیزی که بود؛ این که در نهایت نگاه کنید و بدانید که دارید نگاه می کنید؛ حس گذر زمان؛ زنده بودن در رخداد کوچک ترین حرکات ثبت شده.
همه نام قاتل را به خاطر می آورند: نورمن بیتس. اما هیچ کس نام مقتول را به یاد ندارد. آنتونی پرکینز همان نورمن بیتس(۲۸) و جَنِت لی(۲۹) هم جَنِت لی است. مقتول باید با هنرپیشه ی زنی که نقشش را بازی می کرد همنام می بود. و این جنت لی بود که وارد متل متروکه ی نورمن بیتس می شد.
مرد بیشتر از سه ساعت بود که ایستاده بود و فیلم را تماشا می کرد. امروز پنجمین روزی بود که برای تماشای فیلم می آمد و فردا هم آخرین روزی بود که این فیلم را در این دستگاه نمایش می دادند. پس از آن هم بساط دستگاه را جمع می کردند و یا نمایش فیلم در شهر دیگری ادامه می یافت و یا آن را جایی در انباری نامعلوم می گذاشتند.
به یقین هیچ یک از افرادی که وارد آنجا می شدند نمی دانستند چه چیزی در انتظارشان است و هیچ کس انتظار چنین برنامه ای را نداشت.
سرعت فیلم اصلی را به حدی کم کرده بودند که زمان نمایش یک دور کامل آن به بیست وچهار ساعت برسد. حالا انگار آدم شاهد نمایش یک فیلم ناب و یا نمایش خود زمان بود. وحشت گوتیک وار شدید فیلم در زمان حل شده بود. چه مدت دیگر، چند هفته، چند ماه دیگر باید اینجا می ایستاد، تا وحشت درونی خودش نیز در تمهید زمان فیلم جذب می شد؟ یا شاید همین حالا هم این اتفاق شروع شده بود؟ به پرده نزدیک شد و در فاصله ی سی سانتی آن ایستاد. حالا گالری خالی بود و او می توانست با زوایای مختلف در نقاط اطراف پرده بایستد. سپس در حالی که نگاهش فقط بر روی پرده نمایش بود به پشت آن رفت. کاملاً علت نمایش فیلم به صورت صامت را درک می کرد. نمایش باید بدون صدا می بود. باید بیننده را با خود به اعماق غیرقابل تصور می کشاند. باید او را به ماورای تصورات، فرضیات و بدیهیات می برد.
سپس از کنار نگهبان گذشت و بار دیگر به جای اول خود در کنار دیوار شمالی اطاق برگشت. نگهبان در آنجا بود اما حضور او به حساب نمی آمد. قرار بود حضور او نامشهود باشد. وظیفه اش همین بود. نگهبان رو به لبه ی پرده ایستاده بود مسیر نگاهش مشخص نبود. به چیزی نگاه می کرد که نگهبانان موزه های دیگر در صورت خالی بودن گالری محل خدمتشان به آن نگاه می کردند. مرد هم کنار دیوار ایستاده بود اما احتمالاً نگهبان هم مانند او حضور نفر دوم در گالری را به حساب نمی آورد. مرد چندین روز بود که هر روز بیش از روز قبل به آنجا می رفت و در گالری می ماند. در هر حال در بیشتر زمان حضورش در آنجا بی حرکت کنار دیوار شمالی در نقطه ای تاریک می ایستاد.

نظرات کاربران درباره کتاب نقطه‌ امگا

فقط همین و از دان دلیلو دارین؟ لطفاً بقیه ى کتابهاشم بیارین! زودتر لطفاً
در 2 سال پیش توسط Bookworm