فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب غول مدفون

نسخه الکترونیک کتاب غول مدفون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب غول مدفون

کتاب «غول مدفون»‌ نوشته کازئو ایشی گورو( -۱۹۵۴) نویسنده انگلیسی تبار ژاپنی است.
او یکی از شناخته‌شده‌ترین نویسندگان در انگلیس محسوب می شود که موفق به دریافت جوایزی چون من بوکر و وایت برد شده است.
کتاب «غول مدفون‌» نیز مانند دیگر آثار او با اقبال زیادی از سوی خوانندگان روبرو شد.
روزنامه «گاردين» اين رمان را به عنوان مهمترين رمان سال ۲۰۱۵ انتخاب كرده است. «موراكامی» نويسنده و منتقد معروف ژاپني درباره «ايشي‌گورو» می‌گويد: «هر يك از كارهای اين نويسنده جديد است و هر بار كه كتابی تازه از او به چاپ می‌رسد با عجله خودم را به كتابفروشی می‌رسانم.»
قهرمان‌های داستان كتاب غول مدفون «اكسل» و «بيئتريس»، زوج كهنسالی هستند كه برای پيدا كردن پسر گمشده‌شان راهی سفر می‌شوند. اين سفر در بريتانياي قديم رخ می‌دهد. زماني كه ساكسون‌ها و برايتون‌ها پس از جنگي خانمانسوز در صلحی شكننده زندگی می‌كنند. صلحي كه حاصل توافق يك فراموشي است. يك فراموشی همه‌گير كه به شكل مه در كل سرزمين پخش شده است. اين مه به خاطر نفس يك اژدهاست و خاطره جنگ، عشق و نفرت و خونخواهی را از ياد مردم برده.
«اكسل» و «بيئتريس» در طول سفرشان با آدم‌های جديدی روبرو می‌شوند. يك جنگجوی جوان ساكسون را می‌بينند كه دنبال مادرش می‌گردد و نيز افراد ديگر كه در داستان به تفصيل آمده. غول مدفون همان رازي است كه آرام آرام گشوده و به نتيجه نامنتظره‌ای ختم می‌شود. در آخر، هيبت غول به كل جلوی چشمان خواننده قرار می‌گيرد و اينجاست كه مخاطب عظمت آن را درك می‌كند و می‌فهمد اصلاً و براي چه اين غول در ابتدای داستان دفن شده است. شيوه بازگویی اين راز، اوج هنر نويسنده در خلق جهاني شناور است و در نهايت خواننده با پرسش اصلی روبرو می‌شود: آيا بايد گذشته را فراموش كرد تا به آرامش رسيد؟ در رمان «ايشي گورو» عشق بر همه چيز چيره می‌شود الا مرگ.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب غول مدفون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش یکم

فصل اول

باید مدت ها جست وجو می کردی تا از آن گونه راه های پرپیچ وخم یا علفزارهای آرام پیدا کنی که انگلستان بعدها به آن مشهور شد. در عوض مایل ها زمین متروک و لم یزرع وجود داشت و اینجا و آنجا راه های ناهموار روی تپه های پرشیب یا خلنگزارهای خشک و خالی . تا آن زمان اغلب جاده هایی که از رومی ها بر جای مانده بود دیگر خراب شده یا گل و گیاه روشان را گرفته بود و داشت در میان طبیعت وحشی محو می شد. مه سردی روی رودخانه ها و مرداب ها معلق مانده بود و همین کاملاً در خدمت دیوهایی بود که هنوز در این سرزمین سکنی داشتند. مردمی که آن نزدیکی زندگی می کردند ـ آدم از خودش می پرسید چه استیصالی وادارشان کرده بود چنین جای دلگیری را برای سکونت انتخاب کنند ـ جا داشت از این موجودات بترسند؛ موجوداتی که خیلی پیش از بیرون آمدن هیکل بی ریختشان از میان مه، صدای نفس ها شان به گوش می رسید. اما چنین هیولاهایی مایه شگفتی نبودند. مردم آنها را خطرهای روزمره به شمار می آوردند، آن روزها چیزهای دیگری برای نگرانی وجود داشت؛ چطور از زمین سخت غذا به دست آورند، چه کنند هیزمشان تمام نشود، چطور جلوی مرضی را بگیرند که یک روزه ده دوازده خوک را می کشت و صورت بچه ها در اثرش کهیر سبز می زد.
به هرحال، دیوها آن قدرها هم بد نبودند، به شرطی که آدم تحریکشان نمی کرد. آدم باید قبول می کرد که هر از چند گاه موجودی خشمگین، شاید به دنبال مشاجره ای بین همنوعانش، سهواً وارد دهکده ای می شد و با وجود فریادها و بالای سر بردن سلاح ها، می تاخت و هر کسی را که به موقع از سر راهش کنار نمی رفت مجروح می کرد. یا این که هر از گاهی ممکن بود دیوی بچه ای را بردارد و توی مه ببرد. مردم آن روزگار در مورد این فجایع کاری جز فلسفه بافی از دست شان ساخته نبود.
در چنین سرزمینی، در حاشیه باتلاقی وسیع، زیر سایه تپه هایی مضرس، زوج پیری زندگی می کردند؛ اکسل(۱) و بئاتریس(۲). شاید این اسم دقیق یا کاملشان نبود، اما برای سهولت کار این طور صدایشان می کنیم. می خواهم بگویم این زوج تک و تنها زندگی می کردند، اما آن روزها تعداد اندکی از مردم به معنای امروزی کلمه «تک وتنها» بودند. روستایی ها برای گرما و امنیت در سرپناه هایی زندگی می کردند که بسیاری از آنها در اعماق دامنه تپه کنده شده و با دهلیزهای زیرزمینی و راهروهای سرپوشیده به هم متصل بودند. زوج پیر ما، همراه با شصت روستایی دیگر، در یکی از این لانه های تو در تو زندگی می کردند (اسم «ساختمان» باشکوه تر از آن است که روی چنین جایی گذاشته شود). اگر از لانه شان بیرون می آمدید و بیست دقیقه دور تپه راه می رفتید، به اقامتگاه بعدی می رسیدید که به نظر شما این یکی هم درست شبیه اولی بود؛ اما در چشم خود ساکنان، جزئیات متفاوت بسیاری وجود داشتند که به آن افتخار می کردند یا بابتش شرمنده بودند.
هیچ نمی خواهم این تصور را ایجاد کنم که بریتانیای آن روز فقط همین بود، که وقتی در دیگر نقاط جهان تمدن های باشکوه رو به شکوفایی بودند، ما اینجا چندان جلوتر از عصر آهن به سر نمی بردیم. اگر می توانستید به میل خود در میان دشت و صحرا بگردید، راحت به قلعه هایی پر از موسیقی، غذای عالی و ورزشکاران ماهر، یا به صومعه هایی که ساکنانش دانش بسیار داشتند برمی خوردید؛ ولی راهی برای سفر کردن وجود نداشت. حتی سوار بر اسبی قوی، در هوای خوب، ممکن بود روزها به راهتان ادامه دهید، بدون این که سروکله قلعه یا صومعه ای میان طبیعت پیدا شود. بیشتر، جوامعی شبیه چیزی که برایتان تعریف کردم پیدا می کردید که آنجا، اگر غذا یا لباسی برای پیشکش نداشتید، یا تا بن دندان مسلح نبودید، کسی به شما خوش آمد نمی گفت. متاسفم که چنین تصویری از کشورمان برایتان ترسیم می کنم، اما هرچه هست همین است.
برگردیم به اکسل و بئاتریس. همان طورکه گفتم این زوج پیر در حاشیه لانه زندگی می کردند، پناهگاهشان کمتر از آب و هوا در امان بود و بهره ای از آتش تالار بزرگ، جایی که همه شب ها دور هم جمع می شدند، نمی برد. شاید زمانی، وقتی با بچه هایشان زندگی می کردند، محل زندگی شان به آتش نزدیک تر بود. در واقع، در ساعت های پیش از سحر، وقتی اکسل روی تخت دراز کشیده و زنش کنارش خوابِ خواب بود درست همین فکر به ذهنش رسیده بود که ناگهان غم ناشناخته ای به دلش افتاد و دیگر نتوانست بخوابد.
شاید برای همین بود که آن روز صبح اکسل از تخت بیرون آمده بود، آرام بیرون رفته بود و روی نیمکت کهنه و کج وکوله ای کنار ورودی لانه منتظر اولین بارقه های نور روز نشسته بود. بهار بود، اما هوا هنوز سوز داشت، آن هم با این که شنل بئاتریس را سر راهش برداشته و دورش پیچیده بود. اما آن قدر غرق افکارش بود که تا بفهمد چقدر سردش شده، ستاره ها همه محو شده بودند، نوری در افق داشت پخش می شد و اولین نغمه های پرندگان از میان تاریکی به گوش می رسید.
آرام از جایش بلند شد. پشیمان بود که این قدر بیرون مانده. تن سالمی داشت، اما دفعه قبل که تب کرده بود خیلی طول کشید تا خوب شود و نمی خواست تبش برگردد. حالا رطوبت را روی پاهایش حس می کرد، اما وقتی چرخید تا برگردد داخل، کاملاً راضی بود؛ چون امروز صبح موفق شده بود چند چیز را که مدت ها از ذهنش می گریخت به یاد بیاورد. علاوه بر آن، حس می کرد به تصمیم بسیار مهمی نزدیک می شود ـ تصمیمی که مدت های طولانی عقبش انداخته بود ـ و هیجانی را در وجودش احساس می کرد که خیلی دوست داشت با زنش در میان بگذارد.
داخل لانه، راهروها هنوز تاریکِ تاریک بودند و برای همین ناچار شد همان راه کوتاه تا در اتاقشان را هم کورمال کورمال پیدا کند. خیلی از «در»های داخل لانه قوس های ساده ای بودند که آستانه اتاق را مشخص می کردند. این بساط بی پرده از نظر روستایی ها چیزی نبود که به حریم شخصی شان لطمه ای بزند، بلکه اجازه می داد از گرمایی که از طریق راهروها به آنجا می رسید بهره مند شوند؛ چه از طرف آتش بزرگ و چه از طرف آتش های کوچک تری که حق داشتند داخل لانه روشن کنند. با این حال، اتاق اکسل و بئاتریس خیلی از آتش ها دور بود و چیزی داشت که شاید در نظر ما دری واقعی باشد؛ چهارچوب بزرگی که شاخه های کوچک، رشته های تاک و خار به طور متقاطع رویش چیده شده بودند، هر بار کسی می خواست وارد یا خارج شود کنارش می زد، اما راه هوای سرد را می بست. اکسل بدون این در هم راحت بود، اما به مرور زمان در مایه غرور فراوان بئاتریس شده بود. بسیار پیش می آمد که به اتاق برمی گشت و می دید زنش تکه های خشک را از در می کند و شاخه های تازه ای را که در طول روز جمع کرده، جایشان می گذارد.
آن روز صبح اکسل فقط کمی در را کنار زد تا بتواند برود داخل و مراقب بود تا حد ممکن سر و صدایی نکند. نور سحر داشت از میان روزنه های کوچک دیوار بیرونی به درون نفوذ می کرد. می توانست جلویش شکل محو دستش، و روی تخت حصیری، بئاتریس را که هنوز زیر پتوهای کلفت خوابِ خواب بود، ببیند.
وسوسه شد زنش را بیدار کند؛ چون بخشی از وجودش مطمئن بود اگر در این لحظه بئاتریس بیدار بود و با او حرف می زد، هر مانع دیگری که بین او و تصمیمش وجود داشت فرومی ریخت؛ اما هنوز مانده بود تا همه بیدار شوند و کار روزانه شروع شود، پس همان طور با شنل زنش که هنوز محکم دور خودش پیچیده بود، روی چهارپایه کوتاهی گوشه اتاق نشست.
در این فکر بود که امروز صبح مه چقدر غلیظ بوده، و آیا با پایان تاریکی می دید که از بین ترک ها به درون اتاقشان نفوذ کرده است یا نه؛ اما بعد فکرش از این چیزها دور شد و به موضوعی که ذهنش را مشغول کرده بود برگشت. آیا آنها همیشه همین طور زندگی کرده بودند، خودشان دوتایی، در حاشیه اجتماع؟ یا قبلاً اوضاع فرق می کرد؟ چند لحظه پیش، بیرون، چیزهایی یادش آمده بود؛ لحظه ای کوتاه که داشت در راهروی مرکزی لانه راه می رفت، دستش دور یکی از بچه هایش بود و با سر خمیده راه می رفت، آن هم نه مثل حالا به دلیل سنش، بلکه چون می خواست در آن تاریکی سرش به تیرهای سقف نخورد. احتمالاً بچه داشت با او حرف می زد، چیز جالبی می گفت و هر دو داشتند می خندیدند؛ ولی حالا، مثل چند لحظه پیش در بیرون، هیچ تصویر روشن و واضحی در ذهنش شکل نمی گرفت و هرچه بیشتر تمرکز می کرد، انگار همه چیز محوتر می شد. شاید این فقط تصورات یک احمق پیر بود. شاید خدا هیچ وقت به آنها بچه نداده بود.
ممکن است از خودتان بپرسید چرا اکسل پیش روستایی های دیگر نمی رفت تا در یادآوری گذشته کمکش کنند، اما این کار به آن راحتی که فکر می کنید نبود؛ چون در این دهکده به ندرت از گذشته حرفی به میان می آمد. منظورم این نیست که حرفش ممنوع بود. منظورم این است که انگار گذشته به نحوی در مهی به غلظت همان مه که روی مرداب معلق بود محو می شد. اصلاً به فکر این روستایی ها نمی رسید که به گذشته فکر کنند، حتی به گذشته نزدیک.
محض نمونه، چیزی که مدتی فکر اکسل را به خود مشغول کرده بود: مطمئن بود همین چند وقت پیش، زنی با موهای بلند سرخ بینشان زندگی می کرد؛ زنی که وجودش برای دهکده شان بسیار حیاتی بود. هر وقت کسی خودش را زخمی می کرد یا مریض می شد، به خاطر مهارت فراوان این زن سرخ مو در درمان، بلافاصله دنبالش می فرستادند؛ ولی حالا هیچ جا نمی شد این زن را پیدا کرد و انگار هیچ کس از خودش نمی پرسید چه اتفاقی افتاده، یا حتی از نبودش ابراز تاسف نمی کرد. یک روز صبح که اکسل موقع شکستن یخ زمین موضوع را با سه همسایه اش در میان گذاشت، از عکس العملشان فهمید واقعاً نمی دانستند از چه دارد حرف می زند. یکی شان حتی دست از کار کشیده بود تا موضوع یادش بیاید، اما سرانجام سرش را تکان داده و گفته بود: «حتماً خیلی وقت پیش بوده.»
وقتی شبی موضوع را با بئاتریس در میان گذاشت، زنش گفت: «من هم اصلاً چنین زنی یادم نمی آید. شاید نیازی داشتی و خیالش کردی اکسل، آن هم با این که زنت پیشت است و پشتش هم از پشت تو صاف تر است.»
این شبی در پاییز گذشته بود. در تاریکی ظلمانی کنار هم دراز کشیده بودند و به صدای بارانی که روی سرپناهشان می بارید گوش می کردند.
اکسل گفت: «درست است که در این سال ها هیچ پیر نشده ای شازده خانم، اما من آن زن را خیال نکردم. اگر یک دقیقه فکر می کردی تو هم یادت می آمد. همین یک ماه پیش پشت در خانه ات بود. زن مهربانی که می پرسید چیزی هست که بخواهیم برایمان بیاورد یا نه؛ حتماً یادت است.»
«اصلاً چرا می خواست چیزی برایمان بیاورد؟ قوم و خویشمان بود؟»
«فکر نکنم شازده خانم. فقط محبت داشت. حتماً یادت است؛ اغلب می آمد پشت در می پرسید سردمان یا گرسنه مان نیست؟»
«اکسل، دارم می پرسم این چه کاری بود که فقط به ما محبت می کرد؟»
«من هم آن وقت این را از خودم می پرسیدم شازده خانم. یادم است با خودم می گفتم کار این زن مراقبت از بیماران است، اما هر دوی ما مثل بقیه روستایی ها سالمیم. نکند خبر طاعون رسیده و آمده مراقبمان باشد؟ اما معلوم شد هیچ طاعونی در کار نیست و فقط محبت دارد. حالا که داریم حرفش را می زنیم چیزهای بیشتری هم یادم می آید؛ آنجا ایستاده بود و داشت می گفت اهمیتی به بچه هایی که مسخره مان می کنند ندهیم؛ همین. بعد هم دیگر ندیدیمش.»
«اکس، نه فقط این زن سرخ مو را خواب دیدی، خیلی هم احمق بوده که نگران چند تا بچه و بازی هایشان شده.»
«من هم درست همین فکر را کردم شازده خانم. بچه ها چه خطری برای ما می توانند داشته باشند؟ بچه هایی که وقتی هوای بیرون خراب است فقط دارند یک جوری وقتشان را می گذرانند. به او گفتم اصلاً ناراحت نمی شویم، اما باز هم لطف داشت. بعد هم یادم می آید که گفت حیف شب ها شمع نداریم.»
بئاتریس گفت: «اگر این زن دلش می سوخت که ما شمع نداریم، اقلاً یک چیز را درست فهمیده بوده. توهین آمیز است که اجازه نمی دهند در چنین شب هایی شمع داشته باشیم، چون دست های ما هم مثل دست های آنها سالم است و هیچ نمی لرزد. بقیه با این که همیشه پاتیل اند یا اگر هم نباشند بچه هایشان عین وحشی ها دارند این طرف و آن طرف می دوند، همه داخل اتاق هایشان شمع دارند؛ اما شمع را از ما دریغ می کنند، طوری که حالا اصلاً نمی بینمت اکسل، با این که درست بغل گوشم هستی.»
«کسی قصد توهین ندارد شازده خانم. همیشه همین کار را می کردند، همین و بس.»
«خب، فقط زن خیالی ات نیست که فکر می کند عجیب است شمع هایمان را گرفته اند. دیروز یا شایدم پریروز، لب رودخانه بودم و داشتم از کنار چند زن می گذشتم و مطمئنم وقتی به خیال خودشان دور شده بودم، شنیدم می گفتند که چقدر زشت است زن و شوهر شریفی مثل ما هر شب باید در تاریکی بشینند. فقط زن خیالی ات نیست که این طور فکر می کند.»
«دارم می گویم آن زن خیالی نیست شازده خانم. همه یک ماه پیش می شناختندش و تعریفش را می کردند. چه باعث شده که همه، ازجمله خودت مطلق فراموش کنید که روزی وجود داشته؟»
حالا که در این صبح بهاری این مکالمه را به یاد می آورد، نزدیک بود قبول کند درباره زن سرخ مو اشتباه می کرده. بالاخره سنش داشت بالا می رفت و مستعد حواس پرتی بود. با این حال، مورد زن سرخ مو تنها یک مورد از سلسله وقایع گیج کننده بود. مایوسانه دید که در این لحظه موارد زیادی یادش نمی آید، اما شک نداشت که از این موارد زیاد بود؛ محض نمونه، مورد مارتا.
دختر کوچولویی نه ده ساله که به نترسی مشهور بود. انگار آن همه قصه ترسناک درباره بلاهایی که می توانست سر بچه های ولگرد بیاید ذره ای از ماجراجویی اش کم نمی کرد. به این ترتیب غروبی که کمتر از یک ساعت مانده بود تا هوا تاریک شود، مه آمده بود و صدای گرگ ها از کوه به گوش می رسید، خبر پخش شد که مارتا گم شده و همه وحشت زده دست از کارهایشان کشیدند. تا مدتی بعد، همه گوشه و کنار لانه صدایش می کردند، صدای پا در طول راهروها به گوش می رسید و روستایی ها همه اتاق خواب ها، انبارهای زیرزمینی، حفره های پشت تیرهای سقف و هر جای دیگری را که یک بچه ممکن بود برای سرگرم کردن خودش برود، گشتند.
بعد، وسط این ترس و وحشت، دو چوپان از نوبتشان سر کوه برگشتند و به تالار بزرگ رفتند تا خودشان را جلوی آتش گرم کنند. در همین حال، یکی شان گفت روز قبل عقابی را دیده اند که یک بار، دو بار و بعد هم برای بار سوم بالای سرشان چرخ زده. گفت هیچ شکی نبود که عقاب بود. خبر به سرعت در لانه چرخید و خیلی زود جمعیت دور آتش جمع شد تا به چوپان ها گوش دهند. حتی اکسل هم با عجله رفت تا به آنها بپیوندد، چون پیدا شدن عقاب در منطقه آنها تازگی داشت. ازجمله توانایی هایی که به عقاب ها نسبت داده می شد، این بود که گرگ ها را فراری می دادند، و می گفتند در مناطق دیگر، گرگ ها به دلیل وجود این پرنده ها کاملاً ناپدید شده اند.
اولش با شوق و ذوق از چوپان ها سوال کردند و مجبورشان کردند ماجرا را دوباره و دوباره تعریف کنند. بعد شک به دل شنوندگان افتاد. یکی گفت خیلی ها چنین ادعایی کرده اند و هر بار ثابت شده ادعایشان بی پایه و اساس است. یکی دیگر گفت بهار سال گذشته همین دو تا چوپان با داستان مشابهی به لانه برگشتند، اما بعدش هیچ کس چنین چیزی ندید. چوپان ها با عصبانیت گفتند که قبلاً هرگز چنین چیزی را گزارش نداده اند، و خیلی زود جمعیت به دو دسته تقسیم شد؛ یک دسته که طرف چوپان ها را گرفتند و دسته ای دیگر که ادعا داشتند یادشان می آید سال پیش چنین داستانی را شنیده اند.
با داغ شدن بحث اکسل همان دل شوره را حس کرد؛ دل شوره ای که می گفت یک جای کار می لنگد، از فریادها و تنه زدن ها فاصله گرفت و رفت بیرون و آسمان رو به تاریکی و مهی را که روی زمین می غلتید تماشا کرد. بعد از مدتی، همه چیز تکه تکه در ذهنش سر جای خود قرار گرفت؛ گم شدن مارتا، خطر و این که همین چند لحظه پیش همه داشتند دنبالش می گشتند. اما همین خاطرات هم داشت آشفته می شد، همان طورکه خواب ها و رویاها یک ثانیه بعد از بیدار شدن آشفته می شود و فقط با تمرکز بسیار بود که اکسل فکر مارتا کوچولو را در ذهنش نگه داشت، آن هم در تمام مدتی که داشتند پشت سرش درباره عقاب بحث می کردند. بعد، همان طورکه آنجا ایستاده بود، صدای آواز دختری را شنید و دید مارتا از میان مه بیرون آمد.
همان طورکه دختر ورجه وورجه کنان به سویش می آمد گفت: «بچه تو چه عجیبی. از تاریکی نمی ترسی؟ از گرگ ها و دیوها؟»
دختر با لبخند گفت: «اُه، می ترسم آقا؛ اما می دانم چطور قایم شوم. کاش پدر و مادرم دنبالم نگشته باشند. هفته پیش طوری قایم شدم که بیا و ببین.»
«دنبالت نگشته باشند؟ معلوم است که دنبالت گشتند. تمام دهکده دارند دنبالت می گردند. گوش کن ببین چه سروصدایی در لانه به پا ست. همه اش به خاطر توست بچه.»
مارتا باز خندید و گفت: «دست بردارید آقا! می دانم که دلشان برایم تنگ نشده است. می شنوم، دادوبی دادشان درباره من نیست.»
این را که گفت اکسل دید حق با دختر است؛ صداهایی که از داخل لانه به گوش می رسیدند اصلاً درباره دختر نبودند، درباره مسئله کاملاً متفاوتی بودند. به طرف در خم شد تا بهتر بشنود و وقتی آن کلمه عجیب را وسط صداها شنید، موضوع دوباره یادش آمد؛ موضوع چوپان ها و عقاب . داشت فکر می کرد موضوع را برای مارتا توضیح بدهد یا نه، که او از کنارش رد شد و رفت تو.
اکسل هم به دنبالش رفت تو و توقع داشت پیدا شدن دختر مایه آسایش خاطر و شادی همه شود. راستش فکر می کرد چون دختر صحیح و سالم برگشته حالا که همراهش است کمی هم او را ستایش می کنند؛ اما وقتی وارد تالار بزرگ شدند، روستایی ها هنوز چنان مشغول دعوا بر سر چوپان ها بودند که فقط چند نفر به خودشان زحمت دادند و نگاهشان کردند. مادر مارتا همین قدر از جمعیت جدا شد و به طرف آنها آمد که به بچه بگوید: «پس اینجایی! دیگر این طوری نروی ولگردی! چند بار باید به تو بگویم؟» بعد دوباره توجهش معطوف دعوای دور آتش شد. در اینجا، مارتا نیشخندی به اکسل زد که یعنی «دیدی گفتم؟» و دنبال دوستانش در میان سایه ها ناپدید شد.
اتاق به وضوح روشن تر شده بود. اتاقشان که در حاشیه لانه بود، پنجره کوچکی داشت، گرچه آن قدر بالا بود که بدون ایستادن روی چهارپایه نمی شد بیرون را دید. در این لحظه پنجره با تکه ای پارچه پوشانده شده بود، اما بارقه ای نور خورشید از گوشه ای به درون رخنه کرده و بالای محل خواب بئاتریس افتاده بود. اکسل در میان بارقه نور، می توانست چیزی شبیه حشره را ببیند که درست بالای سر زنش وسط هوا معلق بود. بعد متوجه شد یک عنکبوت است که از تار نامرئی اش آویزان شده و جلوی چشمش شروع کرده بود به فرودی نرم. اکس بی سر وصدا از جا بلند شد، از عرض اتاق کوچک گذشت، دستش را بالای سر زنش کشید و عنکبوت را گرفت. بعد لحظه ای ایستاد و زنش را نگاه کرد. چهره اش در خواب آرامشی داشت که به ندرت در بیداری دیده بود، و شعفی که ناگهان از دیدن این صحنه به او دست داد غافلگیرش کرد. آن وقت بود که فهمید تصمیمش را گرفته، و باز دلش خواست فقط محض خبر دادن به زنش او را بیدار کند؛ اما دید چه کار خودخواهانه ای است، و گذشته از آن، چطور می توانست این همه از جواب مطمئن باشد؟ سرانجام بی سروصدا به طرف چهارپایه برگشت، و وقتی دوباره روی آن می نشست، یاد عنکبوت افتاد و آرام دستش را باز کرد.
وقتی روی نیمکت بیرون نشسته و منتظر بود تا اولین بارقه های نور خورشید از افق سر بزنند، سعی کرده بود فکر کند چه شد که او و بئاتریس برای اولین بار درباره فکر سفرشان با هم حرف زدند. آن موقع فکر کرد مکالمه ای یادش می آید که شبی در همان اتاق داشتند، اما حالا، همان طورکه عنکبوت را نگاه می کرد که دور دستش دوید و روی زمین خاکی رفت، با اطمینان یادش آمد اولین بار کی به این موضوع اشاره کرده بودند؛ روزی که آن غریبه با لباس های ژنده و تیره از دهکده شان رد شد.
صبحی ابری بود ـ نوامبر سال پیش؟ ـ و اکسل کنار رودخانه، در طول کوره راهی که درختان بید رویش سایه افکنده بودند، قدم می زد. با عجله از سرِ زمین به لانه برمی گشت تا شاید وسیله ای بردارد یا از سرکارگری دستور بگیرد. به هرحال، صداهای بلندی از پشت بوته های سمت راستش شنید و ایستاد. اولین فکرش دیوها بودند، و زود دنبال سنگ یا چوب گشت. بعد متوجه شد صداها ـ همه صدای زن ـ و عصبانی و هیجان زده بودند، اما اثری از وحشت حمله دیوها در آنها نبود. با این حال قاطعانه راهش را از میان بوته های سرو کوهی باز کرد، قدم به فضای بازی گذاشت و پنج زن را ـ نه در اوایل جوانی، اما هنوز در سن و سال بچه آوردن ـ دید که نزدیک هم ایستاده بودند. پشت شان به او بود و هم چنان به سوی چیزی در دوردست فریاد می زدند. دیگر نزدیکشان رسیده بود که یکی از زن ها متوجهش شد و جا خورد، اما بعد بقیه هم برگشتند و با گستاخی نگاهش کردند.

نظرات کاربران درباره کتاب غول مدفون

باید به این سبک علاقه داشته باشید تا ازش لذت ببرید...یک کتاب فانتزی و زیبا.ترجمشم خوبه
در 1 هفته پیش توسط
یکی از خاص ترین کتابهایی که در این ژانر خوندم
در 1 سال پیش توسط