فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب قطار سریع‌السیر توکیو
مونتانا

نسخه الکترونیک کتاب قطار سریع‌السیر توکیو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب قطار سریع‌السیر توکیو

درباره او فقط می‌دانم که بیست سال داشت و از پنجره‌ی طبقه‌ی ششم اتاق بیمارستانش بیرون پریده بود.
در هجوم درهم‌کوبنده‌ی آمریکا چون ترن هوای که به کام خود فرو می‌رود بدبختی‌های زندگی و مرگ ما بیست‌وچهارساعته و بی‌وقفه همه‌جا خودمان و دوستان و آشنایان‌مان و بیگانه‌ها و حتا رییس‌جمهور آمریکا و دوستانش و کل کسانی که آن‌ها را می‌شناسند احاطه کرده وقت گذاشتم و رفتم بیرون تا به خودکشی پسر ژاپنی جوانی فکر کنم.
نه در روزنامه‌ها چیزی در موردش خوانده بودم و نه تلویزیون چیزی از آن نشان داده بود. دوستی داشت در مورد دلیل دیروزِ سر کار نیامدن مرد جوانی که برایش کار می‌کرد می‌گفت که در جریان این اتفاق قرار گرفتم. او دوست صمیمی همان پسری بود که خودکشی کرده بود و آن روز به‌خاطر این‌که بعد از مراسم او حالش بد شده بود نتوانسته بود سر کار حاضر شود.
دوستم می‌گفت پسری که مرده بود در حادثه‌ی رانندگی بازویش را از دست داده بود. ضربه‌ای که از دست دادن بازویش به او وارد می‌کند او را از پا درمی‌آورد و از پنجره‌ی اتاق بیمارستان خودش را پرت می‌کند.
اول در حادثه‌ی رانندگی بازویش را از دست می‌دهد و بعد از غم از دست دادن آن خودش را از بین می‌برد. سال‌های باقی‌مانده‌ی عمرش را نمی‌خواسته، نمی‌خواسته عاشق بشه، ازدواج کنه، صاحب بچه بشه، شغل، میان‌سالی، پیری و مرگ را با یک دست نمی‌خواسته.
هیچ‌کدام از آن‌ها را نخواسته برای همین از پنجره‌ی اتاق بیمارستان بیرون پریده.

ادامه...

  • ناشر: انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.1 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۴۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب قطار سریع‌السیر توکیو

برای ریچارد و نانسی هاج



قطار سریع السیر توکیو-مونتانا

ریچارد براتیگن

مترجم: سعید توانایی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



سفر زمینی جوزف فرانکل و خواب ابدی همسرش آنتونیا در کرتِ نبراسکا

بخش ۱. اغلب در لباسی شبیه ملاقه زن های هالووین

در سومین روز عزیمت از لاکی فورد ریور به جسدی برخوردیم که گرگ ها (که تعدادشان در این جا بی شمار است و شب ها زوزه ی دسته جمعی شان تا صبح بیدارمان نگه می دارد) بیشترِ آن را خورده بودند و سرخ پوست ها هم پوست سرش را کنده بودند... او را به خاک سپردیم و با اذهان اندوهناک راه خویش در پی گرفتیم. - جوزف فرانکل

اغلب در لباسی شبیه ملاقه زن ها پوشیده در گنده گویی های فلسفی به معنای حقیقی زندگی انسان فکر می کنیم و امروز من به جوزف فرانکل فکر می کنم: مردی که فقط خدا می داند چرا در سال ۱۸۵۱ آینده اش را از چکسلوواکی به آمریکا آورد تا تمامش را درحالی که با صورت در برف افتاده صرف مردنی نه چندان ناشاد در اوایل دسامبر سال ۱۸۷۵ کند تا در فورت کلاماثِ اُرِگان در گوری که هیچ وقت پیدا نشد خاک اش کنند.
من بخش های به جامانده از یادداشت های روزانه ی او را از سفر اکتشافی ناموفقش به جست وجوی معادن طلا را که در سال ۱۸۵۴ از ویسکانسین به سمت کالیفرنیا آغاز کرد و همین طور تعدادی از نامه هایی را که از کالیفرنیا نوشته بود خوانده ام.
نثر شفاف یادداشت هایش همراه با سادگی ای توام با تکلف است که حس طنز و کنایه ای ظریف را منعکس می کند. او نگاه خاص خودش را به این سرزمین داشت.
من فکر می کنم که یک زندگی غیرمعمول بود که لاجرم او را چون شهابی عاصی به سوی یادداشت نویسی های روزانه و سرآخر به سوی مرگ در آمریکا سوق داد.
در ابتدا جوزف فرانکل فرزند مردی بود که در چکسلوواکی صاحب کارخانه ی آب جوسازی و شیشه گری بود پس احتمالاً در محاصره ی دنیای باثبات تموّل بوده.
او موسقی دان کلاسیکی شد که درس خوانده ی کنسرواتوآر پراگ بود و همراه با گروه ارکستری سفر می کرد که در چکسلوواکی، آلمان و اتریش اجرا برگزار می کرد.
مدام از خودم این سوال بی جواب را می پرسم که: چرا اون زندگی رو ول کرد و از اون مهم تر این که چرا از بین این همه جا اومد آمریکا؟ هر کاری می کنم باز ته دلم نمی فهمه که چرا اومد این جا.
خدایا! خیلی فاصله است بین کنسرت دادن لابد اونم بتهوون و شوبرت تو برلین و وین تا جوزف فرانکلی که غرب آمریکایی را توصیف می کنه... پس از صرف شام دیداری با یک سرخ پوست وحشی واقعی داشتیم. رییس قبیله ی اوماها بود که پی عیالش می گشت. دو روزی می شد که ندیده بودش. زنک قاطی مهاجرین ول می گشت.
این بسیار دور از آن چیزی است که شنوندگان یک کنسرت انتظار شنیدنش را دارند.
جوزف فرانکل زنِ چکسلوواک زاده ی آمریکا محضری شده ی خودش آنتونیا که تونی صدایش می کرد و همین طور فرد پسر جوانش را در ویسکانسین گذاشت و رفت کالیفرنیا دنبال طلا.
به آنتونیا که انتظار می کشیده فکر کردم. اون موقع اون فقط بیست سالش بوده. تو این سه سال که شوهرش نبوده باید خیلی تنهایی کشیده باشه.

بخش ۲: فیلم های پرش دار ِ صامت قدیم (بوقلمون، بلدرچین)

سال ۱۸۵۴ تو غربِ جوزف فرانکل مثل فیلم های پرش دار صامتِ قدیمی آدم پرنده های زیادی می دید (بوقلمون، بلدرچین، اردک، غاز، نوک دراز، قرقاول) همین طور حیوانات زیادی که مثل بازیگرهای این جور فیلم ها بودن (بوفالوها، گوزن های شمالی، گرگ ها) و یه عالمه ماهی (اردک ماهی، گربه ماهی، خارماهی) که مثل عنوان بندی این فیلم ها بی صدا شنا می کردن و نواحی برهوت و بی انتهایی که اصلاً شبیه فیلم ها نیست و هیچ کس اون جا زندگی نمی کنه و جاده ها آن قدر باریک اند که به راحتی می شود گم شان کرد: “دانستیم که بی راهه می رویم. جاده ای که در آن بودیم کور می زد، دست کم سالی می شد که کسی پا بر آن نگذاشته بود. اثری از جاپای آدمی زاد نبود اما نشانه هایی بود که خبر از عبور گرگ ها و جانوران بزرگ جثه ی دیگر می داد. سکوتی جان کاه بر ما مستولی گشته.”
این سرزمین مسکن سرخ پوستان دغل و سگ دزدی ست که خوب بلدند حتا وقتی با قشون برای مطالبه ی سگ به اردوگاه شان می روی که اگر سگ را تحویل ندهند به جنگ تهدیدشان کنی چه طور دست بالا را بگیرند! (حالا ببینید که این جا چه قدر از پراگ و چکسلوواکی و اشتغال مختصری به موسیقی کلاسیک فاصله دارد) اما سرخ پوست ها در کارشان بسیار خبره اند و فوراً درعوض آن سگ، اسبی را پیشنهاد می کنند اما همه چیز را طوری پیش می برند که سرآخر اسبی ردوبدل نمی شود و افراد همه (شامل جوزف فرانکل) بدون این که سگی را پس گرفته باشند و با وعده ی اسبی که هیچ وقت تحویل شان نخواهد شد به پادگان برمی گردند.
سگ گم شده و سرخ پوست های لعنتی هم بسیار زیرک اند.
مردمی که جوزف فرانکل سر راهش به غرب به آن ها برمی خورد به لحاظ ذهنی اَحوَل و سرشتی عفن دارند. گمان نمی کنم که قشر سلیم جامعه پیش قراول در سرحدات شود. همیشه عده ای از تخم و ترکه ای غریب و نیمه مجنون اند که پی زندگی به جاهایی می روند که هیچ کس آن جا قدم نگذاشته.
جوزف فرانکل بدون فوت وقت و از همان اول شروع کرد، یعنی بدون آن که زمانی را به بطالت بگذراند سفرش را با سه برادر آلمانی دیوانه و یک آلمانی دیگر که در رویای شکوه نظامی آلمان و حاکمیت بر جهان بود شروع کرد.
این برمی گردد به سال ۱۸۵۴!
و البته همه شان از جمله خود جوزف فرانکل که برای مشروب خوردن و آبجو خوردنش اهمیت زیادی قائل بود از همان روز اول سیاه مست کردند و بعدش حسابی خمار بودند.
همراه و در کنار نگاه مسافر او به غرب ملاکی دغل، دکتری شیاد، کشاورزی کلبی مسلک، شکارچیان وحشی کافر و تله گذارانی که به گمان جوزف فرانکل در اروپا به چشم مردم غریب می آیند: “البسه ی آنان بیانگر باشد. منوط به اذن عبور چنان چه از شهری اروپایی بگذرند جمعیتی چند احاطه شان کند و جمله پُرسان شوند که این دیگر کدام قماشِ معرکه گیر است؟”
او با زنی هفت خط و زناکار و شوهر احمقِ ساده لوح و بی غیرتش، با قاضی ای که برای اجرای عدالت راهی یوتا بود و هم زمان قصد به جیب زدن سودی کلان به ارزش ۲۵۰۰۰ دلار از قِبَلِ معامله ی قماش با مورمون هایی را داشت که به عقیده ی جوزف فرانکل بی عفت ترینِ ابناءِ بشر بودند، با رییس سرخ پوستِ گرسنه ای که از جوزف فرانکل که به او شام داده بودتشکر نکرده بود، با فاسقِ-آشپزِ خوشگلش، با گروهی سرخ پوستِ زورگیر از قبیله ی سو که تازه از جنگ با پانی ها برگشته بودند و با خودشان پوست سر بیست ویک پانی را به همراه داشتند که توجه و علاقه ی زیادی به آن نشان می دادند و همین طور با صاحب کاروان دلیجان ها که به جوزف فرانکل وقتی که بسیار گرسنه بود کمی غذا و آرد داده بود آشنا می شود.
در شهر طلاخیز پلاسرویلِ کالیفرنیا با دو مرد آشنا می شود آن ها چند دانگ از زمینی لم یزرع را به او قالب می کنند و در پی صحبت هایش با تعدادی از تجار بنا بر آن می شود که برای جست وجویش در پی ثروت، وام طویل المدتی به او بدهند و او درحالی که در کلبه ی متروک مردی چینی به دنبال کشف طلا بود درآخر مجبور شد برای فردی کار کند که اوضاع مالی اش چندان بهتر از خود او نبود.
اوضاع در کالیفرنیا جایی که او آن را سرزمین زیبا ولی بد اقبال توصیف می کند چندان بر وفق مراد نبود.
و در تمام مدتی که رفته بود همسرش آنتونیا در ویسکانسین چشم به راه آمدنش بود. به علاوه او ناخوش بود. سه سال گذشت و این برای زنی جوان و مریض احوال زمان زیادی ست.

بخش ۳: درهای طولانی جوزف فرانکل

“سوم روز میان بارانی سخت و غرش رعد به اردوگاه رسیدیم. شام به هر زحمتی که بود صرف شد. داشتم چای می ریختم که شنیدم ---”
اما هیچ وقت نخواهیم فهمید که جوزف فرانکل در آن لحظه چه صدایی شنیده چرا که بخشی از یادداشت های روزانه ی او درست بعد از “که شنیدم” گم شده.
گسست یادداشت هایش به نظرم خیلی زیبا آمده، شبیه وقفه هایی شاعرانه و طولانی که می شود آن جا سادگیِ ابدیت را شنید.
درست بعد از “که شنیدم” او مشغول کار به عنوان آشپز در یکی از دلیجان های کاروان بود و با دردسرهای متعددی از جانب سرخ پوستان دست به گریبان بود. چند سرخ پوستِ پانی عرصه را به آن ها تنگ کرده بودند. اغلب سرخ پوست ها لباسی به تن نداشتند.بیشترشان لخت ول می گشتند مگر در مواقعی که به دنبال اسلحه های شان بودند و افکار ناخوشایندی در سر داشتند.
که شنیدم--
هیچ وقت ادامه اش را نخواهیم فهمید.
وقتی که برمی گردیم و به روایت قصه اش نگاه می کنیم او را در ابتدای گریت پلینز می یابیم و آن چه او شنیده برای همیشه از دست رفته.
گسست بعدیِ نوشته ی او از همه برجسته تر است. او در فورت لارامی ست و می گوید شرح باقی سفر خویش به سالت لیک سیتی را مسکوت خواهم گذاشت چرا که به خاطر ندارم اتفاق درخوری رخ داده باشد.
بعد ناگهان از سالت لیک سیتی سر درمی آورد و در این میان هیچ شرحی داده نشده جوری که انگار فاصله میان فورت لارامی تا سالت لیک سیتی (که چیزی نزدیک به ۴۰۰ مایل است) دری بوده که فقط آن را باز کرده ای و داخل شده ای.
یادداشت های روزانه ی جوزف فرانکل همراه با خود او در لحظه ی بیدار شدن از خواب در صبحی پوشیده از برف در کوهستان های سئیرا به پایان می رسد و انتونیا در ویسکانسین نگران و چشم انتظار آمدن شوهری ست به نام جوزف فرانکل که در برف مدفون شده.
سه سال طولانی گذشت.

بخش ۴: دو چکسلوواک این جا در آمریکا رخ در نقاب خاک کشیده اند.

جوزف فرانکل سرانجام برگشت پیش انتونیا که حالا دیگر بیست وسه ساله شده. حتماً خیلی خوش حال شده و لابد او را در آغوش کشیده و گریه کرده.
بعد مدتی همان جا ساکن شد پنج فرزند دیگر هم به دنیا آورد و بعد هم برگشت پراگِ خودشان سر همان کار موسیقی اش. او درس آواز و پیانو می داد و رهبر ارکستر گروه آواز مندلسون در واتر تاونِ ویسکانسین بود.
او هم چنین سال ها به عنوان متصدی رسمی ثبت اسناد ایالتی مشغول به کار بود تا این که در سال ۱۸۶۹ به کِرتِ نبراسکا نقل مکان کرد و در سال ۱۸۷۰ آن جا مغازه ی فروش کالای منزل به راه انداخت اما کاسبی خوب نبود برای همین در سال ۱۸۷۴رویای کالیفرنیا هوایی اش کرد و آنتونیا را با یک مشت بچه ی قدونیم قد در کرت رها کرد و برگشت پلاسرویل دنبال طلا. آن موقع سال ها بود که تب طلا فروکش کرده بود.
این بار چیزی از سفرش به کالیفرنیا ننوشت و رفت. و البته این بار هم مثل دفعه ی قبل اوضاع آن طور که دلش می خواست پیش نرفت. حتا محل اقامتش همان کلبه ی متروک مرد چینی بیست سال پیش بود.
انگار سرنوشت چیزی در کالیفرنیا برای او نگذاشته بود پس به دیدار پسر ارشدش فرد که حالا بزرگ شده بود و در ایالت واشنگتن در نزدیکی والا والا زندگی می کرد رفت و آن جا برای امرار معاش مشغول چوب بری شد.
فرد نوه ی آمریکایی یک چکسلوواک صاحب کارخانه جات آب جوسازی و شیشه گری بود. واقعاً ببینید چه طور بذر خون آدم در دنیا پخش می شود!
جوزف فرانکل در بهار ۱۸۷۵ نزدیک به ۶۵۰ مایل را پای پیاده از پلاسرویل به پورت لندِ ایالت اُرِگان رفت او از کناره ی راستِ رودخانه ی کلمبیا رفت تا بالای کوهستان بلو، جایی که پسرش زندگی می کرد.
فرصتِ کاری در واشنگتن کم بود برای همین او به همراه پسرش و یکی از دوستان او تصمیم گرفتند به کالیفرنیا بروند جایی که ممکن بود اوضاع کمی بهتر باشد (وای! نه!) و این گونه جوزف فرانکل عازم سومین سفرش به کالیفرنیا شد.
زمستان سختی بود و آن ها با اسب سفر می کردند. فرد پسر جوزف فرانکل تصمیم می گیرد که برگردد و با کشتی عازم کالیفرنیا شود او پدر و دوست خود را ترک می کند تا با اسب به سفر خود به سوی کالیفرنیا ادامه دهند.
خُب: حالا پسر سوار بر کشتی و پدر با اسب به سمت کالیفرنیا می روند. حالا همه چیز کمی عجیب می شود. داستان جوزف فرانکل داستان ساده ای نیست.
جوزف فرانکل هنگام عبور از اُرِگان، بیمار می شود و یازده روز هیچ چیز نمی خورد و چندین روز به حال هذیان می افتد. چیزی از نوع هذیان هایش نمی دانم اما شاید بخشی از هذیان هایش مربوط به سرخ پوست ها یا سالن های کنسرت بوده.
جوزف فرانکل هم سفرانش را که مراقبش بودند وقتی به دنبال کمک می روند گم می کند. گروه جست وجو چند روز بعد جسدش را درحالی که با صورت در برف افتاده بود پیدا می کند و در چهره اش هیچ نشانی از نارضایتی نبوده.
شاید در آن هذیان ها به این فکر کرده که مرگ همان کالیفرنیا بود. او را در ۱۰ دسامبر سال ۱۸۷۵ در فورت کلاماثِ اُرِگان در گوری که برای همیشه مفقود ماند به خاک سپردند. و این پایان کودک آمریکایی او بود.
آنتونیا فرانکل در۲۱ نوامبر ۱۹۱۱ در کرتِ نبراسکا درگذشت و هرچه انتظار کشیدن بود با آن به سر رسید.

آدم هایی که ندیدم و جاهایی که نرفتم

گفت: چه بد! خط عمرم خیلی کوتاهه.
صبحه و هر دو زیر ملافه دراز کشیده ایم.
به دست خودش نگاه می کنه. بیست وسه سالشه با موهای تیره.
داره با دقت به دستش نگاه می کنه.
«چه بد!»

الان ژاپنی های صیاد هشت پا خوابیدن

ژاپنی های صیاد هشت پا خواب بودند و من به آن ها که در خواب بودند فکر می کردم، برای همین امروز صبح بطری را فراموش کردم.
دیشب ساعت یک، پیش از رفتن به رخت خواب آن ها را دیدم که مشغول صید هشت پا بودند. قایق های شان در اقیانوس آرام لنگر انداخته بود و نور چراغ های شان از دور می درخشید. آن ها از نور چراغ برای جلب توجه هشت پاها استفاده می کردند. چهار کشتی ژاپنی های صیاد هشت پا روی آب درست مثل ستاره های آسمان بودند و صورت فلکی متعلق به خودشان را شکل داده بودند.
برای همین بطری را فراموش کردم. تا نزدیک سحر به آن ها فکر کردم و قبل از خواب نمی دانم یک یا دو پیک مشروب زدم. باید جای فکر کردن به ژاپنی های صیاد هشت پا که خواب بودند به بطری فکر می کردم.
بطری را یک ماه پیش با خودم به ژاپن آوردم.
قصه اش یه جورایی جالبه. چند هفته پیش از از عزیمت از سانفرانسیسکو به ژاپن شبی با چند نفر از دوستانم در باری نشسته بودیم که این فکر به سرمان زد که پیام های کوتاهی را داخل بطری بگذاریم و من بطری را با خودم به ژاپن ببرم و آن جا به آب بیندازم.
متصدی بار که یکی از دوستان خوبم بود یک بطری قرص و محکم درامبی آورد و بدون آن که دست هم را ببینیم هرکدام مشغول نوشتن پیام خودمان شدیم. هرکس که پیامش را می نوشت بدون آن که به کسی نشان دهد آن را داخل بطری می گذاشت جوری که بعد از چند ساعت نزدیک سی چهل تا پیام داخل بطری بود و بیانگر اقشار حاضر در یکی از شب های باری آمریکایی بود.
دوستم که متصدی بار بود کار خوش نویسی می کرد و برای مُهر کردن اسمش پای کلمات زیبایی که می نوشت از موم سختی استفاده می کرد که بعد از گذاشتن در بطری با آن مهر و موم اش کرد؛ کار فنی و دقیقی بود. بطری را گرفتم و شاد و سرمست به خانه رفتم.
چند هفته بعد بطری را با خود به ژاپن آوردم تا به دست امواج بسپارم تا شاید سی صد سال بعد یا دوباره به آمریکا بازگردد و پیام آور کنجکاوی شود یا به دست صخره های سواحل کالیفرنیا خرد شود و شیشه شکسته هایش ته نشین شود و پیام های داخل آن در عمر کوتاه خود پس از رهایی و پیش از آن که بدل به پس مانده ای غیرقابل تشخیصی شود که موج با خود به ساحل می آورد بر آب شناور شود.
همه چیز خوب پیش می رفت تا این که فکر کردن به خواب ژاپنی های صیاد هشت پا باعث شد صبح موقع ترک آپارتمان محل اقامتم در اگیرو فراموش کنم بطری را بردارم تا با چند نفر از دوستان که قایقی اجاره کرده بودند بطری را در جای دور و مناسبی به آب بیندازیم و بعد هم کمی ماهی گیری کنیم.
دوستان ژاپنی ام از داستان بطری خوش شان آمده بود و دل شان می خواست اگر کاری برای این مسافرِ بحری از دست شان ساخته است انجام دهند. وقتی به اسکله و قایق منتظر رسیدیم از من سراغ بطری را گرفتند.
پاک ماتم زده بود و باید می گفتم که فراموش کردم بطری را بیاورم اما حقیقت این بود که بطری پیش ژاپنی های صیاد هشت پا که خوابیده بودند بود. بطری کنار تخت خواب آن ها در انتظار فرا رسیدن شب بود تا بتواند به صورت فلکی آن ها بپیوندد.

سبک ترین کولاک ثبت شده

سبک ترین کولاک ثبت شده همین یک ساعت پیش با بارش قریب به دو دانه ی برف در حیاط پشتی من به وقوع پیوست. هرچه منتظر شدم تا شاید بیشتر ببارد خبری نشد. کل آن کولاک برف فقط دو دانه بود.
جوری از آسمان افتادند که یادآور لورل و هاردی بود؛ فکرش را بکنید که دو دانه ی برف به چنین چیزی شباهت داشتند. انگار خود لورل و هاردی بودند که تبدیل به دانه ی برف شده بودند و در فیلم سبک ترین کولاک برف بازی می کردند.
انگار زمان زیادی برای آن دو دانه برف طول کشیده بود تا با صورت های کیک خامه ای خورده شان از آسمان ببارند و با تلاشِ مضحکِ زجرآوری بکوشند تا در برابر دنیایی که به کولاک های سنگینی به ارتفاع دو فوت و گاه حتا بیشتر عادت کرده بود و می توانست به راحتی سگرمه هایش را به روی کولاکی با دو دانه برف درهم بکشد اعاده ی حیثیت کنند.
بعد از آن فرود کمدی شان بر روی برف به جا مانده از چند کولاک اخیر زمستان امسال دوره ای را رو به آسمان و در انتظار بارش بیشتر گذراندم تا این که فهمیدم این دو دانه ی برف مثل لورل و هاردی برای خودشان یک پا کولاک اند.
رفتم بیرون و سعی کردم پیدای شان کنم. شجاعت شان را از این که در مواجه با تمام این مسائل خودشان بودند ستایش کردم. درحالی که دنبال شان می گشتم در پی تدبیری بودم تا آن ها را به فریزر برسانم جایی که در آن آسایش داشته باشند، توجه ببینند، تحسین شوند و به زیبایی آن گونه که شایسته ی آن هاست از آنان تقدیر شود.
تا حالا سعی کردین در یه چشم انداز زمستانی که چندین ماهه از برف پوشیده شده دنبال دوتا دانه برف بگردین؟
رفتم به منطقه ی کلی فرودشون. داشتم قاطی میلیون ها دانه برف دنبال دوتا دانه برف می گشتم به علاوه ی این که با احتمال خطر لگد کردن آن ها هم مواجه بودم که به هیچ وجه خوشایند نبود.
چیزی طول نکشید که فهمیدم هیچ امیدی نیست و باید تسلیم شد. سبک ترین کولاک دنیا برای همیشه از دست رفته بود. هیچ راهی برای گفتن تفاوت بین این با هر چیز دیگه ای وجود نداره.
دلم می خواد به این فکر کنم که شجاعت بی مانند آن کولاکِ دو دانه برفی به نحوی تو این دنیایی که اغلب قدر این جور چیزها را نمی داند زنده می ماند.
برگشتم داخل خانه و لورل و هاردی را که در برف گم شده بودند رها کردم.

داستان ماری از سانفرانسیسکو

هیچ کس وقتی به سانفرانسیسکو فکر می کند ذهنش طرف مارها نمی رود. این جا شهری ست توریستی که مردم برای دیدن نانِ فرانسوی به این جا می آیند و هیچ دل شان نمی خواهد که در سانفرانسیسکو مار ببینند چون اگر بنا بود این جا جای باگت های فرانسوی مار ببینند که خب چه کاری ست می ماندند شهر خودشان سر خانه زندگی شان.
اما مسافران سانفرانسیسکو خیال شان راحت باشد چون چیزی را که در ادامه قصد گفتنش را دارم فقط داستان ماری از سانفرانسیسکوست که می دانم.
زمانی زن چینی خوشگلی دوستم بود. خیلی مخ بود و هیکل درستی هم داشت جوری که هرجا می رفت چشم همه دنبالش بود.
جالب این جا بود که من بیشتر مجذوب هوشش شده بودم تا تیپ و هیکلش. به نظر من هوش در زن ها مقوی قوه ی باء است و او یکی از باهوش ترین آدم هایی بود که تابه حال دیده بودم.
من به ذهنش که به لحاظ معماری ساده و تفکیک پذیر مثل شفق قطبی بود.
گمانم که کم کم دارد حوصله تان سر می رود و لابد از خودتان می پرسید هوش و ذکاوت یک زن خوشگل چینی چه ربطی به داستان مارهای کالیفرنیا دارد.
عرض می کنم. یک روز رفته بودیم به مغازه ای که مار می فروخت. یه جور پارک خزندگان بود. داشتیم بی هدف تو سانفرانسیسکو چرخ می زدیم که ناگهان از جلو این سوراخ مارِ اساسی درآوردیم.
رفتیم تو.
داخل مغازه پر بود از صد مدل مار.
هرجا را که نگاه می کردی مار بود.
به محض این که، یعنی می خواهم تاکید کنم ها که هم به محض اینکه چشمت می افتاد به شان پشت بندش بوی گه شان می زد ته حلقت. چیزی که یاد من مانده این است و لزوماً به این معنا نیست که آن هایی که به صورت جدی در مورد مارها مطالعه می کنند بخواهند آن را وحی مُنزل کنند ولی تا جایی که من به خاطر دارم بوی آن شبیه یه دونات شکلاتی خیلی شیرین به اندازه ی یه مینی بوس حمل بار بود که داره غرق می شه اما به هرحال جوری نبود که بخواهیم بذاریم و بریم.
مبهوتِ این آغل مارِ بدبو شده بودیم.
چرا صاحبان آن پشت سر مارها را تمیز نمی کردند؟
آخر کدام مار دلش می خواهد در گند و کثافت خودش زندگی کند!
لعنتی ها به دو شماره تمام این چیزها رافراموش کرده بودند. باید اول بروید ببینند این ها از کجا آمده اند.
مغازه ی مارفروشی مارهای زیادی از همه جای دنیا داشت از آمریکای جنوبی بگیر تا آسیا و آفریقا همه شان را ول کرده بودند تا در کثافت خودشان بلولند. همه شان فقط یک بلیت یک سره ی هواپیما لازم داشتند.
وسط این فیلم ترسناک مارها قفسی بود پر از موش های سفیدی که جیک شان درنمی آمد و سرنوشت آن ها تبدیل شدن به بوی گند فضای آن جا بود.
من و زن چینی قدم زنان مشغول تماشای مارها بودیم. هر دو از تماشای این جهنم خزندگان مات و مبهوت بودیم.
تا این که آخر رسیدیم به محفظه ی دو مار کبرا که هر دو زل زده بودند به زن چینی. کله ی مارها خیلی به شیشه نزدیک بود. درست مثل توی فیلم ها بودند با این فرق که از توی فیلم بوی گندشان نمی آمد.
زن چینی قد بلندی نداشت بین یک وپنجاه تا یک وشصت بیشتر نبود. هر دو کبرای بوگندو زل زده بودند به بدنش که چند سانتی بیشتر با آن ها فاصله نداشت. شاید برای همین بود که همیشه عقلش را بیشتر دوست داشتم.

قطار سریع السیر توکیو-مونتانا با وجود سرعت بسیار زیادش توقف های زیادی در طول راه دارد. این کتابِ همان ایستگاه های کوتاه است: بعضی متکی به نفس و باقی هم چنان در پی هویت شان.
من» در این کتاب، صدای ایستگاه های بین راهِ قطار سریع السیرِ توکیو مونتاناست»

نظرات کاربران
درباره کتاب قطار سریع‌السیر توکیو