اولین بار که او را دیدم سیوپنج سال پیش بود، حدود ساعت ۳۰ :۸ صبح یک روز سرد نیمه دوم آذر ماه ۱۳۵۶ چند روز بعد از سالروز «۱۶ آذر». چند سالی میشد که رژیم شاه بعد از بگیر و ببندهای بسیار به مناسبت ۱۶ آذر یک تصمیم جدید و مؤثر گرفته بود. یکی، دو روز قبل و بعد از ۱۶ آذر از ورود دانشجویان به دانشگاه جلوگیری میکرد و تا هفته بعدش هم عملاً آبها از آسیاب ریخته شده بود. آن سال هم از یک هفته قبل از ۱۶ آذر کلاسها تعطیل شده بودند و فقط اساتید و کارکنان را اجازه میدادند وارد دانشگاه شوند. آن روز علیرغم آنکه چند روزی میشد که از «۱۶ آذر» میگذشت، معذالک مسئولین احتیاط را از دست نداده بودند و دانشگاه عملاً در محاصره گاردیها بود. البته آن سال در مهرماه و در جریان افتتاح رسمی سال تحصیلی، که مقامات بلندپایه حکومتی همه ساله در آن حضور مییافتند، پدیده شگفتانگیزی هم درخصوص ۱۶ آذر اتفاق افتاده بود. در جریان یک سخنرانی رسمی، یکی از دانشجویان عضو حزب رستاخیز(۱) گفته بود که «واقعه تأسفآور ۱۶ آذر نتیجه بیمبالاتی و نواختن بیموقع زنگ تعطیلی کلاسها در دانشکده فنی بوده». اهمیت موضوع در سخنان بیپایه و اساس آن دانشجو نبود، بلکه مهم آن بود که برای نخستین بار در یک گردهمایی رسمی حکومتی، نام «۱۶ آذر» برده شده بود و اینکه از آن حادثه بهعنوان یک «فاجعه ملی» نام برده شده بود.