فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازی‌های شبانه

کتاب بازی‌های شبانه
مجموعه ۲۲ داستان کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب بازی‌های شبانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بازی‌های شبانه

مجموعه‌ای که در دست دارید شامل بیست و دو داستان کوتاه است.
شاید بتوان این مجموعه را به میدانی تشبیه کرد که هر فروشنده‌ای (نویسنده) متاع خویش را عرضه کرده است و منتظر خریدار (خواننده) تا از راه برسد، بپسندد، بخرد و از آن لذت ببرد. بعضی از نویسندگان بسیار پرآوازه‌اند و عده‌ای شاید چندان آوازه‌ای نداشته‌باشند، ولی‌آنچه مهم‌است نظروپسند خواننده است و بس.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بازی‌های شبانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار مترجم (تاریخچه تحول داستان کوتاه)

بشر از قدیم الایام به طور فطری هم دوست داشته داستان بگوید و هم دوست داشته داستان بشنود. آثار این ویژگی را می توان در کودکان دید که اگر به آنها قصه ای بگویی باز هم تقاضای قصه دیگری می کنند، به طوری که گاهی حتی حوصله بزرگترها را با این کار سر می آورند. عده ای حتی معتقدند که صحبت های روزمره همچون تعریف کردن رویدادی، غیبت کردن پشت سر دیگران، گفتن لطیفه ای و... نشان از علاقه فطری انسان به قصه گویی است.
با توجه به بی سوادی و نبود خط در گذشته های دور معمولا قصه ها سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل می شد و به احتمال قوی تغییراتی نیز ـ گاه جزیی و گاه کلی ـ در آنها به وجود می آمد. بعدها که خط اختراع شد و این قصه ها به صورت نوشته درآمد، ادبیات شکل گرفت و شکوفا شد.
در ایران نیز همچون دیگر کشورها ـ یونان، رم، چین، مصر و... قصه گویی از قدیم الایام رواج داشته و این قصه ها که گاه به صورت منظوم و گاه به صورت منثور بوده در محافل عمومی همچون قهوه خانه ها و یا محافل خصوصی نقل می شده و حتی عده ای به نام نقال به حرفه قصه گویی ـ بیشتر از شاهنامه ـ مشغول بوده اند که متاسفانه امروزه از آنها خبری نیست.
در مغرب زمین نیز دِکامرون اثر بوکاچیو و قصه های کانتربری اثر چاسر در اصل مجموعه داستان های کوتاهی هستند که در حدود ۶۰۰ سال پیش نوشته شده اند.

شکل گیری داستان کوتاه

داستان کوتاه با تعریف امروزی اش در حدود ۱۷۰ سال پیش آغاز شد. نویسندگانی چون تولستوی و چخوف از روسیه، بالزاک و موپاسان از فرانسه، هاتورن، جیمز و پو از آمریکا از پایه گذاران داستان کوتاه به شمار می روند. نویسندگان انگلیسی و ایرلندی در این دوره تاثیر چندانی نداشتند ولی بعدها در تحول داستان کوتاه نقش مهمی ایفا کردند. در قرن نوزدهم دو نویسنده آمریکایی ادگارآلن پو و هنری جیمز نقش به سزایی در تحول داستان کوتاه داشتند که در زیر به طور گذرا به آنها می پردازیم.

داستان کوتاه به مثابه قالب ادبی

تعاریفی که نویسندگان قرن نوزدهم از داستان کوتاه ارائه دادند به نظر ضد و نقیض است. آنها بین داستان کوتاه و انواع ادبی دیگر مثل رمان، نمایشنامه و شعر تفاوت آشکاری قایل شدند و چه از لحاظ نظری و چه در عمل داستان کوتاه را قالب ادبی منحصر به فردی دانستند که به نویسنده این امکان را می دهد تا هستی را به گونه ای بدیع تعبیر و تفسیر کند و خواننده را تحت تاثیر قرار دهد. همین نویسندگان، داستان کوتاه را در کنار رمان، نمایشنامه و شعر قرار می دادند و معتقد بودند که این نوع ادبی چیزی از قالب های دیگر کم ندارد و می تواند پابه پای آنها به حیات خود ادامه دهد.
چنین مباحثی باعث پختگی داستان کوتاه شد و این قالب ادبی کم کم ضمن باز کردن جای خود در بین نویسندگان اعتماد آنها را به خود جلب کرد.

سوادآموزی و صنعت چاپ

پیدایش داستان کوتاه تنها به دلیل کاربرد این قالب ادبی توسط نویسندگانی چون پو و تولستوی نبود. شکوفایی آن در دهه ۱۸۰۰، مثل شکوفایی رمان و روزنامه نگاری در دهه ۱۷۰۰، دلایل اجتماعی زیادی داشت که از آن جمله اند، سوادآموزی و فن آوری چاپ. عده زیادی مطالعه می کردند، جوامع راه هایی را برای ارائه مطالب خواندنی در حجم زیاد و قیمت ارزان و سرعت زیاد پیدا کرده بودند.
این وضعیت در اروپا و آمریکا واقعیت بیشتری داشت. بین سال های ۱۷۸۰ و ۱۸۴۰ صنعت چاپ متحول شد و اهمیت زیادی یافت. در این شش دهه کارخانه های کاغذسازی، دستگاه های پرس برقی، روش های سریعتر صحافی و توزیع بوجود آمد. درعین حال جمعیت شهرها افزایش یافت و بازار بسیار مناسبی برای روزنامه ها، نشریات ادواری و کتاب های ارزان قیمت پدید آمد و با افزایش مجله های ادبی و پرطرفدار چه از لحاظ کمی و چه کیفی، داستان کوتاه به شکوفایی رسید.

روان شناسی و زندگی روزمره

همزمان با پیدایش داستان های کوتاه، دو موضوع توجه نویسندگان را به خود جلب کرد و آنها را مناسب داستان کوتاه دیدند: روان شناسی و زندگی روزمره.
با توجه به ظهور فروید و دیگر روان شناسان جدید در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، تاثیر روان شناسی بر ادبیات کاملا طبیعی به نظر می رسد. با این حال هیچ کس نمی توانست پیش بینی کند که نویسندگانی چون پو، هاتورن، تولستوی، تورگینف، چخوف، جیمز، گیلمان و دیگران چگونه به روان آدمی پی خواهند برد و آثار آن را در داستان های خود نشان خواهند داد. البته پیش از این نویسندگان، نویسندگانی چون چاسر، شکسپیر و آستین در آثار خود به روان و عواطف بشری پرداخته اند. ولی روان شناسی علمی در دهه ۱۸۰۰ به شکوفایی رسید.
در همین دوره نویسندگانی چون هاتورن، جیمز، چخوف، ملویل، موپاسان، تولستوی و دیگران شخصیت های داستان هاشان را از بین مردم کوچه و بازار انتخاب کردند و آنها را زیر ذره بین داستان های کوتاه قرار دادند. به همین دلیل اغلب نویسندگان این دوره را واقع گرا (رئالیست) می نامند.
تفاوت عمده نویسندگان این دوره با اسلاف خود در همین است. نویسندگان گذشته بیشتر درباره خدایان، قهرمانان و یا شخصیت های افسانه ای می نوشتند؛ ولی این نویسندگان شخصیت های خود را از بین مردم کوچه و بازار انتخاب می کردند و بیشتر به جنبه های گوناگون زندگی روزمره مردم می پرداختند. اغلب شخصیت ها در داستان های این نویسندگان را کارمندان، زنان، شوهران، دانش آموزان، نوجوانان و جز اینها تشکیل می دادند.
نویسندگان این دوره داستان کوتاه را به مسیری سوق دادند تا به وسیله آن به خواننده بگویند که می توان زندگی عادی را بهتر از عالم واقع در داستان کوتاه نشان داد و نیز آن را شفاف تر از عالم واقع در آینه داستان های کوتاه مشاهده کرد.
ناگفته نماند که به تصویر کشیدن زندگی روزمره در آثار نویسندگان واقع گرا در دهه ۱۸۰۰، همچون پرداختن به مسایل مربوط به روان انسان ها کار تازه ای نبود. نمونه داستان هایی که در گذشته به زندگی روزمره مردم می پرداختند ادبیات عامّه (فولکلور) است که در آن مسایل به ظاهر پیش پا افتاده زندگی عادی مردم کوچه و بازار به تصویر کشیده شده است. نهضت رمانتیک در ادبیات نیز که تقریبآ همزمان با انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ صورت گرفت گرایش ادبیات را به مردم کوچه و بازار نشان داد.

دوره مدرن و پس از آن

وقتی نویسندگان اواخر دهه ۱۸۰۰ و اوایل دهه ۱۹۰۰ با مسائلی همچون ازخود بیگانگی، پوچی، جنگ جهانی و خیل مشکلات مربوط به جوامع صنعتی روبرو شدند، داستان کوتاه هم به ناچار تغییر کرد ولی مسایل روان شناسی و زندگی روزمره همچنان تا به امروز در آثار نویسندگان به حیات خود ادامه داده است.
داستان کوتاه از اواخر دهه ۱۸۰۰ تا دهه ۱۹۳۰ دوره مدرن خود را گذرانده است ـ مدرن از آن جهت که در طول این سال ها جامعه به سرعت تغییر کرده است و نویسندگان این قالب ادبی را برای اهداف مختلفی به کار برده اند که یکی از این اهداف هماهنگ کردن آن با تغییرات روزافزون جامعه بوده است.

جیمز جویس و ارنست همینگوی

جیمز جویس ایرلندی در سال ۱۹۱۴ مجموعه داستان کوتاهی را با نام دوبلینی ها منتشر کرد که هنوز هم یکی از پر خواننده ترین و با اهمیت ترین آثار است. اصطلاح کشف و شهود (epiphany) یعنی لحظه ای که شخصیتی به بصیرتی می رسد که لزومآ خیرخواهانه نیست، از ابداعات وی بود و باعث تحول داستان کوتاه چه از لحاظ نظری و چه از لحاظ عملی شد. علاوه بر اینها، نگاه واقع بینانه و غیر احساساتی او به شهر دوبلین همان مسائلی را به تصویر کشید که تمام شهرها با آنها دست به گریبان بودند. داستان های او از این لحاظ مدرن محسوب می شد که به مسایل و مشکلات زندگی در جامعه صنعتی اشاره داشت و اشکال مختلف ازخودبیگانگی انسان ها را در چنین جوامعی به تصویر می کشید ـ مردمی که از خانواده هاشان، شهرهاشان، دین شان و فرهنگ شان جدا افتاده بودند.
ارنست همینگوی آمریکایی نیز به سهم خود سبکی را در داستان کوتاه پایه گذاری کرد که شاید هنوز هم پذیرفتنی ترین سبک ها است ـ سبک موجز، واقع بینانه و گاه بی رحمانه او را نویسندگان زیادی تقلید کردند و عده ای آن را تحقیر کردند و بعضی ها هم تنها ادای آن را درآوردند. همینگوی نیز مثل جویس و دیگر نویسندگان مدرن مسایل و مشکلاتی را مطرح کرد که به ازخودبیگانگی، زندگی در دنیای خالی از خداوند و احساس جدا افتادن از فرهنگ و ملیت مربوط می شد.
هرچند داستان کوتاه در شکل امروزی اش مدیون جویس، همینگوی و دیگران است، این نویسندگان نیز به همان اندازه مدیون داستان کوتاهند. گرچه شهرت و آوازه جویس و همینگوی تا حدودی به رمان های مهمی چون «اولیسس» و «خورشید همچنان می دمد» مربوط می شود، حیات حرفه ای آنها تا حد زیادی مدیون داستان کوتاه است. همین موضوع درمورد نویسندگانی چون دی. اچ. لارنس، ادوارد ولتی، کاترین آن پورتر، کاترین منسفیلد، فرانتس کافکا و ده ها نویسنده صاحب نام و صاحب سبک دیگر نیز صدق می کند. مورد کافکا، که داستان هایش دنیای داستان های پو را در می نوردد و دنیایی پوچ و بی معنا را به تصویر می کشد، فوق العاده آموزنده است، چون آوازه عالم گیر او تا حد بسیار زیادی مدیون داستان های کوتاهش است.
در مجموع شهرتی که داستان کوتاه در دهه ۱۸۰۰ کسب کرد باعث شد تا بسیاری از نویسندگان بزرگ نسل های بعد به این نوع ادبی روی خوش نشان دهند و آن را تکیه گاه مطمئنی برای هنر خویش بدانند.

نویسندگان زن و داستان کوتاه

نویسندگان زن علاقه بسیار زیادی به داستان کوتاه نشان دادند. کیت شوپن و شارلوت پرکینز گیلمان دو نمونه از نویسندگان قرن نوزدهم هستند که با استفاده از داستان کوتاه مسایل مربوط به زنان را در قالبی تازه به تصویر کشیدند. این دسته از نویسندگان نیز مثل نویسندگان مرد به مسایل روان شناسی و مسایل مربوط به زندگی روزمره علاقه زیادی نشان دادند. از آن زمان تا کنون این نوع ادبی نه تنها علاقه نویسندگان زن را شدیدآ به خود معطوف داشته بلکه آن دسته از زنانی که آگاهانه به دنبال ایجاد چشم اندازهای فمینیستی در ادبیات هستند نیز به آن دل بسته اند ـ چشم اندازهایی که وادارمان می کند تا نگاه به مرد و زن، تاثیر جنسیت بر هنر و مفهوم جنسیت را دوباره بررسی و ارزیابی کنیم.
استفاده از ادبیات داستانی برای بررسی و ارزیابی مجدد مسایل مربوط به جنسیت این نکته را روشن کرد که ادبیات داستانی تا چه اندازه برای عدّه ای که زمانی «جنس دوم» محسوب می شدند و به بازی گرفته نمی شدند اهمیت دارد، خواه علت این امر در اقلیت بودن آنها، وضعیت اقتصادی آنها و یا رنگ پوستشان باشد. ادبیات داستانی غالبآ فریاد اعتراض سر می دهد و به دنبال کسب هویت و تغییر باورهای اجتماعی است ـ باورهایی که در طول سالیان به غلط ایجاد شده اند.

داستان کوتاه امروز

شاید بتوان چنین ادعا کرد که از دهه ۱۹۴۰ تا به امروز داستان کوتاه بیش از هر نوع ادبی دیگری به شکوفایی خود ادامه داده است. کشورهایی چون روسیه، فرانسه، انگلستان و آمریکا که در جهت شکوفایی داستان کوتاه تلاش کرده اند هنوز هم به آن علاقه نشان می دهند. علاوه بر این کشورها نویسندگان افریقا، کشورهای اسکاندیناوی، استرالیا و نیوزلند، کانادا، آمریکای مرکزی و جنوبی، اروپای شرقی، خاورمیانه و آسیا در این زمینه فعالیت دارند و علاقه شان به آن بسیار زیاد است. می توان گفت که نویسندگان گوناگون از هر کشوری، اقلیتی با هر نوع شرایط اجتماعی و اقتصادی، این قالب ادبی را به کار می برند تا نگرش خود را نسبت به جهان بیان کنند. انواع ادبی فرعی مثل داستان های علمی ـ تخیلی، داستان های ترسناک و پلیسی قالب داستان کوتاه را به خدمت گرفته اند و به نحو احسن از آن استفاده می کنند. به نظر می رسد که داستان کوتاه نامحدودترین و انعطاف پذیرترین قالب ادبی است. درحالی که بسیاری از منتقدان و نویسندگان در برهه های مختلف ادعا کرده اند که مرگ رمان یا شعر فرا رسیده، داستان کوتاه معمولا تن به چنین اتهاماتی نداده است و در تمام نقاط دنیا روزبروز شکوفاتر می شود و توجه خوانندگان و نویسندگان بیشتری را به خود جلب می کند.
بعضی از عواملی که در دهه ۱۸۰۰ بر داستان کوتاه تاثیر داشتند هنوز هم تاثیر گذارند. مثلا، سرزندگی و حیات آن به مطبوعات وابسته است. تاثیر مجله های پرخواننده کاهش یافته است زیرا اغلب این مجله ها بخش داستانی خود را کاملا حذف کرده اند یا داستانهایی را چاپ می کنند که خوانندگان بسیار محدودی دارند. بدون شک تلویزیون نیز نقشی در این تغییرات داشته است. البته مجله های ادبی کم تیراژتر جای مجله های پر خواننده و پر تیراژ را گرفته اند و قرن بیستم (و احتمالا بیست و یکم) قرن چنین مجله هایی است. وجود همین مجله ها که صرفآ به مسایل ادبی می پردازند باعث شده است تا داستان کوتاه از لحاظ قالب روایی، زاویه دید و موضوع تحول پیدا کند.
مساله دیگری که در عصر حاضر باعث گسترش و همه گیر شدن داستان کوتاه شده برگزاری دوره های داستان نویسی خلاق در اغلب کشورهای جهان به ویژه در آمریکا است. از دهه ۱۹۴۰ تا به امروز مجله های ادبی، دانشگاه ها یا ترکیبی از هر دو به حمایت از نویسندگان پرداخته اند. دسته ای از منتقدان ادبی معتقدند که این نوع حمایت ها مانع رشد داستان کوتاه شده است و گروهی دیگر اظهار می دارند که چنین حمایت هایی درواقع دنباله روندی است که از دهه ۱۸۰۰ تا به امروز باعث شکوفایی این قالب ادبی شده است.
امروزه مجموعه های داستان کوتاه در هر گوشه دنیا تقریبآ هر روز به چاپ می رسد. در نگاه اول شاید انبوه این مجموعه ها باعث سردرگمی شود ولی در دراز مدت شاهد خواهیم بود که تا چه حد این مجموعه ها در پیوند دادن مجامع ادبی جهان به همدیگر و نیز شکوفایی داستان کوتاه سودمند خواهد بود.

به نام آن آشکارا و پنهان

مقدمه

مجموعه ای که در دست دارید شامل بیست و دو داستان کوتاه است که تعدادی از آنها قبلا در بعضی مطبوعات چاپ شده اند و تعدادی نیز برای نخستین بار در این مجموعه چاپ می شوند.
نکته ای که این مجموعه را خواندنی تر می کند این که دو نویسنده ـ استیگ داگرمن از سوئد و واسیلی شوکشین از روسیه ـ برای نخستین بار به جامعه ادبی و علاقه مندان به ادبیات داستانی، به ویژه داستان کوتاه، معرفی می شوند. از داگرمن چهار داستان و از شوکشین دو داستان در این مجموعه آمده است.
شاید بتوان این مجموعه را به میدانی تشبیه کرد که هر فروشنده ای (نویسنده) متاع خویش را عرضه کرده است و منتظر خریدار (خواننده) تا از راه برسد، بپسندد، بخرد و از آن لذت ببرد. بعضی از نویسندگان بسیار پرآوازه اند و عده ای شاید چندان آوازه ای نداشته باشند، ولی آنچه مهم است نظروپسند خواننده است و بس.
لازم می دانم ابتدا از مدیر محترم انتشارات روزنه، آقای علیرضا بهشتی، و دیگر دست اندرکاران کاردان و سخت کوش روزنه تقدیر و تشکر کنم. از دوست عزیزم آقای شهرام کیایی که بر بنده منت نهادند و زحمت تهیه شرح حال نویسندگان را کشیدند ممنونم. از دوست بسیار عزیزم آقای حسین قائمی که واقعآ سنگ تمام گذاشتند و آثار استیگ داگرمن را با زحمت زیاد از سوئد برایم فرستادند صمیمانه قدردانی می کنم. از آقای افشین جعفری که به راستی عاشق ترجمه اند، و محبت کردند و با گشاده دستی مجموعه ای داستانی از شوکشین در اختیارم نهادند تشکر می کنم. در پایان از دختر نازنینم مرضیه ممنونم که زحمت زیادی کشید و نسخه های تایپ شده را با دقت و علاقه مقابله کرد و نکات بسیار مفیدی را یادآور شد.
از خوانندگان با فرهنگ و علاقه مند خواهشمندم که حوصله به خرج بدهند و با بزرگواری نارسایی های ترجمه را همراه با راه حل پیشنهادی شان به آدرس تهران ـ صندوق پستی ۱۵۴ ـ ۱۳۸۶۵ ارسال فرمایند تا در چاپ های بعدی مجموعه ای کم عیب تر و پاکیزه تر تقدیم عزیزانِ خواننده گردد.

محمدرضا قلیچ خانی
پاییز ۱۳۸۰ - تهران

استیگ داگرمن (۱۹۵۴-۱۹۲۳)

داستان نویس، نمایشنامه نویس و روزنامه نگار سوئدی که کارهایش بیانگر احساس دلهره و تشویش شدید از فلسفه وجودی رایج در سال های پس از جنگ جهانی دوم می باشد. او را کافکای سوئد می نامند. از او چند رمان، داستان کوتاه، نمایشنامه، سفرنامه، شعر و مقاله ادبی به جا مانده است. داگرمن در سی و یک سالگی خودکشی کرد. جایزه ای با نام این نویسنده هرساله به کسانی اعطاء می شود که در راه آزادی انسان قدمی بردارند و یا قلمی بزنند. یکی از آثار داگرمن نخستین بار به قلم همین مترجم به فارسی ترجمه شد (در مجله دنیای سخن) و چهار داستان این مجموعه جزو نخستین ترجمه های فارسی از این نویسنده می باشند.

هدیه غیرمنتظره

بعضی ها برای این که دیگران آنها را دوست بدارند دست به هیچ کاری نمی زنند و با این حال همه، آنها را دوست دارند؛ عده ای دیگر برای این که دیگران آنها را دوست بدارند دست به هر کاری می زنند و با این حال هیچ کس آنها را دوست ندارد. کسانی که وضع مالی خوبی ندارند اغلب مورد بی مهری دیگران قرار می گیرند. پنج سال از بیوه شدن مادرِ اُکه می گذشت که پدربزرگش هفتادمین سال تولدش را جشن گرفت و آنها را با نامه ای خشک و بی روح که هشت سطر بیش تر نبود دعوت کرد: «اگر خواستید بیایید، حتمآ با خودتان روانداز هم بیاورید، چون اتاق خواب سرد است و به جز شما عده دیگری نیز دعوت شده اند و بعضی ها باید در سرسرا بخوابند. قرار است رئیس بانک و جانسونِ مغازه دار در اتاق نشیمن بخوابند. راستی اِلسا، یک روز زودتر بیا تا در نظافت، چیدن میزها و پختن غذا به ما کمک کنی. بعد از مراسم ظرف ها را می شوییم و خانه را جمع و جور می کنیم و در ضمن اُکه هم کمی هیزم خُرد می کند. قربانت ایرما.»
مادرِ اُکه شب زیر نور لامپ نامه را با صدای بلند خواند. از فرط خستگی دو دستی میز را چسبیده بود. تمام آن روز در اُسترمالم سقف های آپارتمان بزرگی را شسته بود و سر و گردنش بر اثر فشار کار درد می کرد. وقتی نامه را خواند هر دو بدون نگاه به هم در سکوت نشستند. اُکه کتاب جغرافی اش را ورق می زد: آبشارهای ترول هاتان دیدنی هستند. هلندی ها ملت پاکیزه ای هستند و هر روز پیاده روهاشان را می شویند. با مدیریت خشن ولی کارآمد موسولینی این باتلاق های غیربهداشتی سرانجام خشکانده شد. کشور شیلی ماده ای به نام کود مرغی صادر می کند.
مادرِ اُکه مبهوت مانده بود؛ احساس بی کسی شدیدی می کرد و با دستانش نامه را مچاله کرد. وقتی نگاه پسر به دستان مادر افتاد با شرمندگی آن را صاف کرد امّا نامه مثل صورت پیرزن ها چروک شده بود. آنان که وضع مالی خوبی ندارند همیشه از کرده ی خود شرمنده اند. آن شب لامپِ بالای میز تحریر تا دیروقت روشن بود و اُکه خوابش نمی برد. لحظه ای خیال کرد که مادر خوابیده ولی چراغ روشن مانده است، امّا وقتی روی آرنج هایش به آرامی بلند شد و نگاه کرد، دید که چشمان او باز است و دستانش بیرون از روانداز نامه ای نامرئی را مچاله و بعد صاف می کند.
شب بعد لامپ مدت بیشتری روشن ماند. آن شب مادرش پس از آمدن به خانه بدون عوض کردن لباس هایش پشت میز تحریر فرسوده ی پدر نشست و سرگرم نوشتن شد. نامه ای می نوشت که به ظاهر هرگز تمام نمی شد. پیش از به خواب رفتن اُکه، روی میز از کاغذهای نوشته و مچاله شده انباشته شده بود. نیمه های شب بیدار شد. هوا سرد بود و مادرش روی تخت او نشسته بود طوری که انگار اُکه تب داشته باشد دستش را روی پیشانی او گذاشته بود. وقتی کاملا بیدار شد، مادرش به چشمان او نگاه کرد و گفت: ساعت تازه دوازده است. راستی قرن را با قاف می نویسند یا غین؟
ساعت شماطه دار یک و ربع را نشان می داد. اُکه نجواکنان گفت: قاف. در همان حال مادرش را دید که دوباره به پشت میز برگشت و با خودکار به جان کاغذها افتاد. بعد از آن اُکه چرتش برد و تا صبح مثل کودکی راحت خوابید.
روز بعد مادرش بیرون مدرسه منتظرش بود. مثل تمام بچه هایی که وضع مالی شان خوب نیست از مادرش خجالت می کشید و ابتدا وانمود کرد او را نمی شناسد. از خیابان گذشت، از دوستانش جدا شد و بعد با احتیاط به سمت مادرش برگشت. مادر که متوجه آشفتگی او بود تا کاملا در خیابان تنها نشدند دستش را نگرفت. سوار ترموا شدند و به مرکز شهر رفتند. در طول راه رو به روی هم نشستند و به دستان هم خیره شدند. وقتی پیاده شدند دوباره دست پسر را گرفت و در میان ازدحام مردم به سمت خیابان دِرُتنین گاتان روانه شدند. وقتی به خیابان رسیدند در برابر فروشگاه بزرگ و مجللی ایستادند که در ویترین آن لامپ های زیادی چشمک می زد. مادرش لحظه ای درنگ کرد، ظاهرآ نوشته های درون ویترین را می خواند. در ویترین، صفحه های گرامافون ساخت انگلستان را به نمایش گذاشته بودند. بدون اینکه از نوشته ها سر در بیاورد، آنها را خواند و بعد از آن، وقتی وارد فروشگاه شدند، انگار که اُکه را سپر خود قرار داده باشد، درست پشت سرش حرکت می کرد.
فروشنده ها در فروشگاه های مجلل همیشه باعث آزار مشتریان کم درآمدند. وقتی مشتری با آنها برخورد می کند قرمز می شود و به لکنت می افتد. زمانی که می گویند، “چه کمکی می توانم بکنم؟” انگار به زبان بیگانه ای صحبت می کنند و مشتری ناخودآگاه آن را به “تو را چه به این فروشگاه ها؟” تعبیر می کند.
مادرش گفت: می خواهیم صدایمان را روی صفحه ضبط کنیم. تولد هفتادسالگی پدر بزرگش است، شعری گفته که می خواهد با صدای بلند بخواند تا ضبط شود.
می بایست کمی منتظر می ماندند تا اتاقک ضبط صدا خالی شود. صندلی ها حصیری بود؛ با دو دلی روی لبه ی صندلی ها نشستند، و با هم پچ پچ کردند. مادرش ورق کاغذی به او داد؛ شعری بود که شب قبل گفته بود. اُکه شعر را خواند امّا چیزی از آن سر در نیاورد. تمام مدت احساس می کرد که فروشنده ها با روپوش های سفید و تمیزشان از پشت پیشخوان ها به او خیره شده اند. از خجالت و دست پاچگی سرخ شده بود. مادرش به دور و بر خود نگاه می کرد.
مادرش گفت: قافیه ها رو درست بخوان. صدایت هم بلند باشد. اُکه آن قدر به کاغذ زُل زد که چشمانش پر از اشک شد. آن قدر به قافیه ها چشم دوخت که در ذهنش طنین انداختند: روز شاد ما ـ سر نیاد خدا؛ خوش و با صفا ـ زن با وفا؛ چون باشه پشتکار ـ راحت میشه کار؛ نهر و علفزار ـ گندم ها خروار؛ پدر جون تبریک ـ غم نیاد نزدیک.
با ورودشان به اتاقک تنگ و دم کرده ای که پیش از آنها زن خواننده ای در آن صدا ضبط کرده بود و بوی عطرش فضای آنجا را آکنده بود، زبان اُکه گرفت. دهانش را باز می کرد ولی کلمه ای از آن خارج نمی شد. مادرش درست پشت سر او ایستاد و شانه هایش را گرفت، طوری که انگار می خواهد خفه اش کند. دانه های درشت و گرم عرق از پشتش سرازیر شد. امّا وقتی دستگاه به کار افتاد و صدای گوش خراش آن بلند شد به هر ترتیبی بود به حرف آمد؛ کلمه ها رها می شد و فضا را پر می کرد، الفاظ ادبی و نغز، چند بیت اول را مثل کشیش ها ادا کرد. وقتی شعر تمام شد هنوز صفحه جا داشت و مادرش از روی شانه های او به جلو خم شد و با صدای مهربان و ملایمی با آواز گفت: پدربزرگ صدها سال زنده باشی.
مادرش تمام آن روز عصر را درباره شعر خواندن اُکه در اتاقک ضبط صدا صحبت کرد و گفت که وقتی گرامافون را کوک کنند و صفحه را روی آن بگذارند چقدر برای پدربزرگ، اهالی دهکده، اقوام ساکن اُپسالا و یاوله، رئیس بانک و مغازه دار جالب خواهد بود. به اُکه نگاه کرد، چشمانش برقی زد و پیش از آن که دوباره صحنه ی گذاشتن صفحه را بر گرامافون تکرار کند دستانش را زیر لامپ، در هم قلاب کرد و مدت زیادی ساکت نشست.
عصر روز بعد با لبخند معنی داری از خانه خارج شد و چند دقیقه بعد با گرامافون همسایه برگشت. گرامافون را وسط میز گذاشت و صفحه را طوری که انگار بر اثر تماس با دست می شکند، آرام روی گرامافون قرار داد و سوزن را با احتیاط پایین آورد. زیر نور لامپ نشستند و گوش دادند. ابتدا صدای گوش خراشی شنیده شد و مادرش یکه خورد. پس از آن صدای نفس نفس زدن به گوش رسید و اُکه که احساس کرد صدای نفس اوست از خجالت سرخ شد. صدای گوینده را تشخیص نداد. می خواست به مادرش بگوید سرشان کلاه گذاشته اند که چشمش به او افتاد و وقتی دید با چه وجد و شوری به او نگاه می کند متوجه شد که صدا صدای خودش است. با بلند شدن صدا از گرامافون مادرش سعی کرد به او نگاه نکند ولی اُکه از آن طرف گرامافون به او لبخندی زد و او نیز با لبخندی پاسخش را داد.
کمی بعد از خاموش کردن گرامافون مادرش گفت: اگر یک بار دیگر به آن گوش بدهیم که طوری نمی شود؟ فکر نمی کنم صفحه به این زودی ها خراب شود.
یک بار دیگر گوش دادند. وقتی آن شب لباس های راحتی پوشیدند مادرش یک بار دیگر صفحه را گذاشت و انگار اصلا متوجه نبود که چه می کند. نیمه های شب اُکه که خواب خوشی دیده بود ناگهان بیدار شد. اتاق خالی بود، امّا صدای غریب خودش از آشپزخانه به گوش می رسید و دوباره با طنین صدای گرامافون به خواب رفت. عصر روز بعد بدون این که خود متوجه باشند، چهار بار دیگر به صفحه گوش دادند.
روز جمعه ای در ماه مارس، ساعت چهار در ایستگاه دهکده از قطار پیاده شدند. برف ها قدری آب شده بودند و بوی سوختن هیزم به مشام می رسید. کسی به استقبالشان نیامده بود و مادر گفت که کاملا طبیعی است و به استقبال بقیه ی مهمانان نیز نخواهند آمد. جاده لغزنده و طولانی بود و اُکه اصرار داشت ساک را حمل کند ولی مادرش اجازه نداد. سرانجام نفس مادر به شماره افتاد و مجبور شد ساک را به اُکه بدهد، ولی سفارش کرد که آن را با دقت حمل کند. در کف ساک، صفحه همچون عزیزترین دارایی زنی تنگدست در لای روزنامه ای ضخیم قرار داشت.
هنگامی که به خانه ی پدربزرگ رسیدند هیچ کس روی پله ها نبود. آن روزها که با پدرش به دهکده می آمدند حتمآ یکی روی پله ها منتظر آنها بود. یک راست به آشپزخانه رفتند. پدربزرگ پشت میز نشسته بود و روزنامه ای جلو او باز بود و عمه ی اُکه کنار اجاق ایستاده بود و چیزی را در ماهی تابه هم می زد. پدربزرگ از بالای روزنامه نگاهی به آنها انداخت و عمه قاشق را در ماهی تابه گذاشت.
پدربزرگ گفت: بیوهه اومد. تو اون ساکتون چیه؟ شرط می بندم که از کادو خبری نیست.
به خواندن ادامه داد و انگار فراموش کرد که آنها آمده اند. عمه با سر سلامی کرد و دوباره قاشق را برداشت. وسط آشپزخانه غریب و تنها خشکشان زده بود و اُکه دید که نگاه سرگردان مادر بر ظروف مسی و گلدان ها این سو و آن سو می رود. این پنجمین سال بیوه شدن او بود، لباس های سیاه عزا بر تن، نحیف و بی کس. ناگهان با لذت درونی به پسرش نگاه کرد.
گفت: کادوی ما غیرمنتظره است؛ طوری که فقط اُکه شنید.
عمه گفت: تو از اتاق ناهارخوری شروع کن و اُکه هم از انبار هیزم.
هوا که داشت تاریک می شد مادرش به انبار هیزم رفت، دستش را روی تبر گذاشت و روی کنده ای که هیزم ها را بر آن خُرد می کنند نشست و حرفی نزد. سر و وضعش مثل نظافتچی ها شده بود. تراشه های چوب را از سر و روی اُکه پاک کرد. وقتی در اتاق تنها شدند، صفحه را از ساک بیرون آورد و لحظه ای آن را با احتیاط در زیر نور لامپ تماشا کرد.
صبح زود در اتاق پذیرایی حلقه های گل را می آویختند. خادم کلیسای محل و چند کشاورز به دیدن پدربزرگ آمده بودند، برای او یک عصا با دسته ی نقره ای هدیه آورده بودند. در اتاق پذیرایی نشستند و قهوه و کنیاک خوردند و بعد از رفتن آنها در ساعت ده اُکه و مادرش به پدربزرگ کمک کردند تا به سمت کاناپه برود.
عمه با تندی پرسید: پس این کادو چی شد؟
مادر اُکه که به پسرش چشمکی می زد گفت: امشب می فهمید.
دم غروب، اقوام ساکن اپسالا و یاوله با اتومبیل های سواری خود از راه رسیدند. روستاییانِ دهکده های دورتر با گاری های فنردار زردرنگی آمدند. رئیس بانک وارد شد و صدای خنده و صحبت و بوی غذا خانه را پر کرد، اُکه در آشپزخانه سیب زمینی پوست می کند و لیوان ها را خشک می کرد. مادرش با عجله بین اتاق پذیرایی و آشپزخانه در رفت و آمد بود و به مهمانان می رسید.
مغازه دار موضوعی را با صدای بلند تعریف می کرد و آنها را به هوس انداخت که از آشپزخانه بیرون بیایند. در آستانه ی در ایستادند و از دور به حرف هایش گوش دادند. مغازه دار کمی مست بود و صدایش واضح شنیده نمی شد. با تقلّا ساعتی طلایی از جیبش بیرون کشید و آن را به پیرمرد هفتادساله هدیه داد. اشک در چشمان پدربزرگ پر شد و چند قطره درون گیلاس کنیاک افتاد. مستاجر آنها، رئیس بانک و اقوام ساکن اپسالا و یاوله همگی برای بقیه ی مهمانان صحبت کردند. مادر اُکه سقلمه ای به پهلوی او زد و نگاه معنی داری به او انداخت: نوبت آنها داشت نزدیک می شد.
مغازه دار با خود گرامافونی آورده بود؛ گرامافون کنار رادیو روی میز تحریر قرار داشت و اُکه بدون جلب توجه کسی صفحه را دزدکی به طرف آن برد. مادرش وقتی او را در سرسرای خالی و تاریک دید پچ پچ کنان گفت: بذار قهوه شان را بخورند، هر وقت با سر اشاره کردم صفحه را بگذار.
مهمانان قهوه و کنیاکشان را خوردند و صمیمیت و صفا به اوج خود رسیده بود. مادر فنجان ها و گیلاس ها را جمع کرد و اُکه به مهمانان سیگار تعارف کرد و بعد مادر در آستانه ی در ایستاد. نگاهی به مادرش انداخت و با اشاره ی او با احتیاط به سمت میز تحریر رفت.
در این حال عمه میز ورق بازی را باز کرد. رئیس بانک، مغازه دار، خادم کلیسای محل و پدربزرگ دور میز سبز رنگ روی صندلی هاشان نشستند. اُکه گرامافون را کوک کرد. رئیس بانک ورق داد. مادر از آستانه ی در با سر اشاره کرد. هر چهار نفر ورق هاشان را برداشتند، گونه هاشان از اثر الکل و هیجان بازی گل انداخته بود. اُکه گرامافون را روشن کرد. ورق های سرِ پیک دست پدربزرگ بود و ابتدا او خواند. چنان احساساتی شده بود که سیگار برگش را روی زمین انداخت. روی میز تحریری که دورتر از آنها قرار داشت به نظرشان ناگهان رادیو با صدای بلند و آزاردهنده ای روشن شد و انگار سخنرانی کسی را پخش می کرد. پدربزرگ با عصبانیت رو به اُکه کرد و با فریاد گفت: می شود آن لعنتی را خفه اش کنی؟ دو تا پیک.
اُکه آن را خاموش کرد. سوزن گرامافون روی صفحه خط انداخت، اما دیگر مهم نبود. انگار آب سردی بر سر او ریختند. چشمانش سیاهی رفت و گونه های گُل انداخته و شنگول اطرافیانش برقی زد. یکی از اقوام ساکن اُپسالا یا یاوله خنده ای سر داد و اُکه با شنیدن خنده ی او از اتاق بیرون دوید، از سرسرا گذشت و در تاریکی اتاق خواب پناه گرفت. در آنجا ماند، صفحه را در دست داشت و صفحه به سنگینی تحمل وجودش درآمده بود. درِ اتاق صدا کرد و مادرش همراه با تابش پرتو نوری به آرامش وارد اتاق شد و به سمت او آمد. خود را با ناراحتی در آغوش مادر انداخت و پچ پچ اشک آلود و صمیمانه ی او گونه های پسر را نوازش داد.
پچ پچ کنان گفت: گریه نکن پسرم. گریه نکن.
در حالی که پسرش را دلداری می داد، خود از شدت هق هق و زجری که می کشید می لرزید.

نظرات کاربران درباره کتاب بازی‌های شبانه