فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سه نفر در قایق
اگر سگ را به حساب نیاوریم

نسخه الکترونیک کتاب سه نفر در قایق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سه نفر در قایق

زیبایی اصلی این کتاب نه آن‌قدرها در سبک ادبی آن نهفته است یا در حجم و مفید بودن اطلاعات‌اش که در واقعی بودن بی‌تکلف‌اش. اوراق کتاب گزارش وقایعی است که واقعا اتفاق افتاده. تنها کار نویسنده اضافه کردن رنگ و لعاب بوده است به آن و برای این کار هیچ اضافه بهایی درخواست نکرده. جورج و هریس و مانتمورنسی تخیلات شاعرانه نیستند، بلکه از گوشت و پوست و خون ساخته شده‌اند - مخصوصا جورج که بیشتر از دوازده مَن وزن دارد. ممکن است کتابی باشد که در عمقِ اندیشه و شناختن طبیعت بشر از این کتاب پیشی بگیرد: کتاب‌های دیگر ممکن است در اصالت و اندازه رقیب‌اش باشند؛ اما در صداقت لاعلاج و چاره‌ناپذیرش هنوز کتابی به گردش نمی‌رسد. احساس می‌شود این امر بیشتر از محاسن دیگر، کتاب حاضر را در چشم خوانندگان مشتاق ارزشمند می‌کند؛ و به درس‌هایی که داستان می‌آموزد وزن بیشتری می‌دهد.

ادامه...

  • ناشر: انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 5.22 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۸۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب سه نفر در قایق

پیش گفتار

زیبایی اصلی این کتاب نه آن قدرها در سبک ادبی آن نهفته است یا در حجم و مفید بودن اطلاعات اش که در واقعی بودن بی تکلف اش. اوراق کتاب گزارش وقایعی است که واقعا اتفاق افتاده. تنها کار نویسنده اضافه کردن رنگ و لعاب بوده است به آن و برای این کار هیچ اضافه بهایی درخواست نکرده. جورج و هریس و مانتمورنسی تخیلات شاعرانه نیستند، بلکه از گوشت و پوست و خون ساخته شده اند - مخصوصا جورج که بیشتر از دوازده مَن وزن دارد. ممکن است کتابی باشد که در عمقِ اندیشه و شناختن طبیعت بشر از این کتاب پیشی بگیرد: کتاب های دیگر ممکن است در اصالت و اندازه رقیب اش باشند؛ اما در صداقت لاعلاج و چاره ناپذیرش هنوز کتابی به گردش نمی رسد. احساس می شود این امر بیشتر از محاسن دیگر، کتاب حاضر را در چشم خوانندگان مشتاق ارزشمند می کند؛ و به درس هایی که داستان می آموزد وزن بیشتری می دهد.

لندن، آگوست ۱۸۸۹

فصل اول



چهار نفر بودیم - جورج، و ویلیام ساموئل هریس(۱)، من خودم و مانتمورنسی. توی اتاق من نشسته بودیم، سیگار دود می کردیم و می گفتیم چه قدر خرابیم - منظورم البته از لحاظ پزشکی است.
همگی حس می کردیم مریض احوالیم و از این بابت حسابی کلافه بودیم. هریس گفت بعضی وقت ها چنان سرگیجه های عجیب و غریبی می گیرم که اصلاً نمی فهمم چه کار دارم می کنم؛ بعدش جورج گفت من هم سرم گیج می رود، و نمی فهمم چه کار می کنم. درد من کبدم بود که درست کار نمی کرد. می دانستم کبدم خراب است چون چند روز قبل یکی از این بروشورهای قرص کبد را خوانده بودم که در آن انواع و اقسام علایم مربوط به امراض کبدی را به تفصیل توصیف کرده بود؛ علایمی که از روی آن آدم می فهمد کبدش خراب است یا نه و من همه آن علایم را یک جا داشتم.
عجیب است اما نشده بروشور یک دارو را بخوانم و بعد برایم معلوم نشود که به وخیم ترین حالت آن بیماری مبتلا هستم. انگار مو به مو با علایمی که دارم جور درمی آید.
یادم می آید که روزی برای مطالعه در مورد درمان یک کسالت جزئی که به خیالم تب یونجه بود به بریتیش میوزیوم(۲) رفتم، کتابی را که می خواستم پیدا کردم و هرچه را که آمده بودم بخوانم، خواندم بعدش همین طور سرسری صفحه ها را ورق زدم و با تنبلی شروع کردم به خواندن شرح کلی بیماری ها. یادم رفته اولین بیماری که شروع به خواندن علایمش کردم چه بود. به خیالم یک مرض وحشتناک و خانمان سوز - قبل از آن که به ته فهرست «علایم شوم» برسم برایم مسلم شد بی بروبرگرد به آن مبتلا هستم.
چند لحظه وحشت زده سرجایم میخکوب شدم بعد در حالی که دست و پایم از نومیدی کرخ شده بود دوباره کتاب را ورق زدم. به بیماری حصبه رسیدم - علائم را خواندم - کشف کردم حصبه گرفته ام احتمالاً بدون آن که بدانم ماه ها بود که مبتلا بودم. به خودم گفتم معلوم نیست دیگر چه مرضی دارم؛ رقص سنت ویتوس(۳) را پیدا کردم - همان طور که انتظار داشتم فهمیدم به آن هم گرفتار شده ام. داشتم علاقمند می شدم، عزمم را جزم کردم کتاب را سر تا ته بخوانم آن وقت به ترتیب حروف الفبا شروع کردم - تب نوبه را خواندم فهمیدم مبتلا شده ام و مرحله وخیم آن حدود دو هفته دیگر شروع می شود. وقتی مرض برایت(۴) را پیدا کردم کمی آرام گرفتم، به نوع نه چندان وخیم آن دچار بودم تا جایی که به من مربوط می شد شاید سال های سال می توانستم به زندگی ادامه دهم؛ وبا هم داشتم آن هم با عوارض شدید؛ و دیفتری که به نظرم با من به دنیا آمده بود. تمام حروف الفبا را با وسواس و زحمت خواندم نتیجه گرفتم تنها مرضی که ندارم افسردگی پس از زایمان است.
اول از این بابت آزرده شدم، کمی برایم تحقیرآمیز بود. چرا افسردگی پس از زایمان نداشتم؟ غیرمنصفانه نیست؟ معهذا بعد از مدتی بر حس طمعم غالب آمدم. فکر کردم هر جور مرضی که در فارماکولوژی شناخته شده است، دارم پس بهتر است خودخواهی کمتری به خرج بدهم؛ تصمیم گرفتم بدون افسردگی پس از زایمان سر کنم. بدون آن که خبر شوم نقرس در خطرناک ترین مرحله اش گریبان گیرم شده بود و از بچگی آشکارا از بیماری یرقان عذاب می کشیدم. بعد از یرقان بیماری دیگری در کتاب نبود، پس به این نتیجه رسیدم مشکل دیگری ندارم.
نشستم و در بحر تفکر فرو رفتم. فکر کردم باید از لحاظ پزشکی سوژه خیلی جالبی باشم، برای یک کلاس درس چه نعمتی هستم! اگر دانشجوها مرا داشتند دیگر لازم نبود توی بیمارستان ها راه بیفتند خودم یک بیمارستان تمام عیار بودم. تنها کاری که باید می کردند آن بود که دور و بر من بپلکند بعد دیپلم شان را بگیرند.
فکر کردم چه قدر دیگر عمر می کنم. سعی کردم خودم را معاینه کنم. نبضم را گرفتم. اولش اصلاً و ابدا نبضی حس نکردم. بعد انگار یک هو شروع شد. ساعتم را درآوردم و زمان گرفتم. صد و چهل و هفت تا در دقیقه. سعی کردم با دست ضربان قلبم را حس کنم. چیزی احساس نکردم. قلبم از کار افتاده بود. به اجبار متقاعد شدم از اول هم سرجایش بوده و می زده اما از کجا معلوم. دستی به سر و سینه ام کشیدم به اصطلاح از کمر به بالا تا سر و کمی به پشت از هر طرف تا بالا، اما نتوانستم چیزی حس کنم یا بشنوم. سعی کردم نگاهی به زبانم بیندازم. تا جایی که ممکن بود بیرونش آوردم، یکی از چشم هایم را بستم و سعی کردم با چشم دیگر معاینه اش کنم. فقط توانستم نوکش را ببینم و تنها چیزی که از این کار عایدم شد آن بود که بیش از پیش مطمئن شدم مخملک گرفته ام.
صحیح و سالم وارد اتاق مطالعه شده بودم؛ علیل و زهوار دررفته، سلانه سلانه بیرون زدم.



رفتم پیش پزشکم. رفیق قدیمی من است. هروقت تصور می کنم مریض ام، مجانی نبضم را می گیرد و زبانم را نگاه می کند و از آب و هوا حرف می زند؛ فکر کردم الآن که بروم پیشش در حقش لطف کرده ام. گفتم: «چیزی که دکترها دنبالش هستند تجربه است، خودم را در اختیارش می گذارم. از من بیشتر از هزار تا مریض معمولی با یکی دو تا مرض پیش پا افتاده تجربه کسب می کند.» آن وقت صاف رفتم سراغش.
پرسید: «خوب، بگو ببینم چه ات شده؟»
گفتم: «رفیق عزیز با گفتن مشکل وقتت را نمی گیرم. زندگی کوتاه است، شاید قبل از این که حرفم تمام شود ریق رحمت را سر بکشی. فقط می گویم چه مشکلی ندارم. افسردگی پس از زایمان ندارم. چرایش را نمی دانم، ولی نمی شود انکار کرد که ندارم. معهذا به هر جور مرض دیگر که بخواهی مبتلا هستم.»
و برایش تعریف کردم که چه طور به چنین کشفی نائل شده ام.
یقه ام را باز کرد و براندازم کرد، به مچ دستم چنگ انداخت و درست موقعی که انتظار نداشتم کوبید روی سینه ام - اگر از من بپرسید یک عمل منزجرکننده - بلافاصله با بغل سر شاخم زد. آن وقت نشست و نسخه نوشت، تا کرد و داد دست من؛ آن را توی جیبم گذاشتم و بیرون رفتم.
نسخه را باز نکردم؛ آن را به نزدیک ترین داروخانه بردم و تحویل دادم. داروخانه چی آن را خواند و پس داد.
گفت نداریم.
پرسیدم: «مگر شما داروساز نیستید؟»
گفت: «داروساز بودن که داروسازم، اگر بقالی و پانسیون با هم بودم شاید خدمتی از من برمی آمد. اما چون داروسازم نمی توانم کاری برایتان بکنم.»
نسخه را خواندم؛ نوشته بود:

«نیم کیلو بیفتک با
یک قوطی آبجوی تلخ
هر شش ساعت.
ده مایل پیاده روی هر روز صبح.
خواب سر ساعت ۱۱ هر شب.
و کله ات را با چیزهایی که حالیت نیست پر نکن.»

از دستورها پیروی کردم نتایج رضایت بخش بود؛ به خودم می گفتم زندگی ات نجات پیدا کرد، حالاحالاها زنده می مانی.
در حال حاضر، وقتی به بروشور قرص کبد رجوع می کنم می بینم سوای جمیع اشتباهات، علایمی داشتم که از همه شان مهم تر «اکراه کلی از انجام هر نوع کار» بود.
زبان از بیانش قاصر است که چه عذابی از بابت آن می کشیدم. از اوایل طفولیت به آن دچار بودم و از همان بچگی حتی یک روز هم این مرض دست از سرم برنداشت. بزرگ ترها نمی دانستند به خاطر کبدم است. علم پزشکی مثل حالا پیشرفت نکرده بود و همه چیز را به حساب تنبلی می گذاشتند.
می گفتند: «آهای وروجک نیم وجبی چرا از زیر کار درمی روی، یالا بلند شو کاری بکن، نمی توانی؟» - البته نمی دانستند مریضم.
قرص نمی دادند می زدند توی سرم. و شاید عجیب به نظر برسد که این توسری ها غالبا حالم را خوب می کرد - البته موقتا. حالا می فهمم یک توسری بیشتر اثر داشت، تا یک جعبه پر از قرص، باعث می شد با شور و شوق وافری سریع بدوم و کاری را که از من می خواستند، بدون وقت تلف کردن انجام دهم.
راستش اغلب همین طور است - معالجه های ساده و سنتی بعضی وقت ها موثرتر از آت وآشغال های داروخانه از آب درمی آید.
نیم ساعتی نشستیم و بیماری هایمان را برای هم وصف کردیم. برای جورج و ویلیام هریس توضیح دادم صبح ها وقتی از خواب بیدار می شوم چه حسی دارم و ویلیام هریس برای ما تعریف کرد که وقتی به رختخواب می رود چه حالی دارد، و جورج روی قالیچه جلوی بخاری ایستاد و نمایشی هوشمندانه و اثرگذار اجرا کرد تا نشان بدهد شب ها گرفتار چه اوضاعی است.
جورج خیال می کند بیمار است اما راستش را بخواهید هیچ وقت چیزیش نبوده.
در این لحظه خانم پوپتز(۵) تقه ای به در زد تا بداند برای شام حاضریم یا نه. غصه دار لبخندی به هم تحویل دادیم و گفتیم به گمان مان بهتر است سعی کنیم چیزکی بلمبانیم. هریس گفت یک چیز کوچولو که توی شکم آدم باشد جلوی مرض را می گیرد؛ خانم پوپتز سینی را توی اتاق آورد و ما دور میز نشستیم و با کمی استیک و پیاز و مقداری تارت ریواس ور رفتیم.
بدون شک در آن موقع خیلی ضعیف بودم چون می دانم بعد از نیم ساعت یا همین حدود هنوز برایم مهم نبود چه می خورم - که در مورد من امری غیرعادی است - و کمترین میلی به پنیر نداشتم.
پس از رفع تکلیف دوباره لیوان هایمان را پر کردیم، پیپ هایمان را چاق کردیم و بحث در مورد وضع مزاجی مان را از سر گرفتیم. مشکل این بود که به واقع هیچ کدام مطمئن نبودیم چه مرگ مان است فقط متفق القول بودیم که مشکل مان - حالا هرچه بود - نتیجه کار زیاده از حد است.
هریس گفت: «چیزی که لازم داریم استراحت است.»
جورج گفت: «استراحت و تغییر درست و حسابی. فشار زیاد روی مغز باعث افسردگی کلی سرتاسر سیستم بدن ما شده. تغییر چشم انداز و بی خیالی، دوباره تعادل ذهنی ما را برمی گرداند.»
جورج عموزاده ای دارد که در گزارش های پلیس از او به عنوان دانشجوی طب یاد می شود برای همین وقتی چیزی می گوید خودبه خود تا اندازه ای راه و رسم یک پزشک خانواده را به کار می گیرد.
با جورج موافق بودم و پیشنهاد کردم باید دنبال یک محل دنج و قدیمی بگردیم، جایی دور از ازدحام جمعیت، و هفته ای را میان کوچه های خواب آلودش به بطالت زیر آفتاب چرت بزنیم - جای خلوت تقریبا فراموش شده ای که پریان آن را از دسترس این دنیای شلوغ پلوغ دور نگه داشته اند - آشیانه دور از دسترسی روی صخره های زمان که از آنجا هجوم امواج قرن نوزدهم خیلی دور و ضعیف جلوه کند.
هریس گفت فکر کنم کسالت آور باشد. گفت می دانم منظورت چه جور جایی است؛ از آن جاهایی که سر ساعت هشت همه توی رختخواب می چپند، محض رضای خدا یا با پول یک روزنامه ناقابل گیر نمی آوری و مجبوری ده مایل پیاده راه بروی تا یک بسته توتون پیدا کنی.
هریس گفت: «نه خیر، اگر استراحت و تنوع می خواهید بهتر از سفر دریایی چیزی نیست.»
من به سفر دریایی قویا اعتراض داشتم. سفر دریایی وقتی خوب است که دارید دو ماه به تعطیلات می روید، برای یک هفته نقشه مزخرفی است.
دوشنبه از ته دل با این فکر شروع می کنی که لذت ببری. برای پسربچه هایی که توی ساحل هستند با بی خیالی دست تکان می دهی، گنده ترین پیپت را روشن می کنی و با فیس و افاده روی عرشه جولان می دهی انگار که کاپیتان کوک و سِر فرانسیس درِک و کریستف کلمب همگی با هم هستی. روز سه شنبه آرزو می کنی کاش نیامده بودی. چهارشنبه، پنج شنبه و جمعه دلت می خواهد بمیری. روز شنبه می توانی کمی نخودآب قورت بدهی و روی عرشه بنشینی و وقتی مسافرهای خوش قلب از حال و احوالت می پرسند با لبخندی بی فروغ و دلنشین جواب شان را بدهی. یک شنبه باز هم شروع می کنی به پلکیدن روی عرشه و غذای غیرآبکی می خوری. صبح روز دوشنبه، کیف و چتر به دست روی عرشه کشتی حاضر و آماده ایستاده ای تا به ساحل بروی در حالی که سفر کم کم داشت مزه می داد.
یادم می آید شوهر خواهرم به خاطر وضع مزاجیش یک دفعه به یک سفر دریایی کوتاه رفت. بلیط دوسره کشتی از لندن به لیورپول گرفته بود؛ وقتی به لیورپول رسید به تنها چیزی که فکر می کرد خلاص شدن از بلیط برگشت بود.
برایم تعریف کرد که توی شهر بلیط های برگشتی را با تخفیف خیلی زیادی می فروختند. دست آخر توانسته بود بلیطش را هیجده پنس به جوانک مریض احوالی بفروشد که پزشکش توصیه کرده بود برود کنار دریا و ورزش کند.
شوهر خواهرم در حالی که بلیط را با محبت توی دست او می چپانده گفته بود: «دریا، عجب، آن قدر دریا ببینی که برای یک عمرت بس باشد، برای ورزش هم همین طور! عجب، اگر توی آن کشتی بنشینی بیشتر ورزش می کنی تا روی زمین خشک پشتک وارو بزنی.»
خودش - شوهر خواهرم - با قطار برگشت. می گفت قطار نورث وست برای سلامتی از سرم هم زیاد بود.
یکی دیگر را می شناسم که عازم سفر دریایی یک هفته ای دور ساحل شد. قبل از آن که سفر شروع شود میهماندار می آید سراغش می پرسد می خواهید پول هر وعده غذا را همان موقع حساب کنید یا می خواهید هزینه همه وعده ها را یک جا پرداخت کنید.
خود میهماندار حالت دوم را توصیه می کند چون خیلی ارزان تر تمام می شده. می گوید سرتاسر هفته برایش دو پوند و پنج پنی آب می خورد. صبحانه ماهی است و کباب. ساعت یک ناهار که چهار نوع غذا است. شام سر ساعت شش - سوپ، ماهی، میان وعده، تکه ای گوشت، گوشت مرغ، سالاد، شیرینی جات، پنیر و دسر. و یک شام سبک گوشتی سر ساعت ده.
رفیقم به خودش می گوید معامله دو پوند و پنج پنی به صرفه تر است (یک شکم چران درست و حسابی است) و موافقتش را اعلام می کند.
تا از شیرنس(۶) خارج شوند وقت ناهار می شود. آن قدرها که فکر می کرده گرسنه اش نبوده برای همین به تکه ای گوشت گاو آب پز و مقداری توت فرنگی و خامه قناعت می کند. در طول بعدازظهر پس از کلّی تعمق، به نظرش می آید هفته هاست جز گوشت آب پز چیزی نخورده گاهی هم فکر می کرده سال های سال است که توت فرنگی و خامه می خورد.
به همان اندازه گوشت گاو و توت فرنگی و خامه هم حال شان خوب نبود و از بودن توی شکم او احساس رضایت نمی کردند.

سر ساعت شش می آیند و می گویند شام حاضر است. این خبر باعث نمی شود دلش قیلی ویلی برود اما می گوید بهتر است کمی تلافی آن دو پوند و پنج پنی را دربیاورم و از طناب ها و در و دیوار می گیرد و می رود پایین. رایحه دلپذیر پیاز و گوشت داغ خوک، مخلوط با ماهی سرخ شده و سبزیجات تا پای نردبان به استقبالش می آید، آن وقت میهماندار با لبخندی تملق آمیز سر می رسد و می پرسد:
«چی میل دارید آقا؟»
صدای ضعیفی جواب می دهد: «مرا از اینجا ببر بیرون».
و آن ها او را به سرعت بلند می کنند و تا جلوی باد برسد زیر بالش را می گیرند و همان جا ولش می کنند.
در طول چهار روز بعد با بیسکویت های کاپیتانِ قلمی (منظورم از قلمی بیسکویت هاست نه کاپیتان) و سودا، ساده و بی شائبه سر می کند اما حوالی شنبه طاقچه بالا می گذارد و می رود سراغ چای کم رنگ و نان تست خشک و روز دوشنبه خودش را با سوپ مرغ خفه می کند. سه شنبه که از راه می رسد از کشتی پیاده می شود و وقتی کشتی بخارکنان از اسکله دور می شده با افسوس به آن خیره می شود.
با خود می گوید: «دارد می رود، دو پوند پول غذایی که نخوردم و مال من است دارد با کشتی می رود.»
می گفت اگر یک روز دیگر به من فرصت می دادند می توانستم حسابم را راست کنم.
همین بود که سفر دریایی چندان چنگی به دلم نمی زد. نه این که به فکر خودم باشم. چون هیچ وقت توی کشتی دریازده نمی شدم. به خاطر جورج بود که می ترسیدم. جورج گفت دریازده نمی شوم که هیچ، تازه خوشم هم می آید. اما به هریس و من توصیه کرد فکرش را هم نکنیم. چون یقین داشت هر دو تایی مان توی دردسر می افتیم. هریس گفت برای من خودم همیشه معماست آدم ها چه طور می توانند توی کشتی دریازده شوند - گفت فکر می کنم عمدا ادا و اطوار می آیند. گفت خیلی موقع ها آرزو می کنم به این حال بیفتم اما هیچ وقت نمی شود.
بعد برای ما حکایت گذشتن اش از کانال مانش را تعریف کرد، گفت دریا طوری متلاطم بود که مسافرها خودشان را به تخت بسته بودند و فقط او و کاپیتان دو تا شبح زنده روی عرشه بودند که دریازده نبودند. گاهی هم او بود و معاون دوم ناخدا که دریازده نبودند؛ کلهم اجمعین او بود و یکی دیگر. اگر هم ناخدا و معاونش نبودند خودش تک و تنها می ماند.
واقعیت شگفت آوری است اما هیچ کس توی خشکی دریازده نمی شود. دریا که می روید یک عالمه آدم می بینید که حال شان خیلی خراب است. کشتی پر است از این آدم ها. اما تا به حال یک نفر را ندیده ام که طعم دریازدگی را در خشکی چشیده باشد. این که هزارها هزار ملوان مریض احوالی که توی کشتی ها وول می خورند وقتی خشکی هستند کجا خودشان را قایم می کنند یک معما است.
اگر بیشتر آدم ها مثل مردی بودند که یک روز توی قایق یارمت(۷) دیدم، می توانستم خیلی راحت این معما را حل کنم. یادم می آید درست بیرون ساوت اند پی یر(۸) بود و او از توی یکی از پنجره های کشتی به حالت خیلی خطرناکی بیرون خم شده بود. به طرفش رفتم تا سعی کنم نجاتش بدهم.
شانه اش را تکان دادم و گفتم: «آهای! بیا عقب تر وگرنه می افتی توی دریا.»
تنها جوابی که گرفتم این بود: «آخ، کاش که می افتادم.» و به ناچار همان جا ولش کردم.
سه هفته بعد او را توی قهوه خانه یکی از هتل های شهر بت(۹) دیدم، از سفرهایش تعریف می کرد و با هیجان تمام شرح می داد که چه قدر کشته مرده دریاست.
در جواب پرس و جوهای غبطه آمیز یک مرد جوان موقر پاسخ داد: «ملوان شجاع. خوب، اعتراف می کنم یک بار کمی حالم بد شد. از کیپ هورن(۱۰) راه افتاده بودیم. کشتی صبح روز بعد غرق شد.»
«در ساوت اند پی یر کمی حالتان خراب نبود؟ انگار می خواستید خودتان را از کشتی بیندازید بیرون.»
گیج و ویج گفت: «ساوت اند پی یر!»
«بله، سوار یارمت بودید، سه هفته قبل آخرین جمعه.»
چشم هایش برقی زد و جواب داد: «اوه، آه، بعله، حالا یادم آمد. آن روز بعد از ظهر عجب سردردی داشتم. می دانید به خاطر ترشی بود. آشغال ترین ترشی بود که تا به حال توی یک کشتی آبرومند خورده ام. شما هم از آن خوردید؟»
برای خودم یک روش عالی برای مقابله با دریازدگی کشف کرده بودم تا تعادلم را حفظ کنم. وسط عرشه می ایستید و همان طور که کشتی تکان می خورد و بالا و پایین می رود بدنتان را این ور و آن ور تاب می دهید جوری که دائم صاف بمانید. وقتی دماغه کشتی بالا می رود جلو خم می شوید آن قدر که دماغ تان تقریبا به عرشه بخورد و وقتی ته آن بالا می آید به عقب خم می شوید. این کار برای یکی دو ساعت حرف ندارد اما نمی شود یک هفته تمام با این روش تعادل را حفظ کرد.
جورج گفت: «برویم رودخانه قایق سواری.»
گفت باید هوای تازه استنشاق کنیم، ورزش کنیم و آرامش داشته باشیم. عوض شدن مدام مناظر ذهن مان (از جمله چیزی که هریس به جای ذهن دارد) را مشغول می کند و کار سخت اشتهای ما را خوب می کند و باعث می شود راحت بخوابیم.
هریس گفت فکر نمی کنم خوب باشد جورج کاری کند تا میل اش به خواب از این هم بیشتر شود چون ممکن است برایش خطرناک باشد. گفت نظر به این که هر شبانه روز فقط بیست و چهار ساعت است، تابستان و زمستان عین هم، اصلاً نمی فهمم جورج چه طور می تواند بیشتر از این ها بخوابد اما فکر می کنم بیشتر خوابیدن او به این معنی است که بمیرد و این جوری در هزینه شام و ناهار و خانه اش صرفه جویی شود.
معهذا هریس گفت رودخانه دقیقا خوراک من است. من نمی دانم منظور از «خوراک» چیست (برای من خوراک یعنی یک شش پنی برای نان و کره و کیک به میزان دلخواه، آن هم وقتی که شام نخورده اید). ظاهرا برای همه خوراک است، به هرحال هر کس به اندازه استطاعت اش.
برای من هم «خوراک» بود، و هریس و من هر دو گفتیم ایده جورج خیلی حسابی است و با لحنی این را گفتیم که یک جوری به طور ضمنی نشان بدهیم از عقل و شعور جورج تعجب کرده ایم.
تنها کسی که مجذوب این پیشنهاد نشد مانتمورنسی بود. هیچ وقت کشته مرده رودخانه نبود.
می گفت: «برای شما رفقا خیلی خوب است، شما حال می کنید اما من نه. کاری نیست بکنم. به فکر منظره نیستم سیگار هم نمی کشم. اگر یک موش ببینم قایق را نگه نمی دارید و اگر خوابم ببرد حماقت می کنید و از قایق پرتم می کنید توی آب. اگر از من می پرسید همه چیز به شدت احمقانه است.»
معهذا ما سه به یک بودیم و تصمیم گرفته شد.



سه نفر در قایق

اگر سگ را به حساب نیاوریم

جروم ک. جروم

مترجم: شهربانو صارمی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



نظرات کاربران
درباره کتاب سه نفر در قایق

واقعا با نمک بود. البته داستان خاصی نداشت و خواننده میتواند، از هر فصل که بخواهد خواندن کتاب را شروع کند، بدون اینکه به پیش زمینه ویژه ای نیاز داشته باشد. هر فصل بیشتر شبیه متن یک استندآپ کمدی مستقل بود که شما را میخنداند و همانجا به پایان میرسد. به علاقه مندان طنز توصیه میکنم
در 7 ماه پیش توسط