فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در کفن خاکستر

کتاب در کفن خاکستر

نسخه الکترونیک کتاب در کفن خاکستر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در کفن خاکستر

توی شهر بمب انداختند. تا چشمم افتاد به آسمان شهر که شده بود یک تکه‌ی بزرگ زغال، خودم را به هزار بدبختی پشت وانت‌باری جا کردم که داشت از شهر بیرون می‌زد. مهم نبود کجا می‌رود. برای هیچ‌کس مهم نبود. همه می‌خواستند از جهنمی که مدام داشت دهشتناک‌تر می‌شد فرار کنند. آن‌موقع ازدواج نکرده بودم و خودم بودم و خودم. خانه را با تمام اسباب‌واثاثیه ول کردم و شناسنامه‌ام را برداشتم و مقداری پول که توی خانه داشتم. در هم‌چین مواقعی، همه فقط دنبال راهی می‌گردند که جان سالم به‌در ببرند. با این‌حال بودند کسانی که پیش از هر کاری سراغ فک‌وفامیل‌شان بروند. من از این بابت هم خیالم راحت بود؛ در آن شهر نه خانواده‌ای داشتم نه دوستی. همه‌ی هم‌وغمم در آن لحظه فقط زادگاهم بود که جلو رویم داشت می‌سوخت. طولی نکشید که از شهر بیرون زدیم. جاده‌‌ی اهواز آبادان دست عراقی‌ها بود و از آن‌جا با توپ شهر را می‌کوبیدند. راننده‌ی عرب که به‌قول خودش همان اول جنگ نخلستانش به‌کل سوخته و نابود شده بود، بابت پولی که از هرکدام از ما شش نفر سلفیده بود قسم خورده بود که ما را صحیح‌وسالم به یک جای امن برساند. کجا؟

ادامه...

بخشی از کتاب در کفن خاکستر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اُم کُلثوم را که شط برد...

به فریبا ظریف؛ خواهرم

تهران ـ هفت شهریورِ هشتادوشش

سلام ننه فرنگیس
امروز صبحِ زود رسیدم تهران. توی گاراژ، داخل ماشینِ مصطفی نشسته بودم که داداش آمد. ماشینش همراهش نبود. چه می دونم، می گفت بنزین گرون شده صرف نمی کنه ماشین بندازی تو خیابون. سه تا اتوبوس سوار و پیاده شدیم تا رسیدیم خونه ی داداش. ننه دردت به سرم، تو ترمینال تو چشات ناراحتی دیدم. تو رو خدا، ننه بگو که ازم راضی هستی. خودتم خوب می دونی ای فقط یه سنت قدیمیه و خلاص. کجا نوشته دخترعمو پسرعمو بخت شونو تو آسمون نوشتن؟ ها، نوشته باشن، مو نمی خوام، مو نمی خوام با یه عرق خور ازدواج کنم. خودت می دونی چی می گم. من و عبد برا هم ساخته نشدیم. ننه، مو اسم این عامو رو که می شنُفم دل پیچه می گیرُم. حالم بد می شه. مث الان که انگار یه ماهی صبور تو دلم هی می رقصه. از صبح تا حالا این سومین باره ای طور می شم. اول تو ترمینال بود که عبد رو دیدم. نمی دونم، شایدم خودش نبود بیشتر سایه ی عبد بود تا خود عبد. آخه سایه شو خوب می شناسم. عادت کردم به سایه ی شبیه گُرازش. ننه، همین جا بِگُم که به کسی نگی مو اومدم خونه ی داداش. هیچی دیگه، همینُم مونده که طایفه ی جویدرینا آوار بشن ای جا. ننه به روح آقام قسم، عبد و تیروطایفه ش وصله ی ما نیستن. خودتم بهتر می دونی. راستی ننه، یادم رفت شیله(۱) رو بیارم. اگه زحمتی نیست، بده مصطفی همون شوفر عامورجب برام بیاره. داداش می ره ازش می گیره. پسر خوبیه. خودش گفت هر کاری داشتم بگم. ننه یادت نره. ها راستی ننه، به جز تو ترمینال شادگان و حالا که اسم ای کله خرِ عرق خورو آوردم یه دفعه ی دیگه هم حالم بد شد: وقتی زن داداش مرضیه رو دیدم. با او موهای سفید و خنده های بدون دلیلش دلمو کرد آشوب. انگار وقتی او بادهای سیاه از شیخ نشینا بلند می شه می ریزه تو شط و شط رو دیوونه می کنه. دلم شده بود انگار یه شط دیوونه. کلی تو دستشویی عق زدم. ولی به جز زردآب چیزی نیاوردم بالا. ها ننه، تا یادم نرفته ای جا تو دستشویی شون تو بشکه های بزرگ و کوچیک بنزین نگه می دارن. داداش می گه نون مون شده همین بنزینا. راست می گه، دیگه رو ماشین کار نمی کنه. هر روز یه چند تا از این بشکه ها می بره و یه ساعت نشده برمی گرده. من که سر از کارشون درنمیارم. راستی سلامِ همه برسون. تو شادگان هرکی سراغ منو گرفت بگو کلثوم مُرد. اصلاً بگو کلثوم رو همین بادهای سیاه شیخ نشینا با خودش برد. ها. دردت به سرم، فقط طوری نشه که تمام شادگان یه هو بریزن سرم. خودت می دونی که جویدر واسه تک پسرش همه کار می کنه. سلام به ننه ماهزاده برسون و از قول من ازش معذرت بخواه. قولش داده بودم برم کمکش واسه چیدن رطبای نخلستون. فعلاً عرضی ندارم. ای نامه رو می دم داداش که بده مصطفی برات بیاره.
قربانت.
دخترت کلثوم.

تهران ـ بیست یکِ مهر هشتادوشش

ننه سلام
ننه، یه چی بگم باورت نمی شه. امروز در زدن. کسی خونه نبود. امیرعلی مدرسه بود و داداشم رفته بود بیرون و زن داداشم خواب بود. درو باز کردم دیدم عِباد جلو درِه! باورت می شه ننه؟! هرچی گفتم آدرس منو از کجا پیدا کردی چیزی نگفت. خودش می گفت اومدم تهران واسه استخدامی شرکت نفت. مث که آزمون ورودی رو باید این جا بدن. یه کله قند و چند متر پارچه ی عبایی هم آورده بود واسه م. منو بگو نمی دونستم چه کار کنم. ننه، نمی تونستم قبول نکنم. گرفتم ازش. مو که می دونم واسه مو اومده تهران. آزمون شرکت نفت همه فیلمه. یعنی هست ولی نه الان. تو آذرماه. دسِش گرفتم بردم اش دور از خونه ی داداش. تو یه پارکی درندشت که آدم توش گم می شه. نشستیم تو چمن زیر سایه ی یه درخت که نمی دونم اسمش چی بود. ننه درختای این جا فقط سبزن اونم نه همه سال. به قول عباد، هیچ درختی مث نخل نمی شه. ها والا ننه. چه قد تو نخلستون ننه ماهزاده بازی می کردیم. همین عباد می رفت او نوک نوک نخل پیش جُمار نخل و واسه مون خرما می نداخت پایین. چه قد ما این پایین ذوق می کردیم. او هی می گفت واسه م بخون کلثوم و من واسه ش انت عمری ام کلثوم رو می خوندم و او عشق می کرد. ننه ای قدر هول هولکی از دست این ولدزناها باروبندیل جمع کردم که یادم رفت رادیومو بیارم. هر شب رادیو کویت ام کلثوم می ذاره. ننه، عباد تا یکی دو روز دیگه این جان، بعد برمی گرده شادگان. ای نامه رو همراه با یه روسری خوشگل که واسه ت خریدم می دم دستش برات بیاره. ننه، حواست به عباد هم باشه. خودش هست و ننه ماهزاده و یه قوم آدم بدخواه. ننه، نه ای که فکر کنی گفته می خواتم ای حرفا رو می زنم. خو اگه ای طوره، عبد هم گفته می خوام ات، ولی خودت دیدی که عباد پا همه چی وایساده. یه تک پسر ایستاده تو سینه ی یه قوم. یادت میاد ننه، داستان باد سیاه رو یادت میاد. دو سال پیش که تازه درسش تمام شده بود و اومده بود منو ببره و هنوز نمی فهمید که چه خبره. ننه اگه مو رخ نشون نمی دادم که معلوم نبود قوم جویدر چِه ش می کردن. چو انداخته بودن تو شادگان که کلثوم رو باد سیاه برده. مو قایم شده بودم تا یه شب شبانه فرار کنیم ولی عباد بدبخت رو گرفتن کردن تو انبار گاومیشا و هی زدنش و گفتن کلثوم رو چی کار کردی، کلثوم رو چی کار کردی. خو ننه، اگه عاشق نبود که زیر او همه کتک، پدرِ پدرجدِ منو تف ولعنت می کرد. ولی نکرد. هیچ کاری نکرد تا مو دلم رحم اومد. ها ننه، عباد واسه من چاقو نشست رو صورتش. او عبد نامرد تا منو دید که رخ نشون دادم خواست زهرچشم بگیره. ننه دردت به سرم، مواظب خودت باش. من دیگه باید برم دنبال امیرعلی. چند روزه بردن و آوردن امیرعلی افتاده گردن من. داداش که کمتر هست و زن داداش هم که زیاد حالش خوب نیست. نمی دونم چشه. اول فکر می کردم حامله ن ولی داداش می گه افسرده شده. از عباد پرسیدم افسرده یعنی چی. گفت یعنی من شده. خندیدم و گفتم خل شدی، یعنی چی من؟ گفت یعنی اگه به تو نرسم می شم افسرده. ای بار جدی می گفت. اینو چشاش می گفت. ولی یعنی زن داداش یعنی چی می خواد. ننه، باورت نمی شه امیرعلی اوقد بزرگ شده. یادته آخرین باری که اومدن شادگان، قد یه ماهی بیاح بود. حالا واسه خودش کوسه ای شده. سر راه با عباد قرار گذاشتم تا ای نامه رو بهش بدم. دردت به سرم، فعلاً کاری نداری؟ راستی ننه، شیله به دستم رسید. دستت درد نکنه.
چیزی خواستی بگو به عباد، باز اومد تهران برات بگیرم.
دست بوست کلثوم.

تهران ـ بیست پنجِ آبان هشتادوشش

سلام ننه
دیروز زن داداش گم شد. مثل همیشه، صبح خیلی زود داداش رفته بود بیرون. من نمی دونم داداش صبح به اون زودی کجا می ره. تاکسی شم که از روزی که اومدم توی گاراژ پارکه. امیر علی رو بیدار کردم، ناشتا بهش دادم و بردم اش مدرسه. وقتی برگشتم درِ خونه باز بود. زن داداشم نبودش. تا شب که داداش برگشت هنوز امید داشتم زن داداش برگرده. وقتی واسه داداش داستانو تعریف کردم، زد تو گوشم. اول جا خوردم. بعد گفتم: به من چه. بشین تو خانه مواظب زنِ دیوونه ت باش. اونم گفت از جلو چشمش گم شم. الان که فکر می کنم می بینم او سیلی حقم بود. شب ها قبلِ این که بخوابم داداش به من می گفت: صبح که امیر علی رو می بری مدرسه درِ خونه رو قفل کن.
نمی دونم ننه. ولی من مطمئن ام در خونه رو قفل کردم. داداش زنگ زد پلیسا اومدن و کلی سوال از من و داداش پرسیدن. ننه، دعا کن زن داداش پیدا بشه. والا من کجا رو دارم برم. ننه از تو چه پنهون، زن داداش ای مرض افسردگی ش نزدیک بود کار دست ما بده. یه شب قبلِ گم شدنش من تو اتاق امیرعلی کنار تختش خوابم برده بود. امیرعلی هم خواب بود. بعد صدای جیرجیر در اتاق بلند شد. اول فکر کردم خواب می بینم. خودمو زدم به نشنیدن. بعد صدای پا شنیدم. به خودم که اومدم زن داداشو دیدم که با یه طناب بالای سر من و امیرعلی ایستاده بود و چشای مث گاومیش وق زده شو انداخته بود رو امیرعلی. اون قد جیغ زدم که داداش اومد و زن داداشو زورکی برد بیرون. بعد به زن داداش کلی قرص داد و کلی زد تو سروکله ی خودش و هی می گفت: خدا، یا شفاش بده یا منو بردار. ننه، خیلی دیگه دوست ندارم ای جا بمونم. امروز یه چند بار دوست داشتم بزنم بیرون. ولی ننه، کجای ای شهر برم که مث... که مث چی بزرگه. ننه، واسه ما که از نخلستون بزرگ تر ندیدیم تهران خیلی دهشتناکه. اینو داداش می گه. فکر کنم معنی ش همون وحشتناک می شه. ننه، دیشب سرم درد می کرد شیله رو پیچیدم دور سرم و ام کلثوم گوش دادم. دستت درد نکنه که رادیو رو دادی مصطفی بیاره. بیچاره خودش آورد دم در خونه. به داداش گفته بودم سر بزنه ترمینال ولی مث که یادش رفته بود. روزام بیشتر با ام کلثوم می گذره. اتفاقاً دیشب ام کلثوم انت عمری می خوند. کنار پنجره دراز کشیده بودم و رادیو رو سفت چسبونده بودم در گوشم تا صداش زیاد نره او ورتر. داداش دیگه مث او وقتا ام کلثوم دوست نداره. می گه صداش منو می بره جاهایی که از دست رفته. من که نمی فهمم چی می گه. ها، داشتم می گفتم بِروبِر بیرونو نگاه می کردم که دیدم داره یه پولک های سفیدی از آسمون می ریزه پایین. اولش باورم نشد. بعد که بلند شدم و رفتم بیرون پنجره دیدم برفه. ننه، باورت می شه. من که تا حالا برف ندیده بودم. داداش می گه این برفِ اول تهرانه و حالا تازه اولشه و تا زمستون چند نوبت می زنه. ننه، ای قد قشنگ بود. آسمون شده بود یه دست سفید و پولک های سفیدو می ریخت رو سر شهر. صبح هم با امیرعلی رفتیم پایین ساختمون شون و برف بازی کردیم. یه زانو برف نشسته رو زمین ننه. الان هم که می نویسم تازه برف بند اومده ولی باز می زنه. ننه، راسیاتش می ترسم. می ترسم اوقد برف بزنه که راها بسه شه و نشه اتوبوس ها جُم بخورن. قرار بود اول آذر عباد برگرده. ننه، بهت نگفتم عباد قرار بود وسایلشو واسه همیشه جمع کنه بیاد تهران. ما که اون جا نمی تونیم کاری کنیم، گفتم بیاد ای جا بشینیم سه تایی با داداش یه فکری کنیم. بعد که خبری شد داداش بیاد دنبالت برت داره بیارتت ای جا. ننه، برف خوبه سفیدی میاره، ولی همی که نشست دیگه نشسته و پشت سرش فکرم میاره. یهو وسط برف بازی هزار فکر می افته به جونت. ننه، دعا کن ای برفا آب بشه تا عباد بتونه بیاد.

دختر تنهایت
کلثوم

نظرات کاربران درباره کتاب در کفن خاکستر