فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بدون پسرم هرگز

کتاب بدون پسرم هرگز

نسخه الکترونیک کتاب بدون پسرم هرگز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بدون پسرم هرگز

بوسه‌هاست که بر سر و صورت پدر فرود می‌بارد. کودکان سر از پا نمی‌شناسند. شادی است که خانواده را در بر گرفته یا خانواده است که آغوش بر شادی گشوده؟ بیگانگان استقبال‌کننده نیز از خوشحالی کودکان که معلوم است پس از مدّت‌های طولانی، پدرشان را می‌بینند به وجد آمده‌اند. دختر در حالی که گیسوان بلندش را تاب می‌دهد از پدر شکایت دارد که چرا این همه مدّت را دور از او بوده و پدر: ـ دخترکم هر طور بود بالاخره آمدی... دل بابا را بیش از این مشکن که بابا بسیار دل‌نازک شده است. همسر، عاشقانه چشم بر مرد خود دوخته در حالی که دست پسر کوچکش را در دست می‌فشارد، همه آنچه را گفتنی است با نگاه به مرد می‌گوید: «از دوری، جدایی، سختی، عشق، هستی و خوشحالی، این که هم‌اکنون با هم هستیم!» سالن انتظار فرودگاه کپنهاک چنان می‌نماید که با شادی کودکان همراه و پایکوب است. و تاکسیی که آنان را به منزل می‌رساند در شادکامی دست کمی از سالن فرودگاه ندارد. روز بیست و یکم نوامبر ۱۹۸۵.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بدون پسرم هرگز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دیباچه

چند سال پیش بود که خانم بتی محمودی کتابی انتشار داد به نام «بدون دخترم هرگز» کتابی که بیشتر محصول تخیلات نویسنده آن بود تا واقعیت ها.
این کتاب زمانی منتشر شد که من در گردابی از بحران دست و پا می زدم و همراه امواج بلا از سویی به دیگر سوی پرتاب می شدم و در فکر آن بودم تا روزی آنچه را که بر من می گذرد به صورت کتابی منتشر و یا براساس پیشینه ام فیلمی از آن تهیه کنم. و این نه به دلیلی ویژه، که تنها برای ارضای خودم بود و یادآوری این نکته که دنیای غرب نه آن بهشتی است که در شرق آن را شناسانده اند.
غرب نیز آشفتگی های ویژه خود را داراست. در غرب هنوز یک فردِ جهان سوّمی با هر خصیصه و خصوصیاتی انسانی دست دوّم به شمار می آید و حتّی قوانینی که انسان غربی به وجود آن و شمولیت آن افتخار می کند، نه تنها درباره همین انسان دست دوّم که در بسیاری از موارد درباره خود انسان غربی هم به کلی نادیده گرفته شده، به مقتضای زمان زیر پا له می گردد.
و این تجربه ای است که من در طی سال ها و نه ارزان به دست آوردم.
تفسیر قانون برای جلوه دادن ناحق به حق و حق به ناحق امری است که در همه دنیا رواج دارد امّا همچنان که در این کتاب دیده می شود در همه موارد حتّی قانون به تفسیر کشیده نمی شود و مسئولان بی مسئولیت غربی سعی بر آن دارند تا پرسش های قانونی را با جواب های بی سر و ته به پایان ببرند.
شاید در برخورد اول این نوشته، به ویژه با نامی که برای آن انتخاب شده، چنین به نظر آید که جوابی است بر کتاب «بدون دخترم هرگز» اما اگر قرار بود چنین باشد، این نوشته نیز آلوده به تخیلات شده، از ارزش واقعی آن کاسته می شد. بنابراین باید اعلام کنم که این کتاب جز شباهت اسمی هیچگونه ارتباطی با کتاب خانم بتی محمودی ندارد.
این کتاب در واقع یادداشت هایی است از لحظات بی سامانی، اندوه، تحقیر، زجر دوری از فرزند، درد غربت و آوارگی، خالی از هرگونه خیالبافی.
هنگامی پیش آمد که من نیز چون بسیاری دیگر از هم وطنانم بنا بر دلایل بسیار ترک آب و خاک کردم، من نیز چون آنان دست به مهاجرت زدم و شاید اگر آنچه که پیش آمد، اتّفاق نیفتاده بود، من هم چون دیگران هنوز تنها یک مهاجر بودم امّا آنچه که بر سرم آوردند از من یک مهاجرِ آواره ساخت، آواره ای که معلوم نیست در کجا بایستی زیست کند. امروز در آلمان، فردا در دانمارک، روزی در انگلیس و...
و این همه را مسبّب، من نبوده ام، من انتخاب نکرده ام بلکه برایم انتخاب کرده، مرا در یک سرازیری پایان ناپذیر رها ساخته اند. چرا؟ تنها به این دلیل که حرف از حق زدم. چرا که تصورّم آن بود که در غرب می توان از حق گفت، می توان حق را گرفت و هستند گوش های شنوایی که می توان به آنها اعتماد کرد. و این تنها تصوّراتی باطل بود که در مقابله با واقعیت ها رنگ باختند و چهره حقیقی غرب را به من نمایاندند. انسان دست دومی که در مقابل هر پیش آمد، هر اتّفاق، هر فاجعه، هر گونه حق کشی باید تنها گوش باشد و همه چیز را تحمّل کند، بدون اعتراض، بدون شکایت و شکوه ای.
هنگامی که به این یادداشت ها نگاه می کنم و جزییات آنچه را که بر من گذشته به یاد می آورم راه را بر این باور می برم که شاید برخی از یونانیان قدیم حق داشته اند که معتقد بودند «حق با زور است» چرا که در صحنه نبرد، بر من نیز عملاً ثابت شد «زور را با زور باید پاسخ گفت، چون در بسیاری از مواقع منطق هیچ گونه کارآیی نمی تواند داشته باشد».
تفکر من هرگز چنین نبود. برای خود من نیز باورکردنی نبود که روزی به چنین استنتاجی برسم. همان گونه که برایم غیر قابل باور بود که بتوانم آدمی غیر از آنچه که بودم باشم. من انسانی شرقی بودم با اندیشه های خوش خیالانه شرقی و شاید هنوز هم غرق در تفکرات صوفیانه (لذّتی که در بخشش هست در انتقام نیست!» آدمی که باورهایش بر گذشت و بخشش، فرصت فکر کردن درباره انتقام را به او نمی داد امّا چه شد آن آدم؟! به کجا رفت؟ چرا دیگر خبری از او و آن همه احساسات نیست؟!
و... من که تحمّل آزار رساندن به جانوری را نداشتم، دست به اقداماتی زدم که برای خودم باورکردنی نبود. زیرا شرایطی که انسان غربی برایم به وجود آورد، از من انسانی دیگر ساخت، انسانی شبیه به انسان غربی. تنها خوشحالیم در این میانه آن است که در آنچه که پیش آمد، هرگز و هرگز صدمه ای به انسانی چه از نوع غربی و یا شرقی آن وارد نیامد. در هر حال من اگر نتوانستم همه حقوق قانونی ام را بگیرم، حداقل رضایت خاطرم را گرچه ناخوشایند امّا... به دست آورم.

مسعود سمندری
۱ - ۲ ـ ۱۹۹۹

هیچ نوامبری آنقدر زیبا نبوده، به ویژه هیچ روزی آنقدر زیبا و خواستنی نبوده است که روز بیست و یکم ماه نوامبر ۱۹۸۵.
ـ بابا جون.
ـ بابا جون.
بوسه هاست که بر سر و صورت پدر فرود می بارد. کودکان سر از پا نمی شناسند. شادی است که خانواده را در بر گرفته یا خانواده است که آغوش بر شادی گشوده؟ بیگانگان استقبال کننده نیز از خوشحالی کودکان که معلوم است پس از مدّت های طولانی، پدرشان را می بینند به وجد آمده اند. دختر در حالی که گیسوان بلندش را تاب می دهد از پدر شکایت دارد که چرا این همه مدّت را دور از او بوده و پدر:
ـ دخترکم هر طور بود بالاخره آمدی... دل بابا را بیش از این مشکن که بابا بسیار دل نازک شده است. همسر، عاشقانه چشم بر مرد خود دوخته در حالی که دست پسر کوچکش را در دست می فشارد، همه آنچه را گفتنی است با نگاه به مرد می گوید: «از دوری، جدایی، سختی، عشق، هستی و خوشحالی، این که هم اکنون با هم هستیم!»
سالن انتظار فرودگاه کپنهاک چنان می نماید که با شادی کودکان همراه و پایکوب است. و تاکسیی که آنان را به منزل می رساند در شادکامی دست کمی از سالن فرودگاه ندارد. روز بیست و یکم نوامبر ۱۹۸۵.
اتاق ها به سرعت تقسیم می شوند. زن نزدیک در آشپزخانه سرش را بر روی شانه مرد می گذارد و تنها آهی می کشد که همراه آن تمام گرمای کشوری دوردست را در فضای خانه و در قلب مرد می انبارد.
ـ بچّه ها خیلی اذیتت کردند؟
ـ تا زمانی که دوستم داشته باشی و تا زمانی که دوستت دارم، هیچ مشکلی نیست. دوست داشتن حلال همه مشکلات است. با دوست داشتن همه چیز قابل تحمّل است.
زندگی خانوادگی در دانمارک آغاز می گردد. روزها با یادگیری زبان دانمارکی و جبران کمبودهای دوران دوری از یکدیگر، یکی پس از دیگری می گذرند. زندگی می رود تا در غربت جای خود را باز کند بدون این که چهره عبوس خود را بنمایاند. فضای خانه پر از صدای خنده و یا جنجال های کودکانه است. در و دیوار خانه نیز چون پدر، جانی تازه گرفته اند. کودکان، زندگی را با خود به ارمغان آورده اند.
پدر پس از یک سال بر اساس پیشینه خود با همکاری سازمان پناهندگی دانمارک به ساخت فیلم های ویدئویی می پردازد. چهار فیلم، محصول کار پی درپی و زحمت شبانه روزی اوست. چهار فیلم موفّق! گرچه امکانات لازم و کافی در اختیار نیست. همسر نیز در زمینه حسابداری و کامپیوتر با دیدن دوره ای شش ماهه به بازار کار گام می گذارد گرچه کار در بانک را با دریافت حقوق بیکاری انجام می دهد امّا مهم آن است که او آموختنی ها را با سرعت می آموزد و بر اساس هفت سال سابقه کار در بانک های وطن خود، به راحتی می تواند از عهده آنچه که به او محوّل می گردد، برآید. از طرفی استقبال مسئولان بانک و همکاران تاثیری بس شگرف در روحیه او بر جای می گذارد. روز اول و وجود دسته گلی روی میز او به عنوان خوش آمد نمی تواند چیزی فراموش شدنی باشد:
ـ هنگامی که زندگی لبخند می زند همه چیز زیباست.
ـ و هنگامی که تو لبخند می زنی زندگی زیباست.
برخورد زن با همکاران بسیار دوستانه است، حسادتی در کار نیست، کار و کار و کار بدون آن که من و تویی در کار باشد. اما این همه، چیزی است که برای فرهنگ جامعه دانمارک غریب می نماید و هر آنچه غریب است در این فرهنگ مورد قبول قرار نمی گیرد! حسادت ها شکوفه می زنند: «چطور است که تو کارت را زودتر از همه انجام می دهی؟ چطور است که تو می توانی لباس هایت را که بسیار هم خوش دوخت هستند خودت بدوزی؟ چطور می شود که با شوهر و سه بچّه بتوان این همه آشپزی کرد، چرا با این همه سرعت کار می کنی؟ و...» مهمانی که روزی با دسته گل از او استقبال شده بود، امروز حتی برای نوشیدنی لیوانی قهوه در زمان تنفّس مورد دعوت قرار نمی گیرد.
انزوا، کارهای فرمایشی بیشتر، اعصابی که بطور آزاردهنده تحریک شده، هر روز دردی و مشکلی را سبب می شود و راه به مطب پزشکان گوناگون می برد. کاغذبازی های اداری نیز مشکلی افزون بر مشکلات است.
ـ آیا بدون کاغذبازی می توان در دانمارک زنده ماند؟
ـ عزیزم به هر حال باید تحمّل کرد. زیاد سخت نگیر!
در پایان ماه سوم است که کارگزینی بانک برای واریز حقوق از زن شماره حسابش را می خواهد. امّا پس از دو هفته نامه ای از طرف شهرداری واصل می گردد که بانک نمی تواند به خانم... حقوقی پرداخت کند، چرا که ایشان حقوق بیکاری دریافت می کنند.
اعتراض. اعتراض به این که حقوق بیکاری ماهانه یک هزاروهشتصد کرون است و نمی تواند جوابگوی هشت ساعت کار فشرده در روز باشد.
اعتراض بی جواب می ماند و زن عطای کار و بی اعتنایی های همکاران بانکی را به لقای بلوندشان می بخشد و...

نظرات کاربران درباره کتاب بدون پسرم هرگز