فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چند نامه برای ریمیدیوس

کتاب چند نامه برای ریمیدیوس

نسخه الکترونیک کتاب چند نامه برای ریمیدیوس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چند نامه برای ریمیدیوس

نامه نوشتن کلاً امر پسندیده‌ایست چرا که از دیرباز مرسوم بوده و اساساً هر چیز از دیرباز مرسوم باشد حتماً چیز به دردبخوریست که مردم این همه سال به آن چسبیده‌اند و ولش نکرده‌اند. من البته تخصص کامل در تمام موارد و مسائلی که مردم به آن می‌چسبند و ول‌کنش هم نیستند ندارم اما می‌دانم این «دیرباز» مبحث الکی و ساده و کم‌ارجی نیست. تا به حال به متضاد دیرباز فکر کرده‌اید؟ می‌شود «زود بسته» این‌که چه چیزی زود بسته شود خوب است و چه چیزی زود بسته نشود خوب است خودش مسئله بسیار حائز اهمیت و تعیین‌کننده‌ایست چنان‌که می‌توان مردم را بر همین اساس به دو گروه طرفدار زود بسته شدن یا مخالف زود بسته شدن تقسیم کرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چند نامه برای ریمیدیوس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بسم الله النور

مقدمه

نامه نوشتن کلاً امر پسندیده ایست چرا که از دیرباز مرسوم بوده و اساساً هر چیز از دیرباز مرسوم باشد حتماً چیز به دردبخوریست که مردم این همه سال به آن چسبیده اند و ولش نکرده اند. من البته تخصص کامل در تمام موارد و مسائلی که مردم به آن می چسبند و ول کنش هم نیستند ندارم اما می دانم این «دیرباز» مبحث الکی و ساده و کم ارجی نیست. تا به حال به متضاد دیرباز فکر کرده اید؟ می شود «زود بسته» این که چه چیزی زود بسته شود خوب است و چه چیزی زود بسته نشود خوب است خودش مسئله بسیار حائز اهمیت و تعیین کننده ایست چنان که می توان مردم را بر همین اساس به دو گروه طرفدار زود بسته شدن یا مخالف زود بسته شدن تقسیم کرد.
به این موضوع خوب فکر کنید. خوب فکر کردید؟ خیلی بی ادبید! بگذریم. دیرباز از قرار معلوم اسم یک بازیگر هم هست که حالا این بخش قضیه چندان مهم نیست نه این که از نگاه من«بازیگری» مهم نباشد، آن هم برای خودش حرفه ای محترم و مهم است مثلاً پرویز پرستویی مهم نیست؟ مثلاً رضا کیانیان مهم نیست؟ از آن ها مثلاًتر، عزت الله انتظامی مهم نیست؟ مثلاً مرحوم خسرو شکیبایی مهم نبود؟ البته من هم با شما هم عقیده ام که به عنوان مثال گلزار مهم نیست. یعنی اساساً و اصولاً به بازیگری ربطی ندارد به دشت و دمن بیش تر مربوط است و بگذریم. اما اگر بی انصاف نباشیم محمدرضا فروتن یا شهاب حسینی تا حدودی مهم هستند. شاید برایتان سوال باشد چرا از بازیگران زن در این میان نامی نبردم. الان جنبش فمنیست ها شروع به صدور اعلامیه یا بیانیه می کند که فلانی (یعنی من) بین زنان و مردان تبعیض قائل شده و این امر، مکتوب در مقدمه کتابش قابل احساس و مشاهده است. خب پس بیایید برای رفع اتهام هم که شده در مورد بازگیران زن سینمای ایران صحبت کنیم. می گویند معتمدآریا از مد افتاده است. می گویند نیکی کریمی و هدیه تهرانی و لیلا حاتمی هم به تدریج دارند از مد می افتند. خب شما که توقع ندارید ما در مقدمه یک کتاب که طبعاً اثری ماندگار است بیاییم و برفرض از الناز شاکردوست حرف بزنیم. اصلاً فکرش را هم نکنید. خب؟ دیدید؟ چیزی برای گفتن نمی ماند. اما راستی چه شد که سر از الناز شاکردوست درآوردیم؟ آها، صحبت دیرباز بود. متوجه شدید چرا «دیرباز» این قدر مهم است؟ خودش می تواند بحث را به جاهایی بکشاند که نکشاند بهتر است!
اما تا آن جا که حافظه ام یاری می کند من می خواستم از اهمیت نامه نوشتن بگویم نه اهمیت دیرباز. ای دل غافل از کجا به کجا رفتیم؟ راستی چرا دل غافل باعث می شود ما از کجا به ناکجا یا یک جای دیگر برویم؟ اصولاً برای رفتن ماشین شخصی یا وسیله ی نقلیه عمومی لازم است؛ مثل هواپیما یا قطار یا تاکسی یا اتوبوس یا مترو و غیره (و غیره هم لازم است.) اما تا آن جا که من می دانم و حتی کاوش های دیرینه شناسان هم اثبات کرده در هیچ دوره ی زمانی برای تردد و رفتن از جایی به جای دیگر دل غافل مورد استفاده قرار نگرفته است. احتمالاً این مورد خاص کار دست ادبا و شعرا است. آن هم نه در همه احوال بلکه در زمانی که شعر سرودن شان می آمده؛ چرا که شاعر می گوید «کی شعر ترانگیزد، خاطر که حزین باشد» راست هم می گوید وقتی خاطر حزین باشد دست آدم به نوشتن نمی رود. نه تنها دست که سایر اعضاء و جوارح هم به نوشتن نمی رود. البته شایان ذکر است که تمام اعضاء و جوارح نباید در نوشتن مورد استفاده قرار بگیرند. هر عضوی به درد کاری می خورد همه چیز که به درد نوشتن نمی خورد. مثلاً پا؟ پا عضو مهمی است. هر دو تا پا هم مهم هستند. اگر راست پا هستید شاید به اهمیت پای چپ با دیده ی تردید بنگرید اما خب من عرض می کنم با دیده ی تردید ننگرید. اگر افق نگاه تان را عوض کنید و مثل لیونل مسی که چپ پا است و از همین پای چپش نان درمی آورد و خوب هم درمی اورد به ماجرا نگاه کنید به اهمیت زاید الوصف پای چپ پی می برید. پای چپ چنان مهم است که یک فیلم با نام «پای چپ من» ساخته شده است. البته و صد البته این پای چپ، به «من» ربطی ندارد. سوءبرداشت نشود! حرف مان یادمان نرود. پا با تمام اهمیتش به کار نوشتن نمی آید. این را می گفتم. البته می دانم که بعضی عزیزان معلول و کسانی که مشکلی از ناحیه دست دارند شاید با پایشان هم بنویسند و حتی نقاشی بکشند و حتی نقاشی های خوب بکشند پس نتیجه می گیریم در موارد خاص «پا» به درد نوشتن هم می خورد و ما باید مثال مان را عوض کنیم. خب می کنیم. مثلاً شکم، شکم که دیگر به کار نوشتن نمی آید. البته من واقفم که می گویند بعضی نوشته ها شکمی است. یعنی کم قدر است، کم اهمیت و بی محتواست. راستش حالا که فکر می کنم می بینم اگر شکم در نوشتن تاثیر نداشت این همه سال مردم از اصطلاح نوشته ی شکمی استفاده نمی کردند و یا نمی گفتند شاعران و نویسندگان همیشه شکمشان گرسنه است و اصولاً گرسنگی فشار آورده که رفته اند شاعر و نویسنده و مترجم و منتقد شده اند. گفتم منتقد. من زمانی که نوجوانی بیش نبودم و نقد فیلم خیلی مد شده بود و منتقد سینما آدم مهمی به حساب می آمد (مثل پای مسی یا بازی محمدرضا فروتن) مدام به این فکر می کردم که یک فقره (فروند؟ دستگاه؟ تخته؟...) منتقد سینما چطوری نان می خورد؟ یعنی مدام به این مسئله فکر می کردم. بر فرض صبح از خواب بیدار می شدم، دست و صورتم را می شستم، صبحانه می خوردم و شروع می کردم به این مسئله فکر کردن. البته به مسائل دیگری هم فکر می کردم، زیاد هم فکر می کردم که به شما مربوط نمی شود. اما هی فکر می کردم منتقد سینما چطور نان می خورد. چند سالی گذشت و من خودم رفتم منتقد سینما شدم. البته انگیزه ام خود فیلم و سینما بود اما یکی از محرک هایم هم همین بود که سر در بیاورم منتقد سینما چطور نان می خورد. وقتی خودم منتقد سینما شدم دیدم طور خاصی نیست. نان می خرد و آن را به همراه غذا یا حتی به تنهایی می خورد. البته فیلم می بیند، در مجله یا جای دیگری می نشیند و معمولاً در مورد فوتبال صحبت می کند بعد نقد فیلم می نویسد می دهد چاپ می کنند.
بگذریم حالا این مسئله آن قدر مهم نیست. البته از گلزار یا شاکردوست مهم تر است اما خیلی به وقت گذاشتن نمی ارزد. داشتم می گفتم چه اعضاء و جوارحی به کار نوشتن نمی آیند. مثلاً چشم... خب آدم اگر نبیند چطور بنویسد؟ انصافاً مثال بی ربط و بدی زدم البته می دانم عزیزان روشن دل به خط بریل می نویسند اما آن یک قاعده عمومی نیست. بگذارید یک مثال دیگر بزنم و عضوی دیگر را مطرح کنم... حالا شما چرا گیر داده اید من در این مورد به تفصیل سخن بگویم؟ می دانم در پی چه هستید. می دانم می خواهید چه بگویم. عمراً. بمانید توی خماری، همین!
اصلاً بحث این حرف ها نبود. بحث اهمیت نامه بود. نامه و نامه نگاری. خب می گویند چارلی چاپلین در قدیم الایام، زمانی که زنده بوده نامه ای به دخترش جرالدین نوشته، هم درست است هم غلط. این که زمانی که زنده بوده نوشته درست به نظر می رسد چرا که تا آن جا که سواد من از علوم زیستی اجازه می دهد انسان در زمانی که زنده نیست و به تعبیری مرده است نمی تواند بنویسد. لااقل خیلی سخت است که بنویسد. البته اگر کتاب خاطرات پس از مرگ، نوشته ی ماچادو دآسیس را خوانده باشید احتمالاً با من هم عقیده نخواهید بود. من آن کتاب را دوست دارم و شخصاً ماچادو دآسیس را یکی از تاثیرگذارترین و جریان سازترین نویسندگان آمریکای لاتین می دانم. پربیراه نخواهد بود اگر این نکته را در ذهن مفروض داشته باشیم که صاحبان اندیشه و قادرانِ حیطه ی قلم و کتابت را در باب تحلیل آنچه از جان و ذات مردمان لاتین برمی آید... حالا البته ماچادو دآسیس خیلی مهم نیست، یعنی در بحث کنونی ما مهم نیست وگرنه که مهم است. یعنی خیلی از گلزار و شاکردوست مهم تر است. داشتم چاپلین را می گفتم که... که هیچی اساس آن نامه به دخترش کذب بود و گویا زاییده ی یک عزیز هموطن که تنور را داغ دیده و خواسته بود بچسباند. هرکس نظری دارد و از نقطه نظر خود تنور را که داغ می بیند سریع می چسباند. شما چطور؟ مثلاً همین خود شما. در چه مواقعی احساس می کنید داغ است و می چسبانید؟ یک آدم اقتصادی، داغی یا سردی را از نرخ ارز یا وضعیت سهام در بازار بورس متوجه می شود و احتمالاً با خرید سهم یا فروش ارز می چسباند. اما عمل چسباندن و احساس داغی در مورد یک فوتبالیست فرق می کند. یک دروازه ی خالی و یک پاس خوب تداعی کننده ی داغی ست و یک شوت سر ضرب، یا چکشی یا قیچی برگردان یا... حکم چسباندنش را دارد.
حالا شما برای لحظاتی چشمان تان را ببندید و یک سوژه ای را که برایتان داغ است تصور کنید. خوب تصور کنید. حالا... من را باش خودم را معطل یک عده آدم بی ادب کرده ام! باید بیاموزید که تصوراتی مناسب تر داشته باشید. آموختن، شرط نخست این ماجراست. در تمام جهان به آموختن بها می دهند و بسیار مقوله ی مهمی است. یعنی حتی از بازی فروتن یا گل زدن علی دایی هم مهم تر است. یک مقوله ی انسان ساز است.
این که عده ای اعتقاد دارند این صرفاً تولیدمثل است که مقوله ای انسان ساز به شمار می آید، حرف درستی نیست. آموختن را باید در نظر گرفت و نقش آن را نیز لحاظ کرد. در ساخت انسان جز آموختن صد البته موارد دیگری نیز تعیین کننده هستند. به عنوان مثال موارد مهمی را می توان برشمرد (خیلی مهم تر از گلزار و شاکردوست و این حرف ها) که تاثیراتی دیرپا در انسان سازی دارند. البته دیرپا با دیرباز تفاوت هایی دارد که این را هم نباید از خاطر دور داشت. نخست آن که دیرباز اسم یک بازیگر است اما دیرپا اسم هیچ بازیگری نیست. حتی اسم گلزار یا شاکردوست هم دیرپا نیست. به لحاظ معنوی دیرپا یعنی لنگی که تاخیر دارد. انگلیسی ها می توانند به آن «دیلی فوت» بگویند. به خودشان مربوط است. آنچه به ما مربوط است این است که وقتی از دیرپا بودنِ تاثیراتِ ماجرایی می گوییم بدانیم داریم از چه چیز می گوییم. به عبارت صحیح تر وقتی از چیزی حرف می زنیم بدانیم دقیقاً از چه چیز حرف می زنیم. بر همین اساس و در همین راستا کتابی وجود دارد با این عنوان که «وقتی از عشق حرف می زنیم از چه چیز حرف می زنیم» این نشان می دهد در طول زمان های ماضی هم مردم وقتی در مورد چیزی حرف می زده اند معمولاً توجه نداشته اند که در مورد چه مسئله ای سخن می گویند. حتی وقتی راجع به عشق حرف می زده اند رسماً پرت و پلا ابراز می داشته اند (ابراز داشتن عمل زشت یا بی تربیتی نیست) خب تصور کنید وقتی آدمیزاد در مورد مسئله مهمی مانند عشق (که صد هزار مرتبه از شاکردوست و گلزار مهم تر است) سرگردان و بلاتکلیف باشد وضعیتش چطور است. البته می دانم که می دانید اساساً عشق سرگردانی و حیرانی با خود می آورد و از اجزاء لاینفک مفهوم عاشقیت همین گیجی و خلسه و سرگردانی و گنگی و مدهوشی است. آدم عاشق در فضایی دیگر سیر می کند. گویی در جهانی دیگر نفس می کشد. جور دیگری می بیند، طوری دیگر می شنود. با زبانی دیگر سخن می کند و... حالا آدم عاشق خیلی کارها می کند که بیان تمام آن ها این جا الزامی ندارد و از آن درجه از اهمیت برخوردار نیست. البته طبیعی است که از گلزار یا شاکردوست یا امثالهم (امثالهم اسم بازیگر نیست) مهم تر باشد اما ما که قسم نخورده ایم هر چیزی از این موارد مهم تر باشد را این جا ذکر کنیم. اگر آن طور بود باید از ماهی قرمز توی تنگ بلور تا قیمت نفت برنت دریای شمال را در این جا می آوردیم. البته من نیز همچون شما اذعان می دارم که بحث نفت برنت دریای شمال یک مقوله ی جداگانه است. نفت به هر شکلش برای ما ایرانی ها یک سوژه ی بسیار سرنوشت ساز و تاثیرگذار است. از اولین چاه نفت که حدود یکصد سال پیش در مسجد سلیمان حفر شد تا امروز، تمام تاریخ ما با نفت گره خورده است. یکی از مهم ترین فرازهای تاریخی ما در یک قرن اخیر ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر محمد مصدق است. البته آن اتفاقات تاریخ ساز سرانجام با کودتای ننگین بیست وهشت مرداد سی ودو به برکناری مصدق از قدرت انجامید و کام ملت را تلخ کرد. من گمان می کنم ننگین ترین یا لااقل یکی از ننگین ترین کارها در جهان همین کودتا کردن است. هر بار اسم کودتا را شنیده ام این ننگین هم همراهش بوده است. دو تا کار خیلی ننگین است. یکی کودتا کردن، یکی استکبار جهانی به سرکردگی آمریکای پدرسگ (قصد خاصی نداشتم. دیدم سی وچند سال است به آمریکا فحش های مختلف می دهیم، خواستم نوآوری کرده باشم) باری این بحث ننگ خیلی مطول است و زمان می برد. سابقاً می گفتند ننگ با رنگ پاک نمی شود. سوالی که در این برهه ی حساس زمانی پیش می آید این است که چه چیزهایی با رنگ پاک می شود؟ می دانید که رنگ در زندگی انسان تاثیری شگفت انگیز دارد. تاثیری غیرقابل انکار که تمام جهانیان به آن صحه گذاشته اند. مثلاً رنگ آبی باعث آرامش می شود اما رنگ قرمز تحریک کننده ی اشتها و بسیار برانگیزاننده است (کلاً برانگیزاننده است، از بیخ) رنگ سپید به شما حسی از پاکی و بی آلایشی القاء می کند اما رنگ مشکی دلگیر است. البته من دقیق نمی دانم بنفش که رنگ قشنگ و محبوبی است با آدم چه ها می کند و یا نارنجی و یا نوک مدادی حتی. نوک مدادی قاعدتاً باید یک رنگ قدیمی باشد چون سال هاست خودکار و روان نویس فراگیر شده و حتی این ها هم از مد افتاده و دیگر اغلب افراد چیزی را که می خواهند بنویسند در کامپیوتر یا لب تاپشان تایپ می کنند. مهم نیست که شما تایپ می کنید یا با خودکار می نویسید. مهم این است که چه می نویسید. این نکته واقعاً مهم است و به لحاظ اهمیت واقعاً ابعاد گسترده تری از شاکردوست یا گلزار یا... دارد. می گویند قرن ها پیش قلمی را به کودکی سپردند و در باب اهمیتش گفتند این قلمی بوده که ابن سینا با آن می نگاشته و کودک پاسخ می دهد تا زین پس چه بنگارد. انصافاً کودک موردنظر پاسخ خوبی می دهد. یکی از طرق پاسخ دادن همین نوشتن نامه است. ما داشتیم از اهمیت نامه می گفتیم. نامه چندین کارکرد اساسی دارد. مثلاً آیا تا به حال، به تاثیر نامه در شعر و ترانه دقت کرده اید؟ «منم عکساشو پاره کردم/نامه هاشو پاره کردم/ فکر یه چاره کردم» البته من نمی دانم ترانه سرا چرا این همه علاقه مند بوده برای رسیدن به راه چاره به فعل پاره کردن اهتمام خاص بورزد. اما آنچه در این مقال مهم است این است که ترانه سرا چاره ی کار را در پاره کردن عکس و نامه دیده. شما چطور؟ شما در پاره کردن چه چیز می بینید چاره را؟ مثلاً پاره کردن یقه؟ می دانم که در مورد یقه و امثالهم بیش تر از اصطلاح جر دادن استفاده می شود. خب مثلاً پاره کردن گلو؟ شنیده اید که می گویند هر چه گلوم رو پاره کردم کسی حرفم رو گوش نکرد؟ در همین باب است که می گویند گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من آنچه البته به جایی نرسد فریاد است. کلمه ی «پاره» وقتی پسوند یا پیشوند کلمات دیگری قرار می گیرد تعابیر دقیق و درستی خلق می کند. بر فرض یک رئیس دولتی به قطعنامه های شورای امنیت در مورد تحریم ها می گوید «کاغذپاره» و توجه نمی کند حاصل این ماجرا به پاره شدن... مردم می انجامد در نقطه چین چه باید گذاشت؟ الف) لباس مردم؟ ب) کیف و کفش مردم؟ ج) بلیط اتوبوس مردم؟ د) نامه ی مردم؟ مورد دال به ما باز هم کماکان از اهمیت نامه می گوید. نامه جز در این مورد خاص در موارد دیگری نیز نقش آفرین بوده. مثلاً در فیلم کازابلانکا همفری بوگارت در ایستگاه قطار با نامه ای در دست مانده بود و انگرید برگمن نیامده بود. حالا باران قطره قطره بر نامه می بارید و بوگارت هی شکست عشقی می خورد. هی باران می بارید هی بوگارت شکست عشقی می خورد. باران ارتباط تنگاتنگی با شکست عشقی دارد. «بوی موهات زیر بارون بوی گندمزار نمناک» را اگر شنیده باشید به صحت ادعای من پی خواهید برد. گمانم یکی از دلایلی که باران می بارد علاوه بر تلطیف هوا و استفاده برای کشت و زرع و... همین شکست عشقی باشد. انگار مردم در هوای آفتابی یا ابری شکست عشقی شان نمی آید و حتماً باید نم نم بارون، گل های گلدون، شرشر ناودون، با تو دیدن داره! اگر گفتید دیگر چه چیزی با چه کسی دیدن دارد؟ البته شما می توانید به این سوال پاسخ ندهید چون یک مسئله کاملاً شخصی است و حریم خصوصی تان محسوب می شود. بگذریم از آن که این سال ها تعریف دقیق و درستی از حریم خصوصی نداریم. اگر شما فهمیدید آهنگ گوش کردن در داخل ماشین به حریم خصوصی مربوط می شود یا به حمام عمومی، ما را هم در جریان بگذارید. هر کس یک حرفی می زند. یک نظری دارد. بعضی می گویند اگر مجوزدار باشد مشکلی ندارد و حریم خصوصی محسوب می شود اما اگر لس آنجلسی باشد حریم خصوصی کیلویی چنده و حالت را می گیرند! حالا این خیلی هم مهم نیست. دوباره دوستان اعتراض نکنند که از شاکردوست و گلزار مهم تر است، باشد، به ما ربطی پیدا نمی کند. آنچه به ما ربط پیدا می کند اهمیت نامه است.
احتمالاً استحضار دارید که ما چند نوع نامه داریم. یک تعداد نامه وجود دارد که با عبارت کلیشه ای اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید شروع می شود. این نامه ها خیلی کاربرد ندارد و در واقع در طول زمان کارکرد خود را از دست داده است. در طول زمان خیلی چیزها کلاً بلاموضوع می شود. این طول زمان بد دردیست گاهی از ایدز یا سیفلیس هم بدتر است. شما گمان می کنید چطور در طول زمان ایدز همه گیر شد. در دهه ی هشتاد میلادی هیچ ایدزی در هیچ آدمی وجود نداشت. البته بین میمون ها یک بیماری رایج بود و خودشان برای خودشان ایدز می گرفتند و مثل بچه ی میمون می افتادند می مردند، اسمش را هم نگذاشته بودند ایدز و یک میمون به دیگری نمی گفت اون شامپانزه اچ آی وی مثبته. ماجرا خیلی طبیعی در جریان بود تا این که پای آدم این وسط باز شد و هر بار پای آدم وسط چیزی باز می شود همه چیز به هم می ریزد. گویا یک آدمی در آفریقا از یک میمونی ایدز می گیرد البته من اصلاً نمی دانم این ایدزِ اول از چه طریقی منتقل شده. از طریق سرنگ های آلوده بوده، یا این که با هم موادمخدر مصرف می کرده اند یا... دیگر یا ندارد... زهرمار! بعد آن آدمی که ایدز گرفته خودش نمی دانسته چه گرفته یک دفعه در طول زمان (که گفتیم مهم است) و در عرض سه دهه تمام کشورهای جهان مثل یک وظیفه ملی میهنی به ایدز گرفتن مبادرت ورزیده اند و اوضاع شده همینی که می بینید. هی مردم از طریق سرنگ های آلوده ایدز می گیرند. هی یک آقایی در خیابان دور دور می زند هی یک خانمی را می بیند هی سرنگ ها ی آلوده باعث ایدز می شود. بگذریم اساساً این کارهایی که به شدت با سرنگ های آلوده ارتباط دارد آخر و عاقبت ندارد. اصولاً نمی شود یک کاری هم آخر و عاقبت داشته باشد هم سرنگ آلوده. اکثر کارهایی که آخر و عاقبت دارند کاملاً واضح و آشکارند. مثلاً درس خواندن، ما از بچگی با این واقعیت روبه رو هستیم که مدام به ما می گویند آخر و عاقبت آدم را درس تعیین می کند. این واقعیت چنان است که هنوز مادر بنده به من می گوید «نمی خوای فوق لیسانس بخوونی؟!» اگر قدری منصف باشیم باید اعتراف کنیم خیلی چیزهایی که آخر و عاقبت ندارد یا خوش مزه است یا خوش آیند. بر فرض غذاهای چرب خوب نیست و آخر و عاقبتش این است که آدم چربی خون بگیرد اما... حالا این بحث آخر و عاقبت خیلی مفصل است و در این مقال نمی گنجد. چه چیزی در این مقال می گنجد؟ نامه!
تمام کسانی که در عمرشان حداقل یک بار نامه نوشته اند یا نامه ای دریافت کرده اند لذت این مسئله از ذهنشان پاک نخواهد شد. بعضی لذت ها هست که هیچ رقمه از ذهن آدم پاک نمی شود. به ذهن تان رجوع کنید... خب می بینید که مدام باید تصاویر ذهن تان را شطرنجی کنید اما نمی توانید پاکشان کنید! اساساً نمی شود با ذهن هر کاری کرد در عوض این ذهن لاکردار هر کاری دلش می خواهد با آدم می کند... نیش تان را ببندید و سعی کنید ذهن سالم تری داشته باشید!
به خاطر داشته باشید که همان طور که عقل سالم در بدن سالم است، از یک ذهن سالم یک نامه ی سالم تراوش خواهد کرد. حالا من در این کتاب که پیش روی شماست (طبعاً کتاب را برای خواندن پشت سرتان که نمی گذارید) تعدادی نامه را که مربوط به یک آقا و یک خانمی در آمریکای جنوبی و کشور شیلی است این جا ردیف کرده ام. در دهه ی هفتاد میلادی در شیلی اتفاقی افتاد. در یازده سپتامبر که هنوز شنیدنش آدم را یاد برج های دوقلوی آمریکا نمی انداخت ـ برج هایی که به خاطر دست فرمان بد خلبانان دو هواپیما فرو ریختند ـ یک کودتای ننگین اتفاق افتاد. پینوشه کودتاه و آلنده که رئیس جمهور محبوبی بود را برکنار کرد. من نمی دانم در طول تاریخ چرا همه ی کسانی که کودتا می کنند می گردند می بینند چه کسی در کشورشان محبوب است دقیقاً علیه او کودتا می کنند. بر فرض اگر رئیس دولت یک آدمی باشد که همه از او بیزار باشند و مدام دروغ بگوید و بد صحبت کند و نداند ادب مرد به ز دولت اوست و... قطعاً هیچ کودتایی بر علیه او اتفاق نخواهد افتاد. این جبر زمانه است و نامه هایی که در این کتاب، در پی هم یک داستان را شکل داده اند نیز متاثر از همین جبر زمانه شکل گرفته اند. داستان این نامه ها را بخوانید اگر کمی به آنها فکر کنید می بینید که خیلی مهم هستند، بسیار مهم تر از گلزار یا شاکردوست!

ابراهیم رها ـ تابستان ۹۰

نامه اول

سلام ریمیدیوس!
من حالم خوب است و امیدوارم تو هم خوب و سرحال باشی. امیدوارم یعنی دوست دارم این جوری خیال کنم. من زیاد خیال می کنم ریمیدیوس ولی تو نمی دانی که این شهر حتی از خیال های من هم گل و گشادتر است. خیال های من را یادت می آید؟ یادت هست یک روز خیال کردم اگر دم گاو را مثل تلمبه بالا و پایین کنم از دهانش شیر خواهم دوشید؟ من این کار را کردم و گاو به من لگد زد و تو را هل داد و تو افتادی کنار من!
چه گاو خوبی بود ریمیدیوس. و من از آن روز همه گاوها را دوست دارم و حالا ما قرار است با هم ازدواج کنیم. ریمیدیوس چه کسی فکر می کرد حتی یک گاو هم در تقدیر آدم نقش داشته باشد، آن هم به این پررنگی!
چی داشتم می گفتم؟ آها، سانتیاگو شهر بزرگی است. پر است از آدم هایی که لباس نظامی می پوشند و دستور می دهند و نمی دانم چرا عصبانی هستند. حالا عصبانی بودنشان هیچ، نمی دانم چرا به مردم چپ چپ نگاه می کنند. البته من اول فکر می کردم آنها چشم هایشان این طوری است اما بعد سرهنگ امانوئل به من گفت این همه آدم که نمی شود همگی با هم چشم هایشان چپ باشد. راستی یادم رفت بگویم سرهنگ امانوئل یکی از هم خانه های من است. پیرمرد است، حواس درست و حسابی ندارد و گمان می کنم هیچ وقت هم سرهنگ نبوده. خودش این طور خیال می کند. من این جا سه تا هم خانه دارم. یعنی آن طور که من حساب کرده ام سرجمع می شویم. چهار نفر. راست می گویند شهر بزرگ آدم را اهل حساب و کتاب می کند این هم نمونه اش.
ریمیدیوس، من چند سال پیش هم آمده بودم سانتیاگو اما همه چیز دیگر عوض شده. ماشین ها بیشتر دود می کنند و آدم ها اخلاقشان سگ است فقط نمی فهمم چرا وقتی با هم تصادف می کنند این قدر با صدای بلند حال فامیل های همدیگر را می پرسند! اگر از این اخلاق شهری ها سردرآوردم حتماً بعداً برایت می نویسم.
دیروز میان این همه آدم های ناراحت یک خانمی را دیدم که خیلی لباس های زیبایی پوشیده بود و ناخن هایش را لاک زده بود و بوی خوبی می داد (خوب ها!) و موهایش صاف و بلند بود و لبخند قشنگی داشت و خرامان خرامان راه می رفت و... البته خودت خوب می دانی که ریمیدیوس من اصلاً به او نگاه هم نکردم، حتی یک لحظه هم نگاه نکردم، حتی یک نظر، فقط یک آن دیدمش و سرم را برگرداندم و تو را تصور کردم و بوی تو ذهنم را پر کرد... چرا این جوری نگاه می کنی ریمیدیوس؟ فکر بد نکن، گفتم که تو را تصور کردم. گیر نده، آن خانم اصلاً به من نمی خورد. راستش را بخواهی هیچ کس و اگر روراست باشم هیچ خری زن من آس و پاس نمی شود جز تو که خیلی مهربانی و من وقتی به تو فکر می کنم لبخند گشاده می زنم و نیشم تا بناگوش باز می شود.
اصلاً حرفم چیز دیگری بود. کنار این خانم، یک آقا و خانمی هم داشتند از خیابان می گذشتند که اول توجهم را جلب نکردند. مثل آدم داشتند راه می رفتند، اتفاقاً هر دو هم کمی می لنگیدند، از آن دسته آدم هایی بودند که تفاهمشان بر سر لنگیدن بوده! بعد آن آقاهایی که لباس نظامی داشتند آمدند آن آقایی را که ایستاده بود گرفتند و از او سوال کردند تو روزنامه نگاری؟ آقاهه گفت بله. آنها گفتند چه غلطا. بی تربیت. بی نزاکت. الاغ! بعد مرد را بردند. خانم با صدای گرفته گفت. خداحافظ. خدافظی! مرد گفت هیچ وقت نگو خداحافظ و خانم سرش را انداخت پایین و خیلی آرام گفت باشد عزیزم. بعد سعی کرد صدایش را صاف کند و خیلی آرام گفت خدا رحمتت کند! فکر کنم خانم هم یک مقدار روزنامه نگار بود. ریمیدیوس من هنوز نمی دانم چرا وقتی در سانتیاگو نظامی ها یک نفر را می گیرند مردم برای روح او طلب آمرزش می کنند. این یکی را هم وقتی فهمیدم حتماً در نامه بعدی برایت توضیح خواهم داد.
ریمیدیوس، ریمیدیوس، نمی دانی دیروز چه چیز جالبی دیدم. یک چرخ و فلک خیلی بزرگ که داشت می چرخید ولی فقط یک نفر توی آن نشسته بود! از متصدی چرخ و فلک پرسیدم چرا برای یک نفر این غول آهنی را می چرخانید؟ متصدی لبخند زد. به عکس رئیس جمهور سابق که نمی دانم چرا هنوز بعد چند سال روی میزش بود نگاهی انداخت و گفت توی این دنیا کلی اتفاقات خیلی مهم تر با دلایل خیلی مسخره تر می افتد. فکر می کنی دو بار همه دنیا با هم سر چی می جنگیدن؟ من گفتم از جنگ سردرنمی آورم فقط از ریمیدیوس سردرمی آرم (از این جمله ام خوشت اومد ریمیدیوس؟ من واقعاً اینو گفتم). راستی این رو هم یادم رفت بگم که یکی از هم اتاقی های من اسمش دیه گوست، پسر خوبیه. تو داره، اونم از همین عکس های رئیس جمهور سابق داره. حرف هایی می زنه که من حالیم نمی شه. دیروز غروب از رد پایه های میز چرخ خیاطی روی فرش اتاق یک خانواده کارگر حرف می زد. فکر می کنم مشکلش اینه که باید فرش ها رو طوری ببافند که روشون رد نیفته! فقط نمی دونم چرا این قدر با احساسات راجع به این مسئله حرف می زد. آدم ها توی سانتیاگو عجیب و غریب می شن ریمیدیوس. اینو دیگه خوب فهمیدم. وقتی اون این حرف ها رو می زد من حواسم باز هم پیش تو بود.
سومین هم اتاقیم اسمش خوانه. خوان گابریل دلاسرنا. یک عوضی تمام عیاره. اگه پولمون می رسید هیچ وقت با اون هم خونه نمی شدیم. اما راستش نصف پول خونه رو اون داده. مشروب های گرون می خوره. حرف های زشت می زنه. کارهای خلاف می کنه و با زن های بد در ارتباطه. البته من حواسم هست که باهاش همنشینی نکنم و به جای زن های بد فقط به تو فکر می کنم ریمیدیوس.
خیلی چیزهای دیگه واسه نوشتن هست اما دیگه باید برم سر کار تا پول جمع کنم تا بتونیم با هم ازدواج کنیم. ازدواج چیز خوبیه ریمیدیوس. البته فقط اگه با تو باشه. حالا برو به جای من به جاهایی که با هم بودیم فکر کن. خداحافظ عزیزکم.

پدرو ـ سانتیاگو ـ چهارم مارس ۱۹۷۵

نظرات کاربران درباره کتاب چند نامه برای ریمیدیوس

محشره ، پر از لحظات شاد و اندکی غمگین
در 6 ماه پیش توسط