فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گاهی بد باش

کتاب گاهی بد باش

نسخه الکترونیک کتاب گاهی بد باش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گاهی بد باش

میان سفر باز به‌یادش می‌آورم و جنگ میان من و خاطره‌ام آغاز می‌شود. سعی می‌کنم در این فرصت کوتاه و زمان کمی که تا فرود هواپیما باقی است، همه‌چیز و همه‌کس را در ابعادی کوچک مثل سربازهای پلاستیکی سبز کوچک ببینم و کنار هم طوری بچینم که نبرد دیوانه‌کننده این‌بار برای همیشه تمام شود. اگر ببرم، خلاص می‌شوم و باختْ جنگ را به فرداها می‌کشاند. پدر و مادر هنوز زنده‌اند. آنا هم هست، غرغرو و بذله‌گو و غیرقابل پیش‌بینی. دور است و گاه‌به‌گاه خبری ازش می‌رسد که مثلاً چاق شده‌ام و هفته‌ی پیش مسموم شده بودم و شهر خودمان را با هیچ‌جای دیگر عوض نمی‌کنم. پدر و مادر توی همان خانه‌ی سال‌ها پیش نشسته‌اند. پدر کمتر کار می‌کند و گاهی برای این و آن کارهای سبک آهنگری می‌کند. مادر هر روز می‌رود استخر، توی خانه نمی‌ماند و بیشتر از پدر سرش گرم است، مثل همه‌ی مردم. انگار آدم‌های این شهر را ریخته‌اند توی تابه‌ای غول‌پیکر، هم‌شان زده‌اند و تفت‌شان داده‌اند و حالا تنها بخار و بوی زنده بودن از شهر بلند شده است.

ادامه...

بخشی از کتاب گاهی بد باش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



رقص عروسک های شب

مدتی بی خواب بودم. عادت داشتم در جا غلت بزنم. به عقربه های شب رنگ ساعت نگاه کنم و از این پهلو به آن پهلو بگردم.
عادت داشتم بلند شوم، چراغ روشن کنم و بایستم کنار پنجره.
ساعت سه صبح، عادت داشتم پنجره و نورهای دورِ روشن را بشمرم و باز برگردم به رخت خواب.
ساعت چهار صبح، عادت داشتم چشم بسته و بیدار، خیال بافی کنم، چیزی به ذهن بسپارم، چیزی را خراب کنم، حرف هایی بگویم. فحش بدهم، عصبانی شوم، هذیان ببافم و دست آخر، نفهمم کی خوابم ببرد. پیش از خواب، خستگی نداشتم. نه پلک سنگینی، نه لذت رخوت و گرمی بدن، هیچ چیز جز این که خوابم نمی آمد اما ساعت خواب بود و باید به رخت خواب می رفتم. هر شب می گفتم شاید امشب، شاید امشب. ولی باز از خواب رفته ها جا می ماندم.
شب های بعد به رادیو گوش می دادم. صدای خواننده های هم زبانم بدتر بی خوابم می کرد. مجبور بودم به دقت گوش کنم چه می خوانند. مجبور بودم لذت ببرم یا بدم بیاید. با موج های رادیو بازی می کردم. به تک گویی های چینی ها، آلمانی ها و انگلیسی زبان ها گوش می دادم و هیچ پلک هام سنگین نمی شد. رادیو را خاموش می کردم و ثانیه ای بعد، صدای عبور ماشینی به اتاقم می ریخت. حس می کردم میان بزرگ راهی خلوت خوابیده ام، بزرگ راهی پُرنور و تمیز، با چراغ های مغرور سبز و قرمزش و با آسمان خراش های اطرافش. کاش دست کم توی یکی از آن آسمان خراش ها خانه داشتم. این طوری هنگام بی خوابی، تنها پنجره ی روشن مال من بود و شاید اگر کسی اتفاقی نگاه اش می افتاد، می فهمید یک نفر بی خواب است.
آرزو می کردم بی کار بودم، قرص خواب آور می خوردم و تا ظهر فردا می خوابیدم. در طول روز، شاید لحظه ای پلک هام سنگین می شد. اما تا سر روی میز می گذاشتم، جرقه ای به چشم هام می خورد و هوشیارم می کرد، سرحال، مثل کودکی که تازه از خواب بیدار شده است.
خسته شده بودم دیگر. نه از بی خوابی، از کلنجار رفتن با بی خوابی خسته شده بودم.
شبی تصمیم گرفتم تمام چراغ های خانه ام را روشن بگذارم و تصور کنم صبح یک روز تعطیل است. آرام توی تختم دراز کشیدم و تلویزیون را روشن کردم.

سلام. شما با برنامه ی رقص عروسک های شب همراهین. قبلاً هم به تون گفتم که این برنامه رو نه تو خواب و خیال می بینین نه آدم هاش دارن برای شما فیلم بازی می کنن. این برنامه کاملاً واقعیه. پس صدای تلویزیونو بالا ببرین، بالاتر. بذارین همسایه هاتون هم بیدار بشن و با ما توی شهر گشت بزنن و این عروسک های رقصنده ی شادو ببینن. حتماً یادتون هست که تو باغ شهر ما حتا درخت ها هم می رقصن. خدا رو چه دیدین شاید تو برنامه های بعدی شاهد باشین که حتا کالسکه ها هم برقصن. بیشتر از این حرف نمی زنم. فقط وفقط نگاه کنین و از یاد نبرین که خود شما هم می تونین از آدمای باغ شهر ما باشین.
فردا پس از خواب یک ساعته ی شب، تلویزیون کوچک قدیمی ام را بردم و فروختم. فکر می کردم شب بیداری هام تا آخر عمر می پاید. همان طور که فکر می کردم برنامه ی رقص عروسک های شب پایانی ندارد. با خود می گفتم مگر می توان پایانی برای یک رقص گذاشت؟ آن هم رقصی توی شب.
غروب، با تلویزیونی نو و بسیار بزرگ به خانه آمدم، با یک سینمای خانگی.

سلام. امشب یه عضو جدید به باغ شهر ما اضافه شده. اون کیه؟ خانمی که می گه خیلی تنها بوده. شما امشب می تونین اون خانومو تو یه لباس جدید ببینید. البته ما هیچ وقت اسرار شما رو فاش نمی کنیم و نمی گیم اون خانوم تو چه لباسی به جمع ما اضافه شده.

مجری برنامه مردی بود میان سال و پرشور. صورتش گل انداخته بود و سرش کمی طاس بود. ابتدا کمی حرف می زد و دیگر تا پایان برنامه پیدایش نمی شد.
هر شب پس از رفتن مجری، صفحه ی تلویزیون سیاه می شد، یک دست سیاه. یکی دو ثانیه بعد، نوری خاکستری به صفحه می ریخت. انگار بیابانی مه گرفته می دیدم. آسمان موج می خورد و زنی ظاهر می شد با لباسی گشاد و بلند و رنگارنگ. روی زمین به نرمی جلو می رفت و توی مه می چرخید. انگار زیر بارانی ریز و نامریی تن می شوید. زمین موج برمی داشت و مردی در لباس کشاورزان می آمد، نیم چرخی می زد، به زمین شخم می کشید و نور صورتی رنگ با گردوغبار مثل فواره ای از خون بخارشده به هوا می پاشید و به خاکستری بیابان، رنگی دیگر می داد.
هرشب تنها دو عروسک می آمد. ماجرای عروسک ها عجیب و کوتاه بود، مثل قصه ی شب کودکان. برنامه نیم ساعت زمان داشت و پس از آن بلافاصله تکرار برنامه ی گفت وگو پیرامون مسائل روز جهان آغاز می شد.

به هم کارها گفته بودم برنامه را ببینند. بیشترشان تا آن وقت نیمه شب بیدار نمی ماندند. اما حتماً کسی میان شان بود که به درد من دچار باشد.
دوباره سلام. حدس بزنین امشب رقص ما متعلق به کیه؟ من به تون می گم: متعلقه به پینوکیو و فرشته ی مهربون. این بار این دوتا عروسک دوست داشتنی می خوان تو باغ شهر ما برنامه اجرا کنن. من از صمیم قلب به همه ی شما شب زنده دارهای عزیز توصیه می کنم عزیزاتونو از خواب ناز بیدار کنین تا این برنامه رو از دست ندن. مگه همه ش چه قدره؟ نیم ساعت.

برنامه که تمام می شد، کنار پنجره می ایستادم و به روشن شدن آهسته ی هوا چشم می دوختم. مثل این بود که کسی کنار گوشم با صدای نازک و آرام و شیرینی زمزمه می کند. فکر می کردم اگر کسی بیرون از خانه ام بایستد و نگاه ام کند، من را اول واضح و روشن و بعد محو و محوتر می بیند. می دیدم که هوا روشن می شود و نورش را به اتاقم می تابانَد. پلک هام سنگین می شد و دراز می کشیدم. یک ساعت بعد بی خستگی بیدار می شدم و می رفتم بیرون.

آهنگی آرام پخش می شد. اپرایی کم نظیر. کالسکه ای نقره ای رنگ روی زمین می لغزید، باران شروع به بارش می کرد. هر قطره ستاره ای می شد و در هوا معلق می ماند. ستاره ها از هم دور می شدند و هرکدام به رنگی درمی آمدند. آن وقت ستاره های رنگی بخار می شدند و خاکستری هوا را رنگین کمانی درهم ریخته و مواج پر می کرد. آن گاه، هوا روشن می شد، مثل سپیده دم. دو کودک، یکی در لباسی دخترانه و دیگری در لباسی پسرانه، وارد می شدند و به هم تعظیم می کردند و بی حرف سوار کالسکه می شدند و کالسکه بر زمین نرم و مه آلود می لغزید و از صفحه خارج می شد. اپرا باز جان می گرفت. بلند و بلندتر می شد و من تنها ذرات غبار را می دیدم و پلک هام سنگین و سنگین تر می شد.
فردا به هم کارم گفتم که دیشب موفق شدم دو ساعت بخوابم. سوال کردم: دختر گل فروش؟ جادوگر شهر اُز؟ دن کیشوت؟ هشت پا؟ کابوی؟ بودا؟ غول چراغ جادو؟ کدام مناسب تر است که در لباسش وارد باغ شهر شوم؟

سلام و شب به خیر. این شما و این عروسک های رقصنده در شب و این هم یه عالمه رویا.
اسبی به خاکستری فضا قدم گذاشت و ایستاد. موهای یال و دمش رشته های آب بود. اسب یک دست سیاه بود و بر زمینه ی چرمی تنش، آب نیلی رنگ پایین می ریخت و می درخشید. اسب تکانی خورد و چرخید و زیر سم هاش علف های تازه سر برکشید. از جای قطره های آب، یک باره ساقه های سبز از خاک درآمدند و بلند و بلندتر قد کشیدند تا شدند درختانی کهن سال. ریزش آب، به برکه ای بدل شد و اسب را محو کرد. کمی بعد پری دریایی طلایی رنگی به برکه پرید و توی آب دمش را چرخاند و نرم رقصید.

هر روز به شماره تلفنی که مجری گفته بود، زنگ می زدم. تصمیم گرفته بودم به شکل حقیقی ام وارد باغ شهر بشوم. زنگ می زدم و کسی گوشی را برنمی داشت. به تمام شماره تلفن های تلویزیون زنگ زدم و پرس وجو کردم. مدام پشت خط و پشت آهنگ های گوناگون منتظر می ماندم. گاهی گوشی به رویم قطع می شد و گاهی کسی دیگر تلفن را به دست می گرفت و باید از نو برایش توضیح می دادم که مجری برنامه ی رقص عروسک های شب را می خواهم. پاسخی نبود.

درخت های بلند از دور می آمدند. نزدیک که می شدند، درهم پیچ می خوردند و محو و پیدا می شدند. اول طوسی بودند، بعد سبز کم رنگ، بعد سبز پررنگ و سرآخر باز هنگام محو شدن، طوسی می شدند. درخت ها پیش می آمدند و می گذشتند. پیش می آمدند و می گذشتند و پشت شاخه هاشان خورشیدی خاموش و روشن می شد.
مدام به تلویزیون زنگ می زدم. دست آخر، پس از یک هفته کسی گوشی را برداشت و گفت برنامه ی رقص عروسک های شب، مربوط به سال ها پیش است و فقط برای این که فاصله ی بین ساعت پخش برنامه ها خالی نباشد از آن استفاده می کنند.

چه چیزها دیدم. رقص دسته جمعی چینی ها را دیدم که در کیمونوهای رنگی شان زیر نوری مهتابی، مثل ساقه های نازک در باد تاب می خوردند.
حباب ها را دیدم که از دهان غول سیاه رنگی بیرون می آمد و برق برق زنان بالا می رفت و در دل هرکدام دلقک کوچکی اندازه ی سوزن بالاوپایین می پرید.
شازده کوچولو را دیدم که شعبده بازی می کرد، شال بلندش را می چرخاند و اکلیل ها و گل برگ های سرخ را به زمین می ریخت و خود بدل به گلی می شد.
اما بیشتر از همه، آن زن را دوست داشتم که لباس رنگی گشاد می پوشید و موهاش را پشت سر گوجه می کرد و آرام می خرامید سمت کشاورز.
پس از آن، دو بچه ی بی حرف را دوست داشتم که صورت هاشان مثل گچ سفید بود و موهاشان مسی رنگ.
هر شب زودتر از شب پیش به خواب می رفتم. ولی همیشه نگران بودم نکند برنامه تمام شود. دلم می خواست از کسی می پرسیدم مگر می شود پایانی برای چیزی گذاشت که از هیچ شروع شده است.

نظرات کاربران درباره کتاب گاهی بد باش