فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک میلیون جیرینگی،یا،اوراق کردن لمیوئل پیتکن

کتاب یک میلیون جیرینگی،یا،اوراق کردن لمیوئل پیتکن

نسخه الکترونیک کتاب یک میلیون جیرینگی،یا،اوراق کردن لمیوئل پیتکن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یک میلیون جیرینگی،یا،اوراق کردن لمیوئل پیتکن

منزل خانم سارا پیتکین، بیوه ‌زن سالخورده، نزدیک شهر اوتس‌ویلِ ایالت ورمونت، روی یک بلندی مشرف به رودخانۀ رَت ریور قرار گرفته بود؛ خانۀ محقری که در نتیجۀ سال‌ها استفاده حال و روز خوشی نداشت، اما او و تنها پسرش لمیوئل خانه را خیلی دوست داشتند. اگرچه ساختمان به‌خاطر تنگنای مالی این خانوادۀ کوچک مدت‌ها رنگ نخورده مانده بود، بنایش هنوز جذابیت زیادی داشت. اگر عتیقه‌بازی تصادفاً راهش به آن‌طرف‌ها می‌افتاد، سخت شیفتۀ معماریش می‌شد. خانه‌ای که در روزگار جنگ ژنرال استارک با انگلیسی‌ها بنا شده بود، طرحش خصوصیات ارتش او را منعکس می‌کرد، ارتشی که شمار زیادی از پیتکین‌ها در صفوف‌اش خدمت کرده بودند. دیروقتِ عصر یک روز پاییزی خانم پیتکین با آرامش در اتاق پذیرایی خود نشسته بود که دید در خانۀ‌ محقر او را می‌زنند. چون مستخدم نداشت، مثل همیشه خودش راه افتاد تا در را باز کند...

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یک میلیون جیرینگی،یا،اوراق کردن لمیوئل پیتکن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



رویای آمریکایی

ناتانیل وِست (۱۹۰۳-۱۹۴۰) در یک خانواده نسبتاً مرفه نیویورکی به دنیا آمد. اگرچه گذرش به یکی دو دانشگاه افتاد، تحصیلات آکادمیک چندانی نکرد. با این همه مطالعات وست بسیار گسترده بود. به جای توجه به ادبیات رئالیستی معاصران آمریکایی خودش، بیشتر سورئالیست های فرانسوی و شاعران انگلیسی و ایرلندی دهه ۱۸۹۰، مخصوصاً اسکار وایلد را سرمشق خود ساخته بود. علایق او بر سبک های ادبی و مضامین غیرمعمول متمرکز شده بود.
پس از ترک دومین دانشگاه چند ماهی به پاریس رفت. خانواده که تا این هنگام از او حمایت مالی کرده بود، در اواخر دهه ۱۹۲۰ گرفتار مشکلات مالی شد. وِست به خانه برگشت و به طور نامنظم در حرفه پدرش مشغول شد و سرانجام کاری دائمی به عنوان مدیر شیفت شب در یکی از هتل های منهتن پیدا کرد. هتل در صحنه پردازی رمان های او نقش برجسته ای دارد و نیز اگرچه هم و غمش از زمان دانشگاه نوشتن بود، این شغل ساکت و آرام شبانه به او اجازه داد تا رمانش «میس لونلی هارتز» («دلشکسته» در ترجمه مرحوم عبدالله توکل) را در سال ۱۹۳۳ کامل و منتشر کند.
وست در همین حول و حوش در حلقه گروهی از نویسندگان از جمله ویلیام کارلوس ویلیام و دشیل همت رفت و آمد می کرد که در نیویورک و اطراف آن مشغول کار بودند. سال ۱۹۳۳ مزرعه ای در پنسیلوانیای شرقی خرید اما چون قراردادی با کلمبیا پیکچرز برای نوشتن سناریو بسته بود به هالیوود رفت. در سال ۱۹۳۴ سومین رمانش، یعنی «یک میلیون جرینگی» را منتشر کرد. ولی تا این زمان هیچ یک از سه رمان او خوب فروش نکرده بود، بنابراین در اواسط دهه ۱۹۳۰ با مشکلات مالی دست به گریبان و برای امرار معاش متکی به نوشتن سناریو در هالیوود بود. در این هنگام بود که چهارمین رمانش «روز ملخ» را با الهام از هنرپیشه ها و سیاهی لشگرها و دست اندرکاران ساخت فیلم که ساکن هتل های بلوار هالیوود بودند نوشت.
شهرت وست پس از مرگ او، مخصوصاً پس از انتشار مجموعه رمان هایش در سال ۱۹۵۷ رو به گسترش گذاشت و فیلمی از «روز ملخ» در سال ۱۹۷۵ ساخته شد. به رغم گرایش های سوسیالیستی خود وست، رمان های او هیچ قرابتی با رمان های نویسندگان اکتیویست معاصر مانند جان استین بک و جان دوس پاسوس ندارند. سبک نوشتاری وست محلی برای تصویر کردن آرمان های سیاسی قاطع باقی نمی گذارد. در نظر وست به رویای آمریکایی چه از نظر معنوی و چه از نظر مادی خیانت شده بود. او در نوشته هایش پنبه هرچه آرمان سیاسی و ایمان و رستگاری هنری و عشق رماتیک را زده است. ایده رویای آمریکایی تباه شده، تحت اصطلاح «بیماری وست» که دبلیو. اچ. اودن شاعر آن را ساخت و سر زبان ها انداخت و به فقر در هر دو معنای معنوی و اقتصادی اشاره داشت و سال ها پس از مرگ او همچنان رایج است.
در خاتمه از دوست فرهیخته ام آقای دکتر عباس پژمان که به خواهش مترجم زحمت خواندن اثر را پیش از چاپ پذیرفت و با پیشنهادهای سودمند و نوشتن مقدمه به غنای کتاب افزود، بی نهایت متشکرم.

ر. ع.

نقش تصادف در رمان

رمان، به عنوان ژانری از ژانرهای ادبی، از یک طرف ادعای هنر بودن دارد و از طرف دیگر معمولاً خیلی راحت می تواند به چیزی مثل غیبت یا وراجی تبدیل شود. یا لااقل خود را به این ها آلوده کند. وراجی یعنی پر حرفی کردن و گفتنِ چیزهایی که هیچ ضرورتی به گفتنشان نیست، و غیبت هم حرف هایی است درباره دیگران که پشت سر آنها زده می شود، چراکه معمولاً انگیزه خوبی ندارد، مثلاً از روی حسادت است، یا از احساس حقارتی است که غیبت کننده نمی تواند آن را کنترل کند. اما مهم ترین خاصیت آنها معمولاً مبتذل بودنشان است. حرف های بسیاری از انسان ها در صحبت هایشان با یکدیگر عمدتاً از همین نوع است، و حرف هایی هم که در بیشتر رمان ها هست معمولاً از جنس این نوع حرف هاست. این هم که رمان خوانندگان بیشتری از دیگر ژانرهای ادبی دارد احتمالاً بیشتر به خاطر همین است. یعنی به خاطر غیبت ها یا حرف های غیبت گونه ای که در رمان هست اما معمولاً در ژانرهای دیگر نیست، یا لااقل در آن حد نیست که در رمان هست. در هر حال، بسیاری از کسانی که رمان می خوانند کم یا بیش این احساس را هم دارند که انگار چنین حرف هایی را از زبان راوی یا شخصیت ها می شنوند. حرف هایی که انگار حرف های خود آنها یا حرف های دل آنهاست.
البته گاهی در رمان ها چیزی هم هست که باعث یک نوع استحاله می شود و آن ها را دست کم تا حدی به هنر تبدیل می کند. حتی احساس می شود غیبت های آن ها هم لااقل تا حدی می تواند مشمول این استحاله بشود و ارتقا پیدا کند. یا همین طور بعضی از اطناب ها و وراجی های آن ها. هرچند که بسیاری از رمان ها فقط در حد همان غیبت و وراجی باقی می مانند. اما نکته مهمی هم در این مورد هست. در رمان شاید هیچ وقت ممکن نباشد که بتوانی به طور کامل از غیبت پرهیز کنی. چون رمان ژانری است که اصلاً تا حد زیادی از غیبت ساخته می شود. یعنی از حرف هایی که مردم در گفت و گو با یکدیگر می زنند و از نوع غیبت است. برای همین خیلی سخت است که بتوانی در این ژانر به طور کامل از غیبت پرهیز کنی. اما از وراجی و اطناب چرا. از اطناب و وراجی حتی در رمان هم می شود پرهیز کرد. حالا دیگر کم نیست رمان هایی که تقریباً هیچ اطنابی در آن ها نیست، و هیچ توضیح یا توصیفی را هیچ وقت آن قدر طولانی نکرده اند که از قاعده هنر خارج شده باشد. در آمریکا در دورانی که چند دهه بعد از جنگ جهانی اول را شامل می شد نویسندگان آن کشور خیلی به این مسئله اهمیت می دادند. هرچند این قاعده به هیچ وجه محدود به آمریکا و آن دوران نبوده است. در تمام تاریخ رمان و در تمام کشورها نویسندگانی بوده اند که آن را مد نظر داشته اند. یکی از آنها هم که سخت به این قاعده پایبندی نشان داده است ناتانیل وست است. او از نویسندگان با استعداد آمریکا در دهه ۱۹۳۰ بود، و اتفاقاً، مثل بعضی دیگر از نویسندگان با استعداد آن کشور در آن دوران، او هم در جوانی مرد. برای همین فقط وقت کرد چهار رمان کوتاه بنویسد.
حتماً بعضی ها رمان های او را داستان بلند یا همان داستان کوتاه بلند خواهند گفت، چراکه حجم هیچ کدام به هشتاد هزار کلمه نمی رسد. حتی به پنجاه و پنج هزار هم نمی رسد. آخر عاشقان عدد و حجم در مورد رمان بودن یا نبودن هر رمانی دست کم دو نوع نظر داده اند. بعضی ها گفته اند رمان باید دست کم پنجاه و پنج هزار کلمه در خود داشته باشد تا رمان بشود. اما بعضی ها این را هم کافی ندانسته اند و حد نصاب را هشتاد هزار دانسته اند. متاسفانه اصلا هم معلوم نکرده اند این دو عدد هر کدام بر چه اساسی انتخاب شده است. مثلاً چرا پنجاه و شش هزار انتخاب نشده است و پنجاه و پنج هزار انتخاب شده. یا همین طور چرا هشتاد هزار انتخاب شده است و هشتاد و چهار هزار یا نود هزار انتخاب نشده. این را هم باز هیچ کس توضیح نداده است که مثلاً داستان بلندی که در پنجاه و چهار هزار کلمه نوشته شده، اگر هزار کلمه دیگر به آن اضافه شود تبدیل به رمان می شود؟ یا اگر جنگ و صلح تولستوی را با تمام شخصیت ها و اتفاقات آن طوری تلخیص کنیم که تعداد کلماتش اندکی کم تر از هشتاد هزار بشود، آیا این رمان به داستان بلند، یا همان داستان کوتاه بلند، تبدیل می شود؟
در هر حال، ناتانیل وست تا زمانی که زنده بود تقریباً هیچ شهرتی نتوانست کسب کند. یکی از علت های آن باید همین کوتاه یا کم حجم بودن رمان هایش بوده باشد. وگرنه واقعاً علت دیگری نمی توانسته داشته باشد. اما ناگهان یک تصادف در زندگی اش اتفاق افتاد که باعث شد او بلافاصله به شهرت برسد. یعنی درستش این است که دوتا تصادف بود نه یکی. او در آخرین لحظه از زندگی خود با ماشینش تصادف کرد و همراه زنش که او هم داخل آن ماشین بود از دنیا رفتند. اما از شانس خوب وست، یعنی وستِ مرده، زنش خواهری نویسنده و ژورنالیست داشت به نام روت مکنی که کتابی درباره خواهر خود یعنی همسر وست نوشته بود. هرچند این کتاب هم که دو سال پیش از مرگ خواهر به چاپ رسیده بود مثل کتاب های شوهرخواهر خواننده چندانی پیدا نکرده بود. اما بعد از مرگ خواهر ناگهان خواننده ها به طرف این کتاب هجوم آوردند و حسابی پرفروشش کردند. علاوه بر این، یک بار هم به صورت اقتباسی نمایشی بر صحنه رفت، دو بار از رویش فیلم و یک بار سریالی تلویزیونی ساختند. اما این طور نبود که خیر زن فقط به خواهر زن برسد و خیر خواهر زن فقط به زن، بلکه رفته رفته معلوم شد قسمت عمده خیر هر دوشان به شوهر یا شوهرخواهر می رسد. چون مردم که در این بین فهمیده بودند او هم نویسنده بوده است، و گاهی بعد از خواندن کتاب خواهرزن کتاب های او را هم می خواندند، کم کم زن و خواهرزن رفتند کنار و فقط او برایشان ماند.
تصادف بعدی هم در فرانسه اتفاق افتاد و قضیه اش از این قرار بود که وقتی رمان «میس لونلی هارتز» وست در پاریس منتشر شد تصادفاً ژان پل سارتر آن را خواند. سارتر ظاهراً نبوغی در آن رمان دید که تصمیم گرفت صاحب آن را بشناسد و برای این منظور از ناشر فرانسوی کتاب کمک خواست. اما ناشر فرانسوی فقط ناشر آمریکایی آن را می شناخت، و نویسنده اش را نمی شناخت. این بود که سارتر انگار بلند شد رفت آمریکا و خبر وست را از ناشر آمریکایی اش پرسید. اما ناشر گفت من مدتی است هیچ خبری از او ندارم. ظاهراً گفت حق التالیف کتاب هایش را هم هر وقت موعدشان فرا می رسد به حسابش می ریزم. آن وقت سارتر آدرس وست را از ناشر گرفت، که آدرس هتلی بود که او مدیر آن بوده، و آنجا به بعضی از نویسندگان آمریکا مثل ارسکین کالدول و دَشِیِل هَمِت و جیمز تی فارل اتاق هایی با تخفیف بالا اجاره می داده است تا کمکی به آنها کرده باشد. با مراجعه به آن هتل بود که سارتر فهمید چند ماهی است نویسنده میس لونلی هارتز دیگر در دنیا نیست، و ناشرش این خبر را نشنیده است.
در نیمه اول قرن بیستم، معمولاً فرانسوی ها بودند که نویسندگان مستعد آمریکایی را برای آنها کشف می کردند. وست هم یکی از همان ها بود، و سارتر او را به آمریکایی ها شناساند. هرچند سهم آن تصادف اول و کتاب خواهر زن را هم واقعاً نمی توان در این میان نادیده گرفت.
طنز در رمان های ناتانیل وست هم مثل زندگی و مرگ و زندگی بعد از مرگش، جایگاه مخصوصی دارد، و در هر کدام آنها خود را به صورت خاصی در می آورد. اما طنزآمیزترین آنها رمان «یک میلیون جرینگی» است که طنزش صورت کاملاً عریانی به خود می گیرد، و خوشبختانه در ترجمه عالی دوستم رضا علیزاده هم مثل اصل اثر، بسیار خواندنی شده است.

عباس پژمان

به: اس. جی. پرلمان

ترجمه این کتاب را تقدیم می کنم به:

به قهرمانان دوران ما 
برج سازان
رویافروشان
متخصصان پیشبردِ فروش

و

«آقای مهندس» ساسان واحدی آملی،

که بی تردید اخلافش از دیدن نام او در صفحه اول این کتاب - که به یاری خدا سال های سال در قفسه ها خواهد ماند - به ثروتی که از او ارث برده اند و به نوشتن نامش جلوی نام خود افتخار خواهند کرد.

۱

منزل خانم سارا پیتکین، بیوه زن سالخورده، نزدیک شهر اوتس ویلِ ایالت ورمونت، روی یک بلندی مشرف به رودخانه رَت ریور قرار گرفته بود؛ خانه محقری که در نتیجه سال ها استفاده حال و روز خوشی نداشت، اما او و تنها پسرش لمیوئل خانه را خیلی دوست داشتند.
اگرچه ساختمان به خاطر تنگنای مالی این خانواده کوچک مدت ها رنگ نخورده مانده بود، بنایش هنوز جذابیت زیادی داشت. اگر عتیقه بازی تصادفاً راهش به آن طرف ها می افتاد، سخت شیفته معماریش می شد. خانه ای که در روزگار جنگ ژنرال استارک با انگلیسی ها بنا شده بود، طرحش خصوصیات ارتش او را منعکس می کرد، ارتشی که شمار زیادی از پیتکین ها در صفوف اش خدمت کرده بودند.
دیروقتِ عصر یک روز پاییزی خانم پیتکین با آرامش در اتاق پذیرایی خود نشسته بود که دید در خانه محقر او را می زنند.
چون مستخدم نداشت، مثل همیشه خودش راه افتاد تا در را باز کند.
وقتی وکیل ثروتمند شهر را که در خانه اش آمده بود شناخت، گفت: «آقای اسلِمپ شمایید؟»
«خودمم خانم پیتکین، به خاطر یک موضوع کوچک کاری خدمت رسیدم.»
بیوه زن گفت: «تشریف نمی آورید داخل؟» و تعجب مانع از این نشد که ادب و نزاکت را فراموش کند.
وکیل با چرب زبانی گفت: «از مهمان نوازی شما سوءاستفاده می کنم تا چند لحظه ای مزاحمتان شوم. حالتان که حتماً خوب است؟»
خانم پیتکین گفت: «به لطف شما بد نیست،» و راه ورودی اتاق نشیمن را پیش گرفت. «بفرمایید روی آن صندلی راحتی بنشینید آقای اسلِمپ،» و به بهترین صندلی موجود در اتاق بی پیرایه اشاره کرد.
وکیل گفت: «خیلی محبت دارید،» و با احتیاط روی آن صندلی که به او تعارف شده بود نشست.
وکیل ادامه داد: «حال پسرتان لمیوئل چطور است؟»
«مدرسه است. اما دیگر وقت اش است برسد خانه؛ هیچ وقت نمی رود دنبال ولگردی و بازیگوشی.» و لحن مادر نشان می داد که تا چه اندازه به پسر مباهات می کند.
آقای اسلمپ از روی تعجب گفت: «پس هنوز می رود مدرسه! بهتر نیست به جایش زیر پر و بال شما را بگیرد؟»
بیوه با غرور گفت: «نه. من به علم و دانش خیلی اهمیت می دهم، پسرم هم همین طور. راستی برای یک موضوع کاری تشریف آورده بودید؟»
«آه، بله خانم پیتکین. متاسفانه می ترسم این قضیه کار از نظر شما زیاد خوشایند نباشد، ولی متوجه باشید که در این ماجرا من کارگزار یک نفر دیگرم.»
خانم پیتکین با نگرانی تکرار کرد: «خوشایند نباشد!»
«بله آقای جاشوا برد، ارباب برد، پرونده فسخ قرارداد ملک شما را که رهن وام است به من سپرده.» بلافاصله اضافه کرد: «البته به شرطی که تا سه ماه دیگر، یعنی تا موقع سررسید تعهدات اقدام به بالا بردن پرداخت ها نکنید.»
بیوه مایوس گفت: «چطور می توانم پرداخت ها را بالا ببرم؟ فکر می کردم ارباب برد خوشحال می شوند قرارداد را تمدید کنند، چون ما دوازده درصد بهره می دهیم.»
«متاسفم خانم پیتکین، از صمیم قلب متاسفم، ولی ایشان تصمیم گرفته اند قرارداد را تمدید نکنند. یا پولش را می خواهد یا ملک را.»
وکیل کلاهش را برداشت و با احترام تعظیم کرد و بیوه را با اشک هایش تنها گذاشت.
(شاید برای خواننده دانستن این که حدس من تا این اندازه صائب بوده جالب باشد. یک دکوراتور داخلی، وقتِ گذشتن از آن حوالی به شدت تحت تاثیر جلوه خانه قرار گرفته و برای خریدش سراغ ارباب برد رفته بود و به همین دلیل آن جناب تصمیم گرفته بود قرارداد خانم پیتکین را فسخ کند. اسم باعث و بانی این تراژدی، آسا گلداستاین، و شغل شریف او خرید و فروش «نماهای داخلی و خارجی مستعمراتی» بود.آقای گلداستاین تصمیم داشت قطعات خانه را از هم جدا و دوباره آن را در ویترین مغازه اش در خیابان پنجم نیویورک سرهم کند.)
وکیل اسلمپ هنگام ترک خانه محقر در آستانه در به لمیوئل، پسر بیوه زن برخورد. پسر از لای در مادرش را غرق در اشک دید و به آقای اسلمپ گفت: «به مادرم چه گفتی که گریه اش انداختی؟»
وکیل گفت: «برو کنار پسر!» و لم را با چنان شدتی هل داد که جوانک بیچاره از پله های آستانه به زیرزمین که بدبختانه درش باز مانده بود سقوط کرد. زمانی که لم خود را از آنجا رهانید، آقای اسلمپ راه جاده پایین را پیش گرفته و دور شده بود.
قهرمان ما اگرچه هفده ساله، اما جوانکی نیرومند و پرشور، اگر به خاطر مادرش نبود، دنبال وکیل می رفت. با شنیدن صدای مادر تبری را که برداشته بود از دست انداخت و برای دلداری دادن او داخل خانه دوید.
بیوه زن بینوا ماجرایی را که تا حال مشغول روایت آن بودیم برای پسر تعریف کرد و آن دو غرق اندوه نشستند. هرچه به مغز خود فشار آوردند، راهی برای حفظ سرپناه خود پیدا نکردند.
سرانجام لم در اوج نومیدی تصمیم گرفت برود و با آقای ویپل، برجسته ترین شهروند اوتس ویل دیدار کند. آقای ویپل زمانی رئیس جمهور ایالات متحده بود و او را از مِین تا کالیفرنیا با اسم محبت آمیز ویپل «کاکلی» می شناختند. پس از چهار سال ریاست موفقیت آمیز، کلاه سیلندرش را به اصطلاح کوبیده و گاوآهن کرده و با سر باز زدن از ریاست مجدد ترجیح داده بود به زادگاهش اوتس ویل برگردد و دوباره شهروند معمولی شود. تمام وقت خود را بین گوشه دنجش در گاراژ و بانک ملی رت ریور که شخصاً ریاستش را بر عهده داشت می گذراند.
آقای ویپل بارها به لم اظهار علاقه کرده بود و جوانک احساس می کرد شاید او بخواهد برای نجات خانه به مادرش کمک کند.

نظرات کاربران درباره کتاب یک میلیون جیرینگی،یا،اوراق کردن لمیوئل پیتکن