فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دو قطعه عکس ۴ × ۶

کتاب دو قطعه عکس ۴ × ۶

نسخه الکترونیک کتاب دو قطعه عکس ۴ × ۶ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دو قطعه عکس ۴ × ۶

کتاب «دو قطعه عکس ۴× ۶» نوشته ابراهیم رها، روزنامه‌نگار و طنزنویس معاصر است. ابراهیم رها با استفاده از دو داستان بینوایان ویکتورهوگو و شهر قصه‌ی بیژن مفید شکل تازه‌ای از طنز سیاسی خلق کرده که می‌تواند هر خواننده‌ای را با خود همراه کند. در بخشی از «دو قطعه عکس ۴× ۶» می‌خوانیم: «این کتاب راجع به هنر عکاسی نیست! این کتاب اصلا به عکاسی کاری ندارد. به اسمش توجه نکنید، این‌همه اسم بی‌ربط توی دنیا هست آن‌وقت شما گیر داده‌اید به اسم این کتاب؟ دو قطعه عکس 6 در 4 درواقع دو کتاب در یک کتاب است. یعنی شما پول دو کتاب را می‌دهید یک کتاب می‌خرید! جلد دوم بینوایان مرحوم ویکتورهوگو و بخش دوم شهر قصه مرحوم بیژن مفید یک‌ضرب وارد دوره هشت‌ساله اصلاحات شده و شده دو قطعه عکس 6 در 4! این برای اولین بار نیست که دو کتاب، در یک کتاب چاپ می‌شود اما برای اولین بار که ژان والژان درباره سعید امامی صحبت می‌کند ، باور کنید!»

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دو قطعه عکس ۴ × ۶

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

بگذارید از اول حرف آخر را بزنم. بینوایانِ ویکتورهوگو چه ارتباطی به شهر قصه بیژن مفید دارد؟ یقین دارم این سوالی است که الآن به آن گیرِ سه پیچه بلژیکی داده اید. اگر هم گیر نداده اید اصلاً مهم نیست من برایتان توضیح می دهم:
هیچ ارتباطی به هم ندارند!
فکر می کنم کاملاً شفاف ماجرا را برایتان توضیح دادم. اما حالا برای آنکه «مردم نگویند» یک سری ادله بی ربط را اینجا ردیف می کنم. با این توضیح که باور کنید هیچ کدام از این دلایل پایه و اساس منطقی ندارند.
راستش من هم از بینوایان خوشم می آمد هم کاست شهر قصه را خیلی دوست داشتم. دلایل نوشتن ادامه بینوایان را در مقدمه مربوط به خودش توضیح داده ام و می توانید به آن بخش مراجعه کنید و بخوانید. این که از این. و اما شهرقصه ۲ یا آنچه که در این کتاب با عنوان شهر بی قصه آمده. در این باره باید توضیح بدهم که این هم در مقدمه مربوط به خودش آمده. این هم از این یکی.
حالا اینکه چرا این دو تا با هم در این کتاب جمع شده. والله من قصد چنین کاری را نداشتم. یک روز (فکر می کنم انتهای بهار ۸۲) به سرم زد ادامه بینوایان را بنویسم آن هم با حال و هوای امروزیِ جامعه خودمان و خیر سرم مثلاً آن را تبدیل کنم به طنز سیاسی. با چند نفر مشورت کردم و همگی گفتند این کار را نکن و اساسا و اصولاً چون مرغ مرد یکیست و حرف مرد یک پا دارد و مهم تر از اینکه تا آدم می تواند لجبازی و کله خری و یک دندگی کند چرا منطقی و اصولی و عاقلانه رفتار کند، بر آن شدم که حتما این کار را انجام بدهم و انجام دادم و مدت ها بعد از آنکه کتاب تمام شد یک روز در انتهای تابستان سال ۸۳ آمدم پیش ناشر. گفتم ناشر سلام گفت علیک سلام گفتم چطوری خوبی؟ گفت اِی بد نیستم تو چطوری؟ گفتم قربانت چیکارها می کنی؟ گفت زدیم توی خط تخم مرغ بازی. گفتم مارو هم بازی می دین؟ گفت تو برو به امور مهم و فرهنگی و اساسی و ارزشمندی چون کتاب نوشتن بپرداز تا کتابت رو در ۲۰۰۰ جلد به چاپ بسپاریم و نیا داخل این کارهای کم ارج و بی اهمیت مثل تخم مرغ کلمبس نشو. ما هم رسما خر شدیم گفتیم باشه. بعد به جای حرف های پردرآمد حرف های پردردسر زدیم و من یکی دو فصل به انتهای بینوایان اضافه کردم و کار رو تحویل دادم.
یک روز دیگه ناشر زنگ زد گفت بیا. رفتم. گفت سلام. گفتم علیک سلام. گفت چطوری خوبی؟ گفتم ای بدک نیستم و... اون روز اتفاقا هیچ حرف مهمی نزدیم فقط قرارداد امضا کردیم و ناشر گفت توی بانک پول نداریم تا چک پیش پرداخت رو بهت بدیم گفتم بابا این حرفا چیه ما برای فرهنگ داریم گل لگد می کنیم گفت بابا مناعت طبع گفتم ما بیشتر و رفتم.
یک روز دیگه من زنگ زدم به ناشر گفتم هستی بیام؟ گفت هستم بیا. رفتم و گفتم با شهر قصه حال می کنی؟ گفت اساسی. گفتم بیا این هم دنباله اونه. گفت خب چیکارش کنیم گفتم من یک ایده دارم که خیلی هم مزخرفه اما همینه که هست. بیا این رو با بینوایان توی یک کتاب چاپ کنیم. گفت ربطش چیه؟ گفتم مرد حسابی توی ایران داری دنبال ربطِ مسائل می گردی؟ خودش از حرفش شرمنده شد اما من گفتم واسه اینکه ناامید از دنیا نری یه ربطی هم براش تراشیدم. ربطش اینه که هر دو تا قسمتِ دومه و هر دوتا رو من نوشتم. استدلالم جهانِ نشر رو کن فیکون کرد. گفت برو دارمت گفتم می رم ما رو داشته باش.
به این ترتیب (نه خدا وکیلی اصلاً ترتیبی توی کار بود؟!) تصمیم گرفتیم این رو تبدیل به یک کتاب کنیم. بعد چون دیدیم روی دور تصمیم گرفتنیم گفتیم بیاییم تصمیم بگیریم کتاب کاریکاتور هم داشته باشد. یکجور تصویرسازی طنز. این تصمیم رو هم گرفتیم. بعد من رفتم فکر کردم و گفتم به هر کس بگم کاریکاتورها رو بکشد به بزرگمهر حسین پور نمی گم. حتی سعی کردم با بقیه وارد مذاکره و مفاهمه و مصافحه و مغازله (نه این آخری نبود) بشم اما برای آنکه یک مشت محکمی کلاً به یک جایی زده باشم (این دیگه شده عادت ما) صاف رفتم سراغ بزرگمهر حسین پور اون هم صاف اونها رو کشید. خیلی سعی کردم از کاریکاتورهاش ایراد بگیرم اما نشد حرصم گرفت و در حالی که زیر لب نفرینش می کردم کلِ کار رو به ناشر تحویل دادم. بعد دیدم همه کارها تموم شده اما کتاب اسم نداره! جل الخالق. بابا نبوغ بشری (این رو با خودم بودم). شروع کردم به اسم پیشنهاد دادن. یک تعداد از اون اسامی پیشنهادی اینها بودن: پیژامه، دونر کباب، پَتْ و مَتْ، چسب دوقلو، ژیسکاردستن، دوبله، جُفت، تابه تا، لنگه به لنگه، لی لی پوت، شیم بَلَقیتون، غاز در پیاده رو، تخت خواب دونفره، لحاف تشک، شازده کوچولو، عالیجنابان بی رنگ، مانیفست زیرپتو، دکترین باقلوا، اتحاد جماهیر زیرشلواری.
خب می بینید که هیچ کدومشون حتی دوزار هم نمی ارزیدن پس به یک سری اسم دیگه فکر کردم. اون اسامی اینها بودن: صد سال تنهایی، جنگ و صلح، سه تفنگدار، جان شیفته، و... اما از شانس بد اینها احتمالاً قبل از من به فکر یک عده دیگر هم رسیده بود! بازم فکر کردم و اسامیِ دیگه ای به ذهنم خطور کرد مثل: پژو ۲۰۶، سمند، ماکسیما، پراید و... خب بسه دیگه خودم رو لوس نکنم بالاخره بی هیچ دلیلی و به پیشنهاد یکی از دوستان اسم کتاب رو گذاشتم: دو قطعه عکس ۴×۶
و این دقیقا کتابیه که پیش روی شماست.

ابراهیم رها

چرا ادامه بینوایان؟

قطعا دارید به همین سوال فکر می کنید بی خود زحمت نکشید چون به هیچ نتیجه ای نمی رسید. دلیلش هم مشخص است خود من هم به نتیجه نرسیده ام!
راستش اینکه اول می خواستم ادامه «بربادرفته» را بنویسم اسمش را هم بگذارم «باد دررفته» اما بعد یادم آمد که ادامه بربادرفته را نوشته اند (اسکارلت) خیلی بی مزه هم نوشته اند. بعد آمدم فکر کردم دیدم وضعیت ما جز «بربادرفته» به اسم کدام کتاب شبیه است تا ادامه آن را بنویسم، رسیدم به اسم بینوایان. بیشتر که تفکر کردم دیدم اصلاً این یکی از آن اولی هم مناسب تر است. به همین دلیل تصمیم گرفتم در یک اقدام انقلابی ادامه بینوایان را بنویسم.
این کار البته چند مشکل داشت. مشکل اول اینکه ویکتورهوگو نامی یک چند سالی قبل از من یک بینوایان نوشته بود که اِی پُر بدک هم نبود! فقط عیبش این بود که خیلی اشک و آه و سوز و گداز و بیچارگی داشت. من اما می خواستم چیزی بنویسم که بیچارگی داشته باشد اما بقیه فاکتورهایش کاملاً برعکس باشد. اول فکر کردم این یک تضاد ویران کننده است که حفظ آن شخصیت ها و در انداختن طرحی نو و بلکه متضاد به کلیت ماجرا صدمات جبران ناپذیر... به خودم گفتم این مزخرفات چیه می گی بشین بنویس! و همین. نشستم و نوشتم و حاصل کار شد بینوایان ۲! حالا شما می توانید تصور کنید این کتاب را ویکتور ابراهیم هوگو رها نوشته یا هوگو سانچز نوشته یا اصلاً هوگو چاوز نوشته! مهم این است که بالاخره یکی نوشته. خودمانیم بد هم ننوشته!

فصل اول

پاریس یک روز آرام را می گذراند و مردم گاهی اوقات با دوربین دیجیتالی از برج ایفل عکس می گیرند. نسیم روح بخش بهاری در حال وزیدن است. عابران آهسته از کنار هم می گذرند. یکی زیرلب دارد زمزمه می کند چه خوشگل شدی امشب و در همین حین برگ های پاییزی را که زیر پایش خش خش می کنند با احساس شاعرانه ای لگد می کند. او کیست؟ او که این قدر آرام با برگ ها داره واسه خودش حال می کند (اِ چرا نثرم اینجوری شد؟) نه، یعنی او کیست که قله های شعر را در این سوز سرمای زمستان که سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت در می نوردد و به خربزه های داخل میوه فروشی زل می زند (تعجب نکنین. اینجا پاریسه هیچی اش حساب کتاب نداره مثل ما نیستن که چهار فصلشون معلوم باشه بعد هم این یک داستان در سبک سوررئالیسم است. این سوررئالیسم بعدا در زندگی به درد من خواهد خورد به جان خودم)
این سوالیست که در ذهن رهگذران نقش بسته. از چهره های عابران می شود کاملاً فهمید که آنها چقدر قیافه پرسشگری نسبت به این مردِ عابر دارند. قیافه مردم چنان است که آدم احساس می کند همین الآن پرسمان درخواهد گرفت. اما نه. عابرین از زیر برج ایفل می گذرند اما برج را دوزار هم تحویل نمی گیرند همه به او خیره شده اند و از خود می پرسند «تو کی هستی / تو چی هستی / هوشیاری یا که مستی...» نه. حالا خب جان مادرت بگو او کیست؟ چی؟ مهدی اخوان ثالث؟ نه بابا حالا ما گفتیم پاییز تو هم همین یه اسم رو بلدی. ژان کوک گدار؟ نه، فرانسه هست اما هر فرانسوی ای که گدار نیست. علی دایی؟ بابا اون توی آلمان بازی می کرد، پرتی ها. ماشاالله شمس الواعظین؟ نه. اون بعد از اکتشاف و شاید هم استخراج «مکتب شمس» دیگه روش نشد پاشو بذاره خارج... حالا شما خوانندگان محترم این رمانِ به این مهمی چی گیر بی خودی دادین که بدونین «او کیست» این بابا اصلاً توی داستان مهم نیست یه عابری بود حالا ما هم بی خود بهش توجه اضافه عنایت فرمودیم. بی خیال دیگه. بریم سراغ اصل داستان.
ها بله. در حالیکه عابرین به انقلاب کبیر فرانسه که اخیرا خیلی صغیر و بلکه یتیم شده بود فکر می کردند و ول کن قدم زدن نبودند چشمشان در گوشه خیابان شانزلیزه به یک گاری افتاد که چرخش شکسته بود و مرد گاریچی، گاری را برده بود آپاراتی از آنجا هم می خواست ببرد تنظیم موتور تا درصد آلاینده های غیر مجاز هوا را هم کنترل کرده باشد. البته این مهم نیست. چیزی که به داستان ربط دارد این است که یک پیرمردِ پنچرگیر رفته بود زیر گاری و بعد گاری افتاده بود روی سینه اش و داشت سینه اش را خرد می کرد و هیچ کس هم زورش نمی رسید گاری را بلند کند. مردم زنگ زده بودند به ۱۲۵ - آتش نشانی - اما طبعا بعد از گذشت یک ساعت و نیم آنها نیامده بودند. در همین لحظات حساس و مهم و بلکه حیاتی ناگهان... (توی دلتان بگویید دیری دیریم!) یک نفر از روبروی پنچرگیری وارد شد. او به طرف گاری آمد. همه اهالی پاریس احساسی داشتند شبیه احساس خود ما وقتی وارد یک برهه حساس و سرنوشت ساز زمانی می شویم. او قدم تند کرد. چقدر خوش لباس بود. لبخند هم می زد. تمام مردم فرانسه او را می شناختند. ژان والژان!
ژان والژان خیلی متین و موقر به طرف گاری قدم برداشت. کنار گاری ایستاد. مرد گاریچی داشت آن زیر احساس خرسندی می کرد. او جک انسانی را دیده بود. رو کرد به سمت ژان والژان و گفت: «داداش توی بینوایان جلد اول تو اون گاریچی دیگه رو نجات دادی دمت گرم ما رو هم خلاص کن بدجوری این زیر گیر کردیم» ژان به او لبخند زد. عابرین و گذرندگان دورش حلقه زدند ولی معلوم نبود او چرا شانه اش را زیر چرخ گاری نمی گذاشت تا گاری را بلند کند. به جایش ژان شروع به صحبت کرد.
ژان والژان: من به تمام شما مردم غیور و همیشه در صحنه فرانسه سلام می کنم. شما که مهد دموکراسی هستید. شما که به کرامت انسانی ارج می گذارید و آن را درک می کنید. شما که در جام جهانی ۹۸ و یورو ۲۰۰۰ قهرمان اروپا شدید. شما که ناپلئون و میشل پلاتینی داشته اید. شما مردم خوب و عزیز باید بدانید این درست است که من ژان والژان هستم اما الآن دیگر دوره زمانه عوض شده. این بینوایان را هم ویکتورهوگو نمی نویسد، ابراهیم رها می نویسد. اصلاً الآن عصر زیر گاری رفتن و جک انسانی شدن گذشته. ما باید با هم گفت وگو کنیم و من الآن یک گفتمان فعال کنار همین گاری، با شما مردم عزیز خواهم داشت. ای...
ساعتی بعد مردم داشتند با شوق و شور به حرف های ژان گوش می کردند و البته ژان والژان هم داشت برای مخاطبانش حرف می زد.
ژان والژان:... من مخالفت صریح خودم را با هرگونه "فشار" اعلام می دارم. این فشارها آزادی را می گیرد. حتی بیشتر، گاهی اوقات جان مردم را می گیرد مثل همین فشار گاری که گویا الآن دیگر جان این آپارتچی بنده خدا را گرفته و من لازم می دانم از طرف خودم، ویکتور هوگو، دولت فرانسه و تمام مردم پاریس احساس تاسف و تاثر خودم را نسبت به این عمل نادرست اعلام کنم.

نظرات کاربران درباره کتاب دو قطعه عکس ۴ × ۶