فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گاه گرازها

کتاب گاه گرازها

نسخه الکترونیک کتاب گاه گرازها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گاه گرازها

مجموعه داستان «گاه گرازها» رضا زنگی آبادی ( -۱۳۴۷) برگزیده جایزه هوشنگ گلشیری است. این کتاب شامل نه داستان کوتاه با نامهای «جانشین»، «اگر کلاغ‌ها»، «گاه گرازها»، «چوپان»، «زیر سقف گور»، «قبل از تحویل سال»، «پلنگ برنز»، «نیشابور» است. این داستان‌ها با زبانی ساده و روان و اتفاقات جالب و تأثیرگذار روایت‌شده‌اند و مخاطب را با خود همراه می‌سازند. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «یکی از آدم‌های قصه گم شده است. خُب، هر آدمی می‌تواند گُم و گور شود؛ شاید خیلی هم مهم نباشد. اما این مورد بخصوص به این خاطر حساس است که او نزدیک‌ترین دوست من بود. بنابراین شما هم مثل مادرش توقع دارید که من چیزهایی از این ماجرا بدانم. مثلاً بدانم او کجاست؟ و این کار را خیلی سخت می‌کند؛ چون برای این سؤال جوابی ندارم بر فرض هم داشته باشم، به گمانم آخر قصه جای بهتری برای جواب این سؤال باشد».

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گاه گرازها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

جانشین

... یکی از آدم های قصه گم شده است. خُب، هر آدمی می تواند گُم و گور شود؛ شاید خیلی هم مهم نباشد. اما این مورد بخصوص به این خاطر حساس است که او نزدیک ترین دوست من بود. بنابراین شما هم مثل مادرش توقع دارید که من چیزهایی از این ماجرا بدانم. مثلاً بدانم او کجاست؟ و این کار را خیلی سخت می کند؛ چون برای این سوال جوابی ندارم بر فرض هم داشته باشم، به گمانم آخر قصه جای بهتری برای جواب این سوال باشد.
شاید در ابتدا بهتر باشد بگویم من او را از وقتی هفت ساله بودیم؛ یعنی هجده سال پیش می شناسم. روزی که برای اولین بار همدیگر را دیدیم به هم نگاه کردیم و روی یک نیمکت نشستیم. حالا سعی می کنم به یاد بیاورم در آن روز چه حرف هایی بین ما رد و بدل شد. البته خودتان می دانید کار مشکلی است؛ آن هم بعد از هجده سال. شما هم احتمالاً چنین توقعی ندارید. من آن روز را با سیبی به یاد می آورم که هر نیمه ی آن را یکی از ما گاز زد. و روز دیگری از همان سال را به یاد می آورم که به خانه ی آنها رفته بودم و او تلی از اسباب بازی هایش را جلویم گذاشت. مادرش از آشپزخانه بیرون آمد و برایمان شربت آورد. همان روز دستی به سرم کشید و مرا بوسید. بعدها، سال ها بعد وقتی گفت در پانزده سالگی زایمان سختی داشته فهمیدم در آن روز بخصوص حدوداً ۲۲ ساله بوده است. طی همه ی این سال ها مردی در چارچوب قاب در جایی ثابت به دیوار آویزان بود مثل سوال «او کیست و کجاست؟» که همه ی این سال ها به من آویزان بود و هیچ وقت جدا نشد و من هنوز هم نمی دانم آن مرد کجاست. به نظر شما او کجاست؟ هر جوابی برای این سوال داشته باشیم چیزی را عوض نمی کند. من حتا پاسخ سوال های مهم تری را نمی دانم. اینکه پدر و مادر خودم کی هستند و چه شده اند. این را نزدیکی های آخر همان سال اول به او گفتم و اضافه کردم که با خاله ام زندگی می کنم. گفت اینجا مثل خانه خودتان است و مرا بوسید. یکی از سوال های دیگری که پاسخش را نمی دانم این است: چرا آن روز به دروغ گفتم از خاله ام زیاد کتک می خورم. شاید چون خاله ام هیچ وقت مرا نبوسیده بود که از کتک زدن هم بدتر است؛ این طور نیست؟ من از آن بوسه ها هم چیزهایی برای شما خواهم گفت. شاید همین الان بهترین موقع باشد. یکی از وسوسه های... ببخشید. تلفن زنگ می زند. بله حدس شما درست است. مادر دوستم است که سراغ پسرش را می گیرد. خیال می کند پیش من است. می گویم آخرین بار سه روز پیش او را سر تمرین دیده ام او هم می گوید از سه روز پیش از او بی خبر است. نیم ساعت بعد روبه رویش نشسته ام؛ گریه می کند. به همه جا تلفن می زنم. آخرین جا پزشک قانونی است؛ همه بی خبرند مثل من، او و شما. شب را همان طور روبه روی هم با حدس و گمان و گریه ی او به صبح می رسانیم. این سومین بار است که گریه ی او را می بینم: یک بار یازده سال پیش که تازه برای خودم اتاق گرفته بودم، چند روزی از من بی خبر بودند. وقتی به سراغم آمدند که چهار روز بود در تب می سوختم. گوشه ی اتاق خالی ام نشستند. آمد دستش را روی پیشانیم گذاشت و پیشانیم را بوسید. گریه کرد و گلایه که چرا آنها را بی خبر گذاشته ام. بعد از یک هفته که از خانه ی آنها آمدم، اتاقم از اثاثیه ای که او داده بود پر شد و جای خالی دستش را روی پیشانیم آن شب و همه ی شب های بعد حس کردم. وسوسه ابتلا به تبی دروغین هنوز هم با من است. حدود یک سال بعد از آن شب دوباره گریه اش را دیدم. آن شب من و دوستم هدیه ی تولدش را دادیم. دوستم را بوسید و به طرف من آمد. اما نرسیده به من ایستاد و فقط لبخند زد. وقتی که از آنها عکس می گرفتم به گریه افتاد؛ البته علت آن را نمی دانم. احتمالاً شما حدس هایی می زنید. بالاخره آخر شب به اتاقم برگشتم و شبی را که یک سال انتظارش را کشیده بودم با گریه به صبح رساندم.
غروب روز بعد، بعد از سر زدن به همه جا به سالن تمرین تئاتر می رویم بچه ها به شوخی فریاد می زنند «بازپرس وارد می شود(۱)» سراغ دوستم را می گیریم؛ همه بی خبرند. به این ترتیب تمرین نمایش هم متوقف می شود؛ چون بازپرس یعنی دوستم گم شده است و اریک(۲) یعنی من همه ی وقتم صرف پیدا کردن بازپرس می شود.
شب دوم ساعت ها ساکت روبه روی هم می نشینیم. بعد من و او در آلبوم ها به دنبال عکسی از دوستم می گردیم تا به روزنامه ها بدهیم. در بیشتر عکس ها من هم حضور دارم؛ عکس های دبستان، دبیرستان، جشنواره ی تئاتر، دانشگاه، جشن تولد. آخرین عکس مربوط به تست گریم و لباس دوستم برای نمایش «بازپرس وارد می شود» است. بازپرس نقشی است که نتوانسته بودم به دست بیاورم و مثل همیشه نقش دوم نصیبم شد. به عکسی از دوستم خیره مانده است. دست به ریش و موهای بلند پسرش می کشد. قطره اشکی از چشمان سبزش به چشمان سبز دوستم می چکد. ساعت ها منتظرم که حرفی بزند، سوالی بکند اما ساکتِ ساکت است. سکوتش مرا هم به سکوت کشانده. تلاشم برای شروع هر صحبتی بی نتیجه است. تنها حرفی که به نظرم می رسد می زنم: «بهتره استراحت کنی این جوری مریض می شی.»
«دیگه سلامتی می خوام چکار؟»
می رود که بخوابد ولی من همانطور سرجایم می نشینم.

نظرات کاربران درباره کتاب گاه گرازها