فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پول و شیطان

کتاب پول و شیطان

نسخه الکترونیک کتاب پول و شیطان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پول و شیطان

درست در بحبوحه این کارها اتفاقی افتاد که هر چند اهمیت زیادی نداشت، اما برای یوگنی مشکلات بسیاری آفرید. تا کنون زندگی‌اش چنان بود که زندگی همه جوانان تندرست و مجرد چنان است. او با زنان بسیاری رابطه پیدا کرده بود. آدم بی‌بندوباری نبود، اما تارک دنیا هم نبود. و تا آنجا درگیر این مسائل می‌شد که به تعبیر خود او برای سلامتی جسم و آزادی فکری‌اش لازم بود. از شانزده‌سالگی شروع کرده بود. و نرم‌نرم چنان باورش شده بود که هرگز تن به هرزگی نداده و عقل خود را بر سر هیچ زنی نباخته و دچار هیچ بیماری نشده است. ابتدا با زن خیاطی رابطه داشت، اما این زن بعدها دچار بیماری شد و یوگنی حریف دیگری برای خود دست و پا کرد. این جنبه زندگیش چنان خوب نظم گرفته بود که هرگز دردسری برایش پیش نمی‌آورد. اما اکنون درست دو ماه می‌شد که در سیمونووسکویه بود و هیچ نمی‌دانست که چه باید بکند. این ریاضت ناخواسته اثر بدی روی او می‌گذاشت. آیا باید به شهر می‌رفت تا آنچه را می‌خواست آنجا به‌دست بیاورد؟ ولی کجای شهر؟ و چگونه باید ترتیب این کار را می‌داد؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پول و شیطان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شیطان

لیکن من به شما می گویم، هر کس به زنی نظر شهوت اندازد، هماندم در دل خود با او زنا کرده است.
پس اگر چشم راستت تو را بلغزاند، قلعش کن و از خود دور انداز: زیرا تو را بهتر آن است که عضوی از اعضایت تباه گردد تا آنکه تمام بدنت در جهنم افکنده شود.
و اگر دست راستت تو را بلغزاند، قطعش کن و از خود دور انداز: زیرا تو را مفیدتر آن است که عضوی از اعضای تو نابود شود، از آنکه کل جسدت در دوزخ افکنده شود.

(متی باب پنجم، ۲۸ تا ۳۰)

۱

ندگی شغلی درخشانی پیش روی یوگنی ایرتنوف بود. تمام چیزهای لازم را داشت: تحصیلات خوب نزد معلم های سرخانه، دانشنامه درجه یک از دانشکده حقوق سنت پترزبورگ، ارتباط هایی که از طریق پدر مرحومش در محافل عالی اجتماع به دست آورده بود و حتی طلیعه گرفتن مقام در یکی از وزارتخانه ها، تحت سرپرستی شخص وزیر. یوگنی درآمد غیردولتی نیز داشت؛ درآمدی گزاف، با این حال نه چندان مطمئن. پدرش که در هنگام حیات بخشی از سال را در خارج و باقی اوقات را در سنت پترزبورگ به سر می برد، مقرری سالانه ای به مبلغ شش هزار روبل برای هر یک از پسرانش، یوگنی و آندره ئی (که اندکی بزرگ تر از او بود و در سواره نظام خدمت می کرد)، اختصاص داده بود. پدر یوگنی به همراه زنش، مادر او ثروتی را به باد داده بودند. هر تابستان تنها دو ماه برای سرکشی به املاکش می رفت و هرگز خود را با اداره آن مشغول نمی کرد و تمامی امور را بر عهده مباشری شکم سیر سپرده بود که او نیز به امور املاک نمی رسید، اما از هر جهت مورد اعتماد ایرتنوف بود.
برادران آنگاه که پس از مرگ پدر بر سر تقسیم ارثیه نشستند، معلوم شد که بدهی های معوقه بسیاری هست، چنانکه وکیل خانواده توصیه کرد از میراث چشم بپوشند و به مرده ریگ مادربزرگ خود بسنده کنند که بالغ بر یکصدهزار روبل بود. اما یکی از همسایگان ملک، زمین داری که با ایرتنوف پیر معامله می کرد و یکی از سفته های او را در دست داشت و به قصد رسیدگی به این حساب به سنت پترزبورگ آمده بود، به مردان جوان گفت که علی رغم این همه بدهی، فرصت خوبی است تا سر و سامانی به وضع کار و کسب خود بدهند و در عین حال سرمایه کلانی را حفظ کنند. تنها باید جنگل و چند قطعه از زمین های بایر را بفروشند و «معدن طلا»، یعنی سمیونووسکویه(۱) را، با چهارهزار دسیاتین(۲) خاک سیاه و کارخانه قند و دوهزار دسیاتین مزارع آبی برای خود نگاه دارند. فقط کمی پشتکار لازم بود. برای شروع ابتدا باید به طور دائم در روستا ساکن می شدند و املاکشان را عاقلانه و با تدبیرهای اقتصادی صحیح اداره می کردند.
از این رو یوگنی بهار آن سال (پدرش در چله روزه درگذشته بود)(۳) سفری برای سرکشی به زمین هایش کرد و تصمیم گرفت که سِمَت دولتی اش را رها کند و با مادرش در روستا ساکن شود و زندگی اش را یکسره وقف کسب درآمد بیشتر کند. با برادرش که چندان رابطه نزدیکی با هم نداشتند، چنین به توافق رسید: یوگنی بر عهده می گرفت که مقرری سالانه ای به مبلغ چهارهزار روبل، و یا روی هم رفته هشتاد هزار روبل به او بدهد و در مقابل، برادر بزرگ تر بپذیرد که سهم خود را از ارثیه بدو واگذارد.
پس از انجام این کار، با مادرش برای زندگی به خانه اربابی واقع در سیمونووسکویه رفت و با حرارت و در عین حال احتیاط به اداره املاک خود مشغول شد.
معمولا چنین می پندارند که پیرمردان، محافظه کار ذاتی هستند، در حالی که جوانان ذاتاً نوآورند. حقیقت چنین نیست. جوانان ذاتاً محافظه کارند: جوانانی که قصد زندگی دارند، اما در این باره نیندیشیده اند یا مجال اندیشه درباره چگونه زیستن ندارند، طرز زندگی پیشینیان را برمی گزینند.
یوگنی استثنا نبود. اکنون که در سیمونووسکویه مسکن گزیده بود، رویا و آرزوی احیای طرز زندگی روزگار پدر را نداشت، زیرا نحوه برخورد پدرش با کارهای روزمره، یاس آور بود، بلکه چشمش به روزگار پدربزرگش بود. علی رغم نابسامانی هایی که گریبان گیر خانه، باغ و شیوه اداره امور شده بود او اینک داشت تلاش خود را - البته با نیم نگاهی به ضرورت های زمانه - برای احیای آن روح عمومی که در هنگام حکومت پدربزرگ بر این املاک حاکم بود آغاز می کرد: مقیاس وسیع در همه چیز، توجه به رفاه همه کس، نظم کامل، سازماندهی، رعایا و آینده ای روشن که همگی مستلزم کار سخت و بسیار بود. یوگنی باید بدهی طلبکاران و بانک ها را می پرداخت و به همین منظور باید زمین هایی را می فروخت و بدهی ها را در ضرب الاجلشان باز پرداخت می کرد. همچنین باید برای ادامه کشاورزی در کشتزارهای وسیع چهارهزار دسیاتینی سیمونووسکویه و راه انداختن کارخانه قند، پول فراهم می آورد (در بعضی جاها با اجاره دادن زمین و در جاهای دیگر با استخدام کارگر): باید باغ و خانه را سر و سامانی می داد تا آثار متروک بودن و ویرانی را از آن ها بزداید.
کارهای بسیاری برای انجام دادن وجود داشت، اما یوگنی چه از نظر جسمی و چه از نظر فکری نیرومند بود. بیست و شش ساله بود و میان بالا و استخوان دار با عضلاتی که با ورزش آنها را پرورده بود. او از نوع آدم های خوش بین بود و گونه هایش سرخی روشن و شادابی داشت؛ دندان هایش سفید و آبدار و لب هایش قرمز و موهای سرش کم پشت و نرم و تاب دار بود. تنها نقص جسمانیش نزدیک بینی بود که به سبب استفاده از عینک به آن دچار شده بود و اکنون نمی توانست بدون عینک پنسی که اثرش را بر بینی عقابی او به جا نهاده بود سر کند. ظاهر جسمانیش چنین بود. از شخصیتش باید گفت که هر چه بیشتر او را می شناختی، بیشتر دوستش می داشتی. مادرش در مقایسه با دیگر بچه ها بیشتر شیفته او بود و پس از مرگ شوهر، تمام توجه اش را معطوف به پسر محبوبش کرده و او را در کانون هستی خود قرار داده بود. اما تنها مادر نبود که چنین احساسی درباره او داشت. محبتش در دل تمام دوستان مدرسه ای و دانشگاهیش جا گرفته و مورد احترام همه بود. همیشه تاثیری از این دست بر دیگران می گذاشت. باور نکردن آنچه می گفت ناممکن بود؛ تصور فریب و نادرستی هنگام مواجهه با چنین رویی گشاده و بی ریا و به ویژه آن نگاه گشاده و راستگو ممکن نبود.
درحقیقت شخصیت او در کاری که اکنون به آن مشغول بود کمک بزرگی برایش محسوب می شد. طلبکارانی که وعده دیگران را نمی پذیرفتند، به او اعتماد می کردند. مباشرها و ریش سفیدان و موژیک(۴) هایی که با دیگران به خدعه و نیرنگ رفتار می کردند، تحت تاثیر برخورد با چنین کسی که چنین مهربان و صادق و مهم تر از همه به قول خود وفادار بود، حیله گری های خود را به دست فراموشی می سپردند.
اواخر ماه مه بود. یوگنی پس از چندی کار و تلاش و معامله ترتیبی داد که بتواند زمین بایر خود را در شهر از گرو برهاند و آن را به بازرگانی بفروشد. سپس از همان بازرگان پول قرض کرد تا کمبود اسب و ورزا و گاری های خود را برطرف سازد و مهم تر از همه بنای خانه رعیتی که سخت به آن نیاز داشتند، آغاز کند. کار به جریان افتاد. با رسیدن بار چوب، نجارها کار خود را آغاز کرده بودند و شش گاری کود در حال رسیدن بود اما تمام طرح هنوز به مویی بسته بود.

۲

درست در بحبوحه این کارها اتفاقی افتاد که هر چند اهمیت زیادی نداشت، اما برای یوگنی مشکلات بسیاری آفرید. تا کنون زندگی اش چنان بود که زندگی همه جوانان تندرست و مجرد چنان است. او با زنان بسیاری رابطه پیدا کرده بود. آدم بی بندوباری نبود، اما تارک دنیا هم نبود. و تا آنجا درگیر این مسائل می شد که به تعبیر خود او برای سلامتی جسم و آزادی فکری اش لازم بود. از شانزده سالگی شروع کرده بود. و نرم نرم چنان باورش شده بود که هرگز تن به هرزگی نداده و عقل خود را بر سر هیچ زنی نباخته و دچار هیچ بیماری نشده است. ابتدا با زن خیاطی رابطه داشت، اما این زن بعدها دچار بیماری شد و یوگنی حریف دیگری برای خود دست و پا کرد. این جنبه زندگیش چنان خوب نظم گرفته بود که هرگز دردسری برایش پیش نمی آورد.
اما اکنون درست دو ماه می شد که در سیمونووسکویه بود و هیچ نمی دانست که چه باید بکند. این ریاضت ناخواسته اثر بدی روی او می گذاشت. آیا باید به شهر می رفت تا آنچه را می خواست آنجا به دست بیاورد؟ ولی کجای شهر؟ و چگونه باید ترتیب این کار را می داد؟ اینها سوال هایی بود که افکار یوگنی ایوانویچ را آشفته می کرد؛ از وقتی به خود باورانده بود که باید این کار را بکند و این چیزی است که به آن نیاز دارد، زن جزو نیازمندی هایش شده بود. احساس می کرد دیگر به اراده خودش نیست. هرگاه زن جوانی از برابر چشمش می گذشت، درمی یافت که با چشم او را دنبال می کند.
به نظرش درست نبود که با دختران و زنان سیمونووسکویه رابطه پیدا کند. از آنچه به او گفته بودند می دانست که پدر و پدربزرگش از این نظر با مالکان روزگار خود متفاوت بوده اند و هیچگاه با سرف های(۵) مونثشان رابطه برقرار نکرده اند. او هم که مصصم بود هرگز تن به این رابطه ندهد. هرچند با گذشت زمان، آنگاه که او بیشتر در تنگنا قرار گرفت و زمانی که با ترس اتفاقاتی را که در آن شهر می توانست بر سرش بیاید در نظر مجسم کرد، با خود گفت از آنجا که مفهوم سرف امروزه دیگر امری کهنه است، فی الواقع هیچ مانعی برای او وجود ندارد که ترتیب کار را در همان روستا بدهد. اصل این است که کسی بویی از آن نبرد و به قول خودش این کار را نه از روی شهوت، بلکه برای تندرستی انجام دهد. هر گاه با مباشر و موژیک ها و نجارها صحبت می کرد، متوجه می شد که دارد صحبت را به زن ها می کشاند و اگر بر حسب اتفاق صحبت از زن هاست، می کوشد تا آنجا که ممکن است صحبت را طول بدهد. وقتی که مخاطب خود زن ها بودند او خود را می یافت که بیشتر و بیشتر به آنان توجه می کند.

۳

چنین تصمیمی را در تنهایی گرفتن یک چیز بود و به عمل درآوردنش چیزی دیگر. نمی توانست همینطور بی مقدمه به زنی نزدیک شود. کدام را باید برمی گزید؟ کجا باید این کار را می کردند؟ می توانست از طریق شخص ثالثی مقدمات کار را فراهم کند، ولی به که می توانست رو بیاورد؟
روزی برحسب اتفاق، وقتی که در جنگل بود به کلبه شکاربانی وارد شد تا آبی بنوشد. شکاربان یکی از شکارچیان پدرش بود. یوگنی ایوانویچ سر صحبت را با او باز کرد و شکاربان ماجراهای شکاررفتنشان را در زمان های قدیم برای او تعریف کرد. به نظر یوگنی ایوانویچ بد نبود که آنچه در ذهن داشت آنجا در کلبه یا جنگل به اجرا درآورد. مشکل این بود که نمی دانست چگونه موضوع را عنوان کند. و آیا اصلا دانیلای(۶) پیر ترتیب این کار را برای او می داد یا نه؟ هنگامی که به داستان های دانیلا گوش می داد با خود فکر می کرد: «شاید اگر به او پیشنهاد کنم، ترس برش دارد و احمق جلوه کنم؛ یا شاید هم بی هیچ اعتراضی موافقت کند.» دانیلا نقل خود را ادامه داد و تعریف کرد که چگونه یک شب بی هدف از خانه دور شده و سرانجام شب را با زن خادم کلیسا گذرانده بودند و چگونه یک بار زنی را برای پریانیچنیکف مالک آورده بود.
یوگنی فکر کرد: «بله می توانم از او بخواهم.»
«خدا بیامرز پدرتان هیچ وقت طرف این کارهای بد نمی رفت.» یوگنی اندیشید: «نه نمی توانم.» اما برای آنکه زمینه را فراهم کند، گفت: «چطور شد که خودت را داخل این کارهای بد کردی؟»
«کجایش بد است؟ زنک خوشحال بود که این کار را بکند و ارباب فیودور زاخاریچ(۷) هم که راضی بود. یک روبل هم به من داد. به هر حال راه دیگری برایش نبود. مثل همه مردهای دیگر به روابطی مثل این احتیاج داشت. او به ودکا هم هیچ وقت نه نمی گفت.»
یوگنی فکرکرد: «بله، می توانم از او بخواهم.» و بی درنگ دل به دریا زد.
«می دانی، دانیلا...» احساس می کرد سرخ شده است. «می دانی، خیلی به من سخت گذشته است.» دانیلا لبخند زد. «آخر من که راهب نیستم. به این وضع عادت ندارم.»
احساس می کرد که گفتن این حرف احمقانه بوده است، اما با دیدن چهره دانیلا که حالت تاییدآمیزی داشت، آسوده شد.
دانیلا گفت: «خدا نکند، آقا. باید خیلی وقت پیش به من می گفتید تا ترتیب کار را بدهم. شما فقط به من بگویید که کدام یکی را می خواهید.»
«برایم فرقی نمی کند. خوب، همین قدر کافی است که زشت و مریض نباشد.»
دانیلا حرف او را برید و گفت: «منظورت را می فهمم!» لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد ادامه داد: «این طرف ها یک تکه خوشگل هست. یک مورد واقعاً دوست داشتنی.» یوگنی یک بار دیگر سرخ شد «پاییز پارسال شوهر کرده، اما شوهرش هیچ کاری نمی تواند بکند.» در اینجا صدای دانیلا به نجوا بدل شده بود. «حالا خودتان ببینید این مورد چقدر برای یک شکارچی ارزش دارد؟»
یوگنی این بار واقعاً از خجالت اخم هایش را در هم کشیده بود.
دست و پایی زد و گفت: «نه، نه، این اصلا آن چیزی نیست که من می خواهم. برعکس کسی را می خواهم که مریض نباشد و دردسر درست نکند. زن یک سرباز، یا کسی مثل این...»
«چیزی را که می خواهید برایتان سراغ دارم، آقا. شما استپانیدا(۸) را می خواهید. شوهرش توی شهر کار می کند، با زن سربازها فرقی ندارد. خودش هم تمیز و قشنگ است. خوشتان خواهد آمد، آقا. همین پریروز بود که به او گفتم بهتر است جای دیگری...»
«بسیار خوب، کی ترتیبش را می دهی؟»
«اگر دلتان خواست، فردا. سر راهم که می روم توتون بخرم او را هم برمی دارم. وقت ناهار بیایید اینجا یا حمام پشت باغچه آشپزخانه. پرنده پر نمی زند. همه بعد از ناهار می خوابند.»
«خیلی خوب، می بینمت.»
یوگنی وقتی راه خانه را پیش گرفت احساس ناخوشایندی داشت. با خود می گفت: «چطور خواهد بود؟ زن روستایی چه ریختی است؟ اگر زشت و افتضاح باشد چه؟ نه، آنها زیبا هستند.» کسانی را که دیده بود به خاطر آورد. «ولی به او چه بگویم؟ رفتارم با او چطور باشد؟»
باقی روز را خودش نبود. دوازده ظهر روز بعد به کلبه شکاربان آمد. دانیلا توی درگاه ایستاده بود. چیزی نگفت تنها سرش را به طرز معنی داری به سوی جنگل چرخاند. خون به سر یوگنی دوید. راه باغچه آشپزخانه را پیش گرفت. هیچ کس آنجا نبود. به حمام نزدیک شد. آنجا هم کسی نبود. شتابان نگاهی به درون انداخت، بیرون آمد، ناگهان صدای شکستن ترکه ای را شنید. نگاهی به اطراف انداخت و او را دید که در بیشه آن سوی دره کوچک ایستاده بود. به سوی دره شتافت تا از آن بگذرد. به گزنه های رسته در میان دره توجه نداشت. زخم برداشته بود، عینک بی دسته از چشمش افتاد، با تقلا خود را از طرف دیگر دره بالا کشید. با دامن سفید گل دوزی شده، پیراهن روستایی قرمز مایل به قهوه ای، روسری سرخ روشن بر سر، پابرهنه، شاداب، سفت، زیبا، ایستاده بود و شرمگینانه لبخند می زد.
گفت: «آنجا یک راه هست. باید از آن طرف دور می زدید. من خیلی وقت است که اینجا هستم. از خیلی وقت پیش.»
به سوی او رفت و نخست با شتاب نگاهی به اطراف خود انداخت و لمسش کرد.
یک ربع ساعت بعد از هم جدا شدند. عینک بی دسته خود را پیدا کرد و برای دیدن دانیلا به سوی کلبه رفت. وقتی که دانیلا از او پرسید: «راضی بودید ارباب؟» یک روبل به پیرمرد داد و راه خانه را پیش گرفت.
راضی بود. تنها اول کار کمی احساس پریشانی خاطر کرده بود. اما این احساس شرم زودگذر بود. خوب گذشته بود. به خصوص که اکنون احساس آرامش و تسکین و نشاط می کرد. نتوانسته بود خود او را خوب ببیند. او را پاکیزه، شاداب، کاملا زیبا و طبیعی به یاد می آورد، بی آنکه اثری از خودنمایی و ظاهرسازی در او باشد. با خود می اندیشید: «شوهرش کیست؟ دانیلا می گفت پچلنیکف(۹) کدام پچلنیکف؟ دو خانواده پچلنیکف هست. مگر نه؟ باید عروس میخائیلای پیر(۱۰) باشد. بله به احتمال زیاد همان است. پسری دارد که در مسکو زندگی می کند. باید یک روز این را از دانیلا بپرسم.»
از آن روز به بعد مانع عمده زندگی در روستا، یعنی ریاضت اجباری برطرف شد. دیگر خاطر یوگنی پریشان نبود و می توانست
نیروی خود را بی هیچ مزاحمتی بر روی اداره املاکش متمرکز کند.
وظیفه ای که یوگنی برعهده گرفته بود زیاد آسان نبود: گاهی به نظرش می رسید که نمی تواند تا آخر ادامه بدهد و همه چیز سرانجام با فروش املاکش پایان خواهد یافت، و تمام زحماتش به باد خواهد رفت. بدتر از همه این بود که معلوم شود نمی تواند کار را به پایان برساند و در کامل کردن نقشه هایش شکست خورده است. این چیزی بود که بیش از همه او را نگران می کرد. هنوز یک شکاف را پر نکرده که شکاف غیرمنتظره دیگری پدیدار می شد.



در طی این زمان، بدهی های قدیمی پدرش یکی پس از دیگری رو می شد. روشن شد که پدرش در آخرین روزهای زندگی از زمین و زمان قرض گرفته است. وقتی در ماه مه میراث را تقسیم کردند، یوگنی می پنداشت که از همه چیز خبر دارد. اما ناگهان در نیمه تابستان، نامه ای به دستش رسید حاکی از این که بیوه ای به نام یسیپووا هنوز مبلغ دوازده هزار روبل از آنها طلب دارد. هیچ سفته ای در دست آن بیوه نبود و تنها یک رسید ساده بود که وکیل خانواده می گفت می توان آن را مشکوک تلقی کرد. یوگنی تنها یک چیز را می خواست بداند و آن اینکه آیا این بدهی صحت دارد یا نه؟
هنگامی که مادرش را مثل هر روز سر ناهار دید، پرسید: «مادر، این کالریا ولادیمیرونا یسیپووا(۱۱) کیست؟»
«یسیپووا؟ یکی از شاگردهای پدربزرگت بود. برای چه می پرسی؟»
یوگنی جریان نامه را به او گفت.
«او باید از خودش خجالت بکشد. آخر پدرت که این همه پول به او داده!»
«حالا ما این پول را به او مقروض هستیم یا نه؟»
«راستش نمی دانم چه بگویم. حقیقتش قرض نیست؛ پدرت با آن خوبی بی اندازه اش...»
«ولی خوب آیا پدر آن را قرض گرفته بود یا نه؟»
«راستش نمی توانم بگویم. نمی دانم. فقط می دانم که بدون این هم دردسرت زیاد است.» یوگنی می دید که ماریا پاولونا، مادرش، نمی داند چه بگوید و او را سبک و سنگین می کند. گفت: «از گفته هاتان این طور برمی آید که بدهی است و باید پرداختش کرد. فردا می روم و با او صحبت می کنم. ببینم می شود پرداخت آن را به تعویق انداخت.»
ماریا پاولونا که آشکارا از این پاسخ آسوده شده بود و از تصمیم پسرش احساس غرور می کرد، گفت: «آه، متاسفم. ولی به نظرم این طور بهتر است. به او بگو که کمی صبر کند.»
چیز دیگری که زندگی یوگنی را دشوار می کرد، این بود که اگر چه مادرش با او در یک خانه زندگی می کرد، اما کمترین درکی از موقعیت او نداشت. در زندگی به چنان تنعمی عادت کرده بود که نمی توانست وضع ناگوار یوگنی را دریابد و نمی دانست که یکی از این روزها ممکن است وضع چنان عوض شود که روزگارشان را تباه کند؛ یوگنی ممکن بود مجبور شود همه چیز را بفروشد و با دستمزد شغل ثابت که در هر حال بیش از دو هزار روبل در سال نبود، زندگی او را بچرخاند. او درنمی یافت که چاره پرهیز از چنین وضعی صرفه جویی در تمامی هزینه هاست و از این رو نمی فهمید که چرا یوگنی در مسائل کوچکی مثل دستمزد باغبان و درشکه چی و خدمتکارها، یا حتی غذایی که می خورند، جانب احتیاط را می گیرد. از سویی مثل همه بیوه ها خاطره شوهر مرحومش را با نوعی حرمت آمیخته به تقدس به عکس زمان حیات حفظ می کرد و هرگز نمی پذیرفت که کارهای او اشتباه بوده است و باید در آن تجدیدنظر کرد.
یوگنی با زحمت بسیار ترتیبی داده بود که باغ را تنها با دو باغبان و اسطبل را با دو درشکه چی بچرخاند. مادرش معصومانه فکر می کرد که با شکایت نکردن از وضع غذا که پیرمرد آشپز آماده می کرد، یا گله نکردن از وضع پیاده روهای توی باغ که تمیز جارو نشده بود، یا پذیرفتن پسربچه ای که به جای نوکر داشتند، تمامی فدارکاری های مادرانه خود را در حق پسرش به انجام رسانده است. همینطور قضیه این بدهی جدید را که برای یوگنی به منزله ضربه کشنده ای بر پیکر کوشش ها و حسن تدبیرش بود، تنها فرصتی برای جلوه شخصیت شریف پسرش می دانست. دلیل دیگری که او از موقعیت مالی پسرش نگرانی نداشت، این بود که می پنداشت با ازدواجی درخشان همه چیز بار دیگر روبه راه خواهد شد. و به راستی که یوگنی می توانست ازدواج درخشانی برای خودش تدارک ببیند. مادر فکر خانواده هایی را می کرد که از شوهردادن دخترشان به او خوشحال خواهند شد. و می خواست هر چه زودتر ترتیب این کار را بدهد.

نظرات کاربران درباره کتاب پول و شیطان

من این کتاب رو به اسم شیطان خالی رو جلد خوندم.عالی بود.به جرعت میتونم بگم جنگ عقل و دل رو از تمامی زوایا نشون داد.و جالبیش این بود که مکافات یک عمل رو قطعی میدونست و با این که پایان کتاب به دو شکل تمام شد ولی هر دو شکل به مکافات عمل رسید.در کل خیلی زیباو عبرت اموز بود.
در 4 ماه پیش توسط
درباره کتاب بگید لطفا
در 1 سال پیش توسط
داستان شیطان تولستوی واقعا بی نظیره حتما خوندنش ارزش داره
در 1 سال پیش توسط