فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بندرهای شرقی

نسخه الکترونیک کتاب بندرهای شرقی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بندرهای شرقی

یقین دارم عصیان صادقانه می‌کوشید حماسه‌آفرینی‌هایش را کوچک جلوه دهد. از کودکی، نمی‌توانست بپذیرد که رهبرش بپندارند. از این رو آن‌چه را به وی نسبت می‌دادند نفی می‌کرد، چنان‌که انکارهای بی‌اندازه پر شورش، مخاطب را دچار تردید و سوءظن می‌کرد.
به هر حال واکنش شخص من که این‌طور بود. مدتها پس از آن که یکدیگر را ترک کردیم، روزی وقتی یادداشت‌هایم را مرور می‌کردم، هوس کردم بروم همه چیز را از نزدیک ببینم. رفتم به جنوب فرانسه، در جست‌وجوی مردان و زنانی که آن دوره آشفتگی، مخفیگاه‌ها، یورش‌های ضربتی نازی‌ها، زمزمه‌ها و شبکه‌هایش را به چشم دیده بودند. پس از یک ماه دیدارهای حیرت‌انگیز، پرسش‌های ساده و پرس و جوهای مختلف، اطمینان حاصل کردم که میان بعضی از مردم، افسانه‌ای بوده در مورد باکونامی که نقشش در نهضت مقاومت، چیزی بیش از «پیک» ساده بوده است.
ولی، آیا اصل قضیه این است؟ از اینها گذشته، اهمیت نقش تنها مربوط به چگونگی قضاوت و ارزشیابی است. او تمام حقایق زندگی‌اش را در اختیار من قرار داده بود. یعنی وقایع و احساساتی که از آن وقایع داشته است. آیا، وقتی انسان زندگی خود را تعریف می‌کند، واقع‌بینی راه هموار دروغ گفتن نیست؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بندرهای شرقی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مالوف، مورخی که داستان نویس شد

تاریخ نخستین منبع الهام بخش داستان نویسان بوده است. اولین قصه ها که در کتب آسمانی آمده روایت وقایع تاریخی است و خداوند، که «نخستین قصه گو» است، در کتب آسمانی به نقل حوادثی پرداخته شده که برای اقوام مختلف پیش آمده است: حکایت شکست ها، پیروزی ها، پیدایش و زوال تمدن ها و... تا دوران حاضر، تاریخ همچنان آبشخور غنی داستان پردازی باقی مانده است و شماری از بهترین نویسندگان معاصر ـ در داخل یا خارج ـ از زمره نویسندگان رمان تاریخی هستند. بدین ترتیب، امروزه دیگر کسی در غنای تاریخ به منزله الهام بخش آثار ادبی تردید ندارد.
امین مالوف، نویسنده بندرهای شرق، در خلق تمام آثارش از تاریخ الهام گرفته است. وی متولد لبنان (۱۹۴۳ م) و فرزند رشدی مالوف، سیاستمدار و شاعر برجسته دهه شصت است. پدرش در مجلات الجزیره و صفا کار می کرد. امین مالوف در لبنان و در دانشگاه سن ژوزه یا همان مدرسه الاباءالیسوعین (père jéuites) تحصیل کرد. زبان آموزشی این دانشگاه فرانسوی است و مدیران آن روحانیان مسیحی هستند. مالوف کار مطبوعاتی اش را در ۱۹۷۱ با روزنامه النهار آغاز کرد و تا ۱۹۷۶ همکاری اش را با این روزنامه ادامه داد. سپس، از ۱۹۷۶ تا ۱۹۷۹ برای مجله المستقبل قلم زد و در همین سال به پاریس مهاجرت کرد و با تعدادی از همفکرانش مجله Jeune Afrique را بنیان گذاشت و خود سردبیر آن شد. این مجله، چنان که از نامش بر می آید، به مسایل افریقا می پردازد. مالوف پس از مدتی، کار روزنامه نگاری را رها کرد و به حومه پاریس پناه برد تا خود را وقف رمان نویسی کند.
نخستین اثر مالوف، یعنی جنگ های صلیبی از دیدگاه اعراب (۱۹۸۳، که معلوم نیست به چه دلیلی نام آن را به جنگ های صلیبی از دیدگاه شرقیان ترجمه کرده اند) دیدگاه های نویی دارد. بدعت این اثر در تحلیل جنگ های صلیبی براساس نوشته ها و مشاهدات نویسندگان و مورخان عرب است. تا آن زمان، دست کم به زبان فرانسوی، اثری نبود که این واقعه تاریخی را براساس آرای متفکران مسلمان بررسی کند. هنوز هم، حتی در کشورهای مسلمان، وقتی محققان به پژوهش در این زمینه می پردازند، اساس کارشان را بر آثار غربیان می نهند و غربیان هنوز به نظریات همتایان عرب و مسلمان خویش به دیده تردید می نگرند. اساس کار مالوف در نگارش این اثر مشاهدات جهان گردانی چون ابن اثیر، ابن القلانسی، ابن منقذ و ابن جبیر و مورخانی چون بهاالدین شداد و عمادالدین اصفهانی و ابوالفدا بوده است. شخصیتی که این اثر از خالقش به نمایش می گذارد بیشتر شخصیت یک مورخ و محقق است.
دومین گام مالوف در عالم ادبیات گامی بلند و محکم بود: لئوی آفریقایی در ۱۹۸۶ منتشر شد و حیرت و تحسین منتقدان را برانگیخت. کاترین هرماری وی ین، منتقد ادبی مجله فیگارو نوشت: «آقای مالوف، به راستی گیجم کرده اید، چگونه موفق شده اید خوانندگانتان را با شرح زندگانی سیاحی تقریبا ناشناخته از قرن شانزدهم چون حسن بن محمّد وزان یا جیووانی لئودی مدبجی، معروف به لئوی آفریقایی، تا بدین پایه شگفت زده کنید؟!»۱
طی دو سال، سیصد هزار نسخه از این اثر به فروش رفت و به چندین زبان ترجمه شد. قدرت حیرت انگیز قلم مالوف از شرح زندگانی و سفرهای وزان روایتی جذاب ساخت. این جهانگرد مسلمان بین سال های ۸۹۴ تا ۹۰۱ ق در غرناطه (گرانادا) به دنیا آمد. مالوف قهرمان داستانش را از غرناطه به فاس، از آنجا به تمبوکتو، الجزیره، تونس، قاهره، استانبول و سرانجام به رم و دربار پاپ لئوی دهم می برد. در آنجا، شاه نام خود را بر وی می گذارد و او را جیووانی لئودی مدیچی می خواند و او مجبور می شود به ظاهر مسیحی شود، ولی در باطن تا پایان عمر مسلمان می زید و سرانجام مسلمان می میرد.
سمرقند (۱۹۸۸ ) داستانی است گیرا از سرگذشت دست نوشته خیام که در قالب آن یک دوره تاریخ ایران از ۴۱۱ ق تا ۱۲۹۱ ش روایت می شود. عشق به خیام و رباعیات او بنژامن - اُ - لوساژ، روزنامه نگار و محقق آمریکایی، را به ایران می کشاند. وی پس از پشت سر گذاشتن حوادث بسیار، سرانجام آن صحیفه گران قدر را به دست می آورد و قصد دارد آن را با خود به آمریکا ببرد تا از لذت روح نواز «مسح آن و غوطه ور شدن در اعماق معانی اش» بهره مند گردد، ولی تایتانیک، کشتی حامل او و همسرش، غرق می شود و با خود صندوقچه طلایی دست نوشته را به اعماق اقیانوس می برد.
باغ های روشنایی، چهارمین اثر مالوف، در ۱۹۹۱ م منتشر شد و جایزه خانه انتشارات پاریس را به خود اختصاص داد. این کتاب شرح زندگانی مانی است. داستان با تولد مانی در سال ۲۱۶ آغاز می شود. دو بار فرشته بر او ظاهر می شود: یکی در سن دوازده سالگی که برای نخستین بار او را به «آیین روشنایی» فرا می خواند و دیگری در ۲۴ سالگی که وی را دعوت به ترویج این آیین می کند. قصد مالوف از نگارش زندگی مانی، چنان که خود نیز گفته است، شرح حالات روحی انسان و عطش او برای آزادبودن است. مانی از تعلیمات فرقه پدرش سر بر می تابد و دروغ را که در میان آنها رواج دارد، نمی پذیرد. داستان با مرگ مانی در سال ۲۷۴ پایان می یابد.
بعد از باغ های روشنایی، نخستین سده پس از بئاتریس منتشر شد. اما برخلاف آثار پیشین مالوف، توجه چندانی برنینگیخت و گمنام ماند. گمنامی این اثر را سخره طانیوس در ۱۹۹۳ جبران کرد. این رمان جایزه ادبی گنکور را به خود اختصاص داد. مالوف پس از طاهربن جلون، نویسنده فرانسوی زبان مراکشی که در ۱۹۸۷ به سبب شب قدر جایزه گنکور را از آن خود کرد، دومین نویسنده عرب است که موفق به کسب آن شد. سخره طانیوس، که داستانش در لبنان اتفاق می افتد، شرح مجاهدت پدر و پسری است که درصدد اعاده حیثیت خود بر می آیند. به گفته خود او، «این داستان از خلال ماجرایی روستایی، به واقعیت مسائل امروز لبنان می پردازد؛ یعنی استعاره ای مجازی است.»
بندرهای شرق، ششمین اثر مالوف، که ترجمه اش تقدیم خوانندگان می شود، رنج های لبنان را در قالب زندگی عصیان کتابدار بیان می کند. دکتر کتابدار، پزشک خاندان امپراتور عثمانی است. دختر خانواده پس از مرگ سلطان دچار جنون می شود و پزشک سالخورده از سر دلسوزی با وی ازدواج می کند و صاحب پسری می شوند. خاندان سلطنتی دکتر را طرد می کنند، چرا که معتقدند او نمی بایست از دخترشان صاحب فرزند می شد و می بایست تنها از وی مراقبت می کرد. دکتر از جامعه می بُرد و چون «جذامیان» در انزوا زندگی می کند. پس از مرگ دکتر، فرزندش «عصیان» با یکی از معلمان سرخانه خود دوستی عمیقی برقرار می کند و وقتی به دنبال کشتار ارامنه در ۱۹۱۲، نوبر، دوستش، مجبور می شود به لبنان بگریزد، او نیز همراهش می رود و در آن جا با دختر وی ازدواج می کند... در غالب توصیف زندگی عصیان، و داستان فرزندی که در بیروت متولد می شود و بعدها برای ادامه تحصیل به فرانسه می رود و در آنجا با دختری یهودی از اعضای نهضت مقاومت ازدواج می کند، بر خواننده روشن می گردد که چگونه لبنان آباد و زیبا دستخوش تعصب های قومی و قربانی جنگ می شود.
مالوف پس از انتشار بندرهای شرق، به منتقد ادبی مجله اکسپرس گفت: «سرزمینی که داشت در تمام زمینه ها شکوفا می شد، بیست سال تمام با رنج و کابوس دست و پنجه نرم کرد. دلم می خواست فریاد بزنم و بگویم: «بس است دیگر، پایان دهید این عذاب را!»۲
بندرهای شرق چند تفاوت با آثار پیشین مالوف دارد: نخست آن که، برخلاف آثار پیشین وی، شخصیتی تاریخی در مرکز آن نیست، شاید از آن روی که او در این اثر، برخلاف رمان های قبلی، به جای زندگی یک فرد، دغدغه زندگی رنج بار یک ملت را دارد. دوم آن که مالوف آن قدر که در آثار پیشین خود پایبند تاریخ بود، در این اثر نیست. به نظر می آید او رفته رفته از بندی که شخصیت های تاریخی آثارش به دست و پای وی پیچیده اند آزاد می شود. سوم آن که او توالی زمانی حوادثی را که در سمرقند آفریده بود، در این اثر دنبال می کند. ویژگی دیگر آن، بازگشت به لبنان است. این رمان بعد از سخره طانیوس، دومین اثر او است که داستانش در لبنان اتفاق می افتد. وی در حقیقت با بازگشتش به لبنان پس از هفده سال، قهرمان هایش را هم به موطن خود باز می گرداند.
یکی از ویژگی های بارز سبک مالوف، مقطع نویسی اوست، یعنی در نوشته های مالوف، هر جمله حیات مستقل دارد؛ به این شکل که او وقتی می تواند ـ و حتی در برخی موارد باید ـ جملات را به هم متصل کند، با نقطه از هم جدایشان می کند. اثر حاضر به شیوه یادداشت روزانه نوشته شده، بدین ترتیب، سبکی که کامو در خلق بیگانه از آن بهره جسته، بار دیگر به میدان آمده است. نویسنده با این سبک روزنامه ای گزارش گونه، شاید سعی در القای این نکته داشته باشد که در شرح حوادث تاریخی، وی صرفا راوی است و چنانکه پیشتر نوشتیم، سعی در تصویرکردن حرمان یک ملت دارد. وی کمتر به قضاوت می پردازد؛ با این همه، مشکل می توان باور کرد نویسنده ای چون او از شرح حوادث تاریخی یا تکیه و تمرکز بر حادثه ای به خصوص، هدفی را دنبال نکند.
مالوف در مصاحبه ای با روزنامه النهار، در پاسخ به این سوال که موضوع اساسی تفکرش چیست، گفت: «مسامحه کاری و تعصب، پیوند میان شرق و غرب. درگیری و تضادی که بین این دو موضوع وجود دارد (یعنی مسامحه کاری با تعصب و شرق با غرب) مدت زیادی فکرم را به خود مشغول داشت.»۳ بنابراین، وی هدف خاص و شاید ثابتی را دنبال می کند. اما این هدف چیست؟ فصول پایانی رمان را در نظر بگیرید: زندگی پر رنج کلارا (همسر عصیان) چه چیزی را باز می گوید؟ چرا او را از سرزمین مادری اش رانده اند؟ چون یهودی است (تعصب نژادی). در آغاز رمان، چرا نوبر مجبور می شود از ترکیه بگریزد؟ چون وی ارمنی است و در آوریل ۱۹۱۲ ارامنه را قتل عام می کنند (تعصب مذهبی). بدین ترتیب، «عصیان» با نفرت از هرگونه تعصب بزرگ می شود و این تعصب با وی رشد می کند. شاید به همین دلیل باشد که در فصل پایانی رمان، تن به عقد مذهبی نمی دهد و به فرانسه می رود تا عقد دولتی کند. آیا می توان این را امری طبیعی دانست؟ بهتر است مانند نویسنده، قضاوت را به خوانندگان واگذاریم، اما در هر صورت زمینه های اجتماعی و تاریخی و سیاسی لبنان در پیدایش چنین تفکری نقش عمده داشته است. این کشور سال ها در آتش اختلافات قومی و مذهبی سوخت. در لبنان، مردمانی از فرق و اقوام مختلف زندگی می کنند و سال ها طول کشید تا توانستند با هم کنار بیایند و کشورشان را از نو بسازند. همان وقت ها (در ۱۹۹۴) بود که مالوف به کشورش بازگشت تا دوره جدیدی از تفکرش را آغاز کند. بخوانیم و ببینیم حاصل نخستین اثری که در این دوره تفکرش خلق کرده است چیست.

پی نوشت

۱ ـ لئوی آفریقایی، ترجمه قدرت اللّه مهتدی، چاپ اول، سروش، تهران، ۱۳۶۸
۲ ـ مجله اکسپرس، مه ۱۹۹۶
۳ ـ «امین مالوف: داستان هایم را براساس روایت های تاریخی می نویسم»، کیهان فرهنگی، از النهار، ترجمه رضا ناظمیان، سال هشتم، شماره پیاپی ۷۶، مهر ۱۳۷۰.

این قصه از آن من نیست، نقل سرگذشت دیگری است. با واژه هایی خاص خودش که من تنها در بعضی موارد، برای رفع ابهام و ایجاد انسجام، جا به جا کرده ام. با حقایقی که به اندازه هر حقیقت دیگری ارزش دارد.
یعنی ممکن است در برخی موارد به من دروغ گفته باشد؟ نمی دانم. در مورد او نه! یعنی در مورد زنی که دوست داشته، همین طور، درباره دیدارها، اشتباهات، اعتقادات و ناکامی هایشان، مدرک دارم. فقط شاید درباره انگیزه هایش در هر یک از مراحل زندگی همه چیز را نگفته باشد، درباره خانواده عجیب و غریبش، درباره آن جزر و مد شگفت انگیز عقلش ـ منظورم نوسان دائمی او از جنون به عقل و از عقل به جنون است با این حال من از روی حسن نیت به گفته هایش اعتماد می کنم. قبول دارم که دچار ضعف حافظه و کاهش قدرت تصمیم گیری بود. با وجود این، از سر حسن نیت حرف هایش را باور می کنم.
در پاریس به او برخوردم. کاملاً تصادفی در قطار متروی پاریس در ژوئن ۱۹۷۶. یادم هست به محض دیدنش زیر لب زمزمه کردم: «خودش است!» چند ثانیه نشد که او را به جا آوردم.
البته تا آن موقع نه هرگز او را دیده بودم، نه نامش را شنیده بودم. فقط سال ها پیش تصویرش را در کتابی دیده بودم. آدم مشهوری نبود. چرا! به بیانی بود. چون عکسش در کتاب تاریخ بود. البته نه شبیه عکس شخصیت های معروف تاریخی که نامشان را زیر آن می نویسند. درعکس، جمعیت عظیمی روی اسکله جمع شده بودند؛ در پس زمینه اش کشتی باربری بزرگی افق را پوشانده بود، آسمان فقط قد یک مربع پیدا بود؛ در حکایت آمده بود که در جنگ جهانی دوم مردانی از سرزمین کهن، عازم اروپا شدند تا دوشادوش رزمندگان نهضت مقاومت بجنگند، بعد از جنگ که به میهن خود بازگشتند، از آنها استقبالی کردند در خور قهرمانان.
روی اسکله، وسط جمعیت، مرد جوانی بود مسرور و مبهوت که تنها سرش پیدا بود. رنگ موهایش روشن و خطوط اندامش صاف و اندکی کودکانه بود و گردنش به یک سوی بدن خمیده بود. معلوم بود حلقه گلی را که آذین چهره اش شده بود، تازه به گردنش انداخته اند.
چه ساعت ها که محو تماشای آن عکس شده بودم! مدرسه که می رفتم کتابی داشتیم که چهار سال پی در پی تاریخ را از روی آن به ما درس می دادند، هر سال، یک بخشش را می خواندیم: نخست تاریخ فخرآفرین عهد باستان از شهرهای فنیقی تا فتوحات اسکندر؛ سپس روم، بیزانس، اعراب، صلیبیان و سلسله مملوکها(۱)؛ بعد چهار قرن استیلای امپراتوری عثمانی؛ سرانجام دو جنگ جهانی، قیمومت فرانسه، استقلال...
من آن قدرها صبور نبودم که بتوانم هماهنگ با کلاس پیش بروم. تاریخ را خیلی دوست داشتم. همان هفته های اول، کتاب را تمام کرده هر صفحه را چند بار خوانده بودم، طوری که صفحات از بس ورق خورده بودند یکی پس از دیگری مچاله و گوشه هایشان تا شده بود. زیر جملات هم خط کشیده و از نشانه ها و نداهایی که در واقع برداشتم را از رویدادهای مختلف تاریخی نشان می داد سیاهشان کرده بودم. به انتهای کتاب که می رسیدم از آن چیزی باقی نمانده بود جز مشتی کاغذپاره فرسوده.
اینها را گفتم که بدانید چقدر از وارسی آن عکس و به خاطر سپردن جزئیاتش لذت می بردم. از چه چیزش لذت می بردم؟ معلوم است، در آن مستطیل سیاه و سفید همه چیز بود، تمام آنچه آن روزها رویایش را در ذهن می پروراندم: سفر دریایی، ماجراجویی، ایثار مطلق، شهرت و به خصوص فاتح...
آن موقع فاتح آنجا بود. در پاریس، درون قطار مترو میله ای را چسبیده بود، بیگانه ای محصور در میان انبوه بیگانگان، با همان نگاه مبهوت و خطوط صاف اندام کودکی پیر و سری با موهای روشن که آن روز، سفید بود، شاید قبلاً بور بوده است. گردنش هم به یک طرف بدن خمیده بود، چطور می شد او را به جا نیاورم؟
وقتی در ایستگاه ولونتر پیاده شد، من هم پیاده شدم و سایه به سایه تعقیبش کردم. آن روز، می بایست می رفتم سر قراری ولی تصمیمم را گرفته بودم: غروب هم می شد سر قرارم بروم و شخصی را که می خواهم ببینم یا روز بعدش؛ اما مطمئن بودم اگر رد آن مرد را گم کنم دیگر هرگز او را نخواهم دید.
از ایستگاه مترو خارج شد و به خیابان رفت و مقابل نقشه محله ایستاد. آن قدر سرش را نزدیک برده بود که بینی اش چسبیده بود به تابلو. بعد رفت عقب؛ می کوشید فاصله اش را با نقشه تنظیم کند. ضعف دید مانع می شد. بخت با من یار بود؛ پیش رفتم و گفتم:
- شاید من بتوانم کمکتان کنم...
این جمله را با لهجه سرزمین کهن ادا کردم. وی که لهجه ام را تشخیص داده بود چند کلمه ای در پذیرش کمکم گفت و لبخند زد؛ لبخندی که نخست حاکی از مهربانی و سپس دال بر تعجبی عمیق بود و نشانی از بی اعتمادی در آن یافتم، گمان نمی کنم اشتباه کرده باشم. بی اعتمادی، بله و حتی وحشتی که از بروز آن شرم داشت. وحشت مردی که می پندارد تعقیبش می کنند اما مطمئن نیست و دوست ندارد مردم به غلط خیال کنند بی ادب یا تندخو است.
گفت: «دنبال خیابانی می گردم که احتمالاً همین اطراف است. اسمش خیابان هوبرهوگ است.»
به سرعت، خیابان را روی نقشه یافتم.
- ایناهاش. دقیقا کلمه هوبرهوگ را ناخوانا نوشته اند.
- ممنون از لطفتان! ممنون از این که به جای چشمان فرسوده من، تقصیر را گردن نقشه نویس های شهرداری انداختید.
کندی آهنگ کلامش جذاب بود، چنان که گویی پیش از ادای هر واژه می بایست به دقت غبار از آن بروبد. جملاتش صحیح و طولانی بود، چیزی را حذف نمی کرد. از ساختارهای محاوره ای هم که استفاده نمی کرد هیچ، بعضی از کلمه هایش قدیمی و مطرود بود، مثل این که بیشتر همنشین کتاب ها بوده تا آدم ها.
- قدیم ها، هر جایی را که می خواستم خودم غریزی پیدا می کردم، هیچ نیازی به نقشه و کروکی هم نداشتم...
- دور نیست. می توانم ببرمتان آن جا. به این محله خوب آشنا هستم.
از من خواهش کرد به خاطر او خودم را به زحمت نیندازم، تعارف می کرد. من اصرار کردم و ظرف سه دقیقه رسیدیم به آنجا، گوشه خیابان ایستاد و صبورانه وراندازش کرد و با لحنی نسبتا تحقیرآمیز گفت:
- خیابان کوچکی است، خیلی کوچک. اما بالاخره هرچه باشد، برای خودش خیابانی است.
گمان می کنم لحن جمله اخیرش که بیش از حد تحقیرآمیز بود، نوعی احساس بزرگی در وی می آفرید.
- پلاک چند را می خواهید؟
به خیال خود جوانمردی کرده به کمکش شتافته بودم، اما، وی کمکم را رد کرد:
- دنبال پلاک بخصوصی نمی گردم. فقط آمده بودم این خیابان را ببینم. از پیاده رو مقابل تا انتهای خیابان می روم، سپس بر می گردم. نمی خواهم بیش از این وقتتان را بگیرم، لابد خودتان کار دارید. ممنونم که تا اینجا همراهم آمدید.
تازه داشتم از چیزهایی سر در می آوردم، دیگر نمی توانستم همینطور راهم را بگیرم و بروم، نیاز به فهمیدن داشتم. شگرفی آشکارش چیزی از کنجکاوی ام نکاسته بود. تصمیم گرفتم حرفش را نشنیده بگیرم، چنانکه گویی تعارف زیادی بوده است.
- لابد از این خیابان خاطره های بسیاری دارید!
- نه تا به حال اینجا نیامده ام.
دوباره، شانه به شانه هم راه افتادیم. من با نگاه های منقطع و پی در پی زیر نظرش داشتم و او سرش را بالا گرفته بود، ساختمان ها را تماشا و معماری اش را تحسین می کرد.
- مجسمه مدخل ساختمان کاری محکم و استوار است. خیابان اعیان نشین زیبایی است. اندکی باریک است... به گمانم، طبقه های پایینی این ساختمان ها تاریک باشند؛ به جز، خانه های خیابان فرعی.
- شما مهندس ساختمان هستید.
عبارت را چنان به سرعت ادا کردم که گویی پاسخ معمایی را می دهم. فقط، برای این که خیال نکند زیادی با وی خودمانی شده ام اندکی به پاسخم لحن سوالی دادم.
- نخیر.
به انتهای خیابان رسیده بودیم که ناگهان ایستاد. سرش را بالا گرفت تا تابلویی دو رنگ را بخواند، سفید و آبی. سپس به علامت تامل سر به زیر افکند؛ دستانش را که راست قدش صاف افتاده بود آورد جلوی بدنش و انگشتانش را به طرز عجیبی در هم فرو برد، طوری که انگار کلاهی خیالی در دست دارد.
پشت سرش ایستادم

نظرات کاربران درباره کتاب بندرهای شرقی