فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بعضی‌ها برنمی‌گردند

کتاب بعضی‌ها برنمی‌گردند

نسخه الکترونیک کتاب بعضی‌ها برنمی‌گردند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بعضی‌ها برنمی‌گردند

رمان «بعضی‌ها بر نمی‌گردند»‌ نوشته مریم منوچهری ( -۱۳۵۹)،‌ نویسنده جنوبی معاصر،‌ است.
این رمان روایتی متفاوت و به دور از کلیشه از جنگ ایران و عراق است. روایتی که در آن خود نویسنده به خاطر تجربه شخصی‌اش از زندگی در جنوب،‌ توانسته تصویری واقعی و ملموس از روزهای جنگ ارائه دهد.
برخلاف بسیاری از ادبیات تولید شده درباره جنگ که ناخودآگاه سویه‌های کلیشه‌ای و شعاری به خود می‌گیرد،‌ این رمان روایتی دست اول از جنگ ارائه می‌دهد که ردپای هیچ ایدئولوژی خاصی در آن دیده نمی‌شود.
در بخشی از این رمان می‌خوانیم:
«من و علی خوب می‌فهمیدیم شاهین از چه چیزی حرف می‌زند. وقتی می‌گفت آدم گاهی مجبور است از دست بدهد، او را می‌فهمیدیم. حتی وقت نداری فکر کنی. باید در لحظه تصمیم بگیری. گاهی مجبور می‌شوی بجنگی. تو را هل می‌دهند وسط میدان. تصویر خانواده‌ات را با خودت حمل می‌کنی. توی دلت، توی چشم‌هایت، توی جیب پیراهن جنگی‌ات. توی شب‌هایی که منور می‌زنند، توی روزهایی که شهر فقط تو را دارد که برای از دست نرفتنش بجنگی. دوست داشتم وقت‌هایی که ستاره می‌آید پیشم و دستش را روی سنگ سیاهم می‌کشد می‌توانستم به او بگویم آدم‌ها وقتی می‌جنگند که کسی را برای دوست داشتن دارند».

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بعضی‌ها برنمی‌گردند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول،سعید

اردیبهشت تازه تمام شده بود. نسیم خنکی می آمد. پوشال های کولر را تازه عوض کرده بودند. به پیام زنگ زد و گفت: «بابا رو آوردن». صدایش شبیه نواری از قبل ضبط شده بود. «کاش می شد شمام بیاین. خودتم به پدرام بگو». گفت: «یه استخوون از کشاله رون و دست چپ، اونم از آرنج به پایین با یه حلقه آویزون». بعد هم زد زیر گریه.
گریه کرد و پرسید: «می آین؟» می دانست که نمی توانند بیایند. بعد از آن نشست روی صندلی. به محبوبه نگاه کرد. به خانه. به فرش. به ساعت دیواری. به سقف. به تلویزیون که روشن بود، اما صدایش درنمی آمد. دل پونه بوی پوشال خیس خورده می خواست تا گیج شود، بیفتد روی تخت، بخوابد. بگوید کسی بیدارش نکند. بگوید غذا هم نمی خورم. برای تلفن هم صدایم نزنید.
پونه از همان بچگی جغرافیا دوست نداشت. الان هم با خودش فکر می کرد اینجا، تهران، نسیم خنکی می آید، اما آنجا، جنوب، زمین داغ است. اگر دراز بکشی روی زمین، گرمت می شود؛ می سوزی، بعد هم می میری. توی ذهنش صدای دلنگ دولونگ قطار می آمد. خانم گوینده لبخند می زد. دوباره به محبوبه نگاه کرد که به جای دوری خیره مانده بود. از کوچه صدای میومیوی گربه ای به گوش می رسید. پونه با خودش فکر کرد لابد گربه گرسنه است و پی غذا این طور کوچه را گذاشته است روی سرش. از جا بلند شد، نفس بلندی کشید و صدا زد: «مامان... مامان!»
سی سال گذشته بود. گوشه پنجره درز باریکی داشت. باد کم و کوتاهی، خودش را به داخل هل می داد. پرده را کنار می زد و دامنش را پهن می کرد روی مبل و میز و خانه و زندگی. سی سال گذشته بود و برای هیچ کداممان زمان کمی نبود. بعضی وقت ها دوست داشتم بروم همان خانه سلسبیل، بنشینم گوشه حیاط و تکان هم نخورم. مامان دامن های بلند می پوشید؛ آن وقت ها پر از گل های زرد و نارنجی و قرمز کوچک. سر به سرش می گذاشتم. گوشه لپش را می گرفتم و می کشیدم و می گفتم: «صدای دامنت روی موزاییکای حیاط، مثل صدای پاییز می مونه. انگاری یه فرقون برگ زرد و نارنجی بریزن روی زمین». می خندید و می گفت: «بچه م سرش خورده به جایی، شاعر شده». می پریدم هوا، یک خرمالو را می گرفتم و می کشیدم. شاخه درخت مثل کمانی که تا ته بکشی، شکم می داد و رو به پایین تاب می خورد. بعد که خرمالو را در هوا می قاپیدم، شاخه با سروصدا برمی گشت عقب. برگ ها در هم قاطی می شدند و از بوی خوب پاییز مست می شدم.
محبوبه به پونه نگاهی انداخت. لبخند باریک و کم جانی زد و گفت: «چرا بچه هامه به هول و ولا انداختی؟ الانه ئو سر دنیا تنها و بی کس گناه دارن. خُمون یه سر می رفتیم و برمی گشتیم.». پونه گفت: «الانم باید همین کار رو بکنیم. در هر صورت باید خبردار می شدن. ناسلامتی بابای اون دو تا هم هست». بعد پرسید: «مامان شما حالتون خوبه؟» محبوبه جواب داد: «هنو از صبونه، خرده های نون رو میز پخش وپلا موندن». بعد با دست شروع به جمع کردن آنها کرد؛ آرام و باحوصله.
علی ایستاده بود لب پنجره و به جفتشان نگاه می کرد؛ به پونه و به محبوبه. پونه ایستاده بود جلوی کتابخانه و انگار دنبال کتاب خاصی می گشت. محبوبه رفت توی آشپزخانه و شیر آب را باز کرد و دستش را داخل سینک ظرف شویی شست. پونه یکی یکی اسم کتاب ها را زیر لب می خواند. بعضی ها را یک ذره می کشید بیرون، نگاهی سرسری به آنها می انداخت و بعد دوباره می گذاشت سر جایشان بمانند. محبوبه حوله را از روی دسته کشو برداشت و با دقت انگشت های خیسش را خشک کرد و انگار که مهم ترین کار دنیا را انجام می دهد با حوله قطره های آب را یکی یکی دنبال می کرد. پونه نشست روی مبل. به تلویزیون زل زد. محبوبه در فریزر را باز کرد و داد زد: «واسه ناهار میگو می خوری؟» پونه جواب نداد.
آن وقت ها توی آینه که خودم را دید می زدم، حظ می کردم. از انبوه ریش ها که بچه های انجمن به آن می گفتند محاسن. بابا از توی راهرو رد می شد و به تاسف سر تکان می داد. مامان شلوار اتوکشیده را می گذاشت گوشه تختم. کیف قهوه ای همیشگی ام را برمی داشتم و می رفتم دانشگاه. بچه که بودم کرم ها را از باغچه پیدا می کردم و می انداختم داخل شیشه مربایی. بعد یک بلاهایی سر بدبخت ها می آوردم آن سرش ناپیدا. مامان از همان وقت فکر می کرد من عاقبت برنده جایزه نوبل می شوم.
دانشگاه که قبول شدم، گویا شاخ غول شکسته ام؛ اما عوض شده بودم. دلم شعر خواندن می خواست؛ تئاتر دیدن. حوصله آزمایش های شیمی را نداشتم. دلم می خواست بروم دانشکده هنرهای زیبا. به خواهرم، زیبا، که آنجا درس می خواند، حسادت می کردم. محوطه دانشگاه همیشه شلوغ بود. هر کسی از راه می رسید یک کتاب سنگین و کت وکلفت دستش گرفته بود. چشم همه برق می زد، چانه همه تیز بود و همه صداهای محکمی داشتند.
اما من اهل این حرف ها نبودم. اهل سروصدا و شلوغی نبودم. بیشتر دلم می خواست بروم خانه. شب ها روی پشت بام دراز بکشم و عزاداران ساعدی بخوانم. بابا هم خوش حال بود. هرچند شب یک بار کمانچه را که افتاده بود گوشه اتاق، برمی داشت و خاکش را می تکاند. می گفت: «دنبال این قرتی بازیا نرو. خودشونم نمی دونن چی می خوان. بشین همین جا و ساز بزن که از همه چیز بهتره». بابا می ترسید؛ از اینکه من از راه به در شوم. از اینکه مرا از دست بدهند.
محبوبه چاقوی بزرگ، قدیمی و رنگ ورو رفته ای که دستش بود را گذاشت روی کابینت، و رفت پای اجاق. میگوها را با پیاز تفت می داد. پونه به هوای آب خوردن آمد داخل آشپزخانه. لیوان آب را سر می کشید که گفت: «مامان، من یه چیزی رو هیچ وقت بهت نگفتم». محبوبه دستش را دراز کرد و از روی کابینت ظرف ادویه را برداشت و پرسید: «چی رو نگفتی؟» پونه گفت: «اول دبیرستان بودم که برای دفعه اول میگو درست کردم، ولی مثل چوب شدن، سفت و قهوه ای، از بس که تفتشون دادم. منم همه رو ریختم توی سطل زباله و یه بسته دیگه از توی فریزر درآوردم و به شمام هیچی نگفتم». محبوبه گفت: «کار خوبی کردی. نه که حتمی کلی تنبیهت می کردم». بعد بی مقدمه ادامه داد: «بابات خیلی خاطرتو می خواست پونه».
دست پونه توی هوا ماند. من هم که از کنار میز به طرف پنجره می رفتم، بی حرکت و ثابت ماندم. حدس زدم گوش های علی هم تیز شدند. محبوبه ادامه داد: «ولی تو همیشه از دستش عصبانی بودی. از قبلی که به دنیا بیای، علی دوستت داشت. بابات منتظر به دنیا اومدنت بود. حالا اینکه عمرش قد نداد که تقصیر خودش نبود». پونه به طعنه گفت: «آره، خیلی منتظر بود، حتی وقتی به دنیا اومدم هم نیومد». محبوبه تاکید کرد که «نمی تونست». پونه پرسید: «مطمئنی؟ تو ازش دلخور نیستی؟ فکر نمی کنی اگه می اومد شاید هیچ وقتم گم نمی شد؟» محبوبه نشست پشت میز. گلدان کوچک روی میز را به دست گرفت و شروع به بازی با آن کرد. گفت: «نمی تونست بیات. تو باید دوسش داشته باشی. بِرِی شماها هر کاری می کرد. جونشه می داد. فکر می کنی دوست داشت ئی طوری بشه؟ خودش دلش خون نبود؟ هنو که هنوئه، مو خیلی وقتا حسش می کُنُم. حتم دارُم همی جاهاس و چِشِش پی شماها می گرده».
دراز می کشیدم. دست چپم را زیر سرم می گذاشتم و می گفتم: «سقف اینجا چقد کوتاهه». می گفت: «مگه اومدی هتل هیلتون کُکا؟» و جوراب هایش را که هر شب می شست، به میخ گوشه سنگر آویزان می کرد. یک شب نشست نزدیکم. چند ساعت قبل تر تازه از اهواز برگشته بودیم. زنگ زده بود خانه. از همان وقت پکر بود. از فکر بیرون نمی آمد. گاهی لبخند می زد و نفس عمیق می کشید. شنیدم پشت تلفن، مستاصل و مثل بادبادکی که بادش خالی می شود، گفت: «محبوب جان!» ماشین روی دست اندازها بالا و پایین می شد که پرسیدم: «تهران چه خبرا بود؟» فرمان را به راست چرخاند و نیم نگاهی به من انداخت و گفت: «محبوب بد عصبانی بود. همی روزائه که دخترُم به دنیا بیات».
می دانستم دلش چسبیده و مانده تهران. مدام با حلقه اش بازی می کرد، دقت می کرد عکس بچه ها داخل جیبش باشد و مدام از آبادان حرف می زد. می دانستم دلش برای صدای فیدوس(۱) تنگ شده، برای خیابان اروسی که حتی نمی دانستم کجاست، برای پدرام و پیام، برای نوید بچه بابک، برای آب تنی وسط شط، برای سینما تاج، برای قدم زدن میان درخت های نخل و کُنار و برای گل های کاغذی صورتی. می فهمیدم چه می گوید. من هم دلم برای تهران تنگ می شد. برای مامان و بابا. برای دانشگاه که تعطیل شده بود. برای دخترک خوشگل سال پایینی که کم رو بود، اما دوست خوش سروزبانی داشت. می آمدند داخل بوفه. او سرش را می انداخت پایین و حرفی نمی زد. من هم سعی می کردم از دور حواسم پی او باشد. وقت هایی که به تابلو اعلانات دقیق می شد، می رفتم نزدیک او می ایستادم یا وقت هایی که با دوستش می آمدند داخل بوفه، من هم می رفتم نزدیک میز آنها، جایی برای نشستن پیدا می کردم.
چشم های پونه قرمز شده بودند. علی نشست آن طرف میز. روبه روی محبوبه. اگر علی دست هایش را دراز می کرد حتماً به دست های پونه می رسید. حرف نمی زدند. به علی نگاه کردم و فکر کردم پس دارند بعد از این همه سال تو را می آورند. می دانستم خیلی سال است علی از حجم خاک های روی دستش خسته شده است. علی همیشه باید تمیز و مرتب می بود. پونه گفت: «این همه آدم. چرا اون؟ هر جا رفتیم، نبود. یادت هست بعد از جنگ رفتیم آبادان؟ یادت هست وسط روز و توی اون گرما، گشتیم دنبالش؟ آخرش چی شد؟ نشستی یک گوشه و گریه کردی. حالا هم چی آوردن؟ می بینی؟ نشستیم دور هم و خیلی راحت داری میگو تفت می دی. مگه نه بابا رو آوردن؟ چرا عزاداری نمی کنیم؟ چرا پارچه سیاه بالای در خونه آویزون نمی کنیم؟ چرا زنگ نزدی خاله مهری و عمو بابک زودتر از مسافرت برگردن؟»
پونه نفس عمیقی کشید. سرش را کمی تکان داد. دست کشید روی رومیزی و ادامه داد: «تا جایی که من می دونم، بابا هیچ وقت نبود و خیلی سال پیش مرده و از دست رفته بود و من همیشه تنها بودم. خیلی از دخترا هزار و یه کار می کنن که به هیچ کس نمی گن. هزار بار گریه می کنن یا شکست می خورن یا عصبانی می شن، اما خیالشون راحته که یکی توی خونه هست. اگه بابا نمی رفت، چی می شد؟ خوبه ما تنها موندیم؟ ما آدم نبودیم؟ بهش نیاز نداشتیم؟»
دانشگاه که به بهانه انقلاب فرهنگی تعطیل شد، چسبیدم به کتابخانه بابا. کمانچه را بردم پیش کیوان. گفتم: «کوکش کن». پرسید: «درس جدید؟» گفتم: «آره». گاهی از جلوی دانشگاه رد می شدم. دلم برای ستاره تنگ می شد، اما باید صبر می کردم. می دانستم به زودی دانشگاه ها باز می شوند و من برمی گردم سر کلاس و می توانم با ستاره هم سر صحبت را باز کنم. تا آن موقع می شد از کوه بالا رفت، جنگ و صلح خواند و ردیف میرزاعبدالله نواخت. بعضی وقت ها که با بچه های دانشگاه گپ می زدم، می گفتند با این وضع تعطیلی دانشگاه ها از زندگی عقب می مانیم. من هم از این حالت پادرهوا حوصله ام سر می رفت. گاهی از این وضعیت بلاتکلیفی اعصابم خرد می شد، اما با این حال می دانستم همه چیز درست می شود و زندگی به روال سابق برمی گردد.
بهار و تابستان خوبی بود. همه چیز بر روی دور کند می گذشت. مامان قابلمه های رب را توی حیاط بار گذاشت، گوجه های قرمز قل قل می جوشیدند و بویی در هوا پخش می شد که بعد از گذشت این همه سال هنوز هم نتوانستم نامی برای آن پیدا کنم. تابستان سبکی بود. مامان غر می زد که زیبا کمک نمی کند. زیبا به ناخن هایش لاک می زد. خودش می گفت صورتیِ پوست پیازی. دست های کوچک تپلی داشت. عزیز دلم بود. او هم مانده بود خانه. همه مان مانده بودیم خانه. امن و امان، اما بیرون از خانه، دنیا کم کم شروع کرد به تکان خوردن و به هم ریختن.
آن اوایل به نظرمان همه چیز شوخی بود. زمزمه جنگ را می شنیدیم، اما با خودمان می گفتیم مگر می شود؟ مگر عراقی ها دیوانه اند؟ فکر می کردیم امکان ندارد؛ اما کم کم و هر روز خبرها وحشتناک تر می شدند. یادم هست بوی مهر می آمد و بعد از این همه سال، برای اولین بار نگران روز اول درس و مشق نبودم. لم داده بودم روی تخت، پنکه خرخر می کرد. پشه بزرگی روی کتاب خرمگس نشسته بود. ساعت نزدیک دو بود. این را از صدای رادیوی جعفربابا می دانستم. مثل هر روز داشت دنبال موج می گشت. چشم هایم را بستم. موهای جلوی سرم بلند شده بودند. نرم افتاده بودند روی پیشانی ام. موها را به سمت بالا فوت می کردم و توی دلم به عادت همیشگی یکی یکی می شمردم. می دانستم با پنج شماره صدای الجزر وعده به گوش خواهد رسید؛ یک، دو، سه، چهار، پنج. هیچ وقت تصوری از جنگ نداشتم، اما جنگ وسط جوانی و بی تجربگی من شروع شد. اخبار می گفت مرزها در خطر هستند و قلب من لرزید.
محبوبه زل زد توی چشم های پونه. گفت: «ئی حرفا تکرارین عزیزُم. قدیمین. همه بچه شهیدا از همی حرفا می زنن. به حرفُم گوش کن پونه. می شد نره جنگ، اما توی جاده تصادف کنه. می شد نره جنگ، اما مریض شه. عمر و زندگی که به من و تو نیس؛ دس خداست. حالا می خِی چه کنی؟ مگه می شه چیزیو عوض کرد. بدبخت تر از همه ماها، خود بیچاره ش بود که هیچ وقت فرصت نکرد زندگی کنه. حالام می ریم آبودان. می ریم با عزت و احترام خاکش می کنیم. ئی همه سال شوهرم زیر آفتاب مونده؛ از گرما متنفر بود پونه. حالام بعد ِ سی سال می گن فقط یه دست و یه پا. ئو وقت تو نشستی روبه روی مو و ئی حرفائه می زنی و بُلکم بازی(۲) در می آری واسه ننه ت؟ هر کی درد خودشه داره. درد تو هم خیلی بزرگ، اما یه وختی چیزی نگی که ئو بیچاره، توو ئو دنیا دست و دلش بلرزه. تو بچه می، عزیزُمی. مادرتُم، اما بگی بالا چشای علی، ابرو بود، دلُم می شکنه. نگو نمی آم. روزی که زنگ زد و گفت ممکنه بِرِی تولد بچه نیام، گفتُم به جهنم، نیا. حالا ئی همه ساله که خُومه لعن و نفرین می کنُم. که دارُم توی جهنمِ بی سروصاحابی می سوزُم و تش افتاده به جونُم که خاموشُم نمی شه بدبختی».
پونه ساکت بود. هیچ چیزی در جواب نگفت. در عوض بلند شد و گفت: «می رم توی اتاقم». حس کلافگی او را به صورت مبهمی حس می کردم. انگار دلش می خواست برود؛ گنگ بود و رفتن برایش سخت. حوصله این همه درد را با هم نداشت. با خودش فکر کرد «اگر حالا هم بابا نمی اومد چی می شد؟»
شب بود. به علی گفتم: «شمام با این جنوبتون. از بهمن، بوی بهار می آد». لبخند بی حوصله ای زد و گفت: «اگه یه بلایی سرُم بیات چی؟ بچه هام چه می کنن؟» به شوخی گفتم: «نترس. تو اگه مُردی، من حواسم بهشون هست. یواشکی بهشون سر می زنم. می بینم چی احتیاج دارن، براشون انجام می دم». سرش را بالا گرفت، نگاهی به من کرد و گفت: «خو یعنی می گی مو بمیرُم و توئه لاجون زنده بمونی؟ دیگه چی؟ مو خونواده دارُم. حق موئه که زنده بمونُم»
نشسته بود روی یک صندلی پاره پوره که لق می زد. علی هم روی آن، تاب می خورد. جفتمان خندیدیم. تکیه دادم به دیوار و دستم را کردم داخل جیب شلوارم و گفتم: «داش علی نگران نباش. برمی گردیم. جفتمون برمی گردیم، ولی قول می دم اگه زودتر برگشتم، حواسم به بچه هات باشه تا تو برگردی». گفت: «حواست هس که رفیق شدیم سعید؟ نه که ما خون گرمیم، شما تهرانیا جذب ما می شین. حالا تو اگه زودتر رفتی، حواست به بچه هام باشه تا مو برگردُم». بعد بلند شد ایستاد و ادامه داد: «تش بیفته به جون ئی صدام که بدبختمون کرد. نبین می خندُم، دلُم مثل سیروسرکه هی می جوشه. بچه ها هی شهید می شن. یه شب نمی تونیم راحت بخسبیم. ئی قد دلُم لک زده بِرِی رخت خوابُم. بِرِی خونه م. بری دم پختای گوجه ای که محبوب دُرُس می کرد؛ چمب وچیلی. تو هم بَدوَختی رفیق ما شدی. نشد ببرُمِت و سوار لنج بشیم و روی شط گشت بزنیم یا یه بار ببرُمت استادیوم، فوتبال ببینیم که بفهمی برزیلته یعنی چی؟»
بوی بهار می آمد. صدای خمپاره از دور به گوش می رسید. دلم برای مامان تنگ شده بود. به خیالم آمد علی دارد داستان هزار سال قبل را تعریف می کند، نه اتفاقات همین چند ماه گذشته را. به خیالم زندگی راحتمان مال خیلی سال پیش بود. دلم فشرده شد. با خودم فکر می کردم یعنی همه چیز درست می شود؟
پونه از صدای زنگ تلفن از جا پرید. ردیف طولانی شماره ها را نگاه کرد. با خودش فکر کرد لابد دوباره پیام است. هنوز کلمه ای نگفته بود که صدای وحشت زده پدرام را شنید. پدرام با صدای لرزان و ترسیده ای پرسید: «پونه، پیام چی می گه؟ بابا رو آوردن؟» گفت: «پدرام جان هول نکن». صدای های های گریه پدرام داخل گوشی پیچید و از هزارهزار کیلومتر آن ورتر به گوش همه مان رسید. علی نگاهم کرد. دستش به جایی بند نبود و نمی دانست چه کاری باید انجام دهد. پدرام گفت: «دستم به جایی بند نیس و تو می گی هول نکنم؟ چرا هر وقت که باید باشم، این همه دورم؟...» بقیه حرفش را قورت داد و ساکت شد. پونه گفت: «عزیزم حالا هم که چیزی نشده. قرار شد ما فردا بریم جنوب. همون جام خاکش می کنیم». دوباره پونه تبدیل شده بود به صدایی از قبل ضبط شده. پدرام پرسید: «مامان کجاس؟ حالش چطوره؟ می گی چیزی نشده؟ پونه دارم می میرم. بابام رو آوردن. من باید اونجا باشم. تو بگو دو تا استخوون، اما من می خوام بیام ایران. بگو صبر کنن. خاکش نکنن تا ما بیایم. این همه سال صبر کردیم، چند روز دیگه م روی همه این سالا». پونه گفت: «نمی شه. سوم خرداد دو روز دیگه س».
جنگ تازه تمام شده بود. جاده ها را تازه باز کرده بودند. بابک تصمیم گرفت یک سفر برود آبادان. تا این را گفت، همه با هم گفتند ما هم می آییم. پدرام و پیام بزرگ شده بودند. محبوبه هنوز هم جوان بود. پونه کلاس سوم ابتدایی می رفت. اواسط شهریور بود. هنوز گرمای آبادان، شلاقی و نفس گیر می تاخت. مهری هم دلش هوای آبادان را کرده بود. بیشتر از هشت سال گذشته بود. وارد شهر که شدند، انگار یک سطل آب یخ روی سرشان ریختند. شهر، آبادان قدیم ها نبود. تا این حد را هیچ وقت حدس نمی زدند. سردرگم و مستاصل سر می چرخاندند. حال و روزشان مرا یاد آن روزهای اول انداخت و یاد علی. با هم رفته بودیم آبادان. علی تکیه داد به دیوار سوراخ سوراخ خانه شان. هیچ چیز نمی گفت. رنگ به رو نداشت.
محبوبه و مهری و بابک می دیدند که از لای آسفالت خیابان ها علف هرز بیرون زده است. به چشمشان کوچه ها خالی، دلگیر و بی پناه بودند. طوری که انگار کوچه ها و خیابان ها با همدیگر قهر کرده بودند. خانه ها شبیه بچه یتیم هایی بودند که از فرط گریه و غم و غصه زبانشان بند آمده بود. بابک، محبوبه را برد خانه. بچه ها به همه جا سرک می کشیدند. بابک مدام تاکید می کرد حواستان باشد زیاد زیر سقف نمانید، داخل حیاط چرخ بزنید. محبوبه پرده ها را که زیر تل خاک، سنگین شده بودند، تکاند. با شیر آب بازی کرد، بلکه باز شود. هیچ کدامشان حرفی نمی زدند، اما مهری گوشه دامنش را بالا گرفته بود و روی نک پا راه می رفت. محبوبه به او نهیب زد: «مهری، ناسلامتی ئی خونه ای که داری ئی طوری چسان فسان توش راه می ری، خونه مو بوده». مهری ایستاد وسط سالن، آب دهانش را قورت داد و سرش را پایین انداخت.
بابک گفت: «خونه های آبادان که خوبن. می گن خونه های خرمشهر خود صحرای کربلا شدن. توی بعضی از خونه ها، معلومه همه سوراخ سنبه ها رو گشتن، حتی تشک مبلا رو هم پاره کردن. شاید به هوای پول یا چیز گرون قیمت دیگه ای. یکی از بچه ها تعریف می کرد توی یکی از خونه ها دیده که کراواتا رو از داخل کشوی دراور درآوردن و داخل حیاط بند رخت درست کردن». محبوبه رفت توی آشپزخانه. گوشه اجاق، ماهیتابه روحی کوچکی را دید که یک قاشق در آن خشک شده بود؛ ماهیتابه سیاه و دودزده و قرشده ای که دیگر به هیچ دردی نمی خورد.
پدرام و پیام جلوی دیوار اتاق خواب ایستاده و به قاب کجی نگاه می کردند که هنوز روی دیوار مانده بود؛ نیم رخ زن زیبایی که بچه ای را به بغل گرفته بود. پونه داخل کمدها سرک می کشید. علی نمی دانست پیش کدامشان بماند. مدام بینشان در رفت وآمد بود. پونه از روی زمین چاقوی زنگ زده بزرگی را برداشت. رفتم بالاسر او، نگاه کرد به محبوبه و گفت: «مامان اینو با خودمون ببریم؟» محبوبه نفس بلندی کشید. مهری پرسید: «یادتونه؟» و بابک خندید و گفت: «کل هنرش همین بود که اینو درست کنه». بعد چاقو را از پونه گرفت و ادامه داد: «بابات اینو درست کرد. فکر می کرد خیلیم هنرمنده» و دوباره خندید و در هوا خط های فرضی کشید.
از خانه که بیرون آمدند، بابک پرسید: «کجا بریم؟» محبوب گفت: «بریم خاکسون. می ریم پرس وجو می کنیم. شاید ازش خبری داشته باشن». پدرام مضطرب به حرف هایشان گوش می داد. نوید و پیام با دقت به سوراخ های روی دیوار نگاه می کردند و پونه تکیه داد بود به در و با نک کفش هایش خاک بازی می کرد. ظهر بود. گرمی هوا، داغ و هولناک به سر و رویشان می بارید. شهر همان طور بود که در کتاب ها می خواندی. «از خلوتی پرنده هم پر نمی زد». همه با هم رفتند. مهری گفت: «سر خاک فرهاد هم بریم». محبوبه گفت: «آخ، راست می گیا. پاک یادُم رفته بود». قبرستان لخت وعور به نظر می آمد. دلگیر و مرده و شبیه تنور بزرگی از آتش داغ. بابک گفت: «بذارین برم بپرسم». چه چیزی را می خواست بپرسد؟ اینکه علی را پیدا کرده اند یا نه؟ خودش هم می دانست خبری نیست، اما برای دل محبوبه و مهری رفت.
صلات ظهر بود. صدای اذان از بلندگوها پخش می شد. گویی گرد مرده همه جا پاشیده بودند. هیچ چیزی سر جای خودش نبود. هیچ کسی هم نبود راهنمایی درست و حسابی کند. حتی خاک فرهاد را هم پیدا نکردند چه برسد به پیدا کردن نام و نشانی از علی. مهری گفت: «سیما تا شستش خبردار شد قراره یه سر بیایم آبودان، قسمُم داد فرهادِ از خاطر نبریم. حالا خو وقتی برگشتیم، سیش چی بگُم؟»
محبوبه پای قبر یکی از شهدای گمنام نشست. زانوهایش را بغل کرد و آرام زیر لب گفت: «علی!» صدای علی را شنیدم که گفت: «جانم». علی را دیدم که چهارزانو نشست روبه روی او. نیمی از نگاهش هم به پونه بود که آمد نزدیک و کنار محبوبه چمباتمه زد. محبوبه فقط می گفت: «علی، علی!» علی برگشت و به من نگاه کرد. مثل اولین روزی بود که او را دیدم؛ گونه هایش برق می زدند و سلام که کردم گفت: «کُکا گرما چه آتیشیه!» حالا هم نشسته بود جلوی محبوبه. محبوبه که او را صدا زد، برگشت و به من گفت: «آی، آی سعید. سوز صدای محبوب آتیشُم می زنه لامروت. کاش می شد کلاه رو از سرُم بردارُم و بذارُم رو سر پونه. بچه م زیر گرما داره له له می زنه».
پنداری عراق دوباره حمله کرده بود. پنداری بمب و خمپاره بود که روی سرمان آوار می شد. پنداری دوباره همان روز شومی بود که بچه ها داد می زدند: «سعید بیا بیرون. سعید جا نمونی. سعید، سنگر، سنگر، سنگر». محبوبه پر روسری اش را کشیده بود روی صورتش و اوراد تلخ غصه را گنگ و مبهم، مویه می کرد.
علی همیشه فکر می کرد باید حواسش جمع پونه باشد. می دانستم گاهی دل علی بیش از محبوبه، برای پونه تنگ می شود. از اینکه هیچ وقت او را به بغل نگرفته بود، حرصش می گرفت. گویا فقط از او سهمی نداشت. می گفت: «هنو محبوب باهام اختلاط می کنه یا درسته که گم وگور، اما هنو پدرام و پیام از مو خاطره دارن. پدرام بعضی وختا خوابمو حتی می بینه؛ اما ئی پونه از همه شون سوا افتاده. بِرِی ئی بچه م هیچ کاری نکردُم. قرار بود اسمشو مو انتخاب کنم، اما عرضه نداشتُم بالاسرش باشُم. خودُم خوب می دونم ئی دختر موئه هیچ دوست نداره. وختایی که به مو فکر می کنه، عجیب پاهام کشیده می شن پایین. مث قدیما که می رفتُم بِرِی شنو کردن وسط شط و موجای بلند می اومدن و حمله می کردن. مث این که بخوام غرق بشُم، نفسُم تنگ می شه و چشام می سوزن. به دنیا که اومد همه می گفتن به بوآش رفته؛ به خصوص پیشونی بلندش. کلی ذوق و شوق داشتُم. خم می شدُم و دست و پاهای کوچیکشِ یه دل سیر نگا می کردُم. مادر بابک بالای ابروهاشِ بوسید و گفت بلندبخت بشی ایشالا. حیف که صدامو نمی شنفتن و نمی تونسن موئه ببینن. دلُم می خواس بگُم هرچی مو زود به ته خط رسیدُم، الهی تو پیر شی.
محبوب اندازه یه دنیا درد کشیده بود. دستام ازشون کوتاه بود. به عزیز دلُم نمی رسیدن. دست و پامو گم کرده بودُم و ایستاده بودُم یه گوشه مثه (مث) ئی بچه بدبختا. از سر و روم عرق می ریخت پایین. اونم وسط سرمای زمستون تهرون. هنوئَم هیچ کاری از دَسِ موئه گردن شکسته برنمیات. یه وختایی یه مرتبه و بی وقت پرده رو تکون می دُم یا قبلی که بشینه پشت میزش، چند دقه روی صندلیش می شینُم. یا تمرکز می کنم بِرُم به خوابش، اما ئی ورپریده هیچ موقعی موئه نخواست. درکش می کنما. فکر نکنی ازش ناراحتُم. از خُوم بیشتر از همه ناراحتُم سعید. سخته پدر باشی و نتونی پدری کنی. سخته بمیری بِرِی دخترت و نتونی بهش بگی تو خوشگل ترین دختر همه دنیایی. چِشُم همیشه خدا دنبالشه، اما چه فایده وقتی بچه م موئه نمی بینه؟»
گاهی صدای علی را می شنوم. می گوید: «رفیق بیا گپ بزنیم. حوصله م سر رفته». می گویم: «خب بگو». می گوید: «یه وختایی صدای بچه ها به گوشُم می رسه. پدرام هم قد خودمه. مردی شده. افتخارُمه؛ آقا و متشخص. هموطوری که همیشه دلُم می خواس. همو قد محجوب که وقتی به دنیا اومد. بچه محجوب دیدی؟ آروم و بی صدا. اما پیام کولی بود. تش بود. موقعی که به دنیا اومد، تموم بیمارستانِ گذاشت به سرش. اول که نمی دونستُم ئی بچه، پسرکمه، توی دلُم گفتُم خدا به داد بابا ننه ش برسه. چند دقه بعد، پرستار، بچه کولی و نق نقوئه بالادسش گرفته بود و نشونُم می داد و تبریک می گفت. بعدنا که بزرگ شدن هر چقد که با پدرام آروم بودم از کولی بازیای پیام هم حال مو و بقیه خوب می شد، حتی بعدنا هم که دیگه گم شده بودُم گه گداری که یه سر بهشون می زدُم، می دیدُم ئی پیام چطور دور محبوب می چرخه یا پونه رو به خنده می ندازه و بِرِی غذاهای خوشمزه مهری دل ضعفه می گیره؛ ولی می دونی سعید، از همه چش سفیدتر ئی دختره بلاس. فقط اگه می تونستُم به دل پونه راه باز کُنُم، خیلی خوب بود کُکا».
می فهمیدم علی چه می گوید. پونه پنج ساله که بود، مهدکودک می رفت. قرار بود بچه ها از خانواده شان نقاشی بکشند. خودشان، چهار نفر را کشید. بعد پشت خانه قهوه ای رنگی که کشیده بود، مرد مچاله ای را نقاشی کرد که به خانواده چهار نفری خود نگاه می کند. یادم هست دستش را گذاشت زیر چانه اش و به چیزی که کشیده بود، نگاه کرد. چند دقیقه بعد با پاک کن افتاد به جان مرد مچاله بدبخت. علی پرسید: «تو هم یادت به نقاشی افتاده؟ خودُم یادُمه. مرد مچاله رو که پاک کرد، چشام سوختن و انگاری کسی پامه پایین کشید تا غرق بشُم و نفسُم گرفت. فهمیدُم دستُم که از گور بیرون مونده، به خاطر ئی دختره».
بعد از ناهار، محبوبه به پونه گفت: «باید به چند نفری از کس وکارام زنگ بزنُم. باید به بابکم بگُم. نمی خوام سفرشون به هم بخوره، اما اگه نگُم هم ازُم دلگیر می شن بدتر». پونه گفت: «پس من می رم دنبال بلیت. توی اینترنت هم می گردم و هتل رزرو می کنم». محبوبه تکیه داده بود به دیوار. گفت: «پونه سختش همینه که توی شهرت، جا و مکانی نداشته باشی و مجبور باشی بری پی هتل». علی گفت: «می بینی سعید؟ محبوب رنگ به رخ نداره. مث همیشه زیاد حرف نمی زنه، اما چشای دس پاچه ش خوب بلدن اونو لو بدن. کلاس پنجم دبیرستان بود. موهاشو می بافت. کلاسورشِ دس می گرفت و هر وخت از روبه روش رد می شدُم، زل می زد به جفت چشای مو. خوشگل بود؛ خیلی دلُم پی دلش بود».
محبوبه رفت داخل اتاق. در را بست. دراز کشید روی تخت. زل زد به سقف. علی بی صدا کنارش دراز کشید. محبوبه با صدای بلند علی را صدا زد. علی غلت زد به پهلو. دست چپ را زیر سرش قائم گذاشت و به او نگاه کرد. محبوبه دست هایش را روی شکمش قلاب کرده بود. سقف، پنکه نداشت؛ صاف و یک دست. دوباره گفت: «علی» و ادامه داد: «خوب شد برگشتی. همیشه نگرانت بودُم. دلُم یه بند شور تونه می زد که کجایی. نگران سرما و گرمات بودُم. نگران گرسنه و تشنه موندنت، حتی چروک لباسات. نگران اینکه کجا گیر افتادی. تو زود به هم می ریختی، حتی روز عروسیمون، پشت در آرایشگاه هم، هی این پا و اون پا می کردی. همیشه خدا انگار عجله داشتی. یادت هس روزی که قرار بود پدرام به دنیا بیات؟ که از دم دمای غروب درد کشیدنُم شروع شد؟ یادته چند ساعتی که گذشت گفتی پس کی به دنیا میات ئی بچه؟ صدات بی حوصله بود، اشتیاق داشت، گیج بودی و عجله داشتی. یادت میات مهری گفت شیش ماهه که به دنیا نیومدی. صبر داشته باش و تو گفتی ها، راست می گی. باید صبور بودنه یاد بگیرُم، اما سخته».
محبوبه ساکت شد. به طرفی که علی دراز کشیده بود، برگشت. توی خودش جمع شد. زانوهایش را بغل کرد و گفت: «علی!» و چانه اش لرزید. خودش را محکم بغل کرده بود. گفت: «سی سال می شه که به پات صبر کردُم. تو چه صبری داشتی علی. مو مُردم تا دستته پیدا کردن. گفتن حلقه رو بهم برمی گردونن. علی، کاش خودت اومده بودی. همو خودت که حرف می زدی، که روز ازدواجمون حلقه باریکه توی انگشتُم کردی. علی، هر سال مهرماه می رفتُم آبودان. می رفتُم پای خاک فرهاد دخیل می بستُم. بی بی سبو هر سال پنج مهر که می شد غذا بار می ذاشت. می گفت پلو بِرِی فرهاد، خورشت بِرِی علی. هر سال غذا رو هم می زدُم و توی دلُم می گفتُم علی کجایی؟ بعضی سالا فرهاد می اومد به خواب بی بی. می گفت چه غذایی دوس داره. می فهمی؟ مو حسودی می کردُم. هیچ وقت بهت نگفتُم توی ئی سالا، خیلی وقتا مو دختر خوبی نبودُم. خیلی وقتا حسود می شدُم. به مرده و زنده آدما حسادت می کردُم. به زنده ها که با هم بودن، به مرده ها که به خواب این و اون می رفتن. دوسُم نداشتی، حتی یه بارم به خوابُم نیومدی. ئو زمونا می گفتی باید بمونی. ما به غیر آبودان جای دیگه ای نداریم. خو خوبه حالا باید بریم هتل؟ ما که دیگه هیچ وخت برنگشتیم به ئو شهر. ما که حالا هیچ کسه اونجا نداریم. پونه هم که خونه بی بی نمیات. اصن به کل از ئو شهر متنفره. علی، چرا برگشتی؟ الان همه چیزِ باختُم. تا حالا فکر می کردُم شاید یه روزی زنگ خونئه بزنی، مث توی فیلما. حالا با دو تا استخوون مو چه کنُم؟ مو خودتو می خوام؛ زنده و سرحال. دوست داشتُم موهای جوگندمیته ببینُم. اصن شاید کچل می شدی. شاید چاق می شدی. شاید اگه تو بودی، پسرا نمی رفتن. همه رو اذیت کردی. رفتی. ندیدی حتی نوید هم از نبودنت اذیت شد. به خاطر بچه ها ئو هم خیلی وقتا از بوآش محروم موند. که چی بشه؟ بچه های مو ناراحت نشن. علی، ئی زندگی، ئو چیزی نبود که مو می خواستُم. تو به مو قول داده بودی. همو وختایی که روی پل خرمشهر می ایستادیم یا وقتی از پله های دفترخونه بالا می رفتیم و تو دستمه گرفته بودی که به خاطر کفشای پاشنه بلند نیفتُم، تو بهم قول دادی. قول دادی همیشه کنارُم بمونی. حالا برگشتی که چی بشه؟ حالا باید به دلُم بگُم دیگه تموم؛ بِرِی همیشه تموم. دیگه هیچ وخت زنده ش برنمی گرده. دیگه باید راهی بشُم پی قبرت. مث ئی می مونه که دوباره از دسِت داده باشُم. خبر نداری که. خبرت نیس که وقتی یکیو از دس می دی دردت خیلی زیاده. می گن زمان باید بگذره. اگه نکشیده باشی، نمی دونی زمان که می گذره شاید دردش کمتر بشه، اما غصه ش بیشتر می شه می ره ته دلُت می شینه و تا آخر دنیا می سوزی. حالا هم دوباره درد اومده سراغُم. درد و غصه با هم. چطو ئی همه سال گرمای خوزستانه تحمل کردی عزیزُم؟ چطو به خاطر ئی همه سال که بدون تو زندگی کردُم، ازت خجالت نکشُم؟ با چه دلی فردا بیام بِرِی دیدنت؟»
پونه چند تقه به در زد. صدا زد: «مامان برات آب بیارم؟» محبوبه جواب داد: «تشنه نیسُم». پونه پرسید: «ناهار چی؟» محبوبه گفت: «نه، می خوام یه ذره بخوابُم». پونه برگشت طرف آشپزخانه و با صدای بلندتری گفت: «پس من می رم دنبال بلیت و زود برمی گردم».
پونه توی تاکسی برافروخته و به هم ریخته بود. پیاده که شد، به عادت همیشگی سرش را بالا برد و به پنجره ها نگاه کرد. زنگ هشتم را زد. چند لحظه بعد بدون هیچ سوال و جوابی در باز شد. رفت داخل و در با صدای بلندی محکم پشت سرش بسته شد. دکمه طبقه چهارم را فشار داد و تا بالا رفتن آسانسور به آیینه زل زد. زیر لب از خودش پرسید: «چرا اومدم اینجا؟ حالا چی باید بگم؟» در را که باز کرد، بدون هیچ حرفی سرش را انداخت پایین و رفت داخل. صورتش قرمز شده بود. کیفش را انداخت روی مبل. پایش بی هوا به چیزی گیر کرد و نزدیک بود بیفتد. حتی حوصله نگاه کردن به زمین را هم نداشت.
به علی گفتم: «پونه خیلی عصبانیه». علی گفت: «ها کُکا. یه خروس تیرخورده و مجروح رو خیال کن که بخت برگشته افتاده باشه یه گوشه و دس وپاش هم بسته. مرغشه ببرن و ئی بدبخت حتی نتونه دم بزنه». یاد ستاره افتادم. اولین دفعه با آزیتا آمد به دیدنم. به او گفت: «بختِ برگشته منو اینجا خاک کردن آزیتا».
از پونه پرسید: «چی شده؟» معلوم بود ترسیده و گیج مانده که چه شده است. پونه جواب داد: «حوصله هیچ چیزی رو ندارم. دوست دارم بپرم روی تخت، پتو رو بکشم روی سرم و بخوابم». دوباره پرسید: «به تو می گم چی شده؟» پونه رویش را برگرداند و گفت: «برام یه لیوان آب می آری؟» رفت طرف پونه. شانه اش را گرفت تا سرش را برگرداند و دوباره گفت: «این هزار دفعه، می گم چی شده؟» پونه نفس بلندی کشید و دستش را گذاشت روی قفسه سینه اش و نفسش انگار که گیر کرده باشد، برای یک لحظه برنگشت. من و علی وحشت کردیم. پونه شروع کرد به له له زدن. نشست روی زمین و بریده بریده گفت: «شاهین، شاهین، بابام رو بعد از سی سال آوردن» و بعد پر شالش را کشید روی صورتش. گریه کرد. صدای هق هق گریه اش شبیه سوزنی بود که روی پارچه ای را دانه به دانه کوک بزند و بدوزد؛ تیز و پشت سر هم.
علی همان طورکه چشم از پونه برنمی داشت، گفت: «مث بی بی سبو». نگاهش کردم و پرسیدم: «چی؟» گفت: «مثه بی بی سبو که پر مینارشه(۳) کشید روی صورتش و گریه کرد. صالح رو یادت هس؟ همو که بعضی شبا می اومد مسجد و پیش ماها می خُسبید. می گفت خبر داشته سه روزی می شه که از فرهاد خبری نیس. هم محله ای بودن. می گفت روزی که می رن پی بی بی که بیات بِرِی دیدن جنازه، شستش که خبردار می شه، جنگی می ره سراغشون. می گفت فرهاد رو فرستاده بودن نزدیکای مرز برای دیده بانی. ترکش می خوره به پهلوش. کسی به دادش نمی رسه. سه روز جنازه ش می مونه زیر آفتاب. وقتی می رن پی بی بی، جنازه ش هم باد کرده بود و هم سیاه شده بود». می گفت: «بی بی رو که می برن بالاسرِ جنازه، می شینه پایین پای فرهاد. پر مینار روی سرش رو می کشه روی صورتش و شونه هاش می لرزن. می گفت دست کشیده روی پوتینای فرهاد و گفته "ننه ت بمیره بِرِی هیکل زخمیت. حالا حتمی انگشتات توی پوتین زخم شدن. مو چه مادریم که سه روز آزگار ازت بی خبر موندُم"».
می دانستم حالا شاهین دست و پایش را گم می کند. ما مردها معمولاً همین طور هستیم. زن ها که گریه می کنند هول می شویم، سراسیمه می شویم. زن ها که گریه می کنند باید آنها را بغل کرد. باید آرام زد روی شانه شان. باید بهشان گفت همه چیز درست می شود. تفاوتی ندارد قوی باشند یا ضعیف. آدم ها بعضی وقت ها فقط نیاز به مهربانی دارند.
پونه به هق هق افتاده بود. شاهین او را در آغوش گرفت. پرسید: «چه شده؟» آرام زد روی شانه اش و گفت: «تا مرتب حرف نزنی که من نمی فهمم چی شده». پونه گفت: «بابام رو آوردن. بعد از سی سال. باید بریم آبادان. می خوان پس فردا خاکش کنن. پسرا هم نمی رسن بیان. خاله مهری و عمو بابک هم نیستن».
شاهین همان طور که شانه اش را نوازش می کرد، گفت: «چرا گریه می کنی؟ به جای خوشحال بودنته؟»
پونه متعجب گفت: «خیلی بی شعوری شاهین. حالا وقته شوخی کردنه؟»
شاهین جواب داد: «شوخی نمی کنم. این همه سال اذیت نبودین؟ این همه سال فکری نبودین که پس کجاس؟ مگه همین خودت یه بار به من نگفتی همه ش به گرمای جنوب فکر می کنم، به بابام که زیر آفتاب این همه سال حتماً از گرما کلافه شده. خب حالا برگشته. می تونین با احترام دفنش کنین. هر وقت دلتون خواست برین پیشش. می فهمم سخته، اما همین خودت مگه آدم تکلیفِ مشخص و معلوم نبودی همیشه؟»
پونه بی حوصله گفت: «اینکه من چه آدمی ا م چه ربطی داره؟»
شاهین نفس بلندی کشید و گفت: «خب تو باید با این قضیه روبه رو بشی».
پونه خودش را از روی زمین جمع کرد و نشست روی مبل و همان طورکه پاهایش را توی بغل می گرفت گفت: «تو هم وقت گیر آوردی شاهین؟» و تا شاهین آمد جواب بدهد که «ببین پونه. جفتمون می دونیم تو همیشه می دونستی بابات مرده» پرید وسط حرف او و گفت: «درست حرف بزن».
شاهین نشست روی زمین، روبه روی او و گفت: «توهین نمی کنم. اصلاً خودم مخلص همه شون هم هستم. دارم حس تو رو می گم. می دونم حالا حتماً می گی حس من به تو چه دخلی داره؟ اما به جای اینکه ناراحت باشی، خوشحال باش. الان پدرت می تونه آروم بگیره».
پونه سرش را گذاشت روی زانوهایش و خسته گفت: «مگه من برای پیدا شدنش ناراحتم؟ من برای مردنش ناراحتم».
شاهین لبخند کم رنگی زد و در جواب گفت: «خب تو به اندازه همه عمرت می دونستی که پدرت شهید شده؛ گیریم که مفقودالاثر».
پونه دل شکسته گفت: «بد نیس یه ذره همدردی داشته باشی».
شاهین خودش را کشید جلو. سرش را تکیه داد به سر پونه و انگار که بخواهد لالایی بخواند، با صدای آرامی گفت: «بچه که بودم، ستاره، دختر همسایه مون با گریه و زاری و شیون اومد خونه. فهمیدیم پسری رو دوست داشته و حالا خبردار شده که پسر بیچاره توی جنگ شهید شده. شب تا صبح خوابم نبرد. تمام مدت صدای ماتمش توی گوشم بود. بعد از اون، دختر همسایه مون یه طوری شده بود. چشماش شده بودن یه جفت دریاچه که غصه توشون غرق شده؛ ولی می دونی چیه؟ هر هفته شال و کلاه می کرد و می رفت بهشت زهرا. بعد که برمی گشت اگه منو توی راه پله یا پارکینگ می دید، بهم لبخند می زد. می فهمیدم آروم تر شده و تسلی پیدا کرده. حالا مطمئنم تو هم حالت بهتر می شه؛ به خصوص تو».
پونه پرسید: «منظورت چیه؟ چرا می گی به خصوص تو؟»
شاهین دست کشید به انگشت های پای پونه. «گفتم که. تو آدمی هستی که باید تکلیفت روشن باشه».
پونه با نیشخند گفت: «تو اینو می دونی؟ پس به خاطر همین تو هم خیلی خوب تکلیف منو روشن کردی».
شاهین انگشت سبابه اش را روی شست پای پونه می کشید. گفت: «من همیشه دوستت داشتم».
پونه گفت: «بله، ولی به سبک و سیاق خودت».
شاهین پرسید: «مگه تو آدما رو به سبک و سیاق بقیه دوست داری؟»
پونه کمی شانه هایش را انداخت بالا و جواب داد: «حوصله ندارم شاهین».
شاهین خندید: «همین دیگه. به اینجا که می رسه می گی حوصله ندارم».
پونه بحث را عوض کرد و گفت: «باید برم بلیت بگیرم».
شاهین بلند شد و رفت طرف تلفن و گفت: «بذار زنگ بزنم به بچه ها. توی این گرما و با این حالت نرو بیرون».
پونه به او نگاه کرد و پرسید: «کسی نیاد خونه ت!»
شاهین خودش را به نشنیدن زد و به جای اینکه جواب بدهد گفت: «کسی هم باهاتون می آد آبادان؟»
پونه دست کشید توی موهایش. درمانده و پریشان گفت: «آره. نوید هم همرامون می آد» و تکیه داد به مبل. پاهایش را روی میز جلو دراز کرد. چشم هایش را بست. بوی خانه را دوست داشت. پرسید: «چرا هیچ وقت اون طوری که من می خواستم، منو دوست نداشتی؟»
شاهین خیلی بی مقدمه در جواب گفت: «چون فکر کردم فریب خوردم».
پونه از جا پرید و بور شد توی صورت شاهین.
شاهین توضیح داد: «منظورم اون چیزی که فکر می کنی نیست. تو دختر قوی و سختی هستی، اما اون ورِ شکننده ت افتاد به تور من. من پونه ای رو دیده بودم که می تونست تنها راه خودش رو بگیره و بره جلو، اما اون بخشی از تو تصمیم گرفت با من معاشرت کنه که دنبال یه تکیه گاه می گشت. می خواست جاهای خالیش پر بشه. می خواست خودش بشینه و یکی دیگه ببرتش جلو. خب حقم داشتی. همه آدما حق دارن یه وقتایی خسته بشن. بشینن. بشکنن یا هرچی، اما من آدمی نبودم که بتونم تیکه های یه شکسته رو جمع کنم و بند بزنم».
پونه گفت: «به همین خاطر به من خیانت کردی؟»
شاهین گفت: «نه» و تاکید کرد «من به تو خیانت نکردم»
پونه سریع گفت: «ولی ما هنوز کامل به هم نزده بودیم».
شاهین جواب داد: «ولی با هم ارتباطی هم نداشتیم. ضمن اینکه ارتباط طولانی یا عمیقی هم با اون دختر پیدا نکردم».
پونه زل زده بود به شاهین. بی رمق گفت: «مهم این بود که چقدر به من اهمیت دادی».
شاهین تلفن به دست ایستاد کنار پنجره. پرده را کنار زد. بدون اینکه برگردد گفت: «ببین پونه! من قبول دارم تو یه زندگی معمولی نداشتی، طوری که مثلاً شیوا خواهرم. می دونم داشتن پدر خیلی مهمه». پونه اجازه نداد ادامه بدهد. گفت: «نمی خوام به چرت وپرتات گوش بدم. حس می کنم بهم توهین می کنی».
شاهین برگشت طرف پونه و مستاصل گفت: «چند بار بگم با احساساتت حرف نزن. با منطق و عقلت حرف بزن».
پونه به مسخره خندید و وسط خنده هایش گفت: «خوش به حال تو».
شاهین شروع کرد به راه رفتن توی سالن و در همان حال گفت: «من که نمی خوام بهت درس بدم. فقط می خوام بگم همه مسائل اون طوری که تو فکر می کنی نیستن».
پونه با عصبانیت سرش را در دست گرفت و خشمگین گفت: «اه، حالا باید همه اینا رو امروز بگی؟ الان؟»
شاهین به ساد گی گفت: «خب تو رو بعد از چند ماه دیدم».
پونه همان طورکه دست هایش را دو طرف سرش چسبانده بود، به او نگاه کرد و گفت: «چرا خودت برای حرف زدن پیش قدم نشدی؟»
شاهین دوباره لبخند زد. زل زد توی چشم های پونه و گفت: «سخت بود».
پونه هم گفت: «و کارای سخت رو من باید انجام بدم؟»
شاهین جواب داد: «مگه من گفتم الان بیای اینجا؟» که پونه از جا پرید «اگه ناراحتی که برم؟»
شاهین عصبانی شد. «این همه خیر سرت کتاب می خونی. روشنفکری مثلاً. اون وقت به اندازه دو تا جمله درست نمی تونی معاشرت کنی؟» پونه صورتش را کج کرد و به مسخره گفت: «نه، فقط تو می تونی».
شاهین پرید که «ببین! قرار به جر و بحث کردنه؟» و وقتی دید پونه چیزی نمی گوید، ادامه داد: «من می گم آدما بقیه رو طوری که خودشون بلدن دوست دارن، نه طوری که اون «بقیه» دلشون می خواد. تو این مشکل رو با پدرت هم داشتی؛ با من هم داشتی».
پونه آب دهانش را قورت داد. «من نمی خوام آدم مشکل داره باشم» و فکر کرد شاهین چشم های قشنگی دارد.
شاهین گفت: «نیستی هم عزیزم. قرار نیست تو طوری که من می گم، فکر کنی. من فقط نظرم رو می گم».
پونه پرسید: «حالا چه ربطی به بابام داشت؟» و منتظر ماند که شاهین بگوید: «همین که برای تولدت برنگشت که همیشه می گی اگه اومده بود، هیچ وقت هم گم نمی شد».
پونه دوباره توی مبل فرورفت. «مامان توی همه این سالا بیشتر از همه دلش برای خود بابا می سوخت که نتونست زندگی کنه».
شاهین یک مرتبه یادش آمد که بپرسد: «حالا حال مامانت چطوره؟»
پونه نفس بلندی کشید. «آروم و ساکت و بی صدا».
شاهین بی مقدمه گفت: «من دوستت داشتم».
پونه بیشتر در خودش فرورفت. «دیگه نداری؟»
شاهین گفت: «از تو فاصله گرفتم که همیشه دوستت داشته باشم».
پونه سرش را چند بار تکان داد. «همین دیگه. این چرت وپرتا رو از تویی که مثلاً منطقی هستی، نمی تونم بپذیرم».
شاهین باحوصله گفت: «عزیزم! من بابات رو دیدم؟ من اون پسره که دختر همسایه مون رو دوست داشت، دیده بودم؟ نه! اما براشون احترام قائلم. یه وقتایی از بعضی احساسات یا نیازات می گذری تا چیزای مهم تری رو به دست بیاری. من و تو بعد از یه مدتی از هم زده می شدیم؛ نمی ارزید».
پونه پرسید: «خب حالا چی به دست آوردیم؟»
شاهین مطمئن و محکم گفت: «امروز اومدی اینجا. پیش من. بین این همه آدم، اومدی پیش من!»
چانه پونه لرزید. «چرا زندگی این شکلی از آب درمی آد؟»
شاهین سرش را کج کرد و لبخند زد و گفت: «چی بگم؟»
یک قطره اشک از چشم چپ پونه چکید پایین. «نمی دونم. فقط یه چیزی بگو».
شاهین از روی مبل بلند شد. جفت دست هایش را از هم باز کرد و گفت: «بیا بغلم»
من و علی خوب می فهمیدیم شاهین از چه چیزی حرف می زند. وقتی می گفت آدم گاهی مجبور است از دست بدهد، او را می فهمیدیم. حتی وقت نداری فکر کنی. باید در لحظه تصمیم بگیری. گاهی مجبور می شوی بجنگی. تو را هل می دهند وسط میدان. تصویر خانواده ات را با خودت حمل می کنی. توی دلت، توی چشم هایت، توی جیب پیراهن جنگی ات. توی شب هایی که منور می زنند، توی روزهایی که شهر فقط تو را دارد که برای از دست نرفتنش بجنگی. دوست داشتم وقت هایی که ستاره می آید پیشم و دستش را روی سنگ سیاهم می کشد می توانستم به او بگویم آدم ها وقتی می جنگند که کسی را برای دوست داشتن دارند. دوست داشتم می شد به او بگویم خوب می دانم وقتی مُردم، نفس که از جانم رفت، گرد اندوه همیشگی و دمادمی هم روی خانه سرسبیل پخش شد؛ از حیاط خانه و درخت خرمالو تا برگ های زرد و نارنجی دامن مامان. از ساز یتیمم که افتاد گوشه کمد تا رادیوی جعفربابا. گرد اندوه همه چیزمان را بر باد داد. که خوب می فهمم او چقدر دل مرده و خسته شده توی تمام این سال ها؛ اما باید می رفتم. نمی شد بمانم. بمانم و ببینم همه چیز از دست می رود. باید می رفتم و می جنگیدم به خاطر زندگی قشنگ و گرمی که داشتم. به خاطر وقت هایی که توی را هرو دانشکده او را می دیدم که یک طور آرام بخشی زیبا بود و می توانست نفس جهان را جمع کند. شبیه دریا بود وقتی که آرام است و آدمی زاد را بغل می گیرد. شبیه کمانچه ام بود وقتی هایی که زیر دست هایم رام و اهلی ناله می کرد. با این همه راه دیگری داشتم؟ باید برای جنگ می رفتم. دوست داشتم می توانستم به ستاره بگویم که متاسفم. خیلی خیلی متاسفم و خودم چقدر زیاد دلم تنگ می شود.
آبادان مثل همیشه گرم بود. اولین باری که وارد این شهر شدم به نظرم آمد شهر بوی گاز می دهد. بوی نفت. بوی نخل و لهجه جنوبی. اگر به علی بود که شهر بوی ترانه و رقص های داغ بندری می داد. بوی فلافل تند و سمبوسه های چرب وچیلی و آفتاب هم که بدی آدم ها را می سوزاند، اما برای من اولین باری که وارد این شهر شدم بوی شط خسته و بوی لنج های قدیمی به چشم آمد و بیش از همه بوی گرما بود که به مشامم رسید. طوری که انگار جان این شهر را به گرما بسته اند. حتی وقتی که آن سال هوا رو به سردی رفت، همچنان من گرمم بود. آن وقت ها سر به سر علی می گذاشتم. فکر می کرد بوران شده است. به او که زیپ اورکتش را می کشید بالا، می خندیدم و می گفتم: «ندیدبدید ِ سرماندیده». کم که نمی آورد. جواب می داد: «هیچی نگو، می گم خورشید آتیشت بزنه ها. ما اینجا ارباب خورشیدیم».
حالا هم بعد از سی سال دوباره همه چیز همان طور بود؛ مثل قدیم ها. حتی بوی جنگ را هم می فهمیدم. بوی ترکش و انفجار را. به علی قول داده بودم اگر زنده ماندم حواسم به بچه هایش باشد. وقتی سنگر منفجر شد، علی نبود. رفته بود طرف جزیره. می خواستند میدان جنگ را دور بزنند. سنگر که منفجر شد فقط من مُردم و ماندم. علی نبود که بمیرد و بماند. علی رفته بود و بعد دیگر برنگشت؛ ولی مرا برگرداندند تهران. یک گوشه بهشت زهرا دفنم کردند؛ آرام و قرار نداشتم. علی را می دیدم که گم شده و گوشه ای ایستاده است؛ رنجیده و تلخ. این همه سال با هم تمام روزها را یکی یکی شمردیم. منتظر ماندیم تا همان روزی از راه برسد که محبوبه منتظر آن بود. بچه هایشان منتظر آن بودند. خود علی منتظر آن بود. از بنیاد زنگ بزنند و بگویند «دیدید برگشت؟ بعضی ها برمی گردند».
علی را صدا زدم. گفتم: «داش علی رو گرفتی این همه سال. به قول خودتون ولک بسه دیگه. می خوای برات بندری بزنم که دلت بکشه چشم بندازی توی چشممون؟» گوشم را تیز کردم برای شنیدن صدای علی. گفت: «به به بچه تهرانی قرتی رو چه به ئی حرفا. باید همو روز اول می نداختمت توی شط که کوسه ها یه لقمه چپت کنن». دلم لرزید؛ دلم برای خودمان تنگ شد.
پونه پشت تلفن به پدرام و پیام گفت: «شما اون سر دنیایین. ناراحت نباشین. معلومه برای اومدن فرصت ندارین. خودم و مامان می ریم. تنها نیستیم. نوید هم همراهمون هست. باید من تنها بچه ش باشم که خاکش می کنه. بی بی سبو هر روزی که دلش تنگ می شه برای فرهاد، دست می کشه روی صورتش و می گه «خدا سوختمه، خدا کمکم کن. صبر و طاقتی بده که بتونم سر کنم. حتمی حکمتی داشتی، اگه نه مو بنده ت بودم و تو خبر داشتی ئو پسر، همه دلُم بود». حالام حتماً حکمتی هست. شما نگران نباشین. من هستم. چشام می سوزن، اما من هستم. چشام درد دارن. انگار جایی از جفت چشمام خرماپزون راه افتاده باشه، اما من هستم». پسرها پرسیدند: «سختت نیست؟» خندید؛ داغ و تفتیده. فکر کرد باید روی سنگش بنویسیم: «اینجا مردی خوابیده که سرش برای جنوب درد می کرد. مردی که سال ها از شکسته شدن حصر شهرش گذشت، اما او قولش را نشکست. دل داد به شط و برای همیشه گم شد».
پونه پشت تلفن به پدرام و پیام گفت: «توی همون شهری که دوست داشت خاکش می کنیم و برمی گردیم». بعد نشست روی زمین. به محبوبه نگاه کرد که ایستاده بود توی درگاهی در،. به میز وسط آشپزخانه، به گلدان حسن یوسف روی طاقچه، به قفسه های کتاب؛ و به محبوبه گفت: «مامان بعضیا می مونن همون جایی که دوست دارن و هیچ وقت برنمی گردن. مگه نه؟!»

نظرات کاربران درباره کتاب بعضی‌ها برنمی‌گردند