فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب اندوهان اژدر

نسخه الکترونیک کتاب اندوهان اژدر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اندوهان اژدر

مجموعه داستان «اندوهان اژدر»‌نوشته ابراهیم دمشناس و برگزیده جایزه داستان گلشیری است.
نویسنده در بخش زیادی از داستانهای این مجموعه به روایت مردمان جنوب و زندگی آنها پرداخته است. موضوعاتی چون مهاجرت،‌کار،‌ زندگی ناممکن،‌ مرگ،‌عشق،‌ دیدن اساطیر و پارودی نویسی از محوریتهای اصلی این مجموعه است.
به گفته نویسنده این کتاب در داستانهای این مجموعه پا را از سنتهای داستان رئالیستی جنوب فراتر گذاشته و تجربه‌هایی تازه از فرم را ارائه داده است.
اسامی داستانهای این مجموعه شامل؛‌ «اسم دیگر اعظم»، «آب روی تف»، «حیات زمینا»، «تکرار»، «بی‌نام گذاشتن و نگذاشتن آیا» و «محرمانه پرسش‌هایی در خصوص الوان حقیقت»، است.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«صبح يا سحر، اتاق هنوز خنك است ولي صداي كولر نمي‌آيد. پشت‌بام خاموشي سراسري‌ست، تاريكي سراسري‌ست. آفتاب نزده توي شهر چو مي‌افتد كار، كار اوست. كار و بار تعميركاران سكه مي‌شود. ظهر و بعد از ظهر شهر دوباره خاموش مي‌شود. عطاردي توي فراز و فرودش در آسمان شهر سيمهاي برق را ناخودآگاه درهم مي‌پيچد، اتصال مي‌دهد و پيش مي‌رود. اتو سوخته، يخچال سوخته، فريزر سوخته، تلويزيون، كولر، پنكه، جاروبرقي، چقدر جاروبرقي سوخته. زبان به زبان مي‌شود چند مشترك اوتو سوخته سازمان برق را مقصر دانسته‌اند، عصر وسايل سوخته‌ي خود را توي ورودي سازمان مي‌چينند و يك صدا فرياد مي‌زنند.
عطا را ردش کنید».

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اندوهان اژدر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اسم دیگر اعظم

به مجید پروانه پور

بیدار خواهد شد، خواهد نشست، چشم هایش را خواهد مالید، به آنها بِرّوبر نگاه خواهد کرد، دستش را توی هوا مشت خواهد کرد و خواهد گفت: بابایی بی­ ادب، بد! خائن!
او خودش را به خواب خواهد زد. زن ملافه ای روی او خواهد کشید، ملافه و شاید چادر نمازی به خودش خواهد پیچید و دختر را پشت پرده خواهد برد تا دوباره بخواباند. مرد پشت پرده ای دیگر خواهد رفت، لباس خواهد پوشید و خواهد گفت: دیگر بس است. زن خواهد گفت: من می گم بسه یا نه.
چراغ مطالعه را روشن خواهد کرد، زنبورک خانه را خواهد خواند. اگر بیداری بچه طولانی شود چیزکی خواهد نوشت؛ تنها راهی که برایش مانده، می نویسد از فعل های همیشگی. از فعل وعده ی سر خرمن بدش می آید: خواهم خواهی خواهد... با احتیاط سر بلند می کند.
حالا توی اتاق است سهراب نگاهش می کند: قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب، دور خواهم... از جا برمی خیزد او را از روی دیوار برمی دارد و هوشنگ را به دیوار می زند که توی تاریک روشن، آرام زیر سقف یک جمله نشسته است. کتاب را ورق می زند از هر ورقی جمله ای می خواند. آن را کنار می گذارد، سالنامه را باز می کند، قلم برمی دارد. ساعت دو است، دوازده اردیبهشت، صدای زن از پشت پرده ی سوم می آید، لالایی می خواند، غرغر می کند، قربان صدقه می رود، نوازش می کند، نهیب می زند. حرفی از یک کلمه می نویسد ادامه ی آن، خطی پاکلاغی می شود. نمی شود اگر رسوایی بار نیاورد، کاغذ می سوزد...
پرده ی سوم کنار می رود، مرد حواسش نیست، زن خم می شود روی صندلی، سر روی شانه ی او می گذارد دست مرد بالا می آید گونه های او را می مالد.
زن می گوید: سیگار کشیدی؟
مرد می گوید: تو که نمی کشیدی، ترک کرده بودی.
دستِ مرد را می گیرد، پشت انگشتانش با اشاره ی نوک سیگار، تاول زده. دستش را بیرون می کشد، «شرمنده ام، طاقت سوختن ندارم.» این را زن می گوید.
«فردا می رم اداره.»
«بریم بخوابیم، صب باید سرحال باشی.»
پرده کنار می رود، دختر کنار میز تحریر می آید.
زن می گوید: مگه نگفتم اگه بخوای از پرده ها رد بشی، باید سرفه کنی؟
«من خوابم نمی بره.»
«الان یه قصه برای شهرزاد جون می خونم که آروم خوابش ببره.»
«و منو بیدار نگه داره.»
زن از لای پرده می گذرد. مرد بلند می شود از قفسه ی کتاب، جلد سبزی برمی دارد.
«بابایی! کی خوابیدی؟ کی بیدار شدی؟»
«دیشب تا کجا برات خوندم؟»
«من خوابم میاد.»
از پرده ها می گذرند، دختر توی پرده ی اول دراز می کشد، مرد بیرون می رود، از کابوسِ بیداری اش و آنچه می شود، ترس ندارد. به آسمان نگاه می کند زهره هست ولی نمی درخشد. دست روی پیشانی می گذارد آهسته آن را پایین می کشد روی چشم ها مکث می کند پنجه هایش را از هم باز می کند. باز آن جسم شناور را می بیند پلک می زند نه، آینده افسانه نیست دوباره آن را می بیند، خواهد شد. چطور می تواند این کار را انجام دهد؟ حالا دیگر، این را از خود نمی پرسد، تدریس فیزیک به او اجازه نمی دهد این کار را انجام دهد. تنها کاری که می تواند: نوشتن؛ می تواند بنشیند بنویسد. به اتاق برمی گردد. دختر می گوید: من بیدارم!
مرد از پرده ها می گذارد پشت میز می نشیند، پاک کن برمی دارد بالای سر می برد و رها می کند روی میز می افتد و صدا می کند. قلم برمی دارد و می نویسد: جاذبه به اعتبار خود باقی ست ولی حالا من حتم دارم هاجر بیابان نینوا را دیده...
خمیازه می کشد، قلم را توی قلمدان می گذارد، بقیه اش بماند برای فردا. تکلیف همه چیز را روشن خواهد کرد، به اداره خواهد رفت یا خانه ای خواهد گرفت، اگر نشد حداقل یکی از کانکس های شرکت نفت را خواهد گرفت همان ها که جلوی فرهنگ سرا هستند یا همه چیز را... نچ، روشن می کند، می رود، می گیرد، تمام می کند... کدوم فردا؟ همین امروز صبح!
«بزارش برای فردا.»
«من دیگه طاقت ندارم.»
«برو مدرسه، شاید چیزی دسِتو گرفت.»
«به همین خیال باش.»
«حالا کجا می ری؟»
«چادردوزی.»
سر راهش توی اولین چادردوزی می رود، پایین شیب خیابان سرازیری. رقم ها بالاست چند چادر سوراخ قیمت می کند، بد نیست رسوایی اش بیشتر است. مرد قرار می گذارد بعداً می آید آن را می برد. تجربه ی تازه و بکری است یک روز زندگی توی ایستگاه اتوبوس. پول نقد می خواهند، چک کارمندی قبول نمی کنند. نچ، وسط برج کو پول؟ از عرض بلوار می گذرد. دو نفر بالای ساختمان روبرو آنتن خیلی بلندی دارند نصب می کنند. مرد می پرد توی پیاده رو، به سمت چارراه، پایین می رود. روبروی تابلونویسی امید می ایستد کاغذی از جیب بیرون می کشد و به امید می دهد.
مرد می گوید: اینو روی پارچه بنویس.
امید می گوید: حرفی نیس ولی نامه بیار.
«ای بابا! چارتا کلمه که نامه نمی خواد که.»
«زن و بچه ی من که نون می خوان؟»
به آسمان نگاه می کند هواپیمایی توی آسمان شهر می چرخد ارتفاعش را کم می کند.
مرد می گوید: نکنه باروته ما بی خبریم.؟
امید چیزی نمی گوید. مرد کنار خیابان می ایستد برای تاکسی ها دست تکان می دهد. پسری روی بام بادبادک هوا می کند. باد خوابیده است. تاکسی سربی رنگی کنار پایش ترمز می زند، شهربانی. آفتاب بالا آمده.
بوی خورکون می آید، بوی شور دریا. سایه ی ساختمان، خیابان را پرکرده، چه زود آفتاب تند و تیز شده، به سایه می رود، «زیر سایه تیم.» صاحب صدا را نمی شناسد. اگر تمام صداهایی را که می شنود بنویسد، چه می نویسد؟ به نرده های بهداشت نگاه می کند، از سر نبش میله ها را می شمارد، سر پنجاه و چندمین میله نمی تواند از جایش تکان بخورد و جلو برود، دژروان بازویش را گرفته، او را در آغوش می گیرد، روی هم را می بوسند.
دژروان می گوید: کجایی عطاردی جان؟
عطاردی می گوید: همین دوروبرا... البته اگه بشه گفت.
«ما تو آسمونا دنبالتون بودیم.»
«واقعن! نکنه شما هم... راسی یه سوالی...»
«من سوالای تو رو نمی تونم جواب بدم، ولی تو دلت نمونه.»
«می گن کسی که از بلندی پرت می شه، همون دم، حافظه شو از دست می ده...»
«چکار به این حرفا داری تو؟»
«می خوام ببینم توی روانشناسی...»
«پته ی کیو می خوای رو آب بریزی؟»
«ای بابا! شما دیگه چرا.»
«اول ببین موجب است یا غیر موجب، ماکس پلانک.»
دژروان زیر خنده می زند.
از در تنگ اداره داخل می شود، پشه کنار در غلغله می زند انبوهی جعبه ی شیرین روی هم تلنبار شده، دهانش از تعجب وا می ماند، چیزکی به گلویش می زند دهانش را می بندد باز می کند آب دهانش را می ریزد خالی ست عق می زند دست توی دهان می گذارد سمتِ شیر آب می دود چیزی نخورده که بالا بیاورد، اخ و تف می کند...
پله پله بالا می رود هفت طبقه است رئیس طبقه ی چارم است مسیح متوکلیان. زیر لب می گوید کاش می دانست نامش مسیح متوکلیان است. پله پله تا ملاقات خدا، از تبتّل تا مقامات فنا... پله پله تا ملاقات خدا. مثل پری که فوتش کنند بالا می رود.
«خوب شنگولی عطاردی جان.»
در اتاق رئیس را باز می کند. دژروان توی سالن انتظار می آید. عطاردی اشاره می کند می خواهد با رئیس تنها باشد.
کاغذی مچاله در دست. در باز می شود و عطاردی بیرون می آید و در را محکم به هم می زند. کاغذ را به دژروان می دهد، می گوید: بفرما! ارتقا گرفتم... سرایداری.
مستخدم می رود. رئیس بیرون می آید با دژروان صحبت می کند او را دنبال عطاردی می فرستد. چند نفر مشغول تعمیر آسانسور هستند رئیس دستور می دهد تا ساعت ده آماده باشد. دژ از آنهایی که بالا می آیند سراغ می گیرد، می دانند که پایین نیست.
«طبقه ی هفتم چه می کند؟»
نفسش بند می آید، دو دست روی زانوهایش می گذارد، دهانش باز می شود، دستی روی سینه می گذارد و راست می ایستد.
عطاردی آنجا نشسته توی پنجره، پای راستش را جمع کرده بالا آورده، بسته ای فیش حقوقی روی زانو گذاشته و می نویسد. پای دیگرش توی هوای آزاد تکان می خورد. کوران باد هربار که او نقطه می گذارد و دست برمی دارد که از سر سطر بنویسد، فیش ها را برگ می زند. صدای ورق زدن باد، صورتش را باز می کند.
دژروان که از این پس به اختصار او را دژ می نویسد به عطاردی می گوید: «حسابی! اینجا چکار می کنی؟»

نظرات کاربران درباره کتاب اندوهان اژدر