فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تاریکخانه
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب تاریکخانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تاریکخانه

- خودکشی در خاندان ما ارثی است!
بعد از این حرف، کارآگاه علوی، فنجان چای را با شتاب روی میز می‌گذارد و دستمال خاکستری رنگی را جلوی دهانش می‌گیرد و به شدت سرفه می‌کند. صدای خش‌دار سرفه‌هایش در فضای نیمه تاریک سالن کوچک کافه مهتاب می‌پیچد. فضا نیمه تاریک است و فقط چهار مشتری در کافه دیده می‌شوند. در قسمت انتهای کافه خدمتکار لاغر و استخوانی و سالخورده‌ای صندلی‌های چوبی سیاهرنگ را سروته روی میزها گذاشته و مشغول تمییز کردن کف سالن است. از گرامافون براق و نقره‌ای رنگی که در کنار پیشخوان روی یک چهارپایه باریک و بلند مزین به یک پارچه سرخ مخمل قرار دارد، ترانه‌ای حزین بگوش می‌رسد. صفحه خش‌دار است و این موضوع حزن آواز را افزون کرده است. صدای آوازه‌خوان که ترانه‌ای لهستانی را به همراهی چند ساز می‌خواند، در فضای خالی سالن، واضح و روشن بگوش می‌رسد. سر میز، پیرمردی هم سن و سال علوی نشسته است. کت و شلوار مشکی بر تن دارد و بارانی خاکستری رنگی با یقه پوست، روی دوش انداخته است. موهایش اندک است و به طور مرتب و آراسته‌ای به سمت بالا شانه خورده و در حالی که سیگاری مشتوک‌دار در لای انگشتانش دیده می‌شود بدون هیچ نگرانی و اضطرابی، با دقّت به علوی می‌نگرد که همچنان سرفه می‌کند. کمی دورتر از آن دو، یک مرد و زن جوان با همدیگر نجواهای بی‌پایانی دارند. اصلان خان صاحب کافه در حال شماره کردن پولهای دخل است و مادام فیلاتوف ریزاندام و مو بلوند، با دستمالی به تأنّی و دقّت روی پیشخوان را برق می‌اندازد. سرفه علوی عاقبت تمام می‌شود. لبانش را با دستمال پاک می‌کند و جرعه‌ای از چای می‌نوشد. مرد شصت و پنج ساله‌ای است با اندام کوچک و کمی خپل، که لباس معمولی و اندکی چروک بر تن دارد. کت شلوار سُرمه‌ای رنگی پوشیده و شالگردن قرمز تیره‌ای که به گردن آویزان کرده، تناسب رنگ غریبی با کت پیدا کرده است. با چشمان درشت و اندکی اشک‌آلود خود به هم صحبت روبرویش می‌نگرد. مرد مقابل، کشمیر دربندی نام دارد و مالک مستغلات فراوان و اوباش بیشماری است. از نظر علوی، دربندی یک انگل اجتماع است که باید سالیان دراز در زندان بسر ببرد، ولی او هرگز نتوانسته بود دربندی را به حبس بیندازد. آن دو عادت کرده‌اند که هفته‌ای یک یا دوبار، ساعتهای طولانی در کافه مهتاب بنشینند و درون همدیگر را کاوش کنند. دربندی در حالیکه با فندک طلایی خود بازی می‌کند می‌گوید:
- خودکشی چیزی مثل دیابت یا مرض قلبی نیست که ارثی باشد علوی - اگر میگفتی آدم‌کشی ارثی است معقول تر بود - چون کشتن، یک مقدار ناشی از دیوانگی است و جنون هم می‌تواند میراثی باشد از پدر به فرزند - هر چند که در زمان ما، اغلب مردم آدم نیستند، آدمخوارند!

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تاریکخانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تاریکخانه

- خودکشی در خاندان ما ارثی است!
بعد از این حرف، کارآگاه علوی، فنجان چای را با شتاب روی میز می گذارد و دستمال خاکستری رنگی را جلوی دهانش می گیرد و به شدت سرفه می کند. صدای خش دار سرفه هایش در فضای نیمه تاریک سالن کوچک کافه مهتاب می پیچد. فضا نیمه تاریک است و فقط چهار مشتری در کافه دیده می شوند. در قسمت انتهای کافه خدمتکار لاغر و استخوانی و سالخورده ای صندلی های چوبی سیاهرنگ را سروته روی میزها گذاشته و مشغول تمییز کردن کف سالن است. از گرامافون براق و نقره ای رنگی که در کنار پیشخوان روی یک چهارپایه باریک و بلند مزین به یک پارچه سرخ مخمل قرار دارد، ترانه ای حزین بگوش می رسد. صفحه خش دار است و این موضوع حزن آواز را افزون کرده است. صدای آوازه خوان که ترانه ای لهستانی را به همراهی چند ساز می خواند، در فضای خالی سالن، واضح و روشن بگوش می رسد. سر میز، پیرمردی هم سن و سال علوی نشسته است. کت و شلوار مشکی بر تن دارد و بارانی خاکستری رنگی با یقه پوست، روی دوش انداخته است. موهایش اندک است و به طور مرتب و آراسته ای به سمت بالا شانه خورده و در حالی که سیگاری مشتوک دار در لای انگشتانش دیده می شود بدون هیچ نگرانی و اضطرابی، با دقّت به علوی می نگرد که همچنان سرفه می کند. کمی دورتر از آن دو، یک مرد و زن جوان با همدیگر نجواهای بی پایانی دارند. اصلان خان صاحب کافه در حال شماره کردن پولهای دخل است و مادام فیلاتوف ریزاندام و مو بلوند، با دستمالی به تانّی و دقّت روی پیشخوان را برق می اندازد. سرفه علوی عاقبت تمام می شود. لبانش را با دستمال پاک می کند و جرعه ای از چای می نوشد. مرد شصت و پنج ساله ای است با اندام کوچک و کمی خپل، که لباس معمولی و اندکی چروک بر تن دارد. کت شلوار سُرمه ای رنگی پوشیده و شالگردن قرمز تیره ای که به گردن آویزان کرده، تناسب رنگ غریبی با کت پیدا کرده است. با چشمان درشت و اندکی اشک آلود خود به هم صحبت روبرویش می نگرد. مرد مقابل، کشمیر دربندی نام دارد و مالک مستغلات فراوان و اوباش بیشماری است. از نظر علوی، دربندی یک انگل اجتماع است که باید سالیان دراز در زندان بسر ببرد، ولی او هرگز نتوانسته بود دربندی را به حبس بیندازد. آن دو عادت کرده اند که هفته ای یک یا دوبار، ساعتهای طولانی در کافه مهتاب بنشینند و درون همدیگر را کاوش کنند. دربندی در حالیکه با فندک طلایی خود بازی می کند می گوید:
- خودکشی چیزی مثل دیابت یا مرض قلبی نیست که ارثی باشد علوی - اگر میگفتی آدم کشی ارثی است معقول تر بود - چون کشتن، یک مقدار ناشی از دیوانگی است و جنون هم می تواند میراثی باشد از پدر به فرزند - هر چند که در زمان ما، اغلب مردم آدم نیستند، آدمخوارند!
علوی به او می نگرد و بعد پاسخ می دهد:
- خودکشی هم یک نوع کشتن است - به همان مقدار جنون نیاز دارد که دیگرکشی محتاج آنست... پدر بزرگم در هفتاد و پنج سالگی خودش را کشت، عمویم در هفتاد سالگی و حالا من هم دارم به شصت و پنج سالگی می رسم... هر نسل، خودکشی را پنج سال زودتر انجام می دهد... اگر به همین شکل جلو برود، در نسل دهم یا یازدهم، سن خودکشی به دهسال می رسد...
دربندی لبخندی می زند و سیگارش را در زیرسیگاری بلوری روی میز خاموش می کند. دود غلیظ و مه مانندی در اطرافش پراکنده است. می گوید:
- تو یک پلیس هستی علوی، و من یکی از همان به قول تو اوباش محترم - خیلی سال است که همدیگر را می شناسیم و در این مدت تو همواره دلت می خواسته من را بندازی گوشه زندان... ولی نتوانستی و بنابراین مجبور شده ای یک جوری من را تحمل کنی... حداقل هفته ای یکی دو بار، و هر بار چند ساعت - ولی در تمام این مدت هیچوقت نشنیدم که از خودکشی حرف بزنی - این نشان می دهد که خیلی ناامید هستی علوی...
پس از این مقدمه طولانی، دربندی سرش را جلو می آورد و می گوید:
- فکر می کنی اگر بتوانی من را بندازی به زندان، خیال خودکشی از سرت بیرون می رود؟
علوی در سکوت به او می نگرد. دربندی اصرار می ورزد:
- جواب بده... شاید دلم بخواهد این فداکاری را بکنم... قلب من از سنگ نیست علوی، من هم معنی عاطفه را می فهمم!
علوی با استهزاء به او می نگرد. لبخند گزنده ای بر لب می آورد. دربندی هنوز جدّی به او می نگرد و به نظر می رسد تردیدی در صحبتهایش ندارد. علوی سرفه کوتاهی می کند و می گوید:
- برای یک آدم فاسد، اینجور حرف زدن شرم آوره... تو که هیچی به جز پول در جیب و قلب و مغز نداری، نباید اینطوری ضعف نشان بدهی...
- اشکالی ندارد علوی، هر قدر می خواهی مسخره ام کن... ولی من در حرفهایم جدّی هستم...
- در مورد خودکشی من فقط یک فکر را طرح کردم... یک تقدیر تعیین شده و غیر قابل تغییر... در این مورد خاص، خودکشی تصمیم شخص برای از بین بردن خودش نیست، بلکه یک اجبار است... یک دایره بسته و به قول هندی ها یک سامسارا!... بنابراین می بینی که من ناامید نیستم... تازه اگر هم باشم، نومیدی ام اینقدر کوچک نیست که با حبس تو بر طرف بشود...
دربندی سری می جنباند. زوج جوان بلند شده و نزدیک پیشخوان با اصلان خان تسویه حساب می کنند. مستخدم در را برایشان باز می کند و پس از خروج آنها چراغهای جلوی در را خاموش می کند. اصلان خان به سمت میز می آید و با احتیاط و احترام می پرسد:
- شما هنوز تشریف دارید آقای دربندی؟
دربندی به او می نگرد. سپس می گوید:
- چی شده؟ خسته شدی؟ صاحب کافه با لحن تملق آمیز و ترسانی می گوید:
- خیر قربان... ولی صبح زود باید بروم به اداره قند و شکر، سهمیه کافه را بگیرم... بنابراین میخواستم مرخص شوم.
علوی دماغش را پاک می کند و میان حرف آن دو می دود:
- مگر آقای دربندی برایتان تهیه نمی کند؟ ایشان که خیلی نفوذ دارند...
دربندی به علوی می نگرد و می گوید:
- تهیه کوپن و سهمیه بر عهده من است، گرفتنش با اصلان خان... بالاخره باید کاری هم انجام بدهد...
صاحب کافه با لبخند گل و گشادی حرف او را تصدیق می کند:
- البتّه قربان... خدا سایه شما را مستدام داشته باشد... هر چه اینجا هست از سایه وجود جنابعالی است...
علوی با لحن بی تفاوتی می گوید:
- خدای آقای دربندی در بانک ملّی است و در گاو صندوق خانه اش... سایه هم ندارد...
دربندی به قهقهه می خندد و با دست به اصلان خان اشاره می کند تا برود. اصلان خان با شتاب به سمت مادام فیلاتوف رفته و با او حرف می زند. دربندی در حالیکه هنوز می خندد می گوید:
- راستی علوی، این شوخی را که درباره سرمایه دارها و کمونیستها می گویند شنیده ای؟
علوی به علامت نشنیدن سری تکان می دهد و دماغش را با دستمال پاک می کند. دربندی ادامه می دهد:
- خوب، من برایت می گویم. روزی یک شاگرد مدرسه مسکویی از معلمش می پرسد: فرق بین سرمایه دار و کمونیست چیست؟ معلم پاسخ می دهد: سرمایه دار پول را دوست دارد و کمونیست آدمها را...! آن وقت میدانی شاگرد مدرسه چه نتیجه ای می گیرد؟
- نه!
- شاگرد می گوید: پس به همین دلیل است که سرمایه دارها پولهایشان را در گاوصندوق می گذارند و کمونیستها آدمها را در زندان!
دربندی به قهقهه می خندد. آنچنان بلند و رسا که صدایش در فضای نیمه تاریک و دودآلود کافه می پیچد. علوی لبخندی زده و بعد از جا بلند می شود. بارانی اش را بر می دارد و می گوید:
- بهتر است ما هم برویم دربندی - ساعت نزدیک یک صبح شده - برای امشب وراجی کافیست.
دربندی، اشک چشمانش را که بر اثر خنده شدید جاری شده، با دستمال سفیدی پاک می کند. می گوید:
- پیرمرد شده ای علوی... هنوز تا صبح خیلی مانده...
- ترجیح می دهم بروم به منزل...
- باشد، هر طور که دوست داری...
دربندی نیز بلند می شود. کلاه پوستش را بر سر می گذارد. خدمتکار، اصلان خان و مادام فیلاتوف آن دو را تا جلوی در کافه بدرقه می کنند. دربندی موقع خروج دو اسکناس به خدمتکار و مادام فیلاتوف می دهد. هر دو شادمان تعظیم می کنند. در پشت سر علوی و دربندی بسته می شود.
خیابان لاله زار خلوت است. در کور سوی چراغهای پایه دار حاشیه خیابان، شبح مبهمی از ساختمان ها دیده می شود. برفی که از سر شب باریدن گرفته است هنوز با شدّت ادامه دارد. کف سنگفرش خیابان و پیاده رو را قشر نازکی از برف پوشانده است. دربندی به سمت اتومبیل کروک دار و براقی که در جلوی کافه پارک شده است می رود. تلاش می کند در اتومبیل را بگشاید. یک سگ لاغر و لندوک در حالیکه دُمش را لای پاها پنهان کرده است، و از چشمان بی فروغش، اشک یخ زده ای روی پوزه اش دویده است، به اتومبیل نزدیک می شود. علوی به سگ می نگرد. سگ لحظه ای مکث می کند و به آن دو نگاه می نماید. دربندی در اتومبیل را می گشاید و بعد به علوی می نگرد. متوجّه سگ می شود. می گوید:
- چی شده علوی؟ باز احساس نوعدوستی ات گُل کرد؟
علوی به سمت اتومبیل می آید:
- داشتم فکر می کردم که چطور تو اتومبیل داری ولی این سگ که شریف تر از توست باید در سرما بلرزد و از بین برود!
دربندی با خوش خُلقی می خندد و در سمت راست اتومبیل را برای علوی می گشاید. هر دو سوار می شوند. دربندی سویچ را می چرخاند و اتومبیل را روشن می کند. سپس می گوید:
- شرف سرمایه این جهانی نیست علوی!
- من تفاوتی بین این دنیا و آن دنیا نمی بینم... دو شکل اند امّا در حقیقت یک واحدند... انعکاسی از آن دنیا در این جهان وجود دارد و اثری از این جهان در آن دنیا... بنابراین اگر چیزی وجود داشته باشد. هم در این دنیاست، هم در آن دنیا...
دربندی به او می نگرد و می گوید:
- نیمه شب که رد می شود، شیطان فلسفه در وجودت بیدار می شود علوی... ولی یادت باشد که من درباره دنیای خودم صحبت کردم، نه دنیای تو! هر کس برای خودش دنیایی خاص دارد... شرف در دنیای من جایی ندارد، ولی ممکن است در دنیای تو خیلی چیزها باشد... همه چیز نسبی است کارآگاه علوی... مطلق فقط مرگ است و فنا شدن!
- تو از این به قول خودت مطلق نمی ترسی؟ از مرگ وحشت نداری؟
- نه چندان... آدم وقتی جوان است مرگ به نظرش ناعادلانه و وحشتناک جلوه می کند، ولی به تدریج که پیر می شود، ترسش کم کم از بین می رود... البته من خیلی دلم خواهد سوخت که این دنیا، لاله زار، کافه های پُردود، پولها و مستغلات و آنهایی مثل تو را ول کنم و بروم زیرخاک، ولی خوب، مُردن هم قسمتی از بازی زندگی است!
علوی با دقّت به او می نگرد و سپس می پُرسد:
- تو با اینطور فکر کردن چطور می توانی اینقدر کثیف و رذل باشی؟... رئیس یک لشگر دزد و باجگیر و قاتل و پاانداز؟... محتکری که آذوقه مردم را از دهنشان می دزدد تا به قیمت بالاتری به جاهای دیگر بفروشد؟
دربندی دنده اتومبیل را جا می اندازد و سپس ترمز دستی را می خواباند:
- گمان کنم که موتور اتومبیل گرم شد... منزل می روی علوی؟
علوی با سماجت سئوال خود را تکرار می کند:
- جواب من را ندادی دربندی...
دربندی قبل از اینکه اتومبیل را به حرکت درآورد به علوی می نگرد و با لبخند می گوید:
- تابحال یک راز را برایت فاش نکرده بودم علوی... من آدم تحصیل کرده ای هستم... فارغ التحصیل فلسفه از دانشگاه پاریس!
علوی با حیرت به او می نگرد. دربندی اتومبیل را به حرکت در می آورد و در خیابان خلوت و خاموش و در زیر برف تندی که می بارد به سمت میدان بهارستان حرکت می کند. درون اتومبیل فقط صدای موتور به گوش می رسد. دربندی به دقّت مواظب روبروست. دو تیغه شیشه پاک کن با حرکت یکنواخت و کندی برف سمج را از روی شیشه کنار می زند. هیچکس در خیابان ها دیده نمی شود. علوی ساکت به روبرو خیره شده است. دربندی با صدای بلند می گوید:
- هیچکس نیست... حتی پاسبان ها هم رفته اند خانه شان... چه موقع خوبی برای سرقت از مغازه هاست علوی!
علوی بدون این که به دربندی نگاه کند می گوید:
- تو نیازی به سرقت شبانه نداری... به اندازه کافی در روز روشن مردم را می چاپی...
دربندی می خندد و می گوید:
- آدم چیز فهمی هستی علوی... برای همین از صحبت کردن با تو لذّت می برم... راستی چند وقت دیگر شصت و پنج ساله می شوی؟
- نمی دانم... باید شناسنامه ام را نگاه کنم... ولی این قضیه چه فرقی برای تو دارد؟
دربندی با خباثت می گوید:
- دلم می خواهد یک هدیه برایت بفرستم... یک بسته استرکنین یا سیانور، و شاید یک طپانچه برونینگ بلژیکی با دو گلوله خوشگل طلایی رنگ! اینجوری نظریه ارثی بودن خودکشی را اثبات می کنی...
علوی لبخند تلخی می زند و چیزی نمی گوید: به ردیف خانه و مغازه ها می نگرد. درختان مفلوک و برگ ریخته، لاغر و نحیف در زیر سوز سرمای اسفند ماه لرزشی جاودانه دارند. به میدان بهارستان می رسند. روبرو، سردر و ساختمان مجلس شورای ملّی نمایان می گردد. چند چراغ پایه دار در اطراف ساختمان روشن است. زردی نور چراغها با نور سفید پیرامون که ناشی از ریزش برف است مخلوط شده است. دو پاسبان شولاپوش که دوچرخه همراه دارند از نزدیکی مسجد سپهسالار نمایان می شوند. از دیدن اتومبیلی در آن وقت شب حیرت کرده اند. دربندی می گوید:
- همکارهایت پیدایشان شد علوی... مثل این که وجدان کار هنوز وجود دارد...
اتومبیل به آرامی از کنار پاسبان ها می گذرد و به پشت مجلس می پیچد. جلوی کوچه باریکی توقف می کند. علوی به دربندی می نگرد و با صدایی خفه می گوید:
- متشکرم... شب پُرباری بود...
در بندی به او می نگرد و با لبخند پاسخ می دهد:
- برای من هم همینطور علوی... میدانی که همیشه از مصاحبت با تو لذّت می برم...
علوی پیاده می شود ولی قبل از این که در را ببندد می پرسد:
- واقعاً در پاریس درس فلسفه خوانده ای؟
- بله، دروغ نگفتم علوی...
علوی زیر لب می گوید:
- فیلسوف رذل!
سپس در را به شدت می بندد. دربندی خنده ای کرده و سپس اتومبیل را به حرکت در می آورد. علوی مدتی به دور شدن اتومبیل می نگرد. برف روی کلاه و بارانی اش نشسته است. سپس به برفی که زمین را سفید کرده است می نگرد و با خشم لگدی به توده برف جلوی پایش می زند. به داخل کوچه می رود. جلوی در سوّم توقف کرده و کلیدی از جیب در می آورد. در چوبی را می گشاید و به داخل می رود. وقتی چراغ راهرو را روشن می کند، روشنی و گرمای منزل را با هم احساس می کند. یک بخاری بزرگ نفتی در سالن نیمه تاریک، گرمای مختصری به فضا می دهد. کتری بزرگ ورشویی و یک قوری روی آن، منظره ای دلپذیر پدید آورده است. علوی بارانی، کلاه و کت و کفش خود را در می آورد و بعد به نزدیک بخاری می رود و روی یک صندلی می نشیند. احساس خستگی و ملال می کند. روی طاقچه چند قاب عکس رنگ ورو رفته دیده می شود. عکسهایی که به نظر می آید متعلق به سالهایی دور و از یاد رفته است. تصویر همسرش فرنگیس با چشمهایی کوچک و مهربان و لبانی متبسم و آن خال کوچک که در زیر گوشه چپ لبهایش بود و همواره منبع رویابافی بیکران علوی می شد. در کنار تصویر همسرش، تصاویر دیگری وجود دارد. عکس دخترها، نوه ها و دامادهایش که حالا همگی در دیار غربت به سر می بردند. در انتها تصویری بود رنگ پریده از پدرش میرزا تقی خان علوی، یکی از ملاکین خوشنام و مورد علاقه مردم قائنات و بیرجند، که در سالهای استبداد صغیر توسط قزاق های روسی کشته شده و سربریده اش مدتها در میدان شهر بیرجند در معرض نمایش بود.
بعد از تصویرپدر، عکس کوچکی از کاس میرزا خدمتکار قدیمی و با وفای خانواده قرار دارد که در سال ۱۳۱۵ بر اثر سل درگذشت. علوی به تصاویر می نگرد و خود را تنها و منزوی احساس می کند. برف، سکوت شبانه و صدای عجیب و باستانی آتش درون بخاری، این احساس را افزون می کند. او در سال ۱۳۱۷، پس از سی سال خدمت در نظمیه و اداره آگاهی بازنشسته شده بود. ولی پس از اشغال تهران توسط ارتش متفقین، به دلیل دگرگون شدن شهربانی و اداره آگاهی، او را دوباره به خدمت فراخوانده بودند. حضور فسادآور و گندیده سربازان بیگانه، قحطی و از هم گسیختن شیرازه حکومت مستبد رضاشاه، نیاز به آدمهای با تجربه و استخواندار را الزام آور کرده بود. علوی که برای مدت یکسال به کار دعوت شده بود حال نزدیک به چهار سال بود که به عنوان کارآگاه در شعبه جنایی انجام وظیفه می کرد. چهار سال که شاهد حوادث فراوان و بر کنار رفتن خیلی از نقابها بوده است. با بی حالی جورابهایش را در آورده و در گوشه ای می اندازد. به عکس زنش می نگرد و می گوید:
- خیلی دلم هوایت را کرده فرنگیس... قول داده بودی که همیشه پیش من می مانی و تا آخر عمر مواظبم هستی... ولی وسط کار نامردی کردی... هشت ساله که سفر کرده ای فرنگیس... سفری که هیچ نشانه ای ندارد، جز یک سنگ مرمر خاکستری، در قبرستان ابن بابویه...
اندکی اشک در چشمانش جمع می شود. سرفه اش را در دستمال خفه می کند و با صدایی خشدار ادامه می دهد:
- فکر نمی کردی من تنها می مانم؟... آنهم در این سن و سال؟ توی این برف، این جای پرت و این خانه خالی و دنگال؟... نه، این رسم مروّت نبود فرنگیس... می بخشی که این طور حرف می زنم، ولی دلم خیلی گرفته... دلم می خواهد گریه کنم... شاید هم اگر استرکنین داشتم، می ریختم توی چای و می خوردم، و آنوقت... خلاص!... استرکنین، مثل همان هدیه ای که دربندی پغیور می خواهد به من بدهد... در روز تولّدم، به مناسبت فرارسیدن موعد خودکشی های موروثی!
علوی چشمانش را می بندد و نفس عمیقی می کشد. وقتی چشم می گشاید روی میز یک استکان چای داغ می بیند. بوی عطر چای به مشامش می رسد. چند حبه نبات زرد رنگ و پاکیزه، در یک نعلبکی کنار استکان قرار دارد. علوی به استکان می نگرد و سپس به مبل کهنه روبرویش نگاه می کند. فرنگیس روی مبل نشسته است. جوان است. مثل همان وقتها که تازه ازدواج کرده بودند. فرنگیس می گوید:
- خیلی ناامید به نظر می آیی محمّد... چرا می گویی خودکشی ارثی است؟... تنها چیزی که ارثی است تنهایی و مرگ است...
علوی به او می نگرد. پشت سر زنش همه چیز با طراوت است. گلدان سنبل الطیب، تنگ آبخوری، رنگ دیوار، و تابلویی که روی آن آویزان است. می گوید:
- تنهایی را بعد از مرگ تو به میراث بردم و حالا منتظر دوّمی هستم... شاید در زمان جشن تولدّم...
فرنگیس لبخندی می زند و می گوید:
- فراموش شدن مرگ بدتری است محمّد... من همیشه از این نوع مردن می ترسیدم، ولی حالا خوشحالم که حداقل تو مرا فراموش نکرده ای...
- مگر می توانم فرنگیس؟... سی و پنج سال در سایه بهشت وجودت بودم... نفهمیدم که چطور گذشت... ولی در این چند ساله، درد تنهایی استخوانم را پوکانده... می بینی که برای فرار از عزلت دمخور کی شده ام؟ یک پا انداز، دزد، باجگیر... یک فیلسوف رذل، کشمیر دربندی!
فرنگیس ناباورانه می پرسد:
- واقعاً؟
علوی دو تکه نبات در استکان می اندازد و با قاشق باریک نقره ای درون استکان، چای را هم می زند. با تردید می گوید:
- خب، بیشتر به خاطر به دام انداختنش بود... به هیچ عنوان دم به تله نمی دهد... فکر می کردم شاید با مصاحبت بتوانم نقطه ضعفی از او به دست بیاورم... یک پاشنه آشیل، آسیب پذیر و قاطع... ولی نشد. سه سال کوشش کردم ولی عاقبت منتهی به یک عادت شد. شاید هم هنوز به دنبال یافتن ردی از خلافکاری هایش باشم... با اینکه همه می دانند که دربندی چکاره است، ولی نمی توانم بر علیه اش اقدامی بکنم... هیچ مدرک و دلیلی در دست ندارم...
فرنگیس بلند می شود و جلو می آید. کنار علوی می نشیند. هنوز از او بوی عطری ملایم سالهای دور به مشام می رسد. علوی زیر چشمی به او می نگرد. فرنگیس دست او را می گیرد. پوستش لطیف و گرم است. علوی به دست جوان و شاداب او می نگرد و سپس متوجّه دست خودش می شود. دستی چاق و فرسوده، با چینهای عمیق و ناخنهای تیره و شکسته. فرنگیس زمزمه می کند:
- نباید خیلی به دربندی و کارهایش فکر کنی... امثال او در این شهر زیاد هستند...
علوی می گوید:
- حق با توست... ولی من مسئولیت دارم که امثال دربندی را دستگیر کنم... هر چند که چندان موفق نبوده ام... شاید هم خیلی پیر شده ام... با این تنگی نفس، کم حوصلگی و کسالت، خیلی عجیبه که هنوز حال و هوای دنبال کردن خلافکارها را دارم...
فرنگیس لبخندی می زند و بعد با لحنی که می خواهد گفتگو را عوض کند می پرسد:
- راستی محمّد، عمه جان یادت هست؟ عمه صغری؟
علوی لحظه ای مردد می گردد و بعد می گوید:
- بله... وقتی دخترهایمان کوچک بودند یکسالی مواظبشان بود...
اسم عمه صغری همیشه بوهای مختلف را بیاد علوی می آورد. بوی جوشانده گل گاوزبان و سنبل الطیب، بوی گلاب ارزان قیمت مشهد اردهال، بوی صابون آشتیانی که عمّه با آن رختهایش را می شست و بوی پیاز تازه خورد شده که از انگشتان عمه صغری به مشام می رسید. فرنگیس دست علوی را می گیرد و هر دو بلند می شوند. به سمت اطاق بزرگ کنار سالن می روند. در بسته است و از لای در صدای خنده دوقلوهای علوی به گوش می رسد. فرنگیس در را می گشاید. اطاق پر نور است. دو دختر کوچک، مثل تصویر برگردان همدیگر در حال بازی کردن با عمه صغری هستند. علوی حیرت زده به آنها می نگرد. فرنگیس با لبخند علوی را تماشا می کند. علوی زیرلب می گوید:
- نزهت؟... زینت؟...
دوقلوها توجهی به او ندارند. علوی به اطراف اطاق می نگرد که مملو از شمعهای روشن است و چند چراغ لامپا. لحظه ای مکث می کند و چنانکه گویی طاقت ندارد لحظه ای به چهار چوب در تکیه می دهد و سپس بر می گردد. خسته و پژمرده به سمت صندلی اش می رود. فرنگیس در را می بندد و به رفتن او می نگرد. علوی روی صندلی می نشیند و به میز می نگرد. با صدایی خسته می گوید:
- از من چه می خواهی فرنگیس؟
فرنگیس جوابی نمی دهد. لحظاتی به او می نگرد و سپس در اطاق را می گشاید و به داخل می رود. در را پشت سر خود می بندد. علوی لحظه ای مردد می ماند. سپس شتابان بلند شده و به سمت اطاق می رود. در را می گشاید. اطاق نیمه تاریک و سرد است. از پشت شیشه های غبار گرفته، سفید برف دیده می شود. پیرمرد فروریخته و لحظاتی مکث می کند. سپس بر می گردد و روی صندلی می نشیند. استکان چای هنوز روی میز است. علوی جرعه ای از چای را می نوشد. سرفه اش می گیرد. دستها را جلوی صورت گرفته و سرفه کنان بلند می شود. چراغ را به زحمت خاموش کرده و به اطاق خواب کوچکش می رود. روی لبه تختخواب می نشیند و سرفه می زند تا آرام می گیرد. نفس نفس می زند و پهلوی هایش تیر می کشد. پتو را کنار می زند و سپس در رختخواب دراز می کشد. زیرلب زمزمه می کند:
- من هنوز زنده ام... نفس می کشم و دیوانه نیستم...
سپس خاموش می شود. پلکهایش را می بندد و سعی می کند بخوابد.

۲.

ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه صبح، علوی با زنگ چهارم تلفن از خواب بیدار می شود. صدای تلفن، کشدار و ممتد در فضای ساکت خانه طنین انداز می گردد. علوی لحظاتی گیج و مبهوت به اطراف می نگرد. هنوز خستگی رخوت آوری در بدن خود احساس می کند. اطاق، از نور صبح ابری، کم و بیش روشن است. نور خاکستری و محو، از لابلای پرده توری که جلوی پنجره بزرگ بهارخواب کشیده شده است به داخل اطاق می تراود و بر اشیاء مختصر اطاق سایه روشن محو و شناوری نقش می زند. زنگ پنجم علوی را هوشیارتر می کند. با بی میلی و کسالت دست دراز می کند و گوشی سیاهرنگ تلفن را بر می دارد. خود را کمی بالا می کشد و سعی می کند خواب آلودگی صدایش را برطرف نماید. صدای نفس کشیدنش چون سوت دم آهنگری است. از آن سوی تلفن صدای آسپیران دودکار معاون خود را می شنود:
- سلام قربان، صبحتان به خیر - مثل این که بی موقع تلفن کردم...
علوی سینه اش را با سرفه ای صاف می کند و می گوید:
- سلام سرکار آسپیران، خبری شده؟
آسپیران با صدای وارفته و کشدار خود می گوید:
- نیم ساعت قبل جسد صاحب عکاسخانه رامبراند را در تاریکخانه مغازه اش پیدا کردند... با یک تفنگ شکاری آلمانی کشته شده... ولی معلوم نیست خودکشی کرده یا به قتل رسیده...
ذهن پیرمرد هوشیار می شود. لحظه ای مکث می کند و سپس می پرسد:
- اسم مقتول چیه؟
- الک شفرازیان...
- کی این خبر را به اداره راپورت داده؟
- پدرزنش... که در واقع همکارش هم بوده...
علوی لحظه ای مکث می کند. در ذهنش کلمه خودکشی طنین غریب و ترسناکی دارد. پس از لحظاتی می گوید:
- برو به محل حادثه... من حداکثر تا سه ربع دیگر آنجا هستم...
- اطاعت قربان...
علوی گوشی تلفن را می گذارد و سپس به پرده توری می نگرد. نور سفید پشت توری جمع شده و به تدریج به داخل اطاق می ریزد. زیرلب می گوید:
- خودکشی... باتفنگ آلمانی...
صدای چرخش دستگیره در را می شنوند. به آن سو نگاه می کند. در نیمه باز شده و فرنگیس در آستانه در نمایان می گردد. صورتش در نور محو و سفید صبح حالتی اثیری و خیالی پیدا کرده است. با صدایی شیرین و مهربان می گوید:
- صبحانه ات حاضر است محمّد.
علوی به دقّت به زنش می نگرد. از دیدنش چندان تعجّب نکرده است می گوید:
- آسپیران دودکار تلفن کرد... نیم ساعت قبل جسد یک نفر را پیدا کرده اند... با تفنگ آلمانی خودکشی کرده...
روی کلمه خودکشی تاکیدی ناخودآگاه می کند. فرنگیس می گوید:
- مطمئن هستی خودکشی کرده؟
- نمی دانم... باید بروم به محل حادثه...
سپس به زحمت از تختخواب پایین می آید و ادامه می دهد:
- میدانی فرنگیس، کم کم دارم معتقد می شوم که کسی تصمیم به خودکشی نمی گیرد... این احساس از اوّل با بعضی ها هست... در وجودشان نطفه دارد... بعد در موقع معین، ناگهان تبدیل به یک فعل می شود... یک اقدام، هر چند شاید احمقانه و بی دلیل!
فرنگیس حرفی نمی زند و می رود. علوی به طور سرسری پتوی روی تختخواب را مرتب می کند. سپس از اطاق خارج شده و به راهرو می رود. در فرو رفتگی انتهای دیوار راهرو، لگن دستشویی و شیرآب نصب شده است. یک آئینه گرد و صیقلی خورده به دیوار بالای لگن آویزان است و حوله ای سفید با راههای قرمز در کنار دیوار به گل میخ زرد رنگی آویخته شده است. علوی دست و صورتش را می شوید. آب سرد، او را هوشیار می کند و خمودگی خواب را از وجودش خارج می سازد. پیرمرد چند سرفه شدید کرده و اخلاط سینه اش را در لگن دستشویی خالی می نماید و سپس شیرآب را باز می کند. دستهایش را خیس کرده و به موهایش می کشد. اثرات کم خوابی شب قبل روی صورتش دیده می شود. راهرو نیمه تاریک است ولی علوی علاقه ای به روشن کردن چراغ در خود نمی یابد. شیر آب را می بندد و با حوله صورتش را خشک می کند. سپس لحظه ای مکث کرده و به اطراف می نگرد. به سمت پنجره انتهای راهرو می رود و به بیرون نگاه می کند. برف همه جا را سفید کرده است. در کنار حوض حیاط، یک کلاغ درشت و چابک از پاشویه آب می خورد. رنگ سیاه کلاغ به نحو شگفت آوری با محیط سفید اطرافش متضاد است. علوی به سمت هال می آید. با صدایی بلند می گوید:
- فرنگیس...
هیچ پاسخی نمی شنود. به اطراف می نگرد. احساس می کند که دوباره دچار توهّم شده است، امّا روی میز یک سینی می بیند. یک استکان چای داغ، نان سنگک برشته، یک بشقاب کوچک محتوی پنیر و کره و مقداری مغز گردوی سفید. روی صندلی می نشیند و به سینی صبحانه می نگرد. دست دراز می کند و استکان چای را لمس می کند. گرمای استکان در دستش می تراود. لحظه ای مردد می ماند و سپس سر به زیر می اندازد. زیر لب می گوید:
- بعد از هشت سال تنهایی، چرا ناگهان دیشب آمدی فرنگیس؟
سپس به عکس همسرش می نگرد. تصویر فرنگیس در عکس هیچ تفاوتی با حضورش در شب قبل ندارد. ناگهان صدای خنده ریز و کودکانه ای را می شنود. به هال می نگرد. یکی از دخترهایش با لباس سفید بلند و موهای پریشان، از پشت یک مبل سرک کشیده و با شیطنت به او می نگرد. علوی لحظه ای مبهوت می ماند. سعی می کند لبخندی بزند. به زحمت می گوید:
- زینت؟!
دختر بچّه پاسخ می دهد:
- من نزهتم نه زینت!... زینت هنوز خوابیده...
علوی به او می نگرد. شوق عجیبی برای در آغوش کشیدن دختر بچّه در خود احساس می کند. با صدای لرزانی می گوید:
- من را می شناسی نزهت؟
دختر بچّه با دقّت به علوی می نگرد. بعد ناگهان دوباره خنده ریز و کودکانه ای می کند و به سمت اطاق می دود. در را می گشاید و به داخل می رود. علوی نیم خیز می شود ولی بعد پشیمان می گردد. می نشیند و مایوس می گوید:
- بی فایده است... پشت آن در هیچ چیز نیست!

۳.

درشکه با کروک کشیده، به دنبال اسب قهوه ای رنگ و لاغری روان است. بخار از سوراخهای بینی اسب بیرون می زند و صدای سُم ضربه هایش روی برف خیابان، خفه و اندوهناک به گوش می رسد. علوی در حالی که خوب خودش را پوشانده، روی صندلی درشکه ای در گوشه ای کز کرده است. کلاه شاپو را تا روی ابروهایش پایین کشیده و به خیابان می نگرد. سورچی بدون هیچ عجله ای با تانّی اسب را هدایت می کند. مرد میانسالی است با پالتوی سربازی کهنه و شال گردن دراز و کلاه کشباف که تا روی گوشهایش کشیده شده است. درشکه به میدان بهارستان می رسد و به سمت خیابان فردوسی حرکت می کند. رفت و آمد چندانی در آن موقع صبح دیده نمی شود. دو اتومبیل، سه درشکه و تعدادی رهگذر در میدان دیده می شود. همه جا سفید و سرد و خاموش است. علوی همچنان که به صدای جیرجیر ناشی از حرکت درشکه گوش می دهد، به برف سفید می نگرد. به نظرش می رسد که حرکت درشکه تا ابد ادامه خواهد یافت. چندان علاقه ای به رسیدن ندارد ولی می داند که عاقبت در خیابان فردوسی، بالاتر از خیابان سوم اسفند مجبور است جلوی عکاسخانه رامبراند از درشکه پیاده شود و به دیدار یک جسد برود. جسدی با یک گلوله تفنگ در سرش، یا سینه اش. یک مرگ سریع، بی درد، ولی پرهراس. درشکه به کندی از میدان گذر می نماید و وارد خیابان شاه آباد می گردد. حال باید تا چهار راه مخبرالدوله برود و از آن نیز گذر نماید. خیابان نادری را طی کند و سپس در چهار راه نادری به سمت چپ بپیچد. مسافتی طولانی را تا میدان سپه طی نماید و در نزدیکی میدان و نبش خیابانی که ساختمان های خشک و عبوس نظامی در آن قرار دارد، مقابل عکاسخانه رامبراند توقف نماید. علوی با خود می گوید که گاه این مسیرهای به ظاهر کوتاه، پایان ناپذیری ابدیت را به خود می گیرد. در آن زمان است که لحظات وزن سرب را پیدا می کنند و ثانیه ها با جان کندن از مدار خود گذر می نمایند. زندگی، گاهی در یکی از همین لحظات سربی، توقفی بی پایان و همیشگی پیدا می کند و این لحظه ای است که همگان آن را مرگ می نامند. زیرلب می گوید:
- مرگ... مردم جز مواقع یاس و نومیدی و خطر از آن یاد نمی کنند، در صورتی که همچون شبحی همیشه و همه جا همراه ماست و جز قدمی کوتاه با ما فاصله ندارد. کافی است انسان قدم آهسته کند تا او جلو بیفتد... من می توانم به محل های آشنا بروم و میدانم که او همراه من است. آن وقت، یک قدم آهسته... و کار تمام است!
صدای پارس یک سگ او را از این افکار بیرون می آورد. چند پسر بچّه با سنگ و گلوله برفی یک سگ لندوک و مفلوک را هدف قرار داده اند و صدای زوزه های سگ به گوش می رسد. همه بی تفاوت از کنار حیوان رد می شوند. درشکه که گذر می کند علوی سرش را از کروک درشکه بیرون آورده و مدتی به سگ و کودکان معصوم و پلید می نگرد. بعد دوباره به سرجایش بر می گردد. چندان تفاوتی بین خود و آن سگ نمی یابد. آدمی که هیچوقت هیچ نداشته جز دغدغه های بی پایان، حتی در شادترین لحظات زندگی اش. زیر لب زمزمه می کند:
- زندگی ام شده یک سوال بزرگ!... من کی هستم و در این دنیای گل و گشاد چه غلطی می کنم؟!
خیابان نادری شلوغ تر از میدان بهارستان است. مغازه های رنگارنگ گشوده شده و مردم در پیاده روها حرکت می کنند. چند نفر در حال پاک کردن برفهای پیاده رو هستند. درشکه ها، چند اتومبیل، دوچرخه سواران و عابرین در خیابان تردد می کنند ولی شاخه های لخت درختان باستانی حاشیه خیابان، فقط جولانگاه کلاغهاست. انبوه سیاهرنگ کلاغها درون شاخه ها می لولند و سر و صدایشان خیابان را فرا گرفته است.
ساعت نه و پنج دقیقه درشکه مقابل عکاسخانه متوقف می شود. چند نفری جلوی عکاسخانه اجتماع کرده و صحبت می کنند. یک پاسبان از ورود مردم عادی به داخل عکاسخانه ممانعت می نماید. علوی از درشکه پیاده می شود. پول درشکه چی را می دهد و سپس به سمت ساختمان می رود. پاسبان با دیدن او احترام می گذارد و اجازه می دهد که علوی داخل شود. علوی از در باریک عکاسخانه وارد می شود. از پلکان بالا می رود و سپس خود را در مقابل دری فرعی می یابد. نوشته ای روی یک تابلوی چوبی در کنار در آویخته است. نوشته به دو زبان فارسی و ارمنی است: عکاسخانه رامبراند

۴.

سلاحی که روی میز قرار دارد چندان بزرگ نیست. به نظر یک فیلینتیای آلمانی می آید. با قنداق پهن ولوله کوتاه سیاهرنگ و براق، که در زیر نور ضعیف تاریکخانه مهیب و ترسناک به نظر می رسد. یکی دو شتک خون روی بدنه تفنگ دیده می شود. علوی با دقّت به اطراف می نگرد. دیوارهای تاریکخانه کاملاً پوشیده است تا هیچ نوری در هنگام ظهور و چاپ عکسها به داخل نفوذ نکند. تنها یک لامپ قرمز رنگ در هنگام چاپ روشن می شود. یک آگراندیسور مارک دورست، مقداری تشتک های فلزی محتوی آب و دارو، دوتا بوره و مقداری جعبه دارو و کاغذ عکاسی به اضافه تعدادی عکس ظاهر شده که به یک بندآویزان است، در وهله نخست به چشم می خورد. تنها شئی غیرعادی، تفنگ فیلنیتیای آلمانی است که با وسایل تاریکخانه هیچگونه سنخیتی ندارد. علوی به محل افتادن جسد که با گچ مشخص شده است می نگرد. تابوره واژگون شده و به نظر می رسد که مقتول موقع مرگ روی تابوره نشسته بود. در تاریکخانه کوچک به جز علوی، فقط معاونش حضور دارد. یک پاسبان در اطاق اصلی عکاسخانه است. از بیرون تاریکخانه صدای مبهم صحبت کردن چند نفر به گوش می رسد. علوی می تواند صدای یک مرد و دو زن را بشنود که به زبان ارمنی تکلّم می کنند. صدای زنها گرفته و غمناک است. آسپیران دودکار غبغب خود را می خاراند و با بی حوصلگی به علوی می نگرد. بعد من و من کنان می پرسد:
- اینجا خیلی کار دارید قربان؟
علوی بدون این که به او بنگرد به عکسها خیره شده است. به آرامی جواب می دهد:
- خسته شدی؟
- خیر قربان، ولی این بوی داروی عکاسی سینه ام را تنگ کرده - نمی دانم شما چطور تحمل می کنید.
- بیرون باش... چند دقیقه دیگر کارم تمام می شود...
- اطاعت!
آسپیران از تاریکخانه خارج می شود. علوی دوباره به عکسها می نگرد. اغلب تصاویر، عکسهای خانوادگی یا یادگاری هستند که در عکاسخانه یا فضای باز گرفته شده است. در یکی از عکسها، تصویری از یک زن جوان دیده می شود که با لبخند شرمگینی به دوربین عکاسی خیره مانده است. تصویر به نظر علوی آشنا می آید. به ذهنش فشار می آورد ولی نمی تواند صاحب عکس را شناسایی کند. لحظاتی مکث می کند و سپس عکس را در جیب می گذارد. با دستمال بزرگی تفنگ را بر می دارد و سپس از تاریکخانه خارج می گردد. اطاق اصلی عکاسخانه حدودی سی متر وسعت دارد. مقدار زیادی عکسهای گوناگون به دیوارها نصب شده است. دو میز بزرگ قهوه ای رنگ در اطاق دیده می شود که اطرافش را چند صندلی لهستانی پر کرده است، چند گلدان گیاه بومادران و افسنطین در اطاق دیده می شود. پرده ها که کنار می رود از دو پنجره بزرگ اطاق، خیابان فردوسی دیده می شود. برفی که بر زمین و روی درختان نشسته است فضایی ساکت و وهم انگیز به خیابان داده است. علوی تفنگ را با دقّت درون دستمال بزرگ پنهان کرده و روی میز می گذارد. سپس به دو زن و مرد مسنی که در اطاق حضور دارند می نگرد. همه به او و تفنگ مرگبار پیچیده شده در پارچه نگاه می کنند. یکی از زن ها جوان و دیگری حدود پنجاه ساله است. علوی نمی داند چطور شروع به صحبت کند. زن جوان شباهت دوری با فرنگیس دارد. با همان چشمان کوچک و لبهای باریک و به هم فشرده. علوی به دنبال کلمات می گردد و بعد به آرامی از زن جوان سئوال می کند:
- شما با مقتول نسبتی دارید خانم؟
زن جوان با دستمال آبی رنگی اشکهای روی گونه اش را پاک می کند. با صدای لرزان و لهجه شیرینی پاسخ می دهد:
- من همسرش هستم...
- اسمتون؟
- آنیک تومانیان...
علوی اسم زن جوان را در دفترچه اش یادداشت می کند. نمی داند باید چه سئوالاتی بکند. ذهنش کند و خرفت شده است. با خود می گوید:
- خودکشی کرده... ولی چرا؟... میراث پدرش بوده یا...
بی اراده از زن جوان سئوال نامربوطی می کند:
- ببخشید خانم تومانیان، شما پدر مقتول را خوب می شناسید؟ هنوز زنده است یا...
زن جوان لحظه ای مکث می کند. سپس می گوید:
- خیر، زنده نیست... حدود سه سال قبل در تصادف با اتومبیل مُرد... درست جلوی هتل نادری بود... می خواست به این طرف خیابان بیاید که ناگهان پایش لیز خورد و بر زمین افتاد... همان وقت هم یک اتومبیل... گمان کنم یک دوج آمریکایی بود... با او تصادف کرد...
علوی به لبه میز تکیه می دهد. می پرسد:
- چند وقت است با مرحوم شفرازیان ازدواج کرده اید؟
- پنج سال... شاید کمی بیشتر...
- شما به پلیس قضیه مرگ شوهرتان را اطلاع دادید؟
قبل از این که زن جوان حرفی بزند مرد مسن پاسخ می دهد:
- من اطلاع دادم...
علوی به او می نگرد. موهای مرد مسن ریخته است. قدی متوسط دارد و لباس مرتبی پوشیده است. کت و شلوار خاکستری با جلیقه همرنگ آن، پیراهن سفید و کرواتی سورمه ای بر تن دارد. علوی می پرسد:
- شما کی هستید؟ با مقتول نسبتی دارید؟
- اسم من آندره تومانیان است آقا... پدر آنیک هستم.
سپس به زن مسن اشاره می کند و اضافه می نماید:
- ایشان هم همسر من هستند... هاسمیک تومانیان.
علوی به زن مسن می نگرد. صورت زن لاغر است و دماغ باریک و لبان به هم فشرده ای دارد. دو خط عمیق از کناره بینی باریک تا پایین گوشه های لب امتداد یافته که نشان دهنده سختی زندگی در دوران گذشته است. تنها یادگار درخشان جوانی، چشمان شفاف و اندکی سبز رنگ اوست که بندرت روی چیزی بند می شود و مدام در حدقه گردش دارد. علوی در دفترش اسامی را یادداشت می کند و سپس از مرد مسن سئوال می نماید:
- چه ساعتی به اینجا آمدید؟
- حدود ساعت هفت و نیم صبح...
- چرا اینقدر زود؟ خود آقای شفرازیان کی می آمد؟
- آلک عادت داشت صبح زود به عکاسخانه بیاید... بین شش و نیم تا هفت... بعد تا ساعت دو بعد از ظهر کار می کرد... معمولاً بعد از ظهرها من به جای آلک کار می کردم، ولی چند وقتی بود که گرفتاری هایی داشتم و بناچار آلک کار من را هم انجام می داد... از حدود ساعت چهار بعد از ظهر اینجا بود تا حدود هشت یا نه شب...
علوی بلند می شود. کمرش اندکی درد گرفته است. از زن جوان سئوال می کند:
- شوهرتان با کسی اختلاف نداشت؟ اختلافات مالی یا کاری و خانوادگی؟
آنیک پاسخ منفی می دهد:
- هیچوقت با کسی درگیری نداشت... حتی با کسانی که پولش را نمی دادند... نمی توانست از کسی متنفر باشد.
علوی زیرلب به طرز نامفهوم می گوید:
- بجز خودش!
بعد ناگهان به سرفه می افتد. یک سرفه پر سر و صدا و ترسناک. با دستمال جلوی دهانش را می گیرد. بقیه به او می نگرند. پس از لحظاتی سرفه اش تمام می شود. نفس نفس زنان به کنار پنجره می رود و سعی می کند آرام باشد. به خیابان پر برف می نگرد. یک درشکه که دو اسب خاکستری آن را می کشند به آرامی از جلوی پنجره عبور می کند. دو کلاغ روی شاخه های دراز و رنگ پریده سپیداری نشسته و بدون حرکت خیابان را نظاره می کنند. آسپیران دودکار در حال تماشای آلبوم عکس روی طاقچه است. صدای علوی او را به خود می آورد:
- سرکار آسپیران، از مغازه دزدی نشده؟
- خیر قربان... صندوق مغازه که دست نخورده است... آقای تومانیان هم که تصدیق کردند چیزی از اشیاء عکاسخانه کم نشده...
علوی به تومانیان می نگرد. می پرسد:
- شما چطور اینقدر مطمئن هستید؟
- آلک بدون مشورت من چیزی نمی خرید... بنابراین از کلّیه اشیاء مغازه با خبرم...
علوی دفترش را می بندد و با خودنویس در جیب پالتویش جای می دهد. به آرامی می گوید:
- من فوت آقای شفرازیان را به همه تسلیت می گویم... و از این بابت خیلی متاسفم... آقای تومانیان، شما بهتر است همسر و دخترهایتان را به منزل ببرید... اگر نیازی شد خبرتان می کنم...
تومانیان که هنوز بهت زده است همسر و دخترش را به آرامی از اطاق بیرون می برد. دم در مکث کرده و به فضای عکاسخانه و علوی می نگرد. می خواهد حرفی بزند ولی پشیمان می گردد. به آرامی در را پشت سر خود می بندد. آسپیران چند قدم جلو می آید و می پرسد:
- حالا چکار کنیم قربان؟
- عکاسخانه تا اطلاع ثانوی تعطیل است... در ورودی را هم مُهروموم کن.
- اطاعت!
- در ضمن از همسایه ها و کسبه محل هم تحقیقاتی بکن... منهم این تفنگ را می برم دائره انگشت نگاری، شاید بشود اثر انگشت قاتل را گیر آورد...
- ولی اگر قاتل از دستکش استفاده کرده باشد چی؟
- این دیگر بسته به اقبال ماست...
علوی تفنگ را بر می دارد و در کیفش می گذارد... سرتفنگ بیرون می ماند. علوی لحظه ای مکث می کند. از همراه بردن تفنگ احساس چندش می کند. سپس در را می گشاید و خارج می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب تاریکخانه