فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگانی پیامبر اکرم (ص) در قرآن  (جلد دوم)

کتاب زندگانی پیامبر اکرم (ص) در قرآن (جلد دوم)

نسخه الکترونیک کتاب زندگانی پیامبر اکرم (ص) در قرآن (جلد دوم) به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زندگانی پیامبر اکرم (ص) در قرآن (جلد دوم)

سیره رسول اکرم (ص)، سیره عملی انسان کامل است. پرداختن به زندگی، منش، روش و اصول عملی در سیره پیامبر اکرم (ص)، پرداختن به گنجینه‌ای بس گرانبهاست. یاد آن حضرت و سیره ایشان، جلوه تام حق و بهترین ذکر است. «سیره»، نوع رفتار و سبک رفتار است. سیره، سبک‌شناسی و رفتارشناسی است. سیره‌شناسی، به معنای جست‌وجو در رفتار و حرکات است ولی «سیر»، صرفا بیان وقایع، با حفظ ترتیب و توالی آن است. مجموعه کتابهای «زندگانی پیامبر اکرم (ص) در قرآن»، اثر سمیح عاطف الزین، نویسنده محقّق و مدقّق لبنانی، نگاهی توأمان به «سیر» و «سیره» پیامبر اسلام دارد. این کتاب، سبکی نو و بدیع و نثری روان و داستان‌گونه دارد، و با آنکه گاه نثر به روایت گونگی میل می‌کند، از ظرایف داستان‌نویسی نیز خالی نمانده است. مجموعه هشت جلدی «زندگانی پیامبر اکرم (ص) در قرآن» با نگاهی به وضعیت اجتماعی، اعتقادی و فرهنگی پیش از اسلام، به نیاکان حضرت محمد (ص)، تولّد ایشان، دوران شیرخوارگی، نوجوانی، ازدواج ایشان و بعثت معظم‌له می‌پردازد. در ادامه، سخن از دعوت پیامبر اکرم (ص) از مردم برای گرویدن به اسلام، وقایع مکه، هجرت به مدینه، تأسیس دولت اسلامی، غزوه‌ها و سریه‌های ایشان، نامه‌های آن بزرگوار به فرمانروایان کشورها، فتح مکه و حجة‌الوداع به میان می‌آید.

ادامه...

بخشی از کتاب زندگانی پیامبر اکرم (ص) در قرآن (جلد دوم)

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

غزوه اُحد

سپاه اسلام که متشکل از هزار رزمنده بود به مسیر خود ادامه داد تا اینکه به کوه اُحد، که به داشتن راهها و درّه های متعدد مشهور بود، رسید. این کوه، منظره جالب توجهی داشت و چنان به دور خود پیچ خورده بود که یک کوه مستقل را به وجود می آورد و به همین دلیل آن را «اُحد» نامیده بودند.
روبه روی این کوه، دشتی تنگ قرار داشت که مردم قریش در اطراف آن اتراق کرده بودند. شاید انتخاب این محل برای اردو زدن توسط قریش، آن بود که آنها از شیب تند آن که به حفره بزرگی شبیه بود، در جنگ دفاعی به عنوان مخفیگاه استفاده کنند و دشمن را از بالا زیر رگبار تیرهای خود بگیرند.
رسول خدا(ص) در کنار درّه اُحد و در نزدیک تپه ای به نام «جبل عینین» فرود آمد و اندکی بعد سپاه خود را برای جنگ آراست و کوه را به عنوان یک استحکام دفاعی طبیعی، پشت سر آنها قرار داد و پنجاه نفر تیرانداز را در جبل عینین مستقر کرد و به آنان امر فرمود که به هیچ عنوان موضع خود را ترک نکنند تا دستورهای وی به آنها ابلاغ شود. رسول خدا(ص)، عبداللّه بن جبیر را به فرماندهی این پنجاه نفر گمارد و ماموریت مهم حمایت از پشت سر مسلمانان را هنگام جنگ به وی و مردانش سپرد تا بدین وسیله سپاه اسلام از پشت سر، مورد هجوم دشمنان قرار نگیرد و اگر دشمنان چنین قصدی داشتند، هدف تیراندازان مستقر در جبل عینین قرار گیرند و در کار خود توفیق نیابند.
رسول خدا(ص) برای ماموریت این پنجاه نفر، اهمیت ویژه ای قائل بود و سرنوشت جنگ را منوط به انجام دادن دستورها توسط آنها می دانست و به همین دلیل، تاکید فرمود که آنها به هیچ عنوان نباید موضع خود را ترک کنند و به نتایج جنگ توجهی نداشته باشند؛ چه پیروزی از آن مسلمانان شود و چه از آن مشرکان، آنها حق ترک موضع خود را نداشتند.
از جمله فرمایش های آن حضرت به این پنجاه نفر این بود:
«ای مردان تیرانداز! ای سربازان خدا! اگر سواره های دشمن از پشت سر به ما حمله کردند، آنها را آماج تیرهای خود قرار دهید و مانع حمله آنها شوید. در جای خود استوار بایستید و تکان نخورید، هر چند ببینید که دشمن را شکست داده ایم تا اینکه دستورهای من به شما برسد.»
وقتی رسول خدا(ص) دستورهای لازم را به افراد مستقر بر بالای تپه ابلاغ کرد، به میان دیگر افراد سپاه بازگشت و به تنظیم صفوف آنها پرداخت، به گونه ای که هر یک از آنها از نقش و جایگاه خود در این جنگ آگاه شدند و دریافتند چه موقع وارد جنگ شوند و چگونه با دشمن روبه رو شوند. آن حضرت پس از تنظیم صفوف مسلمانان و دادن دستورهای لازم به آنان، روبه روی آنها ایستاد و برای آخرین بار شیوه سازماندهی آنها را از نظر گذراند و آن گاه شمشیر خود را در دست گرفت و فرمود:
«چه کسی حق این شمشیر را ادا می کند؟»
عرض کردند: «ای رسول خدا! حق این شمشیر چیست؟»
آن حضرت فرمود: «آن است که آنقدر دشمنان را با آن بزند که خم شود.»
خیلی ها دوست داشتند که این افتخار نصیب آنها شود، لیکن بیم داشتند که حق آن را ادا نکنند، جز یک نفر به نام ابودجّانه سِمّاک بن خرشه انصاری از قبیله بنی ساعده که پیش آمد و عرض کرد: «ای رسول خدا! این شمشیر را به من بسپارید.»
رسول خدا(ص) از شجاعت و پایداری ابودجانه در جنگ آگاه بود، لذا شمشیر را به دست وی داد. وقتی ابودجانه شمشیر را گرفت، نوار سرخی بر پیشانی خود بست که مردم آن را به نام «نوار مرگ» می شناختند و سپس از رسول خدا(ص) دور شد و برای نشان دادن قدرت و صلابت خود با تکبر و نخوت هر چه تمامتر به راه افتاد. رسول خدا(ص) به وی نگاهی کرد و فرمود: «خدا و رسولش این شیوه راه رفتن را ناپسند می دارند، مگر در چنین مواقعی.»
در همان زمان که مسلمانان صفوف خود را سازماندهی می کردند، مشرکان قریش نیز صفوف خود را منظم کردند و به همان آرایشی که از مکه خارج شده بودند، باقی ماندند؛ یعنی خالد بن ولید، فرماندهی جناح راست، عکرمه بن ابی جهل، فرماندهی جناح چپ و عبدالعزّی طلحه بن طلحه، پرچمداری سپاه را برعهده داشتند. سپس مشرکان به سمت دشتی که در کنار تپه قرار داشت، پیشروی کردند و سپاه قدرتمند آنها با سواران یکه تاز و کسانی که به یاریشان شتافته بودند و نیز همراه برده هایشان در آنجا مستقر شدند، در حالی که زنان، دف زنان گاهی پیشاپیش، گاهی در کناره ها و گاهی در پشت سر، آنان را همراهی می کردند و سپاه را به جنگ تشویق می کردند.
هند، دختر عُتبه و همسر ابوسفیان که رهبری زنان را برعهده داشت، بیش از همه تلاش می کرد و رجز می خواند و زنهای دیگر، اشعار او را تکرار می کردند:

«ای بنی عبدالدار! ضربت بزنید، 
ای پشتیبانان سیه روزان! ضربت بزنید، 
با شمشیرهای برّان ضربت بزنید.»

سپس آنها ابیات زیر را با هم تکرار می کردند:

«ما دختران طارقیم، روی فرشهای گرانبها راه می رویم. اگر به دشمن حمله کنید، با شما همبستر می شویم و اگر به دشمن پشت و فرار کنید، از شما جدا می شویم.»

آن گاه دو سپاه آنقدر پیش آمدند تا رو در روی یکدیگر قرار گرفتند!
سپس ابوسفیان به اجرای نقشه ای پرداخت که قبلاً در مورد آن با قریش توافق کرده بود. این نقشه، ایجاد شکاف میان صفوف مهاجران و انصار بود، لذا با صدای بلند چنین گفت:
«ای مردمان اوس و خزرج! ما را با عموزادگانمان تنها بگذارید تا ما هم با شما کاری نداشته باشیم.»
فریادهای ابوسفیان چون زوزه گرگی در صحرایی بی کران بود، زیرا پاسخ مسلمانان به صورت سیلی از لعن و دشنام نثارش شد و او ناکام به میان سپاه قریش بازگشت. پس از ابوسفیان، ابوعامر اوسی با اسب خود به سرعت به سپاه اسلام نزدیک شد تا به قریش بفهماند که مردان قبیله اش؛ یعنی اوسیان، چگونه از او حرف شنوی دارند. چون او به سپاه اسلام نزدیک شد، خطاب به مردان اوس فریاد زد: «ای مردان اوس! من ابوعامر هستم. بی درنگ به سوی من بشتابید و به من ملحق شوید!» اما پاسخ مردان اوسی به او جز لعن و نفرین نبود. آنها در پاسخ ابوعامر فریاد زدند: «ای فاسق! خداوند چشم کسی را به دیدار تو روشن نگرداند.»
بدین ترتیب، ابوعامر نیز ناامید پا به فرار گذاشت و دیوانه وار فریاد می زد: «پس از من، قوم من گرفتار شرّ شده اند.»
پس از این تلاشها، قریش دریافتند که جز جنگ راهی پیش رویشان ندارند.
خبر نقشه شبیخون زدن قریش به مدینه به مسلمانان رسیده بود و آنها خود را برای مقابله آماده کرده بودند و اینک نقشه تفرقه افکنی آنان نیز با شکست مواجه شد و بزرگ قریش؛ یعنی ابوسفیان با خنده و تمسخر انصار روبه رو شد و این برخورد آنان چنان ابوسفیان را تحقیر ساخت که آرزو می کرد زمین دهان باز کند و او را ببلعد.
ابوعامر نیز وضع بهتری از ابوسفیان نداشت و ناباورانه می دید که مردان قبیله اش او را به باد لعن و دشنام گرفته اند.
در چنین وضعیتی بود که عِکرمه بن ابی جهل با گردان زیر فرمان خود، جنگ را آغاز کرد و می خواست با یک حمله برق آسا جناح مقابل خود از سپاه اسلام را از کار بیندازد، اما با سیلی از باران تیر مواجه شد و از پیشروی باز ماند. خالد بن ولید نیز بر آن شد تا با سواران خود از سمت راست، سپاه اسلام را مورد تعرض قرار دهد، اما رگبار تیر سپاه اسلام آنان را وادار ساخت که عقب نشینی کنند. شدت تیرباران به حدی بود که نزدیک بود اسبها سواران خود را از ترس بر زمین بزنند.
سواران قریش هر اقدامی که می کردند، با شکست مفتضحانه مواجه می شدند و به جای اول خود باز می گشتند.
همین مسئله موجب شد که بر خشم سران قریش افزوده شود و برخی از آنها تصور کنندقدرت و شجاعت دارند که در جنگ تن به تن بر دلاوران سپاه اسلام غلبه کنند. از این رو عده ای از آنها به وسط میدان رفتند و هماورد طلبیدند.
اولین کسی که با صدای بلند از سپاه اسلام، حریف طلبید، طلحه بن طلحه، پرچمدار مشرکان بود که حضرت علی بن ابی طالب(ع) به سوی او شتافت و در اولین برخورد با یک ضربت فرق او را شکافت و به خاک مذلتش افکند.
با این پیروزی، صدای تکبیر مسلمانان در فضا طنین انداز شد و نخستین کسی که تکبیر گفت، رسول خدا(ص) بود، زیرا از دیدن شکافته شدن فرق باطل به شمشیر حق به وجد آمده بود.
علی(ع) پس از کشتن طلحه در میدان باقی ماند و منتظر حریف شد تا اینکه اجل، عثمان بن ابی طلحه را به جنگ وی فرستاد، اما او نیز اقبالی بهتر از برادرش نداشت و بلافاصله به دست علی(ع) کشته شد. با کشته شدن طلحه و عثمان، برادرشان سعد برای گرفتن انتقام خون آنها وارد میدان شد. آنها دو ضربه را رد و بدل کردند. ضربه سعد کلاهخود علی(ع) را شکافت، اما به وی آسیبی نرساند، لیکن ضربه علی(ع) بی درنگ سعد را بر زمین افکند. حاضران با تعجب دیدند که آن حضرت بدون آن که وی را به قتل برساند، از آنجا دور شد و چون دوستان وی علت را از ایشان جویا شدند، فرمود: «او با عورت مکشوف خود به سوی من آمد و دانستم که خداوند او را کشته است.»
سپس عده دیگری از مشرکان، پرچم به دست برای گرفتن انتقام خون خویشاوندانشان از علی(ع) وارد میدان شدند، اما علی(ع) همه آنان را هوشمندانه و با ضربه ای بی نظیر به جهنم فرستاد.
دیگر کسی جرئت آمدن به میدان را نداشت، زیرا شیر شرزه ای را در مقابل خود می دید که برای دفاع از حق، چون کوهی استوار و سرفراز ایستاده است و با ایما و اشاره، آنان را به سوی جنگ دعوت می کند. همین جسارت و شهامت علی(ع) باعث شد که وحشت وجود دلاوران قریش را فرا گیرد و جرئت به میدان آمدن را از دست بدهند.
در این میان، نگاه کلاب بن طلحه به سر بریده پدرش افتاد و نتوانست خود را کنترل کند، لذا با شتاب به علی(ع) حمله برد تا وی را به قتل برساند. علی(ع) وی را شناخت و با کنار رفتن از مسیر حرکتش از قتل او صرف نظر کرد، زیرا نمی خواست او هم به سرنوشت پدر و عموهایش گرفتار شود، لذا زبیر بن عوام چون شیری از بند رسته به شکار او رفت و در یک چشم بر هم زدن چندین زخم بر وی وارد ساخت و در نهایت، او را به سرنوشت پدر و عموهایش گرفتار ساخت.
پس از او نیز چند نفر از مشرکان به میدان آمدند، ولی به دست دیگر مسلمانان، یکی پس از دیگری کشته شدند. وقتی قریش دریافتند که از جنگ تن به تن طرفی نمی بندند و در صورت ادامه این کار، دلاوران خود را یکی پس از دیگری از دست خواهند داد، ابوسفیان بن حرب، فرمانده سپاه مشرکان، با وحشت فرمان حمله را به سپاهیان خود صادر کرد. سپاه قریش حمله بی امان و ویرانگر خود را آغاز کردند تا همه مسلمانان را به یکباره از دم تیغ بگذرانند، اما سپاه اسلام با دلهایی آکنده از ایمان و حق جویی به مقابله برخاستند و این حمله هولناک را دفع کردند. جمعیت دو سپاه به یکباره در هم آمیختند. دیگر چیزی جز صدای چکاچک شمشیرها به گوش نمی رسید و سرها بود که از تن و دستها بود که از بدن جدا می شد.
در وسط میدان جنگ، پهلوانان اسلام، نظیر علی(ع)، حمزه، ابودجانه و دیگر دلاوران مهاجر و انصار، حضوری فعال داشتند و در جنگی نابرابر از حق دفاع می کردند. گرچه جنگ از نظر نفرات و جنگ افزار نابرابر بود، اما مسلمانان به این امر توجهی نمی کردند و خود را به قلب دشمن می زدند و شدیدترین ضربات را بر آنان وارد می ساختند؛ در این میان، ابودجّانه در حالی که شمشیر خود را به راست و چپ حرکت می داد، با روحیه ای پر از نشاط و شادابی چنین می سرود:

«من همانم که محبوبم با من عهد بست، 
آن گاه که در سینه کش تپه و در کنار نخلستان بودیم 
که هیچ گاه در عقبه سپاه قرار نگیرم 
و در قلب سپاه، شمشیر خدا و رسولش را بر فرق دشمنان فرود آورم.»

حمزه، آن شیر خدا، نیز در این جنگ از خود رشادت بی نظیری نشان داد. او یک تنه به میان انبوه دشمنان می رفت و جمع آنان را پراکنده می ساخت، سرهای دشمنان را بر زمین می افکند و به تعقیب فراریانی می پرداخت که چون گوسفند از برابر شیر پا به گریز گذاشته بودند. حمزه به هر یک از دشمنان که دست می یافت، جز مرگ راه دیگری نداشت و تا جان او را نمی گرفت، دست بردار نبود.
حمزه همچنان بر مشرکان می تاخت و دلیرانه آنها را یکی پس از دیگری از دم تیغ می گذراند تا اینکه ساعتی گذشت و در این فاصله «وحشی»، برده اجیر شده هند، مدام وی را تعقیب می کرد، اما جرئت نزدیک شدن به حمزه را نداشت تا اینکه بالاخره فرصت مناسبی یافت و نیزه اش را به سوی وی پرتاب کرد. نیزه به حمزه اصابت کرد و او بر زمین افتاد تا به فیض شهادت نایل شد و تا ابدالدهر نامش جاودانه گردید و ملقب به «سیدالشهدا» شد، آن هم به دستور وحی الهی و بر زبان شخص نبی اکرم(ص). وقتی رسول خدا(ص) در کنار پیکر بی جان حمزه ایستاد، در حالی که از دیدگانش خون می بارید، فرمود: «حمزه بن عبدالمطلب سرور شهدا و هر مردی است که در برابر سلطان جایر سخن حق بگوید و کشته شود.»
مشرکان با دیدن کشته شدن حمزه، فریاد برآوردند: «حمزه کشته شد، حمزه بن عبدالمطلب کشته شد.»
مشرکان گمان کردند که با این فریادها می توانند در صفوف مسلمانان تزلزلی ایجاد کنند و آنها را دچار فتور کنند، اما هیهات! در وجود مسلمانان، ایمانی چنان مستحکم وجود داشت که هیچ خسارت و مصیبتی هر چند هم بزرگ باشد، قادر به سست کردن آن نبود.
درست است که حمزه، دلاوری بی نظیر بود و حضورش میان مسلمانان با هزار مرد جنگی برابری می کرد و فقدان او در چنین شرایطی جبران ناپذیر بود، اما شهادت او خونها را به جوش آورد و باعث شد که بر صلابت و استقامت مسلمانان افزوده شود. از این رو مشرکان دریافتند که مرگ حمزه نه تنها در عزم و اراده مسلمانان خللی به وجود نیاورده، بلکه صفوفشان را فشرده تر و عزمشان را راسختر کرده است و گویی فریاد می زدند: «بیایید که ما استوار و پا بر جا ایستاده ایم. هیچ حادثه ای ما را متزلزل نمی کند. اگر بزرگی از میان ما برود، بزرگمرد دیگری جای او را می گیرد!»
استقامت مسلمانان و بی باکی آنها بالاخره نتیجه داد و آنها پیش از آن که آفتاب به میانه آسمان برسد، به پیروزی معجزه آسایی دست یافتند. بلی، نیروی مشرکان خیلی زود تحلیل رفت و سواره و پیاده پا به فرار گذاشتند تا از ضربات کوبنده مسلمانان جان به در ببرند. آنها با بر جای گذاشتن سلاح و بار و بنه و ارزاق بسیاری که از مکه آورده بودند، پشت به مسلمانان و رو به کوه و دشت گریختند و مهمتر از این، زنان خود را نیز رها ساختند تا از ترس اسیر نشدن به کوهها و دره ها پناه ببرند.
مسلمانان نیز مشرکان را تعقیب کردند تا اینکه آنان کاملاً از میدان جنگ دور شدند و آن گاه برگشتند تا غنایم را جمع آوری کنند.
تیراندازان زبده ای که هنوز بر بالای تپه عینین قرار داشتند، با دیدن شکست مشرکان و انبوه غنایم جنگی، شادمانه به همدیگر گفتند: «غنیمتها را ببینید! غنیمتها! دوستان شما پیروز شدند! چرا اینجا ایستاده اید؟ منتظر چه هستید؟»
عبداللّه بن جبیر فریاد زد: «شما را چه شده است؟ آیا دستورهای پیامبرتان را فراموش کرده اید که به هیچ وجه نباید موضعتان را ترک کنید؟»
اما گویی که آن همه غنیمت، هوش از سر آنها ربوده بود، زیرا در جواب فرمانده خود گفتند: «باید برویم و سهم خود را از غنایم برگیریم. مشرکان شکست خورده اند، پس چرا اینجا بمانیم؟»
آنان بلافاصله و بدون توجه به هشدارهای فرمانده خود که با تعداد اندکی از تیراندازان و بنابر دستور پیامبر نمی خواستند موضع خود را ترک کنند، از کوه سرازیر شدند.
خالد بن ولید که برای فرا رسیدن چنین فرصتی لحظه شماری می کرد، به سواران تحت امر خود دستور داد تا از پشت سر، به مسلمانان حمله برند. بدین ترتیب، پیروزی درخشان و شادمانی مسلمانان به شکست و اندوه بسیار مبدل شد.
رسول خدا(ص) که می دید مسلمانان دچار چه مصیبتی شده اند و از دم تیغ دشمن می گذرند، بدون آن که گامی پس و پیش نهد، تا زمانی که تیری در ترکش داشت به تیراندازی مشغول شد. در همین حال، مردی از مشرکان به نام ابن قمیئه لیثی، سنگی به سوی آن حضرت پرتاب کرد که موجب شکسته شدن دندان پیشین و شکافتن لب و صورت مبارک آن حضرت شد و دو دندانه از دندانه های کلاهخودی که بر سر ایشان بود، در گونه مطهرش فرو رفت. سپس ابن قمیئه به قصد کشتن آن حضرت پیش آمد، اما مصعب بن عمیر که حامل لوای سپاه اسلام بود، مانع او شد و نگذاشت که به رسول خدا(ص) آسیبی برساند. مصعب همچنان در مقابل تهاجم دیگر مشرکان به رسول خدا خود را سپر کرد و آنقدر زخم برداشت و خون از بدنش رفت که تمام توان خود را از دست داد و بر زمین افتاد. حضرت علی(ع) برای متفرق کردن مشرکان از پیرامون مصعب به آنان حمله برد و پرچم مصعب را بر بالای سر گرفت تا مسلمانان با دیدن آن متفرق و مایوس نشوند، لیکن دیگر کار از کار گذشته بود و مسلمانان به صورت پراکنده و فقط برای حفظ جان خود می جنگیدند، حال آن که تا ساعتی پیش جنگ را به شیوه گروهی و سازماندهی منظم و از پیش تعیین شده اداره می کردند.
ابن قمیئه پس از کشتن مصعب بن عمیر، در حالی که گمان می کرد رسول خدا(ص) را به قتل رسانده است، به عقب برگشت و خطاب به قریش فریاد برآورد: «من محمد را کشتم.» این خبر، شادی را برای اردوی مشرکان به همراه آورد و فریاد «محمد کشته شد» از هر طرف بلند شد.
در این لحظات بحرانی که مستی پیروزی، مشرکان قریش را کور کرده بود، رسول خدا(ص) یاران خویش را نزد خود فرا خواند. حدود سی نفر از مسلمانان، پیامبر را در میان گرفتند و تا پای جان به دفاع از آن حضرت پرداختند. سعد بن ابی وقاص آنقدر تیراندازی کرد که کمانش تاب نیاورد و شکست؛ دست طلحه بن عبیداللّه مورد اصابت قرار گرفت و در دم از بدن جدا شد؛ همچنین چشم قتاده بن نعمان چنان ضربه ای خورد که از حدقه درآمد و بر گونه اش آویزان شد.
در همین احوال بود که چشم اُبیّ بن خلف جُمحی از سپاه مشرکان بر پیامبر افتاد و دانست که آن حضرت هنوز زنده است، لذا با نهایت خشم و در حالی که فریاد می زد: «ای محمد! مرگم باد اگر بگذارم زنده بمانی»، به آن حضرت حمله برد. یاران پیامبر آماده کشتن او شدند، اما آن حضرت آنان را از این کار منع فرمود و دستور داد تا او را به حال خود بگذارند. سپس آن حضرت نیزه حرث بن صمه را گرفت و آن را به طرف گردن اُبیّ بن خلف نشانه گرفت. زرهی که اُبیّ بن خلف بر تن داشت، مانع آن شد که نیزه او را به قتل برساند و فقط گردنش زخم کوچکی برداشت. همین که اُبیّ دست به گردن برد و خون خود را دید، دیوانه وار پا به فرار گذاشت و به محض رسیدن نزد یارانش، از اسب بر زمین افتاد و چون گاو نعره می زد: «محمد مرا کشت.»
مشرکان گمان کردند که خستگی او را از پای درآورده است و سخنانی که درباره زنده بودن محمد(ص) بر زبان جاری می کند، نوعی هذیان است. لذا، در حالی که به وی روحیه می دادند و زخمش را کوچک و بی اهیمت جلوه می دادند، او را از زمین بلند کردند، اما او در نهایت بی قراری گفت:
«اگر ضربه اش به قبایل ربیعه یا مُضَر اصابت می کرد، بی تردید همه آنها را به قتل می رسانید. مگر او خود به من نگفته بود که من تو را می کشم. به خدا سوگند اگر بعد از این ماجرا بر من آب دهان می انداخت، مرا می کشت.»
یکی از حاضران پرسید: «اما او کی چنین مطلبی را به تو گفته است؟»
ابیّ گفت: «در مکه هر گاه محمد را می دیدم، تهدیدش می کردم و می گفتم: تیری دارم که آن را بالای سرم آویزان می کنم. روزی تو را با آن خواهم کشت. اما او می گفت: «ان شاءاللّه من تو را خواهم کشت.»
سپس اندکی سکوت کرد و در ادامه گفت: «به خدا سوگند که امروز او مرا به قتل رسانید.»
دوستان ابیّ به دلداری او پرداختند و گفتند: «خیالت آسوده باشد که آسیب چندانی به تو نرسیده است. لیکن ابن خلف که مرگ را با تمام وجودش احساس می کرد، چگونه می توانست آسوده خاطر شود!
دوستان ابن خلف چه می دانستند که ترس از محمد بن عبداللّه (ص) چند سال است که همراه اوست و او با قوم خود برای جنگ نیامده است، جز اینکه در فرصتی مناسب خود را با کشتن رسول خدا(ص) رهایی بخشد، زیرا این ترس جانکاه در بستر هم او را آرام نمی گذاشت.
نه! هیچ کس از مصیبت ابن خلف آگاه نبود.

نظرات کاربران درباره کتاب زندگانی پیامبر اکرم (ص) در قرآن (جلد دوم)