فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب روزگار آفتابی
حکایت زندگی دکتر علی شریعتی

نسخه الکترونیک کتاب روزگار آفتابی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب روزگار آفتابی

هر ملّتی پیوسته به نام چهره یاد آوران خود می‌بالد. یادآورانی که برای «رشد»، «سربلندی»، «آگاهی»، «توانایی»، «تعالی» و «آزادی» مردم هم روزگار خویش، همه کوشش خود را به کار برده و اغلب جان بر سر باورشان نهاده‌اند. آنان کسانی بوده‌اند که از آسایش خود گذشته و پای در قلمرو فرسایش و ایثار گذاشته‌اند. بیداری مردم و آگاهی آنان را بر هر چیز دیگری ترجیح داده و تا افقهای شهادت پیش رانده‌اند.
دکتر علی شریعتی» یکی از آن نورآوران نامداری است که در سالهای سیاه جهل و استبداد درخشید. او همچون معماران متفکر انقلابی پیش از خود مانند «سید جمال الدین اسدآبادی» و «علاّمه اقبال لاهوری» به تجدید بنای اندیشه مذهبی همّت گماشت.

ادامه...

  • ناشر: نشر و تحقیقات ذکر
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.49 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۷۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب روزگار آفتابی

گاهشمار زندگی دکتر علی شریعتی

ـ ۱۳۱۲: تولد سوم آذر ماه
ـ ۱۳۱۹: ورود به دبستان ابن یمین مشهد
ـ ۱۳۲۵: ورود به دبیرستان فردوسی مشهد
ـ ۱۳۲۷: عضویت در کانون نشر حقایق اسلامی
ـ ۱۳۲۹: ورود به دانشسرای مقدماتی ـ مشهد
ـ ۱۳۳۱: استخدام در اداره فرهنگ مشهد
شرکت در تظاهرات خیابانی علیه حکومت موقّت قوام السلطنه و دستگیری کوتاه مدت
پایان دوره دانشسرا و اشتغال در اداره فرهنگ به عنوان آموزگار
بنیانگذاری انجمن اسلامی دانش آموزان
ـ ۱۳۳۲: عضویت در نهضت مقاومت ملّی
ـ ۱۳۳۳: گرفتن دیپلم کامل ادبی
ـ ۱۳۳۵: ورود به دانشگاه ادبیات مشهد
ترجمه کتاب «ابوذر غفاری» و تالیف کتاب «مکتب واسطه»
ـ ۱۳۳۶: دستگیری به همراه شانزده نفر از اعضای نهضت مقاومت در مشهد
ـ ۱۳۳۷: فارغ التحصیل از دانشکده ادبیات با احراز رتبه اوّل
۲۴ تیرماه ازدواج با یکی از همکاران خود به نام پوران (فاطمه) شریعت رضوی
ـ ۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتی، به دلیل کسب رتبه اوّل
تولد اوّلین فرزندش «احسان»
ـ ۱۳۳۹: پیوستن به سازمان آزادیبخش الجزایر، به بند افتادن در زندان پاریس به خاطر مبارزاتش در راه آزادی الجزایر
ـ ۱۳۴۰: همکاری با کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، جبهه ملّی، نهضت آزادی و نشریه ایران آزاد
ـ ۱۳۴۱: تولد دومین فرزندش «سوسن»
آشنایی با افکار «فانون» نویسنده انقلابی الجزایر به وسیله خواندن کتاب «دوزخیان روی زمین» و آشنایی با «ژان پل سارتر»
ـ ۱۳۴۲: تولد سومین فرزندش «سارا»
پایان تحصیلات و اخذ مدرک دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاسهای جامعه شناسی
ـ ۱۳۴۳: بازگشت به ایران و دستگیری در مرز بازرگان و انتقال به زندان قزل قلعه، پایان انتظار خدمت و از ۱۶ شهریور ماه، انتصاب مجدّد در اداره فرهنگ
ـ ۱۳۴۴: انتقال به تهران به عنوان کارشناس و بررسی کتب درسی
ـ ۱۳۴۵: استاد یاری رشته تاریخ در دانشگاه مشهد
ـ ۱۳۴۷: آغاز سخنرانیهای او در حسینیه ارشاد و دانشگاهها، و انتشار کتابهایش
ـ ۱۳۵۰: تولد چهارمین فرزندش «مونا»
ـ ۱۳۵۱: تعطیل حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانیهای او
ـ ۱۳۵۲: دستگیری و هجده ماه زندان انفرادی در کمیته شهربانی
ـ ۱۳۵۴: خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد
ـ ۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت



روزگار آفتابی

( حکایت زندگی دکتر علی شریعتی )

عبدالمجید نجفی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



آن ستاره نورانی

هر ملّتی پیوسته به نام چهره یاد آوران خود می بالد. یادآورانی که برای «رشد»، «سربلندی»، «آگاهی»، «توانایی»، «تعالی» و «آزادی» مردم هم روزگار خویش، همه کوشش خود را به کار برده و اغلب جان بر سر باورشان نهاده اند. آنان کسانی بوده اند که از آسایش خود گذشته و پای در قلمرو فرسایش و ایثار گذاشته اند. بیداری مردم و آگاهی آنان را بر هر چیز دیگری ترجیح داده و تا افقهای شهادت پیش رانده اند.
در افق تاریخ کشور بزرگ ما ایران، از این ستارگان نورانی بسیار درخشیده اند. ستارگانی که هر یک به نوبه خود، بر تاریکیهای غلیظ بر آشفته و از آفتاب عشق و عدالت و آزادی، گفتنیهای فراوان گفته اند. بنابراین، طلوع سپیده در کشور شب، مدیون نور افشانی کسانی است که مثل آتشفشان علیه یلدای خفقان شوریده اند.
«دکتر علی شریعتی» یکی از آن نورآوران نامداری است که در سالهای سیاه جهل و استبداد درخشید. او همچون معماران متفکر انقلابی پیش از خود مانند «سید جمال الدین اسدآبادی» و «علاّمه اقبال لاهوری» به تجدید بنای اندیشه مذهبی همّت گماشت.
او مصداق آیه قرآن «و من المُومنین رجالٌ صدقوا ما عاهدواللّه علیه...» با خدا پیمان بست و لحظه ای از بیداری مردم و تاراندن ابرهای سیاه «زر» و «زور» و «تزویر» باز نایستاد، تا آنکه به ملاقات پروردگارش شتافت و با گفته ها، اندیشه ها و نوشته هایش، در جان و دل ما جاودانه شد.
عزیزانم!
امروز، زورمندان زراندوز در سرتاسر عالم، نیرنگهای تازه ای را طراحی کرده اند تا تو یا فکر نکنی و یا به جای «موج» و «دریا» به مردابها بیندیشی. «مرداب»هایی که به جای اقیانوس به تو نشان می دهند.
آنچه پیش روی تو است، فشرده ای از زندگی مردی است که با اندیشه های او، می توان بر خاک خزان، گام بهاری زد و شکفتن هزاران شکوفه تر و تازه را در باغچه دل خویش، به باور نشست.
به برکت آن ستاره نورانی، ابرهای سیاه جهل و نادانی از شما دور باد!

میلاد یک ستاره

در دوم آذرماه سال ۱۳۱۲ ه. ش. در یکی از توابع روستای «مزینان» به نام «کاهک»، فرزندی به دنیا آمد که پدر اندیشمند او کودک را «علی» نامید. دهستان مزینان در قلمرو شهرستان «سبزوار» و در منطقه جلگه واقع است. در مجموع، آن منطقه کویری به حساب می آید. بی آبی، خشکی زمین و بی نتیجه ماندن نبرد با طبیعت، قناعت و راضی بودن را در ساکنان کویر پدید می آورد. به گفته خود او ـ شریعتی ـ کویر، تاریخی است که در صورت جغرافیا نمایان شده است.۱
یا اینکه، «کویر انتهای زمین است.»۲
پدر پدربزرگ علی، «ملاّ قربانعلی»، معروف به «آخوند حکیم»، مردی فیلسوف و فقیه بود که در مدارس قدیم بخارا، مشهد و سبزوار تحصیل کرده و از شاگردان برگزیده حکیم اسرار (حاج ملا هادی سبزواری) محسوب می شد.۳ پدر علی، استاد محمد تقی شریعتی، در سال ۱۳۱۱ با دختری روستایی از اهالی کاهک ازدواج کرد. «زهرا امینی» همسر استاد، زنی روستایی متواضع و حسّاس بود. او در طول زندگی خویش، به سه چیز اهمیت زیاد می داد؛ خانواده اش، خدمت به محرومان و کتاب دعایش.۴

کانون نشر حقایق اسلامی

این کانون در سال ۱۳۳۲ به کمک گروهی از علاقه مندان به اندیشه های اسلامی استاد محمد تقی شریعتی تاسیس شد و هدف آن، تبلیغ حقایقی از اسلام بود که طی دوران طولانی بعد از بعثت رسول اکرم (ص) پنهان مانده بود.
در آن سالها علی دوران کودکی و نوجوانی خود را طی می کرد و ذهن زلال و تیز او شاهد کوششهای پدر و تلاش بی امان او برای پیشرفت اسلام و مذهب بود. اسلامی که مایه عزّت و مذهبی که عامل بیداری و وآگاهی بود. در این دوران، مادر، پدر، مادر بزرگ مادری و پدری علی، ملاّ زهرا، مکتب دار روستای کاهک و آموزنده قرآن به کودکان ده، بیشترین تاثیر را بر اندیشه و احساس علی داشتند. او در عین تاثیر پذیری و یادگیری، از بازیها و شیطنتهای کودکانه نیز غافل نمی ماند.
«روزی علی پس از خواندن قرآن و پاسخ به سوالات ملاّ زهرا از حواسپرتی او استفاده کرد و از کلاس خارج شد و رفت بالای درخت سنجدی که وسط حیاط بود. او از آنجا بچه ها را نگاه می کرد و شکلک در می آورد. با این کار بچه ها را می خنداند. ملاّ زهرا از خنده بچه ها متوجه بیرون شد و به سوی درخت رفت؛ اما هر چه اصرار کرد علی پایین نیامد. وقتی ملاّ زهرا حسابی بیچاره شد، علی از درخت پایین آمد. ملاّ زهرا علی را که از شاگردان زرنگش بود، تنبیه نکرد.»۵
دبستان «ابن یمین» مشهد نخستین مدرسه رسمی علی بود؛ امّا به دلیل بحرانی شدن اوضاع کشور (تبعید رضا شاه و اشغال کشور توسط متّفقین) استاد محمد تقی شریعتی خانواده اش را دیگر بار به روستای فرستاد و علی دوباره به مکتب بازگشت و نزد شیخ عبداللّه شریعتی که از فامیلهای پدرش بود، به آموختن خط و قرآن و معراج السعاده ملاّ احمد نراقی مشغول شد.
پس از آرام شدن اوضاع، خانواده از نو راهی مشهد شد. علی از آن سالها که درس و مشق و تکلیف را تازه آغاز کرده بود.، چنین می گوید:
«از همان وقتها، این از صفات مشخص تو بود؛ میل به تنهایی، سکوت و با خود حرف زدن، فکر کردن، تنبلی در کار، حواسپرتی خارق العاده، بی نظمی و بی قیدی در همه چیز، نداشتن مشق و خط و کتاب و قلم و بی اعتنایی به درس و کلاس و معلم و عشق به خواندن و کتاب و صحافی و چیدن آنها و...، پدرم اغلب جوش می زد که، این چه جور بچه است، این همه معلمانت گله می کنند، پیشم شکایت می کنند، آخر تو که شب و روز کتاب می خوانی، کتابهایی که حتی درست نمی فهمی. یک ساعت هم کتاب خودت را بخوان. این بچه چقدر دله است در مطالعه و چقدر خسیس در درس خواندن. اصلاً مثل اینکه دشمن درس و مشق است. تا نصف شب و یک و دو بعد از نصف شب با من می نشیند و کتاب می خواند و سه، چهار تا مشقی را که گفته اند بنویس، می گذارد و درست صبح همان وقت که دنبال جورابهایش می گردد و لباسهایش، و مدرسه اش دیر شده، شروع می کند به نوشتن. دستپاچه و شلوغ و خودش هم ناراحت. بابا جان! تو که از وقتی پامی شی تا وقتی که راه بیفتی برای مدرسه، جز گشتن دنبال جورابهایت که به کار دیگری نمی رسی.»۶
تابستان هر سال که به مزینان و کاهک می آمدند، روزهای طولانی بازی و سرگرمی علی آغاز می شد. کبوتر بازی و الاغ سواری را دوست داشت. با بچه های دیگر، پارچه بزرگی روی دهانه چاه می انداختند و این جوری کبوترها را می گرفتند. به بالای بام می رفت و پرواز کبوتران را با لذت نگاه می کرد. شاید در آن هنگام، خود را پرنده سفیدی می دید که همراه با دسته پرندگان، در آسمان کویر پرواز می کند و آفتاب قبل از ظهر بالهای او را رنگ می زند.
پسر عموی علی تعریف می کند که:
«یک روز عصر با علی تصمیم گرفتیم که به یک قلعه قدیمی که در اطراف مومن آباد ۷ بود، برویم. در آن محل، کاروانسرای قدیمی بود که در آن ایام، محل رفت و آمد تاجران و کاروانها بود و سه روز در هفته کاروانها در آنجا اتراق می کردند. علی و من برای دیدن آن قلعه رفتیم. ولی دیروقت به آنجا رسیدیم و چون در تاریکی شب نمی توانستیم برگردیم، به پیشنهاد علی تصمیم گرفتیم شب را همان جا بخوابیم. معمولاً اشخاص جرئت اینکه شب را تنها در کاروانسرا بمانند، نداشتند. حتی روزها هم کمتر کسی در آنجا آمد و رفت می کرد. با ترس و لرز در یک اتاق دو در دو که به وسیله زیلویی فرش شده بود و یک فانوس هم داشت، ماندیم. آن شب سایر اتاقکهای کاروانسرا خالی بود. نیمه های شب، صدای هراس انگیزی شنیدیم؛ از نوع صدای ارواح خبیثه که با آن عمری را به آزار مردم پرداخته اند! و چون شایعه وجود ارواح در آن قلعه قدیمی بین مردم آن سامان قوی بود، همه از آنها می ترسیدند؛ علی هم همین طور. اما با وجود ترسی که بر هر دوی ما غالب شده بود، علی مرتّب به من می گفت؛ چیزی نیست بخواب! و با بی تفاوتی خاص خودش، باعث آرامش می شد. صبح، وقتی به دنبال عامل صدا می گشتیم، گاوی را دیدیم که در یکی از اتاقهای پایین کاروانسرا بسته بودند و فهمیدیم علت سرو صدا آن گاو بوده است.»۸
علی در سیزده سالگی وارد دبیرستان شد. عشق و علاقه او به مطالعه کتابهایی فلسفی و عرفانی، به حدّی بود که کم کم باعث هراس اطرافیانش می شد. خود او می نویسد:
«مغزم در این زمان با فلسفه رشد می کرد و دلم با عرفان داغ می شد. و گرچه بزرگترهایم بر من بیمناک شده بودند و خود نیز رفته رفته با یاس و درد آشنا می شدم ـ اوّلی ارمغان فلسفه و دومی هدیه عرفان ـ ولی به هر حال، پر بودم و سیر بودم و سیراب لذت... تنها اینکه... آری کارم سخت است و دردم سخت و از هر چه شیرینی و شادی و بازی است. محروم؛ اما...این بس است که می فهمم! خوب است...احمق نیستم.»۹
در شانزده سالگی سیکل اوّل را در دبیرستان فردوسی تمام کرد و در دانشسرای مقدماتی «مرکز تربیت معلم» آن زمان، نام نویسی کرد.
در سال دوم دانشسرا که همزمان با اوجگیری نهضت ملی و نخست وزیری دکتر محمد مصدّق بود، فعالیتهای وی شدیدتر شد. از میان نیروهای ملی و مذهبی، گروهی از جوانان گرد هم جمع شدند و پس از بحثها و گفتگوهای طولانی، مکتب فکری جدیدی را به نام «نهضت خداپرستان» بنیان نهادند. رهبری فکری و سیاسی این حرکت به عهده جوانی اندیشمند به نام «محمد نخشب» بود.»۱۰
علی هم توسط دوستان خود با این جمعیت آشنا شد و تحت تاثیر افکار این جوانان پر شور و مبارز نهضت خدا پرستان و به ویژه محمد نخشب قرار گرفت و به آنها پیوست.۱۱
در سال ۱۳۳۱ اوّلین بازداشت علی اتفاق افتاد. علت بازداشت او، اعتراضی بود که همراه با عده ای دیگر، به روی کار آمدن قوام السلطنه و بر کناری دکتر مصدّق انجام داده بود. هر چند مدت این بازداشت کمتر از نصف روز به طول انجامید؛ اما فصلی نو در زندگی او آغاز شد. فصلی که بتدریج از علی روشنفکری مسئول و حسّاس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت. او در همان سال، انجمن اسلامی دانش آموزان و دانشجویان را تاسیس کرد و در مدت هشت سال، جلسات هفتگی آن را که سخنرانی و بحث و تحقیق در مسائل فکری و مکتبهای فلسفی و اجتماعی بود، بر عهده داشت. در این سال، او از دانشسرا فارغ التحصیل شد و از تاریخ ۲۰ مهرماه ۱۳۳۱ در اداره فرهنگ استخدام شد و از ۱۱ آبان ماه ۱۳۳۱ در دبستان «کاتب پور» (واقع در قلعه احمد آباد مشهد) به تدریس پرداخت. علی قبل از پایان سال آخر دانشسرا به پیشنهاد پدرش شروع به ترجمه کتاب ابوذر کرد. استاد محمد تقی شریعتی می گوید:
«ابوذر غفاری کتابی بود که رئیس کتابخانه فرهنگ آن زمان آورد که من ترجمه کنم. مقدمه این کتاب را من ترجمه کردم؛ ولی به دلیل اینکه در آن چند سال، کار من زیاد بود و شب و روز را بیشتر از سه، چهار ساعت نمی توانستم بخوابم، مبتلا به ضعف اعصاب شده بودم و پزشکان بنده را از کار کردن منع کرده بودند. من به علی پیشنهاد کردم که چون قلمت خوب است، بیا و کتاب را ترجمه کن. شاید کلاس پنجم دانشسرا بود. او این کتاب را ترجمه کرد.۱۲ البته من کمکهایی به او کردم؛ یعنی به این کیفیت که دو، سه ورق از این کتاب را می آورد پیش من می خواند و اگر لغتی و یا در جمله ای اشتباهی داشت، من آن را رفع می کردم. بعد می رفت اتاق خودش و آنها را ترجمه می کرد.»۱۳
به این ترتیب دوران کودکی و نوجوانی علی سر آمد و او در آغاز جوانی خویش، فصل جدید و پر باری را تجربه کرد. فصلی که نشان داد ستاره ای نورانی درخشیدن گرفته است. و علی ستاره ای بود که نه برای سوت و کور ماندن و در گوشه ای از کهکشان زندگی خاموش ماندن، که برای سوسو زدن و سرخ سوختن به دنیا آمده بود.
بهتر است شعری را که علی در سن بیست سالگی، در آن سالهای سیاه خفقان و دیکتاتوری سروده است، باهم بخوانیم:

درشبی این چنین وحشت افزا 
می روم در پی آرزویی

در پی یارگمگشته خویش 
می کنیم هر کجا جستجویی

صبر کن ای دل آرزومند 
کاین شب تیره دل روز گردد

نور حق بر سیاهی باطل 
تا مگر باز پیروز گردد

باش تا سر زند آفتابی 
وین شب وحشت افزا سرآید

دور ظلم و ستم طی شود باز 
روزگاری از این خوشتر آید

جمعه ۱۰/ ۱۱/ ۱۳۳۲
علی شریعتی

از تبار تبداران

در مهر ماه سال ۱۳۳۴، دانشکده علوم و ادبیات انسانی مشهد تاسیس شد. تعداد دانشجویان ۲۷ نفر و کلّ دانشکده یک دفتر و چند اتاق داشت. شرط ثبت نام در این دانشکده، شرکت اجباری در تمام ساعات درسی بود. بنابراین کارمندان دولت و شاغلان، اجازه ثبت نام نداشتند. با باز شدن این دانشکده، علی و چند نفر دیگر که کارمند وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش) بودند، تقاضای ثبت نام کردند. در خواست ثبت نام آنها رد شد؛ اما آنها در ساعاتی که می توانستند، به صورت آزاد و داوطلبانه در کلاسها شرکت می کردند و به اعتراض مسئولان توجهی نمی کردند. سرانجام با سماجت آنها و حمایت مرحوم دکتر «فیاض» شرکت کارمندان در سر کلاسها قانونی شد. البته غیبت بیش از حدّ تعیین شده، همیشه مشکل ساز بود.
موفّقیت ویژه علی در دانشکده، از همان آغاز برای سایر دانشجویان مشخص بود. او در آن زمان، کتاب مکتب واسطه و ابوذر را به چاپ رساند. علاوه بر آن، شرکت در فعالیتهای سیاسی و آشنایی اش با مسائل فکری و سیاسی روز و نسبتش با استاد شریعتی، او را از دیگران متمایز می نمود. علی در دانشکده، مسئول انجمن ادبی دانشجویان بود. این محافل، اغلب با شرکت استادان تشکیل می شد. وقتی که آثار از «اخوان ثالت» مثل کتاب ارغنون (۱۳۳۰) و کتاب زمستان (۱۳۳۵) و آخر شاهنامه (۱۳۲۸) چاپ شد، او را سخت تحت تاثیر قرار داد.
در کنار تدریس و تحصیل، فعالیتهای سیاسی ـ اجتماعی او در نهضت همچنان ادامه داشت. هر چند هنوز به طور کلی کامل انسجام عقیدتی به خود نگرفته بود.
در مهر ماه ۱۳۳۶ با شانزده نفر از از اعضا و پیروان نهضت مقاومت به همراه پدرش دستگیر شد. دستگیر شدگان را با هواپیمای چهار موتوره ارتشی از مشهد به تهران برده و به زندان «قزل قلعه» انتقال دادند. در حیاط زندان قزل قلعه، چشمان علی را بستند و شروع به شمارش نمودند و چنین وانمود کردند که قصد اعدام او را دارند.
اما علی با هر قدم که بر می داشت، مصممّ تر و با اراده تر از قبل، به پیش می رفت. عشق و علاقه به «زیبایی» و «کمال»، و بیزاری از زشتیها و در جا زدن، آتشی در دل او افروخته بود که به این آسانیها خاموش شدنی نبود. جان او از تب «رفتن» می سوخت و در این راه، همه مشکلات را نادیده می گرفت.

پیوند

خانم «پوران شریعت رضوی» همسر علی، درباره اوّلین برخورد و آشنایی اش با دکتر شریعتی می گوید:
«اوّلین برخورد من با علی شریعتی، در اوایل دی ماه سال ۱۳۳۵ در کلاس درس، در دانشکده ادبیات مشهد بود. مرحوم حبیب اللهی، استاد ادبیات فارسی ما که شاعر هم بود، روزی ضمن صحبت می گفت: «آیا می دانید که شما با نویسنده جوان و دانشمندی همکلاس هستید؟ می خواهم آقای علی شریعتی مزینانی را که کتاب ابوذر غفاری را ترجمه کرده و همچنین تاریخ تکامل فلسفه را نوشته، به شما معرفی نمایم!» و بعد اشاره کرد به علی شریعتی که در عقب کلاس، بسیار آرام و با لبخندی بر لب نشسته بود و گفت: «آقا بلند شوید تا شما را ببینند!» علی برخاست و اظهار ادب کرد و دانشجویان برایش کف زدند.»۱۴
علی روحیه آن زمان خود را این گونه تعریف می کند:
«در آن سالهای اوّل که تازه با هم آشنا شده بودیم، با هم همکلاس بودیم. هنوز پا به زندگی من نگذاشته بود. من چه بودم؟ که بودم؟ جوانی بودم پیر. جوانی بدبین و تلخ اندیش و تنها و پا گریز و نا آرام و خطرناک و ماجرا جو و سر به هوا و غرق در خیال...»۱۵
سر انجام علی آن قدر با آرامش و متانت، برخواسته خود پافشاری نمود و دو سال و نیم صبر کرد تا توانست رضایت همسر آینده خانواده اش را جلب کند، و همسرش نیز که با خصوصیات اخلاقی و روح پرشور و صمیمی او آشنا شده بود، با عشق و علاقه جواب مثبت داد و پیوند آسمانی بین آن دو سر گرفت. خواهر کوچک علی، بتول (افسانه) شریعتی که هنگام ازدواج برادرش، دختر بچه ای هفت ساله بود، می گوید:
«آمدن پوران، عروسی تحصیلکرده از خانواده ای مدرن و غیر سنّتی به خانواده مقید و سنّتی ما، یک حادثه جالب بود و طبعا برای من، به اقتضای دختر بچه بودنم، جالبتر. یادم نمی رود که شب عروسی، مادرم به سبب بیماری شدید، در بستر افتاده بود و نمی توانست در مجلس حاضر شود؛ اما پوران اصرار داشت که با همان لباس عروسی، همراه با داماد، از مجلس عقد کنان به خانه ما بروند تا مادرم با دیدن عروس و داماد، به آرزوی بزرگ خود، یعنی دیدن عروسش در لباس سفید، نائل گردد. پوران از همان روزهای اوّل ورودش به خانواده ما با فامیل اخت شد. با آنان انس گرفت و چنان رفتار کرد که پنداری، همیشه در خانواده ما زندگی می کرده است و ما علیرغم ظاهر متفاوتش، کاملاً او را مثل خود و از خود یافتیم... حتی در نزد مادرم، یعنی آن زن کویری که هنوز چادر نیلی رنگ که در روستای سبزوار بافته می شد، بر سر می گذاشت، منزلتی خاص یافت...»۱۶
پس از مراسم عقد، زوج جوان، چند ماه در منزل استاد به سر می برد و از تاریخ ۱۳ آذر ۱۳۳۷ به خانه ای کوچک و نه چندان راحت در خیابان فردوسی رفتند، تا ماهی ۱۳۰ تومان اجاره بپردازند و روزهای برفی سختی را آغاز کنند. پس از رفتن به خانه جدید، همزمان دو نامه برای علی آوردند. در نامه اوّل به او ابلاغ کرده بودند تا خود را به اداره نظام وظیفه معرفی کند و در نامه دوم که از طرف دانشکده بود، از او خواسته بودند که هر چه زودتر با توجه به اینکه شاگرد اوّل شده است، پایان نامه اش را به دانشکده تحویل دهد.
علی روزها در دبیرستان دخترانه «مهستی» به تدریس می پرداخت و شبها مجبور می شد تا دیر وقت بیدار بماند و پایان نامه اش را بنویسد و تایپ کند. در غیر این صورت، می دانست که رفتنش به خارج۱۷ برای ادامه تحصیل، دچار اشکال خواهد شد.
موضوع رساله علی، ترجمه کتاب در نقد و ادب نوشته «مندور» (نویسنده مصری) بود.
سرانجام علی با کار وتلاش فراوان، پایان نامه اش را تمام کرد و آن را به دفتر دانشکده داد. بعد از آنکه پایان نامه اش مورد تایید قرار گرفت، پس از چند ماه زندگی مشترک با همسرش، در اردیبهشت ماه ۱۳۳۸ با پدر و مادرش عازم تهران شد تا مقدمات رفتن به فرانسه را فراهم کند. و در خرداد همان سال، رهسپار فرانسه شد و دلش را پیش همسر مهربانش جا گذاشت.

در دیار فرنگ

کسانی که در آن سالها به اروپا می رفتند، معمولاً جاذبه های گوناگون، آنها را سرگردان می کرد. خوردن و خوابیدن و پوشیدن و گردش و بی بند و باری را آزادی فرض می کردند و همه استعدادهای خود را به باد می دادند. امّا علی با آن روح ناآرام و جستجوگرش، کسی نبود که به چاله های فریبنده افتاده، محو رنگ و روغن دروغین غرب شود. او از رفیق خود خواست که اصیلترین محلّه های پاریس را که به خارجی آلوده نشده، به او نشان دهد. هر چند که در آن محلّه ها به یک خارجی، آن هم شرقی و مسلمان، اتاق نمی دادند. امّا علی می خواست به عمق جامعه پاریس نفوذ کند و روح و زندگی حقیقی اروپایی را درک کند و طعم تنهایی را هر چه بیشتر بچشد. پس از تلاش زیاد، موفّق شد اتاقی اجاره کند و در مدرسه ای به نام «آلیانس» ثبت نام نماید. در آن مدرسه، برای خارجیها درس زبان یاد می دادند.
علی در یکی از نامه هایش به تاریخ ۱۱ تیرماه ۱۳۳۸ می نویسد:
«...من هم اینجا فعلاً کار درسی زیادی برای خودم درست کرده ام و به قدری گرفتارم که هنوز فرصت اصلاح پیدا نکرده ام و مثل درویشها شده ام. به هر حال، تنهایی به حدّ اعلا رسیده است. از عصر می آیم توی این اتاقهای خلوت، یا به کار، یا به خیال، زندگی را می گذرانم. صبحها می روم به کلاس، بعد نهار می خورم. بعد دو، سه ساعتی بعد از ظهر به کتابخانه زبانهای شرقی که فارسی و عربی هم زیاد دارد، می روم. بعد از چهار و پنج، تخم مرغی، ساردینی، گوجه فرنگی و موزی و پنیری و کره و ماستی با نان می گیرم و غذای شبم را خودم درست می کنم...»۱۸
در سال ۱۹۵۹ میلادی، یعنی سال ورود دکتر شریعتی، فرانسه کشور آشوب زده ای بود. بحران الجزایر از سالهای قبل شروع شده بود. گروههای فاشیست، هواداران نهضت آزادیبخش الجزایر را تحت تعقیب قرار داده و می کشتند. بمب گذاریها در سطح شهر پاریس، در دانشگاه و در محل سکونت برخی از روشنفکران و اساتید طرفدار استقلال الجزایر، به شدت رواج داشت.
«احسان» فرزند دکتر شریعتی، نخستین آشنایی پدرش با جبهه آزادیبخش الجزایر را این گونه نقل می کند:
«...روزی ـ پدرم ـ برای اصلاح سر به آرایشگاهی فرانسوی می رود؛ ولی به دلیل گران بودن نرخ دستمزد، تصمیم می گیرد به محلّه عربهای الجزایری برود. در آنجا آرایشگر عرب، ضمن اصلاح، شروع به بحث و گفتگو با پدرم می کند و از اوضاع الجزیر و فرانسه سخن می گوید.
بابا علی به شدت از عمق ایدئولوژیک و آشنایی این فرد با شرایط ایران و حتی شناخت وی از آیت الله طالقانی، تاثیر می پذیرد و به تدریج می فهمد که این مرد از اعضای جبهه آزادیبخش الجزیراست و آرایشگاه صرفا پوششی برای عضوگیری محلّی است. پس از مدتی، شروع به همکاری با این شاخه مقاومت الجزایر می کند و به منزلی در یکی از محلات نسبتا عرب نشین پاریس، نقل مکان می کند و خانه اش را در اختیار این شاخه از انقلابیون قرار می دهد تا از آن به عنوان مخفیگاه نشریات ممنوعه استفاده شود...»۱۹

نظرات کاربران
درباره کتاب روزگار آفتابی