فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برساخت‌گرایی اجتماعی

کتاب برساخت‌گرایی اجتماعی

نسخه الکترونیک کتاب برساخت‌گرایی اجتماعی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب برساخت‌گرایی اجتماعی

کتاب «برساخت گرایی اجتماعی» نوشته ویوین بر ( -۱۹۷۹) روانشناس و نویسنده معاصر انگلیسی است. این کتاب یکی از مهم‌ترین آثار او درزمینهٔ برساخت‌گرایی اجتماعی است که به‌نوعی پیوند بین روانشناسی و جامعه‌شناسی ایجاد می‌کند. در مفهوم برساخت‌گرایی اجتماعی، درک ما از خودمان به چالش گرفته می‌شود و دیدگاه ما نسبت به جهان و مسائلی که آن‌ها را جزو بدیهیات شمرده‌ایم موردانتقاد قرار می‌گیرد. شاید بدیهی به نظر برسد که وقتی به جهان می‌نگریم، فارغ از هر چون‌وچرا و مسئله‌ای ماهیت آن را درمی‌یابیم و یا دانش متعارف ما مبتنی بر مشاهده‌ی عینی و بی‌طرفانه‌ی مان از جهان است. برساخت‌گرایی اجتماعی می‌خواهد به این دسته از دیدگاه‌های خودمان نگاهی انتقادی بیندازیم و آن‌ها را به پرسش بگیریم. بنابراین رویکرد برساخت گرا در تقابل با رویکردهایی قرار می‌گیرد که در علم سنتی از آن‌ها با عنوان اثبات‌گرایی و تجربه‌گرایی یاد می‌شود. شک و تردید بنیان اصلی برساخت‌گرایی را تشکیل می‌دهد، به‌گونه‌ای که باید پیش‌فرض‌هایمان از جهان را مورد سؤال قرار دهیم، تا بار دیگر بتوانیم مفاهیمی تازه و بدیع از جهان وزندگی‌مان خلق کنیم. در بخشی از کتاب «برساخت‌گرایی اجتماعی» می‌خوانیم: «طی بیست سال گذشته دانشجویان علوم اجتماعی در بریتانیا و آمریکای شمالی شاهد ظهور تدریجی برخی رویکردهای بدیل در مطالعه‌ی انسان به‌منزله‌ی حیوان اجتماعی بوده‌اند. این رویکردها عناوین مختلفی دارند، مانند «روان‌شناسی انتقادی»، «روان‌شناسی گفتمانی»، «تحلیل گفتمان»، «واسازی» و «پساساختارگرایی». اما فصل مشترک همه‌ی این رویکردها گرایشی است که امروزه اغلب از آن با عنوان «برساخت‌گرایی اجتماعی» یاد می‌شود. برساخت‌گرایی اجتماعی را می‌توان گرایشی نظری دانست که کمابیش پایه و اساس تمام رویکردهای متأخرتری است که اینک به دنبال ارائه‌ی بدیل‌هایی ریشه‌ای و انتقادی در حوزه‌های روان‌شناسی، روان‌شناسی اجتماعی و سایر رشته‌های علوم اجتماعی و علوم انسانی‌اند. کانون توجه کتاب حاضرْ برساخت‌گرایی اجتماعی است آن‌گونه که در روان‌شناسی و روان‌شناسی اجتماعی می‌شود و هدف من آشنا کردن خواننده با شماری از ویژگی‌های اصلی برساخت‌گرایی اجتماعی و درعین‌حال تشریح پیامدهایی است که‌ این رویکرد برای درک رفتار انسان و همچنین برای خود رشته‌ی روان‌شناسی به همراه دارد».

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب برساخت‌گرایی اجتماعی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ترجمه ای برای شاداب
که نمی گذارد بازی و خنده از یادم برود

سخن مترجم

بسیار سپاسگزارم از دکتر فرزان سجودی و دکتر علی اصغر سلطانی که این ترجمه با یاری و هم فکری شان چیزی دیگر شد و نیز از مدیر محترم نشر نی آقای جعفر همایی که درنگ های بی انتهای من را در این کار با شکیبایی و خوش رویی تاب آورد.

چرخش زبانی و «بحران» در روان شناسی اجتماعی

پیدایش برساخت گرایی اجتماعی در روان شناسی به مقاله ی گِرگِن (۱۹۷۳) با عنوان «روان شناسی اجتماعی به مثابه تاریخ(۵۰)» برمی گردد. در این مقاله نویسنده استدلال می کند که تمام دانش ها ازجمله دانش روان شناسی ازلحاظ تاریخی و فرهنگی خاص اند و بنابراین برای رسیدن به درکی درست از روند تکوین روان شناسی و زندگی اجتماعی تا به امروز باید پژوهش های مان را از سطح فردی فراتر ببریم و به عرصه های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی سوق دهیم. علاوه بر این، گِرگِن استدلال می کند که جست وجوی تعاریف جاودانه و همیشگی برای انسان یا جامعه تلاشی بیهوده است، زیرا تنها ویژگی ابدی زندگی اجتماعی تغییر مدام و پیوسته ی آن است. درنتیجه روان شناسی اجتماعی به مسئولیتی تاریخی بدل می شود زیرا تنها کاری که می توانیم بکنیم درک و شرح این مسئله است که جهان معاصر ما چگونه به نظر می رسد و جز این کاری از دست ما برنمی آید. سرچشمه ی کارهای بعدی گِرگِن درباره ی روان شناسی، تاریخ و روایت را در همین مقاله می توان دید.
مقاله ی گِرگِن در دورانی نوشته شد که اغلب از آن با عنوان «دوران بحران روان شناسی اجتماعی» یاد می کنند (مثلاً ن.ک.: Armistead, 1974). می توان گفت رشته ی روان شناسی اجتماعی از تلاش های روان شناسان به منظور تهیه ی دانشی برای دولت های آمریکا و بریتانیا طی جنگ جهانی دوم پدید آمد تا از آن برای تبلیغات و کنترل مردم استفاده کنند. عامل رشد و بالندگی این رشته مسائلی بود از این قبیل: «چگونه می توان روحیه ی سربازان را حفظ کرد؟» یا «چگونه می توان مردم را به خوردن غذاهای کم طرفدار ترغیب کرد؟» از این گذشته روان شناسی اجتماعی زمانی بالیدن گرفت که رشته ی مادرش یعنی روان شناسی به تدریج با اتخاذ روش های اثبات گرایانه ی علوم طبیعی شان و منزلتی برای خود دست وپا می کرد. بدین ترتیب رشته ی روان شناسی اجتماعی به مثابه علمی تجربی و آزمایشگاهی ظهور کرد که طبق معمول به کسانی خدمت می کرد و کسانی آن را تامین مالی می کردند، که هم در حکومت هم در صنعت بر مسند قدرت تکیه زده بودند.
حمایت ضمنی این روان شناسی از ارزش ها و گروه های مسلطْ روان شناسان اجتماعی دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ را پیوسته بیش از پیش نگران می کرد. به نظر می رسید در رویّه های پژوهشی این رشته خبری از «صدای» مردم عادی نیست. این پژوهش ها رفتار انسان را در محیطی آزمایشگاهی و خارج از بافت های واقعی کنش های او که به آن کنش ها معنا می دادند، مطالعه می کردند. درنتیجه کتاب هایی منتشر شدند تا هرکدام به نحوی بدیل هایی را در برابر علم اثبات گرا مطرح کنند، بدیل هایی که گزارش های مردم عادی را جدی بگیرند و کاربردهای سرکوب گر و ایدئولوژیک روان شناسی را به چالش بکشند و بدین ترتیب عدالت و انصاف را برقرار کنند (مثلاً ن.ک.: Armistead, 1974; Brown, 1973).
در همان زمان که گِرگِن در آمریکا مشغول نوشتن بود، در بریتانیا (Harre & Secord, 1972) از نگاهی تازه به علم روان شناسی سخن به میان آوردند. بحث آن ها بر این دیدگاه استوار بود که انسان ها عبارت اند از «کنش گران اجتماعی آگاهی که می توانند بر کنش های خویش نظارت کنند و با هوشمندی درباره ی آن ها نظر دهند» (از مقدمه ی کتاب). بدین ترتیب هاره و سیکورد با سنت اثبات گرا و آزمایش گرای موجود در روان شناسی اجتماعی به مخالفت برخاستند و انسان ها را کنش گران اجتماعی ماهری قلمداد کردند که می توانند بر عمل خویش نظارت کنند و درباره ی آن نظر دهند. آثار یادشده تلویحاً زبان را چیزی فراتر از نحوه ای از توصیف چیزها می دانند – زبانْ منبع اجتماعیِ برساختن شرح های گوناگون درباره ی رویدادها و جهان است. این اشاره ی ضمنی در اثر برگر و لوکمان نیز دیده می شود.
اما این دغدغه ها امروزه در کار روان شناسان اجتماعی برساخت گرا نمودی آشکار و صریح پیدا کرده اند. منظور از این که برساخت گرایی بر پس زمینه ای بینارشته ای پدیدار می شود این است که ایده های این رویکرد از منابع گوناگون و متعددی گرفته شده اند و آن جا که این تاثیرات ریشه در علوم انسانی و نقد ادبی دارند غالباً پای عقاید متفکران فرانسوی ازجمله میشل فوکو و ژاک دریدا به میان می آید. پس زمینه ی فرهنگی برساخت گرایی اجتماعی پسامدرنیسم است ولی ریشه های فکری آن به آثار قدیمی تر جامعه شناسی و دغدغه های مرتبط با بحران روان شناسی اجتماعی برمی گردد. درنتیجه باید برساخت گرایی اجتماعی را جنبشی دانست که از طیف متنوعی از رشته ها و سنت های فکری پدید آمده و تاثیر گرفته است.

چه نوع روان شناسی را می توان برساخت گرا نامید؟

یکی از بزرگ ترین مشکلاتِ معرفی انواع برساخت گرایی اجتماعی ناشی است از طیف گسترده ی اصطلاحاتی که نویسندگان و پژوهندگان این حوزه برای توصیف مواضع نظری و روش شناختی خویش به کار می گیرند. درکل، این امر حاکی از این واقعیت است که در این حوزه تشابه ها و تفاوت های بسیار زیادی هست، چنان که نادرست است اگر تصور کنیم انواع یک دست و قابل تشخیصی از برساخت گرایی اجتماعی وجود دارد. با این همه، اهداف فصل حاضر ایجاب می کند که برخی ویژگی های کلی را معرفی کنیم. در شرح زیر اصطلاحاتی را برگزیده ام که شاید عده ای آن ها را گمراه کننده تلقی کنند اما می کوشم در موقعیت مقتضی دلایل انتخابم را توضیح دهم.

روان شناسی انتقادی/روان شناسی اجتماعی انتقادی

همان طور که (Danziger, 1997) اشاره می کند شاخص ترین ویژگی رابطه ی برساخت گرایی اجتماعی و جریان غالب روان شناسی این است که برساخت گرایی درواقع به منزله ی نقد جریان غالب عمل می کند. این نقد شامل این موارد است: پرسش هایی که روان شناسی درباره ی انسان ها مطرح می کند، روش هایی که برای تفحص درباره ی این پرسش ها به کار می گیرد و سرانجام پاسخ هایی که طبق سنت بدین پرسش ها می دهد. درنتیجه برساخت گرایی اجتماعی تاحدی و به نوعی در حکم ادامه ی بحث های مربوط به «بحران» در روان شناسی اجتماعی است. این رویکرد انتقادی توجه جمعی از نویسندگان و پژوهندگان را به خود جلب کرده است و درحال حاضر حجم قابل ملاحظه ای از نوشته ها وجود دارد موسوم به روان شناسی انتقادی(۵۱) (Stainton Rogers et al., 1995; Sloan, 2000; Fox & Prilleltcnsky, 1997) و همچنین روان شناسی اجتماعی انتقادی (Ibanez & Iniguez, 1997; Gough & McFadden, 2001) است. روان شناسی انتقادی بدین مسئله می پردازد که چگونه فرد در جامعه با تفاوت، نابرابری و قدرت روبرو می شود و لذا این نوع روان شناسی تفسیرهای بدیلی درباره ی انواع گوناگون پدیده های روانی نظیر بیماری روانی، هوش، نظریه ی شخصیت، پرخاشگری و سکسوالیته عرضه می کند. بااین حال گرچه برخی از روان شناسان انتقادی نقدشان را بر پایه ی اصول برساخت گرایی اجتماعی بنا می کنند، برخی دیگر از روان شناسان از مسیرهای نظری دیگری قدم به روان شناسی انتقادی گذاشته اند و شاید بتوان آن ها را بیش تر وام دار مقوله هایی چون ایدئولوژی، مارکسیسم یا انواع فمینیسم دانست؛ چنان که گرچه بخش عمده ی روان شناسی انتقادی مبتنی بر برساختگرایی اجتماعی است، عده ای از روان شناسان انتقادی لزومی نمی بینند خودشان را برساخت گرا بنامند. همچنین گرچه برخی از روان شناسان اجتماعی انتقادی موضع گیری سیاسی می کنند، برای عده ای از این روان شناسان دستور العمل سیاسی صراحت کم تری دارد و این دسته بدین اعتبار کار خودشان را انتقادی می دانند که می کوشند افزایش آگاهی درباره ی پیش فرض های اساسی نظری و عملی روان شناسی اجتماعی را سرلوحه ی فعالیت خویش قرار دهند. این جا چون دلیلی برای تمایزگذاری بین اصطلاحات گوناگون نمی بینم از کلیه ی این آثار با عنوان روان شناسی انتقادی یاد می کنم.

روان شناسی گفتمانی

عده ای از نظریه پردازان و پژوهندگان توجه شان را به تعامل اجتماعی و همچنین زبان به مثابه شکلی از کنش اجتماعی معطوف کرده اند و می دانیم که این مسائل در حکم ویژگی های معرف برساخت گرایی اجتماعی اند. این رویکرد اخیراً به «روان شناسی گفتمانی(۵۲)» معروف شده است (Edwards and Potter, 1992; Harre and Stearns, 1995). اصطلاح روان شناسی گفتمانی مورد پسند و انتخاب پژوهندگانی است که کارشان امروزه وجهه ی قابل ملاحظه ای پیدا کرده، لذا من این جا ترجیح داده ام همین عنوان کلی را به کار گیرم. روان شناسی گفتمانی همچنین از این حیث که نگاهی اساساً ضدذات باورانه به انسان دارد با برساخت گرایی اجتماعی هم عقیده است. این رویکرد به ویژه نمی پذیرد که بتوان زبان را نوعی بازنمود یا مسیری برای کشف حالت های روانی درونی و یا شناخت هایی نظیر نگرش ها، باورها، احساسات و خاطرات تلقی کرد (مثلاً Harre and Gillett, 1994; Harre, 1995a). روان شناسی گفتمانی لزوماً منکر وجود این قبیل شناخت ها نیست؛ این روان شناسی به جای بحث درباره ی وجود یا ماهیت چیزها بحث آن ها را از تحلیل «کنار می گذارد». پاتر می گوید:

... بی شک قصد من این نیست که به پرسش هایی هستی شناختی در این باره که چه نوع چیزهایی وجود دارند پاسخ دهم. من می خواهم بدانم چگونه برخی انسان ها توصیف هایی را به مثابه توصیف های واقعیت مند(۵۳) برمی سازند و برخی دیگر این برساخت ها را تضعیف می کنند. برای این منظور نیازی نیست بدین پرسش فلسفی پاسخ دهیم که واقعیت مندی(۵۴) چیست.(Potter, 1996a:6)

دلمشغولی خاص روان شناسی گفتمانی بررسی این مسئله است که چگونه انسان ها در تعاملات روزمره ی شان از زبان استفاده می کنند و این یعنی «گفتمان» آن ها با هم و چگونه از مهارت های زبانی خاص شان به خوبی استفاده می کنند تا شرح خاصی از یک رویداد ارائه دهند که می تواند برای خودِ شخصِ تعامل گر پیامدی موثر داشته باشد. بنابراین روان شناسی گفتمانی در وهله ی اول دلمشغول کارکردهای کنشی زبان است، چنان که پیش تر نیز اجمالاً بررسی شد.
روان شناسان گفتمانی این تلقی خویش از نیروی برسازنده و کنشی زبان را در مورد شماری از پدیده های روانی به کار بسته اند و بدین ترتیب تلقی جریان غالب روان شناسی از پدیده های مزبور را به چالش کشیده اند. این پدیده ها عبارتند از حافظه یا خاطره(۵۵) (Edwards and Potter, 1995)، احساس یا عاطفه(۵۶) (Edwards, 1997)، انتساب(۵۷) (Edwards and Potter, 1993) و ناتوانی در یادگیری(۵۸)(Mehan, 1996/2001). بنابراین گرایش روان شناسی گفتمانی به کنش دغدغه ی روان شناسی سنتی را که معطوف به ماهیت پدیده هایی مثل خاطره و عاطفه بود، بدین شکل از نو صورت بندی می کند که چگونه مردم این پدیده ها را اجرا می کنند. درنتیجه خاطره، عاطفه و دیگر پدیده های روانی به جای آن که چیزهایی باشند که داریم، بدل به کارهایی می شوند که می کنیم. برخی از روان شناسان گفتمانی از تحلیل کیفیت شرح های تعامل گران پا فراتر می گذارند و رابطه ی تنگاتنگی را بررسی می کنند که احتمالاً میان کیفیت مزبور و قدرت ایدئولوژی ها در جامعه ی معاصر برقرار است، که ازجمله می توان به پژوهش های انجام شده در زمینه ی تبعیض جنسی (Edley and Wetherell, 1995) و ملّی گرایی (Billig, 1995) اشاره کرد.

واساخت گرایی و تحلیل فوکویی گفتمان

می توان روان شناسی گفتمانی را که بر فعالیت برسازنده ی انسان ها در شرح رویدادها تاکید دارد با واساخت گرایی(۵۹) مقایسه کرد. واساخت گرایی مبتنی بر آثار فیلسوفانی فرانسوی ازجمله میشل فوکو و ژاک دریدا است و اصطلاح «واسازی(۶۰)» را نیز ابتدا دریدا مطرح کرد. تاکید واساخت گرایی به جای فعالیت برسازنده ی فرد، بر نیروی برسازنده ی زبان به مثابه نظامی از نشانه هاست. واساخت گرایی بدین می پردازد که سوژه ی انسانی چگونه با ساختارهای زبان و با ایدئولوژی برساخته می شود. مفهوم مرکزی در این جا «متن» است:

متن عبارت است از هر محصول چاپی، دیداری، شفاهی یا شنیداری که خواندن، دیدن یا قابل شنیدن باشد (مثلاً یک مقاله، فیلم، نقاشی و یا یک آهنگ). متن وقتی خلق می شود که خواننده ای آن را تفسیر کند و با آن وارد تعامل شود. معنای یک متن همواره نامعیّن، باز و تعاملی است. واسازیْ عمل تحلیل انتقادی متون است (Denzin, 1995:52).

در چارچوب ویژگی های فوق، توجه برساخت گرایی اجتماعی، معطوف است به منش خاص تاریخی و فرهنگی دانش و رابطه ی این دانش با امکآن های مرتبط با کنش و قدرت اجتماعی. تنوع رویکردهایی که در این دغدغه ی عمده مشترک اند چنان است که واقعاً نمی توان آن ها را زیر عنوانی کلی جمع کرد. گرچه واسازی به مثابه یک روش تحلیل غالباً با تکوین تاریخی روان شناسی گفتمانی در ارتباط است (Potter, 1996a)، امروزه کاربرد پژوهشی آن بیش تر با عنوان «تحلیل فوکویی گفتمان» مطرح می شود و غالباً با دغدغه ی شناسایی تاثیرات گفتمان ازحیث ایدئولوژی و قدرت ارتباط دارد.
فوکو معتقد بود که شیوه ی سخن گفتن و فکرکردن مردم درباره ی مثلاً سکسوالیته و بیماری روانی – و به عبارت دیگر شیوه ی عمده ی بازنمایی این امور در جامعه – پیامدهایی در رابطه با شیوه ی برخورد ما با دیگران به همراه دارد. بازنمودهای ما متضمن انواع خاصی از روابط قدرت اند. مثلاً در جامعه ی اشخاصی را که صداهای خاصی می شنوند بیمار روانی تلقی می کنیم و آن ها را به روان پزشک و روان شناس حواله می دهیم و سپس روان پزشک و روان شناس نیز بر جنبه های زیادی از زندگی این افراد اِعمال قدرت و نظارت می کند. فوکو این بازنمودها را «گفتمان «می نامید، زیرا معتقد بود این بازنمودها محصول زبان و سایر نظام های نمادین اند و از طریق آن ها عمل می کنند. نحوه ی سخن گفتن مان درباره ی جهان و نوع نگرش بیان بدان نوشته ها، عکس ها و تصاویرمان همگی گفتمان هایی را می سازند که با آن ها جهان را تجربه می کنیم. بنابراین واساخت گرایی یکی از نمونه های برجسته ی برساخت گرایی اجتماعی است، زیرا معتقد است که پدیده ها هم در سطح اجتماعی هم فردی ناشی از ساختارهای مشترک زبان ازلحاظ اجتماعی اند. برای بررسی نحوه ی برساخته شدن تجربه از طریق گفتمان می توان متون را «واساخت»؛ یعنی تاروپودشان را از هم باز کرد و سازوکاری را نشان داد که با آن تصور خاصی از جهانْ پیش روی ما می گذارند و بدین ترتیب می توانیم آن تصور خاص را به چالش بکشیم. از نمونه های استفاده ی انتقادی از واسازی می توان به کار (Parker et al., 1995, Parker and the Bolton discourse Network, 1999) و همچنین (Wodak, 1996) اشاره کرد.

رویکردهای ساخت گرا

شاید خوانندگان از این بابت سردرگم شوند که گاه در اشاره به برخی رویکردهای نظری که ظاهراً پیش فرض های بنیادی مشترکی نیز با برساخت گرایی اجتماعی دارند از اصطلاح «ساخت گرایی(۶۱)» استفاده می شود. این مسئله امروز چندان نگران کننده نیست، زیرا نویسندگان و پژوهندگان گوناگونی تشابه ها و تفاوت های این رابطه را تشریح کرده اند. من در سرتاسر این کتاب، به جای ساخت گرایی از برساخت گرایی اجتماعی استفاده می کنم.
اصطلاح ساخت گرایی را معمولاً در اشاره به نظریه ی پیاژه و نوع خاصی از نظریه ی ادراک(۶۲) به کار می برند ولی در بحث حاضر این اصطلاح بدان دیدگاه هایی اشاره دارد که به نحوی شخص را موجودی می دانند که نقش فعالی در ایجاد جهان پدیداری خاص خودش دارد. رویکردهای ساخت گرا معمولاً با این دیدگاه ها در تقابل اند: این که چیزها و رویدادها ماهیت یا معنایی ذاتی دارند و درنتیجه تاثیراتی قابل پیش بینی بر شخص می گذارند و این که ادراک در وضعیت آرمانی یا ایده آل کمابیش به معنای درونی کردن تصویری صادق(۶۳) از جهان است. اغلب رویکردهای روان شناسی سنتی قرار می گیرند، ازجمله: رفتارگرایی، نظریه ی روان کاوی و روان شناسی تکاملی(۶۴) ذیل همین دیدگاه اند. درمقابل، رویکردهای روان شناختی ساخت گرا استدلال می کنند که درک هر فرد از جهان متفاوت است و هر فرد در ایجاد برداشت های شخصی از رویدادها نقش فعال دارد، درنتیجه جهان «واقعی» برای هریک از انسان ها جای متفاوتی است. این موضع مشهور به «ساخت گرایی رادیکال» (Von Glascrsfeld, 1981) است، موضعی که قائل به نوعی تمایز کانتی میان جهان پدیداری فردیت یافته و جهان واقعی ناشناختنی است.
(Kelly, 1955) در رویکردش که معروف به روان شناسی ساخت شخصی(۶۵) است از موضعی شبیهِ موضع بالا دفاع می کند. کِلی معتقد است هریک از ما نظامی با ابعاد معنایی در خود پرورش می دهیم که او آن ها را «ساخت» می نامد. ما جهان را برحسب این ساخت ها درک می کنیم و کنش های مان، گرچه هرگز قابل پیش بینی نیستند، در پرتو ترکیبی که از آن ها ساخته ایم قابل فهم می شوند. هریک از ما ترکیب متفاوتی از جهان می سازیم و، بدین اعتبار هریک در جهان متفاوتی زندگی می کنیم، هرچند می توانیم به درکی از ساخت های دیگران دست یابیم و کِلی این را «منش اجتماعی(۶۶)» می نامد. اهمیت ساخت گرایی کِلی این جاست که می توانیم جهانی را که برای خودمان ساخته ایم تغییر دهیم و این گونه امکان های عملی تازه ای برای خودمان ایجاد کنیم. به همین منوال، روان شناسی روایی(۶۷) (Gergen and Gergen, 1984; Sarbin, 1986; Crossley, 2000) نیز معتقد است که ما داستان هایی را برای خودمان و دیگران بازگو می کنیم که نقشی مهم در ایجاد امکان های ما دارند.
تفاوت عمده میان این ساخت گرایی ها و برساخت گرایی اجتماعیْ دوسویه است، از یک سو مربوط می شود به میزان عاملیت خود فرد در این فرایند ساختنْ و از سوی دیگر به این برمی گردد که آن چه ساخته ایم تا چه حد محصول نیروهای اجتماعی اعم از نیروهای ساختاری و تعاملی است. با این حال برخی نویسندگان کوشیده اند با توجه به اتفاق نظرهای آشکار میان برساخت گرایی اجتماعی و ساخت گرایی، به سنتز یا آمیزه ای از این دو دست یابند. (مثلاً ن.ک.: Botella, 1995; Burr and Butt, 2000).

تفاوت ها و بحث ها در برساخت گرایی اجتماعی

این جا تصویر کلی بسیار موجزی از تفاوت ها و بحث های اصلیِ حوزه ی برساخت گرایی اجتماعی را مطرح می کنم و در فصل های آتی با تفصیل بیش تری بدان ها می پردازم.

نقد

همان طور که دانتسیگر (Danziger, 1997) اشاره می کند ظاهراً یکی از نقاط اشتراک انواع برساخت گرایی اجتماعیْ نقش آن ها در شکل گیری نوعی انتقاد ریشه ای از جریان غالب روان شناسی است. بااین حال دانتسیگر هشدار می دهد که بدین اعتبار برساخت گرایی اجتماعی به طرزی پارادوکسی «نیازمند» جریان غالب است. بنابراین نوعی تنش وجود دارد مبنی بر این که نظریه و پژوهش برساخت گرا تا چه حد می تواند در عین حفظ نوعی مبارزه ی چریکی با جریان غالب روان شناسی از جانب حاشیه های این رشته، طرح هایی نظری و پژوهشی برای خودش داشته باشد. به زعم عده ای (مثلاً Parker, 1999; Parker et al., 1995) اولین هدف بکارگیری برساخت گرایی اجتماعی در راستای براندازی جنبه هایی از جریان غالب روان شناسی است که خود نقشی مخرب تر و سرکوب کننده تر دارند. درنتیجه پژوهندگانی که قصد به چالش کشیدن رویّه های سرکوب کننده و تبعیض آمیز را داشته اند، مثلاً در حوزه های جنسیت، سکسوالیته، ناتوانی و نژاد، به طرق مختلف نظریه و پژوهش برساخت گرا را به کار برده اند.

کانون پژوهش

همان طور که در بالا اشاره شد درحال حاضر نظریه و پژوهش برساخت گرا به دو صورت کلّی وجود دارد، اولی بر ساختارهای خُرد مربوط به کاربرد زبان در تعامل متمرکز است و دومی بر نقش ساختارهای زبانی و اجتماعی کلان تر در سامان دهی حیات اجتماعی و روانی انسان ها. (Danziger, 1997) این دو کانون متفاوت توجه را به ترتیب برساخت گرایی اجتماعی «روشن(۶۸)» و «تیره(۶۹)» می نامد، تعبیری که اغلب بدین ایده ی «امیدوارانه» تاکید می کند که مردم خودشان و دیگران را در جریان تعامل برمی سازند (و توجه کم تری بدین ایده دارد که مردم محصول نیروهای اجتماعی «تاریک و مرموز»اند). شاید به نظر برسد که اصطلاح های فوق درمقایسه با مثلاً اصطلاح های «ضعیف(۷۰)» و «قوی(۷۱)» مناسب ترند، زیرا اصطلاح های اخیر متضمن شکنندگی بیش تر یکی نسبت به دیگری اند، با این حال عده ای استدلال کرده اند که اصطلاح های «روشن» و «تیره» نیز معناهای ضمنی منفی دارند (Burman, 1999). پس من نیز خطر آشفتگی بیش تر در نوشته های برساخت گرا را به جان می خرم و دو اصطلاح «خُرد(۷۲)» و «کلان(۷۳)» را برای اشاره بدین دو رویکرد عمده به کار می برم. شاید بتوان مهم ترین نمایندگان برساخت گرایی اجتماعی خُرد و کلان را به ترتیب روان شناسی گفتمانی و تحلیل فوکویی گفتمان دانست. البته گاهی هم از این دو نوع پژوهش با عنوان گنگ «تحلیل گفتمان» یاد می کنند.

برساخت گرایی اجتماعی خُرد

در این رویکرد برسازی اجتماعی در جریان تعامل و در گفتمان روزمره ی افراد صورت می گیرد. برساخت گرایی خُرد همچنین شامل عده ای می شود که خودشان را روان شناسان گفتمانی می نامند. در برساخت گرایی خُرد، از طریق جریان گفتمانی و برسازنده ی یادشده ممکن است برداشت های متعددی از جهان پدید آید که هرگز نمی توان یکی را واقعی تر یا حقیقی تر از بقیه دانست؛ متنِ گفتمان تنها واقعیت در دسترس ماست – ما نمی توانیم درباره ی جهان واقعی ادعایی ورای توصیفات مان از آن مطرح کنیم. بنابراین همه ی ادعاهای حقیقت سست می شوند و این امر منجر به نوعی شکاکیت شدید می شود که با اولین ویژگی معرف برساخت گرایی اجتماعی که پیش تر بدان اشاره شد سازگار است. و اما قدرت نتیجه ی گفتمان و نتیجه ی توانایی «ایجاب صدا(۷۴)» (Gergen, 1989) در تعامل است. در ایالات متحده ی آمریکا برساخت گرایی اجتماعی خُرد مشتمل بر آثار کِنِت گِرگِن و جان شاتر است. گِرگِن با تکیه بر استقرار رابطه ای(۷۵) اندیشه و کنش فردی، بیش از هرچیز به نیروی برسازنده ی تعامل توجه نشان می دهد (Gergen, 1994, 1999). شاتر اما گفتگو را الگوی کار خویش قرار می دهد. او بر فرایندهای پویا و بین شخصی موجود روند در برسازی تاکید می کند، چیزی که او به تاسی از بلومر، یکی از اصحاب تعامل گرایی نمادین، «کنش مشترک(۷۶)» می نامد. (Shotter, 1993a, 1993b) در بریتانیا ازجمله کسانی که بر گفتمان در تعامل تاکید دارند می توان به جاناتان پاتر، دِرِک ادواردز، مالکوم اَشمور، مارگارت وترل، رام هاره و مایکل بیلیگ اشاره کرد که البته بیلیگ قدری از بررسی فرایندهای خُرد پا فراتر می گذارد، زیرا مفهوم ایدئولوژی را هم وارد کارش می کند. عده ای از این نویسندگان اکنون در دانشگاه لافبورو(۷۷) همکارند.

برساخت گرایی اجتماعی کلان

برساخت گرایی اجتماعی کلان منکر نیروی برسازنده ی زبان نیست اما آن را ناشی از یا دست کم مرتبط با ساختارهای مادی یا اجتماعی یعنی روابط اجتماعی و رویّه های نهادینه شده می بیند. بنابراین در قلب برساخت گرایی اجتماعی کلان مفهوم قدرت قرار دارد. رویکرد واساخت گرا که در بالا مختصراً بدان اشاره شد نیز ذیل برساخت گرایی کلان است. برساخت گرایی اجتماعی کلان خصوصاً متاثر از آثار فوکو( Foucault 1979, 1976, 1979) است. این رویکرد در بریتانیا شامل واقع گرایی انتقادی Parker (1992, 1999), Willig 1997, 1999a می شود و در آمریکا نیز (Rose 1989, 1990) توانسته به کمک آن نشان دهد چگونه مفاهیمی چون «علم(۷۸)» و «فرد(۷۹)» به طور اجتماعی برساخته می شوند. برساخت گرایی کلان همچنین مورد توجه برخی از نویسندگان علاقه مند به تحلیل های فمینیستی در زمینه ی قدرت قرار گرفته است ازجمله (Burman, Kitzinger (1987, 1989), Hollway (1984, 1989 (مثلاً Burman, 1990) و (Usherr (2000. برساخت گرایان کلان به دلیل علاقه به مسائل مربوط به قدرت، خصوصاً می کوشند با تحلیل انواع نابرابری های اجتماعی نظیر جنسیت، نژاد، قومیت، ناتوانی و سلامت روانی، آن ها را با پژوهش و عمل به چالش بکشند.
نباید تصور کرد که انواع کلان و خُرد برساخت گرایی اجتماعی هرگز هم پوشانی ندارند. اصولاً دلیلی ندارد که این دو رویکرد را توامان و آمیزه ای از انواع خُرد و کلان در نظر نگیریم. دانتسیگر معتقد است که برساخت گرایی اجتماعی درست همین جا نیازمند بیش ترین تامل است و البته برخی از نویسندگان هم کوشیده اند این قبیل آمیزه ها را ارائه دهند (ازجمله Burkit, 1999; Burr and Butt, 2000; Davies and Harre, 1990.) نیز مجدانه خواستار ایجاد آمیزه ای از این دو «نوع» تحلیل گفتمان است با این استدلال که هم باید موقعیت شرح ها را ملاحظه و بررسی کرد هم رویّه های نهادی و ساختارهای اجتماعی خاصی را که شرح ها در آن ها برساخته می شوند. (Wetherell (1998

بحث واقع گرایی/نسبی گرایی

این مسئله بیش از یک بحثْ نوعی درافتادن برساخت گرایان اجتماعی با هم است. تاکید واقع گرایی بر وجود یک جهان بیرونی مستقل از بازنمود های ماست. این بازنمود ها عبارتند از ادراک ها، اندیشه ها، زبان و انگاره های مادی ازجمله تصاویر. واقع گرایی مدعی است که واقعیتْ پایه و اساس بازنمودهای ماست، گرچه این بازنمودها لزوماً بازتاب دقیق و محض واقعیت نیستند و ما حداقل و اصولاً می توانیم درباره ی واقعیت مزبور کسب دانش کنیم. در مقابل، نسبی گرایی بر آن است که این واقعیت حتا در صورت وجود نیز برای ما قابل دسترسی نیست. آن چه در دسترس ماست صرفاً بازنمودهای گوناگون ما از جهان است درنتیجه نمی توانیم درباره ی صدق یا دقت این بازنمودها بر مبنای «واقعیت» قضاوت کنیم. بنابراین نسبی گرایان نمی توانند شرحی را بر مبنای صدق آن به شرحی دیگر ترجیح دهند.
گرچه به نظر می رسد مبانی برساخت گرایی اجتماعی خودبه خود به موضعی نسبی گرا منجر می شود ولی برخی از برساخت گرایان که معمولاً انتقادی نامیده می شوند، در برابر این نظر مقاومت می کنند و قائل به وجود مفهومی از واقعیت بیرون از گفتمان و متن اند (مثلاً cromby and Nightingale, 1999; Willig, ۱۹۹۹a). یکی از دلایل این امر ماهیت مسئله ساز کنش های اخلاقی و سیاسی ناشی از نسبی گرایی بوده است. درصورتی که تمام شرح ها درباره ی جهان به یک اندازه معتبر باشند به نظر می رسد نمی توانیم دلایل موجهی برای دفاع از تصمیم های اخلاقی و تعهدات سیاسی خودمان داشته باشیم. از دلایل دیگر این مقاومت نظری نابسندگی شرح های گفتمانی درباره ی مادیت جسم و سوبژکتیویته ی جسمانه (۸۰) است (مثلاً Harre, 1995b; Burr, 1999; Nightingale, 1999). با این حال هم نسبی گرایان هم واقع گرایان انتقادی درباره ی پیامدهای سیاسی موضع خودشان استدلال هایی قابل دفاع عرضه کرده اند که در فصل ۵ به تفصیل بررسی می کنیم.

عاملیت و جبرگرایی

مسئله ی عاملیت شخصی کمابیش با تمایز موجود بین انواع خُرد و کلان برساخت گرایی اجتماعی منطبق است. تاکید بر فعالیت برسازنده ی افراد در جریان تعامل که محور توجه رویکرد خُرد است تلویحاً به ما عاملیت شخصی می دهد. شرح ها باید متناسب با موقعیت ها برساخته شوند و طوری سامان یابند که گوینده را در مسیر هدف اش پیش ببرند. گرایش برساخت گرایی اجتماعی کلان به «مرگ سوژه(۸۱)» است، وضعیتی که در آن شخص را فقط می توان محصول ساختارهای گفتمانی و اجتماعی دانست. این دیگاه دوم تلویحاً بدین معناست که افراد چه به تنهایی چه گروهی نمی توانند باعث تغییر شوند. با این حال این نیز حقیقت دارد که هیچ یک از شکل های برساخت گرایی اجتماعی موافق نگرش جریان غالب روان شناسی به مسئله ی عاملیت شخصی نیستند، زیرا هیچ یک به وجود ساختارهایی از قبیل باورها، ارزش ها یا نگرش ها به مثابه بخشی از ترکیب درون روانی(۸۲) ما که مبنای کنش ماست باور ندارند.

روش های پژوهش

انواع برساخت گرایی اجتماعی که در بالا بدان ها اشاره شد نیروی برسازنده ی زبان را فرض اصلی تلقی می کنند و درنتیجه تحلیل زبان و سایر صورت های نمادین در مرکز روش های پژوهشی برساخت گرا قرار می گیرد. نام بردن از روش های پژوهشی خاصی که ذاتاً برساخت گرا باشند اشتباه است؛ پژوهش برساخت گرا صرفاً پیش فرض های مختلفی را درباره ی اهداف خویش و ماهیت و وضعیت داده های جمع آوری شده در نظر می گیرد. با این حال تاکید برساخت گرایی اجتماعی بر اهمیت معنای اجتماعی شرح ها و گفتمان ها غالباً و منطقاً منجر به انتخاب روش های کیفی به عنوان ابزار پژوهش می شود. این کار در عمل، عبارت از تحلیل رونوشت مصاحبه ها و انواع دیگر متون نوشتاری بوده است. اما مقتضیات خاص رویکرد برساخت گرا در این قبیل کارها منجر به شکل گیری طیفی از روش های تحلیلی با عنوان تحلیل گفتمان شده است. منظور دقیق از تحلیل گفتمان خالی از پیچیدگی نیست و به گرایش نظری و پژوهشی خاص هر نویسنده برمی گردد. در فصل ۸ برخی از این تفاوت ها را توضیح می دهم.

نقشه ی راهنمای کتاب

در فصل ۲ از مسائل شخصیت، سلامتی و بیماری و سکسوالیته به عنوان نمونه هایی برای تشریح برخی ویژگی های برساخت گرایی اجتماعی و توجیه آن به عنوان شیوه ای بدیل برای فهم جهان استفاده می کنم. گرچه ممکن است برساخت گرایی اجتماعی در آغاز رویکردی خلاف شم(۸۳) به نظر برسد، می کوشم با توسل به تجربه های روزمره توضیح دهم که چرا باید آن را رویکردی درخور توجه تلقی کرد.
در فصل ۳ این ادعا را شرح می دهم که آن چه امکان اندیشیدن را به شیوه های مختلف برای ما فراهم می کند زبان است و در ادامه نقش کنشی زبان را بررسی می کنم. در این فصل این دیدگاه را واکاوی می کنم که توصیف ها و شرح های ما از رویدادها پیامدهایی عملی در جهان به همراه دارند و بدین اعتبار نشان می دهم که زبانْ نوعی عرصه ی نزاع و کشمکش است. در این مسیر ابتدا نگاه به زبان در چارچوب رویکرد واسازی را بررسی می کنم و سپس نگاهی دقیق تر به تلقی روان شناسی گفتمانی از مفهوم گفتمان می اندازم.
در فصل ۴ مفهوم فوکویی گفتمان و رابطه ی بین گفتمان و دانش و قدرت را بررسی می کنم. هر گفتمان نوعی نگرش خاص به جهان را برای ما میسر می کند. گفتمان «دانش» ما را درباره ی جهان تولید می کند، دانشی که پیامدهایی در رابطه با قدرت دارد، زیرا امکآن های عملی خاصی را برای ما در جهان به همراه دارد. در این فصل مفهوم فوکویی «قدرت انضباطی» را نیز بررسی می کنم که بر اساس آن ما با فرایندهای خودنظاره گری(۸۴) به نحوی موثر کنترل می شویم. همچنین پیامدهای این مفهوم را در روان شناسی سنتی از نظر می گذرانم.
در فصل ۵ ماهیت مسئله ساز «حقیقت» و «واقعیت» را بررسی می کنم. این ادعا که «هیچ چیز بیرون از متن نیست» غالباً این واکنش را به دنبال دارد که برساخت گرایی اجتماعی رویکردی کاملاً تخیلی است. این قبیل پرسش ها مستقیماً ما را به مرکز بحث های جاری برساخت گرایی درباره ی وضعیت جهان واقعی و مادی رهنمون می شوند و من در این فصل ماهیت مسائلی را بررسی می کنم که به بحث واقع گرایی/نسبی گرایی دامن زده اند و همچنین می گویم که این اختلاف نظرها را تا چه حد قابل حل می دانم. حرارت بحث واقع گرایی/نسبی گرایی تا حد زیادی مربوط به دغدغه های اخلاقی و سیاسی است که با توجه به همین دغدغه ها نقاط قوت و ضعف هر دو طرف بحث را کندوکاو و، همچنین آن دسته از امکآن های تازه برای پیشرفت نظری در این زمینه را بررسی می کنم که می کوشند مفاهیم این بحث را از نو تقریر کنند.
در فصل های ۶ و ۷ به مسئله ی سوژه ی روان شناختی می پردازم. برساخت گرایی اجتماعی چنان ما را از تلقی سنتی درباره ی عوامل شکل دهنده ی مان دور می کند که ناگزیر باید خود را از نو و بر اساس الگویی متفاوت بسازیم و اولین قدم در این مسیر این است که ببینیم هریک از انواع مختلف برساخت گرایی اجتماعی متضمن چه پیامدهایی برای ما به مثابه شخص اند. در این فصل ها سوژه ی روان شناختی را بدان صورت که در هر دو شق خُرد و کلان برساخت گرایی اجتماعی در نظر گرفته می شود بررسی می کنم و به مسائلی چون هویت، عاملیت و تغییر می پردازم و برخی ابزارهای مفهومی را که برساخت گرایان برای تقریر مجدد سوژه ی روان شناختی پدید آورده اند می کاوم.
در فصل ۸ به برخی از رویکردهای پژوهشی خاصی می پردازم که برساخت گرایی اجتماعی شکل داده و اختیار کرده است. ابتدا درباره ی پاره ای از مسائل نظری و روش شناختی بحث می کنم نظیر عینیت، آزادی از ارزش گذاری و بازنگری، سپس برخی از روش هایی که در برساخت گرایی اجتماعی به کار رفته اند را بررسی می کنم. در این راستا با ارائه ی مثال های کوتاهی از پژوهش های واقعی، به هدف ها و روش های چهار رویکرد زیر اشاره می کنم: تحلیل مکالمه، روان شناسی گفتمانی، منابع تفسیری و تحلیل فوکویی گفتمان.
گرچه در سرتاسر کتاب به برخی از موانع و مشکلات موجود در انواع برساخت گرایی اجتماعی اشاره می کنم در فصل پایانی کتاب موضعی انتقادی تر اختیار می کنم و استدلال های شخصی ام را درباره ی برساخت گرایی اجتماعی به تفصیل می گویم. تمرکز این فصل بر ماهیت سوبژکتیویته و روان شناسی شخص و نیز لزوم دستیابی به مفهومی از خود و عبور از دوگآن هانگاری هایی است که هم جریان غالب روان شناسی هم برساخت گرایی اجتماعی بدان دچار شده اند.

کلامی درباره ی کلمات

شاید برساخت گرایی اجتماعی بیش از هر حوزه ی دیگری در علوم اجتماعی آکنده از کلمات و عباراتی باشد که احتمالاً برای مخاطب ناآشنا هستند و دریافت معنای آن ها در آغاز دشوار است. دانشجویان وقتی به سراغ مطالب پیشرفته تر برساخت گرایی اجتماعی می روند غالباً با اصطلاحات گیج کننده ای روبرو می شوند که به نظر من ابهام و پیچیدگی برخی از این نوشته ها بی دلیل است. اوضاع وقتی بدتر می شود که نویسندگان مختلف از اصطلاحات واحد برای اشاره به موارد متفاوت استفاده می کنند، طوری که گاهی توافق قطعی بر سر معنای یک اصطلاح ناممکن است. تا حدودی علت این است که به دنبال پیشرفت و انباشت آثار این حوزه، مسیرهای نظری و پژوهشی دچار انشقاق شده اند و چنین اندیشه ی نظریه پردازان و پژوهندگان در گذر زمان تغییر کرده است. (Gergen, 1985) درباره ی «برساخت گرایی اجتماعی» نوشت، اما( Potter and Wetherell (1987 از «تحلیل گفتمان» سخن گفتند و (Billig (1987 جان مایه ی کارش را ایدئولوژی و بلاغت قرار داد. (Edwards and Potter (1992) بعداً درباره ی موضوعی قلم زدند که نام «روان شناسی گفتمانی» را برای آن مناسب دیدند و (Wetherell and Edley, 1999) هم «روان شناسی گفتمانی انتقادی» را مطرح کردند.
من در این کتاب کوشیده ام تا معنای اصطلاحاتی را توضیح دهم که به نظرم برای خواننده ی علم اجتماعی سنتی، خصوصاً روان شناسی سنتی تازگی دارد. چنان که در بالا اشاره شد دو اصطلاح برساخت گرایی اجتماعی کلان و برساخت گرایی اجتماعی خُرد را برای اشاره به دو رویکرد عمده ی نظری و پژوهشی که مختصراً شرح دادم به کار می برم، اما به فراخور بحث از اصطلاحاتی چون «روان شناسی گفتمانی» و «تحلیل فوکویی گفتمان» نیز استفاده می کنم. برای کمک به فهم خواننده همچنین فهرستی توصیفی از برخی اصطلاحات را در پایان کتاب آورده ام.

فصل ۱: برساخت گرایی اجتماعی چیست؟

طی بیست سال گذشته دانشجویان علوم اجتماعی در بریتانیا و آمریکای شمالی شاهد ظهور تدریجی برخی رویکردهای بدیل در مطالعه ی انسان به منزله ی حیوان اجتماعی بوده اند. این رویکردها عناوین مختلفی دارند، مانند «روان شناسی انتقادی(۱)»، «روان شناسی گفتمانی(۲)»، «تحلیل گفتمان(۳)»، «واسازی(۴)» و «پساساختارگرایی(۵)». اما فصل مشترک همه ی این رویکردها گرایشی است که امروزه اغلب از آن با عنوان «برساخت گرایی اجتماعی(۶)» یاد می شود. برساخت گرایی اجتماعی را می توان گرایشی نظری دانست که کمابیش پایه و اساس تمام رویکردهای متاخرتری است که اینک به دنبال ارائه ی بدیل هایی ریشه ای و انتقادی در حوزه های روان شناسی، روان شناسی اجتماعی و سایر رشته های علوم اجتماعی و علوم انسانی اند. کانون توجه کتاب حاضرْ برساخت گرایی اجتماعی است آن گونه که در روان شناسی و روان شناسی اجتماعی می شود و هدف من آشناکردن خواننده با شماری از ویژگی های اصلی برساخت گرایی اجتماعی و درعین حال تشریح پیامدهایی است که این رویکرد برای درک رفتار انسان و همچنین برای خود رشته ی روان شناسی به همراه دارد.
در این فصل آغازین می خواهم شرح دهم که کدام دسته از نوشته ها و پژوهش ها به گمان من می توانند زیر عنوان «برساخت گرایی اجتماعی» قرار بگیرند و دلیل آن را نیز توضیح می دهم. مرزبندی من لزوماً با مرزبندی دیگران انطباق ندارد ولی با ارائه ی تعریفی از رویکرد برساخت گرایی اجتماعی، زمینه را برای آشنایی مقدماتی خواننده فراهم می کنم. همچنین در این فصل کمی درباره ی صاحب نظرانی سخن می گویم که در این حوزه سهیم اند و توضیح می دهم چرا این عده را در زمره ی برساخت گرایان اجتماعی به حساب می آورم. البته شاید محکوم شوم به این که لقب «برساخت گرای اجتماعی» را به نویسندگانی داده ام که خودشان پذیرای آن نیستند و برعکس. بنابراین پیشاپیش از کسانی که نظر من را درباره ی خودشان خوش نمی دارند پوزش می خواهم. به هرحال، ناگزیر باید مبنای منطقی خاصی برای کارم انتخاب کنم که به نظرم می تواند معنا و مفهوم حوزه ی برساخت گرایی اجتماعی را روشن کند.
در ادامه ی این فصل طرحی کلی از پیشینه ی جنبش برساخت گرایی اجتماعی ترسیم می کنم خصوصاً آن طور که روان شناسی اجتماعی از آن استفاده کرده است و نشان می دهم که برساخت گرایی اجتماعی به مثابه نوعی رویکرد در علوم اجتماعی، وام دار رشته های چندی ازجمله فلسفه، جامعه شناسی و زبان شناسی است و به همین سبب ماهیتی بینارشته ای دارد. سرانجام مسائل اصلی کتاب را مطرح و اشاره می کنم که هریک از این مسائل در کدام فصل کتاب بررسی می شود.

آیا تعریفی از برساخت گرایی اجتماعی وجود دارد؟

اول از همه می خواهم این نکته را خاطرنشان کنم که برساخت گرایی اجتماعی اصطلاحی است که تقریباً فقط روان شناسان به کار می برند. همان طور که کرایب (craib, 1997) اشاره می کند، بسیاری از پیش فرض های اصلی برساخت گرایی اجتماعی درواقع جزو ارکان یکی از رشته های خویشاوند آن یعنی جامعه شناسی است و این که روان شناسان صرفاً مشغول «کشف» ایده های برساخت گرایآن هاند خود ملاکی بر جدایی بی حاصل رشته های جامعه شناسی و روان شناسی از اوایل قرن بیستم است. نمی توان تعریفی واحد و بسنده یافت که شامل همه ی نویسندگان گوناگونی شود که من برساخت گرا می نامم زیرا گرچه شاید ویژگی های مشترکی بین این نویسندگان باشد ولی درواقع هیچ ویژگی واحدی نمی توان در همه ی آن ها پیدا کرد. آن چه تمام این نویسندگان را به هم پیوند می دهد نوعی «شباهت خانوادگی(۷)» است. هریک از اعضای خانواده ا ی واحد از ویژگی های متفاوتی دارند . هیچ ویژگی واحدی را نمی توان در تمام اعضای خانواده پیدا کرد. با وجود این ویژگی های تکراری مشترک بین اعضای گوناگون خانواده آن قدر هست که بتوان این اشخاص را در اصل از خانواده ا ی واحد دانست. من در معرفی برساخت گرایی اجتماعی از همین الگو بهره گرفته ام. هیچ ویژگی واحدی را نمی توان متصور شد که برای شناسایی یک موضع برساخت گرا کافی باشد. اما شاید با قدری مسامحه بتوان گفت که رویکردهای برساخت گرا رویکردهایی اند که مبنای کارشان را یک یا چند مورد از پیش فرض های اصلی زیر قرار داده باشند (برگرفته از Gergen, ۱۹۸۵). می توان این پیش فرض ها را کمابیش بیان کننده ی این مطلب دانست: «آن چه باید حتماً قبول داشته باشیم تا برساخت گرا نامیده شویم.»

موضع گیری انتقادی در برابر دانش بدیهی تلقی شده

برساخت گرایی اجتماعی تاکید می کند که باید آن دسته از شیوه های درک جهان ازجمله درک خودمان را که بدیهی تلقی کرده ایم به دیده ی انتقادی بنگریم. شاید بدیهی به نظر برسد که وقتی به جهان می نگریم، فارغ از هر چون وچرا و مسئله ای ماهیت آن را درمی یابیم و یا دانش متعارف ما مبتنی بر مشاهده ی عینی و بی طرفانه مان از جهان است. برساخت گرایی اجتماعی می خواهد به این دسته از دیدگاه های خودمان نگاهی انتقادی بیندازیم و آن ها را به پرسش بگیریم. بنابراین رویکرد برساخت گرا در تقابل با رویکردهایی قرار می گیرد که در علم سنتی از آن ها با عنوان اثبات گرایی(۸) و تجربه گرایی(۹) یاد می شود – رویکردهایی مبتنی بر این فرض که می توان با مشاهده به ماهیت جهان پی برد و آن چه به ادراک ما درمی آید همان است که وجود دارد. برساخت گرایی اجتماعی هشدار می دهد که پیوسته ظنین باشیم به پیش فرض های مان در این باره که جهان چگونه به نظر می رسد. این بدین معناست که مقوله هایی که با آن ها جهان را درک می کنیم لزوماً تقسیم بندی هایی واقعی نیستند. مثلاً صرفاً به این دلیل که نوع خاصی از موسیقی را «کلاسیک» و نوع خاص دیگری را «پاپ» می نامیم، نمی توان فرض کرد که موسیقی بنابر ماهیت اش باید این طور تقسیم بندی شود. مثال ریشه ای تر مسئله ی جنسیت و جنس(۱۰) است. مشاهدات ما از جهان حاکی از آن است که می توان انسان ها را به دو مقوله ی زن و مرد تقسیم بندی کرد. برساخت گرایی اجتماعی ما را بر آن می دارد در این خصوص جدی تر بیندیشیم که آیا می توان مقوله های «زن» و «مرد» را صرفاً انعکاس انواع طبیعی و متمایز انسان دانست؟ شاید این ایده ابتدا عجیب به نظر برسد. البته می دانیم که تفاوت های مربوط به اندام های تناسلی در بسیاری از انواع وجود دارد. ولی وقتی به رویّه هایی نظیر عمل جراحی تغییر جنسیت و بحث های پیرامون چگونگی تقسیم بندی روشن اشخاص به زن یا مرد نظر می اندازیم به قطعی نبودن این قبیل مقوله ها پی می بریم. بدین ترتیب کم کم به این فکر می افتیم که شاید این مقوله های به ظاهر طبیعی ارتباطی ناگزیر داشته باشند با جنسیت و تجویزهای هنجارین مرتبط با مردانگی و زنانگی در یک فرهنگی خاصْ، طوری که تمام مقوله های مربوط به شخص بودن(۱۱)، یعنی تمام آن چه به معنای مردبودن یا زن بودن است بر آن استوار شده باشد. برساخت گرایی اجتماعی می گوید همچنین ممکن است انسان ها را به نحوی مضحک به قدبلند و قدکوتاه یا دارای با نرمه ی گوش و بی نرمه ی گوش تقسیم بندی کنیم. برساخت گرایی اجتماعی از آن جا که برداشت هایی کاملاً متفاوت درباره ی پدیده های روانی و اجتماعی گوناگون ارائه می دهد نوعی موضع گیری انتقادی است که به خصوص در تقابل با جریان غالب در روان شناسی و روان شناسی اجتماعی قرار می گیرد.

منش خاص تاریخی و فرهنگی

شیوه های معمول درک ما از جهان و همچنین مقولات و مفاهیمی که به کار می بریم ازلحاظ تاریخی و فرهنگی خاص اند. درک ما از جهان برحسب مقوله هایی مثل مرد و زن، موسیقی پاپ و کلاسیک، زندگی شهری و روستایی، گذشته و آینده و غیره به این بستگی دارد که در چه مکان و زمانی در جهان زندگی می کنیم. مثلاً مفهوم کودکی طی قرن ها تحولاتی چشمگیر داشته است. رفتارهایی که زمانی جزو رفتارهای «طبیعی» کودکان تلقی می شدند اکنون تغییر کرده اند؛ همچنین کارهایی که زمانی جزو وظایف والدین در قبال کودکان تلقی می شدند نیز تغییر کرده اند (مثلاً ن.ک.: Aries, 1962). فقط در همین اواخر است که می بینیم کودک دیگر از هر نظر منهای حقوق قانونی ، بزرگسالی کوچک تلقی نمی شود. فقط کافی است تا زمان دیکنز(۱۲) به عقب برگردیم تا دریابیم که ایده ی کودک به مثابه موجودی بی گناه و نیازمند حمایت بزرگسالان به واقع ایده ای بسیار جدید است. حتا می توانیم در زمانی حدود پنجاه سال اخیر هم تغییراتی را در این زمینه ببینیم، تغییراتی که پیامدهایی اساسی در شیوه ی صحیح فرزند داری به همراه داشته است. این بدان معناست که شیو ه های درک امور همگی ازلحاظ تاریخی و فرهنگی نسبی اند. این شیوه ها نه فقط مختص به اقلیم های فرهنگی و دوره های تاریخی خاص اند بلکه محصول اقلیم ها و دوره های مزبور و وابسته به آرایش های اجتماعی و اقتصادی خاص رایج در آن ها نیز به شمار می روند. بنابراین شکل های خاصی از دانش که در هر فرهنگ رواج دارند ساخته های آن فرهنگ اند و نباید تصور کرد که شیوه ی درک ما لزوماً از سایر شیوه ها به حقیقت نزدیک تر است.

اهمیت فرایندهای اجتماعی در حفظ و استمرار دانش

اگر دانش ما درباره ی جهان یعنی شیوه های معمول درک ما از آن از ماهیت واقعی جهان به دست نمی آید، پس این دانش از کجا حاصل می شود؟ پاسخ پژوهنده ی برساخت گرا این است که مردم آن را بین خودشان برمی سازند. دانش های ما ناشی از تعامل های روزمره ای اند که در زندگی اجتماعی بین ما وجود دارد. پس تعامل های اجتماعی گوناگون و خصوصاً زبان برای برساخت گرایان اجتماعی اهمیت بسیاری دارد. اموری که در زندگی روزمره بین مردم جریان دارند در حکم رویّه هایی اند که دانش های مشترک مان را برمی سازند. مثلاً آن چه با عنوان خواندن پریشی(۱۳) می شناسیم پدیده ای است که از بحث و گفت و گو بین دو گروه به وجود آمده است: گروهی که در خواندن و نوشتن مشکل دارند و گروه دیگری که به گروه اول آموزش خواندن و نوشتن می دهند یا از آن ها آزمون هایی جهت تشخیص این اختلال می گیرند. درنتیجه حقیقت را که البته طی زمان و از فرهنگی به فرهنگ دیگر تغییر می کند، می توان شیوه های پذیرفته شده ی رایجی دانست که برای درک جهان به کار می گیریم. این شیوه ها محصول مشاهده ی عینی جهان نیستند بلکه ناشی از فرایندهای اجتماعی و تعامل های خاصی اند که مردم پیوسته در آن ها با هم درگیر ند.

ملازمت دانش با کنش اجتماعی

درک های مذاکره بنیان(۱۴) ما به شکل های گوناگونی پدید می آیند و درنتیجه می توان از برساخت های محتمل بسیاری از جهان سخن گفت. اما هر برساختی دربردارنده یا برانگیزنده ی کنش انسانی متفاوتی است. مثلاً تا پیش از جنبش اعتدال در مصرف الکل(۱۵)، شخص مست را کاملاً مسئول رفتار خویش و لذا درخور سرزنش می دانستند. بنابراین واکنش معمول در برابر مشروب خواری حبس و زندان بود. اما امروزه شاهدیم که مستی دیگر کم تر یک جُرم تلقی می شود و درعوض بیش تر به منزله ی بیماری یا اعتیاد با آن برخورد می کنند. دیگر شخص الکلی مسئول تام رفتار خویش نیست زیرا قربانی نوعی اعتیاد دارویی تلقی می شود. دیگر کنش اجتماعی ملازم با چنین درکی از مستی نه حبس و زندان بلکه معالجه ی پزشکی و روان شناختی است. بنابراین توصیف ها یا برساخت های ما از جهان موجب استمرار برخی از الگوهای کنش اجتماعی و حذف برخی دیگر می شوند. پس برساخت های ما از جهان با روابط قدرت گره خورده اند زیرا هر برساختی متضمن این است که چه کارهایی می توانیم انجام دهیم و چه برخوردی می توانیم با دیگران داشته باشیم.

برساخت گرایی اجتماعی چه تفاوتی با روان شناسی سنتی دارد؟

با نگاهی دقیق تر به چهار اصل عمده ی برساخت گرایی اجتماعی که پیش تر به آن ها اشاره شد می بینیم که برخی از ویژگی های این اصول آن ها را در تقابل کمابیش آشکار با بخش عمده ای از روان شناسی سنتی و روان شناسی اجتماعی قرار می دهد و بنابراین جا دارد که این ویژگی ها را شرح دهیم.

ضدذات باوری

جهان اجتماعی ازجمله انسان محصول فرایندهای اجتماعی است و درنتیجه نمی توان برای جهان یا انسان ماهیتی مفروض و معیّن در نظر گرفت. در درون چیزها یا انسان ها ذاتی وجود ندارد که بگوییم آن ها را به آن چه هستند بدل می کند. این ایده را برخی از انواع روان شناسی سنتی نظیر رفتارگرایی(۱۶) می پذیرند، ولی انواع دیگر آن ازجمله نظریه ی ویژگی(۱۷) و روان کاوی(۱۸) مبتنی بر این تصورند که شخص یک «محتوای» پیشاپیش تعیین شده دارد. در این جا لازم است تاکید کنم بر ماهیت رادیکال ایده ای که در این بحث مطرح می شود. معمولاً استدلال برساخت گرایی اجتماعی درباره ی مسئله ی منش خاص فرهنگی و تاریخی دچار بدفهمی می شود و صرفاً نوع دیگری از طرفداری از قطب تربیت در بحث دیرینه ی «طبیعت/تربیت(۱۹)» تلقی می گردد. ولی بحث برساخت گرایی اجتماعی فقط این نیست که فرهنگ پیرامون ما بر سازوکار روانی مان تاثیر می گذارد یا حتا این که ماهیت ما محصول عوامل محیطی، ازجمله عوامل اجتماعی است و ربطی به عوامل زیست شناختی ندارد. این دیدگاه ها هردو ذات باورآن هاند هستند، بدین معنا که شخص را دارای ماهیتی قابل تعریف و قابل کشف می دانند، ماهیتی که یا ریشه در زیست شناسی دارد یا در محیط. لذا نمی توان هیچ یک از این دو دیدگاه را برساخت گرا دانست. برساخت گرایی اجتماعی با ذات باوری نهفته در بیش تر رویکردهای روان شناسی سنتی مخالفت می کند، و این غالباً بدین سبب است که نگاه ذات باورانه انسان را در چنگ شخصیت ها و هویت های محدودکننده ای گرفتار می کند که کار روان شناسی معمولاً بررسی آسیب شناختی آن هاست، و این کار رویّه ای سرکوب کننده تر از آب در می آید. مثلاً اگر شخصی افسرده شیدا (۲۰)دانسته شود و افسرده شیدایی یکی از ویژگی های دیرپای شخصیت او تلقی شود، این امر نه فقط سبب می شود که تغییر آینده ی پیش روی او امری نامحتمل به نظر رسد بلکه همچنین ممکن است او را قربانی رویّه های تهاجمی(۲۱) روان پزشکی کند.

انتقاد از واقع گرایی

برساخت گرایی اجتماعی فکر این ایده است که دانش ما برداشتی مستقیم و سرراست از واقعیت است. درحقیقت شاید بتوان گفت ما به مثابه یک فرهنگ یا جامعه روایت هایی خاص از واقعیت را بین خودمان برمی سازیم. پس از آن جا که باید نسبیت تاریخی و فرهنگی تمام شکل های دانش را پذیرفت، «حقیقت» به مفهومی مسئله ساز بدل می شود. در برساخت گرایی اجتماعی چیزی به نام حقیقت عینی متصور نیست. هر دانشی محصول نگریستن به جهان از این یا آن منظر است. مثلاً ممکن است من بگویم فلان میزْ چوب بی نظیری دارد، اما شاید کس دیگری از طرح مدرن آن حرف بزند و باز کسی دیگر بگوید آن میز زیادی کوچک و لذا به دردنخور است. هیچ یک از این گفته ها یگانه حقیقت میز مزبور نیست. این توصیف ها هریک برآمده از اولویتی خاص، نظیر کیفیت، سبک و یا کارآیی است. علم اجتماعی از همان بدو تاسیس به دنبال حقیقت بوده است، حال یا حقیقت مربوط به مردم یا حقیقت مربوط به ماهیت انسان و یا حقیقت مربوط به جامعه. بنابراین برساخت گرایی اجتماعی نویدبخش یک الگوی پژوهشیِ اساساً متفاوت در علوم اجتماعی است. انتقاد برساخت گرایی از فلسفه ی واقع گرایانه ی(۲۲) بیش تر رویکردهای روان شناسی سنتی عمدتاً متمرکز است بر این که روان شناسی نمی پذیرد درکش از جهان علی القاعده درکی جزئی است؛ جزئی به دو معنا: هم این که روان شناسی سنتی صرفاً یکی از شیوه های ممکن نگریستن به جهان است، هم این که این روان شناسی منعکس کننده ی منافع شخصی است. گرچه برساخت گرایی اجتماعی کلاً ادعاهای واقع گرایانه را به دیده ی تردید می نگرد، ولی برخی از برساخت گرایان به نوعی از واقع گرایی موسوم به واقع گرایی انتقادی(۲۳) باور دارند (ن.ک.: ادامه ی بحث).

ویژگی تاریخی و فرهنگی دانش

اگر می گوییم که همه ی شکل های دانش ازلحاظ تاریخی و فرهنگی خاص اند پس این ایده باید دانش حاصل از علوم اجتماعی را نیز شامل شود. درنتیجه نظریه ها و تبیین های روان شناسی به زمان و فرهنگ بستگی دارند و نمی توان آن ها را تعاریفی جاودانه درباره ی ماهیت انسان تلقی کرد. استرْنز (Stearns, 1995) خاطرنشان می کند که بسیاری از حالت های عاطفی اذعان شده و تجربه شده ی مردمان فرهنگ های غیرغربی را نمی توان دقیقاً به اصطلاحات و مفاهیم غربی ترجمه کرد. مثلاً برای ژاپنی ها کلمه ی amae به معنای نوعی «حس شیرین وابستگی به دیگری» (Ibid., 42) است. بنابراین رشته های روان شناسی و روان شناسی اجتماعی دیگر نمی توانند مدعی کشف ماهیت حقیقی انسان ها و زندگی اجتماعی باشند. درعوض، این رشته ها باید پیشینه یا تاریخ پیدایش شکل های رایج زندگی روانی و اجتماعی را بررسی کنند؛ به علاوه به رویّه های اجتماعی خاصی را که منجر به ایجاد خود این رشته ها شده توجه کنند. برساخت گرایی اجتماعیْ روان شناسی سنتی را به دلیل اتخاذ صریح یا ضمنی رویکردی امپریالیستی و استعمارگرایانه نقد می کند، رویکردی که شیوه های غربی نگریستن به جهان را خودبه خود به منزله ی شیوه های صحیح مسلم می گیرد و سپس می کوشد این شیوه ها را به دیگران نیز تحمیل کند.

زبان به مثابه پیش شرطی برای اندیشه

شیوه هایی که براساس آن ها جهان را درک می کنیم نه از واقعیت عینی بلکه از انسان های دیگر اعم از انسان های گذشته و حال نشئت می گیرند. در جهانی متولد می شویم که در آن مقوله ها و چارچوب های مفهومی خاصی پیشاپیش وجود دارند و اهالی فرهنگ ما آن ها را استفاده می کنند. ممکن است برای هریک از ما پیش آید که مقوله های فکری موجود را برای بیان تجربه های خویش مناسب نیابیم. مثلاً اگر بگویم پوشیدن لباس های مُدِ روز را به پوشیدن لباس های ازمُدافتاده ترجیح می دهم درواقع اساس و مبنای ترجیح من مفهوم مُد است. هرچه افراد در استفاده از زبان پیش تر می روند مفاهیم و مقولات بیش تری را فرامی گیرند و لذا آن ها را پیوسته در فرهنگ و زبان مشترک خویش بازتولید می کنند. این بدین معناست که شیوه ی اندیشیدن ما یعنی همان مجموعه ی مفاهیم و مقولاتی را که چارچوبی معنایی برای ما مهیا می کند، زبان ما فراهم می آورد. پس زبان برای اندیشه ای که ما سراغ داریم پیش شرطی ضروری است. رابطه ی اندیشه و زبانْ کانون یکی از بحث های دیرینه ی حوزه ی روان شناسی است، و مفهوم سازی های متفاوتی در خصوص این رابطه مطرح شده است. یکی از تفاوت های مهم برای مقاصد ما تفاوت بین موضع پیاژه و موضع وورف (Whorf, 1941) است. به عقیده ی پیاژه کودک علی القاعده باید فراگیری مفاهیم را قدری پیش از جمله ی کلامی شروع کرده باشد. اما وورف می گوید زبان مادری تعیین کننده ی شیوه ی اندیشه ی فرد و ادراک او از جهان است. رویکردهای روان شناسی سنتی دست کم به طور ضمنی بر این فرض استوارند که زبان به جای آن که پیش شرطی برای اندیشه باشد نوعی بیان کمابیش روشن و سرراست آن است.

زبان به مثابه کنشی اجتماعی

اگر به تعامل های روزمره ی میان انسان ها بنگریم و دریابیم که این تعامل ها نقش فعالانه ای در ایجاد شکل های بدیهی تلقی شده ی دانش و پدیده های اجتماعی مرتبط با آن ها، نتیجه خواهیم گرفت که زبان نیز علی القاعده باید چیزی فراتر از نحوه ی صِرف برای بیان ما باشد. انسان ها وقتی با هم سخن می گویند جهان برساخته می شود. بنابراین می توان شیوه ی استفاده از زبان را نوعی کنش تلقی کرد. عده ای از برساخت گرایان اجتماعی بر همین نقش «کنشی(۲۴)» زبان تمرکز می کنند. همان طور که پیش تر اشاره شد، روان شناسی سنتی عمدتاً زبان را وسیله ی خنثا و منفعلی می داند که ما از آن برای انتقال احساس ها و اندیشه های مان استفاده می کنیم. برساخت گرایی اجتماعی این دیدگاه را به چالش می کشد زیرا نمی توان منکر شد که زبان برای انسان ها پیامدهایی عملی به همراه دارد. مثلاً وقتی قاضی می گوید «دادگاه متهم را به چهار سال حبس محکوم می کند» یا وقتی کشیشی می گوید «شما را زن و شوهر اعلام می کنم» این گفته ها پیامدها، محدودیت ها و همچنین الزام های عملی مسلّمی به همراه خواهند داشت.

تمرکز بر تعامل و رویّه های اجتماعی

روان شناسی سنتی توضیح پدیده های اجتماعی را در درون شخص جست وجو می کند، مثلاً با فرضیه پردازی درباره ی وجود نگرش ها(۲۵) ، انگیز ش ها(۲۶)، شناخت ها(۲۷) و غیره. از دید روان شناسی سنتی، این موجودیت ها بانیِ کنش ها و گفته های افراد و همچنین پدیده های اجتماعی گسترده تری مانند تبعیض و بزهکاری است. درمقابل، جامعه شناسی به طور سنتی می گوید که ساختارهای اجتماعی ن‍ظیر اقتصاد یا نهادهای مهمی مانند ازدواج و خانواده اند که منجر به بروز پدیده های اجتماعی پیش روی ما می شوند. ولی برساخت گرایی اجتماعی از ما دعوت می کند که تعامل های انسان ها و همچنین روّیه های اجتماعی آن ها را در مرکز توجه قرار دهیم. مثلاً روان شناسی سنتیْ کودکِ با مشکل یادگیری را موضوع آسیب شناسی قرار می دهد، بدین ترتیب که ریشه ی مشکل را در روان شناسی کودک جست وجو می کند. برساخت گرایی اجتماعی این مورد را بدین صورت به چالش می کشد که خودِ شیوه ی برساخته شدن این مشکل و پدیدارشدن آن در روند تعامل های بین کودک، معلم و افراد را کندوکاو می کند. به همین منوال، فقط درصورتی می توانیم شخصی را دچار ناتوانی جسمی تلقی کنیم که این واقعیت را در نظر بگیریم که او ناچار است در جهانی زندگی کند که در آن رویّه های اجتماعی (از قبیل رانندگی طولانی مدت تا محل کار یا ورزش آخر هفته) و تسهیلات مادی (از قبیل ارتفاع متعارف تجهیزات آشپزخانه) همه و همه با توانایی های اکثریت تطبیق داده شده اند. بنابراین برساخت گرایی اجتماعی مسائل را از حد آسیب شناسی و ذات باوری روان شناسی سنتی فراتر می برد.

تمرکز بر فرایندها

عمده ی رویکردهای روان شناسی و جامعه شناسی سنتی امور را در چارچوب موجودیت هایی نظیر ویژگی های شخصیتی، ساختارهای اقتصادی، الگوهای خاطره و غیره تبیین می کند، حال آن که تبیین های برساخت گرایی اجتماعی غالباً برحسب پویش شناسی(۲۸) تعامل اجتماعی است. لذا برساخت گرایی اجتماعی به فرایندها بیش تر اهمیت می دهد تا به ساختارها. هدف از پژوهش اجتماعیِ دیگر پاسخ به پرسش های مربوط به ماهیت انسان یا جامعه نیست. درعوض، پژوهنده ی برساخت گرا بدین مسئله می پردازد که انسان ها چگونه با تعامل، به پدیده هایی خاص یا شکل های خاصی از دانش دست می یابند. بنابراین دانش مایملک کسی نیست بلکه کاری است که انسان ها متفقاً انجام می دهند.

خاستگاه برساخت گرایی اجتماعی کجاست؟

تعیین خاستگاه برساخت گرایی اجتماعی آن گونه که اکنون در حال نفوذ در روان شناسی و روان شناسی اجتماعی بریتانیا وآمریکای شمالی است، ممکن نیست. برساخت گرایی اجتماعی از تاثیرات گوناگون شماری از نویسندگان آمریکایی، بریتانیایی و قاره ای پدید آمده که ردّشان را می توان تا بیش از سی سال پیش دنبال کرد. عقاید این نویسندگان نیز خود ریشه در تحولات فلسفی دویست تا سیصد سال اخیر دارد. در این جا خطوط کلیِ تاریخچه و تاثرات عمده ی این رویکرد را ارائه خواهم کرد و لازم است تذکر دهم که خود این تاریخچه صرفاً یکی از چندین و چند برساخت ممکنِ برآمده از رویدادهاست.

عصر روشنگری، مدرنیسم و پسامدرنیسم

برساخت گرایی اجتماعی در بافت فکری و فرهنگی خاصی شکل گرفته که معمولاً پسامدرنیسم نامیده می شود و کیفیت خاص خودش را تا اندازه ای وام دار همین بافت است (برای مطالعه ی بحثی درباره ی پسامدرنیسم در علوم اجتماعی ن.ک.: Holinger, 1994). مرکز ثقل پسامدرنیسم به مثابه جنبشی فکری را نه در علوم اجتماعی بلکه باید در هنر و معماری و ادبیات و مطالعات فرهنگی جست وجو کرد. می دانیم که مدرنیسم جنبشی فکری است که پیش از پسامدرنیسم و نیز هم زمان با آن به بحث ها و جدل های بسیاری دامن زده است. اما پسامدرنیسم نمایانگر نوعی سنجش و عدم پذیرش پیش فرض های بنیادی مدرنیسم است. مدرنیسم از بسیاری جهات دربردارنده ی پیش فرض های بنیادی حیات فکری و هنری خاصی است که از عصر روشنگری، یعنی حدوداً از اواسط قرن هجدهم رواج یافته است.
هدف از پروژه ی روشنگری جست وجوی حقیقت و درک ماهیت حقیقی واقعیت به مدد نیروی عقل و عقلانیت بود. این پروژه آشکارا در تقابل است با روزگار قرون وسطا که در آن کلیسا یگانه متولی حقیقت محسوب می شد و کشفِ حقیقتِ زندگی یا تصمیم گیری درباره ی ماهیت اخلاق وظیفه ی یکایک انسان ها نبود. در عصر روشنگری، علم به مثابه پادزهر جزمیت قرون وسطایی متولد شد. یکی از مدافعان پروژه ی «روشنگری» ایمانوئل کانت فیلسوف بود. او شعار این پروژه را از این قرار می دانست: !sapere aude – شجاع باش و از فهم خودت استفاده کن. کانت معتقد بود که تمام مسائل باید در معرض عموم و بحث وفحص قرار گیرند. بدین ترتیب، به جای خدا و کلیسا، فرد به کانون مسائل حقیقت و اخلاق بدل شد. دیگر این افراد بودند که باید براساس شواهد عینی و علمی، داوری می کردند که واقعیت چیست و باید از کدام قوانین اخلاقی در زندگی پیروی کرد.
جنبش مدرن در عرصه ی هنر راه خاصی را برای جست وجوی حقیقت برگزید، راهی که بحث ها و مشاجره های بسیاری را مثلاً درباره ی ارزش سبک های مختلف نقاشی برانگیخت (این که شیوه ی امپرسیونیستی(۲۹) بهتر است یا پیشارافائلی(۳۰) یا شیوه ی اکسپرسیونیستی(۳۱)؟) این جست وجو اغلب بر این ایده استوار بود که در زیر پوسته ی ظاهری جهان، قوانین یا ساختارهایی نهفته است. همچنین عقیده بر این بود که برای انجام امور، شیوه ا ی «درست» وجود دارد که می توان آن را کشف کرد. اساس معماری کلاسیک رومی ها و یونانی ها نسبت های ریاضی خاص نظیر «تقسیم طلایی(۳۲)» بود که تصور می شد در پس هر شکل زیبایی وجود دارد. معماری مدرن نیز بر این فرض استوار بود که نقشه ا ی خوب به گونه ای بیانگر کارکرد اصلی بناست.
در جامعه شناسی می توان مثال برجسته ی جست وجوی ساختار و قوانین را در کار کارل مارکس یافت که کوشید پدیده های اجتماعی را برحسب ساختار اقتصادی بنیادین آن ها تبیین کند. همچنین روان شناسانی نظیر فروید و پیاژه هر یک به منظور تبیین پدیده های روان شناختی، وجود پاره ای ساختارهای روانی بنیادین را مسلّم فرض کردند. در همه ی این موارد ساختار یا قانون نهفته ی مزبور در حکم واقعیت ژرف تری است که زیر پوسته ی ظاهری جهان وجود دارد، طوری که می توان با تحلیل ساختارهای بنیادین پرده از حقیقت جهان برداشت. در علوم اجتماعی و علوم انسانی آن دسته از نظریه ها را که وجود چنین ساختارهایی را مسلّم فرض می کنند نظریه های «ساختارگرا(۳۳)» می نامند. درنتیجه آن چه بعداً در قالب نفی وجود قوانین و ساختارهای نهفته در زیر صور جهان واقعی مطرح شد «پساساختارگرایی» نام گرفت و گاهی پیش می آید که دو اصطلاح «پسامدرنیسم» و «پساساختارگرایی» را به جای هم به کار ببرند. ویژگی مشترک تمام نظریه های ساختارگرا این است که می توان همگی را در حکم چیزی دانست که «فراروایت(۳۴)» یا نظریه ی اعظم(۳۵) نامیده می شود. کاری که این نظریه ها کرده اند عبارت است از ارائه ی شیوه ای برای فهم کل جهان اجتماعی برحسب یک اصل فراگیر؛ مثلاً در مورد مارکس این شیوه عبارت است از مناسبات طبقاتی. بنابراین راه کارهای پیشنهادی این نظریه ها برای ایجاد تغییر اجتماعی بر همین اصل استوارند که باز در مورد مارکس این راه کار عبارت است از انقلابی که طبقه ی کارگر راه می اندازد.
اما روشنگری منتقدانی هم داشت که جنبش ضدروشنگری را تشکیل می دادند. نیچه ی فیلسوف مدعی بود که روشنگری درواقع علم و عقل و پیشرفت را به احکام جزمی خویش بدل کرده است. او این دیدگاه عمدتاً هیچ انگارانه(۳۶) را برگزید که تاریخ و حیات بشر رو به پیشرفت نیست و هیچ هدف یا روایت یا معنای اعظمی نمی توان از تاریخ استخراج کرد. درست همین جاست که سرچشمه های پسامدرنیسم را می بینیم. پسامدرنیسم نوعی نفی وجود حقیقتی نهایی است. پسامدرنیسم همچنین منکر ساختارگرایی است که می گوید جهانِ پیشِ چشمِ ما از ساختارهای پنهان نشئت می گیرد. نمود اندیشه ی پسامدرن در معماری را هم می توان در شیوه ی طراحی بناهایی دید که ظاهراً به منطق معمول طراحی مناسب و درست بی اعتنایند. پسامدرنیسم در هنر و ادبیات عبارت از انکار این مطلب است که برخی اسلوب های هنری یا ادبی لزوماً بهتر از برخی دیگرند، چنان که پاپ آرت(۳۷) برای خودش و ابژه هایی که بازنمایی می کرد شانی مثلاً هم تراز با هنر لئوناردو داوینچی یا میکل آنژ قائل شد. در نقد ادبی هم این ایده مطرح می شود که در مورد یک شعر یا رمان چیزی به نام خوانش «درست» وجود ندارد؛ لزومی ندارد که تفسیر یک شخص را درست تر از تفسیر شخصی دیگر بدانیم و لذا این امر که مولف اصلی قصد انتقال چه معناهایی را داشته اهمیت خودش را از دست می دهد.
پسامدرنیسم منکر این تصور است که بتوان جهان را برحسب نظریه های اعظم یا فراروایت ها درک کرد و درعوض بر وجود هم زمان شیوه های متکثر و متنوع زندگی بسته به موقعیت های گوناگون تاکید می کند و این را معمولاً کثرت گرایی(۳۸) می نامند. کثرت گرایی بر آن است که ما انسان های غربیْ اینک در جهانی پسامدرن زندگی می کنیم، جهانی که دیگر نمی توان با توسل به نظام فراگیری از دانش نظیر دین به درک آن رسید. با توجه به تحولات پدیدآمده در عرصه های تکنولوژی، رسانه و انواع ارتباطات جمعی می توان گفت ما اکنون در وضعیتی هستیم که به دانش های بسیار گوناگونی دسترسی داریم . گستره ی متنوعی از رشته های علوم طبیعی و اجتماعی، ادیان گوناگون، پزشکی های جدید، شیوه های مختلف زندگی و غیره را شاهدیم که هرکدام به صورت نظام کمابیش خودکفایی از دانش عمل می کنند و در صورت تمایل می توان بدان ها پرداخت یا از آن ها دست کشید. بدین ترتیب پسامدرنیسم نمی پذیرد که مسئله ی تغییر اجتماعی ربطی به کشف و تغییر ساختارهای بنیادین حیات اجتماعی به یمن نظریه های اعظم یا فراروایت ها داشته باشد. درحقیقت، نفْسِ فعلِ «کشف کردن(۳۹)» متضمن این فرض است که واقعیت ثابتی وجود دارد که می توان آن را با مشاهده و تحلیل برملا کرد، ایده ای که یکسره با برساخت گرایی اجتماعی در تقابل است.

تاثیرات جامعه شناسی

کانت و نیچه و مارکس به رغم تفاوت های شان، بر سر این دیدگاه توافق داشتند که دانش به جای این که ریشه در واقعیتی بیرونی داشته باشد، دست کم تا حدی محصول اندیشه ی بشر است. عده ای از جامعه شناسان اوایل قرن بیستم این مضمون را در قالب جامعه شناسی دانش موضوع بررسی قرار دادند.(۴۰) جامعه شناسی دانش به دنبال بررسی این مسئله بود که چگونه نیروهای اجتماعی -فرهنگیْ دانش را بر می سازند و این دانش چه نوع دانشی است. جامعه شناسی دانش ابتدا توجه خود را به مفاهیمی چون ایدئولوژی و آگاهی کاذب(۴۱) معطوف کرد.
اما یکی از آثار مهم و جدیدترِ سنت جامعه شناسی دانش کتاب برسازی اجتماعی واقعیت، نوشته ی برگر و لوکمان (۱۹۶۶) است.(۴۲) 
این کتاب وامدار مکتب تعامل گرایی نمادین(۴۳) است، مکتبی که جورج هربرت مید (۱۹۳۴) در دانشگاه شیکاگو پایه گذاری کرد. اساس دیدگاه تعامل گرایی نمادین این است که ما انسان ها هویت های خودمان و دیگران را با برخوردهای روزمره با یکدیگر و در روند تعامل اجتماعی برمی سازیم. در همین مسیر، مکتب دیگری در جامعه شناسی نیز به نام روش شناسی مردم نگر(۴۴)، که در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ در آمریکای شمالی شکل گرفت به دنبال درک فرایندهایی بود که آن ها انسان ها زندگی اجتماعی را برمی سازند و آن را برای خود و دیگران قابل فهم می کنند.
طبق شرح ضدذات باورانه ی(۴۵) برگر و لوکمان درباره ی زندگی اجتماعی، تمام پدیده های اجتماعی را انسان ها با هم خلق می کنند و سپس آن ها با رویّه های اجتماعی استمرار می بخشند. برگر و لوکمان سه فرایند بنیادی را در این کار دخیل می دانند: بیرونی شدن(۴۶)، عینی شدن(۴۷) و درونی شدن(۴۸). این دو نویسنده نشان می دهند که چگونه ازسویی جهان با رویّه های اجتماعی انسان ها به طور اجتماعی برساخته می شود و ازسوی دیگر، انسان ها طوری با این جهان برخورد می کنند که انگار ماهیتی ثابت و ازپیش تعیین شده دارد (برای جزئیات بیش تر درباره ی نظریه ی برگر و لوکمان ن.ک.: فصل ۹). می توان گفت برساخت گرایی اجتماعی اینک خود به مرتبه ی یک عین یا ابژه یا موضوع رسیده است. با نوشتن کتاب برساخت گرایی اجتماعی و ظاهراً توصیف آن، من درواقع به عینی شدن آن در جهان کمک می کنم؛ و در آینده دانشجویانی که این کتاب یا کتاب دیگری در زمینه ی برساخت گرایی اجتماعی را می خوانند کم کم به جای آن که این رویکرد را یکی از پیامدهای فرایندهای اجتماعی بدانند، آن را دانشی کشف شده تلقی می کنند. بنابراین با نوشتن این کتاب به تلاشی ادای سهم می کنم که شاید بتوان آن را «برسازی اجتماعی برساخت گرایی اجتماعی(۴۹)» نامید.

نظرات کاربران درباره کتاب برساخت‌گرایی اجتماعی