فیدیبو نماینده قانونی انتشارات درسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب فقط آرزو کن
ولی ساده و روشن

نسخه الکترونیک کتاب فقط آرزو کن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فقط آرزو کن

هر اندیشه ناب‌ترین انرژی‌ست، و این انرژی بر آن است که وجود خویش را آشکار کند، بدین معنی که اندیشه به عمل تبدیل شود. انرژی ارسالی بر سر راهش درپی یافتن یک انرژی هماهنگ است، یعنی انرژی‌ای که درست با اندیشه‌ی ما همصداست. با نیروی اندیشه‌هایمان همه‌ی آنچه که درباره‌ی خود و دیگران می‌اندیشیم را به درون زندگی‌مان می‌کشیم.
ما با اندیشه‌هایمان فرمان‌هایی را صادر می‌کنیم، و تفاوت نمی‌کند که آگاهانه یا ناخودآگاه به آنها اندیشیده باشیم.
چه چیزی را بخواهیم، چه آرزو کنیم و چه در تردید به سر ببریم: همه‌چیز تنها از طریق قانون جذب عمل می‌شود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات درسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فقط آرزو کن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ساده و روشن به سوی خوشبختی

معجزه هر روز به وقوع می پیوندد. نه تنها در هیمالیا و در نزد اساتید معنوی و یا در روستاهای دورافتاده ی گوشه ای از این کره ی خاکی، بلکه درست در میان ما. تنها باید به آن اجازه ی ورود بدهیم. بدین معنی که اگر خویشتن را با ذات و وجود معجزات هماهنگ کنیم، می توانیم نه تنها آنها را درک و احساس کنیم، بلکه خود، آنها را به وجود بیاوریم.
در اینجا از بسیاری معجزه های بزرگ و کوچک خواهیم "شنید" از آرزوی به دست آوردن شغل که برآورده شده، از برکت و ازدیاد پول، بهره مند شدن از مسافرت های رایگان، بازیافتن سلامت و از بسیاری موارد شگفت انگیز دیگر.
ولی پیش از آن می خواهم توجه نظر را به سوی آرزوهای کوچک جلب کنم، در واقع گاهی معجزه های نامریی روزمره برای ما بسیار مهم تر و پرمعناتر از معجزه های بزرگ هستند. درست همین معجزه های کوچک بر زندگی روزانه و بر احساس عدم اعتمادمان تاثیری عمده و پردوام می گذارند. اگر آدمی بتواند در هر روز به نیروی آرزوی خویش اعتماد کند و آن را با زندگی روزمره اش درآمیزد، زندگی بسیار دلپذیرتر و راحت تر خواهد بود. و این مانند آن است که آدم هر دو سال یک بار در جستجوی کمک و در اوج نیازمندی ـ در میان بحرانی که خود ساخته است ـ بار دیگر به آرزو کردن بیاندیشد و به سرعت و در آخرین لحظه از طریق نیروی تفکر شخصی بکوشد سکان زندگی اش را در جهت مناسب به حرکت درآورد.
افزون بر این، زندگی از این طریق نه تنها خوشایندتر و موزون تر می شود، بلکه سهولت و سادگی قطعی به خود می گیرد. آیا این همان چیزی نیست که در نهایت همه ی ما خواهان آن هستیم: داشتن یک زندگی همراه با هماهنگی و آسایش؟ از این رو همه ی معجزات کوچک روزمره بسیار اهمیت دارند، زیرا به ما کمک می کنند که همواره اعتماد بیشتری نسبت به نیروی تفکر خویش پیدا کنیم.
گاهی اوقات نخست باید اعتماد کردن به سادگی و روشنی را بیاموزیم. به محض اینکه در این زمینه اندکی آگاهی و تجربه به دست آوریم، همه چیز دگرگون می شود. ناگهان زندگی مان تغییر می کند و به یک تجربه ی منحصربه فرد و شگفت انگیز تبدیل می شود، تجربه ای هیجان انگیزتر و حیرت آورتر از آنچه در رویاهایمان دیده ایم. آن وقت و شاید هم زودتر، معجزه ی راستین به وقوع می پیوندد.

ما، خود، توانایی آن را داریم
که در زندگی مان معجزه بیافرینیم

هر یک از ما می تواند این کار را بکند. تو نیز می توانی. کلیدش سادگی و روشنی است. و این کلید را نخست با آرزوهای کوچک به دست می آوریم.

آنچه یولیا(۳) با اعتماد کامل، ساده و روشن، برای برادرش آرزو کرد

آقای فرانک عزیز،
به راستی شدنی ست!
خوب می دانم که آنچه برای تان نقل می کنم، موضوعی تازه نیست، ولی شاید شنیدن اینکه داستان فرودگاه در کتاب «آرزو کردن موفقیت آمیز» شما امروز پیروی دیگر پیدا کرده است، موجب خوشحالی تان بشود.
امروز صبح زود برادرم می بایست به لندن پرواز کند تا در ساعات عصر در یک کنگره علمی سخنرانی کوتاهی درباره ی پایان نامه ی دکترایش بیان دارد. او از اینکه اجازه یافته بود در آن کنگره حضور یابد و به عنوان یک دانشجو پایان نامه اش را بخواند، از خوشحالی سر از پا نمی شناخت، ولی متاسفانه پروازی که قرار بود او را به لندن برساند، به دلیل نامساعد بودن هوا لغو شد. همه ی پروازهای بعدی از پیش رزرو شده بودند. و در ساعات اول بعدازظهر برادرم به رغم تلاش زیادش برای رسیدن به لندن، همچنان در فرودگاه نشسته بود. هنگامی که او به من تلفن کرد و ماجرا را گفت، به یاد داستان فرودگاه شما افتادم. وقت بسیار تنگ بود، همه ی کارهایم را کنار گذاشتم و آرزوی زیر را، البته به صورت کتبی، روانه ی جهان بیکران کردم:
"جهان هستی عزیز، به خاطر بهترین و سریع ترین راه حل برای رسیدن به موقع برادرم به لندن و ایراد سخنرانی اش بسیار سپاسگزارم!"
درخواست فوری! ممنونم!
درخواست من به شرحی که می آید، "انجام شد":
نیم ساعت بعد برادرم دوباره تلفن کرد و گفت که ناگهان و به گونه ای معجزه آسا برای پرواز بعدی بلیت گرفته است و حتا کارت سوارشدن به هواپیما را نیز در دست دارد. افزون بر این، ایراد سخنرانی اش به روز بعد موکول شده است و بنابراین او می تواند شبی را راحت و آرام در هتل بگذراند.
برای کتاب هایتان بسیار سپاسگزارم، کتاب هایی که پیوسته یادآور این نکته هستند که درواقع همه چیز بسیار ساده و آسان است. ای کاش عقل آدمی همیشه به مخالفت برنمی خاست. آن وقت ممکن می شد دلیلی در دست باشد تا عقل را متقاعد کند که بالاتر از همه چیز نیست، بلکه بخشی از همه چیز است.

با درودهای صمیمانه و آرزوی موفقیت بیشتر برای شما
یولیا

مزیت بزرگ آرزوهای کوچک این است که آنها به نسبت ساده و روشن به نظرمان می آیند. برعکس، در مورد آرزوهای بزرگ بیشتر اوقات سادگی و روشنی را از دست می دهیم، زیرا با "چیزی" روبه رو هستیم. آن وقت آرزو به قدری برای مان اهمیت پیدا می کند که با تاکید و جدیتی ویژه آن را خواستار می شویم.

سادگی و روشنی کلید موفقیت است

سادگی و روشنی به آرزوی مان جهش و حرکتی مثبت تر می بخشد. اگر بر زمینه ی فکری و روحی مان سادگی و روشنی نقش بسته باشد، تردیدها و ترس های ناخودآگاه نمی توانند جایی داشته باشند.
اگر می بینی که به هنگام آرزو کردن بسیار جدی و سخت می شوی، سادگی و سهولت و شادمانی را به یاد آور. زیرا هر چه بیشتر با آرزوهای سهل و ساده ی مان به موفقیت های دلخواه برسیم، با گذشت زمان در آمیختن آرزوهای بزرگ با زندگی خویش را نیز آسان تر خواهیم یافت. و آن هم درست همراه با همان سادگی و روشنی.
گذشته از این، در بیشتر موارد همین موضوعات کوچک هستند که می توانند احساس شادمانی و خوشبختی را در وجودمان برانگیزند. بنابراین هرگز نباید برای آرزوهای کوچک ارزشی کمتر قایل شویم، بلکه باید آنها را راهی مهم به سوی خوشحالی روزانه ی خویش بدانیم.
داستان زیر حکایت از یک چنین احساس خوشحالی دارد.

چگونه اینس(۴) مادرخوانده ی یک نوزاد الاغ شد و رویای دوران کودکی اش را تحقق بخشید

پیر عزیز،
سیرک بارلی از روز ۱۷ تا ۱۹ سپتامبر میهمان شهر بادن بادن بود. بدبختانه من در روز ۲۰ سپتامبر از این خبر اطلاع یافتم. ولی چون اکنون آموخته ام که حتا غیرممکن می تواند ممکن شود، آرزو کردم که بتوانم نمایش سیرک را تماشا کنم. و البته در بعدازظهر همان روز از همسرم شنیدم که سیرک بارلی توقف اش را تا ۲۳ سپتامبر تمدید کرده و این خبر در روزنامه نیز درج شده است.
بنابراین به محل سیرک مراجعه کردیم تا برای نمایش روز جمعه بلیت خریداری کنیم، ولی از بخت بد صندوق بسته بود. وقتی با ناامیدی سلانه سلانه به طرف کاروان مسکونی سیرک می رفتم، مردی با موهای ژولیده که روبدوشامبری بر تن داشت را در برابرم دیدم - مردی که بعد معلوم شد مدیر سیرک است. آقای بارلی پس ازعذرخواهی به خاطر سرووضع نامرتب خود توضیح داد که نیازی به رزرو بلیت نیست، زیرا متاسفانه آن سیرک تماشاکنندگان بسیار اندکی دارد و از این رو نمایش هم به اجرا در نخواهد آمد. از او خواستم دست کم موافقت کند کسانی که در آنجا حضور داشتند از حیوانات سیرک بازدید به عمل آورند تا بیشتر از هر کس دیگر، برای کودکان حاضر در آنجا موجبات شادی و تفریح فراهم شود. و این درخواست فوری پذیرفته شد ـ آن هم به صورت رایگان!
همچنان که سرگرم تماشای حیوانات بودیم، به خود گفتم: "نمایش به اجرا در می آید!" بدبختانه فراموش کرده بودم واژه «امروز» را در جمله ام بگذارم و بدین ترتیب اجرای نمایش در همان روز انجام نشد. روز شنبه به اتفاق مادرم سر ساعت مقرر در محل سیرک حاضر شدم. متاسفانه برای دیدن نمایشِ ساعت ۲۰ باز هم تنها ۴۲ نفر تماشاگر حضور یافته بودند، ولی با وجود این نمایش به اجرا درآمد.
مدیر سیرک مراتب تاسف خود را از آن اوضاع بیان داشت، ولی حامل یک خبر شادی بخش نیز بود، زیرا در شب گذشته یک الاغ نوزادی سالم به دنیا آورده و قرار بود در نمایش بعدازظهر روز بعد برای آن نوزاد مراسم نام گذاری انجام شود. صدای تپش شدید قلبم را در گلویم احساس می کردم... چرا؟ چون الاغ را بیشتر از هر حیوان دیگر دوست می دارم!
در دقایق تنفس بین دو بخش نمایش این امکان وجود داشت که نوزاد الاغ را نیز از نزدیک ببینیم. از دیدن آن نوزاد زیبا بسیار به هیجان آمدم به طوری که دلم می خواست او را ببوسم و نوازش کنم. ناگهان آرزویی در وجودم جوانه زد که در طول نیمه ی دوم نمایش بسیار قوت گرفت: "می خواهم در مراسم تعمید و نام گذاری نوزاد که روز بعد انجام می گرفت، شرکت داشته باشم!" این آرزو را به درون عالم وجود فرستادم و اطمینان داشتم که برآورده می شود، هرچند که بسیار دیوانه وار به نظر می رسید.
وقتی نمایش پایان یافت، همه ی جراتم را جمع کردم و به مدیر سیرک که جلو درب خروجی ایستاده بود، گفتم: "اکنون می خواهم پرسشی را با شما در میان بگذارم، می گویند بدون داشتن جسارت کار از پیش نمی رود. آیا اجازه دارم فردا نوزاد الاغ را من غسل تعمید بدهم؟" اکنون آنچه در دل داشتم رابیرون ریخته بودم.
ثانیه ها به کندیِ حرکت آهسته ی یک فیلم می گذشتند. سرانجام او پاسخ داد: "امشب را به من فرصت بدهید، فردا به شما پاسخ خواهم داد." اندکی هراسان پرسیدم: "مراسم تعمید چه زمانی برگزار خواهد شد؟ در ساعت ۱۵ یا در ساعت ۱۸؟"
و ناگهان مدیر سیرک نگاهی به من انداخت و انگار که کسی چیزی در گوشش زمزمه کرده باشد، گفت: "می دانید، شما می توانید غسل تعمید نوزاد را انجام بدهید و او نام خود شما را خواهد گرفت."
آیا می توانید تصور کنید من در آن لحظه چه احساسی داشتم؟ آقای بارلی را بغل کردم و بوسیدم و درحالی که اشک شوق از چشمانم روان بود، به طرف اتومبیلم رفتم.
روز تعمید روز شادی و سرخوشی بود. آرزوی من برای حضور تماشاگران بیشتر، برآورده شد. افزون بر ۱۲۰ نفر تماشاگر در آنجا جمع آمده بودند.
نزدیک به لحظات پایانی نمایش، سرانجام الاغ مادر همراه با نوزادش به میدان سیرک آورده شدند و مدیر سیرک مرا به صحنه فراخواند... با قلبی که دیوانه وار می تپید، به محدوده ی پرتوافشانی نورافکن ها قدم گذاشتم و ناگهان دنیای اطرافم را از یاد بردم. در آن لحظات، رویایی از دوران کودکی ام به حقیقت می پیوست، زیرا من همیشه آرزو داشتم روزی در میدان سیرک و در زیر نور چراغ های جلو صحنه ی نمایش بایستم. این آرزوی دوران کودکی همراه با آرزوی غسل تعمید نوزاد الاغ که به تازگی در سر پرورانیده بودم، در سن ۳۷ سالگی ام به حقیقت می پیوست. حالا اجازه داشتم نوزاد را با نوعی نوشابه غسل تعمید بدهم و نام خودم را بر روی نوزاد بگذارم. اکنون تا زمانی که این نوزاد زنده باشد، من مادر خوانده اش هستم و اجازه دارم هر زمان که بخواهم در سیرک بارلی از او دیدن کنم ـ زیرا آقای بارلی به من گفت، "سیرک هرگز حیواناتش را نمی فروشد."
پیر عزیز، متشکرم که به افراد بشر کمک می کنی آرزو کردن را باور داشته باشند. زندگی بسیار شگفت انگیز است! جهان هستی عزیز، سپاسگزارم!

با درودهای صمیمانه
اینس

اگر بتوانیم در هر روز به بسیاری معجزات کوچک فرصت ورود به زندگی مان را بدهیم، زندگی روزانه ی ما به مجموعه ای از معجزات هیجان انگیز تبدیل خواهد شد. افزون بر این، معجزات بزرگ نیز از طریق شمار زیادی معجزات کوچک امکان پذیر می شوند، زیرا ما به وسیله ی آنها اعتماد کافی به نیروی آرزو کردن را به دست می آوریم.

داستان آرزو و معجزه
همچون داستان عشق است:
هرچه بیشتر آنها را به درون جهان هستی بفرستی، افزون تر می شوند.

در دنیای ما تنها آنچه باور داریم به حقیقت می پیوندد

هر اندیشه ناب ترین انرژی ست، و این انرژی بر آن است که وجود خویش را آشکار کند، بدین معنی که اندیشه به عمل تبدیل شود. انرژی ارسالی بر سر راهش درپی یافتن یک انرژی هماهنگ است، یعنی انرژی ای که درست با اندیشه ی ما همصداست. با نیروی اندیشه هایمان همه ی آنچه که درباره ی خود و دیگران می اندیشیم را به درون زندگی مان می کشیم.

ما با اندیشه هایمان فرمان هایی را صادر می کنیم، و تفاوت نمی کند که آگاهانه یا ناخودآگاه به آنها اندیشیده باشیم.

چه چیزی را بخواهیم، چه آرزو کنیم و چه در تردید به سر ببریم: همه چیز تنها از طریق قانون جذب عمل می شود. و چون انرژی در اصل هیچ اراده یا پنداری از خود ندارد، موضوع تنها و همیشه به نیروی تصور ما مربوط می شود. همچنین، انرژی نمی تواند تشخیص بدهد که برآورده شدن آرزویمان برای ما از اهمیت بالایی برخوردار است یا اهمیت "کمتری" دارد. انرژی ارسالی چنین تفاوتی را نمی شناسد، او تنها در جستجوی یافتن یک انرژی هماهنگ است.
بنابراین اگر ما تنها آرزوهای کوچک را مطرح کنیم، این امر تنها و تنها تصمیم خود ما خواهد بود. برای انرژی مساله بی تفاوت است.

همیشه تنها خود ما هستیم که اهمیت آرزو را تعیین می کنیم، چه آن آرزو بزرگ باشد و چه کوچک.

بدیهی ست که در این کتاب به آرزوهای کوچک نیز خواهیم پرداخت و به دقت خواهیم دید که چرا آنها در زندگی روزانه یمان بسیار مهم هستند.
با وجود این، در آغاز برای اندکی جرات بخشیدن به خودمان تا بتوانیم با آرامش به سراغ آرزوهای بزرگ برویم، سخن را با نقل داستان آرزویی که شمار زیادی از ما نیز علاقه مندند درباره ی شان به حقیقت بپیوندد، شروع می کنیم.

چگونه داگمار(۱) از طریق «آرزو کردن موفقیت آمیز» شریک رویایی زندگی اش را پیدا کرد

پیر عزیز،
من تنها برای شرکت در نخستین روز برگزاری سمینار تو نام نویسی کرده بودم. دوستم مرا به شرکت در این سمینار تشویق کرده بود. البته در طول آن روز فکر کردم برای من روز دوم بسیار مهم تر بود، زیرا در این روز موضوع شریک و شراکت در زندگی مورد بحث قرار می گرفت.
در پایان روز دوستم مرا غافلگیر کرد و گفت که هزینه ی شرکت ام در روز بعد را پرداخته و مرا برای شرکت در روز دوم سمینار دعوت کرده است تا شاید سرانجام شریک رویایی زندگی ام را پیدا کنم.
بدین ترتیب بود که در انجام همه ی تمرین ها شرکت کردم، به دقت توجه داشتم که چگونه می توان به درستی آرزوها را بیان داشت و احساس مناسب را به جهان هستی فرستاد.
اکنون دیگر آموخته بودم از بر زبان آوردن تاییدات استفاده کنم. پس از اندکی تامل، دانستم برای من این مساله اهمیت داشت که نخست دریچه ی قلبم را بگشایم، تا به عشق اجازه ی ورود بدهم، زیرا در سال های پیش به این موضوع نیاندیشیده و همیشه آن را رها کرده بودم. جمله های انتخابی ام برای این منظور چنین بود: "قلب من به روی عشق باز است و برای پذیرش آن آماده." چه چالشی... در آغاز بر زبان آوردن این واژه ها برایم دشوار بود.
سپس از این جمله استفاده کردم: "من یک دوست عالی دارم که با من تناسب و هماهنگی دارد."
و برای باز یافتن حس ارزیابی شخصی ام این جمله را برگزیدم: "من زیبا هستم، آماده و تندرست."
آنچه اکنون روی داد، به راستی ملکوتی بود!
همسر دوستم سالگرد تولدش را جشن می گرفت و من به آن جشن دعوت شده بودم. میهمانان زیادی برای شرکت در آن جشن حضور داشتند و در میان آنان، مردی خوش سیما به نام یوخن(۲). در دقایق پایانی جشن، یوخن ناگهان پیشنهاد کرد که مرا با دوچرخه اش به خانه برساند. من بر ترک دوچرخه نشستم و او مرا به خانه ام برد. نکته ی جالب اینکه، گرچه خانه هایمان تنها ۲۰۰ متر از یکدیگر فاصله داشتند و آن هم در شهرکی کوچک، ما هرگز تا آن روز با هم روبه رو نشده بودیم.
یک هفته گذشت و من با خود فکر می کردم: حیف شد، او هیچ جا در مسیرم قرار نمی گیرد! نه در مرکز بازیافت، نه در مرکز خرید... آه راستی، نام فامیلش را هم که نمی دانم.
چیزی نگذشت که یک روز پسرم خواست به رستورانی برود و لازم بود من هم او را همراهی کنم. از آنجا که همه ی دوستان و همسن و سالان فرزندانم در آن رستوران جمع بودند، نخست هیچ علاقه ای به رفتن نداشتم. پس از مدتی که در آن رستوران بودیم، ناگهان چشمم به یوخن افتاد، او نیز شگفت زده به چشمانم خیره شده بود... برخوردی کوتاه و توضیحی شتاب زده مبنی بر اینکه او با باجناق اش و همسر وی در آنجا قرار دیدار دارد. باز هم حیف شد.
ولی ساعتی بعد دوباره و "به طور تصادفی" یکدیگر را در مقابل سرویس بهداشتی دیدیم و آنوقت او مرا دعوت کرد که سر میزش بروم (من تمام مدت فکر کرده بودم که چگونه چنین چیزی ممکن می شد). باز هم هر دو بسیار خندیدیم.
این بار من او را به خانه اش رساندم، زیرا او پای پیاده بود و من با ماشین ام به آنجا آمده بودم. جلو در او با لبخندی مرا به خانه اش و صرف قهوه دعوت کرد و ما مدتی را به گفتگو نشستیم. او نیز گفت که درست مانند من از اینکه دیگر بر سر راه یکدیگر قرار نگرفته و آن فرصت را برای آشنا شدن از دست داده بودیم متاسف بوده است. و او نیز که نامم را نمی دانست، نتوانسته بود نشانی خانه ام را پیدا کند. در آن شب او هم مانند من نخواسته بود به آن رستوران بیاید ولی افراد فامیلش وی را به این کار متقاعد کرده بودند. و چنین شد که از آن شب دو قلب، تپیدنی شدید را برای یکدیگر آغاز کردند!
ولی اکنون مهم ترین بخش داستان: یک سال پیش دو جلد از کتاب هایت را خواندم و در ساعتی از فراغت و آرامش جدولی براساس راهکارهایت رسم کردم. و آنگاه مشخصات روشن و راستین کسی که می خواستم شریک زندگی ام باشد را با ذکر همه ی جزییات بر آن نوشتم.
این یادداشت آرزو را دو هفته پس از آشنایی مان به یوخن دادم که بخواند. او به شدت به هیجان آمد، به گونه ای که اشک در چشمانش حلقه زد و گفت، تصورناکردنی ست، زیرا درست مشخصات او بر آن یادداشت توصیف شده است. البته در آن زمان کوتاه من هنوز نتوانسته بودم به نکات بیشتری درباره ی ویژگی های او پی ببرم.
همچنین شگفت انگیز اینکه: ما هر دو از همان آغاز احساس می کردیم که مدت هاست یکدیگر را می شناسیم.
برای ما یک رویا / یک آرزو به حقیقت پیوسته است.

با مهر بسیار
داگمار

نظرات کاربران درباره کتاب فقط آرزو کن

مثل دو کتاب دیگه ی پیر فرنک فوق العاده و کاربردیه
در 5 ماه پیش توسط
این کتاب تمام کتابهای دیگر در این زمینه را کنار زده و بسیار زیبا و کامل و ساده و روان راه را نشان داده من هر سه کتاب بسیار ساده و روان میباشد
در 8 ماه پیش توسط
عالیه.با خوندن این کتاب دیگه ارزوهامونواشتباه و ناقص درخواست نمیکنیم
در 1 سال پیش توسط
خوبه
در 1 سال پیش توسط