فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گذر از کوچه‌ی رندان

کتاب گذر از کوچه‌ی رندان

نسخه الکترونیک کتاب گذر از کوچه‌ی رندان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گذر از کوچه‌ی رندان

کتاب «گذر از کوچه رندان» نوشته فروزنده عدالت است. از این نویسنده پیش از این کتابهای «افسانه مهراب»، «دروغی به نام عشق»، «عشق مهتابی»، «لعیای عشق»، «عشق بی‌سرانجام» و ... منتشر شده است. رمان در «گذر از کوچه رندان» روایتگر سرگذشت زنی جوان است که همسرش دچار اعتیاد شده و همین موضوع روابط آنها و سرنوشت آنها را در معرض خطر قرار داده است. در بخشی از کتاب «گذر از کوچه رندان» می‌خوانیم: « من میان هال سردرگم ماندم. دنیایم داشت آن‌طور می‌شد که او می‌خواست و باز من مهم نبودم. به او نگاه کردم که مثلاً مشغول بازی با امیرعلی بود، درحالی‌که یاسمن در بغلش می‌خندید. وقتی دید نگاه‌شان می‌کنم نگاهم کرد و خندید، طوری‌که دلم آشوب شد. به اتاق بچه‌ها رفتم در را بستم. ولی دلم خنک نشد و کلید را در قفل چرخاندم. تمام سلول‌هایم مرا وادار به مقابله می‌کردند. جنگی که در آن بی‌دفاع واردم کرده و همان‌طور رها شده بودم. و باران تیرها روزها و ساعت‌ها باریده بود و من مجروح از تیر‌ها راهی برای فرار نداشتم، حالا که زمان اسلحه و موقعیتی را در اختیارم گذارده بود و برای اولین دفاع آماده بودم، نمی‌توانستم بی‌صدا گذر کنم و اجازه بدهم او باز هم بر سریر قدرت بنشیند و مرا خوار و ذلیل فرض کند. مشغول دور تسلسل در خاطرات تلخ و شیرینم بودم که صدای گریه و بی‌تابی یاسمن به گوشم خورد. سعی کردم بی‌اعتنا باشم و چشمانم را بستم. چرا مادران نسبت به کودکان بی‌پناه و کوچک‌تر مهربان‌ترند؟»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گذر از کوچه‌ی رندان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ماجرا از آن صبحی آغاز شد که بعد از نماز صبح کنار اپن آشپزخانه ایستاده و به همسرم نگاه می کردم با این تصور که او در خواب عمیقی است.
ولی بازکردن به یک باره چشمانش مرا با چنان سرعتی از تصویر بیرون کشید که جا خوردم تا به آن حد که قدمی به عقب برداشتم. و به همان سرعت هم به خود آمده و سلام کردم.
همسرم روی رختخوابش نشست. به نظرم آمد سعی می کند به روی خودش نیاورد که مرا از جا پرانده و من هم چون از شوک درآمدم نیازی به ایستادن بیش تر نمی دیدم به قصد برگشتن به اتاقم از کنارش رد شدم ولی هنوز پایم به درگاه اتاق نرسیده صدایم کرد:
هستی وایسا کارت دارم. تکیه به چهارچوب در اتاق ایستاده و نگاهش کردم. رنگ نگاهش بی تفاوتی، دلسوزی، ترحم و... چیزی بود که نمی فهمیدش.
روزها بود که از هم دور بودیم و به سبب این دوری فاصله ای بین مان افتاده بود.
شماره ی روزهایی که جدا از هم می خوابیدیم را گم کرده بودم. علتش را هم... چرا می دانستم. دیو اعتیاد با او آن کرده بود که با دیگران می کرد.
پسری که وقتی فقط نوزده سال داشتم به خواستگاریم آمد نه فقط مرا بلکه همه ی خانواده ام را تحت تاثیر جذابیت، ظاهر و کلامش قرار داد. حالا به روزی افتاده که قدرت مردانگیش برای خودش هم جای سوال دارد. کی بود که فهمیدم او دیگر قادر به انجام روابط زناشویی نیست؟ همه ی این ها در پس روزمرگی و نداشتن و نخوردن گم شده بود.
دخترم، تنها فرزندم پانیذ فقط ده سال داشت. زیبا و پرانرژی ولی زرد رنگ و کم بنیه. تمام فعالیت های روزمره اش نتیجه ی شور جوانیش بود. نه خوراک ساده و دم دستی که من به خوردش می دادم که نه به عمد از روی ناچاری.
از وقتی پارسا آن قدر غرق اعتیاد شد که قدرت کار کردن را به طور کامل از دست داد درآمد ناچیزمان به صفر تقلیل یافت.
پنهان کردن بیکاریش از چشم من چندان طولی نکشید. چون طلبکارها پاشنه ی در خانه ی کوچک اجاره ای مان را درآوردند و من برخلاف میلش متوجه شدم. چه می کردم؟
به دنبال کار به هر کارخانه و کارگاهی سر زدم و در نهایت به وسیله ی یکی از همسایه ها به تولیدی معرفی شدم و شغل بسته بندی البسه ی تولیدی آن ها را همراه با چند کارگر دیگر به عهده گرفتم. آن هم با کم ترین حقوق. چون زن بودم، ضعیف و محتاج به کار، پس کارفرما تا جایی که می توانست از گرده ی ما کار می کشید و پول کم تری نسبت به کارگران مرد به ما پرداخت می کرد و دلیل اصلی به کارگیری کارگر زن یکی این بود و دیگری بیمه نکردن. و من شامل هر دو بودم.
ولی به ناچار برای یافتن درآمدی هرچند کم برای جبران خرج خانه حتی در حد خورد و خوراک مشغول شدم. آن هم فقط برای چند ماه!
از صبح ساعت هفت تا غروب ساعت شش. حساب چند ساعت، قرارداد، قانون وزارت کار و امور اجتماعی در کار نبود.
پارسا در این مدت تا ظهر در خانه می خوابید و سرظهر بلند شده پانیذ را مجبور می کرد برایش صبحانه آماده کند و به اعتراف پانیذ اگر چیز خوبی سر سفره نمی گذاشت غرغر کرده و در نهایت داد و بیداد راه می انداخت که در هر صورت می خورد و بیرون می رفت. به کجا؟ خدا عالم است و بس. نه می پرسیدم و نه دیگر برایم مهم بود.
آن قدر به دنبالش در طی سال های زندگی مشترک دویده بودم که نفسی برایم باقی نمانده بود. دویدنی بی حاصل! پس رهایش کرده بودم تا هرچه می خواهد بکند.
تازه وارد ماه سوم اشتغال به کارم شده بودم که غروب وقتی به خانه برگشتم خسته و مانده از ۱۱ ساعت کار، پانیذ را ضرب خورده، خرد و کبود گوشه ی اتاق پیدا کردم. نالان و گریان با لب هایی متورم و پلک چشم ورم کرده برایم گفت که پارسا وقتی ظهر بیدار شده (خمار و بی مواد، صفتی که آن اواخر همیشه درگیرش بود) چیز بیهوده ای را بهانه کرده و به جان پانیذ افتاده و آن طور آش و لاشش کرده بود.
اشک های او را پاک می کردم وقتی قسم می خورد که کار بدی انجام نداده و به پدرش بی احترامی نکرده و با گریه می گفتم که باور می کنم نیازی به قسم نیست و مطمئنش می کردم که من یقین دارم او بهترین و مودب ترین دختری است که یک پدر آرزویش را دارد. در واقع او این چنین بود.
قانعش کردم که پدرش بسیار دوستش دارد حرفی که همیشه به او می زدم اما نمی دانم باور می کرد یا نه؟
مهم آن بود که بگویم تا بالاخره بر باور دلش بنشیند و امیدم رسیدن به نتیجه بود. این شد که کارم را رها کردم.
وقتی برای تسویه حساب به محل کارم رفتم و به راهنمایی منشی وارد اتاق مدیر تولیدی شدم مردی را آن جا نشسته یافتم که مشغول صحبت «به اصطلاح» با صاحب کارم بود.
قدری ایستادم تا شاید برود اما نرفت و من به اشاره ی مدیرم شروع به صحبت کردم.
گفتم که چند روزه سر کار حاضر نشدم و قصدم اینه که دیگر به آن جا برنگردم.
او علت را به اصرار با جملات مختلف جویا شد و من ناخواسته دلیلم را بیان کردم. او قانع شد وقتی برگه ی تسویه حسابم را امضا زد گفت که به حسابداری بروم.
مردی که آن جا بود از اول تا به آخر گفتگویم به ظاهر سرش پایین بود و یکی از مجله های روی میز را ورق می زد ولی یقین داشتم سراپا گوش بود تا صحبت های ما را بشنود چرا؟ گوش دادن یا ندادن او برایم مهم نبود چون او غریبه ای بود که می شنید و می رفت و آبرویی را که من همیشه از آن دم می زدم و در حفظش می کوشیدم را با بازگو کردن راز زندگیم بر باد نمی داد.
بعد از توجیه علت استعفا از اتاق خارج شده به حسابداری مراجعه کرده و مانده حقوقم را گرفته و به خانه برگشتم.
نمی توانستم پانیذ را تنها بگذارم. این تمام افکار من که نتیجه اش ترک کارم در آن چند روز بود. غصه ی بعد چه کنم را به پس زمینه ی ذهنم راندم و با پانیذ راهی خیابان شدم.
تقریباً تمام پولم را هرچه توانستم از مایحتاج خانه تهیه کردم به همراه اندکی آسودگی خیال برای خودم.
گمانم از همان روزها بود که سردی روابط ما به اوج رسید و پارسا که روز به روز در غرقاب اعتیاد بیش تر فرو می رفت کشف کرد که قدرت ارتباط نزدیک برقرار کردن با من را ندارد. همین دلیلی شد تا بیش تر در دام اعتیاد فرو رود.
چندین بار سعی کردم با او صحبت کرده و قانعش کنم که از نظر من او بیماری بیش نیست که می تواند بهبود یابد اگر بخواهد، و من می توانم با او کنار بیایم. اما او دیگر گوشی برای شنیدن نداشت. یا خمار بود که این بیش تر ساعاتش را شامل می شد و یا نئشه بود که بسیار کم اتفاق می افتاد و بین این دو حالت درد می کشید و بی فکری می کرد.
شب ها تا صبح بیدار بود. نیمی از روز را می خوابید و نیمه ی دیگر را به دنبال کسب مواد و احتمالاً پول آن میان خیابان ها می گشت.
گاهی تا نیمی از شب بیرون پرسه می زد یا خانه ی یکی از هم پالکی های خودش بیتوته می کرد و هر وقت احتمالاً بیرونش می کردند یا نیازی پیدا می کرد به خانه برمی گشت.
در تمام این لحظات من بودم و تنهایی و پانیذ.
مدت ها بود که فامیل هر چند معدودمان قید ما را زده بودند. مرا به دلیل این که به قول خودشان به همسرم چسبیده بودم و قصد جدایی نداشتم و او را که آبروی چندین و چند ساله ی پدرش را برده بود. پس در تنهایی محصورمان روزمرگی می کردیم.
تمام تفریح من و دخترم رفتن به پارک نزدیک خانه، و بازی او محدود به تاب و سرسره ای بود که همیشه باید برای استفاده از آن ها صف می ایستاد چون ما در محله ی شلوغ و پرجمعیت زندگی می کردیم که وضع مالی و اقتصادی آن ها کمابیش مثل هم و گاهی اندکی بهتر بود. من به همه ی این ها راضی بودم. به قول قدیمی ها معتقد بودم که سایه ی سرم هرچند خمیده و بیمار بالای سرم باشد بهتر از نبودنش است.
سایه ی پدر را هیچ وقت بالای سرم حس نکردم چون دو ساله بودم که او از دنیا رفته بود و مادرم کمی بعد از به قول خودش به سرانجام رساندن من، دو برادر و یک خواهرم که هرکدام به دنبال زندگی و مشکلات خود بودند دنیا را ترک کرد.
وقتی پارسا خوب و خوش و سالم بود سالی یکی دو بار ما می رفتیم و آن ها بازدید پس می دادند، وقتی هم که پارسا به دام اعتیاد افتاد سالی یک بارمان قطع شد.
نمی خواستم یا بهتر بگویم نمی توانستم همسرم را کسی که زمانی به او افتخار می کردم مورد تمسخر قرار گرفته ببینم و همسران برادرم یا باجناقش بدیده ی حقارت به او بنگرند. یا اگر مثلاً عیدی میان دست دخترم می گذارند به اسم بیچاره پدرش بیکاره درآمد نداره، آلوده اش کنند. این طور ما در تنهایی مان غوطه ور بودیم.
انعکاس صدای پارسا که دیگر نه محکم بود و نه مردانه به دیوارها خورد و برگشت و مرا به دنیای حال برگرداند.
پارسا گفت: هستی من تصمیمم رو گرفتم. ما باید از هم جدا بشیم.
به شنیداری گوش هایم اطمینان نداشتم، پس پرسیدم: منظورت چیه؟
گفت: ساده س تو حقت بیش تر از این حرف هاست. یعنی این زندگی برای تو کمه. نه فقط برای تو برای پانیذ. ما باید از هم جدا بشیم تا تو بتونی هم خودت و هم اون بچه رو نجات بدی.
گفتم: باشه بگیر بخواب.
اما او به جای خواب از جا بلند شد و دنبالم وارد اتاقی شد که من و پانیذ در آن می خوابیدیم، کاری که او می خواست.
گفت: صبر کن دارم باهات حرف می زنم. چه بخوای یا نخوای من می خوام طلاقت بدم.
روی تشکم دراز کشیدم و گفتم: پارسا برو بخواب جون هرکی دوست داری بذار منم بخوابم. بچه بیدار می شه ها.
گفت: بذار دوستانه از هم جدا شیم.
گفتم: حالا بخواب بعد در موردش صحبت می کنیم.
اما او مثل همیشه مرغش یک پا داشت.
گفت: فردا با هم می ریم محضر توافقی جدا می شیم، این خونه که اجاره س پول پیش مال تو اثاثیه هم که جهیزیته، هرچی هم من اضافه کردم مال تو نمی خوام. مهریه ندارم که بهت بدم پس حلالم کن.
فکر همه جایش را کرده بود گفتم: اگر نخوام؟
چشمانش روی هم افتاد چند ثانیه وقفه، تا دوباره بازشان کرد با دو انگشتش آب بینی اش را که سرازیر شده بود گرفت و آن ها را با کنار بلوزش تمیز کرد. از این حرکت تهوعی در دلم ایجاد شد و آشوب کرد.
دوباره گفتم: پارسا بذار با هم باشیم.
گفت: نه. خواستن تو شرط نیست. من نمی خوام. پانیذ به جای مهریه ات. این بهتره حلالم نکن بهش نیازی ندارم.
گفتم: اگر تو بخوای می تونی اعتیادرو بذاری کنار و مثل سابق با هم خوشبخت باشیم. تو پدر پانیذی.
گفت: نه، یعنی نمی تونم. راستش نمی خوام.
از نظر او حرف ها زده و تصمیم ها گرفته شده بود. پس از اتاق خارج شد و همان شد که او گفت.
یک هفته طول نکشید که مرا طلاق داد و با یک ساک که خودش لباس هایش را در آن ریخت از خانه رفت.
پانیذ حتی قطره ای اشک نریخت. ترسم از آن بود که پدرش را دوست نداشته باشد که در این صورت فاجعه بود!
و اما من، آن قدر گریستم تا بی حال شدم. از آن چه می ترسیدم به سرم آمده بود. چه می کردم؟ او مرا نمی خواست. چه قدر دست و پا زدم و التماس کردم او طلاقم ندهد اما داد. مرغ او یک پا داشت.
یک ماهی از طلاقم می گذشت که دوباره کاری دست و پا کردم و مشغول شدم. با مدرک دیپلم به جز کارگری کار دیگری نیافتم، اما راضی بودم. ساعت کارم هشت صبح تا چهار بعدازظهر بود. در کارگاهی کار می کردم که قطعات گوشی همراه را می ساختند و دسته بندی کرده و گوشی موبایل را طی مراحلی تولید می کردند و من در یکی از همین قسمت ها مشغول بودم.
پانیذ از زندگی بدون حضور پدرش راضی بود. حتی یک بار هم بهانه ی دیدن او را نگرفت و پارسا هم انگار که اصلاً ما برایش وجود نداشته ایم.
گاهی دلم از این همه بی عاطفگی می گرفت و می گریستم.
یک سالی که از طلاقم گذشت تصمیم گرفتم به تحصیلاتم ادامه دهم. پس با جدیت در اوقات بیکاری مشغول به خواندن شدم.
با جدیتی که نشان دادم در کنکور سراسری مجاز به انتخاب رشته شدم. رشته ی علوم ارتباطات را برگزیدم و هم پای دخترم مشغول به تحصیل شدم.
فامیل را غیر ایام عید و سالی یک بار نمی دیدم. به قول یکی از هم کلاسانم از دنیا بریده بودم.
مشغله ی کاری برای به دست آوردن خرج خانه و هزینه ی تحصیل و کرایه خانه چنان از گرده ام کشید که چهار ساله گویی چهل سال پیر شدم.
پس از ادامه ی تحصیل خودداری کردم و فقط به کار و زندگی و دخترم چسبیدم.
خواستگاران جورواجوری که در طی این چند سال برایم پیدا یا توسط دوست و آشنا معرفی شده بودند را ندیده رد کرده بودم. از زندگی و تجردم لذت می بردم. اما نمی گذاشتند.
از کارگری خسته بودم و به دنبال کاری درخور تحصیلم می گشتم. آگهی های روزنامه مرا به جایی نرساند. کم کم ناامید می شدم و با کارم کنار می آمدم و گمان می کردم به تحصیلاتم بی خود افزودم چون کارآیی برایم نداشت.
تا این که یک روز صبح وقتی با پانیذ از در خانه خارج شدیم تا او به دبیرستان برود و من به سمت محل کارم یکی دو کوچه رد شده بودم و چیزی تا ابتدای خیابان اصلی که باید در آن انتظار اتوبوس و سوار شدن را می کشیدم فاصله نداشتم که ماشینی از کنارم گذشت ولی کمی بعد توقف و عقب گرد کرد.
از ذهنم گذشت: خوش به حال اونی که این ماشین مدل بالا براش عقب می کشه تا سوارش کنه که صدای بوق و توقف ماشین کنار پایم مرا متحیر کرد. صدایی که متعلق به مردی بود که خم شده از سمت راننده به سمت شیشه ی سمت راستش و خانم می گفت.
دور و اطرافم را نگاه کردم کسی نبود.
دوباره صدا زد: خانم با شما هستم.
نیم دور به دور خود چرخیدم ولی خانمی ندیدم در خودم برای خانمی آن چنانی بودن که آن ماشین و راننده صدایش کند شک داشتم. یا شاید هم چون احتمالی می دانستم. اما وقتی او بر صدا زدنم پافشاری کرد به خودم کمی امیدوار شدم و در ذهن، خودم را برای گفتن آدرس که احتمالاً او می خواست آماده کردم.
گفتم: بله؟ بفرمایید.
راست نشست چون مطمئن شد توجهم را جلب کرده.
اولین جمله ای که در ذهنم نقش بست چه قدر آشناست!
فرصت این که در کوچه پس کوچه های خاطراتم کنکاش کنم و او را از پستویی دربیاورم نداشتم.
خیلی جدی بدون آن که مستقیم نگاهم کند سلام کرد. با خجالت پاسخش را دادم. چون او سنش از من آن قدر بیش تر بود که شامل حال باید اول من سلام می کردم شود.
تخمین حدود سنی اش از اندیشه ام خارج بود. به قول مادرم پول آن قدر داشت که ده تا پانزده سال به صرف آن خودش را جوان کند. مادرم این جمله را در مورد عمه ام می گفت که با او تقریباً در یک دهه ی سنی قرار داشت و شاید یکی دو سال بیش تر، ولی مادرم باید قسم می خورد یا شناسنامه ی عمه ام را اگر از جانش سیر شده بود می کشید بیرون تا به ما ثابت شود او راست می گوید.
صدای او مرا از خاطره ی مادرم جدا کرد: تا کجا تشریف می برید شاید هم مسیر باشیم برسونم تون.
حیرت زده و ترسان به بیگانه ای که می خواست به ظاهر لطفی در حقم بکند نگاه کردم.
اولین واکنشم بعد از شوک، رد کردن پیشنهادش بود: نه ممنون.
اما قدم جای قدم نگذاشته دوباره صدایم کرد: شما منو به خاطر نمیارید ولی من شما رو می شناسم.
او که بود؟ از سرزمین جنّیان و پریان! چگونه مرا می شناخت؟
ناراحت و پرخاش گر طوری که او گاز ماشینش را بگیرد و برود گفتم: ولی من شما رو به خاطر نمیارم. بر فرضم که شما من رو بشناسید این دلیل نمی شه من با شما همراه بشم.
در دلم به خودم با لحنی که جملات را به زبان آوردم برای راندن او آفرین گفتم. اما او نشان داد که بیدی نیست که با این بادها بلرزد. سعی کرد خوش رو ولی جدی باشد.
گفت: باهاتون عرضی داشتم.
دوباره اطرافم را نگاه کردم. دعا کردم در آن ساعات اول صبح آشنایی در کوچه نیاید و مرا نبیند.
محله ی کوچک و مهر بیوگی آن هم طلاق! به حد کافی انگشت نمایم کرده بود و اگر کسی خدای ناکرده زبانم لال مرا در آن وضعیت می دید چه فکر می کرد؟
با التماس گفتم: آقا خواهش می کنم مزاحم نشید من این جا آبرو دارم.
با سماجت گفت: سوار شید تا حرکت کنیم.
گفتم: من سوار نمی شم. چه طور گفت: سوار می شید یعنی لطفاً سوار شید داره دیر می شه که من سوار شدم؟
عقب نشستم و او انگار ماشین را از جا کند و به پرواز درآمد چون حرکت نکرد.
سرعت ماشین که برایم عادی شد به خودم آمدم. من آن جا چه می کردم؟ او که بود که من می شناختمش و نمی شناختمش. ولی او انگار مرا بهتر از خودم می شناخت. این را از آن جا فهمیدم که نگفته مسیر را می رفت.
ابتدای به امر از ذهنم گذشت سوال کنم کجا می رود و اگر مقصدم را گفت آن قدر پرس و جو کنم تا بفهمم مرا از کجا می شناسد. ولی ذهنم آن را پس زد و سکوت را ترجیح دادم.
خیلی دقت کردم. از زیرچشم او را پاییدم تا بفهمم مرا در آیینه ی ماشین تماشا می کند یا نه؟ کاری که از مردان چشم چران توقع می رود اما او این کار را نکرد. انگاری تنهاست و فقط به رانندگی اش می اندیشد. ولی یک ربعی که گذشت و به حد کافی از منطقه ی محدوده ی زندگیم دور شد.
پرسید: نمی خواهید بدونید از کجا می شناسم تون؟
گفتم: چون می دونم خودتون بهم می گید پس نمی پرسم.
گفت: شنیدم دنبال کار می گردید؟
در پس زمینه ی ذهنم با سرعتی عجیب تمام نقش های منقش در بایگانی خاطراتم را بیرون کشیده و جای جای مغزم آشفته رها کردم چه بسیار افرادی را که مدت ها فراموش کرده بودم را به یاد آوردم ولی او را...
گفت: یادتون نیومد؟
با ناامیدی و تاسف سرم را تکان دادم. دلم نمی خواست او یک پله از من جلو باشد ولی بود.
گفت: شما چند سال پیش در یک تولیدی کار می کردید و اشتباه نکنم حدود دو ماه و چند روز.
جرقه زده شد. اولین تجربه ی کاریم و اقرار به ضرب و جرح دخترم توسط پدرش و علت ترک خدمتم. او در دفتر مدیر کارخانه نشسته بود. بیش از ۵ سال از آن ماجرا می گذشت. او که بود؟
گفتم: این دلیل خوبیه برای این که شما صبح زود جلوی منو بگیرید و اصرار کنید تا من سوار ماشین تون بشم؟
شانه اش را از سر بی تفاوتی بالا انداخت.
گفت: شما یک آشنایید هرچند فقط برای مدت زمان کوتاهی بوده باشد. قبول دارید که انسان ها در دردها و مصیبت هاست که هم دیگر رو در خاطر ضبط می کنند نه در شادی و خوشی ها! شما اون روز که با صداقت از کتک خوردن دخترتون اونم توسط پدرش یعنی همسرتون حرف زدید رفتید تو قاب عکس های تصویر دیوار ذهنم. یعنی جایی که هربار از گالریش رد می شدم تصویر شما رو کنار تصاویر آشنای دیگه می دیدم اون هم به مدت چند سال.
گفتم: اگر منطقی فکر کنم و دلیل شما رو مقبول فرض کنیم آشنایی ما چند سال پیش است ولی از کجا می دونید که من دنبال کار می گردم؟
خندید. برای اولین بار بعد از دیدنش در آن صبح و
گفت: معلومه باهوشید. خیلی مایلم این رو بهتون نگم تا درصد بالا بودن هوش تون رو محک بزنم ولی... نگاهی از آیینه به من کرد و ادامه داد: بهتون می گم. شما هنوز با یک هم کار از اون سال ها در ارتباطید. و من هم چنان با مدیر اون شرکت هم کار و آشنا. پس... و اجازه داد دنباله ی جمله اش را با هوشم دریابم. برعکس اقراری که کرد یعنی هوش مرا محک نمی زند.
گفتم: بازم دلیل نمی شه. گمان نمی کنم دوست من خانم صبوری (زمزمه کرد آفرین) با شما دوست خصوصی و هم نشین باشد تا به شما بگوید من دنبال کاری هستم یا کجا مشغول کارم.
گفت: بسیار باهوشید و من شیفته ی کارمندان باهوشم!
گفتم: ولی من کارگرم.
گفت: اما با تحصیلاتی که کسب کردید می تونید کارمند بشید و من نیازمند کارمندم. و شما خیال کنید دوست تون به طور اتفاقی در اتاق مدیر یعنی آشنای ما که باز هم به طور اتفاقی به دیدنش رفته بودم حاضر شد تا مشکلی رو که داشت و من نمی دونم دقیقاً چی بود رو حل کند که شنید من دنبال کارمند خانم می گردم و بعد با نام و نشانی که داد شما رو معرفی کرد و گفت بسیار قابل اعتمادید و دنبال کار می گردید. و البته...
نگاهش کردم اول پشت گردنش را که در تیررس نگاهم بود و بعد چشمانش، که در آیینه ی تصویرش منعکس بود. او که مرا مشتاق دید گفت: ایشون اضافه کرد که شما در چه محلی مشغولید همه ی گره های کور نادانی باز شد.
فقط یک چیز ماند که من در آن لحظه از شوق یافتن کار فراموش کردم تا بپرسم. و آن این بود که او آن موقع صبح در مکانی نزدیک منزل ما چه می کرده است.
او که سکوتم را دید پرسید: هنوز دنبال کارید؟
گفتم: هستم ولی از یافتنش مایوس شدم.
بدون این که به مفهوم جمله ی من توجهی کند پرسید: رشته ی دانشگاهی تون چی بود؟
گفتم: علوم ارتباطات!
گفت: عالیه. ما نیاز به یک نفر با روابط عمومی عالی داریم برای ارتباط با ارباب رجوع. فکر می کنید می تونید از عهده ش بربیایید؟
گفتم: بستگی داره.
گفت: به چی؟ به حقوق و مزایا؟ سعی می کنم راضی تون کنم اگر از نظر کارآیی راضیم کنید.
گفتم: نه منظورم این نبود. بستگی به این داره که ارباب رجوع ها از چه طبقاتی باشند و در مورد ارتباط من با آن ها چه تعریفی در شاخص کارهای شرکت شما از آن بیان شده.
گفت: مطمئن باشید با این نگاه موشکافانه و ریزبین و نکته سنج شما موفق خواهید بود. من یقین دارم...
به محل کارم نزدیک شدیم. دلم می خواست زودتر مکالمه مان به نتیجه برسد و گمانم او هم همین طور بود، چون به جملاتش سرعت بخشید و از میزان حقوق گفت و این که بیمه ام خواهد کرد و عیدی و اضافه کار و پاداش و... نه این که در باور من نمی گنجید. در قالب معیار کاریابی و کارفرمایی قابل قبول نبود. این کار سراپا مزایا بود.
به نظرم آمد او به عمد فقط از کار تعریف مزایایش را کرده بود تا مرا مجبور به قبول درخواستش کند.
گمان کردم او نمی داند که به کم تر از این شرایط و مزایا هم کار را می خواستم فقط اگر یک مشکل نبود و آن خودش بود! نمی دانم می توانستم او را به عنوان کارفرما بپذیرم و ناگزیر روزی یک یا لااقل چند روز در میان با او برخورد داشته باشم یا نه؟ او را نمی شناختم ولی با جدیتی که در سوارکردنم و پیشنهاد کارش داشت می توانستم حدس هایی بزنم.
ماشین را متوقف کرد و بدون برگشتن به عقب پرسید: امروز تسویه حساب می کنید و از فردا صبح در شرکت من حاضر می شید؟
به ظاهر این دو جمله سوالی بود ولی در باطن جنبه ی جمله ی امری و دستوری داشت و طوری بیان شد که طرف مقابل خود را ناگزیر از انجامش بداند.
پرسیدم: می تونم بپرسم محل شرکت دقیقاً کجاست؟

کارتی را که (به دلم نهیب زدم تا نگویم از قبل آماده کرده بود) از جلوی داشبورد برداشت، بدون برگشت به عقب و فقط با دو انگشت به سمت من گرفت. کارت را گرفته و آدرس را خواندم.
گفتم: خیلی دوره.
گفت: دوره ولی خوش مسیره. با دو تا اتوبوس می تونید سرکار به موقع حاضر بشید. چند کارگر از محدوده ی محل زندگی تون تو شرکت هستند.
با خود گفتم: اگر چند نفر بتونند این راه رو برن و راضی باشن حتماً منم می تونم.
دستگیره ی درب ماشین را به سمت پایین کشیدم. با اعتماد به نفس کامل گفت: فردا صبح ساعت هشت تو اداره می بینم تون.
برای یک لحظه فقط یک لحظه به سمتش کاملاً برگشتم او هم این بار برگشت و نگاهم کرد با وجود تمام تلاشم فقط کلمه ی کوتاه ممنون از دهانم خارج شد و پیاده شدم.
از در شرکت که داخل شدم متوجه بودم که او هنوز حرکت نکرده است و همان طوری شد که او گفته بود. همان روز تسویه حساب کردم و اعلام کردم دیگر سر کار حاضر نخواهم شد. بدون خواستن دلیل برای ترک کارم برگه ی تسویه حسابم را به دستم دادند تا به حسابداری بدهم که دادم و با آخرین حقوقم به سمت خانه به راه افتادم.
تمام باقی مانده ی روز و طول شب را به درست یا غلط بودن کار می اندیشیدم. ولی نزدیک صبح با این دلیل که نمی توانم بیکار بمانم و از کار سابقم هم بیرون آمدم پس ناگزیر به قبولم خودم را قانع کردم. ولی با تمام وجود سعی کردم معایب کار را بسنجم به جز وجود مردی که کارفرمایم بود هیچ عیبی در آن نیافتم و به عمد خودم را دلداری دادم که اگر برخوردی با او نداشته باشم هیچ چیز ناراحت کننده ای در آن شغل نخواهم دید.
صبح زود به نام خدا از خانه خارج شدم و به سمت آدرسی که روی کارت نوشته شده بود (با این که از حفظ بودمش چون در عرض یک شبانه روز بیش از بیست بار آن را خوانده بودم) و آن را در کیف داشتم و چند لحظه به چند لحظه از کیف خارجش کرده و دوباره می خواندمش به آن جا رسیدم.
ساختمان که... برج بلندی بود محل شرکت که دهانم را از تعجب باز نگه داشت. من و این جا... از ساختمان معلوم بود چه افرادی در آن رفت و آمد می کنند. چه می توانستم در آن جا بکنم؟ چند سال کارگری تمام اعتماد به نفسم را گرفته بود. از طرفی، و از طرف دیگر زندگی در محله ی فقیرنشین و هم نشین با انسان هایی با سطح سواد کم و معلومات کم تر.
ولی به همان دلیل بی کاری و اجبار به انجام اولین کاری که پیدا می شد وارد شرکت شدم. به باجه ای که سر یک مرد میان سال از میان پنجره ی کوچکش پیدا بود و حکم اطلاعات را داشت نزدیک شدم و کارت را نشانش دادم.
گفت: درست آمده اید جناب رئیس فرمودند شما که آمدید بگم برید اتاق ایشون یعنی طبقه ی دهم سمت راست در... اسم ایشون روی صفحه ی برنزی کنار اتاق حک شده ماشاءالله سوادم که دارید.
گفتم: بله. و به سمت آسانسوری که او با انگشت نشانم داد راهی شدم.
به طبقه ی دهم که رسیدم تازه یادم آمد که اسم او را نمی دانم. خواستم برگردم ولی آن را بیهوده دانستم و...

نظرات کاربران درباره کتاب گذر از کوچه‌ی رندان

من این کتابو از نمایشگاه کتاب خریدم. ارزش خوندن رو داره اما به نظر من حق مطلب ادا نشده و داستان پردازی اون آنچنان قوی نیست.
در 2 سال پیش توسط مهتاب بانو
باز هم قصه ی مکرر مشکلات و استیصال زنان بیوه و یادآوری حقیقت تلخ ضعف و آسیب پذیری آنها. قلم نویسنده اما خام بود. از نشر قطره هم انتظار نمی رفت که کتابی را این طور بدون ویراستاری و پر از غلط های املایی و انشایی منتشر کند.
در 2 سال پیش توسط شهرزاد همامی