فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب طلسم
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب طلسم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب طلسم

در ۱۵ سپتامبر ۱۹۸۱، پسربچه‌ای به نام جک سایر در محل تلاقی آب با ماسه‌های ساحلی ایستاده بود، دست‌هایش در جیب شلوار جین، به آب‌های آرام اطلس نگاه می‌کرد. دوازده‌ساله و قدش بلندتر از همسن‌هایش بود. نسیم دریا موهای قهوه‌ای او را به عقب می‌راند، موهای بلند و قهوه‌ای‌اش برای پیشانی کوتاه پسرک بیش از اندازه بلند به نظر می‌رسید. آن‌جا ایستاده بود و خود را مملو از احساسات دردناک و متلاطمی می‌دید که در سه ماهه‌ی اخیر با وی بودند. درست از زمانی که مادرش درِ خانه‌ی رودتو درایو در لس‌آنجلس را قفل کرد و شتابان در میان پشته‌ای از اثاثیه، جک و کارمندان معاملات املاک، آپارتمانی در محله‌ی غربی پارک مرکزی اجاره کرد و از همان آپارتمان به این تفریح‌گاه ساحلی ساکت و خلوت در ساحل نه‌چندان طولانی نیوهمشایر گریختند، نظم و ترتیب از دنیای جک رخت بر بست. زندگی‌اش مانند همین آب پرخروش مقابل او بی‌اختیار در حرکت بود. مادرش او را دور دنیا می‌گرداند و از محلی به محل دیگر کشان‌کشان با خود می‌برد، مادر از چه فرار می‌کرد؟

ادامه...

  • ناشر: نشر قطره
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.78 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۵۴۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب طلسم



طلسم

(جلد دوم)

استیفن کینگ

مترجم: احترام السادات نصیری





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



فصل ۲۵: جک و گرگ به جهنم می روند

۱

او مجبور بود از طبقه ی پایین جهش کند. از روی این موضوع به جای پانچ به این سوال که آیا آن ها اصلاً قادر به جهش هستند یا نه، متمرکز شده بود. جهش از سالن عمومی ساده تر بود ولی چهار دیواری کوچک فلاکت بار که او و گمرگ اشتراکی داشتند در طبقه ی سوم بود، چهل فوت بالاتر از سطح زمین. جک نمی دانست که ارتباط دقیق بین جغرافیا و توپوگرافی تریتوریز با جغرافیا و توپوگرافی ایندیانا چگونه است، اما او نمی خواست که در حین جهش گردنشان بشکند.
او برای گرگ شرح داد که چه خواهند کرد. «فهمیدی؟»
«بله!» گرگ با بی میلی گفت.
«پس برای من بگو، رفیق، باشه!»
«بعد از صبحانه من به دستشویی آن طرف سالن می روم. من به توالت اول می روم. اگر کسی متوجه نشد. من که رفتم تو داخل میشی. و ما به تریتوریز می رویم. درسته، جکی؟»
«همینه!» جک گفت. او دستی بر شانه ی گرگ گذاشت و قدری فشار داد. گرگ خنده ی کم رنگی کرد. جک مکثی کرد و گفت «مرا ببخش من تو را تو این همه دردسر انداختم. همش تقصیر من است.»
«نه، جک»، گرگ با مهربانی گفت. «ما باید این را امتحان می کردیم. شاید...» امید کمی در چشم های گرگ لحظه ای درخشید.

۲

جک به قدری ترسیده و هیجان زده بود که نیازی به صبحانه نداشت، اما فکر کرد که اگر نخورد ممکن است توجه دیگران را جلب کند. بنابراین تخم مرغ و سیب زمینی را که مزه ی کاه می داد خورد و حتی یک تکه ی بزرگ گوشت خوک هم برداشت.
هوا بالاخره صاف شد. شب قبل یخبندان بود، و صخره های انتهای مزرعه ی دور مانند تکه های آهن قراضه که در پلاستیک لفاف شده باشند، به نظر می آمدند.
بشقاب ها برای رفتن به آشپزخانه جمع شدند.
پسرها اجازه داشتند به سالن برگردند تا سانی سنیگر، هکتور بت و اندی وارویک فهرست روزانه را بررسی کنند.
آنها دور تا دور نشستند، نگاه های خالی داشتند. پدرسون یک نسخه ی جدید از مجله ای که سازمان گاردنر چاپ منتشر می کرد، داشت، سالن لایت اُ جنیرس. او بی هدف مجله را ورق می زد، هر از گاهی سرش را بالا می گرفت و به بچه ها نگاه می کرد.
گرگ با نگاه پرسش آمیز جک را نگاه کرد. جک با تایید سری تکان داد. گرگ بلند شد و آهسته شروع به قدم زدن کرد. پدرسون دید که گرگ سالن را طی کرد و وارد دستشویی دراز و باریک شد و سپس به ورق زدن مجله پرداخت.
جک تا شصت شمرد، بعد خود را مجبور کرد که یک بار دیگر تا شصت بشمارد. آن لحظات طولانی ترین دقایق زندگی او بودند. او به طور وحشتناکی نگران این بود که سانی و هک به اتاق عمومی برگردند و فرمان رفتن پسرها به کامیون را بدهند، او می خواست قبل از این اتفاق به دستشویی برسد. اما پدرسون احمق نبود. اگر جک با فاصله ی نزدیک به دنبال گرگ وارد دستشویی می شد، پدرسون ممکن بود به چیزی مشکوک شود.
بالاخره جک بلند شد و عرض اتاق را طی کرد و به سمت در رفت. به نظر دور و غیرقابل دسترسی می آمد، و گام های سنگین گویی او را نزدیک تر نمی کنند، چیزی شبیه به توهم چشمی بود.
پدرسون سرش را بالا آورد و نگاه کرد. «کجا می ری مفنگی؟»
«دستشویی» جک گفت. زبانش خشک شده بود. او شنیده بود که وقتی مردم می ترسند دهانشان خشک می شود، اما زبان را نشنیده بود.
«آنها یک لحظه ی دیگه بالا می رسند»، پدرسون گفت، با سر به انتهای سالن، جایی که راه پله به کلیسا، استودیو، دفتر کار گاردنر منتهی می شد، اشاره کرد. «بهتره نگه داری و مزرعه ی دور را آبیاری کنی.» «من کار بزرگ دارم» جک با نومیدی گفت.
«البته، و شاید تو و رفیق قلچماقت دوست دارید قبل از شروع روز خوش بگذرانید. به خودتان برسید. برو و بشین.»
«خب، برو به کارت برس»، پدرسون با اخم گفت. فقط اون جا معطل نکنی و ناله سر بدی»
او به نگاه کردن به مجله اش ادامه داد. جک سالن را طی کرد و وارد دستشویی شد.

۳

گرگ توالت اشتباه را انتخاب کرده بود ـ او نصف از خط گذشته بود، کفش های کار بزرگ و بی قواره اش بدون شک در زیر در پیدا بودند. جک آن را هل داد. توالت با وجود هر دو آن ها کیپ شده بود و او بوی حیوانی و زننده ی گرگ را بیش ازحد حس می کرد.
«بسیار خب»، جک گفت. «امتحان می کنیم.»
«جک، من می ترسم.»
جک با تکان خندید. «من هم می ترسم.»
«چه طور ما می توانیم...»
«نمی دونم. دستت را به من بده. به نظر شروع خوبی می آد.»
گرگ دست های پشمالو ـ پنجه هایش تقریباً ـ را در دست های جک گذاشت، و جک احساس کرد که نیرویی وهم آلود از دست های او وارد درونش شد. قدرت گرگ پس از این همه ماجرا اصلاً از بین نرفته بود. قدرتش به آسانی به زیر زمین رفته بود، مانند جویباری که برای نجات خود در یک تابستان گرم به زیرزمین می رود. جک چشم هایش را بست.
«می خواهیم برگردیم.» او گفت. «می خواهیم برگردیم، گرگ، کمکم کن!»
«کمک می کنم»، گرگ نفس نفس زد. «کمک خواهم کرد اگر بتوانم! گرگ!»
«این جا و حالا»
«همین جا و همین حالا!»
جک دست پنجه ی گرگ را محکم تر فشار داد. او می توانست بوی لیسول را حس کند. در جایی می توانست بشنود که ماشینی عبور می کند. تلفنی زنگ می زند. او فکر کرد، من معجون جادویی را نوشیده ام. در ذهنم آن را نوشیده ام همین جا و حالا من آن را می نوشم، بوی آن را حس می کنم، چه رنگ بنفشی و چه قدر غلیط، و تازه من می توانم آن را بچشم. حس می کنم گلویم بر روی آن بسته شده است.
زمانی که طعم معجون گلوی جک را پر کرد، دنیا در فضای زیرین و اطراف آن ها به چرخش درآمد. گرگ فریاد زد، «جکی، عملی شد!»
او از تمرکز شدید و وحشیانه اش بیرون پرید و برای یک لحظه دریافت که فقط نوعی شعبده بازی بود، مثل سعی برای خوابیدن با شمردن گوسفندها، و دنیا دوباره با ثبات ایستاده بود. بوی لیسول برگشت. با صدای ضعیفی شنید که شخصی تلفن را با گله مندی جواب می دهد: «بله، سلام، شما کی هستید؟» اهمیت نده، آن حقه و شعبده نیست، اصلاً شعبده نیست ـ جادو است. این جادو است و قبلاً وقتی که کوچولو بودم آن را انجام داده ام و می توانم دوباره آن را اجرا کنم، اسپیدی این را گفت. آن خواننده ی نابینای اسنوبال هم این را گفت. معجون جادویی در ذهن من است.
او پایین آمد با تمام نیرویش، با تمام تلاش و اشتیاق... و آسانی جهش آن ها مات کننده بود، مثل این که ضربه ی مشتی را به چیزی که جلوه ی سنگ گرانیت دارد وارد کنی و متوجه شوی به جای گرانیت یک روکش کاغذی استادانه رنگ شده است.
و بنابراین ضربه ای را که فکر می کردی تمام بندهای انگشتانت را خرد کند در عوض با هیچ مقاومتی روبرو
نشود.

۴

از نظر جک که چشم هایش را محکم بسته بود، این طور احساس شد که کف اول در زیر پاهایش تکان شدیدی خورد... و سپس کاملاً محو شد.
آه لعنتی، ما در هر حال سقوط خواهیم کرد، او با پریشانی فکر کرد.
اما یک سقوط واقعی نبود، بلکه فقط یک سریدن از روی سطح شیبدار بود. لحظه ای بعد او و گرگ محکم روی پا ایستاده بودند. نه، بر روی کف پوش دستشویی و روی کثافت. بخار فسفر آمیخته با چیزی که بوی فاضلاب سر زیر شده می داد به مشام می رسید. بوی کشنده ای بود، و جک فکر کرد این پایان همه ی امیدها است. «جیسون! این بوی چیست؟» گرگ غرغر کرد. «آه جیسون این بود، نمی توانم این جا بمانم، جکی، نمی توانم بمانم.»
چشم های جک باز شد، در همین زمان گرگ دست جک را رها کرد و کورکورانه به جلو حرکت کرد، چشم های او هنوز بسته بودند. جک دید که لباس کار بی قواره و پیراهن گرگ به شکل همان لباس کاری که جک برای اولین بار چوپان تنومند را دیده بود تبدیل شده است. عینک های جان لنونی هم رفته بودند. و گرگ کورکورانه به طرف لبه ی سراشیبی تندی که کم تر از چهار فوت دورتر بود می رفت.
«گرگ!» او به طرف گرگ پرید و دست هایش را به دور کمر گرگ حلقه کرد «گرگ، نه!»
«جکی، نمی تونم بمونم» گرگ ناله کرد. «این یک گودال است، یکی از آن گودال های بزرگی که مورگان در این جاها ساخت، آه من شنیدم مورگان این ها را ساخته، من می توانم بو بکشم.» «گرگ آن جا یک پرتگاه است، سقوط می کنی!»
چشم های گرگ باز شد، وقتی پرتگاه عمیق دود گرفته را که در جلو پایش ظاهر شده بود دید، آرواره اش افتاد.
در عمیق ترین نقطه، در عمق ابر گرفته ی آن، آتش قرمز هم چون چشم عفونت کرده چشمک می زد.
«یک گودال»، گرگ ناله کرد. «آه جکی این یک گودال است. کوره های قلب های سیاه در آن پایین هستند. قلب سیاه در وسط دنیا. نمی تونم بمونم جکی این بدترین چیزی است که این جاست.»
در وهله ی اول که او و گرگ در لبه ی گودال ایستاده بودند، به پایین و درون جهنم نگاه می کردند، یا قلب سیاه در وسط دنیا، اولین فکر سرد جک این بود که جغرافیای تریتوریز و جغرافیای ایندیانا مشابه نیستند. هیچ مکانی در خانه ی سان لایت با این پرتگاه، این گودال هولناک مرتبط نبود.
چهار فوت به سمت راست، جک با وحشت ناگهانی و ملال آور فکر کرد. جایی که ما آورده شده ایم فقط چهار فوت به سمت راست است، و اگر گرگ کاری را که من گفته بودم انجام داده بود...
اگر گرگ کاری را که جک به او گفته بود درست انجام داده بود. آن ها از توالت اول جهش می کردند. و اگر این طور شده بود آن ها بر روی تریتوریز که بلافاصله بعد از این پرتگاه قرار دارد آورده می شدند.
قدرت از پاهایش رفت. او دوباره به سمت گرگ رفت، این بار برای حمایت از او.
گرگ بی اختیار او را گرفت، چشم هایش منبسط شده بود و نور نارنجی ثابتی را ساطع می کردند. صورتش مخلوطی از نارضایتی و ترس بود. «این یک گودال است، جکی.»
آن جا شبیه به معدن عظیم مولیبیدان بود که گودالی به این عظمت داشت و او آن را وقتی که با مادرش به تعطیلات کلرادو در سه زمستان قبل رفته بودند، دیده بود. آن ها برای اسکی به وایل رفتند، اما یک روز به قدری سرد بود که اسکی غیرممکن شد و آن ها یک تور زمینی برداشتند و با اتوبوس به معدن مولیبیدان شرکت کنتیننتال مانیرالز که در خارج شهر کوچک سایدویندر بود، رفتند. «این به نظر جهنم می آید، جکی»، مادرش گفته بود و صورتش درحالی که از درون شیشه ی یخ زده ی اتوبوس بیرون را نگاه می کرد، غمگین و رویایی بود. «امیدوارم که این جور جاها را تعطیل کنند. همه ی آن آتش و ویرانی را از درون زمین بیرون می کشند. این جهنم است. درسته!»
ابرها غلیظ و خفه کننده مثل دود از اعماق گودال به بالا حرکت می کردند. دیوارهای گودال پوشیده از رگه های نوعی فلز سبز رنگ سمی بود. دهانه ی گودال شاید نیم مایل بود. جاده ای مارپیچ به سمت محیط داخلی و پایین گودال ریخته شده بود. جک پیکرهایی را دید که در بالا و پایین جاده در تلاش بودند. این نوعی زندان بود، درست مثل خانه ی سان لایت زندان بود، و این آدم ها زندانیان و زندان بانان بودند. زندانیان عریان بودند و جفت جفت ارابه هایی شبیه به ریکشا را کنترل می کردند ـ ارابه ها پر از قطعات آن سنگ معدن سبز با جلوه ی چرب و روغنی بود. چهره ی آن ها نماد خراطی درد و رنج بر روی چوب بود. صورت های شان از دوده سیاه شده بود. صورت های شان لکه های قرمز بزرگ داشت.
نگهبانان در کنار آن ها انجام وظیفه می کردند، و جک با بی میلی گنگی دید که آن ها انسان نبودند، به هیچ وجه اصلاً نمی شد آن ها را انسان نامید. آن ها قوزدار و کج بودند. دست های شان پنجه بود، گوش های شان نیز شبیه به آقای اسپاک بود. چرا آن ها گارگویل بودند! او فکر کرد تمام آن دیوهای درون کابوس ها در آن صومعه های فرانسه ـ مادر کتابی داشت و من فکر می کردم ما همه ی آن ها را در سراسر کشور خواهیم دید. اما وقتی که کابوس دیدم و جای خودم را خیس کردم، مادرم ادامه نداد ـ آیا آن ها از این جا آمده بودند؟ آیا کسی آن ها را در این جا دیده بوده است؟ شخصی از قرون وسطا که جهش کرده بود، این محل را دیده و فکر می کرده است که تصویری از جهنم دارد؟
اما این تصویر نبود.
گارگویل ها شلاق داشتند، و بالاتر از صدای حرکت چرخ ها و صدای شکستن دایم سنگ ها، گرمای سوزنده، جک صدای بالا رفتن و سفیر شلاق ها را می شنید. زمانی که او و گرگ تماشا می کردند، گروهی از انسان ها در بالاترین نقطه ی جاده ی مارپیچ مکث کرده بودند، سرهای شان پایین بود، تاندون های گردنشان بیرون زده بود، پاهای شان از خستگی مفرط می لرزیدند.
دیوی که نگهبان آن ها بود ـ یک موجود کج و کوله که تکه گوشتی شبیه به کفل دور پاهایش پیچیده بود و خط بریده بریده ای از موهای سیخ شده از گوشت ناچیز روی مهره های ستون فقراتش بیرون آمده بود شلاقش را اول پایین آورد بر سر نفر اول و سپس بر سر دیگری، با صدای جیغ بلندی که زبان آن ها بود و مانند کشیدن ناخن بر روی فلز به نظر جک آمد بر سر آن ها فریاد می زد. جک همان مهره های نقره ای که شلاق اوسموند را تزئین کرده بودند را روی شلاق دید، و قبل از این که پلک بزند، بازوی یکی از زندانی ها پاره شد و پشت گردن دیگری در روی زمین مخروبه بود.
مرد ناله کرد و بیش تر به جلو خم شد، خون آن ها عمیق ترین رنگ در تیرگی زرد رنگ بود. مخلوق دو پا جیغ می کشید و مسخره می کرد و دست راست او با روکش خاکستری رنگ با حرکت شلاق و چرخاندن آن بر سر برده ها خم می شد. با یک حرکت و تکان نهایی ارابه را بالا کشیدند و به روی سطح افقی آوردند. یکی از آن ها روی زانو به زمین افتاد، خسته و متلاشی، و حرکت رو به جلو ارابه او را روی زمین پخش کرد. یکی از چرخ ها از روی کمر او رد شد. جک صدای شکسته شدن ستون فقرات زندانی را شنید. صدایی شبیه به شلیک داور مسابقه ی دو برای شروع.
گارگویل با واژگون شدن ارابه و خالی شدن محتوای آن روی زمین خشک، شیار دار و قطعه شده ی لبه ی بالای گودال جیغ غضبناکی کشید. با دو قدم بلند به زندانی روی زمین افتاده رسید و شلاقش را بالا برد. در این لحظه مرد در حال مردن برگشت و به چشم های جک سایر نگاه کرد.

او فرد جنکلو بود
گرگ هم او را دید
آنها به هم چسبیدند.
و باهم به عقب پریدند.

۵

آنها در محلی کم جا و بسته بودند ـ در واقع اتاقک دستشویی بود ـ جک به سختی می توانست نفس بکشد چون بازوهای گرگ محکم به دور او حلقه شده بودند. و یکی از پاهای او کاملاً خیس بود. او به گونه ای ترتیب جهش را داده بود که یکی از پاهایش در چاهک توالت باشد. آه، فوق العاده است.
جک با ناراحتی فکر کرد که چیزهایی شبیه به این هرگز برای قهرمانان قوم بربرها هم اتفاق نیفتاده است.
«جک نه، جک نه، گودال، آن گودال بود، نه، جک...»
«ترکش کن! ترکش کن، گرگ! ما برگشته ایم!»
«نه، نه، نه،»
گرگ درهم رفت. او چشم هایش را به آهستگی باز کرد.
«برگشتیم؟»
«شرط می بندم همین جا و الان. پس مرا ول کن دنده ام را شکستی. از آن گذشته پام تو آن لعنتی گیر کرده.»
در بین دستشویی و سالن با سروصدا باز شد. در به قدری محکم به دیوار خورد که شیشه ی یخ زده ی پنجره لرزید. در اتاقک با شدت خرد شدن باز شد. اندی وارویک نگاهی انداخت و تحقیر آمیز گفت: «شما منحرف های لعنتی!»
او گرگ متحیر را از جلو پیراهنش گرفت و کشید بیرون. شلوار گرگ به لبه ی فولادی جادستمالی داخل اتاقک گیر کرد و جادستمالی را از دیوار کند. جادستمالی پرواز می کرد. رول دستمال توالت باز شد و روی کف توالت دستمال حرکت می کرد. وارویک گرگ را به ردیف سنگ های روشویی هل داد، ردیف سنگ ها درست به اندازه ای ارتفاع داشت که محکم به زیر شکم او برخورد کند. گرگ به زمین افتاد و در خود پیچید.
وارویک به سمت جک برگشت، و سانی سنیگر روبروی در اتاقک پیدایش شد. او دستش را دراز کرد و جک را از جلو پیراهنش گرفت.
«خوب، مفت خور عوضی...» سانی شروع کرد، اون همان چیزی بود که می خواست. از زمانی که او و گرگ به این مکان پرواز کردند، سانی سنیگر در صورت جک مجسم بود؛ سانی سنیگر با صورت تیره و شیطنت آمیزش، که خیلی علاقه داشت مثل صورت سان لایت گاردنر باشد (و هرچه زودتر بتواند باشه). سانی سنیگر که برچسب سحرآمیز مفنگی را به او زد. سانی سنیگر که مبتکر نقشه ی شاشیدن در تختخواب آن ها بود. جک مشت راستش را در هوا گرداند، نه خیلی وسیع به روش هک لبست اما مشت از آرنج به خوبی در هوا می چرخید. مشتش با دماغ سانی برخورد کرد. صدای شکستگی به گوش رسید. جک لحظه ای از تلافی کاملش احساس رضایت کرد.
«اینه»، جک فریاد زد. پایش را از مستراح بیرون کشید. نیشخند بزرگی صورت او را پر کرد، و او در ذهنش فریادی بلند تا آن جا که می توانست به سمت گرگ زد:
«گرگ، بد عمل نکردیم ـ تو دست یک حرامزاده را شکستی، و من دماغ حرامزاده ی دیگری را.»
سانی به عقب سکندری خورد، جیغ کشید، خون از میان انگشتانش فوران می زد.
جک از اتاقک توالت بیرون آمد، مشت هایش گره شده در جلویش با حالتی خوب و حرفه ای شبیه به جان ال بودند. «سالیوان، گفتم که مواظب من باش، سانی حالا به تو یاد می دم که بگی هله لویا.»
«هک!» سانی فریاد زد. «اندی! کیسی! یکی این جا نیست!»
«سانی، صدات می لرزه، ترسیدی»، جک گفت. «نمی دونم چرا.»
و بعد چیزی که مثل یک سطل آجر احساس می شد پشت گردنش افتاد، او را به جلو و به طرف یکی از آینه های روی ردیف سنگ ها پرت کرد. اگر شیشه بود، شکسته می شد و بدن جک را بدجور پاره می کرد. اما تمام آینه ها از فولاد جلا داده شده بودند که در خانه ی سان لایت خودکشی پیش نیاید.
جک قادر بود که یک بازو را بالا بگیرد و آرنجش را برای دفاع نگه دارد ولی هنوز منگ بود که برگشت و دید که هک لبست به او نیشخند می زنه. هک لبست با گچ روی دست راستش او را زد.
وقتی به هک نگاه می کرد، ناگهان یک درک ذهنی عظیم و ناراحت کننده بر او غلبه کرد. این تو بودی! «مثل آتش جهنم دردناک است.» هک گفت گچ دست راستش را با دست چپ گرفته بود. «اما می ارزه مفنگی»، او به سمت جلو آمد.
این تو بودی! این تو بودی که بالای سر فرد در جهان دیگر ایستاده بودی، او را تا سر حد مرگ شلاق زدی. آن تو بودی تو گارگویل بعدی، او همزاد تو بود!
خشمی چنان داغ شبیه به خجالت جک را دربرگرفت. به محض این که هک نزدیک شد، جک به سنگ دستشویی تکیه داد و لبه های آن را با دو دستش گرفت، و هر دو پایش را به طرف بیرون پرتاب کرد. جفت پا محکم بر سینه ی هک لبست نشستند و او را به عقب غلت دادند تا به داخل اتاق توالت پرت شد. با کفشی که به ایندیانا برگشت و در توالت جا مانده بود، لکه ی بزرگ و مشخصی بر روی بلوز یقه سه سانتی سفید هک انداخت. هک در توالت نشسته و روی سیفون صدا می کرد، هک بهت زده بود. گچ دستش شکست و افتاد روی چینی توالت.
حالا بقیه ی پسرها سروصدا می کردند. گرگ سعی می کرد بایستد. موهایش از طرف صورتش آویزان بود. سانی به طرف او می رفت، دستی هنوز دماغ او را گرفته بود و معنایش مشت دیگری برای انداختن گرگ بود.
«بله، برو جلو او را فقط لمس کن، سانی» جک به آرامی گفت، و سانی دور شد.
جک یکی از بازوهای گرگ را گرفت و به او کمک کرد تا بایستد. او دید که مثل رویایش گرگ وقتی برگشته از آن دنیا بیش از همیشه بدنش پر مو شده است. مسئله ی جهش او را تحت فشار روحی زیادی قرار داده، فقط همین. به دلیل تغییر و عیسی مسیح، این هرگز پایان نمی پذیرد، هرگز... هرگز.
او و گرگ از سایرین دور شدند ـ وارویک، کیسی، پدرسون پیبادی، سنیگر ـ و به سمت پشت دستشویی رفتند. هک داشت از توالتی که جک او را به آن جا پرت کرده بود بیرون می آمد و جک چیز دیگری دید. آن ها از توالت چهارم به روی خط جهش کرده بودند. هک بت از اتاقک توالت پنجم بیرون آمد. آن ها در جهان دیگر به قدری دور رفته بودند که از اتاقک دیگری برگردند.
«معلوم نیست آن جا چه غلطی می کردند!» سانی فریاد زد، صدایش خفه و تو دماغی بود. «اون مرتیکه ی عقب مانده و اون بچه هه! وارویک و من آن ها را باهم دیدیم!
باسن جک کف پوش سرد را حس کرد. جایی برای فرار کردن نبود. او گرگ را رها کرد، گرگ خمیده، گیج و پکر، مشت هایش را بالا گرفته بود.
«بیا جلو!» او گفت. «اولی کیه؟»
«با همه ی ما می خوای طرف بشی؟» پدرسون پرسید.
«اگر مجبور باشم، همین کار را خواهم کرد.» جک گفت. «با من چه کار خواهید کرد، مرا برای عیسی مسیح له می کنید؟»
«یالا!»
برق ناراحتی روی صورت پدرسون درخشید، موجی از ترس نامعقول کیسی را دربرگرفت. آن ها متوقف شدند... آن ها واقعاً متوقف شدند. جک لحظه ای احساس امید احمقانه و پر هرج و مرج داشت. پسرها با ناراحتی به او خیره نگاه می کردند، مانند ناراحتی مردی که به یک سگ هار که می تواند قلع و قمع شود... اما در عین حال قادر به گاز گرفتن است نگاه می کند.
«پسرها، کنار بایستید» یک صدای قدرتمند و جاافتاده گفت، و آن ها مشتاقانه درحالی که احساس راحتی به صورتشان برگشت، کنار رفتند. گاردنر محترم بود. گاردنر محترم باید می دانست که چگونه اوضاع را رتق وفتق کند.
او به طرف پسرهایی که در گوشه کز کرده بودند آمد، امروز صبح شلوار مشکی ذغالی و یک پیراهن ساتن سفید با آستین های بلند پوشیده بود. در دستش جعبه ی سیاه آمپول را گرفته بود.
او به جک نگاه کرد و تاسف خورد. «می دانی کتاب مقدس درباره ی ارتباط های نادرست چه می گوید، جک؟»
جک دندان هایش را به او نشان داد.
گاردنر سرش را با غصه تکان داد، مثل این که چیزی خارج از توقع او اتفاق افتاده.
«خوب، همه پسرها بد هستند،» او گفت. «این حقیقت است.»
در جعبه را باز کرد. آمپول برق می زد.
«البته من فکر می کنم که تو و دوستت کاری بدتر از کاری که کتاب مقدس نهی کرده انجام داده اید.» گاردنر با صدای جاافتاده و تاسف بارش ادامه داد. «جاهایی رفته اید که نباید می رفتید.»
سانی سنیگر و هکتور بت نگاهی ناراحت و پریشان باهم رد و بدل کردند.
«فکر می کنم بخشی از این شیطنت... این انحراف... خطای خود من بوده است.» او آمپول را بیرون آورد، به آن خیره شد، و سپس کپسول مایع را بیرون آورد. او جعبه را به وارویک داد و آمپول را پر کرد. «من هرگز باور نمی کردم که مجبور شوم پسرانم را به اعتراف وادار کنم، اما بدون اعتراف برای مسیح تصمیم گیری مقدور نیست، و بدون تصمیم گیری برای مسیح، شیطان ادامه ی رشد می دهد. بنابراین، هرچند که بسیار از این بابت متاسفم، اما فکر می کنم و باور دارم که زمان خواهش به پایان رسیده است و زمان خواستن به نام خداوند فرا رسیده. پدرسون، پیبادی، وارویک، کیسی آن ها را نگهدارید!»
پسرها مثل سگ های تعلیم دیده با صدور فرمان به جلو هجوم آوردند. جک، سیلی ای به طرف پیبادی پرت کرد، و بعد دست هایش محکم گرفته شدند.
«من کارش را می سازم!» سانی با صدای خفه فریاد زد. او با آرنج جمعیت بچه هایی که نیشخند می زدند را کنار زد، چشم هایش از نفرت برق می زدند. «من می خوام کارش را بسازم!»
«حالا نه»، گاردنر گفت. «شاید، بعداً. ما برای او دعا خواهیم کرد. مگه نه. سانی؟»
«بله» برق چشم های سانی به شکل مثبتی تب دار شد. «من تمام روز برای او دعا خواهم کرد.»
مانند کسی که بالاخره پس از یک خواب طولانی بیدار شده است، گرگ ناله ای کرد و به اطراف نگاه کرد. او دید که جک را گرفته اند، آمپول تزریق را دید. پدرسون که پوششی را از روی بازوی جک مثل بازوی یک بچه برداشت، یک غرش تعجب انگیز از گلوی او برخاست.
«نه! بگذارید بره!»
گاردنر به سمت نقطه ی کور گرگ رفت و با یک حرکت که جک را به یاد چرخیدن اسموند به طرف گاریچی در اصطبل پر از گل انداخت در پشت گرگ قرار گرفت. سوزن برقی زد و فرود آمد. گرگ به دور خود چرخید، دستی را بر روی محل تزریق می مالید، اما گاردنر اجازه نداد که محل تزریق را کاملاً بمالد.
پسران که به همان طریق نگاه های حیران در خانه ی سان لایت به صحنه نگاه می کردند، الان شروع به حرکت به سوی در کردند و همگی هشیار و آماده باش بودند. آن ها نمی خواستند که گرگ گنده در این درجه از خشم نزدیک آن ها باشد.
«نگذارید بره! بگذارید... او... بگذارید...»
«گرگ!»
«جک، جکی...»
گرگ با چشم هایی پر معما که مانند یک طیف نمای عجیبی از رنگ قهوه ای فندقی تا نارنجی تا قرمز آجری، رنگ عوض می کرد به جک نگاه کرد. او دست پشمالویش را به سوی جک دراز کرد، و هکتور بت پشت سرش آمد و با یک ضربه ی چماق او را بر زمین انداخت.
«گرگ! گرگ!» جک با چشم های خیس و خشم آلود به او خیره شد. «اگر او را بکشی. حرامزاده ی لعنتی»
«ش ش، آقای جک پارکر» گاردنر نجوا کرد در گوش جک، و جک احساس کرد که سوزن بالای بازوی او را نیش زد. «حالا فقط ساکت باش. می خواهیم کمی نور آفتاب در روح تو بدمیم. و شاید بعد بخواهیم ببینیم که چگونه یک واگن پر از بار را در جاده ی مارپیچ به بالا می بری. می توانی بگویی هله لویا؟»
آن یک کلمه او را به قعر تاریکی و فراموشی برد.
هله لویا... هله لویا... هله لویا...

نظرات کاربران
درباره کتاب طلسم

ترجمه‌ای بدتر از بد. نمی‌دانم چرا همه این روزها حس می‌کنند مترجم هستند.🤔🤔⁦☺️🤔
در 3 هفته پیش توسط