فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طلسم

کتاب طلسم
جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب طلسم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب طلسم

در ۱۵ سپتامبر ۱۹۸۱، پسربچه‌ای به نام جک سایر در محل تلاقی آب با ماسه‌های ساحلی ایستاده بود، دست‌هایش در جیب شلوار جین، به آب‌های آرام اطلس نگاه می‌کرد. دوازده‌ساله و قدش بلندتر از همسن‌هایش بود. نسیم دریا موهای قهوه‌ای او را به عقب می‌راند، موهای بلند و قهوه‌ای‌اش برای پیشانی کوتاه پسرک بیش از اندازه بلند به نظر می‌رسید. آن‌جا ایستاده بود و خود را مملو از احساسات دردناک و متلاطمی می‌دید که در سه ماهه‌ی اخیر با وی بودند. درست از زمانی که مادرش درِ خانه‌ی رودتو درایو در لس‌آنجلس را قفل کرد و شتابان در میان پشته‌ای از اثاثیه، جک و کارمندان معاملات املاک، آپارتمانی در محله‌ی غربی پارک مرکزی اجاره کرد و از همان آپارتمان به این تفریح‌گاه ساحلی ساکت و خلوت در ساحل نه‌چندان طولانی نیوهمشایر گریختند، نظم و ترتیب از دنیای جک رخت بر بست. زندگی‌اش مانند همین آب پرخروش مقابل او بی‌اختیار در حرکت بود. مادرش او را دور دنیا می‌گرداند و از محلی به محل دیگر کشان‌کشان با خود می‌برد، مادر از چه فرار می‌کرد؟

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب طلسم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
The Talisman
Stephen King

فصل ۱: هتل الهامبرا و باغستان اندگاردنز

۱

روز ۱۵ سپتامبر ۱۹۸۱، پسربچه ای به نام جک سایر در محل تلاقی آب با ماسه های ساحلی ایستاده بود، دست هایش در جیب شلوار جین، به آب های آرام اطلس نگاه می کرد. دوازده ساله و قدش بلندتر از همسن هایش بود. نسیم دریا موهای قهوه ای او را به عقب می راند، موهای بلند و قهوه ای اش برای پیشانی کوتاه پسرک بیش از اندازه بلند به نظر می رسید. آن جا ایستاده بود و خود را مملو از احساسات دردناک و متلاطمی می دید که در سه ماهه ی اخیر با وی بودند. درست از زمانی که مادرش درِ خانه ی رودتو درایو در لس آنجلس را قفل کرد و شتابان در میان پشته ای از اثاثیه، جک و کارمندان معاملات املاک، آپارتمانی در محله ی غربی پارک مرکزی اجاره کرد و از همان آپارتمان به این تفریح گاه ساحلی ساکت و خلوت در ساحل نه چندان طولانی نیوهمشایر گریختند، نظم و ترتیب از دنیای جک رخت بر بست. زندگی اش مانند همین آب پرخروش مقابل او بی اختیار در حرکت بود. مادرش او را دور دنیا می گرداند و از محلی به محل دیگر کشان کشان با خود می برد، مادر از چه فرار می کرد؟
مادرش می دوید و می دوید.
جک برگشت و ساحل خالی را با نگاهش از چپ به راست جارو کرد. در سمت چپ، پارک تفریحی آرکادیا با شور و هیاهویی که از روز ملی تا روز کارگر ادامه داشت و اکنون هم چون فاصله ی بین دو ضربان قلب ساکت و آرام بود. ترن هوایی پارک گویی آسمان صاف و بی هیجان را به تمسخر گرفته بود و میله های نگهدارنده ی آن مانند سیخ های فرورفته ی درون خاکستر مانده از آتش کباب برجا ایستاده بودند. دوستش، اسپیدی پارکر را در پارک دید، اما الان نمی توانست به او فکر کند. در سمت راست هتل الهامبرا، اندگاردنز است و این همان جایی است که افکار پسرک به آرامی به سمت آن حرکت می کرد و او را با خود همراه می برد. در روز ورود آن ها، جک در یک لحظه تصور کرد که رنگین کمانی را برروی طاق بام هتل دیده است. نشانه ای از نظم و سروش خبرهای خوش، اما رنگین کمانی در کار نبود. فقط بادنمای روی بام به چپ و راست و راست و چپ می چرخید که نشان گرفتار شدن آن در وزش باد مخالف بود. او از ماشین کرایه ای پیاده شد و اشتیاق ناگفته ی مادرش برای جابه جا کردن اسباب سفر را نادیده گرفته بود و به بالای سر خود نگاه می کرد. در فضای بالای خروسک مسی بادنما فقط آسمان خالی گسترده شده بود.
«صندوق عقب ماشین را باز کن و ساک ها را در بیار پسر!» صدای مادرش بود. این هنرپیشه ی سالمند و شکسته می خواست به مهمانخانه برود و پیاله ای بنوشد.
جک گفت: «مارتینی اصل.»
«آن قدر بزرگ نشدی که این حرف ها را بزنی.» به زحمت خود را از روی صندلی ماشین جدا کرد.
نگاهی به او انداخت و گفت: «هنوز آن قدر بزرگ نشدی.» نگاه لیلی کاوانا (سایر)ی پیر و آخرخطی که دو دهه ملکه ی فیلم های درجه ی دو سینما بود، قامتش را راست کرد.
«جک این جا به نظر خوب میاد»، و ادامه داد «جای خوبیه و همه چیز درست میشه» یک مرغ دریایی روی بام هتل نشست و احساسی زودگذر برای لحظه ای بر جک غلبه کرد که مرغ روی بادنما پرواز کرده است.
«برای مدتی از تماس های تلفنی راحت می شوم، درسته؟»
جک گفت: «مسلماً».
لیلی می خواست از چشم عمو مورگان پنهان باشد، می خواست دیگر با شرکای کاری شوهر مرحومش مشاجره نکند. می خواست با یک پیاله مارتینی اصل به تختخواب بخزد و پتو را تا روی سرش بالا بکشد.
«مامان چته؟»
مرگ های زیادی هست، نیمی از دنیا را مرگ گرفته. مرغ دریایی روی سر همه جیغ می کشد.
مادر گفت: «دیر یا زود دارد، بچه، دیر یا زود دارد. بریم داخل این جای باشکوه». جک با خود فکر می کرد: حداقل همیشه عمو تامی برای حل چیزهایی که کلاف سردرگم می شدند، کمک می کرد. اما عمو تام هم مرده بود. فقط خبرها پشت خط تلفن هنوز باقی مانده اند.

۲

الهامبرا تا روی آب اقیانوس پیشرفت داشت، یک پشته ای از بنای ویکتوریا بر روی صخره ای گرانیتی و عظیم با پیشرفتگی روی آب که به نظر می آمد با دماغه ی کم ارتفاع روی آب یکپارچه است در فاصله ی چند مایلی خط ساحلی نیوهمشایر غنوده است. از زاویه ای که جک تماشا می کرد باغستان های آرایش شده ای که در جهت مخالف صخره ی ساحلی ادامه ی مهمانخانه اند، به خوبی دیده می شوند و چند پرچین سبز بزرگ خارج از خط مسیر تمام منظره مهمانخانه بود. مرغک مسی روی بادنما رو به آسمان در ربع غرب از جهت شمال غرب ایستاده بود. چیدمان داخل هال ورودی نشان می داد که در این هتل در سال ۱۸۳۸ کنفرانس مترودیت های شمالی برای حذف قدرت نیوانگلند برگزار شده است. دانیال وبستر سخنان آتشین خود را در این جا اظهار داشته است. طبق نوشته های پلاک، وبستر گفته بود که: از امروز به بعد بدانید که عرف برده داری در احتضار است و به زودی در تمام ایالت ها و سرزمین های تحت حاکمیت از بین می رود.

۳

مادر و پسر این گونه در روزی پس از گذشت یک هفته از پایان مصیبتی که ماه ها در نیویورک داشتند، وارد مهمانخانه شدند. در ساحل آرکادیا از کسانی که مورگان اسلات استخدام کرده بود و هرازگاهی از یک ماشین بیرون می پریدند و کاغذهایی را در دست های شان تکان می دادند و دایم تکرار می کردند: «خانم سایر باید امضا شود، برای بایگانی لازم است» خبری نبود. در ساحل آرکادیا تلفن ها از ظهر تا سه بعد از نیمه شب زنگ نمی زدند، ساعت سه بعد از نیم شب (عمو مورگان پاهرا فراموش کرده است که اهالی پارک مرکزی غربی در اختلاف ساعت با کالیفرنیا زندگی می کنند.) حالا در ساحل آرکادیا تلفن ها اصلاً به صدا درنمی آیند.
در راه منتهی به شهر کوچک ساحلی، مادرش با چشم های منقبض و نیمه باز، با تمرکز رانندگی می کرد. جک فقط یک نفر را در خیابان دید. پیرمرد دیوانه ای که چرخ خرید خالی را بدون هدف در پیاده رو به دنبال خود می کشید. آسمان بالای سر آن ها به رنگ خاکستری و بی قرار بود. کاملاً برخلاف نیویورک در این جا فقط صدای زوزه ی باد در سطح خیابان های خالی که به نظر عریض می آیند و رفت وآمد ماشین ها آن را فراموش کرده اند پیچیده است. مغازه های خالی که فقط در ویترین تابلویی داشتند با این نوشته که «فقط آخر هفته باز است»، یا از این هم مهجور تر «شما را آخر بهار می بینیم!» دو سمت خیابان را اشغال کرده اند. صد ها جای پارک خالی در خیابان قبل از الهامبرا، تیرهای خالی کافه آرکادیاتی اندجم شاپ در همسایگی الهامبرا.
پیرمرد ژولیده ی دیوانه ای چرخ خرید خالی را در امتداد پیاده رو خیابان های متروک می کشید.
لیلی گفت: «من شادترین سه هفته ی زندگی خودم را در این محیط کوچک مسخره گذرانده ام». و پیرمرد را پشت سرگذاشت و او با نگاه احمقانه ای آن ها را همراه با سوء ظن بدرقه کرد و زیر لب چیزی گفت که جک نتوانست بفهمد چه می گوید. ماشین از جاده ی پر پیچ به سمت باغستان های جلو هتل می رفت.
به همین دلیل بود که آن دو همه ی آن چیزها یی را که بدون آن ها نمی توانستند زندگی کنند، در چمدان ها، ساک ها و کیسه های پلاستیکی جادادند، کلیدها را در قفل در آپارتمان چرخاندند (بدون توجه به صدای زنگ تلفن که بلاانقطاع ادامه داشت و به نظر می آمد که از درون سوراخ کلید در آن ها را تا سرسرای ساختمان تعقیب می کرد). بله به این دلیل آن ها صندوق عقب و روی صندلی های عقب ماشین کرایه ای را با جعبه ها و کیسه های کاملاً پر از اسباب و اثاثیه پرکردند و ساعت ها به سمت شمال در امتداد هنری هارلون پارک وی را طی می کردند و ساعت های بیش تری را در اتوبان ۱۹۵ رانندگی کردند تا لیلی کاوانا سایر در این محل احساس خوشی داشته باشد. در ۱۹۶۸، یک سال قبل از تولد جک، لیلی نامزد دریافت جایزه ی اسکار برای بازی در فیلم «بلیز» شد. «بلیز» از اکثر فیلم هایی که لیلی در آن ها نقش داشت بهتر بود و در آن فیلم توانست به نحوی بهتر از نقش های معمول دختر بد در سایر فیلم ها، استعداد هنری خود را نشان دهد. هیچ کس انتظار نداشت که لیلی برنده ی جایزه شود یا حداقل خود لیلی توقع نداشت. اما برای او افتخار کلیشه ای نامزد جایزه ی اسکار بودن یک حقیقت صادقانه بود، او احساس غرور داشت و این احساس را عمیقاً و واقعاً نشان می داد و برای جشن گرفتن این لحظه ی پر افتخار زندگی حرفه ای، همسرش فیلیپ سایر بسیار عمیق و عاقلانه او را برای سه هفته به الحبرا این اندگاردنز آورد، محلی در آن سوی خاک سرزمین اش، تا درحالی که در تختخواب شامپاین می نوشیدند، اهدای جایزه ی اسکار را تماشا کنند. (اگر جک سن بیش تری داشت و فرصت تامل می یافت ممکن بود جنبه ی لازم را داشته تا کار لازم را انجام دهد و دریابد که الهامبرا نقطه ی شروع زندگی او بوده است).
وقتی که نامزدهای نقش دوم را خواندند، لیلی طبق سابقه ی خانوادگی شروع به غر زدن کرد: «اگر من در لیست نامزدها باشم اما برنده نشوم با پاشنه ی تیز کفشم حالت را جا می آورم».
اما وقتی که راث گوردون برنده شد، لیلی گفت: «واقعاً استحقاق داشت او موجود شگفت انگیزی است» و بلافاصله به وسط سینه ی شوهرش خیره شد و گفت: «بهتره به من نقشی مثل اون بدهند.»
دیگر نقشی مانند آن پیش نیامد. آخرین نقش سینمایی لیلی که دو سال بعد از مرگ فیلیپ بود، نقش یک زن پیرغرغرو در فیلمی به نام «دیوانگان موتورسیکلت» بود.
اکنون لیلی آن دوران را به یادبود کشانده است، جک درحالی که اسباب و اثاثیه را از داخل صندوق عقب و صندلی پشت بیرون می آورد، این موضوع را می دانست. یک ساک دی اگو سینو درست از وسط حروف DAG که روی آن حک شده بود، پاره شد و کپه ای از جوراب های لوله شده، عکس های درهم برهم، صفحه ی شطرنج وکتاب های کارتون در کف صندوق عقب پخش شدند. جک سعی کرد بیش تر این خرت و پرت ها را در کیف های دیگر جا دهد. لیلی به آهستگی از پله های جلو آستانه ی هتل بالا می رفت و نرده های کنار را با دست گرفته بود. بدون این که برگردد، گفت: «می رم مستخدم هتل را پیدا کنم».
جک از روی پشته ی کیف و چمدان ها بلند شد و ایستاد تا مجدداً به آسمان نگاه کند ـ به همان نقطه ای که مطمئن بود رنگین کمان را دیده است. اما رنگین کمان نبود فقط آسمان ناآرام با ابرهای پر حرکت. بعد، کسی در پشت سرش با صدایی کوتاه ولی کاملاً قابل شنیدن او را صدا زد «به طرفم بیا».
«چی؟» جک پرسید و به عقب برگشت. در پشت سر او فقط باغستان های خالی و جاده ی ورودی به مدخل هتل بود.
مادرش گفت: «بله؟» به نظر قوز کرده بود و به دستگیره ی در چوبی بزرگ تکیه داده بود.
جک با خود گفت: «اشتباه شد، نه صدایی و نه رنگین کمانی وجود ندارد.» هردو را فراموش کرد و به مادرش که با در بزرگ ورودی کشمش داشت، نگاه کرد. جک فریاد زد: «دست نگهدار، می آم کمکت» و پله ها را با سرعت بالا می رفت درحالی که یک چمدان بزرگ و کیف مقوایی پر از زیرپوش را با خود حمل می کرد.

۴

تا دیدار اسپیدی پارکر، جک روزها بدون توجه به گذشت زمان مانند یک سگ خواب آلود در هتل ماند. در این روزها، سر تا سر زندگی اش برای او مانند یک رویا بود، خوابی مملو از سایه ها و کنش های مبهم و بدون تعریف. حتی خبر وحشتناک و به آن اندازه تکان دهنده در مورد عمو تامی که دیشب ارسال شد، نتوانست او را کاملاً بیدار کند. اگر جک اهل مسائل ماوراالطبیعه بود فکر می کرد که نیروهای غیبی بر او غلبه یافته اند و در زندگی او و مادرش دخالت های غیبی می کنند. جک سایر در دوازده سالگی خیلی کارها داشت که باید انجام می داد و روزهای بی سروصدا و انفعالی اخیر بعد از شور و غوغایی گنگ او را گیج و مایوس کرده بود.
جک خود را در کنار ساحل یافت بدون هیچ قدرت تصمیم برای رفتن به آن جا و عقیده ای در مورد این که آن جا چه می کند. قرار بود برای عمو تام سوگواری کند، اما چنین به نظر می رسید که ذهنش به خواب فرو رفته، یا از بدن جک جدا شده وخود را خلاص کرده است. او نمی توانست به اندازه ی کافی تمرکز داشته باشد تا برنامه ها و نقشه های واقعی را که او و لیلی در ذهن داشتند، دریافت کند و تا این حد مزخرفات غیرواقعی را در سر نگه ندارد.
مادرش گفت: «از این در به دری خسته شده ای؟» پکی به سیگار زد و با چشم های خمار نگاهی به جک انداخت: «تنها کاری که باید بکنی جک کوچولو این است که استراحت کنی. این جا محل خوبی است و بیا تا می توانیم از آن لذت ببریم.»
باب نیوهارت، در تلویزیون روبه روی آن ها که رنگ قرمز تندی داشت، با حالتی سرگرم کننده لنگه کفشی دردستانش گرفته بود و آن را تکان می داد.
مادر خندید و گفت: «همان کاری که من دارم انجام می دم. استراحت و لذت بردن».
جک به ساعتش نگاه کرد، دو ساعت جلو تلویزیون نشسته بودند و او هیچ چیز از برنامه ی تلویزیون به یاد نمی آورد.
جک بلند شد به تختخواب برود که تلفن زنگ زد. عمو مورگان اسلات پیر و نازنین آن ها را پیدا کرده بود. خبرهای عمو مورگان هرگز شنیدنی نیست، اما این یکی ظاهراً تکان دهنده است، حتی اگر از طرف عمو مورگان باشد. جک وسط اتاق ایستاده و تماشا می کرد که چه طور صورت مادرش پریده رنگ و پریده رنگ تر می شد.
با دستش گردنش را گرفته بود، روی گردن مادر در چند ماه اخیر خط های بیش تری ظاهر شده بودند. گردنش را گرفته بود و به آرامی فشار می داد، تا آخر مکالمه حرفی تقریباً نزد، فقط نجوا کرد: «متشکرم مورگان» و گوشی را گذاشت. به طرف جک برگشت، حالا پیرتر و کسل تر از همیشه به نظر می رسید.
«شجاع باش جک، باشه؟»
جک احساس شجاعت نداشت.
مادر دست او را گرفت و گفت: «عمو تامی امروز بعدازظهر در یک تصادف رانندگی کشته شده است.» جک حسی داشت که گویی وزش باد شدید و سریعی او را به دو نیمه کرد.
«از بلوار لاسینه لگا رد می شده که یک کامیون با او تصادف می کند. شاهدی در صحنه بوده که می گوید کامیون سیاه بوده و کلمه ی بچه وحشی بغل کامیون نوشته شده بوده اما این...» این همه ی ماجرا بود. لیلی شروع به گریه کرد. لحظه ای بعد تعجب آور است که جک نیز گریه را شروع کرد. این ماجرا ۳ روز پیش اتفاق افتاد و برای جک این طور بود که همیشه عموتام مرده بوده...

۵

در سپتامبر ۱۹۸۱، پسر بچه ای به نام جک سایر در ساحلی ایستاده بود و به آب های بی حرکت نگاه می کرد، او در ساحلی بی نشان و در جلو هتلی مانند قلعه ای در قصه های سرواتر اسکات، ایستاده بود. می خواست گریه کند اما نمی توانست اشکی بریزد. او با مرگ محاصره شده بود. مرگ نیمی از جهان را در برگرفته بود، رنگین کمانی وجود نداشت. کامیونی با نشان گربه ی وحشی، عمو تامی را از دنیا حذف کرد. عمو تامی در لس آنجلس و ساحلی بسیار دور در شرق مُرد، در محلی که حتی پسر بچه ای مثل جک نیز می دانست به آن جا تعلق داشته است. مردی که احساس می کرد قبل از رفتن برای خرید یک ساندویچ روست بیف از آربی باید کراوات بزند، هیچ کاری در ساحل غربی این سرزمین نداشت.
پدرش مرد، عموتامی مرد، مادرش ممکن است بمیرد، او فکر می کرد مرگ در ساحل آرکاریا مستقر شده است، در جایی که از طریق تلفن و با صدای عمو مورگان با ما صحبت کرد. هیچ چیز آشکار و ناراحت کننده تر از احساس کسالت آور یک تفریحگاه ساحلی در زمستان نیست، به نظر می آید که در این جا فقط به سایه ها و ارواح گذشتگان در تابستان گذشته می شود فکر کرد... تلو خوردن میان ارواح و فضای مرگ آلود، در بافت همه چیز فرو رفته، حتی نسیم کنار اقیانوس هم مرگ آلود است. او ترسیده بود... او مدت طولانی هراس آلود بود... بودن در این ساحل که تا این حد ساکت و آرام است، فقط مرگ را به او یادآور می شود... به او کمک کرد تا شاید مرگ را دریابد. تمام مسیر بزرگراه ۱۹۵ نیویورک تا این جا رانندگی کرده و از میان دود سیگارش از او می خواهد که ایستگاه رادیو را تنظیم کند. چیزی به یاد آورد هرچند پدرش همواره به او می گفت که او با ذهن بالغی به دنیا آمده است، اما اکنون بلوغ ذهن خود را حس نمی کند. اکنون ذهن او بسیار جوان است، جوان و ترسیده، با خود فکر کرد: «من خیلی ترسیدم. جای امن لعنتی دور از چشم مادرش همان جایی است که دنیا به آخر می رسد، درسته؟»
مرغان دریایی آسمان خاکستری بالای سر او را می پیمایند. سکوت نیز هم چون آسمان خاکستری است، مرگ آور مثل حلقه های دور چشم.

۶

وقتی در پارک دنیای شادی پرسه می زد، لستراسپیدی پارکر را دید، نمی دانست چند روز به کندی و کسالت در زمان گذشت، اما آن احساس اسارت و دوری به نحوی او را ترک کرده بود. لستر پارکر مرد سیاه پوشی با موهای جوگندمی و خطی عمیق دور چانه اش بود. اکنون او کاملاً گمنام بود، بگذریم از این که چه کارها و یا شاهکارهایی در جوانی که موسیقی جاز اجرا می کرده داشته است. او هیچ چیز قابل توجهی نیز نمی گوید، اما به محض این که جک بی هدف از محل بازی پارک دنیای شادی رد شد و چشم های بی فروغ اسپیدی را دید، احساس کرد که همه ی حالت های کسل کننده او را ترک کردند. دوباره خودش شد. مثل این که یک جریان جادویی مستقیماً از طرف مرد پیر به درون جک ریخته شد. اسپیدی به او خندید و گفت انگار همدم پیدا کردم. «مرد کوچک سفر» وارد شد.
درست می گفت او دیگر گرفتار خود نبود، چند لحظه پیش او انگار خود را در لفافی از پشم و پنبه پیچیده بود، اما اکنون آزاد شده است. چهره ی پیرمرد گرفته و غمگین بود، اما دیدن نوری که از نگاه جک درخشید به یک باره از پیرمرد گریخت. برای اولین بار جک او را دید که دسته ی پهن جاروی تمیزکاری پارک را در دست دارد.
«حالت خوبه پسر؟» مرد کارکشته یک دست خود را به کمر زد و خود را به عقب کشاند.
«دنیا بدتر شده یا بهتر؟»
جک گفت: «بهتره.»
«پسر باید بگم که جای درستی اومدی. چی صدات می کنن؟»
مرد کوچک سفر؛ روز اول اسپیدی او را با این لقب صدا کرد، جک، پیر سفر. هیکل بلند خم شده اش را در مقابل ماشین بازی تکیه داد و دست هایش را دور دسته جارو حلقه کرد. «مثل این که با یک دختر داره می رقصه». مردی که می بینی لستر اسپیدی پارکر است که خودش هم قبلاً مرد سفر بود. آره. پسر، وای، اسپیدی همه ی راه ها را بلد بود. همه ی جاده ها را می شناخت. «به سال های دور برمی گرده، آره جک مسافر. من موسیقی بلوز اجرا می کردم. گیتار بلوز، چند تا صفحه هم دارم. و خجالت نمی کشم اگر ازت بپرسم که آهنگ های مرا تا حالا شنیدی. هر سیلابی ریتم خودش را داشت و هر ضربی جاز خودش، اسپیدی پارکر حالا به جای گیتار، جارو دست گرفته، ولی هنوز یک موسیقی دان است». در همان پنج ثانیه ی اول از صحبت با اسپیدی، جک فهمید که پدرش با علاقه ای که به موسیقی جاز داشت از مصاحبت این مرد کیف می کرد.
او سه یا چهار روز همراه با اسپیدی می گشت، او را هنگام کار تماشا می کرد و اگر می توانست به اسپیدی کمک می کرد. اسپیدی از او می خواست که چنگک ها را آماده کند، میله هایی را که احتیاج به نقاشی داشتند سنباده بزند و این وظایف ساده تحت دستورهای اسپیدی بود و این تنها آموزشی بود که برای جک لازم بود و همه ی این ماجرا سبب شد که احساس بهتری داشته باشد. اکنون جک حس می کند که روز اول بودنش در ساحل آرکادیا یک روز فلاکت بار بدون رهایی بود که دوست جدیدش او را نجات داد. اسپیدی پارکر یک رفیق بود، رفیقی که واقعیت داشت و به قدری واقعی بود که درونش مقداری رمز و راز داشت. چند روز بعد از این که جک غبار کسالت را از خود زدود (یا از وقتی که اسپیدی با یک نگاه؛ چشم های کمرنگش طلسم کسالت را شکست و آن را از جک دور کرد)، اسپیدی پارکر نزدیک تر از همه ی دوستانش به او شد. فقط یک استثنای احتمالی وجود دارد و آن هم ریچارد اسلات است که تقریباً از گهواره جک را می شناسد. و حالا، در تقابل با وحشتی که با از دست دادن عموتامی و ترس از مرگ عن قریب مادرش در دلش افتاده است، حس می کند که باید به حضور صمیمی و عاقلانه ی اسپیدی در خیابان چند قدمی محل اقامتش متمسک شود.
دوباره و با ناراحتی، جک احساس مزمن دنباله روی داشت، احساس این که بازیچه شده است و یک مهار بلند و نامریی او و مادرش را به این مکان متروکه در کنار آب کشانده است. آن ها می خواستند جک این جا باشد، و این آن ها چه کسانی هستند؟
یا این که فقط یک وهم احمقانه است؟ در نگرش به درون خود، او پیرمرد خمیده اش را می دید که آشکارا خارج از ذهن او، درحالی که در پیاده رو چرخ خرید خالی را به دنبال خود می کشید زیر لب با خود غرولند می کرد. مرغ دریایی در آسمان جیغ می کشید و جک به خود قول داد که خود را وادار کند در مورد بعضی از احساساتش با اسپیدی پارکر صحبت کند. حتی اگر اسپیدی فکر می کرد که جک خل شده و یا حتی اگر جک را مسخره می کرد. جک در دلش می دانست که اسپیدی به او نمی خندد. آن ها دوستان قدیمی بودند و جک این را درک می کرد که می تواند تقریباً هر چیزی را به حامی قدیمی خود بگوید.
اما هنوز آمادگی اش را نداشت. تصوراتش هم احمقانه بودند و او خودش هنوز آن ها را درک نمی کرد. جک تقریباً با اکراه برگشت و با تردید و آهستگی و سختی به سوی هتل قدم برداشت.

نظرات کاربران درباره کتاب طلسم

ظاهرا مترجم محترم نمی دانند در انگلیسی اسم خاص با تلفظ ((استیفن)) نداریم و این نام چه با v نوشته شود و چه با ph تلفظ صحیح استیون است. اگر چنین باشد کیفیت ترجمه متن هم بر مبنای مشت نمونه خروار کم و بیش پیداست. نمونه خوانی و ویراستاری حرفه ای هم البته در حیطه وظایف ناشران است که فقدانش این روزها کاملا محسوس است.
در 2 سال پیش توسط yar...var
متاسفانه ترجمه خیلی نامونوس و لغت به لغت است :((
در 2 سال پیش توسط وريا نيكدين
ترجمه بسیار بد و نا هنجار است . نخرید.
در 1 ماه پیش توسط مهدی
ترجمه‌ای بسیار بد. واقعاً معتقدم خودم بهتر از این ترجمه می‌کردم.🤔🤔🤔
در 2 ماه پیش توسط مهدی