فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب منطقه‌ی مرده

کتاب منطقه‌ی مرده

نسخه الکترونیک کتاب منطقه‌ی مرده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب منطقه‌ی مرده

کتاب «منطقه مرده»‌ نوشته استیون کینگ ( -۱۹۴۷) نویسنده آمریکایی و خالق بیش از ۲۰۰ اثر ادبی در گونه ادبیات وحشت و فانتزی است. رمان‌های او از پرفروش‌ترین رمانهای آمریکا است و به زبانهای مختلفی نیز ترجمه شده است. هم چنین از بسیاری از آثار اقتباسهای سینمایی صورت گرفته که از جمله می‌توان به فیلم‌های ماندگاری چون ارواح،‌ درخشش،‌ رستگاری در شاوشنگ‌ و مسیر سبز اشاره کرد. منطقة مرده» رمانی در ژانر وحشت است. «جان اسمیت»، یکی از شخصیت‌های این داستان در تصادفی مجروح می‌شود و حدود پنج سال در کما به سر می‌برد. وقتی هوشیاری‌اش را به‌دست می‌آورد قادر به درک و مشاهده رازهایی ترسناک است و این توانایی، لحظات وهم‌آور داستان را رقم می‌زند. در بخشی از کتاب «منطقه مرده» می‌خوانیم: «دو چیزی که از آن شب خوب یاد سارا مانده بود، یکی اقبالی بود که در بازی چرخ پول‌سازی به آن‌ها رو کرده بود و دیگری هم آن نقاب هالووین بود. اما سال‌ها که از آن ماجرا گذشت، وقتی فشار یادآوری آن شب وحشتناک را بر خود تحمیل می‌کرد، بیش‌تر نقاب وحشتناک یادش می‌آمد. جانی در آپارتمانی در کلیوز میلز زندگی می‌کرد. سارا یک ربع به هشت آن‌جا رسید، گوشه‌ای پارک کرد و زنگ خانه را زد. آن شب قرار بود با ماشین او بروند، چون ماشین جانی با بلبرینگ یخ‌زده در گاراژ همپدن بود. جانی پشت تلفن به او گفته بود که خیلی خرج برمی‌دارد و بعد، از آن خنده‌های معروفش کرده بود. اگر ماشین سارا این مشکل را پیدا کرده بود که اشکش درمی‌آمد، مجبور بود از درآمدش خرج کند. سارا از سرسرای آپارتمان گذشت و به پله‌ها رسید و از کنار تابلوی اعلاناتی که آن‌جا آویزان بود گذشت. تابلو پر از کارت تبلیغات موتورسیکلت، دستگاه پخش موسیقی، خدمات تایپ، و تبلیغ کسانی بود که می‌خواستند به کانزاس و کالیفرنیا بروند و می‌توانستند کسی را هم با خود ببرند و یا کسانی که دنبال کسی می‌گشتند آن‌ها را به فلوریدا ببرد و در پول بنزین او شریک شوند. اما آن شب بیش‌ترین چیزی که توجه را به خودش جلب می‌کرد عکس مشت گره‌کرده‌ای بر زمینه‌ی قرمز به نشانه‌ی آتش بود. روی پوستر تنها یک کلمه نوشته شده بود: اعتصاب! اواخر اکتبر سال ۱۹۷۰ بود»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب منطقه‌ی مرده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش درآمد

۱

زمانی که جان اسمیت(۱) از کالج فارغ التحصیل شد، دیگر خیلی وقت بود که خاطره ی روی یخ افتادنِ ژانویه ی سال ۱۹۵۳ را فراموش کرده بود. حتی چند سال پیش از آن، یعنی وقتی که دبیرستان را تمام کرده بود، به سختی یادش می آمد که در آن اتفاق چه بلایی سرش آمده است. پدر و مادرش هم که اصلاً از جریان خبر نداشتند.
روی یخ صاف برکه ی ران اراوند(۲) در دورهام(۳) اسکیت بازی می کردند. پسرهای بزرگ تر با تکه چوب های قدیمی و دو سبد سیب زمینی که جای دروازه گذاشته بودند، هاکی بازی می کردند. کوچک ترها هم مثل همیشه برای خودشان بازی می کردند، مچ پاهای لاغرشان به شکل خنده داری به داخل و خارج خم می شد و در سرمای بیست و یک درجه زیر صفر نفس شان با بخار بیرون می آمد. یک گوشه ی یخ برکه لاستیکی آتش زده و پدرها و مادرها دورش نشسته بودند و بچه های شان را تماشا می کردند. هنوز خیلی مانده بود که اتومبیل های مخصوص حرکت روی برف ساخته شوند و سرگرمی زمستانی به معنی تکانی به خود دادن بود، نه تکانی به اتومبیل خود دادن.
جانی اسکیت هایش را روی شانه انداخته و از خانه اش که دقیقاً بالای جاده ی پونال(۴) بود، پایین می آمد. با این که فقط شش سال داشت، اسکیت باز خوبی بود. نه آن قدر خوب که بتواند برود با بزرگ ترها هاکی بازی کند، اما می توانست دور بیش تر کلاس اولی های دیگر بچرخد که مجبور بودند دست های شان را برای حفظ تعادل از دو طرف باز کنند یا در نهایت از پشت پخش زمین شوند.
جان داشت در منتهاالیه خط برکه اسکیت بازی می کرد و سعی داشت بتواند مثل تیمی بندیکس(۵) عقب عقب هم اسکیت بازی کند. از دور صدای خفه ی هیاهو و داد و بیداد بازیکنان هاکی و همهمه ی پدرها و مادرها و تلق و تلوق کامیون حمل نیشکر می آمد که در راه خود به سوی یو. اس. جیپسوم(۶) در لیسبون فالز(۷) از روی پل می گذشت. خوشحال بود که در چنین روز زمستانی و سردی زندگی می کند. هیچ مشکلی نداشت، ذهنش آشفته نبود، هیچ چیز نمی خواست... جز این که بتواند مثل تیمی بندیکس عقب عقب اسکیت بازی کند.
از کنار آتش گذشت و دید که دو سه تا از بزرگ ترها با هم بطری نوشیدنی رد و بدل می کنند.
با صدای بلند به چاک اسپیر(۸) که بلوزی گشاد و شلوار پشمی سبزی پوشیده بود، گفت: «به منم بدین!»
چاک نیشش باز شد و گفت: «بزن به چاک بچه. مامانت داره صدات می کنه.»
جانی اسمیت شش ساله هم لبخندزنان گذشت. در جاده ی کنار زمین اسکیت بازی تیمی بندیکس را دید که از شیب پایین می آمد و پدرش هم پشتش بود.
فریاد زد: «تیمی، ببین چی کار می کنم!»
برگشت و به شکل ناشیانه ای با اسکیت عقب عقب رفت. حواسش نبود که دارد به جایی که بچه ها هاکی بازی می کنند، نزدیک می شود.
یک نفر فریاد زد: «آهای، بچه جون! برو اون ور!» جانی نشنید. مشغول عقبکی رفتنش بود! تازه توانسته بود ضرباهنگ درستی به پاهایش بدهد ـ مثل تاب دادن پاها بود...
هیجان زده پایین را نگاه کرد تا ببیند پاهایش چه طور تاب می خورند.
توپ هاکی بچه های بزرگ تر به لبه ها خورد و بدون این که دیده شود از کنار او گذشت. یکی از بچه های بزرگ تر که اسکیت باز خوبی هم نبود، توپ را دنبال کرد و با چوبش کورکورانه ضربه ای ناگهانی پراند.
چاک اسپیر این صحنه را دید. بلند شد و فریاد زد: «جانی! مواظب باش!»
جان سرش را بلند کرد و در همان لحظه اسکیت باز دست و پاچلفتی ای با سرعت تمام به طرفش آمد و هیکل هشتاد کیلویی اش را به او کوباند.
جانی از جا کنده شد و با دستان باز به هوا پرتاب شد. لحظه ای بعد سرش به یخ اصابت کرد و از هوش رفت.
از هوش رفت، از هوش... رفت و همه جا، یخ سیاه شد، سیاه.
به او گفتند که از هوش رفته بود. تنها چیزی که از آن مطمئن بود، آن فکر عجیبی بود که مدام در مغزش تکرار شده بود و بعد ناگهان چشم باز کرده و با دایره ای از سرها ـ سر بازیکنان هاکی، بزرگ ترهای نگران، و بچه های کوچولو کنجکاو روبه رو شده بود. تیمی بندیکس پوزخند می زد. چاک اسپیر نگهش داشته بود.
همه چیز سیاه شد، سیاه.
چاک پرسید: «چی شد؟ جانی... حالت خوبه؟ بدجور سرت خورد زمین.»
جانی به آرامی گفت: «سیاه. یخ سیاه شد. چاک، باتری به باتری نکن.»
چاک با نگاهی ترسان اطراف را نگاه کرد و دوباره به جانی خیره شد. دستش را روی پیشانی بادکرده ی پسرک گذاشت.
بازیکن دست و پاچلفتی هاکی گفت: «ببخشید، اصلاً ندیدمش. بچه های کوچیک نباید نزدیک قسمت بازی بیان. قانون مون همینه.» و اطراف را نگاه کرد تا شاید کسی از او طرفداری کند.
چاک گفت: «جانی؟» نگاهی که در چشمان جانی بود، به نظرش خوشایند نمی آمد. نگاهی تاریک، خیره به نقاط دور و سرد بود. «خوبی؟»
جانی، بدون این که بداند چه می گوید و تنها در فکر یخ، یخ سیاه، گفت: «زیاد باتری به باتری نکن. انفجار. اسید.»
چاک به بیل گندرون(۹) گفت: «بهتره ببریمش دکتر. خودش هم نمی فهمه چی داره می گه.»
بیل توصیه کرد: «بذار یه چند دقیقه ای بگذره.»
چند دقیقه صبر کردند و ذهن جانی روشن تر شد. زیر لب گفت: «حالم خوبه. بذار بلند شم.» تیمی بندیکس هنوز داشت پوزخند می زد. جانی با خودش فکر کرد: «پسره ی لعنتی. حالا نشونش می دم. بذار آخر هفته بشه. چند بار دورش اسکیت می زنم... هم عقبکی هم رو به جلو.»
چاک گفت: «بیا یه کم بشین کنار آتیش. رنگت حسابی پریده.»
گذاشت کمکش کنند تا نزدیک آتش بیاید. بوی لاستیک سوخته تند و زننده بود و دلش را به هم زد. سردرد داشت. ورم بالای چشمش را کنجکاوانه لمس کرد. به نظرش می آمد که چند صد متر بالا آمده.
بیل پرسید: «یادت میاد کی هستی و اوضاع چه جوریه؟»
«آره، آره، حالم خوبه.»
«بابا و مامانت کیه؟»
«هرب(۱۰) و ورا(۱۱) هرب و ورا اسمیت.»
بیل و چاک به هم نگاه کردند و شانه بالا انداختند.
چاک گفت: «چیزی نیست.» و برای سومین بار گفت: «ولی بدجور زمین خورد، رنگش حسابی پریده، نه؟»
بیل با اشتیاق به دختران هشت ساله ی دوقلویش که دست در دست هم اسکیت بازی می کردند نگاه کرد و دوباره متوجه جانی شد. گفت: «خوب شد بچه س، اگه آدم بزرگ بود جون سالم به در نمی برد.»
چاک پاسخ داد: «البته نه هر آدم بزرگی.» و هر دو زدند زیر خنده و بطری را دوباره دست به دست کردند.
ده دقیقه بعد سردرد جانی کم تر شده بود و دوباره داشت روی یخ اسکیت بازی می کرد و ورم بالای چشمش هم مثل یک مارک عجیب روی پیشانی اش خورده بود. به خانه که رسید دیگر زمین خوردن و از هوش رفتن را از شوق این که یاد گرفته بود چه طور عقبی اسکیت بازی کند، فراموش کرده بود.
ورا اسمیت همین که جانی را دید، گفت: «یا خدا، پیشونیت چی شده؟»
گفت: «افتادم زمین.» و سوپ گوجه فرنگی اش را هورت کشید.
ورا ورم پیشانی او را آرام لمس کرد و پرسید: «حالت خوبه، جان؟» پاسخ داد: «آره، مامان، خوبم.» و خوب هم بود، به جز اندک مواقعی که کابوس های بدی می دید و این کابوس تا ماه ها پس از آن هم ادامه داشت و بعد تمام شد. گاهی هم پیش می آمد در ساعاتی از روز که سرحال بود، چرتش می گرفت، اما این مشکل هم همان موقعی که کابوس ها به پایان رسید، حل شد.
حالش خوب بود.
اواسط فوریه بود که چاک اسپیر یک روز صبح از خواب بیدار شد و دید که باتری ماشین دو سوتوی ۴۸ قدیمی اش خالی کرده است. سعی کرد که با استفاده از باتری وانت قدیمی مزرعه اش باتری به باتری کند. سیم دوم را که به باتری ماشین دو سوتویش زد، باتری در صورتش منفجر و تکه های باتری و اسید روی صورتش پاشیده شد. یک چشمش کور شد. ورا می گفت لطف خدا بوده که هر دو چشمش کور نشده است. به نظر جانی تراژدی وحشتناکی بود و یک هفته پس از ماجرا با پدرش به ملاقات چاک در بیمارستان لویستون جنرال(۱۲) رفت. دیدن چاک تنومند که آن طور مریض احوال و نحیف روی تخت بیمارستان افتاده بود، جانی را حسابی ناراحت کرد و همان شب خواب دید که خودش روی آن تخت خوابیده است.
در سال های بعد جانی حدس و گمان هایی می زد که درست از آب درمی آمد ـ مثلاً پیش از آن که رادیو آهنگ بعدی اش را پخش کند، او می دانست که آن آهنگ چه خواهد بود یا چیزهایی از این دست ـ اما هیچ گاه این موضوع را به اتفاقی که روی برکه ی یخ زده افتاده بود، نسبت نمی داد. آن اتفاق را دیگر فراموش کرده بود.
تازه این حدس و گمان ها هیچ وقت آن قدرها درخشان نبود یا اغلب پیش نمی آمد، تا این که آن شب که به بازار مکاره رفتند و خوش گذراندند. شبی که پیش از اتفاق دوم، رویدادی شگفت انگیز رخ داد.
بعدها بارها به آن موضوع فکر کرد.
آن چیزی که در بازی «چرخ پول سازی» پیش آمد، پیش از اتفاق دوم بود.
مثل هشداری بود که از دوران کودکی اش به او می رسید.

۲

فروشنده ی سیار زیر آفتاب سوزان تابستان ۱۹۵۵ نبراسکا و آیووا را خستگی ناپذیر زیر پا گذاشت. پشت فرمان یک مرکوری ۵۳ نشسته بود که کیلومترشمارش تا این جا صدهزار کیلومتری انداخته بود. دیگر فس فس سوپاپ هایش درآمده بود. مرد درشت اندامی بود که هنوز چهره ی پسرک ذرت خور اهل غرب را از دست نداده بود. گرگ استیلسون(۱۳)، در آن تابستان سال ۱۹۵۵ که تنها چهار ماه از ورشکست شدن دفتر نقاشی ساختمانی که در اوماها داشت گذشته بود، فقط ۲۲ سال داشت.
صندوق عقب و صندلی پشتی ماشین پر از جعبه های مقوایی بود و جعبه ها هم پر از کتاب بود. بیش تر کتاب ها انجیل بود، انجیل در شکل و اندازه های متفاوت. مهم ترین شان «انجیل انتشارات رستگاری امریکایی» بود که نقاشی های شانزده رنگی داشت و جعبه اش با چسب محکمی بسته شده بود و قیمتش هم یک دلار و شصت و نه سنت بود؛ ـ جعبه ای که حدوداً ده ماهی می شد اصلاً باز نشده بود. نوع جیبی کتب عهد جدید انتشارات رستگاری امریکایی هم که برای فقرا طراحی شده بود، شصت و پنج سنت قیمت داشت و در آن از نقاشی های رنگی خبری نبود، اما جملات حضرت مسیح به رنگ قرمز چاپ شده بود؛ و در نهایت برای ثروتمندان هم نسخه ی مجللی از کلام خدا را با قیمت ۱۹ دلار و ۹۵ سنت طراحی کرده بودند که جلد چرمی سفید داشت و نام صاحب کتاب هم با آب طلا روی جلد نوشته می شد و نقاشی های بیست و چهار رنگی داشت، وسطش هم بخشی برای یادداشت تولدها، ازدواج ها و تاریخ فوت ها گذاشته بودند. یک جعبه هم پر از کتاب جلد کاغذی با عنوان انتشارات رستگاری امریکایی: توطئه ی کمونیستی ـ یهودی علیه ایالات متحده ی امریکای ما.
گرگ این کتاب ها را بهتر از انجیل ها می فهمید. این کتاب ها می گفتند که راتچیلدها(۱۴) و روزولت ها(۱۵) و گرین بلت ها(۱۶) چه طور اقتصاد و دولت امریکا را در مشت خود می گرفتند. نمودارهایی بود که نشان می داد یهودیان چه نسبت مستقیمی با محورهای کمونیستی ـ مارکسیستـی ـ لنـیـنیـسـتی ـ تروتـسکیسـتی و از آن طـریـق بـا جریان های ضدمسیحی دارند.
هنوز از جریان مک کارتیسم در واشنگتن فاصله ی چندانی نگرفته بودند؛ ستاره ی جو مک کارتی در غرب امریکا هنوز افول نکرده بود، و مارگارت چیس اسمیت از ایالت مین را به دلیل «بیانیه ی وجدان» «فاحشه» می خواندند. تمامی اهالی مزارع روستایی منطقه ی گرگ استیلسون نیز نظرات مشابهی درباره ی کمونیسم داشتند و معتقد بودند که یهودی ها دنیا را اداره می کنند.
گرگ ماشینش را در جاده ی ماشین روی خاکی یکی از خانه های روستایی غرب ایمز(۱۷) در آیووا(۱۸) نگه داشت. خانه به نظر متروکه می رسید. نورگیرها کشیده شده و در انبار غله بسته بود، اما تا امتحان نمی کرد، مطمئن نمی شد. این جمله در دو سال اخیری که با مادرش از اوکلاهُما(۱۹) به اوماها آمده بودند، شعار زندگی اش بود. به هم خوردن کسب و کار نقاشی ساختمان چندان مشکل بزرگی نبود، اما لازم دید که مدتی اسم مسیح را از دهانش بیندازد ـ گاهی اندکی کفر به کار می آمد. حالا سر خانه ی اولش رسیده بود و دیگر مجبور نبود به مذهب دل ببندد و از این که خودش را از دنیای معجزات دور کرده بود، احساس آرامش می کرد.
در ماشین را باز کرد و همین که قدم در راه خاکی گذاشت، یک سگ وحشی نگهبان مزرعه که گوش هایش عقب رفته بود، از انبار بیرون آمد و پارس کرد. گرگ با صدای آرام و خوشایند خود (که حتی در همین سن بیست و دو سالگی هم طنین صدای پرنفوذ یک سخنران را داشت) گفت: «هی، آروم باش سگ خوب.»
ولی سگ صمیمیت صدای او را درک نکرد. به حالت تهاجمی جلو آمد و آماده بود تا خود را روی فروشنده ی سیار بیندازد. گرگ دوباره داخل ماشین شد و در را بست و دو بار بوق زد. قطرات عرق از صورتش پایین می آمد و کت سفید رنگش را در قسمت زیر بغل خاکستری می کرد و در قسمت پشت، شکل درختی شاخه دار به خود می گرفت. دوباره بوق زد، اما پاسخی نگرفت. روستایی ها سوار ماشین های درو شده و به شهر رفته بودند.
گرگ لبخند زد.
به جای این که دنده عقب بگیرد و از راه ماشین رو خارج شود، از پشت صندلی حشره کشی درآورد که به جای حشره کش با آمونیاک پر شده بود.
دریچه اش را باز کرد و از ماشین خارج شد و دوباره لبخند زد. سگ که روی زمین نشسته بود، بلافاصله بلند شد و غرغرکنان جلو آمد.
گرگ هم چنان لبخند می زد. با همان صدای آرام گفت: «آفرین سگ خوب. بیا جلو، بیا جلو اینو بگیر.» از این سگ های زشت مزرعه ای متنفر بود که مثل قیصر روم در مزرعه لم می دادند و از قیافه شان می شد به خلقیات صاحب شان هم پی برد.
زیرلب گفت: «روستایی های آشغال.» و هم چنان لبخند می زد. «آفرین، بیا جلو.»
سگ جلو آمد و آماده ی پریدن روی او شد. گاوی در انبار نعره می کرد و باد به آرامی از میان بوته های ذرت می گذشت. همین که سگ پرید لبخند گرگ تبدیل به نیشخندی تلخ و وحشتناک شد. دریچه ی حشره کش را فشار داد و مقدار زیادی آمونیاک را وارد چشم ها و دماغ سگ کرد.
پارس خشمناک سگ تبدیل به زوزه های کوتاه و دردناک شد و وقتی آمونیاک کاملاً وارد چشم هایش شد به فریادهای گوشخراش بدل شد. دمش را جمع کرد. دیگر نه یک سگ نگهبان که یک سگ ولگرد بود.
چهره ی گرگ استیلسون درهم شد. چشمانش جمع شده و به خط هایی باریک و زشت تبدیل شده بود. به سرعت جلو رفت و با کفش نوک تیزش لگدی به پشت سگ زد. سگ ناله ای بلند کرد و در حالی که هم درد می کشید و هم ترسیده بود به جای این که برگردد و به طرف انبار فرار کند کاری کرد که سرنوشت محتومش زودتر رقم بخورد.
دندان هایش را به هم سایید و کورکورانه جلو آمد و پاچه ی راست شلوار سفید گرگ را به دندان گرفت و پاره کرد.
گرگ با خشم فریاد زد: «حرومزاده!» و سگ را با شدت بیش تری کتک زد تا جایی که سگ به خاک غلتید. دوباره نزدیکش شد و فریادزنان لگدش زد. حالا دیگر سگ بیچاره که از چشمانش آب می آمد و دماغش کف کرده بود، یک دنده اش شکسته و دنده ی دیگرش بیرون زده بود، خطر این مرد دیوانه را درک می کرد، ولی دیگر خیلی دیر شده بود.
گرگ فریادزنان سگ را تا مزرعه دنبال کرد، عرق از سر و صورتش می چکید و هم چنان سگ را می زد، تا جایی که سگ دیگر توان در خاک کشاندن خود را هم نداشت و از تمام بدنش خون سرازیر بود. سگ داشت می مرد.
گرگ آهسته گفت: «نباید منو گاز می گرفتی. شنیدی؟ تو سگ کثافت نباید منو گاز می گرفتی. هیچ کس نمی تونه سر راه من قرار بگیره. شنیدی؟ هیچ کس.» و با کفش خونی اش لگد دیگری به سگ زد، اما سگ دیگر نمی توانست کاری کند و فقط صدای خفه ای از دهانش بیرون آمد. گرگ احساس رضایت می کرد. سرش درد گرفته بود. به خاطر این بود که سگ را زیر آفتاب سوزان دنبال کرده بود. شانس آورده بود که از حال نرفته بود.
لحظه ای چشمانش را بست، نفس نفس می زد، قطرات عرق مثل اشک از سر و صورتش پایین می ریخت، سگ زخمی پیش پایش جان می داد. لکه های رنگی نور که با ضربان قلبش بالا و پایین می رفت، از پشت پلک های گرگ پایین می آمد.
سرش درد می کرد.
گاهی فکر می کرد که نکند دیوانه شده. نگاه کن چه افتضاحی بار آورده. نمی شد این جا را مثل آدم ترک کند؟
چشمانش را باز کرد. سگ پیش پایش افتاده بود، نفس نفس می زد و از پوزه اش خون جاری بود. گرگ استیلسون که پایین را نگاه کرد، سگ درمانده کفشش را لیس زد، انگار که بخواهد شکست و خواری خود را نشان دهد، و بعد دوباره سرش را برگرداند تا آرام بمیرد.
به سگ گفت: «نباید شلوارم رو پاره می کردی. این شلوار ۵ دلار برام خرج برداشته سگ آشغال.»
باید از آن جا می رفت. خوب نبود کلم کدیدل هاپر(۲۰) و همسرش و شش فرزندشان از شهر برگردند و ببینند سگ شان فیدو افتاده و جان می دهد و این فروشنده هم بالای سرش ایستاده. شغلش را از دست می داد. انتشارات رستگاری امریکایی فروشندگانی را که سگ مسیحی ها را می کشتند استخدام نمی کرد.
خنده ای عصبی کرد و به سمت ماشینش رفت و سوار شد و به سرعت دنده عقب گرفت. وارد جاده ی خاکی به سمت شرق شد و مزرعه را پشت سر گذاشت.
مطمئناً نمی خواست شغلش را از دست بدهد. حداقل حالا نمی خواست. پول خوبی درمی آورد. این شغل راضی اش می کرد. مسافرت می کرد و با دختران زیادی آشنا می شد. زندگی خوبی بود. تنها مشکلش این بود که راضی نبود.
همین طور به جلو می راند و سرش زق زق می کرد. نه، فقط راضی نبود. احساس می کرد برای کارهای بزرگ تری ساخته شده؛ کارهایی بزرگ تر از رانندگی در شهرهای غربی و انجیل فروختن و انعام ها را در جیب گذاشتن. احساس می کرد برای کارهای بزرگ تری ساخته شده، برای... برای...
برای عظمت.
بله، همین بود. یقیناً همین بود. چند هفته پیش با دختری در انبار علوفه آشنا شده بود، آشنایان دخترک در دونپورت(۲۱) مرغ می فروختند. دخترک ابتدا از او پرسیده بود که آیا یک لیوان لیموناد می خورد و با هم حرف زده بودند و پس از این که مدتی را با هم گذراندنده دخترک گفته بود مثل این می ماند که یک واعظ گولش زده باشد و او هم کشیده ای به صورت دختر زده بود، ولی نمی دانست چرا. کشیده ای به دخترک زده و رفته بود.
نه، این طور نبود.
در واقع سه یا چهار بار به صورت دختر ضربه زده بود تا این که دخترک داد و فریاد کرده و از دیگران کمک خواسته بود و او هم دیگر نزده بود. مکث کرده و، چون قصد داشت از تمامی توانایی هایی که خدا به او داده استفاده کند، از دخترک معذرت خواهی کرده بود. آن موقع هم سردرد گرفته بود. لکه های تپنده ی نور در دیدش پیدا شده و سعی کرده بود به خودش بقبولاند که گرما، گرمای سوزان انبار علوفه است که باعث سردردش شده. اما دلیلش فقط گرما نبود. همان چیزی بود که در مزرعه، وقتی که سگ پاچه ی شلوارش را پاره کرد، احساس کرده بود. چیزی تیره و دیوانه کننده.
با صدای بلند در ماشین گفت: «من دیوونه نیستم.» پنجره را با سرعت پایین کشید و بوی گرمای تابستان و خاک و ذرت و کود به درون آمد. رادیو را روشن و صدایش را که آهنگی از پتی پیج(۲۲) بود تا آخر بلند کرد.
آدم فقط باید سعی کند خودش را کنترل کند و سابقه اش را پاک و پاکیزه نگه دارد. حالا اگر کاری بکنی که ثبت نشود به جایی برنمی خورد. در هر دو مورد داشت پیشرفت می کرد. دیگر زیاد خواب پدرش را نمی دید. پدرش که با کلاه بزرگ عقب رفته اش بالای سر او می ایستاد و نعره می زد: «تو به هیچ دردی نمی خوری، بی مصرف! تو هیچ پخی نمی شی!»
دیگر این خواب ها را زیاد نمی دید چون اصلاً صحت نداشتند. دیگر بی مصرف نبود. بچه که بود خیلی مریض می شد و رشدش هم کم بود، اما بعد خوب رشد کرده و حالا از مادرش مراقبت می کرد و پدرش هم مرده بود. پدرش حالا نبود که او را ببیند. نمی تواند پدرش را وادار کند حرفش را پس بگیرد، چون پدرش در انفجار چاه نفت مرده بود. یک بار مرده بود و همه چیز تمام شده بود. گرگ دوست داشت او را از زیر زمین بیرون بکشد و در صورتش فریاد بزند که تو اشتباه می کردی، بابا، تو در مورد من اشتباه می کردی! و بعد هم لگدی، از همان لگدها که به سگ زده بود، حواله اش کند.
دوباره سردرد گرفت، اما هر لحظه کم تر می شد.
در میان صدای موسیقی رادیو گفت: «من دیوونه نیستم.» مادرش همیشه به او می گفت که او برای کاری بزرگ، کاری با عظمت ساخته شده و گرگ هم حرف او را باور داشت. فقط باید کارهایش ـ کارهایی مثل کشیده زدن به صورت دختر و یا لگد زدن به سگ ـ را کنترل می کرد و سابقه اش را پاک نگه می داشت.
حالا این عظمت هر چه بود فرقی نمی کرد، وقتی زمانش می رسید می فهمید، شک نداشت.
دوباره یاد سگ افتاد، و این بار فکر سگ لبخند کمرنگی به لبش آورد، لبخندی عاری از طنز یا دلسوزی.
عظمتی که می خواست در راه بود. شاید سال ها طول می کشید، او هنوز جوان بود و جوانی هم تا موقعی که بدانی نمی توانی همه چیز را با هم و به سرعت داشته باشی اشکالی نداشت. تا وقتی باور داشت آن چه می خواهد بالاخره می رسد، اشکالی نداشت. و او واقعاً به این چیزها ایمان داشت.
خدا و پسرش مسیح هم به هرکس که راه خودش را پیدا کند کمک می کنند.
بازوی آفتاب سوخته اش را از پنجره بیرون گرفت و با آهنگ رادیو سوت زد. پایش را بیش تر روی گاز فشار داد و سرعتش بالاتر رفت و جاده ی کنار مزارع آیووا را یک راست رفت، تا که آینده چه در بر داشته باشد.

بخش اول: چرخ پول سازی

فصل اول

۱

دو چیزی که از آن شب خوب یاد سارا مانده بود، یکی اقبالی بود که در بازی چرخ پول سازی به آن ها رو کرده بود و دیگری هم آن نقاب هالووین بود. اما سال ها که از آن ماجرا گذشت، وقتی فشار یادآوری آن شب وحشتناک را بر خود تحمیل می کرد، بیش تر نقاب وحشتناک یادش می آمد.
جانی در آپارتمانی در کلیوز میلز(۲۳) زندگی می کرد. سارا یک ربع به هشت آن جا رسید، گوشه ای پارک کرد و زنگ خانه را زد. آن شب قرار بود با ماشین او بروند، چون ماشین جانی با بلبرینگ یخ زده در گاراژ همپدن(۲۴) بود. جانی پشت تلفن به او گفته بود که خیلی خرج برمی دارد و بعد، از آن خنده های معروفش کرده بود. اگر ماشین سارا این مشکل را پیدا کرده بود که اشکش درمی آمد، مجبور بود از درآمدش خرج کند.
سارا از سرسرای آپارتمان گذشت و به پله ها رسید و از کنار تابلوی اعلاناتی که آن جا آویزان بود گذشت. تابلو پر از کارت تبلیغات موتورسیکلت، دستگاه پخش موسیقی، خدمات تایپ، و تبلیغ کسانی بود که می خواستند به کانزاس و کالیفرنیا بروند و می توانستند کسی را هم با خود ببرند و یا کسانی که دنبال کسی می گشتند آن ها را به فلوریدا ببرد و در پول بنزین او شریک شوند. اما آن شب بیش ترین چیزی که توجه را به خودش جلب می کرد عکس مشت گره کرده ای بر زمینه ی قرمز به نشانه ی آتش بود. روی پوستر تنها یک کلمه نوشته شده بود: اعتصاب! اواخر اکتبر سال ۱۹۷۰ بود.
آپارتمان جلویی طبقه ی دوم ـ که خود جانی پنت هاوس می خواندش ـ متعلق به جانی بود، جایی که می توانستی با لباس شیک مردانه مثل رامون ناوارو(۲۵) لیوانی دست بگیری و به قلب تپنده ی کلیوز میلز در زیر پایت نگاه کنی؛ به جمعیت شتابانی که به تئاتر می رفت؛ تاکسی های پرجنب و جوش؛ و به تابلوهای نئونی خیابان. در این شهر عریان، می شود تقریباً هفت هزار داستان سرهم کرد که این یکی از آن هاست.
کلیوز میلز در واقع بیش تر یک خیابان اصلی با یک چراغ راهنمایی بر سر چهارراه آن بود که پس از ساعت شش بعدازظهر آن هم زرد چشمک زن می شد؛ بیست و چند تایی مغازه و یک کارخانه ی کفش چرمی داشت. این شهر هم مثل بیش تر شهرهای حول اورانو(۲۶)، جایی که دانشگاه مین بود، صنعت اصلی اش تولید چیزهایی بود که دانشجویان مصرف می کردند ـ نوشیدنی، بنزین، موسیقی راک اندرول، غذای آماده، مواد مخدر، خواربار، محل سکونت، و فیلم. سینما طی دورانی که دانشگاه باز بود فیلم های هنری و فیلم های قدیمی نشان می داد و تابستان ها به وسترن اپاگتی های کلینت ایستوودی روی می آورد.
جانی و سارا هر دو یک سالی می شد که فارغ التحصیل شده بودند و هر دو در دبیرستان کلیوز میلز تدریس می کردند. کلیوز میلز برای هیئت علمی دانشگاه و کارمندان بخش اداری و دانشجویان دانشگاه مثل خوابگاه بود و از این جهت پایه ی مالیاتی، شهر رشک آور بود. دبیرستان شهر خوب و بخش چند رسانه ای آن جدید بود. مردم شهر دل خوشی از دانشگاه بروها با آن بحث های روشنفکری و راهپیمایی های کمونیستی برای پایان دادن به جنگ و دخالت در سیاست شهر نداشتند، اما از دلارهای مالیاتی که سالانه برای خانه های پربرکت هیئت علمی ها و آپارتمان های منطقه (که برخی از دانشجویان فاجی ایکرز(۲۷) و برخی اسلیز الی(۲۸) می نامیدند) پرداخت می شد بدشان نمی آمد.
سارا در زد و صدای جانی، که به شکل عجیبی خفه بود، آمد «در بازه سارا!»
ابروهایش را در هم کشید و در را باز کرد. خانه ی جانی کاملاً تاریک بود و تنها نور چراغ چشمک زن زرد خیابان می آمد. سایه های سیاه روی اسباب اثاثیه افتاده بود.
«جانی...؟»
با خودش فکر کرد که شاید فیوز پریده و قدمی محتاطانه به جلو برداشت ـ و بعد ناگهان چهره ای جلوی چشمش ظاهر شد، چهره ای متحرک در تاریکی، چهره ای وحشتناک که از یک کابوس بیرون آمده باشد. نور سبز لجنی ای هم از آن ساطع می شد. یکی از چشم ها باز و به او زل زده بود. چشم دیگر فشرده شده و شکلی مخوف و شیطانی پیدا کرده بود. نیمی از چهره که چشم باز هم در آن بود سالم به نظر می رسید، اما نیم دیگر متعلق به یک هیولا بود، هیولایی وحشتناک. لب های کلفت از هم باز شده بود تا دندان های روی هم افتاده ی براق مشخص باشد.
سارا جیغ کوتاهی کشید و به عقب سکندری خورد. بعد چراغ ها روشن و آپارتمان جانی با همان شکل پیشین مشخص شد، همان قالیچه ای که مادر جانی بافته بود وسط اتاق و بطری های نوشیدنی که به جای جاشمعی استفاده می شد روی میز بود. چهره ی وحشتناک دیگر نوری نداشت و سارا تازه فهمید که از نقاب های مغازه ی هالووین است. چشمان آبی جانی از پشت دو حفره ی نقاب چشمک می زد. نقاب را برداشت و مهربانانه لبخند زد. شلوار جین رنگ و رو رفته و پلوور قهوه ای تنش بود.
گفت: «هالووین مبارک، سارا.»
قلب سارا هنوز تند می تپید. واقعاً ترسانده بودش. گفت: «مثلاً بامزه ای؟» و برگشت که برود. دوست نداشت این طوری بترسانندش.
جانی دنبالش آمد و جلوی در به او رسید. «ببخشید، ببخشید.» سارا نگاه سردی به او انداخت یا سعی کرد که بیندازد: «باید هم باشی.» هنوز چیزی نگذشته خشمش فروکش کرده بود. مشکل این جا بود که نمی شد از دست جانی عصبانی بود. چه عاشقش بود و چه نبود، غیرممکن بود که مدتی طولانی از دستش ناراحت بماند. فکر کرد اصلاً کسی تا به حال توانسته کینه ای از جانی اسمیت به دل داشته باشد، و به نظرش فکر مسخره ای آمد و لبخند زد.
«آهان، حالا بهتر شد، یه لحظه ترسیدم بخوای بری و تنهام بذاری.»
«من که مرد نیستم.»
جانی به او خیره شد. «آره، از همون اول فهمیدم.» سارا کت خز مصنوعی شکل خز راکُن یا چیز زشتی شبیه به آن پوشیده بود. مزاح معصومانه ی جانی دوباره لبخند را به لبش آورد. «با این چیزی که من پوشیدم بعید می دونم فهمیده باشی.»
«نه، فهمیدم.» و بازویش را دور سارا حلقه کرد. سارا ابتدا نمی خواست پاسخ محبتش را بدهد، اما بعد تسلیم شد.
جانی گفت: «ببخشید ترسوندمت.» و بینی اش را به بینی او مالید و بعد رهایش کرد. نقاب را بالا گرفت و گفت «فکر کردم خوشت میاد. می خوام جمعه سر کلاس این نقابو بزنم.»
«نه جانی، نظم و انضباط رو به هم می زنه.»
«یه جوری درستش می کنم.» و لبخند زد. و درستش هم می کرد.
سارا هر روز صبح عینک خانم معلمی اش را می زد و موهایش را چنان سفت می کشید و پشت سرش دم اسبی می کرد که حس می کردی موها دارند جیغ می کشند. در دوره زمانه ای که دختران دامن های شان کمی از لباس زیرشان پایین تر بود، دامن های تا روی زانو می پوشید (و کلی هم شاکی بود که پاهایی به مراتب زیباتر از بسیاری از این دختران داشت). او بچه های دردسرساز را از هم دور نگه می داشت و بچه هایی که شیطنت می کردند را هم قاطعانه پیش مدیر می فرستاد و دلیلش هم این بود که جانی پانصد دلار در سال اضافه می گیرد تا خودش از پس مشکلات بربیاید، ولی او نمی گیرد. با این حال تمام روز را در کشمکشی دایمی با غول آموزگاران تازه کار، یعنی نظم و ترتیب، می گذراند. حتی از آن هم بدتر، کم کم حس کرده بود که یک هیئت ژوری جمعی و ناشناخته ـ شاید خودآگاهی خود مدرسه ـ وجود دارد که به هر آموزگار جدیدی سخت می گرفت و حکمی که درباره ی او می داد نیز چندان خوب نبود.
بر خلاف او جانی آنتی تز هر تعریفی بود که از آموزگار خوب داریم. خوش خوشان می گشت و چون سرگرم گپ و گفت با دوستی می شد پس از زنگ تفریح ها دیر می آمد و می گذاشت بچه ها هر جا دل شان می خواهد بنشینند تا هر روز خدا یک چهره را روی یک صندلی ثابت نبیند (و به همین دلیل بود که مدام تعداد بچه ها در عقب کلاس بیش تر می شد). سارا نمی توانست به این شکل اسم بچه ها را تا چند ماه یاد بگیرد، اما جانی همه را از همان ابتدا می شناخت.
جانی بلندقد بود و کمی هم قوز داشت و بچه ها فرنکشتاین صدایش می کردند و جانی به جای این که ناراحت شود خوشش می آمد. با این حال کلاس هایش اغلب ساکت بود و بچه ها خوب رفتار می کردند و کم پیش می آمد کسانی از کلاس جیم شوند (مشکلی که سارا تمام مدت با آن دست به گریبان بود)، و ظاهراً آن هیئت ژوری مد نظر سارا به نفع او حکم می داد.
جانی از آن آموزگارانی بود که مثلاً ده سال آینده کتاب سال مدرسه را به او تقدیم می کردند، اما سارا چنین آموزگاری نبود و گاهی فکر کردن به این که چرا چنین آموزگاری نیست دیوانه اش می کرد.
«می خوای قبل از این که بریم بیرون یه نوشیدنی بخوری؟»
«نه، ولی امیدوارم جیبت پر پول باشه.» و بازوی جانی را گرفت و تصمیم گرفت عصبانیتش را فراموش کند. «من همیشه حداقل سه تا ساندویچ هات داگ می خورم. مخصوصاً وقتی که آخرین نمایشگاه سال باشه.» می خواستند به ایستی، در سه هزار کیلومتری شمال کلیوز میلز بروند، شهری که تنها مدعای مشکوک شهرتش این بود که آخرین نمایشگاه کشاورزی سال در نیوانگلند را برگزار می کرد. نمایشگاه جمعه شب، شب هالووین، تمام می شد.
«چون جمعه ی دیگه حقوق ها رو می دن وضعم بد نیست. هشت دلاری دارم.»
سارا چشم برگرداند و گفت: «خدایا! چه زیاد! همیشه می دونستم اگه دختر خوبی باشم یه پیرمرد پولدار گیرم میاد.»
جانی لبخند زد و گفت: «بله که پولدارم می شیم. امریکایی های باهوش خوب پول درمیارن.»
سارا با عشق و علاقه به او نگاه کرد و باز هم آن صدایی که تازگی ها زیاد ـ زیر دوش، وقتی کتاب می خواند، از بچه ها آزمون می گرفت، یا شام درست می کرد ـ در ذهنش طنین می انداخت مثل خبرهای سی ثانیه ای تلویزیون برنامه اش را شروع کرد: مرد خیلی خوبیه، بامزه س، راحت می شه باهاش کنار اومد، هیچ وقت ناراحتت نمی کنه. اما مگه عشق فقط همینه؟ یعنی همین چیزها کافیه؟ حتی وقتی دوچرخه سواری هم یاد می گرفتی بالاخره چند باری افتادی و سر زانوهات زخم شد تا خوب یاد گرفتی. در مورد عشق هم باید آدم های زیادی رو ببینی.
جانی گفت: «من میرم دستشویی.»
سارا لبخند بی رنگی زد: «باشه.» جانی از آن نوع آدم هایی بود که در مورد این جور مسائل راحت حرف می زنند.
سارا رفت کنار پنجره و به خیابان اصلی نگاهی انداخت. بچه هایی وارد پارکینگ کنار پیتزا فروشی اومایکز(۲۹) می شدند. ناگهان آرزو کرد که با آن ها باشد و تمام این مسائل گیج کننده را پشت سر گذاشته، یا جلوی رو داشته باشد. دانشگاه جای امنی بود. ناکجا آباد بود و حتی آموزگاران هم می توانستند در دار و دسته ی پیترپن باشند و هیچ وقت بزرگ نشوند. همیشه هم نیکسون(۳۰) یا اگنیویی(۳۱) پیدا می شد تا نقش کاپیتان هوک را بازی کند.
جانی را وقتی ماه سپتامبر تدریس شان را شروع کرده بودند شناخته بود، اما چهره اش از آن زمان که دوره های تحصیلی را با هم گذرانده بودند برایش آشنا بود. آن موقع با دن(۳۲) دوست بود که از زمین تا آسمان با جانی تفاوت داشت. بی عیب و نقص و جذاب، باهوش و بامزه و بی قرار بود، به شکلی که سارا را معذب می کرد. زیاد می نوشید و از آن عشاق پر شور و حرارت بود. گاهی که زیاد می نوشید رفتار وحشیانه ای پیدا می کرد. سارا شبی را به یاد می آورد که در رستوران بنگورز برس ریل(۳۳) بودند و مردی که میز کناری بود حرف دن درباره ی تیم فوتبال یومو را مسخره کرده بود و دن هم از او پرسیده بود که نکند دوست دارد با گردن شکسته به خانه برود. مرد معذرت خواهی کرده بود، اما دن عذرخواهی به کارش نمی آمد، می خواست دعوا کند و حرف های ناخوشایندی درباره ی زنی زد که با آن مرد آمده بود. سارا دستش را روی بازوی دن گذاشته و از او خواسته بود بس کند. دن دستش را با خشونت کشیده بود و با چنان غضبی در چشم های خاکستری اش به سارا نگاه کرده بود که سارا زبانش بند آمده بود. دن چنان آن مرد را، که سی و چند ساله به نظر می رسید و کم کم داشت شکم می آورد، کتک زد که جیغ و داد مرد درآمده بود. سارا تا حالا نشنیده بود که مردی جیغ بکشد و دوست نداشت بعد از این هم بشنود. باید زود فلنگ را می بستند، چون صاحب بار جریان را دیده و به پلیس زنگ زده بود. اگر به خودش بود تنها برمی گشت خانه (البته در ذهنش می پرسد که مطمئنی این کار را می کردی؟)، اما فاصله ی زیادی با خوابگاه دانشگاه داشتند و اتوبوس ها هم از ساعت شش به بعد تعطیل می کردند و می ترسید سوار هر ماشینی شود.
دن در راه برگشت چیزی نگفت. گونه اش خراش برداشته بود. فقط یک خراش کوچک. وقتی به خوابگاه سارا رسیدند، به دن گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند. دن آن قدر بی تفاوت گفت: «بعید می دونم نخوای عزیزم.» که سارا خشکش زد. و بار دومی که به سارا زنگ زد دوباره با او بیرون رفت و به خاطر این مسئله از خودش بدش می آمد. این قضیه تمام ترم پاییز سال آخر دانشگاه ادامه یافت. دن هم او را می ترساند و هم به خود جذبش می کرد. دن اولین عشق واقعی اش بود، حتی اکنون که دو روز به هالووین سال ۱۹۷۰ مانده بود هم دن را عشق واقعی اش می دانست.
با جانی رابطه شان جدی نشده و عشق شان افلاطونی بود.
دن کارش را خوب بلد بود، از سارا سوءاستفاده کرده بود، ولی کارش را خوب بلد بود. دن به خصوص در جنبه های غیرافلاطونی عشق شان بر او مسلط بود. از این نوع رابطه با دن چندان لذت نمی برد، اما خشونت دن همیشه جذبش می کرد و در چند هفته ی آخر دوستی شان، سارا تازه توانسته بود ولع یک زن بالغ برای رابطه ی خوب را درک کند، خواستی که در ترکیب با احساسات دیگرش گیج کننده بود؛ این که هم از خودش و هم از دن متنفر بود؛ این که هیچ رابطه ای که آن قدر بر اساس تحقیر یک طرف و تسلط طرف دیگر باشد «رابطه ی خوب» نیست؛ این که از عدم توانایی خودش برای پایان دادن به رابطه ای که بر اساس احساسات مخرب بود بیزار شده بود.
اوایل همین سال ۱۹۷۰ بود که رابطه شان تمام شده بود. دن آن ترم را افتاده بود. وقتی دن مشغول بستن چمدان ها بود و وسایلش را در آن ها پرتاب می کرد، سارا با ترس و لرز پرسیده بود: «کی می خوای بری؟» خواسته بود پرسش های بیش تر و خصوصی تری هم بپرسد. این که آیا نزدیک همان جا می ماند؟ آیا دنبال شغلی می گردد؟ کلاس شبانه برمی دارد؟ آیا در برنامه هایش جایی هم برای سارا دارد یا نه؟ اما این پرسش آخر را که اصلاً نمی توانست بپرسد. چون آمادگی شنیدن هیچ پاسخی را نداشت. همان پاسخی که دن به بی خطرترین پرسش داد به اندازه ی کافی تکان دهنده بود.
«احتمالاً برم ویتنام.»
«چی؟»
دن قفسه ای را باز کرد و کمی ورقه های داخل آن را زیر و رو کرد و نامه ای درآورد و به طرف او انداخت. نامه ای از سازمان نظام وظیفه در بانگور: دستوری مبنی بر این که گزارش سلامتی جسمانی اش را به اطلاع آن ها برساند.
«نمی تونی یه جوری از شرش خلاص بشی؟»
«نه، فکر نکنم. نمی دونم.» سیگاری روشن کرد. «بدم نمیاد برم.»
سارا شوک زده به او خیره شده بود.
«دیگه از این زندگی خسته شده م. کالج و دنبال کار گشتن و دنبال زن و زندگی بودن. فکر کنم تو بدت نمی اومد زن من بشی. ولی من اصلاً بهش فکر نکرده بودم. ما به درد هم نمی خوریم سارا، خودت هم اینو می دونی.»
به سرعت از آن جا رفته بود. دیگر پاسخ تمام پرسش هایش را گرفته بود و پس از آن هم هرگز دن را ندید. هم اتاقی دن را چند بار پس از آن دید که سه نامه در خلال ماه های ژانویه تا ژوئن از دن دریافت کرده بود. او را به خدمت گرفته و جایی در جنوب فرستاده بودند تا آموزش های اولیه را ببیند. این آخرین خبری بود که هم اتاقی داشت و آخرین خبر سارا از او نیز شد.
ابتدا فکر می کرد حالش خوب می شود. او مثل کسانی نبود که آهنگ های احساسی و غمگینی را که رادیو نیمه شب می گذاشت گوش کند. کلیشه های مرسوم درباره ی پایان یافتن روابط عاشقانه هم در مورد او صادق نبود. آدمی نبود که به تلافی بلافاصله با کس دیگری دوست شود. بیش تر غروب های آن بهار را تنها در اتاق خوابگاه ماند و مطالعه کرد. با این کار آرامش می گرفت.
تازه پس از آن که جانی را ملاقات کرد فهمید که ترم گذشته اش چه افتضاح بوده است. جانی را در یک مهمانی دانشجویان سال اولی بود که ملاقات کرد. هر دو جهت مراقبت از دانشجویان کوچک تر رفته بودند. فهمید که وقتی درون واقعه ای هستی نمی توانی آن را ببینی چون تبدیل به بخشی از خودت می شود. دو تا میمون در یکی از شهرهای غربی هم دیگر را می بینند. یکی از آن ها میمونی شهری است که فقط یک زین پشتش دارد. دیگر میمون یک معدن یاب است و کلی کیف و کوله پشتی و چهار کیسه ی بیست و پنج کیلویی سنگ معدن روی دوشش است. کمرش زیر این بار خم شده است. میمون شهری به او می گوید: «چه بار سنگینی روی دوشته.» و میمون معدن یاب می گوید: «کدوم بار؟»
وقتی به گذشته نگاه می کرد می دید که این تهی بودن و خلا بود که باعث وحشتش می شد؛ هشت ماهی می شد که آپارتمانی در فلگ استریت(۳۴) در ویزی(۳۵) گرفته بود و هیچ کاری به جز دنبال شغل معلمی گشتن و خواندن رمان های جلد کاغذی نکرده بود. صبح از خواب بیدار می شد، صبحانه می خورد، سر کلاس یا مصاحبه ی شغلی که برنامه ریزی کرده بود می رفت، برمی گشت، ناهار می خورد، چرت می زد (این چرت ها گاهی تا چهار ساعت هم می رسید)، دوباره غذا می خورد، تا ساعت یازده و نیم شب کتاب می خواند و تلویزیون نگاه می کرد تا خوابش بگیرد و بعد می خوابید. اصلاً یادش نمی آمد در تمام طول آن مدت فکر کرده باشد. زندگی اش یکنواخت بود. گاهی در کمرش دردی حس می کرد. با خودش می گفت که بانوان نویسنده حتماً اسم آن را درد آرام نشده می گذارند و برای درمان این درد هم دوش آب سرد می گرفت. پس از مدتی این دوش ها دردش را بیش تر کرد و این مسئله رضایتی تلخ و غایب به همراه داشت.
در این مدت هر چند وقت یک بار به خودش تبریک می گفت که چه قدر بزرگ شده و مثل آدم بزرگ ها با مسئله برخورد می کند. اصلاً به دن فکر نمی کرد. دن دیگر کیست، ها ها. بعدها فهمید که نه تنها به دن، که در آن هشت ماه به هیچ کس دیگر هم فکر نمی کرده. مجذوب توانایی خود در فراموش کردن دن شده بود، این که چه قدر خوب با قضیه کنار آمده؛ چه قدر از این که می دید همه چیز روبه راه است آرامش داشت. «کدوم بار؟»
پس از آن کار در دبیرستان کلیوز میلز را آغاز کرده بود که این خودش دگرگونی بزرگی در زندگی او بود. پس از شانزده سال دانش آموزی آن طرف میز معلم قرار می گرفت. بعد در آن مهمانی آشناییِ دانشجویان، تازه وارد جانی اسمیت را دیده بود (و چه اسم پوچی هم داشت، از آن اسم ها که شک می کنی واقعی باشند). تازه از لاک خود بیرون آمده بود که متوجه نگاه جانی به خود شد، نگاهی خالی از شهوت، نگاهی خوب و سالم که نشانه ی درک او در آن لباس بافتنی خاکستری بود.
جانی از او خواسته بود با هم بروند سینما ـ همشهری کین ـ و او هم قبول کرده بود. خیلی خوش گذشته بود و با خودش فکر کرده بود که نباید شیطنت کنند. خداحافظی آخر شب شان را دوست داشت و فکر کرده بود نباید انتظار داشته باشم ارول فلین(۳۶) باشه. جانی با حرف های پر شور و هیجانش او را می خنداند و سارا با خودش می گفت حتماً دوست دارد بعدها مثل هنری یانگمن(۳۷) شود.
همان شب که روی تخت آپارتمان خودش نشسته بود و فیلمی از بت دیویس نگاه می کرد که در آن نقش یک زن کارگر کینه ای را بازی می کرد، این فکرها به سرش زده بود و از بی انصافی خودش تعجب کرده و دندان هایش، بدون این که گاز بزند، در سیب مانده بود. و صدایی که در تمام آن ماه ها ساکت بود و صدای وجدانش هم نبود، گفته بود: منظورت اینه که اون دن نیست. نه؟
نه!
به خودش اطمینان داد که چنین نیست. من دیگه به دن فکر نمی کنم.
اون مال گذشته های دوره.
صدا پاسخ داد: مال گذشته های دوره؟ دن که همین دیروز رفت.
ناگهان متوجه شد که آخر شب است و تنها در آپارتمانی نشسته و سیب می خورد و فیلمی در تلویزیون می بیند که اصلاً به آن توجهی ندارد و تمام این کارها را می کند چون راحت تر از فکر کردن است، فکر کردن واقعاً خسته کننده بود، مخصوصاً وقتی تنها چیزی که برای فکر کردن داری خودت و عشق از دست رفته ات است.
خیلی خسته کننده.
جا خورده بود و زده بود زیر گریه.
بار دوم و سومی هم که جانی از او درخواست کرده بود با هم بیرون بروند رفته بود و این دقیقاً نشان می داد که دارد به آدم دیگری بدل می شود. نمی توانست بگوید دوست دیگری پیدا کرده چون این طور نبود. او دختر باهوش و زیبایی بود و پس از آن که رابطه اش با دن به انتها رسیده بود از او درخواست های بسیاری برای دوستی شده بود، اما تنها درخواست هم اتاقی دن برای همبرگر خوردن در رستوران دانشگاه را پذیرفته بود و تازه (در عین تنفری که آمیخته به طنز بود) می فهمید که آن بیرون رفتن ها هم برای این بوده که زیر زبان هم اتاقی دن را بکشد و اطلاعات مربوط به دن را دریافت کند. کدوم بار؟
بیش تر دوست های دختری که در کالج پیدا کرده بود پس از فارغ التحصیلی گم و گور شده بودند اما جانی خوش خلق بود، راحت می شد با او کنار آمد. از باب مسائل دیگر هم به او جذب شده بود، فقط فعلاً نمی توانست صادقانه بگوید چه قدر. یک هفته پیش از آن، پس از گردهمایی ماه اکتبر آموزگاران در واترویل(۳۸)، جانی او را به آپارتمانش دعوت کرده بود تا برایش اسپاگتی درست کند.
پس از غذا تلویزیون تماشا کرده و به هم نزدیک تر شده بودند و خدا می داند اگر دو تا از دوستان جانی، از آموزشیاران دانشگاه، سر نرسیده بودند کارشان به چه جاهای باریکی که نمی کشید. آن ها بیانیه ی خود مبنی بر آزادی بحث و پژوهش در دانشگاه را آورده بودند تا جانی هم ببیند و نظرش را بگوید. جانی هم آن را، نه با شور و شوق همیشگی، مطالعه کرده بود. بی حوصله بود و عجله داشت آن ها زودتر بروند و سارا این بی حوصلگی و نیاز جانی را با خوشحالی تماشا می کرد.

از جلوی پنجره کنار آمد و به طرف کاناپه که جانی نقاب را روی آن گذاشته بود رفت.
آرام گفت: «هالووین مبارک» و خندید.
جانی از دستشویی داد زد: «چی؟»
«گفتم اگه زود نیای بدون تو می رم.»
«اومدم.»
«بدو!»
دستی به نقاب دکتر جکیل و آقای هاید(۳۹) کشید، دکتر جکیل مهربان در نیمه ی چپ، آقای هاید نیمه انسان و درنده خو در نیمه ی راست. با خودش فکر کرد که او و جانی در جشن شکرگزاری کجا خواهند بود؟ در جشن کریسمس چه؟
این فکر، هیجانی جالب و شیرین به او داد. دوستش داشت. مردی عادی و دوست داشتنی بود.
دوباره به نقاب نگاه کرد. آقای هاید وحشتناک مثل یک آماس از صورت دکتر جکیل بیرون زده بود. با رنگ های فلورسنت رنگ آمیزی کرده بودند تا در تاریکی بدرخشد.
چه چیزی عادی است؟ هیچ چیز، هیچ کس. اگر او انقدر عادی بود چه طور توانسته بود چنین نقابی را در خانه ی خودش بزند و اتفاقی هم نیفتد؟ چه طور می شد که بچه ها هم او را فرنکشتاین صدا بزنند و هم به او احترام بگذارند؟ چه چیزی عادی است؟
جانی رشته مهره های پرده ای را که نشیمن را از اتاق خواب و دستشویی سوا می کرد کنار زد.
می دانم که دوستش دارم و می دانم که او مرد زندگی ام است.
و این فکر مثل حس به خانه رسیدن گرم بود.
«به چی می خندی؟»
«هیچی.» و نقاب را روی کاناپه انداخت.
«نه جدی، به چیز جالبی فکر می کردی؟»
سارا گفت: «بعضی چیزها رو نمی شه گفت. زود باش راه بیفتیم.»

نظرات کاربران درباره کتاب منطقه‌ی مرده

این از اون رمان های استفن کینگه که اتفاقا نه در ژانر وحشت نه چیز ترسناکی داره. خیلی جالب و سرگرم کنندس.
در 2 سال پیش توسط علی یوسفیان
خوب بود
در 1 سال پیش توسط Ham...man
یکی از بهترین های استفن کینگ است . شخصیت پردازی بسیار خوبی هم داره . نسخه چاپی اون بیست و هفت هزار تومان قیمت داره. به نظر واسه نسخه دیجیتال بیست و پنج تومان زیاده .
در 3 ماه پیش توسط محسن رجبی
کتابی جالب و خوبی بود ، البته اواسطش یادم اومد سالها قبل فیلمش رو دیدم و دونستن اخرش کمی از این جذابیت برام کم کرد ، اما در کل رمان قشنگی بود.
در 12 ماه پیش توسط م ف