فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب موزه‌ی دزدان
جلد اول از سه‌گانه‌ی نگهبانان

نسخه الکترونیک کتاب موزه‌ی دزدان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب موزه‌ی دزدان

گُلدی راث از زنجیرهای تنبیه متنفر بود. از هیچ چیز این‌قدر بدش نمی‌آمد، البته شاید به استثنای کفیلان مقدس. همان‌طور که دستبندهای کلفت برنجی دور مچ دستانش قفل می‌شد و بار سنگین زنجیرها بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد، با ترشرویی به سنگفرش چشم دوخته بود.
می‌دانست بعد از این چه رخ می‌دهد. کفیل هوپ شروع می‌کرد چیزی را برایش نقل قول کردن؛ یعنی چند جمله‌ی ابلهانه از «کتاب هفت»؛ کفیل کامفورت هم احتمالاً چند جمله‌ی دیگر نقل قول می‌کرد و آن وقت تازه هر دو کفیل احساس رضایت می‌کردند.
بله، شروع شد. کفیل هوپ زنجیرهای تنبیه را کشید تا مطمئن شود به قدر کافی محکم بسته شده‌اند. آن وقت یک انگشت چاقالویش را بالا آورد و گفت: «یک کودک ناشکیبا کودکی مشکل‌ساز است.»...

ادامه...
  • ناشر انتشارات محراب قلم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب موزه‌ی دزدان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱: روز جدایی



گُلدی راث از زنجیرهای تنبیه متنفر بود. از هیچ چیز این قدر بدش نمی آمد، البته شاید به استثنای کفیلان مقدس. همان طور که دستبندهای کلفت برنجی دور مچ دستانش قفل می شد و بار سنگین زنجیرها بر شانه هایش سنگینی می کرد، با ترشرویی به سنگفرش چشم دوخته بود.
می دانست بعد از این چه رخ می دهد. کفیل هوپ شروع می کرد چیزی را برایش نقل قول کردن؛ یعنی چند جمله ی ابلهانه از «کتاب هفت»؛ کفیل کامفورت هم احتمالاً چند جمله ی دیگر نقل قول می کرد و آن وقت تازه هر دو کفیل احساس رضایت می کردند.
بله، شروع شد. کفیل هوپ زنجیرهای تنبیه را کشید تا مطمئن شود به قدر کافی محکم بسته شده اند. آن وقت یک انگشت چاقالویش را بالا آورد و گفت: «یک کودک ناشکیبا کودکی مشکل ساز است.»
کفیل کامفورت هم زاهدمآبانه دست ها را روی هم گذاشت و اضافه کرد: «کودک مشکل ساز هم تمامی کودکان را به خطر می اندازد!»
گلدی با خود اندیشید: «ولی تنها کاری که من کردم، این بود که کمی عجله کردم.» اما حرفی نزد. نمی خواست بیش تر از این به دردسر بیفتد؛ دست کم آن روز نمی خواست؛ یعنی به هیچ وجه...
زیرچشمی نگاهی دزدانه به هم کلاسی هایش انداخت. جوب، گلوری، پلام و فورت به هر جایی نگاه می کردند جز به گلدی؛ مبادا دردسر او به آن ها هم سرایت کند و دامن آن ها را هم بگیرد. فقط فِیوِر با قیافه ای جدی نگاهش می کرد و با حرکات تند و ریز انگشتان دستش، با زبانِ انگشتی سرّی که میان خودشان داشتند، با او حرف می زد.
به چشم کفیلان مقدس احتمالاً این طور جلوه می کرد که فیور سرگرم وررفتن با نخ های روی لباسش یا بازی با حلقه های زنجیر حفاظتی باریک و نقره ای اش است. اما به چشم گلد ی، کلمات ارسال شده به روشنی و شفافیت شیشه بود: «نگران نباش؛ دیگر خیلی طول نمی کشد.»
گلدی سعی کرد تبسمی بکند، اما انگار سنگینی زنجیر تنبیه، شادی را یکسره از وجودش ربوده بود؛ برای همین با خشونت علامت داد: «امروز مثلاً بنا بود روز خوبی باشد، ولی ببین چطور شد!»
کفیل هوپ پرسید: «اخم کردی؟ به من اخم کردی، گلدی؟»
گلدی زیر لب زمزمه کرد: «نه، خانم کفیل.»
کفیل کامفورت گفت: «به نظر من که اخم بود، همکار محترم. (هوای صبحگاهی به همین زودی داغ شده بود و کفیل کامفورت ردای ضخیم و سیاهش را از روی شانه ها پس زده بود و عرق پیشانی اش را خشک می کرد.) من که به طور مشخص اخمش را دیدم.»
کفیل هوپ گفت: «شاید این زنجیرهای برنجی به قدر کفایت موجب تنبّهش نشده اند. بگذار ببینم. چه کار کنیم که این درس بهتر به یادش بماند؟» نگاهش روی سنجاق سینه ی کوچک میناکاری شده ای افتاد که روی سینه ی روپوش گلدی نشسته بود؛ سنجاقی که به شکل پرنده ای آبی بود: «این گل سینه را از کجا آورده ای؟»
قلب گلدی در سینه فشرده شد. زیر لب نجوا کرد: «مامانم بهم داده.»
- بلندتر بگو! صدایت را نمی شنوم.
- مامانم بهم داده. مال خاله پرِیز خودم بوده.
- همان که سال ها پیش ناپدید شد؟
- بله، خانم کفیل.
کفیل کامفورت یک ابرویش را بالا برد و پرسید: «ناپدید شد؟»
کفیل هوپ با ترشرویی جواب داد: «پریز کُخ ناپدید شد؛ درست فردای روز جدایی. البته او هم مثل این خواهرزاده اش خیلی جسور بود. بدون زنجیر حفاظتی احتمالاً توی یکی از کانال های آب افتاده و غرق شده. شاید هم برده فروش ها او را دزدیده اند، و الآن در بدبختی و فلاکت زندگی می کند.»
بعد رو به گلدی کرد و پرسید: «این گل سینه برای تو و خانواده ات مهم است؟»
گلدی زیر لب زمزمه کرد: «بله، خانم کفیل.»
- لابد هر وقت هم این را به سینه ات می زنی، یاد خاله ی جسور و پررویت می افتی؟
- بله... یعنی نه، خانم کفیل! اصلاً!
- حرفت را باور نمی کنم. همان جواب اولی که دادی، درست بود. تو نباید چنین زینتی همراهت داشته باشی. روی بقیه هم اثر بدی دارد.
- ولی...
کفیل هوپ زنجیر تنبیه را کشید. صدای جرینگ جرینگ زنجیر بلند شد. گلدی هم اعترافش را خورد. اگر روز دیگری بود، حتماً با آن ها مشاجره می کرد و تبعاتش هم برایش مهم نبود؛ ولی آن روز، نه!
کفیل هوپ به سرعت سنجاق را باز کرد و آن را داخل جیب ردای سیاهش انداخت. آن پرنده ی کوچک امیدبخش در مقابل چشم گُلدی، در دل تاریکی ناپدید شد.
کفیل هوپ گفت: «خب، دیگر باید راه بیفتیم.» بعد هم لبخندی تمسخرآمیز بر لب آورد: «نباید برای برگزاری چنین جشنی دیر برسیم؛ مگر نه؟ و الّا حامی اعظم خیلی ناراحت می شوند.»
او از وسط میدانگاه نومیدان حرکت کرد و گلدی هم افتان و خیزان با جرینگ جرینگ زنجیرش در کنار او به راه افتاد. باقی بچه ها هم از پی کفیل کامفورت می آمدند و زنجیرهای حفاظتی شان را که به کمربند چرمی کفیل وصل بود، به دست گرفته بودند. هر که می گذشت به گلدی خیره می شد، ولی درجا رو برمی گرداند؛ انگار که گلدی نوعی بیماری مسری داشت.
البته مردم به دیدن بچه های زنجیرشده عادت داشتند. همه ی بچه های شهر جوئِل از وقتی راه رفتن یاد می گرفتند، تا روز جدایی، زنجیر نقره ای و باریکی به مچ دست چپشان بسته می شد. هر گاه که از خانه بیرون می رفتند، زنجیر حفاظتی، آن ها را به والدینشان یا یکی از کفیلان مقدس متصل می کرد. شب ها هم زنجیر را به ستون تخت می بستند، مبادا کسی وارد خانه شود و آن ها را هنگامی که والدینشان در خواب اند، بدزد و ببرد.
ولی موضوع زنجیر تنبیه فرق می کرد. زنجیرهای تنبیه به مچ دو دست بسته می شدند. خیلی سنگین تر از زنجیرهای باریک حفاظتی بودند و سر و صدای رسواکننده شان به همه خبر می داد که آن شخص، کفیلان مقدس را ناراحت کرده است؛ کاری که خیلی خطرناک بود...
همان طور که به کانال بزرگ نزدیک می شدند، گلدی غرش گنگی شنید. کفیل کامفورت ایستاد و سرش را کمی کج کرد: «چه بود؟ یعنی خطری در پیش داریم، همکار محترم؟»
کفیل هوپ زنجیر تنبیه را باز هم کوتاه تر کرد و گلدی را در آن خیابان باریک به سمت پیچ بعدی کشید. گلدی هم دندان ها را بر هم فشرد و کوشید تا فکر آن سنجاق سینه ی آبی رنگ را از سر به در کند.
کفیل هوپ فریاد زد: «خطری نیست؛ فقط جمعیت گرد آمده اند.»
کفیل کامفورت باقی اعضای کلاس را به همان پیچ رساند و همه به آن جمعیت انبوه خیره شدند که در طول بلواری که در امتداد کانال بزرگ کشیده شده بود، پیش می رفت.
کفیل کامفورت پرسید: «این ها کجا می روند؟ بازار که تا فردا تعطیل است.»
کفیل هوپ جواب داد: «به گمانم می روند به تالار بزرگ.» بعد صدای زنانه اش را بلند کرد و ادامه داد: «برای تماشای مراسم جدایی می روند. چه نفرت انگیز!»
چند نفری از رهگذران برگشتند که ببینند صاحب صدا کیست. وقتی دیدند دو تن از کفیلان مقدس هستند، خودشان را کمی جمع وجور کردند. انگار فقط دیدن رداهای تیره و کلاه های سیاه جعبه مانند آن دو کافی بود که حسابی جا بخورند.
گلدی حس کرد دیگ خشمش به جوش آمده است. وقتی می دید مردم با دیدن کفیل ها خود را کوچک تر از آنچه هستند می بینند، عصبانی می شد. گلدی دست هایش را چرخاند و حرکت داد، طوری که فیور بتواند آن ها را ببیند.
بدین ترتیب با دستانش علامت داد: «فردا می روم یک تازی جنگی می گیرم؛ یک تازی جنگی سیاه. می اندازمش توی یک توبره و می آورمش برای کفیل هوپ. آه، کفیل مقدس، خواهش می کنم این هدیه را به پاس آن همه سال مراقبت مهربانانه از من قبول کنید. لطفاً با خیال راحت درش را باز کنید!»
از چهره ی فیور چیزی خوانده نمی شد، ولی چشمانش انگار می خندید. او علامت داد: «فایده ندارد. چون تازی بیچاره همین که پک وپوز بی ریخت کفیل هوپ را ببیند، از ترس سکته می کند.»
کفیل کامفورت، همان طور که به جمعیت زل زده بود، زیر لب نجوا کرد: «نمی دانم حامی اعظم چه فکری پیش خود کرده که سن جدایی را از شانزده سال به دوازده سال کاهش داده. اگر عقلش را به کار انداخته بود، سن جدایی را بالاتر می برد؛ مثلاً تا هجده سال، شاید هم بیست سال!»
کفیل هوپ هم جواب داد: «حامی اعظم احمق است. باورش شده که شهر امن تر از گذشته شده است. به نظر او دیگر وقتِ تغییر است.»
بعد به یکدیگر نگاه کردند و هر دو خرناس کشیدند. پس از آن هم وارد جمعیت شدند و بچه ها را دنبال خودشان کشیدند.
مردم به سرعت از سر راهشان کنار رفتند. طولی نکشید که به فضایی باز و بزرگ رسیدند. گلدی با خودش فکر کرد انگار خطی نامرئی دورادورشان کشیده اند که هیچ کس نمی خواهد از آن بگذرد. کفیل هوپ پچ پچ کنان گفت: «نگاهشان کن. چنان از ما فاصله می گیرند انگار ما سگ هاریم. نمی دانند چقدر خوشبخت اند که ما هستیم تا مراقب بچه هایشان باشیم!»
- شاید بد نباشد بهشان یادآوری بکنیم، همکار عزیز.
کفیل هوپ فکورانه سری تکان داد: «شاید باید همین کار را کرد.» بعد هم صدایش را بلند کرد و گفت: «برای هر آدم اهل فکری باید روشن باشد که حامی اعظم با پایین آوردن سن جدایی اشتباه سختی مرتکب شده اند، همکار محترم. نظر شما چیست؟»
- کاملاً موافقم، همکار محترم. این یک اشتباه جدی است.
- شهر جوئل هنوز هم مثل گذشته جای خطرناکی است و فقط به سبب مراقبت کفیلان مقدس است که جای بچه ها امن مانده است. این مراقبت که نباشد، دوباره برمی گردیم به همان روزهای ناخوشایند قبلی! یعنی همه یادشان رفته که در گذشته اوضاع چقدر وحشتناک بود؟ آن غرق شدن ها را یادشان رفته؟ یا بیماری ها را؟
کفیل کامفورت به شکلی نمایشی لرزید و گفت: «حصبه، دلمه ی چرکی روی قلب، طاعون!»
مردمی که در صدارس این دو نفر بودند، با ناراحتی به هم نگاه می کردند.
کفیل هوپ گفت: «یعنی وجود برده فروش ها را فراموش کرده اند؟»
صدایی در پس زمینه ی ذهن گلدی گفت: تو چطور؟ سنجاق سینه ات را فراموش کرده ای؟
چشمان گلدی گشاد شد. همه ی عمرش این صدا را که مانند زمزمه ای از ژرفای وجودش برمی خاست، شنیده بود. گاهی همین صدا به دردسرش انداخته بود؛ گاهی هم از دردسر نجاتش داده بود.
گلدی در این مورد هرگز با کسی حرف نزده بود؛ حتی با مامان و بابا، حتی با فیوز.
صدا زمزمه کرد: او دیگر پسش نمی دهد. تو هم ممکن است دیگر نتوانی این قدر به او نزدیک شوی.
گلدی نگاهی گذرا به دست راستش انداخت که درست روی ردای کفیل هوپ فشرده شده بود. در ذهنش مخالفت کرد. به طور قطع، این کار ممکن بود دردسرساز باشد: فکرش را بکن! اگر کفیل هوپ ببیند سنجاق سینه سرِجایش نیست، چه قشقرقی راه می افتد!
آن صدای زمزمه وار گفت: فکر می کند گمش کرده. تازه، امروز روز جدایی است.
روز جدایی! روزی که زنجیر نقره ای حفاظتی تا ابد از گلدی جدا می شد. از این پس می توانست به تنهایی در خیابان ها قدم بزند، بی آن که به هیچ کفیل مقدسی بسته شده باشد. درست مثل این بود که دوباره به دنیا آمده باشد.
شاید حق با آن صدا بود....
کفیل کامفورت به کفیل هوپ نزدیک شد و با صدای بلند مردانه اش گفت: «اطلاع موثّق دارم که کشتی های برده داران درست پشت افق منتظر ایستاده اند تا ببینند ما چه وقت غفلت می کنیم! کسانی مثل نَتکین گال، اولد لید ی اسکینت، یا خود ناخدا روپ بدنام. آخر یک بچه ی دوازده ساله چطور می تواند جلوی این هیولاها بایستد؟ تو بگو!»
مردی در حاشیه ی جمعیت، زیر لب گفت: «مگر هفت ایزد به دادمان برسند.» بعد هم با نگرانی بشکنی زد. گلدی هم برای احتیاط بشکن زد.
هفت ایزد شهر جوئل خدایان مهربانی نبودند؛ همگی خشن و پیش بینی ناپذیر بودند (البته به استثنای ثوک کلّه طاس که تنها مشکلش شوخ طبعی عجیب وغریبش بود).
پرستیدن چنین ایزدانی کاری خطرناک و نامطمئن بود. نمی شد آن ها را نادیده گرفت، چون ایزدان از نادیده گرفته شدن هیچ خوششان نمی آمد. با این حال، کمک خواستن از آن ها هم خطرآفرین بود. اگر سرحال نبودند، ممکن بود گوی آتش بر سرت ببارند، در حالی که تو فقط درخواست هوای گرم کرده بودی تا انبه ها زودتر برسند.
برای همین گلدی هم مثل اغلب مردم فقط وقتی به دردسر می افتاد، از ایزدان کمک می خواست، ولی در عین حال بشکنی هم می زد که معنایش این بود: «با من یکی کاری نداشته باشید! لطفاً بروید به کمک یکی دیگر!»
گلدی به طور قطع هیچ دوست نداشت وودِن کبیر و همتایان فناناپذیرش در آن موقعیت متوجه او شوند. در واقع دوست نداشت هیچ کس متوجه او شود. خوشبختانه تمامی آن جمعیتِ در حال حرکت فقط جلویشان را نگاه می کردند، طوری که در چشم کفیلان مقدس چنان کوچک و بی اهمیت جلوه کنند که هیچ کدام نتوانند بهانه ای از آن ها بگیرند. هیچ کس گلدی را نگاه نمی کرد. گلدی به پرنده ی کوچک آبی رنگش می اندیشید که در تاریکیِ ردای کفیل هوپ گم شده بود. بعد به یاد خاله پریزش افتاد؛ خاله پریز جسور! نفس عمیقی کشید. دستبند زنجیر تنبیه را تا جایی که می شد، روی بازویش بالا کشید، طوری که نه صدا بدهد و نه سر راه قرار گیرد. بعد دستش را در جیب کفیل هوپ فرو برد. او همیشه در انجام کارهای یواشکی تخصص داشت. بعد درست به نرمی و بی صدایی افتادن برگ از درخت، شروع به کند و کاو در آن جیب سیاه کرد. زنجیرها، علی رغم نقششان، این بار صدا ندادند. کفیل هوپ با چهره ای اخمو و در حال دندان قروچه کردن کنارش راه می رفت.
سرانگشت گلدی به بال های گشود ی پرنده خورد.
ناگهان حس کرد کسی او را می پاید. دستش بی حرکت ماند و در جیب آن ردای سیاه منجمد شد. با بی خیال ترین حالتی که می توانست، اطرافش را نگاه کرد. شخص خاصی را ندید که مراقبش باشد؛ فقط همان جمعیت عادی را دید که از کفیلان مقدس هراسان بودند. به جز... به جز یک نقطه ی خاص که انگار از زیر نگاهش لغزید...
زمزمه ی پس ذهنش نجوا کرد که بهتر نگاه کند.
گلدی دقیق تر نگاه کرد. سایه ای لرزان و سیاه را دید که انگار ربطی به هیچ کدام از افراد پیرامونش نداشت. به علتی نمی توانست نگاهش را روی آن ثابت نگه دارد. انگار نور.... از رویش سُر می خورد و می گذشت؛ انگار بی اهمیت تر از آن بود که بتوان به آن توجه کرد.
دقیق تر نگاه کن!
آن وقت بود که گلدی او را دید. مردی بلندقامت و ترکه ای که کتِ از مُد افتاده ی بلند و سیاهی با آستین های کوتاه تر از دستش بر تن داشت، طوری که مچ دستانش به طرزی نازیبنده از آستین بیرون مانده بود. مرد پابه پای گروه کوچک کفیلان و بچه ها می آمد و درست به او زل زده بود.
وقتی دید گلدی هم به او چشم دوخته، چهره اش از فرط غافل گیری وارفت، پشت مرد دیگری پنهان و لابه لای جمعیت گم شد.
انگشتان کرخت شده ی گلدی دوباره رمق گرفتند. دور پرنده ی کوچک آبی رنگ حلقه شدند و آن را به نرمی از جیب ردای کفیل هوپ بیرون کشیدند. انگار پرنده لابه لای انگشتانش پَرپَر می زد و برای آزادی اش از او تشکر می کرد.
با وجود سنگینی زنجیر تنبیه، موجی از هیجان از ژرفای وجودش جوشید و برآمد. روز جدایی بود. تا یک ساعت دیگر، او هم آزاد می شد.

نظرات کاربران درباره کتاب موزه‌ی دزدان

واقعا خیلی جذابه از نظر من این کتابو به چن نفر معرفی کردم اوناهم خوششون اومده جلد اول که میشه همین کتاب اولین روزی که خریدمش تا یه هفته شبا از ساعت ۱۲ تا ۳ میخوندم تا وقتی شچام دیگه خود به خود بسته نمیشدن ول کن نبودم و اینم بگم این اولین رمانیه که تا ۱۵ سالگی خوندم. پیشنهاد میکنم شمام بخونید چون من قبلا اطلاعات عمومی و .. میخونم و اصلا علاقه ای به رمان نداشتم از وقتی با این کتاب آشنا شدم کلا به رمان علاقه مند شدم💙
در 5 ماه پیش توسط
جلد دومش از بقیش بهتر و هیجانی تره در کل خوبه بخونیدش
در 7 ماه پیش توسط
قشنگه... پبشنهاد میکنم هر سه جلدش رو بخونید
در 7 ماه پیش توسط
بد نیست
در 1 سال پیش توسط