فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب همه‌ی همسران اجنه‌ی شیخ‌محمود

کتاب همه‌ی همسران اجنه‌ی شیخ‌محمود

نسخه الکترونیک کتاب همه‌ی همسران اجنه‌ی شیخ‌محمود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب همه‌ی همسران اجنه‌ی شیخ‌محمود

آسان نیست از شهری حرف بزنی که تا حالا ندیده‌ای، ولی خیال می‌کنی هزار سال در آن زندگی کرده‌ای. سخت است از ماهیگری و شکار نهنگ در دریایی حرف بزنی که خودت با قلم‌مو و رنگ آبی خلق کرده‌ای. سحرگاهان وقتی خیابان‌ها و کوچه‌های شهر، قدم‌هایم را می‌دزدیدند، دخترانی از پنجره‌ی خانه‌ها، تور ماهیگیری برایم می‌انداختندو سعی می‌کردند صیدم کنند. نمی‌دانم! شاید خیابان دریا بود و من ماهی!

ادامه...

بخشی از کتاب همه‌ی همسران اجنه‌ی شیخ‌محمود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

من رمان های زیادی مطالعه کرده ام و می توانم خلاصه ی صدها رمان را با جزئیات بازگو کنم. شاید بهتر باشد در یک مجله ی ادبی، صفحه ای با عنوانِ «کتاب خوانی» تحویل بگیرم و در آن به خلاصه ی رمان هایی بپردازم که در طول عمرم مطالعه کرده ام. می دانم، همین حالا، «باربوس(۶)» خیال می کند دارم از رمانِ «دوزخِ» او حرف می زنم. چرا که در نوجوانی، قهرمان رمانش بسیار شگفت زده ام می کرد؛ وقتی که از پنجره اتاقش، تنها و با دقت، اتفاق های بیرون را می پایید.
کامو هم خیال می کند با رمانِ «بیگانه(۷)»ی او پروژه ام را آغاز می کنم؛ چون به وقتش به او گفته بودم از «مرسو»، قهرمان «بیگانه» بدم می آید؛ خیلی نامرد است، مادرش را در خانه ی سالمندان رها کرده و حتی زورش می آید به ملاقاتش برود، چراکه برای دیدارش باید دو ساعت رانندگی کند. کازانتزاکیس(۸) هم انتظار دارد، خلاصه ی رمان «برادرانِ دشمن(۹)»، انتخاب اولم باشد، برای اینکه در جوانی بر جنازه های خونین برادرانی که همدیگر را کشته بودند گریه می کردم و لعنت می فرستادم فرمانده ای را که به آنان یاد داده بود به نام خدا و وطن، از کشتن همدیگر لذت ببرند و این را قهرمانی بدانند.
بر این باورم که قطعاً ماکسیم گورکی(۱۰) نیز خیال می کند همین حالا با چند واژه ی شاعرانه «باول» را فریب می دهم تا قهرمان رمانم شود؛ چراکه در نوجوانی، بارها ادای قهرمان بازی های «باول» را درمی آوردم، مادرم را نیز خیلی دوست داشتم و تلاش می کردم دوستانم مبهوتِ شجاعت «باول» شوند و مثل او قهرمان باشند و در راه زیبایی بخشیدن به زندگی، جان خود را فدا کنند.
حتی شاید کافکا(۱۱) متنظر این است که «گریگوری سامسای»، قهرمان رمان «مسخ» را برای رمانم انتخاب کنم و نقش تازه ای به او بسپارم؛ چرا که در نوجوانی از مطالعه ی رمان «مسخ» خیلی لذت می بردم، اما راستش را اگر بخواهید، این فقط نوعی حس و حالِ نوجوانانه بود.
حالا امّا اصلاً دوست ندارم رفتار هیچ قهرمانِ رمانی مبهوتم کند. می خواهم مثل یکی از خدایان افسانه ای، خودم یک قهرمان خلق کنم و پروژه و کودتایِ مشخص و نامشخصم را توسط او به سرانجام برسانم.
وقتی که من رمان می نویسم، یعنی هستم. وقتی که من هستم، یعنی می توانم قهرمانی خلق کنم که کاملاً گوش به فرمانم باشد. مطمئنم خلق کردن هیچ قهرمانی آسان نیست و حتی ممکن است گاهی این کار قرن ها طول بکشد.
هرطوری که شده سعی ام را می کنم و دوست دارم مخاطبان عزیزم از من فاصله نگیرند و با هم در جریان چگونگی خلق قهرمان این رمان و فرایند حوادث آن قرار بگیریم؛ چراکه این رمان بخشی از زندگی من و آن هاست.

۲

از وقتی که شروع به نوشتن این رمان کرده ام، سعی ام بر این بوده کسی را قانع کنم قهرمان حوادث این رمان شود، ولی تاکنون تلاشم بی ثمر بوده. دیشب به طور اتفاقی دختر اجنّه ای به اتاقم آمد. به گمانم می خواست جلوی آینه ی اتاقم آرایش کند و با موهای مرتب نزد شیخ محمود کفری(۱۲) برود؛ چونکه دهان به دهان از خانواده ی شیخ محمود کفری شنیده ام، شیخ محمد(۱۳) پدر شیخ محمود چند دخترِ اجنّه را به عقد خود درآورده و فرزند و نوه و نتیجه های زیادی از آن ها دارد. به همین دلیل بعضی از دختران اجنّه، مخصوصاً همین دختری که حرفش را می زنم، دوست داشتند به عقد شیخ محمود درآیند. در واقع شیخ محمود نه تنها همه ی سوره های قرآن کریم را از بر بوده، بلکه آن طور که مردم نقل کرده اند، دیوانه ها و بیماران را نیز شفا می داده و با استفاده از قدرت «آیهالکرسی» نازایی زن ها را درمان می کرده و با جذبه ی حرف «قاف»، که به گمانم مخفف واژه ی قرآن کریم است، ابرهای پراکنده و دور را جمع می کرده تا در خشکسالی از آن ها باران تولید کند. او حتی خیلی شیک پوش و جذاب بوده و همیشه مشغول خرید عطر و آینه و روسری های گوناگون بوده است. همسرش، خاتون سعدیه، همیشه از او ناراضی بوده اما هرگز کسی گلایه ای از او نشنیده. مدام با هم دعوای لفظی داشته اند و حتی خاتون سعدیه نقل کرده: «شیخ با دختر اجنّه ها چشم چرانی می کند. من با چشم خودم دیده ام که با دختر اجنّه ای زیباروی، همدیگر را می بوسند. دیگر برایم ثابت شده که شیخ واقعاً دعای جذبه را بلد است و با آن می تواند هر دختر زیبایی را که می بیند اسیر خود کند.»
***
هر طوری بود خودم را به دختر اجنّه نزدیک کردم و گرفتمش، چون پدرم به وقتش یادم داده بود، اگر جنِ مونثی را دیدم چطور به او نزدیک شوم تا کنیزم شود و همچنین اگر جن مذکری را دیدم چکار کنم تا غلامم شود.
به دختر اجنّه پیشنهاد دادم قهرمان رمانم شود. گفت: «هرگز قهرمان هیچ رمانی نبوده ام و می ترسم در این کار شکست بخورم.»
به او گفتم: شکست و پیروزی در این کار مهم نیست، هنر این است که تو نقشت را به خوبی بازی کنی و کارهایی را که بهت می سپارم، کامل انجام بدهی؛ مثلاً اگر نقش «مدوزا(۱۴)» را بهت سپردم، باید بدون شرم به هرکسی خیره شوی، تبدیل به سنگش کنی. حتی شاید آن موقع نامزدت روبه رویت باشد؛ اما تو باید آگاه باشی و نگذاری دلسوزی و مهربانی، به سیم هایِ گیتارِ احساست نفوذ کند و فوراً با نگاهی به سنگ تبدیلش کنی. حتی شاید روزی از روزها با مادر یا خواهرت روبه رو شوی، چاره ای نیست و باید به سنگ تبدیل شان کنی. درغیر این صورت نویسنده ی رمان تو را خواهد کشت و رمان به آخر می رسد، و یا بهتر است بگویم ناقص و نیمه تمام می ماند.
من در این رمان، نام مهمی به تو می بخشم؛ نامت را «جاودانگی» می گذارم. این نام عجیب خواهد بود. اگر تو وظایفت را با دانایی انجام بدهی، مثل دیگر قهرمانِ داستان و رمان ها زنده می مانی؛ مثل «زین» احمدخانی در داستان «مم و زین(۱۵)».
«زین»، آن طور که در داستان به او اشاره شده، در دوران نوزادی و در جریان حمله ی تیمور لنگ به منطقه ی کرکوک، به دست یک سرباز مغول می افتد و وقتی بزرگ می شود احساس می کند دندان و پنجه هایش خیلی نیرومند است و از گوشت حیوانات زنده بیشتر خوشش می آید. همین احساس باعث می شود یک شب اسب ناپدری مغولش را زنده زنده بخورد...
سحرگاه، ناپدری مغولِ «زین»، از خواب بیدار شد و رفت اسبش را برای شکار آماده کند، اما دید اسبش را خورده اند و استخوان هایش در استبل پراکنده شده است. اما هرگز فکرش را نمی کرد دخترخوانده اش بی دلیل، طرح و نقشه ای برای این کار ریخته باشد.
شبی دیگر، «زین» احساس کرد خیلی گرسنه است، ناگهان نامادری اش را گاز گرفت و خورد. وقتی ناپدریِ مغول از خواب بیدار شد، با تعجب دید همسرش را خورده اند و از او تنها استخوان ها و قطره های خون و لباسش در رختخواب باقی مانده. مرد مغول ترسید؛ دیشب اسبش را خورده بودند و امشب همسرش! خیالات گوناگونی به سرش زد ولی همه را از خود راند و در پایان تصمیم گرفت «زین» را در ازای یک زن و یک اسب، به آدم پولداری بفروشد. اما هیچ پولداری راضی نشد در عوضِ «زین»، دختر و اسبی به او بدهد. تا اینکه یک روز، پیرمرد پولداری (آن گونه که مورخ اسلامی، الطبری در صفحه ی آخر کتاب «الانام و الانعام» آورده است) از روستایی دور، همراه دخترش آمده بود تا به دوست قدیمی خود سر بزند. پیرمرد پولدار چون زن و همسری نداشت، راضی شد دختر و اسبش را به مرد مغول بدهد و دخترخوانده اش را بگیرد.
آن گونه که احمدخانی در فصل هفتم داستان «مم و زین» روایت می کند، "زین" در بین راه، پیرمرد پولدار را می خورد و فرار می کند تا می رسد به شهر «تاتار» و کنیز پسر پادشاهی می شود به نام «مَم».
«زین» آن قدر زیبا و فریبنده بوده که دل شاهزاده «مم» را شیفته خود می کند و...
کتاب «مم و زین» را از کتابخانه ی «گیوی مکریانی» برایت می خرم، خودت ادامه ی حوادث و اتفاق های داستان را بخوان. آنجاست که برایت آشکار می شود مجسمه ی آشور بانیپال در موزه ی بغداد، فقط یک مجسمه نیست، بلکه خودِ آشور بانیپال است که «زین» با قدرت جادو و به انتقام کشته شدن «مم»، او را به مجسمه تبدیل کرده است. پس نتیجه می گیریم که آشور بانیپال «زین» را دوست می داشته و به همین خاطر «مم» را به قتل رسانده تا او را تصاحب کند، و «زین» هم به این شیوه انتقامش را گرفته.
احمدخانی در کتاب «مم و زین» این گونه روایت کرده است، امّا موّرخان و باستان شناسان اشاره ای به این مسئله نکرده اند.

دختر اجنّه گفت: «اگر عقدم کنی و هر شب داستانی این گونه زیبا برایم حکایت کنی قهرمان رمانت خواهم شد.»
و دیگر سکوت کرد... همزمان من نیز سکوت کردم...
حالا سکوت ما را از هم جدا کرده است. او می خواهد قهرمان رمانم باشد و من نیز می خواهم رمانم را بنویسم...

آیا سکوت، به خودیِ خود، از نگاه نوگرایی، شیوه ای کاملاً پست مدرنیزم نیست؟ برای پاسخ این پرسش، باید کتاب «هزار و یک شب» را مطالعه کنید که «هگل» و «مارکس» مشترکاً نوشته اند و نزد یکی از اجنّه های شیخ محمود کفری نگهداری می شود.

* تقدیم به کودکیِ خودم که تمثیلی از سیمای واقعی این رمان است.
* به پدرم که بخشی از این رمان است...
* به آن دراویش نورانی و دلپاکی که هر شب نزد پدرم می آمدند و داستان های افسانه ای و معجزه ی پیران آیین پرور و مردانِ نیک را حکایت می کردند.
* به درویش حاجی «محمدامین مراد ویس» و درویش «صابر کَمَر» که به نوعی در این رمان حضور دارند.

لطیف هلمت

این ترجمه پیشکشِ روح پدرم؛ شیخ محمد

فریاد شیری

نظرات کاربران درباره کتاب همه‌ی همسران اجنه‌ی شیخ‌محمود

رمان بسیار جذابیست. با تکیه بر داستان های عامیانه ی خاورمیانه نوشته شده و سوررئال است.
در 4 هفته پیش توسط sha...abi
اصن خوب نیست ، اسم کتاب فریبنده س
در 2 سال پیش توسط گل پری بانو