فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب راهی طولانی که رفتم
خاطرات یک کودک سرباز

نسخه الکترونیک کتاب راهی طولانی که رفتم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب راهی طولانی که رفتم

کتاب «راه طولانی که رفتم» نوشته اسماعیل به‌آ ( -۱۹۸۰)، نویسنده اهل سیرالئون و عضو کمیته حقوق کودکان در سازمان ملل است.
این کتاب به عنوان یکی از مهم‌ترین کتابهای ادبیات جنگ شناخته شده و نظر بسیاری از منتقدان را به خود جلب کرده است.
در بخش آغازین کتاب «راه طولانی که رفتم» می‌خوانیم:
«داستانهای زیادی که درباره جنگ گفته می‌شد باعث شده بود اینطور به نظر برسد که آنها در سرزمینی دوردست و متفاوت رخ می‌دهند.
تازه هنگامی که آوارگان جنگی شروع به عبور از شهر ما کردند، به تدریج متوجه می‌شدیم که در جنگ حقیقت داشت، در کشور ما رخ می‌داد.
خانواده‌هایی که صدها مایل پیاده پیموده بودند، تعریف می‌کردند که چگونه بستگانشان کشته و خانه‌هایشان سوزانده شده بود. بعضی از مردم دلشان برای آنها می‌سوخت و جایی را برای ماندنشان پیشنهاد می‌کردند، اما بیشتر آوارگان قبول نمی‌کردند، چون می‌گفتند جنگ بالاخره به شهر ما هم می‌رسد.
کودکان این خانواده‌ها به ما نگاه نمی‌کردند و با صدای خرد کردن چوب و یا صدای سنگ پرتابی از تیرکمان بچه‌های در حال شکار پرندگان، که به سقف حلبی می‌خورد، از جا می‌پریدند.
هنگامی که بزرگترهای این کودکان مناطق جنگی، با بزرگترهای شهر من صحبت می‌کردند، غرق در افکار خود می‌شدند. جدا از خستگی و سوء تغذیشان معلوم بود چیزی ذهنشان را می آزُرد، چیزی که اگر همه آن را برای ما تعریف می‌کردند، باور نمی‌کردیم».

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب راهی طولانی که رفتم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



به آ... او با صدایی خاص حرف می زند و داستان مهمی را روایت می کند.
جان کوری، وال استریت جورنال

صداقت او عینی است، و اقراری است برای توانایی کودکان که «اگر به آن ها فرصتی داده شود، مصیبت های شان را پشت سرمی گذارند.»
نیویورکر

به آ نویسنده ای مستعد است... خاطراتش را که بخوانید درگیرش می شوید... این بهایی سنگین برای پرداختن است، اما ارزشش را دارد.
مالکوم جونز، نیوزویک. کام

راهی طولانی که رفتم یکی از مهم ترین داستان های جنگی نسل ماست... اسماعیل به آ نه تنها سالم و بی نقص از آن هیاهو بیرون آمده، بلکه تبدیل به یکی از مهم ترین تاریخ نویسان فصیح شده است. ما به پیام او با توجه به خطری که دارد بی توجّهی می کنیم.
سباستین جانگر

راهی طولانی که رفتم

اسماعیل به آ در سال ۱۹۸۰ در سیرالئون به دنیا آمد. او در سال ۱۹۹۸ به ایالات متحده نقل مکان کرد و دو سال آخر دبیرستان را در مدرسه ی بین المللی سازمان ملل در نیویورک به پایان رساند. او در سال ۲۰۰۴ از کالج اُبرلین(۱) فارغ التحصیل شد. وی عضو کمیته ی حقوق کودکان است و در سازمان ملل، شورای روابط خارجی، مرکز بروز خطرات و فرصت ها (CETO) در لابراتوار مبارزات جنگی مارین کورپس(۲) و سایر هئیت های نهادهای غیردولتی در خصوص موضوع کودکان درگیر با جنگ سخنرانی کرده است. او همچنین رئیس تشکیلات اسماعیل به آ است که به کودکْ سربازانِ تحت حمایتی اختصاص دارد که آن ها را مجدداً به اجتماع بازمی گرداند و زندگی شان را بهبود می بخشد. آثار وی در وسپرتین پرس(۳) و مجله ی ال آی تی(۴) چاپ شده است. او هم اکنون در بروکلین زندگی می کند.

به یادِ
Nya Nje, Nya Keke
Nya Ndig–ge sia, kaynya.
روح و حضورتان در کنار من
به من قدرت می دهد تا ادامه دهم،

تقدیم به تمام کودکان سیرالئون
آن هایی که کودکی شان از آن ها ربوده شد،
و
به یاد والتر (والی) شوئر
به خاطر سخاوت و قلب مهربانش
و اینکه به من آداب
اصیل بودن را آموخت.
*************
تقدیم به:
سعید و سپنتا

۱

داستان های زیادی که درباره ی جنگ گفته می شد باعث شده بود چنین به نظر برسد که آن ها در سرزمینی دوردست و متفاوت رخ می دهند. تازه هنگامی که آوارگان جنگی شروع به عبور از شهر ما کردند به تدریج متوجه شدیم که در حقیقت جنگ داشت در کشور ما رخ می داد. خانواده هایی که صدها مایل پیاده پیموده بودند، تعریف می کردند که چگونه بستگان شان کشته، و خانه های شان سوزانده شده بود. بعضی از مردم دل شان برای آن ها می سوخت و جایی را برای ماندن شان پیشنهاد می کردند، اما بیشتر آوارگان قبول نمی کردند، چون می گفتند که جنگ بالاخره به شهر ما هم می رسد. کودکان این خانواده ها به ما نگاه نمی کردند، و با صدای خرد کردن چوب و یا صدای سنگ پرتابی از تیرکمان بچه هایِ در حال شکارِ پرندگان، که به سقف های حلبی می خورد، از جا می پریدند. هنگامی که بزرگ ترهای این کودکان مناطق جنگی، با بزرگ ترهای شهر من صحبت می کردند، غرق در افکار خود می شدند. جدا از خستگی و سوءتغذیه شان، معلوم بود چیزی ذهن شان را می آزُرد؛ چیزی که اگر همه ی آن را برای ما تعریف می کردند، باور نمی کردیم. گاهی فکر می کردم که در بعضی از داستان هایی که رهگذری تعریف می کرد، اغراق شده بود. تنها جنگ هایی که می شناختم آن هایی بود که در کتاب ها درباره شان خوانده بودم، و یا در فیلم هایی مثل «رمبو، اولین خون»(۵) دیده بودم، و جنگ در کشور همسایه، لیبریا بود که در اخبار بی بی سی در موردش شنیده بودم. تخیلاتم در ده سالگی، ظرفیت درک آنچه که شادکامی آوارگان را از بین برده بود، نداشت.
اولین باری که جنگ من را متوجه خود ساخت دوازده ساله بودم. ژانویه ی سال ۱۹۹۳ بود. خانه را همراه برادر بزرگ ترم جونیور(۶) و دوستمان تالویی(۷)، که هر دو یک سال از من بزرگ تر بودند، ترک کردیم تا به ماترو جونگ(۸)برویم و در نمایش استعداد دوستان مان شرکت کنیم. محمد بهترین دوستم نتوانست بیاید، چون در آن روز او و پدرش داشتند سقف کاهگلی آشپزخانه شان را ترمیم می کردند. وقتی من هشت ساله بودم، چهارنفری گروه رپ و رقص مان را تشکیل داده بودیم. ما اولین بار طی یکی از دیدارهای مان از موبیمبی(۹) با موسیقی رپ آشنا شدیم؛ محله ای که خارجی های مشغول به کار در یک کمپانی آمریکایی، که پدرم هم در آن کار می کرد، اقامت داشتند. ما اغلب به موبیمبی می رفتیم تا در استخر شنا کنیم، و تلویزیون رنگی بزرگ و مردم سفیدپوستی را تماشا کنیم که در قسمت سرگرمی بازدیدکنندگان جمع می شدند. غروب یک روز، موزیک ویدیویی پخش شد که در آن تعدادی جوان سیاه پوست بودند که خیلی تند حرف می زدند. چهارنفرمان که بسیار مجذوب آهنگ شده بودیم، آنجا نشسته بودیم و سعی می کردیم تا بفهمیم که آن جوانان سیاه پوست چه می گویند. در آخرِ ویدیو، کلماتی از پایین صفحه بالا آمدند که این طور خوانده شدند: “Sugarhill Gang, Rapper’s Delight”. جونیور به سرعت آن را روی یک تکه کاغذ یادداشت کرد. از آن پس ما آخرهفته ها برای مطالعه درباره ی آن نوع موسیقی به اقامتگاه می رفتیم. آن موقع نمی دانستیم که آن موسیقی چه نام دارد، ولی من تحت تاثیر این واقعیت بودم که آن جوانان سیاه پوست می دانستند که چگونه انگلیسی را آن قدر سریع و با ضرباهنگ حرف بزنند. بعدها وقتی جونیور به مدرسه ی راهنمایی رفت، با پسرانی دوست شد که درباره ی موسیقی خارجی و رقص به او بیشتر یاد دادند. در طی تعطیلات، او برای من نوارهای کاست آورد و به من و دوستانم رقصی را یاد داد که بالاخره فهمیدیم هیپ هاپ نام دارد. من عاشق آن رقص بودم و بخصوص از یادگیری متن آهنگ ها لذت می بردم، چون شعرگونه بودند و دایره ی لغاتم را گسترش می دادند. یک روز بعدازظهر وقتی که من، جونیور، محمد و تالویی داشتیم ترانه ی “I Know You Got Soul” از اریک بی. و راکیم(۱۰) را یاد می گرفتیم، پدرم به خانه آمد. او کنار درِ خانه مان، که از آجر سفالی بود و سقف حلبی داشت، ایستاده بود و می خندید. بعد پرسید: «خودتان هم متوجه می شوید که چه دارید می گویید؟» و پیش از آنکه جونیور بتواند پاسخ دهد، رفت، و روی ننویی در سایه ی درختان انبه، گوآوا و پرتقال نشست و رادیواش را روی اخبار بی بی سی تنظیم کرد. از حیاط فریاد زد: «انگلیسی خوب این است، آن نوعی که شما باید به آن گوش دهید.» هنگامی که پدر به اخبار گوش می کرد، جونیور به ما یاد داد که چگونه پاهای مان را به ضرب موسیقی تکان دهیم. یک درمیان پای راست، و بعد پای چپ مان را به جلو و عقب حرکت می دادیم و همزمان همان کار را با دست های مان می کردیم و بالاتنه و سرهای مان را تکان می دادیم. جونیور گفت: «اسم این حرکت، مرد دونده است.» بعدها، آهنگ های رپی را که به خاطر سپرده بودیم به صورت اجرای پانتومیم تمرین می کردیم. قبل از اینکه به خاطر انجام وظایف مختلف عصرگاهی مان از قبیل آب آوردن و تمیز کردن چراغ ها از هم جدا شویم، به هم می گفتیم: “peace, son” و یا “I’m out”؛ اصطلاحاتی که از اشعار رپ انتخاب کرده بودیم. آن بیرون، موسیقی شامگاهی پرندگان و جیرجیرک ها آغاز می شد.
صبح روزی که به سمت ماترو جونگ به راه افتادیم، کوله پشتی های مان را با دفترچه های ترانه هایی پر کردیم که داشتیم روی شان کار می کردیم، و جیب های مان را از نوارکاست های آلبوم های رپ انباشتیم. در آن روزها ما شلوارهای جین گشاد به پا می کردیم و زیرش شورت فوتبال و شلوارِ گرم کن برای رقص می پوشیدیم. زیرِ پیراهن های آستین بلندمان، زیرپوش بدون آستین، تی شرت و پیراهن فوتبال به تن می کردیم. سه جفت جوراب هم به پا می کردیم که آن ها را پایین می کشیدیم و تا می زدیم تا کتانی های مان(۱۱) پف دار به نظر برسند. وقتی که روز خیلی گرم می شد، بعضی از لباس های مان را درمی آوردیم و آن ها را روی شانه های مان حمل می کردیم. این لباس ها مد بودند و ما نمی دانستیم که این روش غیرمعمول لباس پوشیدن قرار بود به نفع مان تمام شود. از آنجا که می خواستیم روز بعد برگردیم، با کسی خداحافظی نکردیم و یا به کسی نگفتیم کجا می رویم. نمی دانستیم که خانه را ترک می کنیم و هرگز برنمی گردیم.
به خاطر صرفه جویی در پول، تصمیم گرفتیم مسیر شانزده مایلی به ماترو جونگ را پیاده برویم. روز تابستانی زیبایی بود، خورشید خیلی داغ نبود، و پیاده روی نیز خیلی طولانی حس نمی شد، چون ما در مورد همه چیز باهم گپ می زدیم، سربه سر هم می گذاشتیم و دنبال یکدیگر می کردیم. همراه خود تیرکمان هایی داشتیم که با آن ها به پرندگان سنگ می زدیم، و دنبال میمون هایی می کردیم که سعی داشتند از جاده ی خاکی بگذرند. کنار چند رودخانه ایستادیم تا شنا کنیم. کنار رودخانه ای که پلی از روی آن می گذشت، صدای وسیله ی نقلیه ی مسافربری را از دوردست شنیدیم و تصمیم گرفتیم که از آب بیرون بیاییم و ببینیم آیا می توانیم مجانی سوار شویم یا نه. من زودتر از جونیور و تالویی از آب خارج شدم و با لباس های آن ها در طول پل شروع به دویدن کردم. آن دو فکر کردند که می توانند تا پیش از رسیدن وسیله ی نقلیه به پل، به من برسند، اما به محض اینکه فهمیدند این کار غیرممکن است، شروع به دویدن به سمت رودخانه کردند و درست وقتی که در میانه ی پل بودند، وسیله ی نقلیه به آن ها رسید. دخترهای توی کامیون خندیدند و راننده روی بوقش زد. خنده دار بود، و آن دو تا پایان سفر تلاش کردند کاری را که کرده بودم تلافی کنند، ولی موفق نشدند.
حدود ساعت دو بعدازظهر به کاباتی، روستای مادربزرگم رسیدیم. مامیه کپانا(۱۲) اسمی بود که مادربزرگم با آن شناخته می شد. او قدبلند بود و صورت کشیده ی بی عیب ونقص اش، گونه های زیبا و چشمان درشت قهوه ای اش را کامل می کرد. همیشه با دستانی که روی کمر و یا روی سرش بود می ایستاد. با نگاه کردن به او می توانستم بفهمم که مادرم پوست تیره ی زیبا، دندان های بسیارسفید و چین و شکن شفاف گردنش را از کجا گرفته است. پدربزرگم یا کامور(۱۳)– به معنای معلم، آن طور که همه خطابش می کردند – متخصص زبان عربیِ محلی و شفادهنده ی خوش آوازه ی روستا و آن حوالی بود.
در کاباتی غذا خوردیم، کمی استراحت کردیم و برای شش مایلِ پایانی مسیر به راه افتادیم. مادربزرگم از ما خواست که شب آنجا بمانیم، اما به او گفتیم که روز بعد بازمی گردیم.
او با صدای دل نشینی که آکنده از نگرانی بود پرسید: «پس آن پدرتان چگونه از شما مراقبت می کند؟
چرا به جای مدرسه به ماترو جونگ می روید؟ چرا این قدر لاغر به نظر می رسید؟» او به سوال کردن ادامه داد، ولی ما از پاسخ دادن به پرسش هایش طفره رفتیم. مادربزرگ تا حاشیه ی روستا همراه مان آمد، و پایین رفتن مان از تپه را که نگاه می کرد، عصای پیاده روی اش را به دست چپش داد تا بتواند با دست راستش برای مان دست تکان بدهد که نشانه ی آرزوی موفقیت بود.

ساعاتی بعد به ماترو جونگ رسیدیم و با دوستان قدیمی مان جیبریلا(۱۴)، کالوکو(۱۵)و خلیلو (۱۶) دیدار کردیم. آن شب به جاده ی بو(۱۷)، جایی که دست فروش های خیابانی تا دیروقت غذا می فروختند رفتیم. بادام زمینی آب پز خریدیم و همزمان هنگام صحبت درباره ی آنچه که قرار بود در روز بعد انجام دهیم آن را خوردیم، و برای دیدن فضای برنامه ی استعدادیابی و تمرین برنامه ریختیم. ما در اتاق ایوان دار خانه ی خلیلو اقامت کردیم. اتاق کوچک بود و تخت کوچکی داشت، بنابراین چهار نفرمان (جیبریلا و کالوکو به خانه های شان رفته بودند.) در یک تخت مشترک خوابیدیم که در حالت درازکش، پاهای مان از آن آویزان بود. چون من از بقیه ی پسرها کوتاه تر و کوچک تر بودم، توانستم کمی بیشتر پاهایم را جمع کنم.
روز بعد، من و جونیور و تالویی در خانه ی خلیلو ماندیم و منتظر شدیم تا دوستان مان در حدود ساعت دو از مدرسه بازگردند. اما آن ها زودتر به خانه آمدند. من داشتم کتانی هایم را تمیز می کردم و برای جونیور و تالویی که داشتند مسابقه شنا رفتن می دادند می شمردم. جیبریلا و کالوکو وارد ایوان شدند و به رقابت پیوستند. تالویی درحالی که به سختی نفس می کشید و آهسته حرف می زد پرسید که چرا آن ها برگشته اند. جیبریلا توضیح داد که معلم شان به آن ها گفته که شورشی ها به موگبومو(۱۸)، شهر ما، حمله کرده اند. مدارس تا اطلاع ثانوی تعطیل شده بود. همگی از کاری که داشتیم انجام می دادیم، دست کشیدیم.
به گفته ی معلم ها، شورشی ها بعدازظهر به نواحی معدنی حمله کرده بودند. صدای انفجار ناگهانیِ ناشی از تیراندازی باعث شده بود که مردم برای نجات جان شان در مسیرهای مختلفی فرار کنند. پدران که از محل کارشان دوان دوان به خانه آمده بودند، تنها در برابر خانه ی خالی شان ایستاده بودند و از اینکه خانواده های شان به کجا رفته اند هیچ نشانی در آن نبود. مادران گریه می کردند و به سمت مدارس، رودخانه ها و شیرهای آب می دویدند تا به دنبال کودکان شان بگردند. کودکان در جست وجوی والدینی به سمت خانه می دویدند که آن ها خود در پی یافتن آن کودکان، درخیابان ها سرگردان بودند. وقتی که تیراندازی شدت گرفت، مردم از جست وجوی عزیزان شان دست کشیدند و به خارج از شهر فرار کردند.
جیبریلا خودش را از روی کف سیمانی بلند کرد و گفت: «این طور که معلم ها می گفتند، بعدش نوبت شهر ماست.» من، جونیور و تالویی کوله پشتی های مان را برداشتیم و همراه دوستان مان به سمت اسکله رفتیم. در آنجا، مردم از همه ی اطراف منطقه ی معدنی داشتند سر می رسیدند. بعضی های شان را می شناختیم، ولی آن ها نمی توانستند چیزی درباره ی مکان خانواده های مان بگویند. می گفتند که حمله چنان ناگهانی و پرآشوب بوده که همه در سراسیمگی محض به مسیرهای مختلف فرار کرده اند.
بیشتر از سه ساعت در اسکله ماندیم و با اضطراب منتظر بودیم و انتظار داشتیم یا خانواده های مان را ببینیم و یا با کسی صحبت کنیم که آن ها را دیده بود. اما هیچ خبری از آن ها نشد و پس از مدتی، دیگر هیچ کدام از مردمی را که از رودخانه می آمدند، نمی شناختیم. روز، به طرزی عجیب آرام به نظر می رسید. خورشید به آرامی از بین ابرهای سفید می تابید، پرندگان بر شاخه های درختان می خواندند، و درختان همراه با باد ملایمی می رقصیدند. من هنوز هم نمی توانستم باور کنم که جنگ بالاخره به شهر ما هم رسیده است. فکر کردم این غیرممکن است. وقتی روز قبل خانه را ترک کردیم هیچ نشانه ای از شورشی ها در آن نزدیکی نبود.
جیبریلا از ما پرسید: «حالا می خواهید چه کارکنید؟» همگی برای مدتی ساکت بودیم، تا اینکه تالویی سکوت را شکست و گفت: «باید برگردیم و ببینیم آیا می توانیم پیش از اینکه خیلی دیر شود خانواده های مان را پیدا کنیم یا نه.» من و جونیور به نشانه ی موافقت سرتکان دادیم.

نظرات کاربران درباره کتاب راهی طولانی که رفتم