فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من محکوم استادی توام

کتاب من محکوم استادی توام
نامه‌هایی به مرتضی ممیز

نسخه الکترونیک کتاب من محکوم استادی توام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب من محکوم استادی توام

کتاب «من محکوم استادی توام» نوشته رویا بیژنی است. این کتاب مجموعه نامه‌های این نویسنده برای مرتضی ممیز، پدر گرافیک معاصر ایران، است. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «من هر که باشم، ‌‌‌تو هنوز مرتضی ممیزی.‌‌‌ همان استادی که سبیل‌های بلند و از بناگوش رفته‌اش‌‌، شکوه و هیبتی دارد که دانشجویانش نام ِاصلی­شان را کنار او فراموش می‌‌‌‌‌کنند. از دیروز تا به­حال عصبانی­ام.‌‌‌ دیروز کارهایم را دیدی و گفتی این مزخرفاتت را از روی دیوار بکن بینداز دور تا حالم ازین بدتر نشده ‌‌‌و من خیلی عصبانی‌ام.‌‌‌ تقصیر من نیست.‌‌‌ تقصیر تو هم نیست.‌‌‌ من جوانم و آرزومند.‌‌‌ تو پیری و بی‌‌‌حوصله.‌‌‌ چهارشنبه‌ی ‌‌پاییزی تهران».

ادامه...
  • ناشر نشر روزگار
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب من محکوم استادی توام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این نامه ها سراسر حرفهام بود برای استادم ممیز و همه ی آرزوم خواندن توسط ایشان بود که نشد.
نشد که بخواند.
گرچه هنگام چاپ این نامه ها م در مجله ی کتاب­ ماه، او هنوز زنده بود؛ اما آنقدر بی­جان ودردمند بود که فرصت خواندنش را نیافت.
آرزویم را همراه خودش برد آن دورترها.

بگذار تو را بنام بخوانم. دست­های کوچک ِهجده ساله ام را که از شانه ها ی بزرگ چند ده ساله ات دور است، بر شانه ی سایه ات بگذارم و آرام از زمین بلند شوم و آرام به تو تکیه کنم.
از لابه­لای " کتاب هفته­ " ها ی برادرم تو را می بینم که سایه ای تنومند داری و دستی هنرمند و آرزومند آنم تا هرچه زودتر ببینمت.
شاید وقتی ببینمت، بسیار با تو حرف بزنم و تو بسیار گوش کنی و من باز بسیار بگویم و تو باز بسیار گوش کنی.
بگویم از روزگار ِمرگ ِسنجاقکهای قرمز و کوچکی که زیر مشت­ها خاک خواباندمشان، از کلبه ها ی کوچکی که روزگاری ساختم و بعد فرو ریختمشان، از آرزوهایی که هیچ وقت به آنها نرسیدم و یا فراموش کردمشان...
شاید وقتی ببینمت کنار ِتو گریه کنم به خاطر پروانه ها ی خشک شده لای ِکتاب ِریاضی ِبرادرم.
شاید...

بابل / اردی­بهشت هیجده سالگیم

دارم کم­کم به تو و دانشکده هنرهای زیبا نزدیک می شوم. نمرات خوبی گرفتم. چیزی نمانده تا تو.
وقتی آمدم حتمن طراحی ها م را نشانت می دهم. می دانم صبورانه راهنماییم می کنی. می دانم. ..
لابد معلم صبور و مهربانی هستی. توی عکسهایت همیشه می خندی و دندان­های سفید و سالمت از زیر سبیل پر شکوهت می زند بیرون و این علامت آدم­های دائم مهرمند است.

بابل / شهریور هیجده سالگیم
***
باید تمرین کنم که مقاوم باشم.
باید تمرین کنم که نبازم.
باید تنها و صمیمانه بگریم.
باید تنها و سخت و بزرگ باشم.
باید فراموش کنم، مثل آن­همه لحظه ی تلخ زندگیم.
من برای رسیدن به دانشگاه تلاش کردم. این سهم ِمن نبود.
چه راحت و بی دلیل، از گزینش دانشگاه با رتبه ی اول رد شدم.
این حق من نیست.
هیچ چیز اینجا حق من نیست.
از هجده سالگی متنفرم.
هجده ساله ها ی ِ مثل ِ من، پیر و خسته و دردمند.
هجده ساله ها ی مثل ِ من، پر طاقت.
هجده ساله ها ی مثل من بی چاره.
من پیر شدم از بس هجده سالگی را زندگی کردم.

بابل / مهر ِ بد ِهیجده سالگی.
***
احمقانه نیست استاد؟ !
آنقدر آویزانشان شدم و رفتم وآمدم و تعهد دادم تا با یک نامه ی پر از تهدید، راهی دانشگاهم کردند. از نیم ترم دوم اجازه ی ورود دارم!
بهمن که بیاید من آن جام. توی دانشگاه تهران که سر درش دلم را می لرزاند و دنبال چهره­ی آشنای تو خواهم گشت.

بابل / دی هجده سالگی
***
اینجا کمتر موشک و خمپاره و بمب روی سرمان می ریزند.
من در شمالی­ترین منطقه ی کشورم زندگی می کنم.
اینجا فقط صدای آژیر وضعیت قرمز می آید.
صدای بمب را نمی شنویم. اما تهران پر است از صدای موشک و خمپاره
خانواده ام می­ترسند و نگران منند، ولی اگر بزرگترین بمب­ها هم روی سرم خراب شود، من به دانشگاه می آیم تا از تو یاد بگیرم.
عزمم را جزم کرده ام استادخانجان!

بابل / بهمن هجده سالگی
***

نظرات کاربران درباره کتاب من محکوم استادی توام