فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاید دیگری

کتاب شاید دیگری

نسخه الکترونیک کتاب شاید دیگری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شاید دیگری

به گره های روی پیشانی اش خیره می مانم و جان تازه می‌گیرم. به او ایمان دارم. به این که خطا نمی‌کند.که دروغ نمی‌گوید. که ریگی به کفش ندارد. که صداقت دارد. به ساعت رومیزی نگاه می‌کنم. ۱۲ ظهر است! سام از آدم‌هایی که تا لنگ ظهر می‌خوابند بدش می‌آید. آن وقت‌ها صبح زود بیدار می‌شد و سر و صدایش خانه را برمی‌داشت. برود به درک! کاش بود! یک نگاه به چشمان پف کرده من و یک نگاه به ساعت می‌انداخت. آن وقت بود که آمپرش تا مرز هزار بالا می‌رفت... می‌گوید: «زود که بیدار شوی سرحالی و پرانرژی!... خواب مفید۶ ساعت در ۲۴ ساعته، باقی میشه خواب مضر!» لابد می‌خواهد زود بیدار شود، سر حال باشد که مرا به بازی بگیرد، زندگی­ام را!... یا شاید دیگری را...

ادامه...
  • ناشر نشر روزگار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شاید دیگری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول :معصومه

صدای زنگ موبایل مانند مگسی مزاحم در سرم می­پیچد و مغزم را زیر و رو می­کند. چشمانم را بیشتر روی هم فشار می­دهم. بالش را برمی­دارم و روی سرم می­گذارم تا صدایش را نشنوم. نمی­شود! دست هایم را روی گوش­هایم می گذارم. باز هم نمی­شود. این بار صدای وز وز گوش­هایم هم به صدای زنگ موبایل اضافه می­شود. انگار جیرجیرکی توی سرم گیر افتاده و همین حالاست که پرده­ی گوشم را سوراخ کند و بیرون بزند. دست­هایم را برمی­دارم. موبایل لعنتی بی­وقفه زنگ می­خورد. پتو را به گوشه­ای پرت می­کنم و بلند می­شوم. چشمانم سیاهی می­رود. اتاق دور سرم می­چرخد. انگار توپ فوتبالی است که روی یک انگشت گرفته و غلش داده باشی. می­چرخد. می­چرخد. می چرخد. سرم را میان دستانم می­گیرم و چشمانم را می­بندم. باید آن قدر چشمانم بسته باشد که اتاقم دور آخرش را هم بزند.
بالاخره جیرجیرک توی گوشم به خواب می­رود. به آرامی چشمانم را باز می­کنم. گوشه تخت می­خزم و در خودم مچاله می­شوم. سرم بر روی وزن بدنم سنگینی می­کند. موبایلم مدام زنگ می­خورد. زنگ می خورد. جواب نمی دهم. نباید جواب بدهم! لابد یا پدر پشت خط است یا مادر! به ساعت نگاه می­کنم. مادر؟!... نه! او نمی­تواند پشت خطم باشد. این ساعت صبح حتما خواب است و در خواب عمیق صبح­گاهی، دخترش را بر بال فرشته­ها می­بیند. شک می­کنم شاید هیچ کدام­شان نباشند و نفر سومی...
صدای موبایل بعد از چند لحظه وقفه باز هم بر سرم کوبیده می­شود و باز هم جواب نمی­دهم... نمی­خواهم جواب دهم، اما وسوسه می­شوم بدانم کدام آدم بی­کاری است که دلش برای شنیدن صدایم لک زده است. گردن دراز می­کنم و نمی­توانم صفحه­ موبایلم را درست ببینم. زنگ می­خورد، زنگ می­خورد، زنگ می­خورد. دست دراز می­کنم و از روی میز برش می­دارم. اَه لعنتی! چرا فراموش کرده­ام نفر سومی تنها در خواب و خیال پا به پایم می­آید...
چقدر دلم می­خواهد روی زمین بکوبم و برای همیشه خاموشش کنم. اما نه!... صدای زنگش را دوست دارم. انگار برایم لالایی می­خواند. سرم را به دیوار تکیه می­دهم و چشمانم را می­بندم. اصلا چرا باید خاموشش کنم. پدرجانِ مهربان و ایده­الم می­خواهد بداند دختر عزیزش کدام گوری است و در کدام خیابان معروف فرانسه قدم می­زند و احتمالا خوش می­گذراند؟! شاید هم زنگ زده اطمینان پیدا کند موبایلم خاموش است و حالا که می­بیند خطم هنوز فعال است، شک دارد که پایم به آن­ور آب رسیده باشد؟! خب بگذار بداند! خوب است! همین که یادش افتاده بعد از سه ماه، خبری از دخترش بگیرد!... دو سه روزی است بدجوری روی مخم راه می­رود و عینهو رژه­ی صبحگاهی روی اعصابم چکمه می­کوبد! ده بار، صدبار یا شاید بیشتر زنگ زده و من، بلاتکلیفم جوابش را بدهم یا نه؟!...
بالاخره موبایل لعنتی از نفس افتاد، قبل از آن که مرا از نفس بیاندازد! نمی­دانم چرا اراده­ ندارم خاموشش کنم. انگار منتظر تماس کسی هستم. انگار قرار است صدای یکی توی گوشم بپیچد. انگار قرار است...
دوباره روی تخت ولو می­شوم. دل و روده­ام به هم می­پیچد. انگار یک ماهی بازیگوش، توی معده­ام شنا می­کند و بالا و پایین می­پرد. چنگ می­زنم و پوست شکمم را در چنگ می­گیرم، تا شاید درد معده­ام آرام­تر شود. شدنی نیست! جوری زق­زق می­کند که دیگر نمی­توانم بگویم یک ماهی بازیگوش... انگار یک کرم خاکی توی معده­ام گیر افتاده و خودش را به دیواره­ لزج آن می کوبد و زور می­زند جایی برای خودش باز کند. کرم لعنتی حالا دهان وامانده­اش را باز کرده و با آن آرواره­های نرم و کنگره کنگره­اش گوشت معده ام را مک می­زند. پاهایم را توی شکمم جمع می­کنم. مک می­زند. مک می­زند. مک می­زند. دل و روده­ام به هم می­پیچد و همین حالاست که از دهانم بیرون بریزد. بیست و چهار ساعت است نه چیزی خورده­ام و نه از تختم پایین آمده­ام. پک پک سیگار دود کرده و بعد هم رد دود را تا سقف اتاق دنبال کرده­ام. سقف اتاقم دیگر سفید یک­ دست نیست. یک لایه نازک، درست مثل لایه اُوزون سفیدی اش را پوشانده. دلم از این همه تیرگی می­گیرد. دلم از بی­عرضگی خودم می­گیرد. شده­ام یک سیگاریِ عوضی! با بی­حالی گوشه تخت می­نشینم. حالت تهوع دارم. سرم گیج می­رود. دوباره اتاق دور سرم می چرخد. از دو طرف پتو را چنگ می­زنم که روی زمین ولو نشوم. چشمانم را می بندم و سعی می­کنم بلند شوم. نای بلند شدن ندارم. چشمانم را باز می کنم. نگاهم به سیگارها و فیلترهای نصف و نیمه سوخته و فندک و لیوان آب و... که می­افتد حالت تهوعم شدیدتر می شود. باورم نمی­شود این همه سیگار را من دود کرده باشم. از یادآوری­اش چندشم می­شود.
زرده­ی صفرا تا ابتدای حلقم بالا آمده، دهانم پر از آب شده، سلول های بدنم شل می­شود و... از جا می­پرم و خودم را به دست­شویی می­رسانم. عق می زنم. عق می­زنم. عق می­زنم. مخلفات معده­ام بیرون می­ریزد. مایع زرد رنگ از سوراخ­های بینی­ام چکه می­کند. بوی گندش تا مخم بالا می­کشد و عصب های مغزم را تحریک می­کند. اما نه از ماهی بازیگوش خبری هست و نه از کرم خاکی!
حس می­کنم چیزی داخل شکمم نمانده و امعا و احشا شکمم یک جا از دهانم به بیرون پرت شده است. به کاسه­ دست­شویی نگاه می­کنم. دنبال دل و روده­ام می­گردم و جز مایع زرد رنگ بد بو نمی­بینم. دلم آشوب می­شود. چند مشت آب به صورتم می­پاشم. به هر ضرب و زوری شده بیرون می­آیم. دست­هایم را زیر بغلم می­زنم. دارم مثل بید می­لرزم و می­ترسم نتوانم خودم را به تختم برسانم. دندان­هایم به هم می­خورد. راه اتاقم از همیشه طولانی­تر شده است. هر چه می­روم به در اتاق نمی­رسم. اگر دستم به دستگیره­ی در برسد، آن وقت است که پاهایم جان می­گیرند و می­توانم بقیه­ی راه را بدوم. دستم را دراز می­کنم. دراز می­کنم و نمی­توانم بگیرمش! روی پنجه­ پا بلند می­شوم و دستم را درازتر می­کنم. روی زمین که ولو می­شوم از تلاش بیهوده­ خودم لجم می­گیرد. کاش کف اتاقم گود بود و مرا توی خودش پنهان می­کرد. آن قدر گود که دیگر نتوانم از آن بیرون بیایم. شبیه یک قبر، شبیه همان قبری که مامان ریحان را بلعید و او دیگر نتوانست بیرون بیاید.نه این قدر صاف و مسطح که تا سه ساعت بعد ولو شده و نتوانم بلند شوم و تکانی به هیچ جای بدنم بدهم. جز پلک­هایم که بالا و پایین می­شوند و به آن تابلوی بزرگ و زیبایم زل می­زنم. به آن خط درشت و زیبایش! به آن نام مقدس که این روزها دلم نمی­خواهد چشم از آن بردارم. داده­ام با خط نستعلیق کنده­کاری کرده­ و دور تا دورش را با حاشیه­ی زیبایی طلاکوب کرده­اند. حالا تابلوام موج برداشته و تاب می­خورد. نگاه از تابلو می­گیرم و بلند می­شوم. دستم را به دیوار می­گیرم و به زحمت خودم را به آشپزخانه می­رسانم. می­دانم داخل یخچال چیزی برای خوردن پیدا نمی­شود و به محض باز کردن در، بوی گند میوه­های خشک و مانده همه جا را معطر خواهد کرد، اما این سماجت لعنتی دست از سرم برنمی­دارد. بازش می­کنم و بلافاصله پشیمان در را نیمه باز رها می­کنم. در به­ هم کوبیده می­شود، انگار کف آشپزخانه قناسی دارد.
ظرف­های نشسته داخل سینگ ظرف­شویی را نگاه می­کنم... روی میز، کف آشپزخانه، روی کابینت­ها و اُپن... وای خدایا چرا همه چیز به هم ریخته است؟ چرا هیچ چیز سرجایش نیست؟
یک لیوان از بین ظرف­های نشسته برمی­دارم، زیر آب می­گیرم، پرش می­کنم، چند حبه قند داخلش می ریزم و تق­وتق؛ همش می­زنم. آب قند را یک نفس بالا می­کشم. شکمم به قار و قور می­افتد و معده­ی خالی­ام اعلام وجود می­کند. به اتاق برمی­گردم... موبایلم را از روی میز برمی دارم. روی تخت ولو می­شوم. شماره می­گیرم. سفارش غذا می­دهم. آدرس می­دهم و...
اگر امروز را هم چیزی نخورم، می­میرم! یعنی به آخر خط رسیده­ام؟ یعنی می­خواهم خودکشی کنم؟
خودکشی آخرین راه است برای آن­هایی که راه اول را اشتباه رفته اند. یعنی راه اولم را اشتباه رفته­ام؟ راه اول را اشتباه رفتن مانند خیابان یک طرفه است، به محض شروع کردن دردسرهایت هم شروع می­شود. راه برگشت نداری، حتی اگر همان ابتدای راه متوجه اشتباهت شوی. آن قدر باید بروی و بروی و بروی تا شاید از آن همه شلوغی نجات پیدا کنی. تازه اگر چند متر جلوتر تصادفی مرگ­بار رخ نداده باشد و مجبور نشوی مدتی هم آنجا توقف کنی.
بی­خیال راه اشتباه و خیابان یک طرفه و تصادف مرگ­بار! چرا دارم فلسفه می­بافم؟ اصلا چرا قصد خودکشی ندارم؟... چرا می­خواهم زنده بمانم و زندگی کنم؟ در شهری که سام نیست. در خانه­ای که کسی آدرسش را ندارد و مثل خانه ارواح سوت­و­کوراست. نکند اراده این یک کار را هم ندارم؟... نکند می­ترسم؟ نکند کم آورده­ام؟ نکند من، من نیستم؟
جواب سوال خودم را نمی­دانم. نمی­خواهم که بدانم! قصد خودکشی ندارم. دلیلش چه اهمیتی دارد؟ سام به خاطرم می­آید و این که اهمیت دارد، چرا بی او زنده­ام و مِن بعد می­خواهم چه غلطی بکنم.
چشمانم را می­بندم. نمی­خواهم به جواب این سوالات مسخره فکر کنم. حتی نمی­خواهم به آن ساعت فکستنی و بد صدا فکر کنم و این که چرا روی ساعت دوازده تنظیمش کرده­ام و حالا بی­وقفه زنگ می­خورد.
امروز انگار همه اشیاء دور و برم دست به دست هم داده­اند تا با ایجاد سر و صدا روح و روانم را به بازی بگیرند. بی­خودی به خودم فشار می­آورم از تختم جدا شوم، نای نشستن ندارم. آب قند لعنتی انگار هیچ تاثیری جز به قار و قور انداختن معده ام نداشته و برعکس، فشار خونم را پایین­تر آورده است. آن قدر سرم سنگین است که انگار شیئ سنگینی را با خودش جابه­جا می­کند. عجیب است!... این روزها برعکس جسم خسته و سنگینم، حافظه­ام تا این حد فعال است که لحظه به لحظه گذشته­ را به یادم می­آورد؟!

سام می­گوید:
«تو خیلی باهوشی سییانا!... خیلی با استعدادی!»
بلند می­خندم:
«پس حواست باشه دست از پا خطا نکنی، من چیزی رو فراموش نمی­کنم.»
ابروهایش را بالا می­اندازد:
«من و خطا؟!»

به گره­های روی پیشانی­اش خیره می­مانم و جان تازه می­گیرم. به او ایمان دارم. به این که خطا نمی­کند.که دروغ نمی­گوید. که ریگی به کفش ندارد. که صداقت دارد. به ساعت رومیزی نگاه می­کنم. ۱۲ ظهر است! سام از آدم­هایی که تا لنگ ظهر می­خوابند بدش می­آید. آن وقت ها صبح زود بیدار می­شد و سر و صدایش خانه را برمی­داشت. برود به درک! کاش بود! یک نگاه به چشمان پف کرده من و یک نگاه به ساعت می­انداخت. آن وقت بود که آمپرش تا مرز هزار بالا می­رفت...
می­گوید: «زود که بیدار شوی سرحالی و پرانرژی!... خواب مفید۶ ساعت در ۲۴ ساعته، باقی میشه خواب مضر!»
لابد می­خواهد زود بیدار شود، سر حال باشد که مرا به بازی بگیرد، زندگی­ام را!... یا شاید دیگری را...

نظرات کاربران درباره کتاب شاید دیگری

یک داستان بلند از زبان چهار شخصیت که متاسفانه زبان و لحن همه شان یکسان بود. کتاب پر از غلط های شرم آور املایی و انشایی ست(به سطوح آمدن،عجل معلق،دچار خلع شدن، به مزاج خوش آمدن و...) اسباب تاسف است که ناشران محترم چنین بی قید و بی تفاوت کتابها را روانه ی بازار نشر می کنند.
در 2 سال پیش توسط شهرزاد همامی
افتضاحححح .....
در 11 ماه پیش توسط Primavera