فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب اسب‌ها و انسان‌ها
سه داستان

نسخه الکترونیک کتاب اسب‌ها و انسان‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اسب‌ها و انسان‌ها

نور آفتاب گسترده‌تر، روشنایی هلال ماه ضعیف‌تر، قطرات نقره‌فام شبنم درخشان‌تر و زمزمه‌های جنگل شدید‌تر گشت. انسان‌ها به جنب‌وجوش افتادند و اسب‌ها در حیاط اصطبل‌ خانه‌ی‌ تیولدار مصرانه‌تر خُره کشیدند و به این‌سو و آن‌سو حرکت کردند و حتی ضمن این‌که یک‌دیگر را با خشم هُل می‌دادند و قیل‌وقال راه می‌انداختند، شیهه‌های تیز برآوردند.
رمه‌دار پیر ضمن گشودن دروازه که غژغژ صدا می‌داد، گفت:‌ «هُش‌‌، هُش! وقت کافی هست! شما که هنوز از گرسنگی تلف نشده‌اید!»
و وقتی مادیانی به طرف دروازه یورش برد، او بازویش را جنباند و فریاد زد:‌»عقب، عقب!»
او که نستر(۲۳) نام داشت ژاکت قزاقی‌ای به تن کرده، شلاقی بر شانه نهاده و چیزهای مختلفی را از کمربند چرمی ژاکتش آویخته بود که از جمله‌ی آن‌ها حوله‌ای پر از نان بود. او زین و افساری را حمل می‌کرد.
اسب‌ها از لحن نستر نه ترسیدند و نه رنجیدند. آن‌ها تظاهر به بی‌اعتنایی کردند و لاقیدانه از دروازه رو برگرداندند، به‌جز مادیان کهر و پیر و آشفته‌یالی که گوش‌هایش را خواباند و تند و تیز به نستر پشت‌کرد. بر اثر این رویداد، مادیان جوانی که پشت مادیان کهر ایستاده بود، بدون دلیل خاصی با پاهای عقبش به اولین اسبی که به او نزدیک شد، لگد زد.
نستر که رهسپار دورترین گوشه‌ی حیاط اصطبل بود با لحن تهدیدآمیزی فریاد کشید: «هی، هی!»
از میان حدوداً صد اسب حاضر در دیواربست، تنها اسبی که کم‌ترین بی‌تابی را از خود بروز می‌داد، اسب اخته و ابلقی بود که تنها در زیر لبه‌‌ی بامی ایستاده بود و با چشمان نیمه‌بازش به اطراف خیره می‌نگریست و یکی از تیرهای بلوطی پناهگاه اسب‌ها را می‌لیسید. بیان این‌که تیر بلوطی دقیقاً چه طعمی داشت، مشکل بود ولی ابلق در ضمن این کار جدی و متفکر به نظر می‌آمد.
نستر ضمن نزدیک شدن به ابلق و گذاشتن زین و نمد برّاق زیرِ زین بر توده‌ای از کود، با همان لحن سابق گفت:‌»داری موذی‌گری می‌کنی، ها؟»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اسب‌ها و انسان‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

لئونیکلایه ویچ تولستوی(۱) (۱۹۱۰ ـ ۱۸۲۸) در جرگه ی بزرگ ترین داستان نویسان ادبیات دنیاست. او هم چنین متفکر اخلاقی و دینی و مصلح اجتماعی حایز اهمیتی محسوب می شود.
تولستوی در «یاسنایا پولیانا»(۲) یعنی املاک خانوادگی اش واقع در حوالی «تولا»(۳) به دنیا آمد. در سنین جوانی والدینش را از دست داد و تحت سرپرستی خویشانش قرار گرفت. تحصیلات ابتدایی را نزد آموزگاران خصوصی خارجی گذراند. در ۱۸۴۴ وارد دانشگاه «کازان»(۴) شد، ولی تحصیلات دانشگاهی را ملال آور یافت و موفق به اخذ دانش نامه نشد. در ۱۸۴۷ به « یاسنایا پولیانا» برگشت تا هم به اداره ی املاکش بپردازد و هم تحصیلاتش را دنبال کند. سه رمان شبه زیست نامه نگاشت که سال های شکل پذیری شخصیت او را منعکس می کنند: «کودکی»(۵) (۱۸۵۲) و «نوجوانی»(۶) (۱۸۵۴) و «جوانی»(۷) (۱۸۵۷).
تولستوی قسمت معتنابهی از جوانی اش را صرف حشر و نشر با مردم طبقات بالای شهرهای مسکو و سن پترزبورگ کرد. خاطراتش گویای آن است که او ناآرام و از زندگی خویش ناخشنود بود و به همین سبب داوطلبانه وارد ارتش روسیه شد. او در طی جنگ کریمه (۱۸۵۶ ـ ۱۸۵۳) سرباز بود و در نبرد سواستوپول(۸) از خود شجاعت شایان توجهی نشان داد. در ۱۸۵۵ چند طرح سواستوپول برای مجلات نوشت که در آن ها جنگ را حمام خونی باشکوه شمرد و تصور شاعرانه ای را که مردم از قهرمانان جنگ دارند، تخطئه کرد. اثر دیگری که از سفرهای تولستوی با ارتش روسیه الهام پذیرفته است، رمان کوتاه «قزاق ها»(۹) است که در ۱۸۶۳ به رشته ی تحریر درآمد.
تولستوی در ۱۸۵۷ از ارتش کنار ه گیری کرد. بین ۱۸۵۶ و ۱۸۵۷ دو بار به اروپای غربی سفر کرد و به روش های آموزش و پرورش آن سامان علاقه مند شد. پس از مراجعت به املاکش مدرسه ای برای کودکان روستایی دایر کرد.
در ۱۸۶۲ باسونیابرس(۱۰) ازدواج کرد. زندگی زناشویی اش در ابتدا سعادت آمیز و سپس مشقت بار گشت. او در این دوران به خلق دو شاهکار خود یعنی «جنگ و صلح»(۱۱) (۱۸۶۶) و «آنا کارنینا»(۱۲) (۱۸۷۷) پرداخت. «جنگ و صلح» شرح ماجراهایی است که بر پنج خانواده ی روس در اوایل قرن نوزدهم و در طی حمله ی ناپلئون به روسیه می گذرد و «آنا کارنینا» توصیف خیانت گستاخانه ای است که شاهزاده خانمی روسی به شوهرش روا می دارد.
تولستوی در طی نوشتن «آنا کارنینا» بیش از گذشته به تعمق درباره ی مفهوم و هدف زندگی روآورد که حاصل آن کتاب «اعترافات من»(۱۳) در ۱۸۸۲ بود.
بحران روحی سبب ساز تحول شگرفی در تولستوی گشت. او اختیارات کلیسای اورتدوکس روسیه را رد کرد و تلقی خود را از مسیحیت در کتابی به نام «ملکوت خداوند در خود شماست»(۱۴) در ۱۸۹۴ عرضه داشت. به اعتقاد او، مردم می توانند با خویشتن نگری و اصلاح ارادی به نیکی ای که در آن ها وجود دارد، دست یابند. او خشونت را مذموم می شمرد و معتقد بود که باید به طریقی غیرخشن با آن به مقابله برخاست. او مخالف قدرت در هر شکل و صورتی بود.
بین ۱۸۷۸ و ۱۸۸۵ تولستوی به جای نوشتن داستان به مطرح کردن موضوعات دینی و اجتماعی پرداخت و برای این که مطابق اعتقاداتش زندگی کند، از املاکش دست شست و از امیال نفسانی دوری جست. خانواده اش صاحب اموالش گشت و همسرش حق تالیف تمام آثاری را که او قبل از ۱۸۸۱ نوشته بود، به دست آورد. او لباس روستایی به تن می کرد و اغلب در مزارع به کار می پرداخت و تلاش می کرد تا حد امکان خود بسنده شود. شهرتش به عنوان رمان نویس سبب جلب توجه مردم به اعتقادات دینی اش گشت. آن ها از اکناف دنیا به دیدارش می شتافتند. مرجعیتش چنان گسترده بود که کلیسای اورتدوکس روسیه او را در ۱۹۰۱ تکفیر کرد تا از نفوذش بر مردم بکاهد.
تولستوی در کتاب «هنر چیست؟»(۱۵) (۱۸۹۸) تمام آثاری را که قبل از تحول روحی اش پدید آورده بود، مردود شمرد و اعلام کرد که هنر باید ساده باشد و سبب تعالی روحی و اخلاقی مردم گردد.
تولستوی با نوشتن «مرگ ایوان ایلیچ»(۱۶) در ۱۸۸۶ دوباره به نگاشتن داستان رو آورد. او هم چنین چند نمایش نامه نوشت که معروف ترین آن ها «قدرت ظلمت»(۱۷) (۱۸۸۸) است.
می توان داستان های «ابلیس»(۱۸) (۱۸۸۹) و «سونات کروتزر»(۱۹) (۱۸۹۱) و رمان های «رستاخیز»(۲۰) (۱۸۹۹) و «حاجی مراد»(۲۱) را بزرگ ترین آثار واپسین دوران خلاقیت تولستوی محسوب کرد.

اسب ها و انسان ها(۲۲)

نور آفتاب گسترده تر، روشنایی هلال ماه ضعیف تر، قطرات نقره فام شبنم درخشان تر و زمزمه های جنگل شدید تر گشت. انسان ها به جنب وجوش افتادند و اسب ها در حیاط اصطبل خانه ی تیولدار مصرانه تر خُره کشیدند و به این سو و آن سو حرکت کردند و حتی ضمن این که یک دیگر را با خشم هُل می دادند و قیل وقال راه می انداختند، شیهه های تیز برآوردند.
رمه دار پیر ضمن گشودن دروازه که غژغژ صدا می داد، گفت: «هُش ، هُش! وقت کافی هست! شما که هنوز از گرسنگی تلف نشده اید!»
و وقتی مادیانی به طرف دروازه یورش برد، او بازویش را جنباند و فریاد زد: »عقب، عقب!»
او که نستر(۲۳) نام داشت ژاکت قزاقی ای به تن کرده، شلاقی بر شانه نهاده و چیزهای مختلفی را از کمربند چرمی ژاکتش آویخته بود که از جمله ی آن ها حوله ای پر از نان بود. او زین و افساری را حمل می کرد.
اسب ها از لحن نستر نه ترسیدند و نه رنجیدند. آن ها تظاهر به بی اعتنایی کردند و لاقیدانه از دروازه رو برگرداندند، به جز مادیان کهر و پیر و آشفته یالی که گوش هایش را خواباند و تند و تیز به نستر پشت کرد. بر اثر این رویداد، مادیان جوانی که پشت مادیان کهر ایستاده بود، بدون دلیل خاصی با پاهای عقبش به اولین اسبی که به او نزدیک شد، لگد زد.
نستر که رهسپار دورترین گوشه ی حیاط اصطبل بود با لحن تهدیدآمیزی فریاد کشید: «هی، هی!»
از میان حدوداً صد اسب حاضر در دیواربست، تنها اسبی که کم ترین بی تابی را از خود بروز می داد، اسب اخته و ابلقی بود که تنها در زیر لبه ی بامی ایستاده بود و با چشمان نیمه بازش به اطراف خیره می نگریست و یکی از تیرهای بلوطی پناهگاه اسب ها را می لیسید. بیان این که تیر بلوطی دقیقاً چه طعمی داشت، مشکل بود ولی ابلق در ضمن این کار جدی و متفکر به نظر می آمد.
نستر ضمن نزدیک شدن به ابلق و گذاشتن زین و نمد برّاق زیرِ زین بر توده ای از کود، با همان لحن سابق گفت: »داری موذی گری می کنی، ها؟»
ابلق از لیسیدن تیر بلوطی دست کشید و بی جنب و جوش به نستر خیره شد. او نه خندید و نه ابرو درهم کشید و نه از کوره دررفت بلکه پس از احساس لرزشی در شکمش آه عمیقی برآورد و رو برگرداند. نستر بازویش را به دور گردن ابلق حلقه کرد و به او دهنه زد.
پرسید: «حالا چرا داری آه می کشی؟»
ابلق تکانی به دُمش داد تا به این نحو بگوید: «دلیل خاصی وجود ندارد، نستر.»
نستر نمد زیرِ زین و خود زین را بر ابلق نهاد. ابلق گوش هایش را خواباند تا ناخرسندی اش را بروز دهد. نستر او را ابله خواند. وقتی نستر تنگ اسب را می بست ابلق بدنش را منبسط ساخت تا از انجام دادن این کار جلوگیری کند. مشتی که نستر به دهان و ضربه ای که با زانو به شکم ابلق زد، نفس او را بند آورد. مع الوصف زمانی که نستر تسمه را با دندانش می کشید، ابلق به خود جرئت داد و گوش هایش را دوباره خواباند و حتی سربرگرداند و نگاهی گذرا به رمه دار انداخت. او می دانست که این کارها فایده ای ندارد، اما می خواست نستر بداند که او ناخرسند است و تصمیمی هم به پنهان کردن ناخرسندی اش ندارد. وقتی کار زین کردن به اتمام رسید، ابلق پای راست متورمش را شل کرد و به جویدن دهنه پرداخت، هر چند از مدت ها پیش می دانست که هیچ چیز از دهنه بی مزه تر نیست.
نستر پس از این که پایش را در رکاب کوتاه نهاد و سوار شد، شلاقش را باز کرد و دامن کتش را از زیر زانوانش بیرون کشید و مثل شکارچیان روباه و سورچیان و رمه داران نشست و افسار را کشید. ابلق بدون این که از جایش بجنبد، سرش را بلند کرد تا اعلام کند که آماده است به هر جایی که به او دستور داده شود، برود. او می دانست که قبل از این که به حرکت درآیند، راکبش نعره زنان یک مشت دستور برای واسکا(۲۴) و سایر رمه داران و هم چنین اسب ها صادر می کند. و همین طور هم شد، نستر نعره زد: « واسکا! هی، واسکا! مادیان ها را بیرون کردی؟ حقه باز، کجایی؟ خوابی؟ دروازه را باز کن! اول مادیان ها را بیرون کن!»
و دستورات دیگری از این قبیل صادر کرد.
دروازه غژغژ صدا داد. واسکا درحالی که کنار تیر چارچوب دروازه ایستاده بود و افسار اسبی را در دست داشت و کج خلق و خواب آلود به نظر می آمد، اسب ها را از حیاط اصطبل بیرون راند. کره های نر و ماده و اسب های یکی دو ساله و مادیان های حامله ای که دلواپس شکم های برآمده شان بودند، بااحتیاط بر کاه حیاط اصطبل گام می نهادند و آن را می بوییدند و یک به یک از خلال دروازه می گذشتند. برعکس، مادیان های جوان در فوج های کوچک یک دیگر را هُل می دادند و در شتابی که داشتند سکندری می خوردند و از رمه داران فحش و ناسزا می شنیدند. کره های شیرخوار پوزه های شان را به میان پاهای مادیان های غریبه فرو می بردند و در پاسخ به شیهه های مادران شان ناله های تیز سر می دادند.
مادیانی جوان و شوخ و شنگ به محض این که از دروازه بیرون آمد، سرش را بالا و پایین برد و جفتک انداخت و فریادهای ملایم کشید ولی جرئت نکرد که از ژولدیبای(۲۵) پیر و ابلق که مطابق معمول در جلو اسب های دیگر با طمانینه و وقار می خرامید و شکم بزرگش را تاب می داد، پیشی گیرد.
در عرض چند دقیقه دیواربست شلوغ و پرجنب وجوش خالی شد. از آن جایی که چیزی به جز کاه و سرگین در آن مکان باقی نمانده بود، تیرک های سقف منظری دلگیر و غم انگیز به خود گرفتند. با این که ابلق به این منظره عادت داشت از دیدنش غمگین شد. او مثل این که بخواهد با تکان دادن سر به کسی اظهار آشنایی کند، سرش را آهسته بالا و پایین برد، تا جایی که تنگ اسب به او امکان می داد، آه عمیقی برآورد، پاهای سفت و کج و معوجش را به دنبال رمه کشید و نستر پیر را بر پشت استخوانی اش حمل کرد.
اندیشید: «به محض این که به جاده برسیم او بدون شک پیپ قدیمی اش را که تزیینات برنجی دارد و به زنجیری متصل است روشن خواهد کرد و خواهد کشید و چه قدر من از این بابت خوشحال خواهم شد، چون استشمام عطر توتون پیپ او در صبح زود که شبنم هم چنان روی علف ها قرار دارد، دل پذیر است و چیزهای دل پذیر فراوانی را به خاطر می آورد. تنها اعتراضی که دارم این است که تا پیرمرد پیپ را لای دندانش می گذارد، خود را به اصطلاح می گیرد و شخص بزرگی تصور می کند و یک بری می نشیند و همیشه هم بر آن قسمتی از پشتم فشار وارد می آورد که درد دارد. ولی این لعنتی اولین کسی نیست که من خود را فدای لذتش می کنم. به علاوه، چون اسب هستم دیگر به مرحله ای رسیده ام که از این کار او احساس خشنودی خاصی هم می کنم. بگذار مرد بیچاره خود را بگیرد. او زمانی دست به این کار می زند که تنهاست و کسی او را نمی بیند. بگذار یک بری بنشیند، اگر این کار به او لذت می بخشد.»
بله، زمانی که ابلق با آن پاهای لرزان و محتاطش از وسط جاده می گذشت، این چنین می اندیشید.

پس از این که نستر رمه را برای چریدن به کرانه ی رودخانه راند، از ابلق پیاده شد و زین را از پشت او برداشت. اسب ها آهسته به جانب چمن زار با طراوت که از شبنم خیس و در مهی که از زمین و آغوش رودخانه برمی خاست مستور بود، رو آوردند.
به محض این که نستر زین را از پشت ابلق برداشت، زیر چانه ی او را خاراند و ابلق هم چشمانش را بست تا به این طریق مسرت و امتنانش را نشان دهد.
نستر زیر لب گفت: »ابله پیر از این کار خوشش می آید.»
ولی ابلق اصلاً از این کار خوشش نمی آمد؛ فقط احساساتی رقیق او را وامی داشت که تظاهر کند و سرش را به علامت رضایت تکان دهد. و مرد پیر بدون این که هشداری بدهد یا دلیلی داشته باشد (مگر این که فرض کنیم او احساس می کرده است که الفت بیش از حد ممکن است از منزلتش نزد ابلق بکاهد) سر ابلق را به طور ناگهانی پس زد و افسار را با خشونت از او جدا کرد و با سگک افسار ضربه ی دردناکی به پای نحیف او زد و سپس بدون این که کلمه ای بر زبان آورد به طرف کنده ی درختی رفت که بر خاک ریزی قرار داشت و او غالباً بر آن می نشست.
این گونه حرکات صرفاً ابلق را می رنجاند، اما او رنجشش را ابداً بروز نداد. برگشت و درحالی که دم خط خطی اش را می جنباند و هوا را به داخل بینی می کشید و برای حفظ ظاهر در این جا و آن جا می چرید، رو به جانب رودخانه گذاشت. کره های شیرخوار و اسب های یکی دوساله و مادیان های جوان که از آن صبح عالی سرمست بودند، در اطراف او از شادی جست و خیز می کردند، ولی او اعتنایی به آن ها نداشت. او که می دانست بهترین اقدام برای سلامت اسب ـ مخصوصاً اسبی که در سنین اوست ـ این است که در حال گرسنگی و قبل از صرف صبحانه مقدار زیادی آب بیاشامد. شیب دارترین و گسترده ترین قسمت کرانه ی رودخانه را انتخاب کرد، سم هایش را در آب فرو برد، پهلوهایش را منبسط ساخت، دم خط خطی و کم پشتش را که در محل تلاقی با ستون فقراتش فاقد مو بود، جنباند و با لبان ناهموارش به مکیدن آب پرداخت.
مادیان کهر بدجنسی که همیشه سربه سر ابلق می گذاشت و او را ناراحت می کرد، با تظاهر به این که دنبال کاری است، ولی هدفش درواقع متلاطم کردن آبی بود که او می آشامید، به طرفش آمد. اما ابلق دیگر سیراب شده بود، بنابراین با تظاهر به این که از هدف شوم مادیان بویی نبرده است، پاهایش را یک به یک از میان گل و لای رودخانه بیرون کشید، سرش را جنباند و به مکان امنی به دور از اسب های جوان رفت و شروع به خوردن صبحانه اش کرد. او به ندرت سر از چمن زار برمی داشت و به نحو عجیب وغریبی بر آن گام می گذاشت تا حتی المقدور علف های کم تری از آن را له کند و به این طریق سه ساعت پیوسته علف خورد. وقتی کار علف خوردنش به جایی رسید که شکمش به صورت کیسه ی کاملاً انباشته ای درآمد و از دنده های برجسته اش آویزان گشت، طوری بر پاهایش استقرار یافت که از جانب آن ها ـ خاصه ضعیف ترین شان که پای راست جلو بود ـ تا جایی که امکان داشت درد کم تری بکشد و در این حالت به خواب رفت.
کهولت ممکن است باشکوه یا نفرت آور یا رقت انگیز یا هم باشکوه و هم نفرت آور باشد. کهولت ابلق از نوع اخیر بود.
ابلق اسب بزرگی بود و دست کم یک متر و نیم قد داشت. او اسب سیاهی بود که چند لکه ی نخودی رنگ داشت. لکه های نخودی تدریجاً به لکه های قهوه ای چرکین تبدیل شده بودند. او در کل سه لکه ی رنگی داشت: لکه ای که به طور اریب قسمت فوقانی سر و جانبی از دماغ و نیمی از گردنش را می پوشاند. یال بلندش که آلوده به گیاهی چسبناک و خاردار بود درجایی رنگ سفید و در جایی دیگر رنگ قهوه ای داشت. لکه ی دوم پهلوی راست و نیمی از شکمش را فرا می گرفت. لکه ی سوم سرین و قسمت فوقانی دُم و نیمی از تهیگاه هایش را می پوشاند. باقی دُمش خط خطی و سفیدوَش بود. سرِ استخوانی اش با چشم خانه هایی گود و لب زیرینی پاره و آویزان در انتهای گردنی لاغر و استخوانی قرار داشت و به نظر چون نقشی چوبین می آمد. لب زیرینش قسمت هایی از زبان سیاه وش و آویزان و ریشه های دندان های زردش را نمایان می ساخت. گوش هایش که یکی از آن ها دارای بریدگی بود، غالباً با صدای تپ تپ می جنبیدند ولی گاهی نیز منقبض می شدند تا مگس کاملاً سمجی را بترسانند و فراری بدهند. باقی مانده ی کاکلش از پشت یکی از گوش هایش آویزان بود. پیشانی برهنه اش فرو رفته بود و چین داشت. غبغبش هم چون کیسه های تهی آویزان بود. رگ های پیچیده ی سر و گردنش با هر تماس مگس به ارتعاش درمی آمدند. حالت صورتش از مرارت طولانی و شکیبایی عبوس و ژرف اندیشی حکایت داشت. پاهای جلویش در قسمت زانو خمیده و هر دو سمش آماسیده بودند. برآمدگی ای به اندازه ی مشت نزدیک زانوی پای راست لکه دار جلوش وجود داشت. پاهای عقبش در وضعیت بهتری بودند، هر چند کرک طرفین آن ها زمانی از بین رفته و دیگر هرگز پدیدار نگشته بود. پاهایش برای بدن نحیفش بلند به نظر می رسیدند. دنده هایش علی رغم گردی کامل شان به حدی برآمده و برجسته بودند که پوست بین شان ظاهری سفت و محکم داشت. پشتش و هم چنین برآمدگی بین استخوان های کتفش آثار کتک خوردن های فراوانی را بر خود داشتند و زخم متورم و چرکین جدیدی بر سرینش نمایان بود. بُن بلند و سیاه دُمش که با مهره های ستون فقراتش تلاقی داشت، تقریباً بی مو بود. بر سرین و نزدیک دُمش زخمی به اندازه ی مشت وجود داشت که موهای سفیدی از آن روییده بودند (احتمالاً حاصل نیش یک حشره) و بر کتفش اثری از زخمی دیگر بود. دُم و پس زانوهایش آثاری از اسهالی مزمن بر خود داشتند. موی کوتاه بدنش سیخ سیخ ایستاده بود. ولی علی رغم کهولت نفرت انگیز ابلق، هر شخصی بی اختیار تصور می کرد و هر آدم خبره ای اظهار می داشت که او زمانی اسبی عالی بوده است.
بله، آدم خبره می گفت که فقط یک نژاد در روسیه وجود دارد که می تواند چنان استخوان های پهن، کاسه ی زانوهای بزرگ، سم های زیبا، پاهای باریک، گردن متناسب و ـ مهم تر از همه ـ سر عالی با چشمان بزرگ و مشکی و درخشان، در هم پیچیدن اشراف وار رگ های صورت و گردن و بالاخره پوست و مویی لطیف به وجود آورد. حتی در ترکیب مهیب سالخوردگی تنفرآورش که رنگ ابلق بدنش آن را تنفرآورتر می کرد و اعتماد به نفس متینی که در نگاه و رفتارش مشهود بود و خاص کسانی است که به توانایی و زیبایی خود وقوف دارند، واقعاً خصوصیتی باشکوه وجود داشت.
او هم چون ویرانه ای پایدار در میان چمن زار آغشته به شبنم و اندکی دورتر از سر و صدای سم به زمین کوفتن ها و خُره کشیدن ها و ناله ها و شیهه سردادن های رمه ی پراکنده تنها ایستاده بود.

خورشید به بالای جنگل رسیده بود و بر چمن زار و انحنای رودخانه به شدت می تابید. شبنم ابتدا به قطره تبدیل و سپس خشک شد. در جای جای فراز باتلاق و جنگل مهی که تحلیل می رفت، به صورت دود رقیق شناور بود. ابرها به شکل امواج بزرگ در آسمان پدیدار می گشتند ولی از باد اثری نبود. در مزارع آن سوی رودخانه، چاودارها که به لوله های کوتاه و سبز شباهت داشتند، استوار ایستاده بودند و هوا بوی سبزه و شکوفه می داد. در میان جنگل فاخته ای با صدایی خشن آواز می خواند و نستر که به پشت بر زمین ولو شده بود، سال های باقی مانده ی عمرش را محاسبه می کرد. چکاوک ها از فراز چمن زار و مزارع چاودار می گذشتند. خرگوشی صحرایی که دیر از خواب بیدار شده بود، خود را در میان رمه ی اسب یافت. او به مکانی امن دوید و زیر بوته ای نشست و آماده ی مقابله با خطر گشت. واسکا سرش را به درون علف ها فرو برده بود و چرت می زد. مادیان ها اطراف او دور بزرگی می زدند و سپس بر نیمه ی هموار چمن زار پخش می شدند. اسب های مسن خُره کشان جاهای عاری از مزاحمت را جست وجو می کردند و در انجام دادن این کار از خود ردپایی واضح بر چمن زار شبنم زده باقی می گذاشتند. آن ها پس از این که چنین جاهایی را می یافتند، به آرامی علف های آبدار را می خوردند. تمامی رمه ناهوشیارانه در یک سو حرکت می کرد و ژولدیبای پیر و موقر دوباره رهبری و هدایت آن ها را به عهده می گرفت. موشکای(۲۶) جوان که برای اولین بار وضع حمل کرده بود، دُمش را بلند کرد و نخودی خندید و بر کره ی کوچولو و ارغوانی رنگش که با زانوان لرزان راه می رفت و خود را به مادرش می چسباند، خُره کشید. «چلچله ی زرد» که پوستی به لطافت و درخشش اطلس داشت و تاکنون مجرد باقی مانده بود به قدری سرش را پایین آورد که کاکل مشکی و ابریشمینش پیشانی و چشمانش را پوشاند. او در این حالت به بازی کردن با علف ها پرداخت: آن ها را می کند و به بالا پرت می کرد و وقتی آن ها فرود می آمدند با مچ پای مرطوبش به آن ها ضربه می زد. کره ای نسبتاً مسن، یقیناً با این تصور که دارد بازی می کند، تاکنون بیست و شش بار به دور مادرش چرخیده بود و مادرش هم که دیگر به ادا و اطوارهای پسرش عادت کرده بود، به چریدن آرامش ادامه می داد و فقط هر از چندگاهی با چشمان درشت و سیاهش نگاهی به او می انداخت. یکی از کوچک ترین کره ها ـ کره ای مشکی با سری بزرگ و کاکلی چنان استوار بین دو گوش که به چهره اش حالت تعجب می بخشید و با دُمی که حالت درون رحم را هم چنان حفظ کرده و به یک سو پیچیده بود ـ بی جنب وجوش ایستاده، گوش هایش را سیخ کرده و به کره ی بازیگوش چشم دوخته بود. تشخیص این که او عمل کره ی بازیگوش را ناپسند می شمرد یا به آن غبطه می خورد، مشکل بود. بعضی از کره های خردسال با پوزه های شان بی صبرانه به شکم مادران شان سُک می زدند و درصدد یافتن نوک پستان های شان برمی آمدند. بعضی دیگر فراخوانی مادران شان را نادیده می گرفتند و مثل این که در جست وجوی چیزی باشند، دقیقاً در جهت خلاف صدای مادران شان گام های تند و ناموزون برمی داشتند و آن گاه بدون دلیل خاصی یک باره می ایستادند و ناله های دل خراش سر می دادند. مابقی یا گل و گشاد روی زمین نشسته بودند یا چریدن می آموختند یا با پاهای عقب شان پشت گوش های شان را می خاراندند. دو مادیان که هنوز وضع حمل نکرده بودند، از دیگران کناره گرفته بودند و درحالی که به سختی راه می رفتند، با یک دیگر می چریدند. دیگران به وضوح رعایت حال آنان را می کردند و هیچ کره ای جرئت نمی کرد که به آنان نزدیک و مزاحم شان شود. اگر اسب جوان و شوخ و شنگی دل به دریا می زد و به آنان نزدیک می شد، جنبش گوش یا دُمی کافی بود که او را متوجه رفتار ناپسندش سازد.
کره های ماده و اسب های یکی دو ساله ادای بزرگ ترها را درمی آوردند. آن ها به ندرت به خود اجازه می دادند که جفتک بیندازند یا قاطی اسب های جوان و بشاش شوند. آن ها گردن های پیرایش شده شان را که به گردن قو شباهت داشت، به طرف زمین خم می کردند و دُم های کوتاه شان را که شبیه جارو های کوچک بودند، به مثابه ی دُم های معمولی می جنباندند و با وقار زایدالوصفی علف می خوردند. گاهی اوقات مانند بزرگ ترها روی زمین دراز می کشیدند و غلت می زدند یا پشت یک دیگر را می خاراندند. شادترین همه ی آن ها کره های ماده ی دوسه ساله و مادیان های باکره بودند. آن ها که غالباً تشکیل گروه مجزایی از دوشیزگان سرزنده را می دادند، مدام در کار سم به زمین کوفتن و خُره کشیدن و ناله و شیهه سر دادن بودند. به هم می رسیدند، سرهای شان را بر شانه ی یک دیگر می گذاشتند، هم دیگر را می بوییدند، در هوا می جهیدند و گاهی نیز خُره می کشیدند و دُم های شان را به اهتزاز درمی آوردند و نیمی یورتمه و نیمی یورغه وار در مقابل یک دیگر با طنازی خودنمایی می کردند.
زیباترین و شیطان ترین همه ی این دوشیزگان شاد، مادیان کهر بود. هر کاری که او می کرد دیگران هم می کردند. هر جایی که او می رفت باقی دوشیزگان خوشگل نیز می رفتند. او امروز صبح به طرز خاصی سرزنده بود. به همان طریقی سرزنده شده بود که انسان ها سرزنده می شوند. پس از این که در رودخانه سر به سر ابلق گذاشت، در امتداد کرانه ی رودخانه دوید و با تظاهر به این که از چیزی هراسیده است، خُره کشان و شتابان رو به قلب چمن زار نهاد. دیگران به دنبال او رفتند و واسکا ناچار گشت از پی همه ی آن ها بتازد. پس از این که مادیان کهر اندکی علف خورد و روی زمین غلت زد، تصمیم گرفت درست در جلو چشم مادیان های پیر بدود و سربه سر آن ها بگذارد. او سپس کره ای را از مادرش جدا ساخت و مثل این که بخواهد گازش بگیرد، سر در پی اش نهاد. مادر دچار وحشت گشت و کره نالید ولی مادیان کهر حتی او را لمس هم نکرد. هدف او صرفاً این بود که کره را بترساند و یارانش را که با لذت به این منظره می نگریستند، سرگرم کند. سپس این فکر عالی به سرش زد که توجه اسب شخم زن خاکستری رنگی را که به وسیله ی موژیکی(۲۷) در مزرعه ی چاوداری در آن سوی رودخانه به کار گرفته می شد، به خود جلب کند. او از حرکت بازایستاد، سرش را مغرورانه برافراشت، خود را جنباند و ناله ای طولانی و ملیح و محبت آمیز سر داد. در این ناله روح و احساس و اندوه خاصی وجود داشت. هوس و اشتیاق و نوید عشق نیز در آن بود.
آبچیلکی صحرایی در نیستان به این جا و آن جا می جهید و با ترنم ترانه ای پرسوز و گداز یار می جست. فاخته و بلدرچینی نیز آواز عشق می خواندند. حتی گل ها هم به کمک باد برای یک دیگر گرده های عطر آگین می فرستادند. مادیان نالید: «با این که جوان و زیبا و نیرومندم هنوز طعم شیرین عشق را نچشیده ام و از نگاه عاشقانه ی حتی یک عاشق هم برخوردار نبوده ام.»
این ناله ی سرشار از جوانی و اندوه چمن زار و مزارع را درنوردید و به گوش اسب خاکستری رسید. اسب گوش هایش را تیز کرد و بی حرکت ایستاد. موژیک با کفش لیفی اش لگدی به او زد، ولی او چنان مسحور آن صدای صاف شده بود که هم چنان بی حرکت ایستاد و ناله ای در پاسخ سر داد. موژیک خشمگین شد و افسار اسب را کشید و لگد دیگری حواله ی شکمش کرد. این لگد به حدی محکم بود که اسب ناله اش را ناتمام گذاشت و به حرکت درآمد. اما دیگر غمی شیرین بر او مستولی گشته بود و ناله ی پر احساس او و فریاد اعتراض آمیز موژیک هم خود را از مزرعه ی دوردست به رمه ی اسب ها در آن سوی رودخانه رسانده بودند.
اگر فقط صدای مادیان می توانست چنان اسب خاکستری را مسحور کند که او وظیفه اش را به دست فراموشی بسپرد، از دیدن تن زیبایش زمانی که او با گوش های تیز و منخرین گشاد و بدن متمایل به جلو ایستاده بود و درحالی که هوا را به بینی می کشید و تمام اعضای بدن جوان و زیبایش می لرزید، او را به خود می خواند، چه احساسی به او دست می داد؟
ولی مادیان زمانی طولانی دست خوش این احساسات نگشت. وقتی صدای اسب خاکستری محو شد، مادیان یک بار دیگر نالید، سرش را خم کرد، سمش را به زمین کوفت و سپس با عجله به سراغ ابلق رفت تا او را دست بیندازد و اذیت کند. او مایه ی خنده و شوخی دایمی اسب های جوان بود و از دست آن ها بیش تر از دست انسان ها آزار می دید.
راستی چرا می بایست او که هرگز آزاری به آن ها نرسانده بود، از دست آن ها این چنین آزار ببیند؟

او پیر بود، آن ها جوان بودند. او پوست و استخوان بود، آن ها چرب و نرم بودند. او غمگین بود، آن ها شاد بودند. خلاصه این که او موجودی عجیب و غریب و بیگانه و کاملاً متفاوت بود و به همین دلیل هم استحقاق رحم و شفقت را نداشت. اسب ها همیشه برای خود و به ندرت برای آن دسته از هم نوعان شان که شبیه خود می پندارند، احساس رحم و شفقت می کنند. مسلماً هیچ انسانی نمی توانست او را مقصر قلمداد کند که چرا پیر و لاغر و زشت است، ولی بنا به عقیده ی اسب های دیگر او مقصر بود و تنها اسب هایی بی تقصیر بودند که جوان و نیرومند و شاد بودند ـ آن هایی که همه چیز را در پیش رو داشتند، آن هایی که با کوچک ترین تحریک، ماهیچه های شان مرتعش و دُم های شان افراشته می گشت. احتمالاً ابلق این نکته را در می یافت و در لحظاتی که منطقی تر می اندیشید، اقرار می کرد که او از این بابت که عمر طولانی کرده است مقصر است و حاضر بود تقاص آن را پس دهد. ولی خودمانیم او اسبی بیش نبود و وقتی به این جوانانی می نگریست که او را برای چیزی که هرکدام شان باید در پایان عمرشان تحمل کنند، عذاب می دادند، نمی توانست از احساس اندوه و خشم و توهین دوری جوید. در پس سنگدلی اسب ها احساس اشرافیت وجود داشت. هر یک از آن ها دارای نسب نامه ای بود که نسبش را به سمتانکای(۲۸) مشهور می رساند، ولی کسی نمی دانست که ابلق پیر از اعقاب کیست. او اسب گمنامی بود که سه سال پیش از بازار اسب در ازای هشتاد روبل خریداری شده بود.
مادیان کهر بالاقیدی تمام به سوی ابلق رفت و او را هُل داد. ابلق توقع چیز بهتری را نداشت. او بدون این که حتی چشمانش را باز کند، گوش هایش را خواباند و دندان هایش را نمایان ساخت. مادیان به او پشت کرد و به نظر رسید که می خواهد به او لگد بزند. ابلق چشمانش را گشود و از آن جا دور گشت. او که دیگر خواب آلود نبود، به چریدن پراکنده پرداخت. دوباره مادیان و دوستانش پرسه زنان به سراغ او آمدند. کره مادیان دوساله ی سر طاسی که همیشه از مادیان کهر تقلید می کرد، در کنار ابلق راه رفت و مثل همه ی مقلدان در کار تقلید افراط کرد. مادیان کهر معمولاً طوری به ابلق نزدیک می شد که گویی دارد به راه خود می رود و زمانی هم که از جلو چشم او می گذشت، نگاهی به او نمی انداخت به نحوی که ابلق در خشم گرفتن دچار تردید می گشت. آن منظره به این طریق بسیار سرگرم کننده می شد. مادیان کهر اکنون این گونه رفتار می کرد، ولی دوست سر طاسش که تمایل شدیدی به بازیگوشی داشت، با سینه اش به شدت با ابلق برخورد کرد. ابلق دوباره دندان هایش را نمایان ساخت و فریادی سر داد و با خشونتی که تقریباً از او انتظار نمی رفت، سر در پی کره مادیان گذاشت و تهیگاهش را گاز گرفت. کره مادیان سرینش را حواله ی ابلق کرد و به دنده های برجسته اش ضربه ی دردناکی وارد آورد. اسب پیر خُره ای کشید و خواست کره مادیان را تعقیب کند، اما سر عقل آمد و آهی سر داد و از آن جا دور گشت.
از قرار معلوم همه ی اسب های جوان رمه تصمیم گرفته بودند که برای حمله ی گستاخانه ای که ابلق به کره مادیان سر طاس کرده بود، از او انتقام بگیرند، چون به شدت آزارش می دادند و نمی گذاشتند که دیگر علف بخورد. چند بار رمه داری که از رفتار عجیب و غریب اسب های جوان اصلاً سر درنمی آورد، آن ها را از دور و بر ابلق پراکنده ساخت. ابلق چنان ناراحت شده بود که چون زمان برگشتن رمه به اصطبل فرا رسید خود به سراغ نستر رفت و وقتی زین بر پشتش قرار گرفت و رمه دار سوارش شد، احساس امنیت و مسرت کرد.
کی می تواند بگوید که زمانی که او رمه دار پیر را به خانه می برد چه افکاری از ذهنش می گذشت؟ شاید با غم و اندوه به سنگدلی جوانان می اندیشید، شاید هم به طریق پیران آزاردهندگانش را خوار می شمرد و بزرگوارانه می بخشید. افکارش هر چه بود، او آن ها را تا رسیدن به حیاط اصطبل به کسی بروز نداد.
آن روز عصر چند همسایه به دیدن نستر آمده بودند. زمانی که او رمه را از مقابل کلبه های خدمتکاران خانه ی تیولدار عبور می داد، متوجه عرابه ای در برابر کلبه اش گشت. او برای رسیدن به خانه چنان شتاب داشت که به محض جای گرفتن رمه در دیواربست، ابلق را رها کرد و به واسکا فریادکشان دستور داد که زین را از پشت اسب بردارد. او سپس دروازه را قفل کرد و به سراغ دوستانش رفت.
آن شب، شاید به علت توهینی که یابوی پست و بی بته و از بازار خریداری شده به نتیجه ی سمتانکا و تبعاً به احساسات اشرافی تمامی رمه روا داشته بود و شاید هم به دلیل ظاهر عجیب و غریبی که ابلق با آن زین بلند بی راکب به خود گرفته بود، اتفاق خارق العاده ای در دیواربست رخ داد. همه ی اسب ها ـ چه پیر و چه جوان ـ با دندان های برهنه سر در پی ابلق گذاشتند، پس و پیش به دنبال او دویدند، سم به پهلوهایش کوفتند و از او ناله های بلند درآوردند. وقتی قدرت تحمل ابلق دیگر به پایان رسید او با سیمایی حاکی از خشم ضعیف دوران عقیم کهولت و یاسی که جایگزین آن می گردد، در وسط دیواربست از حرکت باز ایستاد. گوش هایش را شل کرد و ناگهان دست به کاری زد که همه ی اسب ها را در جای شان میخ کوب ساخت. وییازوپوریخا(۲۹)، پیرترین مادیان، او را بویید و آهی عمیق کشید. ابلق هم آهی عمیق کشید...

نظرات کاربران درباره کتاب اسب‌ها و انسان‌ها