فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پوینده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غضنفر دیپلمات می‌شود

کتاب غضنفر دیپلمات می‌شود
مجموعه طنز

نسخه الکترونیک کتاب غضنفر دیپلمات می‌شود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب غضنفر دیپلمات می‌شود

گفتم یعنی چی؟
گفت: یعنی خرش خیلی می‌رود؟
پانیذ خندید و گفت: خیلی زیاد
تا اروپا و امریکا هم می‌رود.
گفتم عجب خری داری!
تو دهات ما خرها زورکی ما را تا ده بعدی می‌برند.

  • ناشر انتشارات پوینده
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب غضنفر دیپلمات می‌شود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

این مجموعه طنز حاصل زندگی و سفرهای من به خارج از کشور می باشد، که در آنجا با تفاوت های فرهنگی ایران و سایر ملل آشنا شدم.
این تفاوت ها آنقدر نیست که ما را از آنها دور کند، بلکه این خود ما هستیم که با بعضی رفتارهایمان، سبب دوری از آنها می شویم.
گاه این تفاوت ها آنقدر ساده و خنده دار هستند، که در برگشت به ایران، باید ساعت ها صرف خندیدن کنیم.
پس شما هم این کتاب را بخوانید و بخندید.

غضنفر دیپلمات می شود

من در یکی از روستاهای ایران متولد شدم. برای یک روستازاده، طبیعت حرف اول را می زند. در کودکی به مرغ و خروس ها غذا می دادم و کمی که بزرگتر شدم و به دبستان رفتم، همراه با پدرم سرِ زمین می رفتم و در کشاورزی به او کمک می کردم. البته از کمک به مادرم نیز غافل نبودم و با او به آغل می رفتیم و شیر گاوها را می دوشیدیم.
خانواده ما مثل تمام خانواده های روستایی، خانواده پرجمعیتی بود که یکی یکی بزرگ می شدند و سر زندگی خویش می رفتند. من در طول دوران تحصیل، شاگرد ممتازی بودم، از همین رو مورد تشویق پدر و مادر و خواهر و برادرانم قرار می گرفتم. این بود که سرانجام به دانشگاه وارد شدم و با قبولی در کنکور، در رشته مورد علاقه ام یعنی دامپزشکی، مشغول به تحصیل شدم.
وقتی به تهران آمدم با فضای غریبی آشنا شدم. از آن لطافت هوای روستا دیگر خبری نبود. از آن خروس خوان سحر و غذا دادن به مرغ ها و دوشیدن شیر گاوها و به چرا بردن گوسفندان و کار کردن سرِ زمین نیز خبری نبود ولی چاره ای نبود، باید خودم را با شهر و شهرنشینی وفق می دادم.
گفتم که خانواده ما خانواده پرجمعیتی بود و پدر من توانایی پرداخت همه مخارج مرا در شهری مثل تهران نداشت. از این رو توسط یکی از هم ولایتی ها که به تهران آمده بود، در یک قصابی مشغول به کار شدم. صبح ها کار می کردم و شب ها درس می خواندم. رشته دامپزشکی رشته مورد علاقه من بود، چون از کودکی با حیوانات مانوس بودم. شغلم را هم دوست داشتم چون در رابطه با حیوانات بود.
محیط دانشگاه برایم تازگی داشت. افرادی از هر گروه اجتماعی در آنجا بودند. عده ای ثروتمند و عده ای متوسط بودند. تنها روستایی کلاسمان من بودم. بیشتر آنها کار نمی کردند و فقط درس می خواندند. همه به هم احترام می گذاشتیم و دختر و پسر با یکدیگر مهربان بودیم. چون در آینده همه ما دامپزشک می شدیم و سر و کارمان با موجوداتی بی آزار بود. ترم ها پشت سر هم می آمدند و می رفتند. همکلاسی های من که می دانستند من در قصابی کار می کنم، هر وقت گوشت می خواستند سراغ من می آمدند. البته دخترها بیشتر می آمدند چون کار من برای آنها جالب بود.
گفتم که من روستازاده بودم و این همه دختر شیک ندیده بودم. جوان هم بودم. این بود که حال و هوای عاشقی در سرم پیدا شد. یکی از همکلاسی های دخترم که خانه اش نزدیک محل کار من بود و مرتب از من خرید می کرد، توجه مرا به خود جلب کرده بود. او می دانست من در خوابگاه هستم و چون هم کار می کردم و هم درس می خواندم، به من اطمینان کامل داشت. بعضی از روزها با مادرش به قصابی می آمد و من برای آنها سنگ تمام می گذاشتم و گوشت خوب به آنها می دادم. در حین کار بعضی از اشکالات درسی ام را هم از او می پرسیدم. آری من به این همکلاسی ام که اسمش پانیذ بود، دل بسته بودم. ولی جرات بیان کردن آن را نداشتم.
روزی از روزها که برای خرید کردن آمده بود، از کار من جویا شد و من گفتم: کارم سخت است و حقوقش کم ولی با این وجود ادامه می دهم.
پانیذ گفت: پدر من آدم بانفوذی است و می تواند کار بهتری برای شما پیدا کند.
من هم فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: اگر بتواند کاری در کشتارگاه برای من دست و پا کند، خیلی به من لطف کرده اند.
پانیذ گفت: باشد امشب با پدرم صحبت می کنم. من راجع به شما خیلی پیش پدر و مادرم تعریف کرده ام.
من هم از همه جا بی خبر و خوش خیال، حرفش را باور کردم و گفتم چه همکلاسی مهربانی دارم.
چند روز گذشت و این بار پانیذ با مادرش آمد و گفت: درست شد و نامه ای به من داد و گفت: این یک توصیه نامه است که پدرم برای شما گرفته است. فردا به کشتارگاه بروید و در آنجا مشغول کار شوید.
من هم که انگار دنیا را بهم داده اند و به آرزوی دیرینه ام رسیده ام، از آنها تشکر کردم ولی پانیذ در انتها گفت: شما همه اش کار می کنید و درس می خوانید و هیچ تفریحی ندارید. من و مادرم جمعه ها به کوه می رویم و از شما دعوت می کنم تا با ما همراه شوید.
من که در خواب هم نمی دیدم چنین دختری با مادرش مرا تحویل بگیرند و یک کار دولتی برایم دست و پا کنند، به لکنت افتادم و گفتم: با ک… کمال م…میل.
پانیذ گفت: من خوابگاه شما را بلد هستم. روز جمعه با مادرم ساعت نه دنبال شما می آییم.
دیگر نفهمیدم روز چگونه گذشت. در دانشگاه با کسی راجع به این موضوع صحبت نکردم ولی شب توی خوابگاه دیدم دیگر طاقت ندارم و باید با یکی درددل کنم. یکی از بچه های خوابگاه که اسمش آرش بود را صدا زدم و تمام ماجرا را برایش تعریف کردم.
آرش گفت: ای بابا غضنفر تو چه ساده هستی! الان ترم چندم هستی؟
گفتم: ترم ششم.
گفت: این دخترها از همان ترم اول، دنبال یک جوان سر به راه می گردند که آویزانش شوند. چه کسی بهتر از تو؟!
گفتم: مگر آدم قحط است. من یک دهاتی آس و پاس هستم و توی قصابی کار می کنم. این همه همکلاسی توی دانشگاه است، چرا مرا انتخاب کرده؟
آرش گفت: بقیه برای خود سرگرمی دارند. اینجا تهران است با ده فرق می کند.
گفتم: بابا چه حرف هایی می زنی من کجا و آن دختره کجا!
آرش گفت: حالا بپا از هول حلیم توی دیگ نیفتی.
خلاصه آن شب تا صبح خوابم نبرد و صبح از ذوق کار کردن در کشتارگاه، سریع صبحانه ام را خوردم و راهی کشتارگاه شدم و پیش مدیر مربوطه رفتم.
او بعد از دیدن توصیه نامه کلی مرا تحویل گرفت و گفت: غضنفرجان می دانم که در قصابی کار کرده ای و کار در کشتارگاه را بلد هستی. اینجا کار سلاخی و پوست کندن گوشت را انجام می دهیم. کاربلد هم هستی، از همین امروز مشغول به کار شو.
به قسمت مربوطه رفتم و پیش بندم را بستم و خودم را به رئیس قسمت مربوطه معرفی کردم و کارم را شروع کردم. بعد از اینکه گوسفندها را ذبح می کردند، کار من کندن پوست آنها بود که کاری لذت بخش برای من بود. مدت یک هفته گذشت و من سرگرم کار بودم تا روز جمعه فرا رسید. از یکی از بچه های خوابگاه یک لباس شیک قرض گرفتم و کفش خوبی هم به پا کردم و سر ساعت نُه جلوی در خوابگاه ایستاده بودم.
ناگهان دیدم یک ماشین شیک و آخرین مدل، جلوی پایم ترمز کرد. نگاه کردم دیدم پانیذ و مادرش هستند. خوشحال شدم. پس راست گفته بود، مرا سرکار نگذاشته بود. سلام و علیک کردیم و سوار ماشین شدم.
در راه مادر پانیذ راجع به کار من و همین طور خانواده من صحبت کرد و من همه را از سیر تا پیاز برایش تعریف کردم.
مادرش گفت: شما تازه به شهر آمده اید و باید آداب و رسوم شهر را یاد بگیرید. من برای شما و پانیذ فکرهای خوبی در سر دارم.
من که از حرف های او چیزی سر درنمی آوردم، گفتم: انشاالله که خیر است.
بالاخره بعد از مدتی رانندگی به توچال رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم و کمی پیاده روی کردیم.
پانیذ گفت: هوای خوبی است سوار تله کابین شویم و به ایستگاه پنجم برویم.
من که تا به حال تله کابین سوار نشده بودم، خیلی می ترسیدم، گفتم: خب پیاده برویم.
ولی پانیذ که متوجه نگرانی من شده بود گفت: نترس ما بارها سوار شده ایم و هیچ خطری ندارد.
پانیذ سه تا بلیط خرید که خیلی گران بود و با هر ترس و لرزی بود، من هم سوار شدم.
در کابین، مادر پانیذ سر صحبت را باز کرد و گفت: شما جوان زحمت کش و سر به راهی هستید، آیا برای آینده خود تصمیمی گرفته اید؟
من گفتم: والله من دستم خالی است. تصمیم دارم کار کنم و پول جمع کنم و پس از مدتی ازدواج کنم.
مادر پانیذ که انگار منتظر شنیدن چنین حرفی از دهان من بود، فوراً گفت: به به چه تصمیم خوبی. من و پدر پانیذ به شما کمک می کنیم. مخصوصاً که پانیذ هم به شما علاقه دارد.
گفتم: یعنی من و پانیذ ازدواج کنیم؟!
مادر پانیذ گفت: بله چه اشکالی دارد؟
گفتم: آخر من دهاتی هستم. در کشتارگاه کار می کنم. دختر شما تهرانی است و از یک خانواده مرفه.
مادرش گفت: نگران این چیزها نباشید، همین که شما و پانیذ ازدواج کنید، ما شغل آبرومندی برای شما دست و پا می کنیم که با خانواده ما جور دربیاید.
به ایستگاه پنجم رسیدیم و از تله کابین پیاده شدیم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: به به چه هوای خوبی. مرا یاد روستایمان می اندازد.
پانیذ گفت: در آینده جاهای بهتری را هم خواهیم دید.
من که از حرف های این مادر و دختر سر درنمی آوردم، فقط سر تکان می دادم و توی دلم قند آب می کردم.

نظرات کاربران درباره کتاب غضنفر دیپلمات می‌شود

خیلی کتاب مسخره ایه
در 1 سال پیش توسط
غضنفر یکی از القاب امیر المومنین 'ع' هست...
در 2 سال پیش توسط