فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اتوبوس شبانه شمال

کتاب اتوبوس شبانه شمال

نسخه الکترونیک کتاب اتوبوس شبانه شمال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اتوبوس شبانه شمال

کتاب «اتوبوس شبانه شمال» نوشته منیر خدابخش حصار ( -۱۳۳۷) است.
نویسنده در این کتاب در بستری داستانی، وقایع تاریخی دوران اولیه انقلاب اسلامی را روایت کرده است.
در بخشی از کتاب «اتوبوس شبانه شمال» می‌خوانیم:
«طنین کلمه دروغ که در فضای ماشین پیچید، دست زن محکم روی فرمان خورد و درد مثل تیری تا مچ و سپس بازویش فرو رفت. بیرون، غروب یک روز خنک پاییز بود و در داخل، ‌‌‌گرمای شرجی تابستان. عرق از پیشانی‌اش ‌غلتید روی ابروان و بعد روی گونه‌ها‌ و با قطرات درشت اشک قاطی شد. نفس زن به شماره افتاد، دستش به طرف پنجره رفت. چند لحظه بعد تحت تاثیر جریان خنک هوای بیرون و باد و بورانی که به راه افتاده بود، ‌‌‌لرزشی خفیف اندامش را فرا گرفت و همزمان صدایش را.
- چقدر احمق بودم من که فکر می‌کردم چون دانشجو­ست اجازه خروج نداره...... چرا شک نکردم وقتی نگذاشت برم پیشش.
بغضش را قورت داد تا بتواند باز هم سر خودش داد بزند، ‌‌‌بغض در گلویش گیر کرد و نفسش تنگ شد.
سر و صورتش گر گرفت. ترس همه وجودش را پر کرد، ‌‌‌چند ثانیه بیشتر طول نکشید که به دنیای پرالتهاب درونش کشیده شد. ترس از تصادف در آن شلوغی خیابان بر ترس قبلی‌اش ‌غلبه کرد و در یک آن به خود آمد و راه نفسش کمی باز شد.
- چقدر بی‌‌فکری عطیه، ‌‌‌اسمت رو هم گذاشتی استاد دانشگاه به اندازه یک زن بی‌‌سواد نمی‌فهمی.
ترمز که گرفت خیالش راحت شد. سرش را روی فرمان گذاشت و با صدایی شبیه به فریاد، ‌‌‌از فشار بغضی که داشت خفه‌اش ‌می‌کرد خلاص شد.
- خدااااااااااا.
وقتی سرش را از روی فرمان برداشت، اولین حسش سنگینی نگاه‌ها‌ی کنجکاوی بود که لزومی نداشت آنها را ببیند. با عجله شیشه را بالا برد و بعد به چند برگ زرد چنار که به شیشه جلویی چسبیده بود، خیره ماند».

ادامه...
  • ناشر نشر روزگار
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اتوبوس شبانه شمال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: سفر

- اِ....اِ...دو ساله که داره منو فریب می ده،دروغ همش دروغ....
طنین کلمه دروغ که در فضای ماشین پیچید، دست زن محکم روی فرمان خورد و درد مثل تیری تا مچ و سپس بازویش فرو رفت. بیرون، غروب یک روز خنک پاییز بود و در داخل، گرمای شرجی تابستان. عرق از پیشانی اش غلتید روی ابروان و بعد روی گونه ها و با قطرات درشت اشک قاطی شد. نفس زن به شماره افتاد، دستش به طرف پنجره رفت. چند لحظه بعد تحت تاثیر جریان خنک هوای بیرون و باد و بورانی که به راه افتاده بود، لرزشی خفیف اندامش را فرا گرفت و همزمان صدایش را.
- چقدر احمق بودم من که فکر می کردم چون دانشجو­ست اجازه خروج نداره...... چرا شک نکردم وقتی نگذاشت برم پیشش.
بغضش را قورت داد تا بتواند باز هم سر خودش داد بزند، بغض در گلویش گیر کرد و نفسش تنگ شد.
سر و صورتش گر گرفت. ترس همه وجودش را پر کرد، چند ثانیه بیشتر طول نکشید که به دنیای پر التهاب درونش کشیده شد. ترس از تصادف در آن شلوغی خیابان بر ترس قبلی اش غلبه کرد و در یک آن به خود آمد و راه نفسش کمی باز شد.
- چقدر بی فکری عطیه، اسمت رو هم گذاشتی استاد دانشگاه به اندازه یک زن بی سواد نمی فهمی.
ترمز که گرفت خیالش راحت شد. سرش را روی فرمان گذاشت و با صدایی شبیه به فریاد، از فشار بغضی که داشت خفه اش می کرد خلاص شد.
- خدااااااااااا.
وقتی سرش را از روی فرمان برداشت، اولین حسش سنگینی نگاه ها ی کنجکاوی بود که لزومی نداشت آنها را ببیند. با عجله شیشه را بالا برد و بعد به چند برگ زرد چنار که به شیشه جلویی چسبیده بود، خیره ماند. دلش می خواست سبزی آن­را مجسم کند. در امتداد نگاهش به آینه رسید، از آن­همه ماشین در پشت سرش ترسید و آینه را به مقابل صورتش کشید. چهره خودش را نشناخت، باید در لابلای چین و چروک­ها عطیه ای را می یافت که قصد داشت دوباره زنده اش کند اما چگونه؟ هنوز باور نمی کرد الم شنگه ای که در مقابل شوهرش به­راه انداخته، کار او باشد. به قول شمسی باز زده بود به سیم آخر، اما این دفعه از نوع با سر و صدایش. صدای بوق ممتد چند اتومبیل مجبورش کرد خودش را جمع وجور کند، چراغ سبز شده بود و ماشین­های پشت سرش برای رفتن عجله داشتند. با شروع حرکت کم­کم حالش بهتر شد. چون دونده ای که دوی صد متر را دویده، با بدنی کوفته و بی­رمق، خیره شد به خیابان شلوغ و پر رفت وآمد. امسال سرمایی خشک و بی بارش، زودتر از هر سال از راه رسیده بود. نگاهش که به آخرین اشعه ها ی کم­رنگ خورشید در گوشه آسمان گره خورد از ته دل دعا کرد کاش باران ببارد. عابران به سرعت در حال عبور بودند و عطیه هم مثل بیشتر مشهدی­ها در هر روز در همان لحظه در ذهنش غمگینی آن را مرور می کرد. چراغ­ها با نورهای رنگارنگ، یکی یکی روشن می شدند اما درون زن تاریک بود. این بار دیگر از فریاد خبری نیست، با صدایی خسته نالید:
- آخه به تو می گن پدر، دلسوز، بخدا که دشمن بچه­تی،..... آخه کدوم پدر این همه دلار می فرسته به جایی که نمی­دونه چه خبره و برای چه کاری­؟ خب معلومه درس و کار که نباشه بقیه اش می­شه الواتی.
و پیچید به یک خیابان فرعی، سی سالی بود که از همین مسیر قدیمی، که حالا یکطرفه شده بود، به خانه پدریش می رفت، و به شلوغی مرکز شهر کاری نداشت. ماشینی با سرعت پیچید جلوش، بی آنکه اراده کند زد روی ترمز و در جا میخکوب شد. اگر غیر از آن روز بود عطیه سرش را از پنجره بیرون می آورد و با لحنی آمیخته از خشم و دلسوزی راننده جوان را ارشاد می کرد، شاید هم از ماشین پیاده می شد و تا جوان عذر­خواهی نمی کرد، دست از سرش بر نمی داشت. اما در آن لحظه حوصله این کارها را نداشت، بیشتر عمرش در مقابل هر آنچه نادرست می دانست همین­طور عمل کرده بود. تنها کاری که کرد، عصبانیتش را با کوبیدن پایش روی پدال گاز کمی فرو نشاند.
نیم ساعتی بعد که وارد محله شان شد کاملا آرام بود، با آنکه همه جا با همه تغییراتش در طول سال­ها، برایش آشنا بود، اما دوست داشت آنجا را خوب تماشا کند. آپاراتمان ها ی چند طبقه با نماهای سنگ و پشت بام­های تخت، که شکل قدیمی خانه ها با دیوارهای آجر بهمنی و سقف ها ی شیروانی را بهم زده و محله را شلوغ­تر کرده بود. همزمان با بستن چشم­هایش بی اختیار پایش روی ترمز رفت تا محله قدیمی شان را در ذهن مجسم کند. برایش کار سختی نبود، تابلوی زیبا و دوست داشتنی که با گذشت این­همه سال فقط کمی کم­رنگ شده بود، اول از همه خودش را با آن چادر زمینه مشکی و گل­های ریز سفید بیاد آورد. خیابان فرعی از محله قدیمی عشرت­آباد نزدیک میدان مجسمه که قدیمی ترین میدان بعد از حرم امام رضا بود.
از جلو خانه شان در ته خیابان فرعی به طول آن خیره شد. خودش را دید که ظهر وقتی با عجله از اتوبوس در چهار راه عشرت­آباد پیاده می شد، همه مسیر را تا خانه تقریبا می دوید، کلاس­های بعد از ظهر ساعت دو شروع می شدند و او فرصت کافی نداشت برای نهار خوردن و دوباره بازگشتن. از پای هر پنجره که می گذشت، بوی غذاها یکی یکی می زد توی دماغش و شکمش به قار وقور می افتاد. عطیه خنده اش گرفت، دوازده، سیزده سال بیشتر نداشت، چقدر دلش برای ساکنین قدیمی آنجا تنگ شده بود. چند نفری که مانده بودند، او با دیدن هر یک از آنها به دوران نوجوانی و جوانی اش باز می­گشت و هم­زمان شادی سکر­آوری توی رگ ها یش می دوید و جان دوباره ای می گرفت. اما جای درختان بلند چنار و سپیدار را که با وزش نسیم به رقص می آمدند، درختان کوتاه قد و پر سایه گرفته بود، که عطیه حتی اسمشان را هم نمی دانست چه برسد به خاطره ای که ماندگارشان کند برای سال­های پیری.
روبروی مسجد که درست روبروی خانه پدریش بود، ماشین را پارک کرد و از آن پیاده شد. هوا کاملا تاریک شده بود و خنکی نسیمی که می وزید به بهتر شدن حالش کمک می کرد. همان­طور که به طرف صندوق ­عقب ماشین قدم برداشت، اطراف را نگریست، دلش نمی خواست در حالی­که ساکش را بر می دارد، از همسایه ها کسی او را ببیند. اکثر آنهایی که او از دیدشان پنهان می شد در آن لحظه در مسجد بودند، پس خیلی سریع ساک را برداشت و با چرخاندن کلید در قفل در وارد حیاط شد. صدای بسته شدن در که برخواست، دلش فرو ریخت به سمت ساختمان که هفت هشت متری با او فاصله داشت چرخید. از همان جایی که ایستاده بود، چشم­هایش با چشمان مادر روبرو شد و نگرانی را در آنها دید. به راحتی می توانست حدس بزند، که مادرش با دیدن آن ساک بزرگ، بی­صدا با خود چی می گفت:
- ای خدا، این دیگه چیه که داره از راه می رسه؟
مادر روی صندلی پشت میز نهار خوری آشپز خانه، در قابی بزرگ و روشن، که تنها پنجره رو به حیاط ساختمان بود، نشسته و جلویش سینی بزرگی دیده می شد که مخصوص پاک کردن سبزی بود. به جز باغچه باریکی در سمت راست، چسبیده به دیوار که منتهی می شد به حوضی کوچک، بقیه صحن حیاط پوشیده شده از موزاییک ها ی قدیمی و بعضی شکسته، که در زیر نور سفید چند حباب سایه روشن بود. با نگاهی دوباره به پنجره، چهره اش را در هم کشید تا با دقت بیشتری مادرش را ببیند و به چهره اش دقیق شد، بی­شک انتظار دیدن او را نداشت. نگاه شرمنده عطیه از پنجره آشپزخانه به شاخه ها ی یاس لخت و بی برگ کنار حیاط وصل شد، که تنها یادگار پدرش در آن خانه بود. بدون آنکه اراده کند، شعر ترانه ای که آخرین روز پدر پای این یاس خوانده بود، در ذهنش جاری شد.
"عجب رسمیه... رسم زمونه... قصه برگ و... باد خزونه... می­رن آدما... از اونا فقط... خاطره ها شون بجا می مونه... "
ساکش را کناری گذاشت و مثل بیشتر روزهایی که از راه می رسید، شلنگ را برداشت و شروع کرد به بوته یاس که تنها گیاه زنده باغچه بود، آب دادن قطرات ریز آب با وزش باد در هوا پخش می شد و صورت دختر را خیس کرد. در این ده­سالی که پدر رفته بود شاید هزار بار این صحنه تکرار شده بود، اما در هزارمین دفعه باز هم اشک از چشمان عطیه سرازیر می شد و حالش دگرگون. صدای مادر او را از حال خودش بیرون آورد.
- دخترم بیا داخل، شب شده هوا سرده سرما می خوری.
عطیه ساکش را در راهرویی که در امتداد آشپزخانه کشیده شده بود، گذاشت و تنها کیف دستی اش را که به گردنش آویزان بود به داخل آورد، آهسته سلام کرد و بی­آنکه به چشم­های مادرش نگاه کند، گونه اش را بوسید، بوی تند دود قلیان به دماغش خورد. حوصله نداشت مثل هر بار از مضرات دود برای قلب بیمارش بگوید، خواست نفسی تازه کند، نتوانست این بو در همه جا خانه کرده بود. به طرف پنجره رفت، دستگیره را که چرخاند، صدای مادر را از پشت سرش شنید.
- برای این می بندمش که باد شعله گاز رو خاموش نکنه.
دختر پنجره را کاملا باز کرد نفس عمیقی کشید و خیلی آرام همراه نگاهش به سمت مادر چرخید، لبخند عطیه که پر رنگ و طبیعی تر شد، التیامی بود برای قلب مادر. او بی آنکه حرفی بزند مستقیم به طرف پله ها ی زیرزمین که بین اتاق نشیمن و اتاق خواب مادرش قرار داشت رفت. مادر از سکوت دخترش ترسید. تا آنجا که می توانست با نگاهش او را تعقیب کرد، ناپدید که شد پنجره را بست و در جای قبلی اش نشست، مشتی از سبزی­های خرد شده را برداشت و داخل قابلمه ریخت، چرخید رو به پنجره و به آسمان تاریک خیره شد. می­دانست که با آن حالی که عطیه دارد مقصدش انباری انتهای زیرزمین است که در بازسازی خانه دست نخورده مانده، یادگار سال­هایی دور که چون گاو صندوقی بود و هر کس اجازه ورود به آن را نداشت و مادر نگهبانی بی کلید، که حرمتش کافی بود برای عبور کردن یا نکردن.
پله ها ، زیرزمین و انباری، همه جا تاریک بود اما عطیه احتیاج به نور چراغ نداشت، در نور کم­رنگی که از پنجره رو به­ حیاط می تابید، می توانست در میان اثاثیه ای که بخشی از آن روزی مال او بود و همین طور برادرش علی، هر چه می خواهد پیدا کند. از همان لحظه ای که نتوانست بعد از بیست و پنج سال در خانه خودش تاب بیاورد و ساکش را بست، به همین مقصد به راه افتاد. دلش می خواست اتاق طبقه بالا را دوباره مثل همان سال­ها، با وسایل خودش و همین­طور علی بچیند. ذهنش رفت به زمانی که دانشجو شد از زیرزمین که جای خوابیدن و درس خواندنش در سال­های دبیرستان بود به تنها اتاق طبقه بالا رفت و جایش را به عاطفه داد. با آمدن او به اتاق برادر، علی شب­ها برای درس خواندن وخوابیدن به اتاق پذیرایی می رفت، اما اجازه نداشت جز چند کتاب و دفتر، و یک رختخواب سبک چیز دیگری با خود ببرد و صبح­ها دوباره آن وسایل را در کمد اتاقش می گذاشت تا مهمانخانه مادر همیشه مرتب و تمیز باشد.
مادر به سراغ قابلمه سوپ که قل قل می کرد رفت و شروع کرد به هم زدن، در دلش هم آشوبی بپا شد­. هرازگاهی به در حیاط نگاه می کرد، چشم انتظار عطا بود، که برای نان گرفتن رفته بود بیرون. سوپ را ریخت توی قابلمه بزرگ­تر و به آن، آب و ادویه اضافه کرد. فکرش کشیده شد به سال­های قبل، بعد از رفتن عاصفه و عادل، مالک اتاق طبقه بالا حالا فقط عطا بود و کسی حق ورود به آنجا را نداشت و اکنون.... صاحب و شاید صاحبان اصلی اش باز گشته بودند.
صدای بهم خوردن در حیاط، مادر را در جا پراند. از وسط آشپزخانه نگاهش سر خورد به داخل صحن حیاط، قد و بالای پسرش عطا را ورانداز کرد. به­نظرش آمد چقدر زود قد کشید، انگار همین دیروز بود که در چهل ودو سالگی حامله شدنش را از همه پنهان می کرد. تازه باورش شده بود که پسر بزرگش دیگر هرگز از سفر باز نخواهد گشت. یک سال هر شب نشسته بود روبروی در خانه شان تا از مسافرش استقبال کند. با این غم کنار نیامده بود که عاصفه آن­طور ناگهانی همراه بچه شیر خوارش، از کنارش گم شد. پدر به بهانه این­که عادل برادری ندارد، و در حقیقت مشغول کردن ذهن زنش، خواست دوباره بچه­دار شوند. پدر نیت سومی هم داشت، بعد از رفتن زود هنگام علی دلش می خواست همه آن کارهایی را که برای پسر اولش نکرد، برای آخری بکند. مادر نفهمید کی عطا طول حیاط را طی کرد و وارد خانه شد. او از راهروی باریک و از کنار ساک سفری خواهرش که گذشت، وارد آشپزخانه شد. در آنجا تنها مادر با نگاهی ملتسمانه منتظرش بود.
- پسرم خسته نباشی، نونا رو بذار تو سفره امشب مهمون داریم.
و سعی کرد لبخند بزند.
- ساک تو راهرو باید مال عطیه باشه، مگه جای دوری می ره؟
صدای پسر هر چه بود، مهربان نبود.
-گمونم می خواد بره سفر، پیش پای تو رسید.
دستپاچگی و نگرانی در صدای مادر موج می زد.
- سفر، اونم به تنهایی؟ پس بگو خانم خانما این ترم از دانشگاه مرخصی گرفته یه خبرایی هست.
- چطور من بی خبرم؟
و آهی بلند کشید. عطا در حالی­که سفره را از داخل کابینت در می آورد زیر لب غرید.
- کی به ما اهمیت می ده، اتفاقی از زبان عاصفه شنیدم.
مادر همان­طور رو به سقف در میان آهی که می کشید گفت:
- خدا کنه بره پیش بچه­اش.
- که چی بشه؟ عیش اون طفلکم منغص کنه، شما که دخترتونو خوب می شناسین. می­خواد همه از اون پیروی کنن، خانم خانما فراموش کرده که قرن­هاست عصر پیامبرای خدا به پایان رسیده.
کلام عطا تمام نشده بود که عطیه درحالی­که کوله ای خاکی و سبز رنگ به همراه چند وسیله و کتاب در دستانش دیده می شد، از پله ها ی زیر زمین بالا آمد.
- سلام داداش گلم
و با حالی که داشت به زور توی صورت برادر کوچکش خندید.
- علیک سلام عطیه خانم گل، فقیر نوازی فرمودید، پس کجاست شازده نادر؟
عطیه با خونسردی همانجا وسط اتاق ایستاد و شروع کرد به تمیز کردن سر و وضعش از گرد و خاک و تار عنکبوتی که به روسری و مانتویش چسبیده. بود. مادر که بین آن­دو قرار گرفت، با همان لحن، کمی مادرانه تر به عطیه گفت:
- مادر جون چرا این؟ آخه یادگاری ها ی دیگه ام هست. این فقط مال منه. این­همه سال پنهونش کرده بودم که دست هیچکس بهش نرسه.
عطیه انگار حرف مادر را نشنید، راه افتاد به طرف ساکش و عطا هم دنبالش رفت.
- ببخشید خانم دکتر شما چرا؟ تشریف آوردید هتل پنج ستاره، اجازه بفرمایید بارتون رو بیارم اتاقتون. راستی کدوم اتاق رو می پسندین، رو به جنگل یا ساحل آفتابی و زیبای دریا.
- عطا تورو به جون هرکی دوست داری، کاری بهش نداشته باش، نمی­بینی حالش خرابه؟
- من هیچکس رو دوست ندارم حتی تورو، بخاطر اینکه بین بچه ها ت تبعیض قائل می شی. مدت­هاست حال من خرابه ولی چه اهمیتی داره، نه برای تو و نه هیچکس دیگه توی این دنیا. چرا باید حال خراب عطیه فقط به نظرت بیاد، ها؟
مادر مثل همیشه بیشتر از این تاب مقاومت در مقابل او را نداشت، پس کوتاه آمده و رویش را از او برگرداند
- راحت باش دخترم هر کاریم دوست داری بکن، اتاقم...
- اتاق چی­؟
اتفاقی که مادر از آن می ترسید افتاد، رگ­های گردن عطا همراه فریادش زد بیرون.
- اون اتاق تنها چیزییه که من توی این دنیا دارم، نمی تونم به این راحتی ببخشمش، اونم به کسی که شوهرش می تونه یه برج هر کجای دنیا که دوست داشته باشه براش بخره.
مادر تاب نیاورد و مثل فانوس روی زانوانش تا شد. عطیه در سکوت با همان کوله و چیزهایی که از زیرزمین آورده بود، به سرعت از پله ها بالا رفت و در همان حال از پشت سر صدای ضعیف مادرش را شنید.
- پسرم تو همه چی رو نمی دونی، تقصیر منه هیچ وقت نخواستم برات تعریف کنم.

نظرات کاربران درباره کتاب اتوبوس شبانه شمال

نسبت به کتاب های دیگر ناشر کمتر غلط داشت. به خوبی به حوادث پیش از انقلاب در مشهد پرداخته بود. ولی پایان کتاب مبهم و باری به هر جهت بود. برای اهالی مشهد که شاهد انقلاب بوده اند، می تواند جالب تر باشد.
در 2 سال پیش توسط