فیدیبو نماینده قانونی نشر سکو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دخترک، ساعت‌ساز و من

کتاب دخترک، ساعت‌ساز و من

نسخه الکترونیک کتاب دخترک، ساعت‌ساز و من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دخترک، ساعت‌ساز و من

کتاب «دخترک ساعت ساز و من» نوشته گورگن خانجیان ( -۱۹۶۲) نویسنده شهیر ارمنی است. این کتاب مجموعه ۱۵ داستان است که در اکثر آنها جنبه‌های دراماتیک و سمبولیک زندگی مدرن وجود دارد. ترجمه این کتاب را آندرانیک خچومیان، نویسنده، مترجم، کارگردان و مدیر تولید سینما بر عهده داشته که تا کنون آثار زیادی از او به چاپ رسیده و بیش از ۳۰ نمایش‌نامه از مشهورترین نمایش‌نامه‌نویسان ارمنی را نیز به فارسی برگردانده است. در بخشی از کتاب «دخترک ساعت‌ساز و من» می‌خوانیم: «درآن بالا، جایی که انتهای پله برقی است و صف انبوه و تیره جمعیتی در هم تنیده شده، رفته رفته باریک و باریک‌تر می‌شود تا از دید محو شود، «هاله‌ی صورتی رنگ» نوری قرار دارد که همه ما را وسوسه و به سوی خود جذب می‌کند. آن نور، قلّه‌ی آرزوها و امیال ما ساکنان روی پله است. همگی می‌کوشیم تا به آن برسیم؛ هرچند که پیشروی بی‌نهایت دشواری‌ست و روز به روز هم دشوارتر می‌شود. به همین دلیل، حالا دیگر بیش از پیش مراقبم و نه تنها روی پله نمی‌دوم، بلکه قدم هم بر نمی‌دارم و سرِ جایم محکم می‌ایستم. حالا دیگر مهمتر از هر چیز، به هدر ندادن قوای جسمانی است. همچنین مهم است که برای جلو رفتن، قربانی وسوسه‌ی شکاف اندختن «برق‌آسا» در صف نشد، چون پله برقی اگرچه کمی دیرتر، ولی در نهایت تو را به مقصد می‌رساند. اما اگر تلاش کنم پیشروی‌ام را با قدم برداشتن یا بدتر از آن، با دویدن تندتر کنم، قوای جسمانی‌ام تحلیل می‌رود، چون دیگر انرژی قبلی را ندارم و تازه خسته هم شده‌ام. به جز این، چنین اقدامی خود نوعی ریسک به حساب می‌آید».

ادامه...
  • ناشر نشر سکو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.21 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۴ صفحه

بخشی از کتاب دخترک، ساعت‌ساز و من

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دخترک، ساعت ساز و من

مجموعه داستان

گورگِن خانجیان

مترجم: آندرانیک خچومیان





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



پله برقی

درآن بالا، جایی که انتهای پله برقی است و صف انبوه و تیره جمعیتی در هم تنیده شده، رفته رفته باریک و باریک­تر می­شود تا از دید محو شود، «هاله­ی صورتی رنگ» نوری قرار دارد که همه ما را وسوسه و به سوی خود جذب می کند. آن نور، قلّه­ی آرزوها و امیال ما ساکنان روی پله است. همگی می­کوشیم تا به آن برسیم؛ هرچند که پیشرویِ بی نهایت دشواری­ست و روز به روز هم دشوارتر می شود. به همین دلیل، حالا دیگر بیش از پیش مراقبم و نه تنها روی پله نمی دوم، بلکه قدم هم بر نمی دارم و سرِ جایم محکم می­ایستم. حالا دیگر مهمتر از هر چیز، به هدر ندادن قوای جسمانی است. همچنین مهم است که برای جلو رفتن، قربانی وسوسه­ی شکاف اندختن «برق آسا» در صف نشد، چون پله برقی اگرچه کمی دیرتر، ولی در نهایت تو را به مقصد می رساند. اما اگر تلاش کنم پیشروی­ام را با قدم برداشتن یا بدتر از آن، با دویدن تندتر کنم، قوای جسمانی­ام تحلیل می­رود، چون دیگر انرژی قبلی را ندارم و تازه خسته هم شده ام. به جز این، چنین اقدامی خود نوعی ریسک به حساب می­آید، چون موقع قدم برداشتن یا بدتر از آن، دویدن، ممکن است تعادل خود را از دست داد و یک ُاردنگیِ به جا و جانانه هم کافی است که در ته دره، یعنی جایی که همه از آن وحشت داریم، سقوط کرد. اگر کسی که به عقب می غلتد، این امکان را دارد که دوباره روی پا بایستد و به راهش ادامه دهد، ولی کسی که به ته دره سقوط می کند، از این امکان محروم می شود، البته برای همیشه. به هر حال، با اینکه مدت زیادی است که روی پله هستم، تا به حال کسی را ندیدم که از آنجا برگشته باشد. همه گفتگوهایی که از اطراف می شنوم نیز عمدتا درباره چنین کسانی است، همینطور درباره­ی کسانی که تاکنون موفق شده اند.
- خبر دارید امروز صبح، «س» موقع عقب­گرد تاب نیاورد و به آن ته سرنگون شد؟
- واقعا؟ بیچاره چقدر هم تلاش کرد.
- بهش پشت پا زده بودند؟
- اینطور که شنیدم، خسته شده و خوابش برده و تعادلش را از دست داده.
- و البته هیچ کس هم دست یاری به طرفش دراز نکرد.
- دست یاری؟ من رو می­خندونید آقا. انگار اولین روزیه که روی پله هستید.
- اما می گن «ت» بالاخره به هدفش رسید. الان اونجاست؛ اون «بالا».
- چند سال پیش کنار ما ایستاده بود. یادتون هست؟
-آره یادمه. بعد، تمام قدرتش­رو جمع کرد و به طرز غیرمنتظره ای به شکاف دادن «برق آسا» متوسل شد.
- اقدام جسورانه ای بود.
- آخه «ت» آدم نیرومندیه.
- کی نیرومنده؟ اون؟ اتفاقا آدم ترسوییه. از بچگی می­شناسمش.
- از دزدی هم بدش نمیاد. ماجرای ساعت یادتون نیست؟
- اگر از بالا براش طناب نمی انداختند، سر خود دست به این کار نمی زد.
- پس راست می گن که «اون جا» دوست و آشنا داره؟
- بله که داره و شما آدم ساده­لوح فکر کردین که اون با همت خودش به "اون جا" رسید؟ چه برتری نسبت به ما داره؟ مثلا همین خود شما، آدم خیلی با استعدادی هستین، با این حال چند ساله که در جا می زنید؟
- داستان «ش» رو چی؟ اون رو شنیدید؟
ترکیب آدم هایی که در اطرفم هستند، ثابت نیست. بعضی ها موفق می شوند جلو بروند و بعضی ها برعکس، به عقب می غلتند و از همه بدبخت ترها به ته دره سقوط می کنند. اما این جابه جایی ها چندان محسوس نیست و آنهایی که کنار هم ایستاده اند، فرصت می کنند تا با هم صمیمی شوند، اما هیچوقت به طور کامل به هم اعتماد نمی کنند. بله، صمیمیت به جای خود، اما باید دانست که پله برقی، قوانین خاص خودش را دارد، قوانینی که تو را وادار می­کند برای جلوگیری از هر پیش آمد غیرمنتظره ای همیشه هوشیار و مراقب باشی. بله، حتی نمی­توانی به برادرت هم اعتماد کامل داشته باشی. ما حتی خواب درست و حسابی هم نداریم، همیشه با چشمان نیمه باز می خوابیم و گوش به زنگ هر صدایی هستیم. یک تکان یا صدای ناآشنا کافی است تا ما بیدار و هوشیار شویم. حالا در مورد اینکه ناگهان ممکن است حرکت رو به بالای پله برعکس شود، امکانی که به هر حال جهت تکمیل انتخاب نهایی انجام می گیرد، چیزی نمی گویم.
جابه­جایی های اساسی در همین حرکت عقب­گرد رخ می دهد. آن­هایی که با تجربه تر هستند و به قول معروف در این راه «استخوان خرد کرده اند»، این حرکت را چند دقیقه پیش از شروع، به طور غریزی حس می کنند. در چنین مواقعی، احساس هراس ناگهانی وجودشان را فرا می گیرد و محکم به لبه های کنار پله ها می چسبند، پاهایشان را گشاد باز می کنند و با دلهره منتظر می مانند. اما وقتی حرکتِ رو به عقب شروع می شود، محیط اطراف دچار هرج و مرج و آشفتگی عجیبی می­شود. مردم همدیگر را هل می دهند، فریاد می کشند، ناسزا می گویند و به طرز وحشیانه و سرسام آوری از پله هایی که رو به عقب می رود­، می دوند تا دست کم در جای قبلی شان باقی بمانند.
مرحله­ی عقب­گرد زمان زیادی طول نمی کشد­، ولی با این حال عده­ی کمی می توانند مقاومت کنند. قبلا که کم تجربه بودم، چند بار هم من به پله های پایین غلتیدم و باز همه چیز را از ابتدا شروع کردم. اما خدا را شکر که توانستم از سقوط به دره جلوگیری کنم. دره از لبه پله شروع می شود و در تمام طول آن امتداد دارد. آن جا انباشته از بخاری متعفن و نیمه گرم است، به نحوی که عمق آن را فقط می­توانم از طریق فریاد رو به خاموشیِ تدریجی بیچارهایی که در آن سقوط می کنند، حدس بزنم. به نظرم، دره عمق زیادی دارد. در سوی دیگر پله، دیواری است خاکستری. کسی نمی داند پشت آن چه چیزی وجود دارد، برای همین هم ما به آن «دیوار ناشناخته» می گوییم. گاهی به نظر می رسد از آن سوی دیوار ما را زیر نظر دارند، البته برای اثبات این امر، به جز داستان های افسانه مانندی که نسل به نسل به ما رسیده، هیچ مدرکی وجود ندارد. با این همه، نمی توانیم از این تردید دست برداریم که دیوار مانند صفحه­ی خاموش تلویزیون تا حدودی شفاف است و درون آن، اشباحی نامشخص و گنگ در حرکت­ اند. در اوج لحظات ناامیدی، خیلی ها به امید این که «دیوار ناشناخته ها» به آنها نیرو و انرژی تازه ای بدهد، سرشان را به آن می چسبانند. کسانی هم هستند که هیچ مخالفتی را نمی پذیرند و بر این عقیده پافشاری می کنند که دیوار واقعا دارای چنین قدرت مافوق طبیعی است. اما هستند عده ای که این اعتقاد را خودفریبی می دانند. «دیوار ناشناخته ها» تا «هاله­ی صورتی» و حتی فراتر از آن ادامه دارد و حس و حال بی انتها بودن خلق می کند.
ناگهان بغل­دستی­ام با نگرانی می گوید: «انگار داره شروع می شه، این طور نیست؟»
نگرانی او بی درنگ به من هم سرایت می کند. برای اینکه فضای کافی در اختیار داشته باشم، شروع می کنم به تنه زدن به اطرافیانم. کمی بعد، هرج و مرج شروع می شود. عرق ریزان و نفس زنان به سمت جلو می دویم تا حرکت بر عکس پله، ما را به عقب نراند. از بالا فحش های رکیک می شنوم، سرم را بالا می گیرم و می بینم دو نفر که به هم چسبیده اند، مستقیما به سمت ما می غلتند. درست به موقع و به رسم «ادب» راه را برایشان باز می کنیم. آن دو، هم چنان ناسزاگویان رو به پایین می غلتند و به هیچ طریقی نمی توانند تعادل خود را حفظ کنند.
بغل دستی ام نفس نفس زنان می گوید: «ببین، ببین «ش» صف جمعیت را شکافت.»
بله، واقعا چنین بود. «ش» بالای نرده رفته بود و در حالی که سعی می کرد به تسمه­ی متحرک برخورد نکند، مانند بندبازها دست هایش را از دو طرف گشوده بود و در حالی که تلوتلو می خورد، به سمت بالا می دوید. او روی پایه­ی «هاله صورتی» بسان پروانه ای بود که به سوی نور پرواز می کرد، اما با این تفاوت که «ش» بال نداشت. او در نهایت تعادل اش را از دست می دهد و به دره سقوط می کند. نعره­ی حیوانی­اش برای مدتی طولانی در گوشم طنین داشت.
- هلش دادن، دیدی؟
- ندیدم.
در حالی که به دویدن ادامه می دادیم، صحبت می کردیم.
- مطمئنم هلش دادن. من دیدم. اون توله سگ درشت هیکل هلش داد. اون شکم گندهه با اینکه آدم احمقیه، اما به یه جایی می رسه.
- یواش حرف بزن.
- چرا؟ فکر می کنی هم مسلک هایی داره؟
- ممکنه. خیلی ها معتقدند که اون به زودی صعود خواهد کرد. حتی می گن حضورش اینجا فقط یه سوتفاهمه، البته قصه­ی پیچیده­ای داره که من از جزئیاتش اطلاع ندارم، اما چیزی که دستگیرم شده، اینه که پدرش اون بالا نشسته و ترتیبی داده تا در حد امکان پسرش زودتر به اون بالاها برسه.
پیش­بینی ام درست بود، ولی دیگر دیر شده بود. حتی مطمئن نیستم که بغل­دستی­ام آخرین کلماتم را شنید یا نه. او را به پایین هل دادند. این عمل آ­­ن­قدر سریع انجام شد که نتوانستم ببینم چه کسی او را هُل داد. اما به مردی که یک پله از ما پایین تر ایستاده بود و کت خاکستری رنگی به تن داشت­، شک دارم. بله، به احتمال قوی باید کار او باشد، چون تقلایش برای بی­شیله پیله نشان دادن خودش از حد گذشته و تبدیل به عکس العمل غیرطبیعی و مضحک کودکانه شده بود. کمی بعد، برایش از بالا طناب می­اندازند که همین شک مرا به یقین تبدیل می­کند. موقع بالا رفتن گاهی نگاه زهرآلودی به من می­اندازد.
نفسم داشت بند می آمد، اما پیش­بینی این که حرکت عقب­گرد به زودی تمام می­شود، نیروی تازه­ای به من می­دهد و پاهایم را تندتر به حرکت در می­آورم. حتی حس می­کنم که نه تنها در جای قبلی ام نیستم، بلکه چند پله هم بالا رفته ام.
سرم را پایین می­اندازم و به فرار پله ­ها از زیر پاهایم که در جا می­زنم، نگاه می کنم. حالا بهتر است به اتفاقاتی که در اطرافم می گذرد، توجه نکنم، چون هیجانات اضافی باعث تحلیل سریع نیروی جسمانی می شود. اما فریادی بلند و ناگهانی وادارم کرد نگاهم را رو به بالا بگیرم. زنی که تعادلش را از دست داده بود، مستقیم به سمت من سقوط می کرد. چند پله هم می­گذرد و در آغوش من جای می­گیرد. تماس بدنِ گرم و لذت بخش زنانه او را احساس می­کنم، حتی فرصت می­کنم تا از دیدن چهره­ی زیبایش لذت ببرم... اما فقط به همین اندازه. نمی توانم نگه­اش دارم، چون کسی از پایین به پاهایم لگد می زند و چیزی نمانده که خودم هم سرنگون شوم. برای حفظ تعادلم ناخودآگاه دست هایم را از دو طرف باز می­کنم و او از آغوشم سر می خورد و در حالی که روسری نرم و آسمانی رنگش در دستانم جا می­ماند، به پایین می غلتد.
داد می زنم: «نگه­اش دارین.»
البته کسی او را نگه نمی دارد. زن در حالی که به دیواره های کنار پله اصابت می کند، واژگون می شود و بی سر و صدا به دره سقوط می کند. بر سطح بخار ته دره، موهای آشفته­اش، دامن گل دار، پاهای برهنه و سرانجام کفش های آبی رنگ اش دیده شدند و سپس به کلی در مه ناپدید شدند.
مدت زیادی به آن سمت نگاه می­کنم. خدا را شکر که حرکت عقب­گرد پله تمام شد، وگرنه آن صحنه پر احساس برایم گران تمام می شد.
پله دوباره به سمت جلو حرکت می کند.
بالاخره نفس راحتی می­کشیم. کمی بعد، به تجزیه و تحلیل­ها شروع می­شود. اما من دل و دماغ حرف زدن ندارم. تصویر چشمان زنی که به دره سقوط کرده بود، به هیچ وجه از ذهنم دور نمی شود. عجیب است! چرا او نسبت به وضعیتش تا این اندازه بی­تفاوت بود؟ چرا هیچ تلاشی برای نجات خود نکرد؟ شاید از مبارزه خسته شده و خود را تسلیم دست سرنوشت کرده بود. ولی مگر نه این که جوان و زیبا بود؟ حس می کنم که «زیبایی» او هیچ ربطی به سیر منطقی که خودم داشتم، ندارد. از قرار معلوم، تمایل ناآگاهانه ای در من رسوخ کرده بود تا یک بار دیگر زیبایی او را به یاد بیاورم.
چند روزی می­گذرد، ولی من نه تنها او را فراموش نمی­کنم، بلکه با تلنگرِ مدام به تخیلاتم حتی موفق می­شوم با او صمیمی شوم و حرف بزنم.
او صمیمانه لبخند می­زند و می­گوید: «متشکرم. اگر شما نبودید...»
- شما خیلی زیبا هستید.
- اغراق می کنید.
- به هیچ وجه! می دونید، فکر می کنم با همدیگه ساده­تر می تونیم توی این راه پیروز بشیم.
- باری روی دوش شما نمی شم­؟
- آه البته که نه، این چه حرفیه!
و گفتگو­های ما اینچنین و به شکل های مختلف ادامه پیدا می­کند. عطر گیسوانش در روسری ابریشمی اش که به گردنم بسته بود، به جا مانده و به تخیلات ام تلنگر می زند. اما بعد از هر گفتگوی خیالی، برگشت به دنیای واقعی بیشتر و بیشتر ناراحت­کننده می­شود. خودم را تنها و غریبه احساس می­کنم­. غمگینانه رو به بالا، به «هاله­ی صورتی» نگاه می­کنم و انعکاس نورش به نظرم ساختگی می­آید، با همه­ی شکوه و عظمتی که دارد، چیزی غیرطبیعی، چیزی مصنوعی در نورش وجود دارد که قبلا متوجه نشده بودم. شاید الان این طور نیست، شاید حالت روحی ام مقصر است.
پیرمردی که یک پله بالاتر ایستاده، با لبخندی تمسخرآمیز برای مدتی نگاهم می­کند:
- آهای برادر، انگار داری از دست می ری، مدتیه توی این فکرم که تو یه آدم رویایی هستی، مواظب باش، پله برقی رومانتیک ها را دوست نداره.
چهره­اش که از قبل سقوط مرا پیش­بینی کرده، فقط ظاهر همدردانه­ای دارد، اما در اعماق وجودش بد خواهی شررباری در حال جان گرفتن است.
نمی­توانم خودم را کنترل کنم ومی­گویم: «تو هنوز زنده ای، ویرانه؟ چرا این جوری به پله چسبیدی؟ فکر نمی­کنی دیگه وقت اون طرف رفتنت رسیده؟
- چی گفتی؟
پیرمرد با کینه توزی می­خندد و به طور غیرمنتظرانه ای ترکیب سه انگشتش را طوری جلوی صورتم می­گیرد که انگشت شستش به بینی ام کشیده می­شود و ادامه می­دهد: «اینو می بینی­، کثافت؟»
چانه اش را نشانه می­روم، ولی هنگامی که می­خواهم ضربه را بزنم، او کمی سرش را پایین می­آورد و مشتم به بینی اش می­خورد.
- از این کارت پشیمون می شی.
این را می­گوید و خون دهانش را به بیرون تف می­کند.
عصبانیت­ام به تندی فرو کش می­کند و جایش را به عذاب وجدان می­دهد. نه، البته از لحاظ منطقی خودم را گناهکار نمی­دانم، ولی عذاب وجدان چیزی نیست که همیشه از منطق پیروی کند.
حرکت عقب­گرد بعدی، برایم آخرین بود. ندیدم چه کسی مرا هُل داد، ولی فکر می کنم کار پیرمرد بود، چون وقتی به پایین سقوط می کردم، صدای خنده زهرآلود او را از بالا شنیدم. سعی می­کنم بایستم، ولی پله برقی حرکت عقب­گرد دارد، انگار پاهایم را ربود و من درازکش شدم. تلاش دوم، موفقیت­آمیزتر است، اما هنوز کمر راست نکرده­ام که ضربه­ی محکم لگدی، بار دیگر مرا واژگون می­کند.
نمی­توانم جهت­یابی کنم و خودم هم متوجه نمی­شوم که چطور از آن طرف نرده سر در آورده­ام و از لبه­ی پرتگاه آویزان شده­ام. با انگشتانم محکم به لبه­ی پلاستیکی متحرک که مرا به سوی پایین می کشد، چسبیده­ام. باید قبل از اینکه دست هایم سست شوند، خود را جمع و جور می­کردم، اما شخص ناشناسی پی به هدفم می­برد و با پا، ضربه محکمی به انگشتانم می­زند. درد شدید است، ولی تحمل می­کنم و کمی بعد به هر طریقی که هست، می­کوشم خودم را بالا بکشم. این بار به احتمال قوی با چوب روی دستانم می­کوبند. انگشتان ام دیگر ناتوان از آن هستند که تابع التماس مغزم شوند و خیانت کارانه از هم باز می­شوند. من با شکافتن بخار ولرم، به پایین سرازیر می­شوم. عجیب است، اما هنگام سقوط به حس وحشتی که دارم، کنجکاوی کمی هم در می­آمیزد که در ته دره­، هنگامی که روی تلی از خاک خیس می­افتم و دست و پایم را تکان می­دهم و می­بینم که زنده ام، قابل لمس تر می­شود.
کمرم و کمی هم پشت گردن ام درد می کرد. به طور کلی فرودم موفق آمیزتر از آن بود که تصورش را می­کردم. درد بدنم قابل تحمل بود، حتی می توانم بگویم لذت­بخش، چون به یادم می آورد که زنده هستم. به راحتی می­ایستم و به بالا نگاه می­کنم. نگاهم در بخار محو شد. بخار همان بخار بود، اما این بار من آن را از پایین می دیدم. از بالا صداهای گنگی به گوش می رسد، صداهایی که حس نوستالوژیک و اندوهگینی را در درونم زنده می کند.
زیر پله، نزدیک «دیوار ناشناخته ها» ایستاده­ام. نوری کم رمق روی زمین خیس، کثیف و لغزنده می تابد. ناگهان صدای بی حس بلندگویی را می­شنوم: «به شهر شکست خوردگان خوش آمدید.» به سمت صدا برمی­گردم و جایی را که شهر می نامیدند، می­بینم: جایی با کوچه های تنگ و تاریک و گل آلود، خانه های کوچک و ویرانه که در پشت پنجره های نیمه تاریک و کثیف آنها سایه هایی با بی حالی حرکت می­کنند، تیرهای کج و کوله تلگراف، فانوس های شکسته و زباله هایی که موش ها در آن می لولند.
سردم است و دلم سیگار می­خواهد. جیب هایم را می­گردم، ولی سیگار پیدا نمی­کنم. از کنار دیوار به راه می­افتم. گل و لای چسبنده حرکتم را سخت و کُند می­کند. از اطرافم بوی تعفن به مشام می رسد.
کمی بعد به مرد ژنده پوشی بر می­خورم که سر و صورت پر مویی دارد و چند قدم دورتر از دیوار، روی سنگ بزرگ لک و پیس داری نشسته و به بالا نگاه می­کند. با دیدن من می­پرسد: «تازه افتادی؟»
- از کجا فهمیدی؟
- فقط تازه واردها زیر پله قدم می زنن. کمی این طرف­تر بیا.
و تذکر می­دهد: «جلوتر رفتن از جایی که من نشستم، خطرناکه. البته میل خودته، ولی من توصیه نمی کنم.»
- چرا؟
- از بالا تف می کنن، آب دماغ می اندازن، خرت و پرت پرت و...
- خب دیگه، فهمیدم.
در همان لحظه، انگار در تائید گفته های مرد ژنده پوش، جسمی متعفن از بالا به زمین می­افتد و تراوش های آن کفش هایم را نقاشی می­کند.
مرد ژنده پوش می­گوید: «شانس آوردی. خوب از زیرش در رفتی!»
می­پرسم­: چیزی برای کشیدن داری؟
- نه.
- دلم سیگار می خواد. مغازه خیلی دوره؟
- بشین و منتظر باش.
- منتظر چی؟
می­گویم و روی سنگ­، کنارش می­نشینم.
او نشیمنگاه استخوانی اش را که خطوط اصلی آن از زیر شلوار گشاد و وصله دارش دیده می شد، کمی بالا برد و از زیرش ورق خیس روزنامه ی مچاله شده ای بیرون می­کشد، نصف می­کند و نصفش را به من می­دهد.
- سنگ نم داره. بگیر و بذار زیرت. تا به حال هموروئید برای کسی خوشبختی نیاورده.
- این کاغذ قراره نجاتم بده؟
- بردار. مهم این باوره که خودت توی فکر خودت هستی.
کاغذ را می­گذارم زیرم و می­پرسم: «نگفتی منتطر چی هستیم؟»
- مگه سیگار نمی خواستی؟
متوجه منظورش می­شوم و می­پرسم:«از بالا؟»
- پس از کجا؟
سکوت می­کند و سریع به بالا نگاهی می­اندازد: «آهان، انگار چیزی داره میاد پایین.»
- اگر باز هم...
- گُه؟ نه، شبیه اون نیست... اما سیگار هم نیست.
این را می­گوید و با سرعت از جایش می­پرد و به طرف دیوار می­دود و با چالاکی به وسیله­ی توری که با عجله از جیبش در آورده بود، شئی در حال افتادن را شکار می­کند.
- پیراشکیِ گوشته، گرسنه نیستی؟
- نه.
- با چندش به پیراشکی که بخشی از آن خورده شده، نگاه می­کنم.
- داداش، تو وضع خوبی نخواهی داشت. اونهایی که چندش شون می شه، نمی تونن راحت زندگی کنن. مجبور می شی کار کنی، البته نه با پیراهن سفید و کراوات.
به لباس هایم اشاره می کند و می خندد.
– اینجا کاری که مناسب لباست باشه­، پیدا نمی­کنی.
هر دو ساکت می­شویم. چیزی پای دیوار چشمک زد. ژنده­پوش می­گوید: «این هم سیگار، بردار و بکش. من باید یه چیزی بخورم. این ته­مانده پیراشکی باشکوه منتظر منه. اگر بدت میاد، از بین آشغال ها لوله­ی مناسبی پیدا کن و سیگار رو بزن به سرش. نگاه کن، به نظرم اون لوله شیشه ای مناسبه، همونی که سرش از لای کهنه پلاس ها بیرون زده.
اشتباه نمی­کند. لوله ی شیشه ای که نشانم می­دهد، احتمالا قبلا لوله­ی آزمایشگاه یا وسیله ای پزشکی بوده، انگار مخصوصا برای چوب سیگاری ساخته شده بود.
- اون رو دور نیاندازی، بعدا بازم هم دردت می خوره، اگر نخواستیش، بده به من.
با دستمال سر لوله را پاک می­کنم و سیگار را سرِ دیگرش قرار می­دهم و به دهان می­گیرم. موقع کشیدن سیگار، طبق معمول، ناراحت و عصبی به اطرافم نگاه می­کنم. مرد ژنده پوش متوجه حالت من می­شود و با نیشخند می­گوید: «با خیال راحت از سیگارت لذت ببر. دیگه روی پله نیستی و هیچکس هم تو رو هُل نمی ده، آخر کجا هُلت بدن؟»
دوباره روی سنگ لک و پیس­ دار می­نشینم. لک های روی سنگ به طور واضحی روی روزنامه نقش بسته بود. همسایه ام دود سیگار را بو می­کشد.
- باید سیگار گران قیمتی باشه. مارکش چیه؟
- نمی دونم، نوشته اش معلوم نیست.
- باید از اون بالا بالاها انداختن باشن.
پیراشکی را به سمت دهانش می­برد، اما در آخرین لحظه که می­خواهد گاز بزند، متوجه ریسمان باریکی می­شود که از لقمه بیرون مانده و دستش را از دهانش دور می­کند: «لعنتی، مثل دم موش می مونه، واسه همین نخوردن اش.»
در نهایت خونسردی، نخ یا دُم موش را بیرون می­کشد و با اشتها پیراشکی را گاز می­زند.
- بله...
و در حال جویدن لقمه ادامه می­دهد: «اینجا راحت کار پیدا نمی شه، اگر هم بشه، دستمزدش خیلی کمه، برای همین هم من ترجیح می دم آزاد باشم. من و امثال من، اینجا زیر دیوار غذا پیدا می کنیم.»
- اگر کاری با دستمزد خوب بهت پیشنهاد بشه، از آزادی ات دست می کشی؟
- سوال های تحریک آمیز نپرس. آزادی قابل فروش نیست.
آخرین لقمه را در دهانش فرو می­کند و دست چربش را به شلوارش می­کشد:
– این هم سهم سیگار من... چقدر نزدیک انداخت و چقدر هم به موقع.
ته مانده سیگار روشن را بر می­دارد و رو به بالا فریاد می­زند: «متشکرم مرد مهربان!»
سپس رو به من می­کند و می­گوید: «ناامید نشو، اینجا هم می شه زندگی کرد، کم کم عادت می کنی. کمی سرد و تاریک و کثیفه، ولی در عوض دیگه عجله ای برای رفتن سرِ کار نیست، از نفس افتادن نیست، این و اونو هل دادن­ها...
در گوشه ای از خیابان که جلوی دید ما قرار دارد، سایه هایی دیده می­شوند، به هم نزدیک شدند و شروع کردند به پچ پچ کردن در گوش هم. بالای سرشان تابلوی تردد ممنوع، روی سیم کج و موجی بسته شده بود و جیرجیرکنان تاب می خورد. از آشنایم که شادکامانه از کشیدن ته سیگار لذت می برد، می­پرسم:
- اینجا ماشین هست؟
- تک و توک. اون­هایی رو که زیر علامت ایستادند­، می بینی­؟ دسیسه چین ها هستند.
- اون­ها؟
- آروم حرف بزن.
- چرا؟
- جاسوس ها.
- چه جاسوسی­؟
- جاسوس های معمولی. اون­ها رو از بالا می فرستند. اون بشکه­ی بزرگی رو که کنار ساختمونه، می بینی؟­
- آره می بینم.
و با تعجب متوجه می­شوم که بشکه گه گاهی تکان می خورد و به طرف گروهی که زیر تابلو جمع شدند حرکت می کند.
- چطور ممکنه؟ درست می بینم؟
- البته. روی بشکه بی شک سوراخ هایی وجود داره.
- شاید منم جاسوس باشم، به من شک نمی کنی؟
- تو؟
می خندد: «جاسوس ها تلپی توی کثافت نمی افتن. اون ها از حفره های مخفی از ما پایین میان. به جز این، ظاهرت، رفتارت... من آدم با تجربه ای هستم.»
از بالا یک شیء درخشان پایین می­افتد. دوستم با خوشحالی شیء را برمی دارد.
-اوه، یه پاکت پُر از سیگار. فقط سه نخ کم داره. احتمالا از دست بیچاره افتاده. چنین آدم بی­احتیاطی خودش هم به زودی می­افته پایین. بگیرش، بگذار عین آدم حسابی­ها سیگار بکشیم.
در حالی که سیگاری تعارفی را از دستش می­گیرم، می­پرسم: «ولی اون­ها در تدارک چه توطئه ای هستن؟
- می خوان پله رو منفجر کنن.
- موفق می شن؟
- فکر نمی کنم. جاسوس ها خوب عمل می کنند. تازه، اصلا چه معنی داره؟ چی عوض می شه؟ دیگه شکست خورده ای نخواهد بود؟ خنده داره.
- باید به اون­ها گوشزد کرد. بشکه خیلی بهشون نزدیک شده.
- لازم نیست، اون­ها حالا دیگه متوجه شدند. گوش کن.
حواسم را جمع می­کنم؛ گروه داشت آوازی می­خواند که بیشتر شبیه زوزه بود.
- خودشون رو مست نشون می دن؟
- می بینم که از اون­ها خوشت اومده. اگر می خوای، می تونی بهشون ملحق بشی. اما من نمی خوام. برای من این جوری هم بد نیست... می دونی، اینجا زن هم هست. البته نمی تونم کیفیتش رو تضمین کنم، اما بدن هر زنی گرمه، به شرطی که جنازه نباشه.
و برای این شوخی از ته دل می­خندد: «در ضمن، چند روزه قبل یه زن زیبا افتاد پایین.»
با نگرانی در حالی که فراموش کرده بودم روسری آن زن پیش من است­، می­پرسم: «یه زن با روسری آبی؟ موهای مشکی؟ لباس گلدار؟ با...
- با کفش های آبی.
- الان کجاست؟
- از کجا بدونم؟ ولی نمی­تونه خیلی دور شده باشه. اون­هایی که تازه می افتن، از جایی که افتادن، زیاد دور نمی شن. راحت بنشین و منتظر باش. بهترین راه جستجو، انتظار کشیدن در یه نقطه­ست.
- جستجو کردن رو دوست نداری، جزو توطئه­گرها هم که نمی شی­؛ پس با چی زندگی می کنی؟
- با ایمان.
- به کی یا به چی ایمان داری؟
- به ناشناخته.
- به دیوار؟
- خیلی ها به این دیوار ایمان دارن. چترهاشون رو بالای سرشون می گیرن و پای دیوار دعا می خونن. شمع های توی حفره ها رو ندیدی؟
- با دقت نگاه نکردم. پس به دیوار ایمان نداری.
- نه. من به اون چیزی اعتقاد دارم که پشت دیواره؛ یعنی به ناشناخته ها.
- اگر اون هم وجود نداشته باشه چی؟
- چطور ممکنه ناشناخته وجود نداشته باشه؟ این تنها چیزیه که حتما وجود داره. می خواهی به من ملحق بشی؟
- صبر کن نفسم جا بیاد، آخه تازه افتادم. هیچ امکانی برای بالا رفتن نیست؟ مثلا اگه روی دیوار پله بکنیم یا با طناب... هیچ کی تا به حال موفق نشده؟
- فکر کنم یکی دو نفر موفق شدند، اما دفعه­ی دوم افتادن دردناک تره.
از بالا سایه ای دیده شد.
می پرسم: «آدمه؟»
جواب داد: «نه، آدم این جوری پرواز نمی کنه.»
او حالا دیگر بلند شده بود و زیر سایه­ی در حال پرواز به این طرف و آن طرف می دوید. بعد از آن که کُت را شکار می­کند، سرحال می­آید و ادامه می­دهد: «آه چه موفقیتی! چه خوبه. این سوراخ رو می دوزیم، دکمه هم توی آشغال ها پیدا می شه... عالیه.»
ناگهان نگاهش را از روی کُت برمی دارد و به سمت خیابان می­دوزد: «دیدی؟ چی بهت گفتم؟ دیدی که بهترین روش برای جستجو، منتظر موندن در یک نقطه­ست؟»
بلافاصله متوجه منظورش می­شوم و به سمتی می­دوم که اشاره می کرد.
خودش بود؛ بانوی زیباروی مالک روسری آسمانی رنگ. این کفش های آبی او بود که مقابل من روی زمینِ خیس تَق تَق می­کرد.
وقتی به او می­رسم، با تعجب می­گوید: «آه شمایید؟»
- من رو شناختید؟ آخه فقط یه لحظه همدیگر رو اون بالا دیدیم. متاسفم که نتونستم نگه تون دارم.
- کی افتادید؟
- امروز.
روسری را از گردنم باز می­کنم و به او می­دهم.
-بفرمایید، بردارید، مال شماست.
- متشکرم.
او روسری را که برای پوشاندن موهایش خیلی کوچک بود و شاید به همین دلیل هم بسیار برازنده اش بود­، به سر می­بندد.
- عادت کردین یا نه؟
- من دومین باره که اینجام. بار اول خیلی وقت پیش بود. اون موقع خیلی جوون بودم.
- شما الان هم جوون هستین.
- جدی­؟
زن لبخند می­زند. نگاه گذرایی به شیشه ویترین می­اندازد و روسری اش را مرتب می­کند. از پشت شیشه­ی کثیف ویترین، تابلویی به ما نگاه می کرد که روی آن نوشته شده بود: «ماسک های شاد به فروش می رسد. با قیمتی ارزان می توانید خوش بین ترین نوع خنده را به دست آورید. نسیه هم فروخته می شود.» و عکس ابلهانه­ای که داشت قاه قاه می خندید بر آن نقش بسته بود.
- انگار می خواستید چیزی تعریف کنید.
- از بالا، گاهی بازرس به اینجا می فرستند. گشتی می زنند، تماشا می کنند، بررسی می کنند، سوال جواب می کنند و توی دفترهاشون می نویسند... در واقع، یه عمل تشریفاتی بیش­تر نیست، چون به هر حال هیچ تغییری به وجود نمیاد و همه چی به همون حالت قبلی باقی می مونه. یکی از این بازرس ها که یه جوان دوست داشتنی بود، عاشق من شد و من رو برد بالا. اولش همه چیز خوب بود، حتی می تونم بگم خیلی خوب بود. بعد به مرور غیرقابل تحمل شد. اون توی هر فرصتی، مناسب یا نامناسب به یادم می آورد که من رو از کجا بیرون کشیده، که من چقدر نمک نشناسم و خلاصه از این حرف­ها. فقط مونده بود که هر روز در برابرش شمع روشن کنم. طاقت نیاوردم و از دستش فرار کردم. ولی هوشیاری­ام رو از دست داده بودم، نتونستم درست جهت یابی کنم و غلتیدم.
- باعث تاسفه. بالای بالا بودید؟
- تقریبا. «هاله­ی صورتی» اونقدر نزدیک بود که به نظرم می اومد اگه دستم رو دراز کنم، بهش می­رسم.
زن به فکر فرو رفت: «می دونید؟ به نظر من خوشبختی بزرگ و همیشگی وجود نداره. شما چی فکر می کنید؟»
- ممکنه.
- اما شادی های کوچک هم ارزشمند هستند، مگه نه؟
اینچنین صحبت می کردیم و در کوچه­های پیچ در پیچ و تاریک و گل­آلود قدم می زدیم. هوا سرد بود.

نظرات کاربران درباره کتاب دخترک، ساعت‌ساز و من