فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب افسانه‌‌های بیدل قصه‌‌گو

نسخه الکترونیک کتاب افسانه‌‌های بیدل قصه‌‌گو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب افسانه‌‌های بیدل قصه‌‌گو

کتاب «افسانه‌های بیدل قصه‌گو» نوشته جوآن جو رولینگ، ملقب به جی.کی.رولینگ ( -۱۹۶۵) نویسنده مجموعه داستانهای هری پاتر است. او با نوشتن این مجموعه تبدیل به مشهورترین نویسنده جهان شد و شمارگان انتشار کتاب‌هایش از پانصد میلیون فراتر رفت.
این کتاب به عنوان آخرین کتاب حاشیه‌ای و مرتبط با دنیای هری پاتر شناخته می‌شود که حکم منبعی مهم را در دنیای جادوگران دارد.
خوانندگان هری پاتر نام این کتاب در قسمت‌های ۶ و ۷ از زبان هری پاتر شنیده‌اند و با آن آشنا هستند.
«افسانه‌های بیدل قصه گو» مجموعه داستانهایی است که گویا هرماینی گرینجر آنها را از زبان باستانی جادوگران به انگلیسی ترجمه کرده است.
رولینگ این کتاب را در سال ۲۰۰۷ منتشر کرد و تمام عواید حاصل از فروش آن را به انجمن خیریه حمایت از بیماران ام. اس واگذار کرد.
در مقدمه کتاب «افسانه‌های بیدل قصه‌گو» می‌خوانیم:
«افسانه‌های بیدل قصه‌گو مجموعه داستان‌هایی است که برای جادوگران و ساحره‌های جوان نگاشته شده است. این داستان‌ها قرن‌ها به عنوان قصه شب کودکان رایج بوده و در نتیجه پاتیل لِی لِی کن و فواره خوشبختی منصفانه، همان قدر برای بسیاری از دانش‌آموزان هاگوارتز آشناست که سیندرلا و زیبای خفته برای کودکان مشنگ (غیرجادوگر).
داستان‌های بیدل از جهات بسیاری به افسانه پریان ما شباهت دارد. برای مثال، خوبی معمولا پاداش می‌گیرد و بدی مجازات می‌شود؛ با این حال یک تفاوت کاملا بارز بین آن‌ها وجود دارد؛ در افسانه پریان مشنگ‌ها، جادو در بطن مشکلات قهرمان زن یا مرد قرار دارد، ساحره خبیث سیب را سمی کرده یا شاهزاده را به خوابی صد ساله فرو برده، و یا شاهزاده را به دیو زشتی تبدیل کرده است. از آن طرف در افسانه‌های بیدل قصه‌گو ما با قهرمانانی برخورد می‌کنیم که خود قادر به اجرای جادو هستند و با این حال برای حل مشکلات‌شان به اندازه ما به سختی می‌افتند. داستان‌های بیدل به نسل‌های مختلفی از والدین جادوگر کمک کرده تا این حقیقت دردناک زندگی را برای کودکانشان توضیح دهند: جادو به همان اندازه که درمان می‌کند، دردسرساز است».

ادامه...

  • ناشر: انتشارات بهنام
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.65 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۹۶صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب افسانه‌‌های بیدل قصه‌‌گو

به نام دوست



«تقدیم به یانا»

افسانه های بیدل قصه گو اگر از عهده برگردان آن به خوبی برآمده باشیم به معرفی نیازی ندارد. با کتاب که به نوشته رویتر با فروش دو نسخه در هر ثانیه گوی پرفروش ترین کتاب سال ۲۰۰۸ را ربود. فاصله میان صفحه نخست تا انتهای آن هرچند ۹۶ صفحه است، اما به شما قول می دهم مدت زمان خواندن آن را متوجه نخواهید شد و این هنر خانم رولینگ است.
کتابی که پیش رو دارید حاصل همکاری دوستان عزیزم آقایان میلاد فشتمی و سعید متقی زاده است. باشد که هرگز به لنگه کفش راحتی نیاز پیدا نکنید.
هم چنین تشکر می کنم از سرکار خانم هانیه میرفخرایی و آقای فرزاد وحدانی که نسخه اصلی کتاب را در اختیارمان گذاشتند.
و کریچر عزیز در انتشارات بهنام نیز که هنوز من نبودم که...
سخن کوتاه، منتظر نظرات سازنده تان هستم:

محمد نوراللهی (دابی)
kamrannoorollahi@yahoo.com



افسانه های بیدل قصه گو

جی. کی. رولینگ

مترجم:محمد نوراللهی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



مقدمه رولینگ



افسانه های بیدل قصه گو مجموعه داستان هایی است که برای جادوگران و ساحره های جوان نگاشته شده است. این داستان ها قرن ها به عنوان قصه شب کودکان رایج بوده و در نتیجه پاتیل لِی لِی کن و فواره خوشبختی منصفانه، همان قدر برای بسیاری از دانش آموزان هاگوارتز آشناست که سیندرلا و زیبای خفته برای کودکان مشنگ (غیرجادوگر).
داستان های بیدل از جهات بسیاری به افسانه پریان ما شباهت دارد. برای مثال، خوبی معمولا پاداش می گیرد و بدی مجازات می شود؛ با این حال یک تفاوت کاملا بارز بین آن ها وجود دارد؛ در افسانه پریان مشنگ ها، جادو در بطن مشکلات قهرمان زن یا مرد قرار دارد، ساحره خبیث سیب را سمی کرده یا شاهزاده را به خوابی صد ساله فرو برده، و یا شاهزاده را به دیو زشتی تبدیل کرده است. از آن طرف در افسانه های بیدل قصه گو ما با قهرمانانی برخورد می کنیم که خود قادر به اجرای جادو هستند و با این حال برای حل مشکلات شان به اندازه ما به سختی می افتند. داستان های بیدل به نسل های مختلفی از والدین جادوگر کمک کرده تا این حقیقت دردناک زندگی را برای کودکانشان توضیح دهند: جادو به همان اندازه که درمان می کند، دردسرساز است.
تفاوت بارز دیگری بین این قصه ها و همتای مشنگی آن این است که ساحره های بیدل، بیشتر از قهرمانان زن ما به دنبال خوشبختی شان هستند. آشا(۱)، آلتدا(۲)، آماتا(۳) و بابیتی خرگوشه(۴)، همه ساحره هایی هستند که سرنوشت شان را با دست خود تغییر می دهند؛ به جای اینکه به خواب طولانی بروند یا منتظر بمانند تا کسی کفش گم شده را برگرداند. استثنای این قاعده، دوشیزه گمنام قلب پشمالوی وارلاک(۵)، بیشتر شبیه شاهزاده داستان های ما عمل می کند، اما در پایان، عبارت «تا ابد به خوبی و خوشی در زندگی کردند» وجود ندارد.
بیدل در قرن پانزدهم می زیست و بیشتر زندگیش به صورت راز باقی مانده است. ما می دانیم که او در یورک شایر(۶) به دنیا آمد و تنها مجسمه چوبی باقی مانده نشان می دهد که او ریش خیلی بلند و باشکوهی داشته است. اگر داستان هایش دقیقا بازتاب عقاید او باشد، او نسبتا مشنگ ها را دوست داشت و آنها را نادان می نامید تا بدخواه و شرور. او به جادوی سیاه اطمینان نداشت و معتقد بود که بدترین نوع جادوگر از مشخصه های کاملا انسانی ظلم، بی عاطفگی و کاربرد نابجا و خودخواهانه استعدادهای فردی، ناشی می شود. قهرمانان زن و مردی که در داستان های او پیروز می شوند، دارای قدرتمندترین جادو نیستند، بلکه کسانی هستند که بیشترین مهربانی، عقل سلیم و هوشمندی را از خود بروز می دهند.
یکی از جادوگران امروزی که عقاید مشابهی با بیدل داشت کسی نبود جزء پروفسور آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور، دارای مدال محفل مرلین (درجه یک)، مدیر مدرسه علوم و فنون جادوگری، رییس عالی کنفدراسیون بین المللی جادوگران و وارلاک اول ویزنگاموت.
با وجود این تشابه دیدگاه، خیلی حیرت آور بود که در میان یادداشت های فراوان دامبلدور که بنا به وصیتش در آرشیو هاگوارتز نگه داری می شد سری نظراتی درباره افسانه های بیدل قصه گو نیز وجود داشت. از اینکه این نظرات برای مقاصد شخصی یا انتشار در آینده نوشته شده، اطلاعی در دست نیست. با این حال ما توسط پروفسور مینروا مک گونگال، مدیره فعلی هاگوارتز اجازه یافتیم تا نظرات پرفسور دامبلدور را در این کتاب به همراه ترجمه کاملا جدیدی از افسانه ها توسط هرمیون گرنجر منتشر کنیم. امیداواریم که نظرات پروفسور دامبلدور که شامل مشاهداتی درباره تاریخ جادوگری، خاطرات شخصی و اطلاعات سودمند درباره اجزای کلیدی هر داستان می شود، به نسل جدیدی از خوانندگان جادوگر و مشنگ کمک کند تا افسانه های بیدل قصه گو را تحسین کنند. طبق عقیده تمام کسانی که پروفسور دامبلدور را می شناختند، او از حمایت این پروژه خوشحال می شد و معتقد بود با این عقیده که همه عواید آن باید در اختیار «گروه سطح بالای کودکان(۷)» قرار گیرد که به نفع کودکان محروم فعالیت می کند.
به نظر صحیح می رسد که نظر کوچکی به نظرات پروفسور دامبلدور اضافه کنیم. تا آن جا که می دانیم این نظرات حدود ۱۸ ماه قبل از حوادث اسفباری که در نوک برج ستاره شناسی هاگوارتز رخ داد کامل شده اند. بنابراین کسانی که با تاریخچه تازه ترین جنگ جادوگران آشنا هستند (برای مثال، هر کسی که هر هفت جلد را درباره زندگی هری پاتر خوانده است) آگاه خواهند بود که پروفسور دامبلدور درباره آخرین داستان این کتاب، شک می کند و یا مقدار کمتری از آنچه که می داند بیان می کند. دلیل هر نوع حذفی شاید در سخنی که دامبلدور، سالها پیش، درباره حقیقت، به مشهورترین و محبوب ترین شاگردش گفت، نفهته باشد:

حقیقت چیز زیبا و ترسناکی است و بنابراین باید با احتیاط بسیار با آن رفتار شود.

چه با نظر او موافق باشیم و چه نه، شاید بتوانیم پروفسور دامبلدور را ببخشیم به این خاطر که می خواست خوانندگان آینده را از وسوسه هایی که خود در آن ها گرفتار شده بود و به خاطرشان بهای چنان سنگینی پرداخته بود محافظت کند.

جی. کی. رولینگ.
۲۰۰۸
***
نکته ای در باب پاورقی ها
پروفسور دامبلدور ظاهرا توضیحاتش را برای مخاطبان جادوگر نوشته است؛ بنابراین من همه دم نه، گاه گاهی توضیحی درباره یک لغت یا حقیقت که شاید نیاز به شفاف سازی برای خوانندگان مشنگ داشته باشد وارد کرده ام.

جی. کی. رولینگ
***

آلبوس دامبلدور



درباره «فواره خوشبختی منصفانه»

«فواره خوشبختی منصفانه» یک داستان محبوب جاودانه است. به طوری که سوژه پانتومیم کریسمس(۱۲) جشنواره هاگوارتز شد.
پروفسور درس های گیاه شناسی دوره ما، هربرت بیری(۱۳) هواخواه شدید نمایش های آماتور، پیشنهاد کرد که برداشتی از این داستان دوست داشتنی کودکان را به عنوان هدیه عید برای کارکنان و دانش آموزان پیشنهاد کرد.
در آن زمان من جوان و معلم درس «تغییر شکل» بودم، و هربرت مرا برای «جلوه های ویژه» انتخاب کرد که شامل تهیه فواره خوشبختی و تپه چمنی مینیاتوری می شد. روی تپه، چهار قهرمان ما ظاهر می شدند و تپه به آرامی داخل سن فرو می رفت و از نظرها پنهان می شد.
به گمانم می توانم بدون تکبر بگویم که فواره و تپه من با نیت خیر نقش های خود را ایفا کردند. افسوس که در مورد بقیه چنین چیزی رخ نداد. اگر لحظه ای رفتار عجیب و غریب «کرم» غول پیکر معلم نگهداری از موجودات جادویی مان، پروفسور سیلوانوس کتلبرن را فراموش کنیم؛ بخش انسانی نمایش افتزاح بود. پروفسور بیری در مقام کارگردان، به طرز خطرناکی از گرفتاری های احساسی که درست مقابل چشمانش رخ می داد، بی خبر بود. او شستش هم خبر نداشت که دانش آموزانی که نقش «آماتا» و «سر لاکلس» را ایفا می کردند تا یک ساعت قبل از بالا رفتن پرده نمایش با هم دوستان صمیمی بودند و در آن لحظه سر لاکلس مهر و محبتش را متوجه «آشا» کرد.
گفتن این نکته کافی است که جویندگان فواره خوشبختی ما هرگز به نوک تپه نرسیدند. به محض بالا رفتن پرده، «کرم» پروفسور کتلبرن، که بعدا معلوم شد خاکسترگردانی(۱۴) بود که افسون پرخوری روی آن انجام شده بود، منفجر شد و انبوهی از گرد و خاک و جرقه تالار بزرگ را با دود و تکه های صحنه نمایش پر کرد. وقتی تخم های آتشین بزرگی که پای تپه من گذاشته بود، صحنه را روشن کردند، «آماتا» و «آشا» به جان هم افتادند و چنان به شدت با هم دعوا کردند که پروفسور بیرلی میان آنها رفت و عوامل صحنه مجبور شدند تالار را تخلیه کنند؛ چراکه چیزی نمانده بود این آتشفشان تمام آن محل را در بر بگیرد. سرگرمی آن شب، یک بخش بیمارستان را پر کرد. پس از این اتفاق چندین ماه طول کشید تا بوی سوختگی تالار بزرگ از بین رفت و سر پروفسور بیری به اندازه عادی برگشت و دوره تعلیق پروفسور کتلبرن به پایان رسید(۱۵). آرماندو دیپت، رییس مدرسه در پانتومیم های بعدی پتوی محافظی تعبیه کرد با سنتی غیرنمایشی که تا به امروز در هاگوارتز ادامه دارد.
با وجود ناکامی نمایش ما، «فواره خوشبختی منصفانه» شاید یکی از محبوب ترین افسانه های بیدل است، هر چند همانند «جادوگر و پاتیل لی لی کن» مخالفان خودش را دارد. بیش از یک ولیِ دانش آموز درخواست حذف این افسانه را از کتابخانه هاگوارتز کرده است، از اتفاق، یکی از نوادگان بروتوس مالفوی که زمانی عضو هیات مدیره هاگوارتز نیز بود: آقای لوسیوس مالفوی. آقای مالفوی درخواست حذف داستان را این چنین نوشته است:

هر اثر تخیلی یا غیرتخیلی که پیوند بین جادوگران و مشنگ ها را نشان می دهد، باید در کتابخانه هاگوارتز ممنوع شود. من نمی خواهم پسرم تحت تاثیر داستان هایی که ازدواج جادوگران و مشنگ ها را تبلیغ می کنند اصالت نسل و نژادش را از بین ببرد.

مخالفت من با برداشتن این کتاب از کتابخانه توسط اکثریت هیات مدیره حمایت شد. من در پاسخ آقای مالفوی نامه ای نوشته و دلایل تصمیم خود را توضیح دادم:

خانواده های به اصطلاح اصیل، با انکار و دروغ درباره مشنگ ها و فرزندان مشنگ ها در شجره خانوادگیشان اصالت خود را حفظ می کنند. آنگاه سعی می کنند با درخواست توقیف آثاری که حقایق انکار شده توسط آنها را بیان می کنند ریاکاری خود را به بقیه ما نسبت دهند. هیچ جادوگر یا ساحره ای وجود ندارد که خون و نژادش با مشنگ ها مخلوط نشده باشد و بنابراین من حذف این اثر را از گنجینه علمی دانش آموزانمان کاری غیرمنطقی و غیراخلاقی می دانم(۱۶).

این تبادل نامه ها سرآغازی شد بر تلاش طولانی مدت آقای مالفوی برای کنار گذاشتن من از مقام ریاست هاگوارتز، و تلاش من برای برداشتن او از جایگاه محبوب مرگخوار لرد ولدمورت.



آلبوس دامبلدور



درباره «جادوگر و پاتیل لِی لِی کن»

جادوگری پیر و مهربان تصمیم می گیرد با چشاندن گوشه ای از مشکلات معمول مشنگ ها، به پسر سنگدلش درسی بیاموزد. وجدان جادوگر جوان بیدار می شود و او می پذیرد که جادویش را به نفع همسایگانش که از قدرت جادو بی بهره اند، استفاده کند. ممکن است یک حکایت اخلاقی ساده و دلگرم کننده به نظر رسد؛ که در آن شخصی حماقت معصومانه اش را به نمایش می گذارد. یک داستان طرفدار مشنگ ها که نشانگر پدری دوستدار مشنگ هاست که به اندازه پسر متنفر از مشنگ هایش قدرت جادویی دارد؟ هیچ چیز به این اندازه جالب نیست که تمام رونوشت های نسخه اصلی این افسانه از شعله هایی که بارها به جان آن افتاده، سالم مانده اند. بیدل برای دادن پیغامی از عشق برادرانه اش نسبت به مشنگ ها، با زمان خود کمی تفاوت داشت. در اوایل قرن پانزدهم میلادی، محاکمه جادوگران و ساحره ها در سراسر اروپا رو به افزایش بود، بسیاری در جامعه جادوگری، از روی دلیل و منطق، احساس می کردند که پیشنهاد بیان ورد روی خوک مریض مشنگ همسایه برابر بود با اینکه داوطلبانه توده ی هیزم سوزاندن خود را تهیه کند!(۸) جادوگران فریاد بر می آوردند: «بذارین مشنگ ها بدون ما از پس کاراشون بربیان!» و از برادران غیر جادوگر خود دور می شدند و موسسه قوانین بین المللی جادوگری سری را در سال ۱۶۸۹ تاسیس کردند؛ زمانیکه نسل جادوگران، داوطلبانه به زیر زمین رفت.
با این حال، پاتیلِ یک پای عجیب، تخیل کودکان را به خاطر طبیعت کودکانه شان تسخیر کرده بود. راه حل ساده دور ریختن روحیه طرفدار مشنگ ها و در عین حال حفظ پاتیل زگیلی بود، بنابراین در اواسط قرن شانزده، نسخه متفاوتی از این افسانه در میان خانواده های جادوگر به طرز گسترده ای رایج شد. در داستان بازنویسی شده، پاتیل لِی لِی کن از جادوگر معصوم در برابر همسایگان مشعل و چنگک به دست محافظت می کند و این کار را با دور راندن شان از کلبه جادوگر، گرفتنشان و فرو بلعیدنشان انجام می دهد. در انتهای داستان، زمانی که پاتیل بیشتر همسایگان را بلعیده است، جادوگر از اهالی باقیمانده قول می گیرد تا رهایش کنند و او در آرامش به تمرین جادوگری بپردازد. در عوض او به پاتیل دستور می دهد که قربانیانش را بازگرداند و آنها در حالیکه کمی له شده اند، از اعماق دیگ بیرون می آیند. تا امروز، برخی از کودکان جادوگر فقط نسخه بازنویسی شده این داستان را از طرف والدین (معمولا ضدمشنگ)شان شنیده اند و اگر نسخه اصلی را تابه حال خوانده باشند، جای شگفتی است.
اگرچه همان طور که قبلا اشاره کردم، صرفا جنبه طرفدار مشنگ آن نبود که باعث شد «جادوگر و پاتیل لِی لِی کن» خشم ها را برانگیزد؛ با شدت یافتن شکار جادوگران، خانواده های جادوگر زندگی های دوگانه ای آغاز کردند و از افسون های نامرئی کننده برای حفاظت از خود و خانواده شان استفاده کردند. تا آغاز قرن هفدهم هر جادوگر یا ساحره ای که تصمیم گرفت با مشنگ ها دوستی کند مورد ظن واقع شد و حتی در میان جامعه خودش مطرود شد. از میان توهین های فراوانی که به جادوگران طرفدار مشنگ ها می شد (لقب هایی چون «سرگین غلتان»، «پهن لیس زن» و «آشغال خور» به این دوره بر می گردند) اتهام داشتن جادوی ضعیف و پست بود. جادوگران تاثیرگذار روز مثل بروتوس مالفوی، ویراستار روزنامه ضدمشنگ «وارلاک در جنگ» این کلیشه را نهادینه کردند که یک دوستدار مشنگ ها فقط به اندازه یک فشفشه(۹) جادوگر است.
بروتوس در سال ۱۳۷۵ نوشت:

می توان با اطمینان گفت:
هر جادوگری که به جامعه مشنگ ها علاقه نشان دهد از هوش کمی برخوردار است، جادویش چنان ضعیف و رقت انگیز است که تنها وقتی دورش را مشنگ های خوک صفت گرفته باشند، می تواند احساس برتری کند. هیچ چیزی بیشتر از ضعف دربرابر جامعه غیرجادویی، نشانه آشکار ضعف جادوگر نیست.

این تعصب سرانجام زمانی از بین رفت که مدارک و شواهد بسیاری نشان داد که برخی از برجسته ترین جادوگران(۱۰) جهان اصطلاحا «عاشق مشنگ ها» بودند.
آخرین انتقاد در مورد «جادوگر و پاتیل لِی لِی کن» امروزه هنوز در بخش هایی زنده است. شاید، بئاتریکس بلاکسام (۱۹۱۰-۱۷۹۴) نویسنده منفور «افسانه های قارچ سمی»، آن را به بهترین شکل خلاصه کرده است. خانم بلاکسام معتقد بود که افسانه های بیدل قصه گو برای کودکان مضر است. به خاطر چیزی که آن را چنین می خواند: «درگیری ناسالمشان با موضوعات وحشتناک، مثل مرگ، بیماری، خونریزی، جادوی ظالمانه، شخصیت های ناسالم و جزئیات و آشوبهای جسمی از بدترین نوع». خانم بلاکسام داستان های قدیمی مختلفی از جمله چندین افسانه از بیدل را گردآوری و بازنویسی کرد و براساس نظر خود هدفش را این گونه بیان کرد: «پرکردن ذهن های پاک فرشتگان کوچکمان با افکار سالم و شاد و از بین بردن کابوس هایشان و محافظت از گل معصومیت با ارزش آنها.»
آخرین پاراگرف از بازنویسی پاک و باارزش خانم بلاکسام از «جادوگر و پاتیل لِی لِی کن» از این قرار است:

بعد پاتیل کوچولوی طلایی، خوشحال روی انگشت های کوچیک و خوشگل پاهاش رقصید!... پاتیل لی لی لی!... «وی ویلیکینز» همه کوچولوها را خوب کرد، و پاتیل کوچولو آنقدر خوشحال بود که خودش را برای وی ویلیکینز و کوچولوها پر از شکلات و شیرینی کرد!
پاتیل با صدای بلند گفت «یادتون نره دندون هاتون رو مسواک کنین!»
و وی ویلیکینز پاتیلی لی لی لی را بوسید و بغل کرد و قول داد تا همیشه به کوچولوها کمک کند و دیگر هیچوقت یک پیرمرد غرغرو نباشد.

داستان خانم بلاکسام نیز عکس العمل یکسانی از نسل های کودکان جادوگران دریافت کرده است:
حالت تهوع غیرقابل کنترل، و در پی آن درخواست فوری برای دور کردن کتاب و خمیر کردن آن.

آلبوس دامبلدور



درباره «قلب پشمالوی وارلاک»

همانطور که قبلا دیده ایم، دو افسانه اول بیدل انتقاداتی درباره موضوع بخشندگی و شکیبایی و عشق به وجود آورد. با این حال، «قلب پشمالوی وارلاک» از زمان نگارشش، در طول صدها سال اخیر ظاهرا چندان اصلاحات و انتقاداتی نداشته است؛ داستانی که سرانجام در نسخه پوستی اصلی خواندم تقریبا همانی بود که مادرم برایم تعریف کرده بود. بنابراین قلب پشمالوی جادوگر ترسناکترین افسانه بیدل بوده و بیشتر والدین آن را برای فرزاندانشان تعریف نمی کنند؛ مگر مطمئن شوند آنقدر بزرگ شده اند که از کابوس رنج نبرند.(۱۸)
بنابراین چرا این افسانه وحشتناک باقی مانده است؟ من معتقدم «قلب پشمالوی وارلاک» در طول قرن ها بدون تغییر مانده؛ چرا که در مورد اعماق تاریک وجود همه ما حرف می زند.
این قصه در مورد یکی از بزرگترین و ناشناخته ترین وسوسه های جادو سخن می گوید: جستجوی شکست ناپذیری. البته چنین جستجویی چیزی کمتر یا بیشتر از خیالپردازی احمقانه نیست. هیچ مرد یا زن زنده ای جادوگر یا غیرجادوگر هرگز نتوانسته از همه نوع آسیب فیزیکی، ذهنی یا روحی در امان بماند. آسیب دیدن برای انسان مانند نفس کشیدن است. با این وجود ما جادوگرها مخصوصا به دنبال این فرضیه ایم که می توانیم طبیعت زندگی را بنا به اراده خود تغییر دهیم. برای مثال، وارلاک(۱۹) جوان در این داستان به این نتیجه می رسد که عاشق شدن، آسایش و امنیتش را از او می گیرد. او عشق را یک ضعف و تحقیر می بیند؛ چیزی که احساسات و منابع فرد را مصرف می کند.
البته تجارت هزاران ساله معجون های عشق نشان می دهد که وارلاک افسانه ای ما در جستجوی راهی برای کنترل حالت غیرقابل پیش بینی عشق، تنها نیست. جستجو برای معجون عشق حقیقی(۲۰) تا به امروز ادامه دارد، اما تاکنون چنین اکسیری خلق نشده و معجون سازان قهار، امکان آن را بعید می دانند. با این حال، قهرمان این افسانه، حتی به تمثالی از عشق که بتواند با اراده خودش آن را ایجاد یا نابود کند علاقمند نیست. او می خواهد تا ابد از چیزی که آن را نوعی بیماری می داند، مصون بماند و بنابراین جادوی سیاهی اجرا می کند که خارج از یک کتاب قصه امکانپذیر نیست: او قلب خودش را در جایی زندانی می کند.
مشابه این عمل با ایجاد یک جاودانه ساز توسط نویسندگان بسیاری اشاره شده است. هرچند قهرمان بیدل به دنبال زندگی جاودانه نیست، اما چیزی را جدا می کند که امکان جدا شدنش نیست. جسم و قلب، به جای روح. با این کار، در اولین قانون از قوانین پایه جادوگری آدالبرت وافلینگ گرفتار می شود:

عمیق ترین رازها را دستکاری کنید - منبع زندگی، ماهیت وجود - فقط در صورتی که برای عواقب بسیار خطرناک آن آماده باشید.

و با اطمینان می توان گفت که این مرد جوان در جستجو برای تبدیل شدن به یک ابرانسان، خود را به یک غیرانسان تبدیل می کند. قلبی که زندانی کرده به تدریج از مو پوشیده می شود که نماد تبدیل خود او به حیوان است. او سرانجام به حیوانی وحشی تنزل می یابد که چیزی را که می خواهد با زور به دست می آورد و تلاشی بی ثمر برای به دست آوردن دوباره چیزی می گیرد که دیگر تا ابد از دسترس او خارج است: قلب یک انسان.
هرچند عبارت «داشتن قلبی پشمالو» به نوعی قدیمی است، اما برای توصیف جادوگری بی احساس وارد زبان روزمره ی دنیای جادوگری شده است. عمه هونوریا همیشه می گفت که نامزدی اش را با یک جادوگر در «دفتر استفاده نادرست جادو» به این خاطر که فهمید او «قلبی پشمالو» داشت به هم زده بود. (با این حال، شایع شده بود که عمه ام در واقع او را هنگام نوازش چترک ها(۲۱) دیده بود) اخیرا کتاب «قلب پشمالو» راهنمایی برای جادوگرانی که اقدام نمی کنند(۲۲) در رده اول پرفروش ترین کتابها قرار گرفته است.





آلبوس دامبلدور



درباره «بابیتی خرگوشه و کنده قهقهه زن»

داستان «بابیتی خرگوشه و کنده قهقهه زن» از بسیاری جهات «واقعی ترین» افسانه بیدل است؛ چرا که جادوهای توصیف شده در آن کاملا با قوانین جادوگری موجود مطابقت دارد. از طریق این داستان بود که خیلی از ما فهمیدیم با جادو نمی توان مردگان را بازگرداند و البته مایه نوامیدی بود. چون ما به عنوان کودکان خردسال فکر می کردیم والدین مان قادر بودند موش ها و گربه های مرده مان را با یک حرکت چوب دستی شان زنده کنند. اگرچه حدود شش قرن از زمانیکه بیدل این افسانه ها را نوشته است، می گذرد و در حالی که ما راه های بسیار زیادی برای ادامه خیالی حضور عزیزانمان(۲۳) ایجاد کرده ایم؛ جادوگران هنوز راهی برای پیوند جسم و روح پس از مرگ نیافته اند. همان طور که فیلسوف برجسته جادوگری برتران دو پانز - پروفاندس در اثر مشهورش مطالعه امکان وارونه سازی تاثیرات طبیعی و متافیزیکی مرگ طبیعی با توجه به حفظ ماهیت و ماده نوشته است:

«صرف نظر کنید؛ هرگز رخ نخواهد داد.»

قصه بابیتی خرگوشه در هر حال یکی از اولین اشارات ادبی یک جانورنما(۲۴) را ارائه می دهد؛ چون بابیتی رخت شور دارای این توانایی خارق العاده است که به حیوان تبدیل شود.
جانورنماها جزء کوچکی از جمعیت جادوگران را تشکیل می دهند. دستیابی به انتقال کامل و لحظه ای انسان به حیوان نیازمند مطالعه و تمرین فراوان است و بسیاری از جادوگران معتقدند که می توانند زمان خود را صرف چیزهای بهتری کنند.
مسلما به کارگیری چنین توانایی دارای محدودیت هایی است؛ مگر اینکه شخصی نیاز مبرمی به مخفی شدن داشته باشد. به همین دلیل است که وزارت سحر و جادو روی ثبت جانورنماها اصرار می ورزد؛ چراکه بدون شک این نوع جادو کاربرد زیادی برای کسانی دارد که در فعالیت های خرافی، استتار یا حتی جنایی دست دارند.(۲۵)
در اینکه حقیقتا پیرزن رختشویی وجود داشته که قادر بوده به خرگوش تبدیل شود جای تردید است. با این حال برخی از تاریخدانان جادوگری اظهار داشته اند که بیدل بابیتی را از روی ساحر مشهور فرانسوی لیسه دولاپین خلق کرده است؛ کسی که در پاریس در سال ۱۴۲۲ به جرم جادوگری محاکمه شد. در کمال حیرت محافظان مشنگ او که بعدا به جرم کمک به فرار جادوگر محاکمه شدند لیسه شب قبل از روز اعدامش از سلول خود ناپدید شد. هر چند ثابت نشده است که لیسه جانورنمایی بوده که توانسته از میان میله های پنجره سلوش فرار کند اما پس از آن واقعه خرگوش سفید و بزرگی مشاهده شده بود که درون دیگی که بادبانی هم داشت از کانال انگلیس عبور می کرد و خرگوش مشابهی بعدها مشاور مورد اطمینان دربار هنری ششم شد(۲۶). شاه در داستان بیدل مشنگ احمقی است که هم به جادو علاقه دارد و هم از آن می ترسد.
او فکر می کند که می توان صرفا با یادگیری وردها و چرخاندن یک چوب دستی جادوگر شد(۲۷). او کاملا از طبیعت واقعی جادو و جادوگران بی خبر است و بنابراین اظهارات نامعقول شارلاتان و بابیتی را قبول می کند. این مسلما نوع رایجی از تفکر مشنگ هاست. آنها در جهل شان حاضرند هرگونه واقعه غیرممکنی را درباره جادو بپذیرند؛ از جمله اینکه بابیتی خود را به درختی تبدیل کرده که هنوز قادر است فکر کند و حرف بزند.
(با این حال گفتنی است که در حالی که بیدل از درخت سخنگو برای نشان دادن جهالت شاه مشنگ استفاده می کند از ما نیز می خواهد باور کنیم که بابیتی می تواند در حالت خرگوش هم حرف بزند. شاید این ضرورت ادبی باشد اما من گمان می کنم که بیدل فقط در مورد جانورنماها شنیده و هرگز یکی از آنها را ملاقات نکرده است؛ چون این تنها آزادی است که در مورد قوانین جادوگری در داستان اعمال می کند. جانورنماها در حالت حیوانی قابلیت سخنگویی را از دست می دهند، اما قدرت تفکر انسانی و قدرت استدلال را حفظ می کنند. این نکته همان طور که هر دانش آموزی نیز می داند تفاوت اساسی بین یک جانورنما و تبدیل شدن به یک حیوان است. در مورد دوم شخص کاملا به حیوان تبدیل می شود به طوری که دیگر جادو بلد نیست و اصلا نمی داند که قبلا جادوگر بوده و فرد دیگری نیاز است تا او را به حالت اصلی اش برگرداند.)
به گمان من احتمالا بیدل در تبدیل قهرمان زن به یک درخت و تهدید شاه به دردی که همانند برخورد تبر به پهلویش است از سنت ها و اعمال جادویی واقعی الهام گرفته است. درختانی که چوب آن ها کیفیت لازم برای ساخت چوب دستی را داشتند به شدت توسط سازندگان چوب دستی حفاظت می شدند و قطع آن درختان به قصد دزدی نه تنها خطر مواجهه با داربدها(۲۸) را داشت که معمولا آنجا ساکن بودند بلکه آثار سوء افسون های حفاظتی اطراف درختان توسط صاحبان شان را نیز به همراه داشت.
در زمان بیدل نفرین شکنجه(۲۹) هنوز توسط وزارت سحر و جادو قانونی نشده بود و می توانست دقیقا احساسی را که بابیتی به آن شاه را تهدید می کند ایجاد نماید.



آلبوس دامبلدور



درباره «افسانه سه برادر»

هنگامی که کوچک بودم این داستان تاثیری ژرف بر من گذاشت. اولین بار آن را از زبان مادرم شنیدم و به سرعت تبدیل به داستانی شد که بیش از هر داستان دیگری از مادر خواهش می کردم قبل از خواب برایم تعریف کند. این امر همه دم نه، گاه گاهی منجر به دعوا با برادر کوچکترم، آبرفورت می شد که داستان مورد علاقه اش «گرامبل؛ بز شلخته» بود. پیام اخلاقی داستان «افسانه سه برادر» بسیار واضح است، تلاش های انسان برای فرار از مرگ و چیره شدن بر او همواره به ناامیدی ختم می شود. برادر سوم در داستان (که فروتن ترین و عاقل ترین آنها بود) تنها کسی است که می فهمد وقتی یک بار به سختی از چنگ مرگ گریخت، بهترین چیزی که می تواند درخواست کند این است که ملاقات بعدیشان را تا آن جا که ممکن است به تاخیر بیندازد. برادر جوانتر می داند که دست انداختن مرگ - با درگیر شدن در خشونت، چون برادر اول، و یا با دخالت در هنر مرموز برانگیختن مردگان(۳۰)، چون برادر دوم - تنها به معنی قرار دادن خود در مقابل دشمن مکاری است که نمی تواند شکست بخورد. نکته جالب اینجاست که افسانه غریبی از بطن این داستان برخاسته است که دقیقا خلاف پیام اصلی آن است. این افسانه حاکی از آن است که هدایایی که مرگ به برادران می دهد، - یک چوب دستی شکست ناپذیر، سنگی که توانایی برانگیختن مردگان را دارد، و شنل نامرئی که تا ابد جاودان می ماند - لوازم اصیلی هستند که در دنیای واقعی نیز وجود دارند. افسانه حتی پا را از این فراتر می نهد: اگر شخص به درستی مالکیت هر سه این ها را به دست بیاورد آنگاه او «ارباب مرگ» خواهد شد که اغلب چنین تعبیر شده است که رویین تن و یا حتی نامیرا خواهد شد.
ممکن است به آنچه این داستان درباره طبیعت انسان به ما می آموزد لبخند بزنیم، اگرچه اندکی تلخ. ملایم ترین تفسیر می تواند این باشد: «امید جاودانه است(۳۱)» با وجود این حقیقت که طبق گفته ی بیدل، دو تا از این سه شی بسیار خطرناک اند و با وجود پیغام روشنی که مرگ نهایتا سراغ همه ما می آید، اقلیت کوچکی از جامعه جادوگران اصرار دارند باور کنند که بیدل پیغام رمزداری به آنان فرستاده است. پیغامی که وارونه نوشته آن در مُرَکب است و اینکه فقط آنها هوش و توانایی دریافت آن را دارند.
تئوری آنها (یا شاید «امید واهی» عبارت دقیق تری باشد) از مدارک و شواهد حقیقی کمی برخوردار است. شنل های نامرئی حقیقی، هر چند نایاب، در دنیای ما وجود دارند. با این حال این داستان روشن می کند که شنل مرگ از طبیعت پایدار بی نظیری برخوردار است(۳۲) در طول تمامی قرونی که بین زمان بیدل و زمان ما فاصله انداخته است، هیچ کسی ادعای یافتن شنل مرگ را نکرده است. این مطلب توسط معتقدان حقیقی این چنین توضیح داده می شود: یا نوادگان سومین برادر نمی دانند شنل از کجا آمده و یا می دانند و مصمم اند با پنهان کردن حقیقت میزان خرد خود را نشان دهند.
به طور کاملا طبیعی سنگ هم هرگز پیدا نشد. همانطور که قبلا در نظراتم درباره «بابیتی خرگوشه و کنده قهقهه زن» به آن اشاره کردم ما قادر به زنده کردن مردگان نیستیم و دلایل کافی برای اثبات عدم وقوع این اتفاق وجود دارد. البته اقدامات پلیدی توسط جادوگران سیاهی که اینفری(۳۳) را ایجاد کرده اند انجام شده است. اما اینان عروسک های وحشتناکی بوده و انسان های حقیقی برگشته از مرگ نیستند. علاوه بر این، داستان بیدل در مورد این حقیقت به طور کاملا واضح بیان می کند که عشق گمشده برادر دوم واقعا بازنگشت. دختر فرستاده شده بود تابرادر دوم را به چنگال مرگ بکشاند و به همین خاطر سرد، دور و در آن واحد حاضر و غایب(۳۴) است.
بدین ترتیب به چوب دستی می رسیم، و در اینجا معتقدان لجوج به پیغام مخفی بیدل، حداقل شواهدی تاریخی برای ادعاهای عجیب خود دارند. چرا که به این دلیل است - یا دوست داشتند خود مایه افتخار باشند، یا مهاجمان احتمالی را بترسانند و یا به خاطر اینکه واقعا به گفته هایشان اعتقاد داشتند - که جادوگران در طول سالیان دراز ادعای داشتن چوب دستی را کرده اند که از نوع عادی قدرتمندتر است، حتی چوب دستی «شکست ناپذیر». برخی از این جادوگران پا را فراتر گذاشته و مدعی شده اند که چوب دستی شان، همانند چوب دستی است که گفته می شود توسط مرگ ساخته شده، از جنس ابرچوب دستی است. چنین چوب دستی هایی القاب مختلفی دارند، مانند «چوب دستی سرنوشت» و «چوب دستی مرگ».
جای تعجب ندارد که خرافات قدیمی در مورد چوب دستی هایمان ایجاد شده اند که در هر حال مهم ترین ابزار و سلاح جادویی ما به شمار می روند. چوب دستی های به خصوص (و به همین دلیل صاحبانشان) توسط افراد دیگر قابل استفاده نیستند:

وقتی چوب دستی مرد از بلوط و چوب دستی زن از راج باشد، ازدواج آن دو کار احمقانه ای است.

و یا برای نشان دادن خطاهای شخصیتی صاحب چوب دستی:

چوب درخت قیس غیبت می کند، شاه بلوط وراجه زبان گنجشک کله شقه، بادام ناله می کند.

و مطمئنا در میان این رده از ضرب المثل ها می یابیم:

ابرچوب دستی هرگز رستگار نمی شود.

یا به دلیل این حقیقت که مرگ چوب دستی افسانه ای را در داستان بیدل از ابرچوب می سازد، و یا چون جادوگران تشنه قدرت ادعا می کنند که چوب دستی هایشان از جنس ابرچوب دستی است، این چوب در بین سازندگان چوب دستی محبوبیت چندانی ندارد.
اولین اشاره مکتوب درباره چوب دستی ساخته شده از ابرچوب که نیروهای عجیب و قدرتمندی داشت، به امریک(۳۵) تعلق داشت که معمولا «خبیث» نامیده می شد؛ جادوگری ستیزه جو که عمر کوتاهی داشت و در اوایل قرون وسطی، جنوب انگلستان را به وحشت انداخت. او به همان شیوه زندگیش در جریان دوئلی سخت با جادوگری به نام اگبرت(۳۶) از دنیا رفت. معلوم نیست چه بر سر اگبرت آمد، هر چند طول عمر افراد در قرون وسطی عموما کوتاه بود. قبل از اینکه وزارت سحر و جادو قوانینی برای استفاده از جادوی سیاه وضع کند، دوئل معمولا کشنده بود.
درست یک قرن بعد، شخصیت ناخوشایند دیگری، این بار به نام گودلوت(۳۷)، مطالعه جادوی سیاه را گسترش داد و به کمک چوب دستی که در دفترچه اش از آن به عنوان «ظریف ترین و ظالم ترین دوستم، با تنی از الهورن(۳۸) که جادوهای خیلی پلیدی می داند» مجموعه ای از وردهای خطرناک نوشت (جادوهای بسیار پلید عنوان شاهکار گودلوت شد)
همانطور که پیداست، گودلوت چوب دستی اش را دستیار و نوعی معلم خودش می داند. کسانی که در مورد علم چوب دستی(۳۹) اطلاعات دارند با این حقیقت موافقند که چوب دستی ها واقعا تجربیات صاحبانشان را جذب می کنند، هر چند این فعالیتی ناقص و غیرقابل پیش بینی است؛ باید تمام فاکتورهای جانبی را در نظر گرفت؛ مانند رابطه بین چوب دستی و کاربرش تا بتوان فهمید که چقدر احتمال انجام آن با شخص خاصی وجود دارد. با این وجود، چوب دستی فرضی که از دست جادوگران سیاه زیادی عبور کرده باشد به احتمال زیاد جاذبه خاصی برای جادوهای خطرناک خواهد داشت.
اکثر جادوگران و ساحره ها چوب دستی که آنها را انتخاب کرده است، به چوب دستی های دست دوم ترجیح می دهند؛ زیرا دومی احتمالا مهارتهایی از صاحب قبلی خود داراست که ممکن است با شیوه جادوی کاربر جدید ناسازگار باشد. سنت سوزاندن یا دفن کردن چوب دستی با صاحبش در زمان مرگ او نیز از این قضیه جلوگیری می کند که یک چوب دستی از اربابان زیادی آموزش می بینید. در هر حال معتقدان به ابرچوب دستی بر این عقیده اند که به خاطر روش همیشگی آن در انتقال از اربابی به ارباب دیگر، ارباب بعدی معمولا قبلی را به قتل می رساند، ابرچوب دستی هرگز نابود یا دفن نشده است و بر عکس باقی مانده و نیرو، دانش و قدرتی فراتر از حد عادی به دست آورده است.
گفته می شود گودلوت توسط پسر دیوانه اش هریوارد(۴۰)، در زیرزمین خودش زندانی شده و همانجا از دنیا رفته است. باید چنین فرض کنیم که هریوارد چوب دستی پدرش را گرفته بوده، زیرا در غیر این صورت پدرش می توانست فرار کند. اما کاری که هریوارد با چوب دستی انجام داد مشخص نیست. تنها نکته روشن این است که چوب دستی که توسط صاحبش بارناباس دوریل(۴۱) «چوب دستی الدْرون(۴۲)» نام گرفته بود در اوایل قرن هجدهم ظاهر شد و اینکه دوریل با استفاده از آن خود را تبدیل به جادوگر مخوفی کرد. تا اینکه حکومت ترس و وحشت او توسط شخص پلید دیگری به نام لوکسیاس(۴۳) پایان پذیرفت، کسیکه چوب دستی را گرفت نام «چوب دستی مرگ» روی آن گذاشت و با کمک آن هرکسی را که آزرده اش می کرد از بین می برد. دنبال کردن تاریخچه چوب دستی لوکیساس کار دشواری است؛ چراکه خیلی ها از جمله مادر او ادعا می کنند که او چوب دستی را نابود کرده است.
چیزی که باید به ذهن هر جادوگر یا ساحره باهوشی که به اصطلاح تاریخچه ابرچوب دستی را مطالعه می کند خطور کند این است که هر کسی که ادعای مالکیت آنرا کرده(۴۴) مصرانه اظهار داشته که چوب دستی شکست ناپذیری است، در حالیکه حقایق موجود بر دست به دست شدن آن بین صاحبان متعدد نشان دهنده این حقیقت است که نه تنها این چوب دستی بارها شکست خورده بلکه مشکلات را جذب می کرد؛ همانطور که گرامبل، بز کثیف، مگس ها را جذب می کرد. نهایتا جستجو برای ابرچوب دستی تنها از این مشاهده حمایت می کند که من طی زندگی طولانیم بارها به آن رسیده ام و آن این است که انسان ها علاقه دارند دقیقا چیزهایی را انتخاب کنند که بیش از همه برایشان بد است.
اما کدامیک از ما می توانست در برابر پیشنهاد گرفتن پاداش های مرگ، خرد برادر سوم را از خود نشان دهد؟ جادوگران و مشنگ ها به طور یکسان میل به قدرت دارند، چند نفر می توانند در برابر «چوب دستی سرنوشت» مقاومت کنند؟ کدام انسانی، با از دست دادن معشوقش، می تواند در برابر وسوسه سنگ رستاخیزی مقاومت کند؟ حتی من، آلبوس دامبلدور، ترجیح می دادم شنل نامرئی را رد کنم، که نشان می دهد، با وجود هوش و رندیم من نیز به اندازه بقیه احمقم.



داستان اول



جادوگر و پاتیل یک پا

روزی روزگاری جادوگر پیر و مهربانی بود که جادویش را با بخشندگی و دانایی به نفع همسایگانش به کار می برد. او به جای فاش کردن منبع حقیقی قدرتش، وانمود می کرد که شربت ها، افسون ها و پادزهرهایش به صورت آماده از پاتیل کوچکی بیرون می آمدند که نامش را دیگ آشپزی خوش شانس گذاشته بود. مردم از راه های دور با مشکلاتشان نزد او می رفتند، و جادوگر با خوشحالی پاتیل خود را می چرخاند و مشکلات آنها را حل می کرد.
این جادوگر محبوب پس از عمری طولانی از دنیا رفت و همه اسبابش را برای تنها پسرش باقی گذاشت. این پسر با پدر مهربانش خیلی تفاوت داشت. پسر معتقد بود آنهایی که توانایی استفاده از جادو را ندارند، بی ارزش بوده و او اغلب با پدرش به خاطر خصلت کمک کردنش به همسایگان با جادو، مخالفت می کرد.
پس از مرگ پدرش، پسر درون پاتیل آشپزی کهنه، بسته کوچکی را پیدا کرد که نام خودش روی آن نوشته شده بود. او آن را به امید پیدا کردن طلا باز کرد. اما در عوض یک لنگه کفش راحتی نرم و ضخیم پیدا کرد که برای پوشیدن خیلی کوچک بود و جفت نداشت. روی یک تکه پوست، داخل کفش راحتی این عبارت نوشته شده بود: «باشد که هرگز به آن نیاز پیدا نکنی پسرم.»
پسر به افکار پوسیده پدرش لعنت فرستاد، سپس کفش راحتی را دوباره درون پاتیل پرت کرد و تصمیم گرفت بعد از این به عنوان سطل زباله از آن استفاده کند.
همان شب زن کشاورزی در کلبه اش را به صدا درآورد.
آن زن به او گفت: «قربان نوه م زگیل گرفته، پدرتون همیشه توی اون دیگ آشپزی یه ضماد مخصوص درست می کرد...»
پسر فریاد زد: «برو! زگیل های بچه تو چه اهمیتی برای من داره؟»
و در را روی صورت پیرزن کوبید.



بلافاصله صداهای دنگ و دونگ بلندی از آشپزخانه اش به گوش رسید. جادوگر چوب دستی اش را روشن و در را باز کرد، و آنجا، در کمال شگفتی دیگ کهنه آشپزی پدرش را دید: آن دیگ، یک پایِ برنجی درآورده بود و داشت وسط آشپزخانه لِی لِی کنان صدای وحشتناکی روی سنگ فرش ایجاد می کرد. جادوگر، مات و مبهوت به آن نزدیک شد؛ اما وقتی دید سطح بدنه پاتیل پر از زگیل شده، با دستپاچگی عقب پرید.
او فریاد زد: «شی ء نفرت انگیز!» و سعی کرد ابتدا پاتیل را ناپدید کند؛ سپس تلاش کرد با جادو آن را پاک کند، و نهایتا آن را به زور از خانه بیرون کند؛ با این حال هیچ کدام از وردهایش کارساز نبود؛ و نمی توانست جلوی پاتیل را بگیرد که لی لی کنان به دنبالش از آشپزخانه بیرون می آمد. و بعد در حالیکه روی هر پله چوبی صدای دنگ و دونگ گوشخراشی ایجاد می کرد، او را تا تختش در بالای پله ها دنبال کرد.
جادوگر نتوانست تمام شب از صدای دنگ دنگ پاتیل کهنه پر از زگیل کنار تختش بخوابد و صبح روز بعد، دیگ اصرار داشت او را تا سر میز صبحانه دنبال کند. دنگ، دنگ، دنگ! پاتیل با پای برنجی اش حرکت می کرد، و هنوز جادوگر خوردن حلیم اش را شروع نکرده بود که بار دیگر در کلبه به صدا درآمد.
پیرمردی در آستانه در ایستاده بود.
او گفت: «الاغ پیرم، قربان.» و اضافه کرد: «گم شده یا دزدیدنش، و بدون اون من نمی تونم جنس هام رو به بازار ببرم، و خونوادم امشب گرسنه می مونن.»
جادوگر غرید: «من هم الان گرسنه م!» و در را روی پیرمرد کوبید.
دنگ، دنگ، دنگ! لنگه پای برنجی دیگ آشپزی روی زمین حرکت کرد، اما حالا صدایش با عرعر الاغ و ناله های از سر گرسنگی انسانی مخلوط شده بود و از دل پاتیل در فضای اطراف انعکاس می یافت.
جادوگر فریاد کشید: «آروم بگیر، ساکت شو!» اما حتی همه نیروهای جادویش قادر نبود پاتیل زگیلی را آرام کند که تمام طول روز روی پاشنه اش لی لی کنان عر عر می کرد، ناله می کشید و صدا می داد و فرقی نمی کرد که جادوگر کجا می رفت یا چه کار می کرد.
آن شب برای بار سوم در کلبه به صدا درآمد و آنجا در آستانه در، زن جوانی چنان آه و ناله می کرد که انگار قلبش می خواست منفجر شود.
او گفت: «بچه م خیلی مریضه، می شه بهمون کمک کنین؟ پدرتون به من گفته بود اگه مشکلی داشتم...»
اما جادوگر در را روی او کوبید.
و اکنون پاتیلِ نالان، از آب نمک لبالب شد و در حالی که لی لی و عرعر و ناله می کرد و زگیل های بیشتری درمی آورد، روی تمام سطح زمین اشک می ریخت.
هرچند، دیگر کسی از اهالی دهکده تا آخر هفته، برای درخواست کمک به کلبه جادوگر نرفت، اما پاتیل همچنان مشکلات فراوان آنها را به او یادآوری می کرد. بعد از چند روز، دیگر فقط عرعر و ناله و اشک و لی لی و درآوردن زگیل نبود؛ بلکه حتی نفس نفس زدن، اوغ زدن، مثل نوزاد گریستن، مانند سگ نالیدن و قی کردن پنیر خراب و شیر فاسد و تعداد زیادی حلزون گرسنه هم به آن اضافه شد.



جادوگر با وجود پاتیل در کنارش دیگر نمی توانست بخوابد یا چیزی بخورد، اما پاتیل حاضر به ترک آنجا نبود و او نمی توانست آن را ساکت کند یا وادارش کند از جایش تکان نخورد.
سرانجام، جادوگر بیش از این نتوانست تحمل کند.
او در حالی که فریاد می زد: «همه مشکلات و دردسرها و بدبختی هاتون رو بیارین!» در تاریکی شب می دوید و پاتیل هم لی لی کنان او را در طول راه منتهی به دهکده دنبال می کرد. «بیایین! بذارین درمون تون کنم. شفاتون بدم و بهتون آسایش بدم! دیگ آشپزی پدرم همرامه و همه چی رو درست می کنم!»
و در حالی که پاتیل پلشت، سایه به سایه اش می رفت، در طول خیابان می دوید و به هر سمت و سویی ورد پرتاب می کرد. درون یکی از خانه ها، زگیل های دختر کوچکی که در خواب بود، ناپدید شد؛ الاغ گمشده از خارزار دوری احضار شد و به آرامی درون طویله اش جای گرفت؛ نوزاد بیمار با نعنای آبی درمان شد و سالم و شاداب از خواب بیدار شد. جادوگر نهایت تلاشش را در مورد تمام خانه هایی که بیماری و اندوهی داشتند، به کار گرفت و به تدریج دیگ آشپزیِ کنارش از نالیدن و اوغ زدن دست کشید، و آرام و تمیز و درخشان شد.
با آغاز طلوع خورشید، جادوگر در حالی که می لرزید، پرسید: «خب، پاتیل؟»
پاتیل لنگه کفش راحتی را که او داخلش انداخته بود، بیرون انداخت و به او اجازه داد آن را به پای برنجی اش بپوشاند. در کنار هم، آنها به سوی کلبه جادوگر بازگشتند و بالاخره صدای پای پاتیل ساکت شد. اما از آن روز به بعد، جادوگر هم مثل پدرش به اهالی دهکده کمک کرد تا مبادا پاتیل کفش راحتی اش را درآورد و دوباره لی لی کند.



داستان دوم



فواره خوشبختی منصفانه

روزی روزگاری بالای تپه بلندی درون باغی جادویی که با دیواره هایی بلند توسط جادویی قوی محافظت می شد، فواره خوشبختی منصفانه جریان داشت.
سالی یک بار بین ساعات طلوع و غروب خورشید در طولانی ترین روز سال، به یک فرد بدبخت فرصت داده می شد که برای رسیدن به آن فواره تلاش کند، زیر آن دوش بگیرد و برای همیشه خوشبختی منصفانه را به دست آورد.
در روز مقرر، صدها نفر از سراسر قلمرو پادشاهی، قبل از سپیده دم برای رسیدن به آن باغ سفر می کردند. مرد و زن، ثروتمند و فقیر، پیر و جوان، با نیروی جادویی و بدون آن، در تاریکی جمع می شدند و هر یک امید داشت که آن کسی باشد که وارد باغ شود.
سه جادوگر زن، هرکدام با بار بدبختی شان بیرون جمعیت با یکدیگر ملاقات کردند و در حال انتظار برای طلوع خورشید از غم و اندوهشان سخن گفتند.
اولی، به نام آشا، به دردی دچار بود که هیچ طبیبی قدرت درمانش را نداشت. او امیدوار بود که فواره، علائم بیماری اش را از بین ببرد و زندگی شاد و طولانی به او ببخشد. دومی، به نام آلتدا، خانه و چوب دستی اش را ساحر خبیثی ربوده بود. او امیدوار بود که فواره او را از فقر و توانایی برهاند.
سومی، به نام آماتا، معشوقی داشت که او را ترک گفته بود و فکر می کرد که قلبش هرگز آرام نمی گیرد. او امیدوار بود که فواره او را از اندوه و اشتیاقش برهاند.
آن سه زن در حالی که برای هم افسوس می خوردند، قرار گذاشتند که اگر شانس با آنها همراه شد، متحد شوند و تلاش کنند با هم به فواره برسند.
اولین اشعه خورشید به آسمان تابید و رخنه ای در دیواره گشوده شد. جمعیت به جلو روانه شدند و هر کدام با شور و خروش برای رسیدن به فواره فریاد می زدند. پیچک های باغ به میان انبوه جمعیت گسترده شدند و خود را دور اولین جادوگر، آشا، پیچیدند. او مچ دست دومین جادوگر، آلتدا را گرفت و آلتدا نیز محکم به لباس سومین جادوگر، آماتا چسبید.
و آماتا زره شوالیه بدبختی را که روی اسب لاغر استخوانیش نشسته بود، گرفت.
پیچک ها سه جادوگر را از میان شکاف دیوار درون باغ کشیدند و شوالیه نیز از روی اسبش افتاد و دنبال آنها کشیده شد. فریادهای خشمگین جمعیت ناامید به هوای صبحگاهی برخاست و با بسته شدن دیواره های باغ، سکوت آنها را فراگرفت.
آشا و آلتدا از دست آماتا عصبانی بودند که به طور تصادفی شوالیه را همراه خود آورده بود:

«فقط یکیمون می تونه با آب فواره دوش بگیره! حتی بدون یه نفر دیگه، تصمیم گیری رو اینکه کدوم مون قراره بره، به اندازه کافی سخت هست!»

اکنون، سِر لاکلِس(۱۱)، که در سرزمین خارج از این دیوارها او را به عنوان شوالیه می شناختند، دریافت که سه زن جادوگر هستند و بدون جادو یا مهارت شمشیرزنی، یا چیز دیگر که برای یک مرد غیرجادویی، امتیاز بود، اطمینان یافت که امیدی برای شکست آن سه و رسیدن به فواره ندارد. به همین خاطر او تمایلش را برای خارج شدن از باغ اعلام کرد.
آنگاه آماتا هم عصبانی شد.
آماتا سرزنش کنان به او گفت: «بزدل! شمشیرت رو بِکش شوالیه و کمک کن به هدفمون برسیم!»
و بدین ترتیب سه جادوگر و شوالیه بدبخت به راهشان درون باغ جادویی ادامه دادند، جایی که گیاهان، میوه ها و گل های کمیاب به وفور در هر دو طرف مسیر درخشان زیر نور آفتاب، روییده بودند.
آنها به هیچ مانعی بر نخوردند تا اینکه به پای تپه ای رسیدند که فواره روی آن قرار داشت.
با این حال آنجا کرم غول پیکر سفید، متورم و کوری گرداگرد پایین تپه حلقه زده بود. با رسیدن آنها، کرم صورت کثیفش را رو به آنها کرده و عبارت زیر را بیان کرد:

«گواه دردتان را به من دهید»

سر لاکلس شمشیرش را کشید و خواست جانور را بکشد، اما شمشیرش شکست. سپس آلتدا سنگ هایی به طرف کرم پرتاب کرد؛ در حالی که آشا و آماتا هر وردی را که ممکن بود آن را تسلیم کند خواندند، اما نیروی چوب دستی شان همانند سنگ های دوست شان و فولاد شوالیه بی تاثیر بود: کرم اجازه عبور به آنها نمی داد.
خورشید در آسمان بالاتر و بالاتر رفت و آشا با ناامیدی شروع به گریستن کرد.
آنگاه کرم غول پیکر صورت خود را روی صورت آشا گذاشت و اشک های او را از روی گونه هایش نوشید. عطش کرم بر طرف شد و او به کناری رفت و درون حفره ای روی زمین ناپدید شد.
خوشحال از ناپدید شدن کرم، سه جادوگر و شوالیه شروع به بالا رفتن از تپه کردند و مطمئن بودند که قبل از ظهر به فواره خواهند رسید.
با این حال در میانه راه پر شیب، به کلماتی برخوردند که روی زمین مقابلشان حک شده بود:

«میوه زحمات تان را به من دهید»

سر لاکلس تنها سکه ای را که داشت بیرون آورد و روی چمن های کناره تپه گذاشت. اما سکه غلت خورد و گم شد. سه جادوگر و شوالیه به صعودشان ادامه دادند، اما هر چند ساعت ها راه رفتند یک قدم هم فراتر نمی رفته، قله به آنها نزدیک نشد و آن نوشته هنوز روی زمین مقابلشان بود.
با گذشتن خورشید از بالای سرشان و غرق شدن آن به سمت افق دور، همه ناامید شدند، اما آلترا تندتر و سخت تر از بقیه راه می رفت و آنها را وادار می کرد از او پیروی کنند؛ هر چند اصلا روی تپه جادویی بالا نمی رفت.



او عرق پیشانی اش را پاک کرد و فریاد زد: «شجاع باشین دوستان، تسلیم نشین!»
با چکیدن قطرات درخشان روی زمین نوشته ای که راهشان را سد کرده بود ناپدید شد و آنها دریافتند که می توانند دوباره صعود کنند.
آنها خوشحال از پشت سر گذاشتن دومین مانع با تمام سرعتشان به طرف قله حرکت کردند تا اینکه سرانجام فواره را دیدند که مانند کریستال در میان آلاچیقی از گلها و درختان می درخشیدند
با این حال قبل از اینکه بتوانند به آن برسند به نهری برخوردند که دور نوک تپه جریان داشت و راهشان را سد کرده بود. در اعماق آب زلال، سنگ صافی قرار داشت که رویش نوشته شده بود:

«گنجینه گذشته تان را به من دهید»

سر لاکلس سعی کرد با سپرش از روی نهر عبور کند اما در آب غرق شد. سه جادوگر او را از آب بیرون کشیدند، بعد خودشان سعی کردند از روی نهر بپرند، ولی نهر اجازه عبور نمی داد و در تمام این مدت خورشید بیشتر و بیشتر در آسمان پایین می رفت.
بدین ترتیب آنها به مفهوم پیغام سنگ فکر کردند و آماتا اولین کسی بود که معنی اش را فهمید. او چوب دستی اش را برداشت، تمام خاطرات خوشی را که با معشوق گمشده اش داشت از ذهنش بیرون کشید و درون آب خروشان ریخت. جریان آب خاطرات را با خود برد و سنگ هایی روی آب ظاهر شدند و سه جادوگر و شوالیه توانستند سرانجام به قله تپه برسند.
فواره مقابل چشمانشان، در میان گل ها و گیاهان زیبا و کمیابی که تابه حال ندیده بودند، می درخشید. آسمان سرخرنگ بود و دیگر زمان تعیین آن رسیده بود که کدام یک در زیر فواره دوش بگیرد.
با این حال قبل از اینکه بتوانند تصمیم بگیرند، آشا ضعف کرد و به زمین افتاد. او با خستگی از تلاش رسیدن به قله، به حالت مرگ افتاده بود. سه دوست او می خواستند او را تا فواره حمل کنند اما آشا درد مرگباری می کشید و از آنها خواهش کرد به او دست نزنند.
آنگاه آلتدا شتابزده تمام گیاهانی را که مفید می دید جمع کرد و آنها را در قمقمه ی آب سر لاکلس مخلوط کرد و داروها را در دهان آشا ریخت.
ناگهان آشا توانست بایستد. علاوه بر آن تمام علائم بیماریش هم ناپدید شده بود. او فریاد زد: «من درمون شدم! دیگه نیازی به فواره ندارم - بذارین آلتدا دوش بگیره!»
اما آلتدا مشغول جمع کردن گیاهان بیشتری در دامنش بود.
- اگه بتونم این بیماری رو درمون کنم، کلی طلا به دست میارم! بذارین آماتا دوش بگیره!
سر لاکلس با تعظیمی آماتا را به طرف فواره راهنمایی کرد، اما او سرش را تکان داد.
جریان آب تمام افسوس و حسرت او را برای معشوقش شسته بود و او اکنون می دانست که معشوقش ظالم و بی وفا بود و خلاص شدن از دست او، خود خوشبختی بود.
او به سر لاکلس گفت:
«سِرِ مهربان، شما باید دوش بگیرید. این پاداشی برای همه جوانمردی تونه!»
به این ترتیب شوالیه زیر آخرین شعاع های نور خورشید که داشت غروب می کرد درحالی که زرهش جیرینگ صدا می کرد جلو رفت و در فواره خوشبختی منصفانه دوش گرفت و شگفت زده از اینکه او از میان صدها تن برگزیده شده و هم چنین به خاطر اقبال باور نکردنی اش در پوست خود نمی گنجید.



با فرو رفتن خورشید در میان افق، سر لاکلس با شکوهِ پیروزی از آب فواره بیرون آمد و با زره زنگ زده اش مقابل آماتا زانو زد؛ او مهربان ترین و زیباترین زنی بود که در تمام عمرش می دید. سرشار و خوشحال از موفقیت او از آماتا خواستگاری کرد و آماتا نیز که کمتر از او خوشحال نبود احساس کرد مردی را یافته که لیاقتش را دارد.
آن سه جادوگر و شوالیه بازو در بازوی یکدیگر از تپه پایین رفتند و هر چهار تن سال های زیادی با خوشبختی زندگی کردند و هیچکدام از آنها هرگز نفهمید و حتی شک نکرد که آب های فواره هیچ سحر و جادویی نداشت.





داستان سوم



قلب پشمالوی وارلاک(۱۷)

روزی روزگاری وارلاکی جوان، بااستعداد، ثروتمند و زیبا زندگی می کرد که می دید وقتی دوستانش عاشق می شوند به حماقت می افتند. جست و خیز می کنند، خود را می آرایند و اشتها و شان خودشان را از دست می دهند. وارلاک جوان تصمیم گرفت هرگز گرفتار چنین ضعفی نشود و هنرهای جادوی سیاه را برای اطمینان از مصونیت خود به کار گرفت.
خانواده وارلاک که از رازش بی خبر بودند، با دیدن سردی و غرورش می خندیدند.
آنها پیش بینی می کردند: «وقتی یه دختر دلش رو به دست بیاره همه چی عوض می شه!»
اما کسی به دل وارلاک راه پیدا نکرد. هرچند دوشیزگان زیادی فریفته چهره معروفش می شدند و از ظریفترین هنرهای خود استفاده می کردند تا او را خشنود کنند، اما هیچکدام موفق نمی شدند دل او را لمس کنند.
جادوگر به بی تفاوتی و زیرکی اش می بالید.
اولین نشانه های جوانی کم کم از بین رفت و هم دوره های جادوگر ازدواج کردند و سپس بچه دار شدند.
او هنگامی که والدین جوان را اطراف خود می دید زیر لب می گفت: «قلب هاشون الان مثل پوسته ذرتی شده که زیر خواسته های این نوزادهای نالان چروک شده!»
و باری دیگر او به خاطر این انتخاب آگاهانه ی به موقع به خودش تبریک می گفت.
بعد از مدتی پدر و مادر وارلاک از دنیا رفتند. پسرشان با مرگ آنها غصه نخورد، برعکس این اتفاق را لطفی می دانست که شامل حال او شده بود. او اکنون به تنهایی در قلعه شان حکمرانی می کرد.
او بزرگترین گنجینه اش را به عمیق ترین سیاهچال انتقال داد و زندگی آسوده و راحتی اختیار کرد و تنها هدف همه خدمتکارانش شد؛ حفظ آسایش او.
وارلاک اطمینان داشت همه آنها که شکوه و تنهایی خالی از دردسر او را می دیدند به شدت به او حسادت می ورزیدند؛ بنابراین وقتی روزی صدای دو تن از خدمتکارانش را شنید که در مورد اربابشان حرف می زدند، به شدت خشمگین شد.



اولین خدمتکار دلش برای وارلاک می سوخت که با وجود تمام ثروت و قدرتش، هیچکس عاشقش نشده بود. اما همراهش به او طعنه زد و پرسید که چرا مردی با آن همه ثروت و قلعه مجلل به نامش قادر نبود زنی را به سوی خود جذب کند.
این سخنان ضربات مهلکی بر غرور وارلاک وارد کرد. او ناگهان تصمیم گرفت زن بگیرد؛ زنی که برتر از همسران بقیه بود. این زن زیبایی خارق العاده ای داشت که اشتیاق و حسرت هر مردی را بیدار می کرد. او از تبار جادوگران بود تا اینکه فرزندانشان صاحب نیروهای جادویی شوند و حداقل ثروتی به اندازه خود او داشت تا حیات آسوده او در کنار اسبابی که به خانه اش اضافه می شد تضمین شود.
ممکن بود پنجاه سال طول بکشد تا وارلاک چنین زنی پیدا کند. اما این اتفاق درست روز بعد از تصمیمش رخ داد. زنی مطابق با تمام خواسته هایش به آن نزدیکی آمده بود تا بستگانش را ملاقات کند.
او ساحره ای چیره دست بود و طلای فراوانی داشت. زیبایی اش چنان بود که در قلب هر مردی که به او نگاه می انداخت، نفوذ می کرد؛ هر مردی، به جز یک نفر. قلب وارلاک هیچ چیزی احساس نمی کرد. با این وجود، او همان چیزی بود که دنبالش می گشت؛ بنابراین سعی کرد نظر او را جلب کند.
تمام کسانی که تغییر رفتار وارلاک را می دیدند، شگفت زده شدند و به دوشیزه گفتند که او جایی که صدها تن شکست خورده اند موفق شده است.
خود زن جوان از توجهات وارلاک، هم به وجد آمده و هم بیزار شده بود.
او سردی را که پشت تملق های گرم او بود، حس می کرد و تاکنون چنین مرد عجیبی را ملاقات نکرده بود. با این حال بستگانش او را مورد بسیار مناسبی می دانستند و دعوت وارلاک را به جشن بزرگی که به افتخار دوشیزه بود پذیرفتند. میز پر از نقره و طلا بود که بهترین شراب ها و لذیذترین غذاها را در خود داشت. نوازندگان با عودهای ابریشمی، ساز می نواختند و عشقی را که اربابشان هرگز حس نکرده بود در آوازشان می خواندند. دوشیزه روی تختی سلطنتی کنار وارلاک نشسته بود و جادوگر به آرامی کلمات لطیفی را که از شاعران دزدیده بود و هیچ اطلاعی از معنی واقعی آنها نداشت، در گوش او زمزمه می کرد.
دوشیزه، مغشوش به حرف هایش گوش کرد و سرانجام پاسخ داد: «شما خوب صحبت می کنین وارلاک، من از توجه شما خوشحال می شم اگه فقط بدونم که قلب دارین!»
وارلاک لبخندی زد و به او گفت که نباید در آن مورد نگران باشد. از او خواست دنبالش برود و دوشیزه را همراه خود از جشن به سیاهچالی برد که در آن بزرگترین گنجینه اش را نگهداری می کرد.
اینجا، درون محفظه شیشه ای و جادویی، قلب تپنده وارلاک قرار داشت.
از مدتها پیش که از چشمان، گوش ها و انگشتان جدا شده بود هرگز در معرض زیبایی، یا صدای موسیقی و یا احساس لمس پوستی به لطافت ابریشم قرار نگرفته بود. دوشیزه با دیدن آن وحشت زده شد. چون قلب وارلاک را موهای سیاه و بلندی پوشانده بود.
او آزرده گفت: «اوه، چی کار کردی؟ ازت خواهش می کنم اون رو سرجایی که بهش تعلق داره بذار!»
وارلاک که دید این کار برای رضایت او ضروری است چوب دستی اش را بیرون آورد، محفظه شیشه ای را باز کرد، سینه خود را شکافت و قلب پشمالو را در جایی که قبلا اشغال کرده بود گذاشت.
دوشیزه فریاد زد: «حالا درمون شدی و معنی عشق واقعی رو می فهمی.» و او را در آغوش گرفت.
تماس بازوان سفید و نرمش صدای نفس هایش در گوش وارلاک، شمیم موهای پرپشت و طلایی رنگش؛ همه اینها همچون نیزه بر قلب تازه بیدار شده فرو رفتند. ولی قلب از آغاز تبعید طولانیش، تغییر کرده و در تاریکی آن سیاهچال کور و وحشی شده و امیالش قدرت زیادی به دست آورده بود.
مهمانان جشن متوجه غیبت میزبان و دوشیزه شدند. ابتدا نگران شدند؛ اما پس از گذشت چند ساعت مضطرب گشته و سرانجام جستجوی قلعه را آغاز کردند.
درنهایت سیاهچال را یافتند و صحنه ای بسیار وحشتناک در آنجا انتظارشان را می کشید.





دوشیزه، مرده روی زمین افتاده بود، سینه اش شکافته بود و در کنارش وارلاک دیوانه دراز کشیده و در دست خونی اش قلبی بزرگ، صاف و سرخ و درخشان داشت که آن را می لیسید و نوازش می کرد و می خواست با قلب خود عوض کند.
در دست دیگرش، چوب دستی اش را نگهداشته و سعی می کرد از سینه خود قلب پشمالو را بیرون آورد؛ اما قلب پشمالو قوی تر از او بود و احساساتش را رها نمی کرد و نمی خواست به تابوتی که مدتها در آن گرفتار بود بازگردد.
وارلاک در برابر چشمان وحشت زده مهمانانش، چوب دستی اش را به کناری انداخت و خنجری نقره ای برداشت. او در حالیکه با خود عهد می کرد هرگز اسیر قلب خود نشود، آن را از سینه اش بیرون کشید.
برای لحظه ای، وارلاک در حالی که در هر دستش قلبی داشت، پیروزمندانه روی زانوهایش ایستاد، سپس روی بدن دوشیزه افتاد و مرد.



داستان چهارم



بابیتی خرگوشه و کنده قهقهه زن

روزی روزگاری در سرزمینی دور شاه احمقی زندگی می کرد که تصمیم گرفت که فقط او باید از قدرت جادو برخوردار باشد.
به همین دلیل به فرمانده سپاه خود دستور داد دسته ای شکارچی جادوگر تشکیل دهد و گروهی سگ شکاری سیاه وحشی در اختیارشان گذاشت.
در همان حال شاه دستور داد بیانیه هایی در هر دهکده و شهر خوانده شود: «خواسته شاه: یک معلم جادوگری» هیچ جادوگر یا ساحره واقعی جرات نمی کرد داوطلب این مقام شود؛ چراکه همه آنها از دست گروه شکارچیان جادوگر مخفی شده بودند.
بااین حال شارلاتان مکاری که هیچ نیروی جادویی نداشت آن را فرصتی برای ثروتمند شدن خودش یافت و به دربار آمد و خود را جادوگری با مهارت های بی نظیر معرفی کرد. شارلاتان با اجرا کردن چند حقه ساده شاه احمق را متقاعد کرد و بلافاصله به عنوان جادوگر اعظم، استاد جادوگری خصوصی شاه منصوب شد.
شارلاتان از شاه خواست تا به او کیسه بزرگی از طلا بدهد تا بتواند چوب دستی و سایر لوازم مورد نیاز را خریداری کند. او همچنین یاقوت های درشتی برای استفاده در افسون های درمانی تقاضا کرد و یک یا دو جام نقره برای نگهداری از معجون ها و شربت ها خواست. شاه احمق همه این چیزها را فراهم کرد.
شارلاتان این گنجیه را در جای امنی درون خانه اش مخفی کرد و به کاخ برگشت.
او نمی دانست پیرزنی که در کلبه نزدیک زمین های کاخ زندگی می کرد او را زیر نظر داشت. نام او بابیتی بود و کارش شستشوی رخت های کاخ و نرم و سفید نگه داشتن آن ها بود. بابیتی از پشت ملحفه های آویزان سرک کشید و شارلاتان را دید که دوشاخه از درختان شاه شکست و داخل کاخ ناپدید شد. شارلاتان یکی از شاخه ها را به شاه داد و به او اطمینان داد که آن چوب دستی قدرت خارق العاده ای دارد. شارلاتان به او گفت: «با این حال فقط زمانی کار می کنه که لیاقت آن را داشته باشید.»
هر روز صبح شارلاتان و شاه احمق در زمین های بیرون کاخ قدم می زنند و آنجا چوب دستی شان را می چرخاندند و با صدای بلند کلماتی بی معنی بر زبان می آورند. شارلاتان مراقب بود که حقه های بیشتری اجرا کند تا شاه همچنان مهارت های جادویی او را باور کند و به وجود نیروی آن چوب دستی ها که آنقدر برایش هزینه برداشته بود ایمان بیاورد. یک روز صبح در حالی که شارلاتان و شاه احمق شاخه هایشان را می چرخانند و به هوا می پریدند و الفاظ بی معنی بیان می کردند صدای خنده بلندی به گوش شاه رسید. بابیتی رخت شور از پنجره کلبه کوچکش شاه و شارلاتان را تماشا می کرد و چنان به شدت می خندید که دیگر نمی توانست روی پایش بایستد.
شاه گفت: «حتما خیلی بی وقار شده م که اون پیرزن رخت شور چنین می خندد.»
او از پریدن و چرخاندن شاخه دست کشید و با اخم گفت: «از تمرین خسته شدم؛ پس کی آماده می شویم که در برابر زیردستان مان جادوی واقعی انجام دهیم جادوگر؟» شارلاتان سعی کرد شاگردش را آرام کند و به او اطمینان دهد که به زودی قادر خواهد بود جادوهای خارق العاده ای انجام دهد؛ اما صدای قهقه بابیتی بیش از حد روی شاه اثر گذاشته بود. شاه گفت: «فردا به افراد دربار دستور خواهیم داد که اجرای جادوی شاه خود را تماشا کنند!» شارلاتان فهمید که وقت آن رسیده است که گنجش را بردارد و پا به فرار بگذارد.
او گفت: «افسوس سرورم؛ این غیرممکنه. من فراموش کرده بودم که به محضرتون برسونم که فردا باید یه سفر طولانی رو آغاز کنم.»
- اگر بدون اجازه ما این کاخ را ترک کنی، گروه شکارچیان جادوگرِ من تو را با سگ های شکاری شان به قتل می رسونن. فردا صبح تو به من کمک خواهی کرد که برای زنان و افرادم جادو اجرا کنم و اگه کسی به من بخندد می دهم سرت را از تنت جدا کنند.
شاه به تندی درون کاخ برگشت و شارلاتان را وحشت زده تنها گذاشت. دیگر تمام زرنگی اش هم نمی توانست نجاتش دهد؛ چراکه نه می تواتست فرار کند و نه قادر بود به شاه در اجرای جادوهایی که هیچ کدام نمی دانستند کمک کند.



شارلاتان که دنبال راه چاره ای برای خشم و ترس خود می گشت به پنجره کلبه بابیتی رخت شور نزدیک شد. او به داخل کلبه سرک کشید و پیرزن کوچک را دید که پشت میزش نشسته و چوب دستی را تمیز می کرد. در گوشه ای پشت سر او ملحفه های شاه داشتند خود را درون وان چوبی می شستند.
شارلاتان بلافاصله فهمید که بابیتی یک جادوگر واقعی است و خود او که برایش ایجاد مشکل کرده بود می توانست آن را حل کند. شارلاتان غرید و گفت: «عجوزه خنده های تو برای من خیلی گرون تموم شد. اگه کمکم نکنی به همه می گم که ساحره ای و اون وقت سگ های شاه لت و پارت می کنن.»
بابیتی پیر به شارلاتان لبخند زد و به او اطمیمنان داد که هر کاری می تواند برای کمک به او انجام دهد.
شارلاتان به او یاد داد که وقتی شاه نمایش جادویش را اجرا می کند خود را درون بوته ای پنهان کند و بی آن که شاه بفهمد جادوهایش را اجرا کند. بابیتی با نقشه موافقت کرد اما یک سوال پرسید:
«قربان اگه شاه جادویی رو بخواد که بابیتی نتونه اجرا کنه چی؟»
پیشانی شارلاتان در هم رفت. او گفت: «جادوی تو خیلی بیشتر از تصور اون احمقه.» و خشنود از زرنگی خود به کاخ برگشت.
صبح روز بعد تمامی افراد و زنان دربار در محوطه کاخ جمع شدند. شاه روی صحنه ای نمایشی مقابل آنها ایستاد و شارلاتان هم کنارش بود. شاه با شاخه اش به سمت زن اشراف زاده ای اشاره کرد و با صدای بلند گفت: «اول می خواهیم کلاه این خانم را ناپدید کنیم.» از داخل بوته ای از همان نزدیکی بابیتی چوب دستی اش را به طرف کلاه گرفت و آن را ناپدید کرد. حیرت و تحسین از جمع حاضر برخاست و به شدت شاه مسرور را تشویق کردند.
شاه سپس به اسب خودش اشاره کرد و گفت: «بعد می خواهیم این اسب به پرواز دربیاد.»
از درون بوته بابیتی چوب دستی اش را به طرف اسب گرفت و اسب روی هوا بلند شد. جمع حاضر همچنان سرگرم و مشعوف بودند و یکصدا شاه جادوگر خود را تحسین کردند.
شاه گفت: «و حالا» و به اطراف ش نگاه کرد و تا ایده ای پیدا کرد فرمانده گروه شکارچیان جادوگر به سمت او دوید. فرمانده گفت: «سرورم همین امروز صبح، سابر یه قارچ سمی خورد و مرد، سرورم با چوب دستی تون اون رو به زندگی برگردونید.»
و فرمانده تن بی جان بزرگترین سگ شکاری شان را روی صحنه نمایش آورد. شاه احمق شاخه اش را چرخاند و آن را به سوی سگ مرده گرفت، اما درون بوته بابیتی لبخند زد و به خود زحمت بلند کردن چوب دستی اش را نداد؛ چون هیچ جادویی نمی تواند مردگان را زنده کند. وقتی سگ حرکتی نکرد جمعیت ابتدا نجوا کردند و سپس خندیدند. از همان ابتدا حدس زده بودند که دو اجرای اول شاه فقط حقه بود. شاه سر شارلاتان فریاد زد: «چرا کار نمی کند؟» و شارلاتان داشت به تنها چاره ای که برایش باقی مانده بود فکر می کرد. او به بوته ای که بابیتی در آن پنهان شده بود اشاره کرد و فریاد کشید: «اونجا سرورم! اونجا! دارم می بینمش، یه ساحره ظالم داره با افسون پلید خودش جلوی ورد شما رو می گیره. بگیریدش یک نفر اون رو بگیره.»
بابیتی از درون بوته فرار کرد و گروه شکارچیان جادوگر در تعقیب او به راه افتادند و بند سگ هایی که تشنه خون بابیتی بودند باز کردند. اما او با رسیدن به بوته کوتاهی از نظر ناپدید شد و وقتی شاه شارلاتان و سایر درباریان به آن طرف رسیدند سگ ها را دیدند که دور درخت خمیده و کهنسالی پارس می کردند.
شارلاتان فریاد زد: «خودش رو به درخت تبدیل کرده.» و در حالی که ترسید بابیتی به حالت اولیه اش برگشته و او را لو دهد افزود: «قطعش کنید. سرورم این راه برخورد با ساحره های پلیده.»
بلافاصله تبری آوردند و درخت پیر در برابر چشمان آنها و شارلاتان تکه تکه شد. با این حال وقتی آماده می شدند به سمت کاخ برگردند صدای بلند قهقهه، آنها را متوقف کرد. صدای بابیتی از کنده درختی که به جا مانده بود بلند شد: «احمق ها. هیچ ساحره یا جادوگری رو نمی شه با دو نیم کردن از بین برد. اگه باور نمی کنید تبر رو بردارید و جادوگر اعظم رو دو نیم کنید.»



فرمانده گروه شکارچیان جادوگر مشتاق بود این کار را بکند اما وقتی تبر را بالا برد شارلاتان به زانو افتاد و طلب ببخش کرد و به همه کارهای بی رحمانه اش اعتراف کرد.
وقتی او را به سیاه چال می بردند کنده بلندتر از قبل قهقهه زد. کنده به شاه گیج شده گفت: «با دو نیم کردن یک ساحره نفرین وحشتناکی به پادشاهی ت انداختی؛ از این به بعد هر آسیبی که به جادوگرها و ساحره های دیگه وارد کنی مثل تبر به پهلوی خودت خواهد خورد؛ تاجایی که آرزوی مرگ می کنی.»
با این حرف شاه نیز به زانو افتاد و به کنده گفت که فورا بیانیه ای صادر می کند و با محافظت از همه جادوگران و ساحره ها در قلمرواش به آنها اجازه می دهد در آرامش به جادوگری بپردازند. کنده گفت: «خیلی خوبه اما تو هنوز خدمات بابیتی رو جبران نکردی.» شاه احمق دستانش را مقابل کنده به هم فشرد و داد زد: «هر چی، هر چی باشه قبوله.»
کنده گفت: «تو مجسمه ای از بابیتی روی من می سازی و با این کار یاد رختشوری پیر رو زنده نگه می داری و تا ابد یاد حماقت خودت می افتی.»
شاه فورا موافقت کرد و قول داد که بهترین مجسمه ساز را برای این کار بگمارد و مجسمه ای از طلای خالص بسازد. سپس شاه شرمگین و تمامی اشراف زادگان و زنان به کاخ برگشتند و کنده قهقهه زن را ترک کردند.
وقتی همه رفتند از شکافی میان ریشه های کنده درخت خرگوش پیر و زمختی بیرون پرید که چوب دستی بین دندان هایش داشت. بابیتی آن جا را ترک کرد و دور شد و تا ابد مجسمه طلایی از زن رخت شور روی کنده درخت قرار گرفت و دیگر هیچ جادوگر یا ساحره ای در آن دیار محاکمه نشد.





داستان پنجم



افسانه سه برادر

روزی روزگاری سه برادر در امتداد جاده ای خلوت و پیچ در پیچ در سپیده دم پیش می رفتند. پس از مدتی به رودخانه ای عمیق رسیدند که راه رفتن در عرض آن غیرممکن و شنا در آن بسیار خطرناک بود. اما این سه برادر هنر سحر و جادو را آموخته بودند و به سادگی فقط با تکان دادن چوب دستی هایشان پلی بر روی آب بسیار خطرناک ظاهر کردند. تا نیمه پل را طی کرده بودند که هیبت شنل پوشی راهشان را سد کرد.
و مرگ با آنها سخن گفت. او از اینکه سه قربانی جدید، حقه زده بودند بسیار خشمگین بود؛ چراکه مسافران معمولا در رودخانه غرق می شدند. اما مرگ داشت نیرنگ می زد. او تظاهر کرد که به سه برادر به خاطر جادویشان تبریک می گوید و گفت به خاطر اینکه آن قدر زیرک بودند که توانستند از چنگ او فرار کنند مستحق دریافت جایزه ای از او هستند.
بزرگترین برادر که فردی جنگجو بود، چوب دستی درخواست کرد که از تمام چوب دستی های موجود قوی تر باشد: چوب دستی که همواره صاحبش را در تمام نبردها و دوئل ها پیروز گرداند، چوب دستی لایق جادوگری که بر مرگ چیره شد! به این ترتیب مرگ به سمت درخت بزرگی در کرانه رودخانه رفت، چوب دستی از شاخه ای که آویزان بود درست کرد، آن را به بزرگترین برادر داد.
سپس برادر دوم، که شخصی مغرور بود، تصمیم گرفت که حتی بیش از آن مرگ را تحقیر کند. پس از مرگ خواست که قدرت بازخواندن مردگان را به او بدهد. مرگ سنگی از کنار رودخانه برداشت و آن را به برادر دوم داد، به او گفت که آن سنگ قدرت بازگرداندن مردگان را به دنیا دارد.
آنگاه مرگ از سومین و کوچکترین برادر سوال کرد که چه می خواهد. برادر جوانتر، فروتن ترین و عاقل ترین آنها بود، و به مرگ اطمینان نکرد. به همین دلیل از مرگ درخواست چیزی را کرد که به او این امکان را بدهد که بتواند از آنجا برود بدون آنکه مرگ بتواند او را دنبال کند. مرگ با اکراه فراوان، شنل نامرئی کننده خود را به او داد.



سپس مرگ راه را باز کرده و به سه برادر اجازه داد به راهشان ادامه دهند. آنها نیز در حالی که با حیرت از ماجرایی که پشت سر گذاشته بودند صحبت و هدیه های مرگ را تحسین می کردند، به پیش رفتند. پس از مدتی سه برادر از هم جدا شده و هریک به دنبال سرنوشت خود رفت.
برادر اول برای یک هفته و یا کمی بیشتر به سفرش ادامه داد تا این که به دهکده دوردستی رسید و به دنبال جادوگری گشت که پیشتر با او خصومت داشت.
طبیعتا با اسلحه ای چون اَبَرچوب دستی، دوئل را با پیروزی پشت سر گذاشت. هنگامی که پیکر بی جان دشمنش را ترک گفت، برادر بزرگتر به مهمانخانه ای وارد شد و با صدای بلند درباره چوب دستی قدرتمندی که از مرگ ربوده بود و اینکه با وجود آن چوب دستی شکست ناپذیر شده بود، داد سخن داد.
همان شب، جادوگر دیگری به آهستگی نزدیک تخت برادر بزرگتر که بیش از حد شراب نوشیده بود رفت. دزد، چوب دستی را برداشت و به علاوه گلوی برادر بزرگتر را درید.
و به این ترتیب مرگ اولین برادر را به کام خود کشید.
در همین مدت، برادر دوم به خانه خود، جایی که به تنهایی در آن زندگی می کرد، بازگشت. در آنجا سنگی را که قدرت بازخواندن مردگان را به دنیا داشت بیرون آورد و آن را سه بار در دستش چرخاند. در میان شگفتی و شوق او، پیکر دختری که زمانی آرزو داشت با او ازدواج کند، یک مرتبه در مقابلش ظاهر شد، دختری که به مرگی نابهنگام در گذشته بود.



اما دخترک سرد و غمگین بود و پرده ای او را از برادر دوم جدا می کرد. با آن که به دنیای زندگان بازگشته بود، اما حقیقتا
به آن دنیا تعلق نداشت و به همین دلیل رنج می کشید. سرانجام برادر دوم، که از شدت اشتیاق و ناامیدی دیوانه شده بود، خود را کشت تا به راستی به دخترک ملحق شود.
و به این ترتیب مرگ برادر دوم را نیز به کام خود کشید.
اگرچه مرگ سال ها به دنبال برادر سوم گشت، اما هیچگاه موفق به یافتن او نشد. فقط هنگامی که برادر سوم به سن پیری رسید، «شنل نامرئی» را از سر برداشت و آن را به پسرش بخشید و آنگاه چون دوستی قدیمی با مرگ رو به رو شد و با سرعت همراه او رفت و با هم زندگی را ترک گفتند.



نظرات کاربران
درباره کتاب افسانه‌‌های بیدل قصه‌‌گو

اگه روزی بچه‌دار بشم، این اولین کتابیه که براش می‌خونم. ^_^ یکم خشنه.. ولی اشکال نداره. ^_^
در 1 هفته پیش توسط
بسیار عالی
در 3 هفته پیش توسط
بسیار جذاب
در 3 هفته پیش توسط
هرچی مربوط به هری پاتر باشه قشنگه دیگه 😁😁😁
در 3 ماه پیش توسط
ممنون که رایگان گذاشتین
در 3 ماه پیش توسط