فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مارکسیسم جامعه شناسانه

کتاب مارکسیسم جامعه شناسانه
همگرایی آنتونیو گرامشی و کارل پولانی

نسخه الکترونیک کتاب مارکسیسم جامعه شناسانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مارکسیسم جامعه شناسانه

کتاب «مارکسیسم جامعه شناسانه: همگرایی آنتونیو گرامشی و کارل پولانی» نوشته مایکل بوراوی ( -۱۹۳۷)، جامعه‌شناس معاصر کانادایی است. او دارای مدرک دکترای جامعه‌شناسی از دانشگاه شیکاگو است و تا کنون در دانشگاه‌های متعددی در سمت استادی مشغول به تدریس بوده است. همانطور که از نام این کتاب برمی‌آید، نویسنده آن نگاهی دارد به وضعیت مارکسیسم در جامعه پساکمونیستی و هم چنین شرحی دارد بر مفهوم مارکسیسم جامعه‌شناسانه. در بخشی از کتاب «مارکسیسم جامعه‌شناسانه» می‌خوانیم: «از نظر خیلی‌ها، مرگ سوسیالیسم، هم در واقعیت و هم در خیال، به معنای مرگ نهایی مارکسیسم بوده است. باوجوداین، مارکسیسم کماکان هم جامع‌ترین نقد از سرمایه‌داری را به دست می‌دهد و هم راهنمای قانع‌کننده‌ای برای بدیل‌های امکان‌پذیر را. در حقیقت، دوام سرمایه‌داری دوام مارکسیسم را تضمین می‌کند. بالاخره هر چه باشد، مارکسیسمْ سنتی نظری است با این ادعا که ایده‌ها به موازات جهانی مادی که درصدد فهم و تغییرش هستند تغییر می‌کنند. از این‌رو، هر دوره به مارکسیسمی از آنِ خودش شکل می‌دهد و این سنت را چنان می‌گسترانَد که مسائل روز را حل‌وفصل کند. من در این رساله خطوط کلی نوعی مارکسیسمِ جامعه‌شناسانه را ترسیم می‌کنم که از همگرایی تاکنون ناکاویده و نامنتظره نوشته‌های کارل پولانی و آنتونیو گرامشیدر میانه سده بیستم سربرمی‌آورَد. این که پولانی و گرامشی، مستقل از یکدیگر، از سنت‌های مارکسیستی بسیار متفاوتی در یک برداشت درباره «جامعه» به هم گراییدند دال بر این است که با چیز جدید و مهمی دست‌و‌پنجه نرم می‌کردند. این چیز جدید و مهم حقیقتاً مضمون مارکسیسم جامعه‌شناسانه است: پویایی «جامعه»، که اساساً در حدفاصل دولت و اقتصاد جای می‌گیرد، برای ماندگاری و برتری سرمایه‌داری پیشرفته کلیدی است، درست به همان‌ترتیب که سُستی‌اش عامل سقوط کمونیسم شوروی از کار درآمد. می‌کوشم نشان دهم تفسیر مارکسیسم جامعه‌شناسانه چگونه با عصر پساکمونیستی نیز وفق می‌یابد، عصری زیرِ غلبه سرمایه‌داری جهانی پیروزمند که در کمال تعجب در کنارگذاری و زایل‌سازی همه بدیل‌های خودش کارآمد از آب درآمده است».

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مارکسیسم جامعه شناسانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

از نظر خیلی ها، مرگ سوسیالیسم، هم در واقعیت و هم در خیال، به معنای مرگ نهایی مارکسیسم بوده است. باوجوداین، مارکسیسم کماکان هم جامع ترین نقد از سرمایه داری را به دست می دهد و هم راهنمای قانع کننده ای برای بدیل های امکان پذیر را. در حقیقت، دوام سرمایه داری دوام مارکسیسم را تضمین می کند. بالاخره هر چه باشد، مارکسیسمْ سنتی نظری است با این ادعا که ایده ها به موازات جهانی مادی که درصدد فهم و تغییرش هستند تغییر می کنند. ازاین رو، هر دوره به مارکسیسمی از آنِ خودش شکل می دهد و این سنت را چنان می گسترانَد که مسائل روز را حل وفصل کند. من در این رساله خطوط کلی نوعی مارکسیسمِ جامعه شناسانه را ترسیم می کنم که از همگرایی تاکنون ناکاویده و نامنتظره نوشته های کارل پولانی(۱) و آنتونیو گرامشی(۲) در میانه سده بیستم سربرمی آورَد. این که پولانی و گرامشی، مستقل از یکدیگر، از سنت های مارکسیستی بسیار متفاوتی در یک برداشت درباره «جامعه» به هم گراییدند دال بر این است که با چیز جدید و مهمی دست و پنجه نرم می کردند. این چیز جدید و مهم حقیقتاً مضمون مارکسیسم جامعه شناسانه است: پویایی «جامعه»، که اساساً در حدفاصل دولت و اقتصاد جای می گیرد، برای ماندگاری و برتری سرمایه داری پیشرفته کلیدی است، درست به همان ترتیب که سُستی اش عامل سقوط کمونیسم شوروی از کار درآمد. می کوشم نشان دهم تفسیر مارکسیسم جامعه شناسانه چگونه با عصر پساکمونیستی نیز وفق می یابد، عصری زیرِ غلبه سرمایه داری جهانی پیروزمند که در کمال تعجب در کنارگذاری و زایل سازی همه بدیل های خودش کارآمد از آب درآمده است.

فصل اول . جامعه شناسی و مارکسیسم

رابطه میان جامعه شناسی و مارکسیسم همیشه رابطه همزیستی بوده است. جامعه شناسی کلاسیکِ اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم دست کم تا حدی یک جور واکنش به مارکسیسم در زمانی بود که سوسیالیسم در اروپا جنبش کارآمد و جذابی به حساب می آمد. مارکسیسمْ شبحی بود که دورنمای فکری انتهای سده نوزدهم را به تسخیر درآورد و قلمرویی را شکل داد که وبر(۳) و دورکیم(۴) و زیمل(۵) و پاره تو(۶) عمارت های نظری خلاقانه شان را در همان خاک بنا کردند. انقلاب روسیه مارکسیسم را به مسیرهای کاملاً جدیدی کشانْد و یک بارِ دیگر نظریه اجتماعی بورژوایی را به واکنش واداشت. وقتی جهان پس از جنگ جهانی دوم به دو بلوک تقسیم شد، جامعه شناسی به حامی «جهان آزاد» و نقطه مقابلِ ایدئولوژیکِ مارکسیسم لنینیسم بدل شد. در همین دوره یعنی در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ بود که جامعه شناسی امریکایی از بیش ترین فرادستی برخوردار شد، علم نوینی با رسالت جدید که بساط همه دارودسته های مارکسیسم را جمع می کرد. بعدتر، در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، طغیانِ جامعه جامعه شناسی را به بحران کشانْد حال آن که مسبب احیای مارکسیسم شد. در دهه ۱۹۸۰ جامعه شناسی با وام گیری از مارکسیسم بهبود یافت، درست همان طور که، بنا بر استدلال من، امروزه راه نجات مارکسیسم از افسردگی پساکمونیستی اش به وام گیری از جامعه شناسی بستگی خواهد داشت. هر فرزند مارکسیستی از اصالت و استقلالی از آنِ خویش برخوردار است که به والدین خودش تقلیل پذیر نیست.

از درگیری تا آشتی

سنتزی که تالکوت پارسونز در میانه سده بیستم بر اساس همگرایی مستقلِ نوشته های دورکیم و پاره تو و مارشال(۷) و وبر از اندیشه اجتماعی به دست داد در کنارگذاری نوشته های مارکس خیلی موثر واقع شد.(۸) پارسونز در اواخر عمرش نظریه مارکسی را به دیده فایده گرایی ازمُدافتاده ای می نگریست که اهمیتش یکسره به سده نوزدهم منحصر می شد.(۹) معتقد بود چون مبانی مارکسیستی عمیقاً اشکال دارد، بررسی میراث مارکسیستی هیچ فایده ای ندارد. بدین سان، کارکردگرایی ساختاری، یعنی رمزگذاری نظریه پارسونزی در قالبِ یک جور علم مسیحایی، مارکسیسم را خیلی ساده نادیده گرفت، نه فقط نتیجه اجتناب ناپذیرش یعنی مارکسیسمِ شوروی بلکه سایر انواع مارکسیسم را نیز.
صرف نظر از عداوت ایدئولوژیکِ برخاسته از جنگ سرد، شالوده ای نظری برای این رویارویی نیز در بین بود: جامعه شناسی پارسونزی، خصوصاً کتاب نظام اجتماعی(۱۰)، بر خلا مارکسیسم شوروی متمرکز شد. جامعه شناسی پارسونزی بر «جامعه» در حکم نوعی نظام خودگردان و فراگیر و واجد تعادلِ حیاتی و خودتعادل بخش تمرکز می کرد، حال آن که مارکسیسم شوروی در طرح نظری اش درباره زیربنا و روبنا هیچ جایی برای «جامعه» باقی نمی گذاشت. ازاین رو هیچ زمینه ای برای برخورد این دو وجود نداشت، یکی بی بهره از اقتصاد و دولت و دیگری بی بهره از جامعه.(۱۱) در طرف امریکایی دیدیم نظریه پردازان «پایان ایدئولوژی» قدرت ثبات بخشِ «جامعه» را چون سدّ دفاعی دموکراسی لیبرال ستودند، دقیقاً همان طور که در طرف شوروی دیدیم اقتصاد برنامه ریزی شده مدعی رشد بی پایان نیروهای مولد و توزیع عقلانی منابع شد. هر دو طرفْ مخالفان خودشان را داشتند: سی. رایت میلز(۱۲) و برینگتون مور(۱۳) اومانیسم انتقادی شان را با تحلیل طبقاتی درآمیختند حال آن که مکتب بوداپست و کولاکوفسکی(۱۴) کوشیدند هگل و مارکسِ متقدم را بر ضد کمونیسم تمامت خواه بشورانند. در این دوران، یعنی دهه ۱۹۵۰، اینان منادیان آینده اما جریان های کوچکی در دو اقیانوس تعبد و سرخوشی بودند. هر دو طرف می بایست دچار هول می شدند، ابتدا جامعه شناسی و سپس مارکسیسم.
درست هنگامی که به نظر می رسید جامعه شناسی نهایتاً مارکسیسم را به گور سپرده است، دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ انتقام جویی کردند. حمله نه از جانب مارکسیسم رو به موتِ شوروی بلکه از جانب جایی بود که اصلاً انتظارش نمی رفت، باری، از دمِ دستِ خود جامعه شناسی. جنبش های اجتماعی (جنبش های آزادی بیان، جنبش های حقوق مدنی، جنبش های ضدجنگ) طغیان کردند تا صلح امریکایی را هم در داخل و هم در خارج برهم زنند. جامعه شناسی «توافق» را به محاکمه کشاندند و نگاه بی اندازه خوش بینانه جامعه شناسی به جامعه امریکایی را زیر سوال بردند و مارکسیسم پرقوتی را احیا کردند که مجموعه های جدیدی از نظریه ها را پیش کشید: نظریه های مانتلی ریویو(۱۵) درباره سرمایه داری انحصاری، نظریه های توسعه نیافتگی، نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت، تاریخ اجتماعی انگلیسی طبقه، تحلیل سیستم های آلمانی، و ساختارگرایی مارکسیسم فرانسوی. درست همان طور که جامعه شناسی هیچ ویژگی ارزش مندی در مارکسیسم نیافته بود، به همین ترتیب اکنون نیر نوبت مارکسیسمِ نونوارشده بود که جامعه شناسی را بدون ملاحظه کنار بگذارد. اتهامی که نظریه رادیکال و انتقادی وارد می کرد سازش ناپذیر بود: اتهام می زد که «توافق» در جامعه شناسی همان قدر «جعلی» بود که در جامعه توهمی.
پری اندرسون(۱۶) که آن وقت ها مجادله گری درخشان و سردبیر نیو لفت ریویو(۱۷) بود حتی گام فراتری برداشت.(۱۸) ناخشنود از حمله به دشمن بدون تاختن به دشمنی که در درونْ جا خوش کرده است به پاک سازی خودِ مارکسیسم از همه آلودگی های بورژوایی مبادرت کرد. «مارکسیسم غربی» هورکهایمر(۱۹) و آدورنو(۲۰)، گرامشی و لوکاچ(۲۱)، سارتر(۲۲) و آلتوسر(۲۳) را سخت به تیغ نقد کشید آن هم به دلیل همنشینی شان با شرّ و جداافتادگی شان از طبقه کارگر و نابرخورداری شان از بصیرت انقلابی. اندرسون اصرار می ورزید که ما باید به مسیری انقلابی بازگردیم که لئون تروتسکی(۲۴) باب کرده بود. به قراری که جایی دیگر گفته ام، بازبینی نوشته های تروتسکی درباره اتحاد جماهیر شوروی خیلی درس ها در خود دارد که با کمال اندوه دستخوش حوادث جهان سرمایه داری پیشرفته شده است.(۲۵) تروتسکی با تامل در جهان روسی و سپس شوروی که مثل کف دست می شناخت شان در نادیده انگاری واقعیتِ جامعه هم در نظر و هم در عمل از مارکسیسم کلاسیک پیروی کرد. انتقادِ اندرسون از مارکسیسم غربی که در فورانی از خوش بینی انقلابی به رشته تحریر درآمده بود نکوهش اندیشه بورژوایی را به اوج رسانْد، اما به اوج رساند و از ریخت انداخت. اندرسون مارکسیسم را از همان ابزارهای مفهومی محروم کرده بود که در مواجهه با سقوط کمونیسم و غلبه بازارهای جهانی نیازشان داشت.(۲۶)
آلوین گولدنر(۲۷) که به درستی فرارسیدن بحرانِ جامعه شناسی غربی را تشخیص داد پیشاپیش از یورش مارکسیستی خبر داده بود.(۲۸) وانگهی، سیاستِ جلوگیری از بحران وسیعاً از نسخه ای تبعیت کرد که او پیچید، یعنی دربرگیری بهترین های مارکسیسم انتقادی. جهان مانَوی «جنگ سرد» که در آن جامعه شناسی درصدد خنثی سازی مارکسیسم بود اکنون دیگر به نامزدی و آشتی سازنده جای سپرده بود. جامعه شناسی که از مبانی فرسوده اش سلب اعتماد شده بود و با افول دولت رفاه نیز از چشم ها افتاده بود مارکسیسم را در خیلی از حوزه هایش در خود جذب کرد. جامعه شناسی درس دهه ۱۹۶۰ را فراگرفته بود و اقتصاد و دولت را توام با تحلیل جامعه به جایگاه های مناسب شان بازگردانْد. جامعه شناسی اقتصادی احیاشده به دگرگونی و تباهی کار توجه کرد. جامعه شناسی سیاسی به سرشت دولت سرمایه دار یا دولت در جامعه سرمایه داری پرداخت. نظریه قشربندی دل مشغول مسائل نابرابری و اهمیت طبقه شد. جامعه شناسی فرهنگی بر قدرت استیلای ایدئولوژیک تمرکز یافت. پژوهش تاریخی تطبیقی عمیقاً بر تاریخ اجتماعی مارکسیستی و نظریه اش درباره تاریخ متکی شد. در سرِ دیگرِ طیفِ جامعه شناسی، قوم نگاران از نظریه های مارکسیستی بازتولیدِ اجتماعی کمک گرفتند. نظریه پردازان بزرگ روزگار ــ هم بوردیو(۲۹) و فوکو و هابرماس و هم فمینیسم و نظریه نژادی ــ زیر سایه مارکسیسم قرار گرفتند. کلاسیک ها از نو تفسیر شدند: دورکیم و وبر به نظریه پردازان استیلا و ناقدان سرمایه داری و حتی مدافعان سوسیالیسم بدل شدند. مارکسیسم حالا دیگر بی آن که افترا بخورد برای گنجینه های نهفته اش کاویده می شد تا به جامعه شناسی پژمرده و درهم شکسته جان تازه ای بخشد. چنین جذبی به ناگزیر تیغ انتقادی مارکسیسم را کُند کرد اما درعین حال به جامعه شناسی نیرو بخشید.
به موازات خروج جامعه شناسی از بحرانی که دامنگیرش شده بود، مارکسیسم وارد بحران خودش شد. دهه ۱۹۹۰ شاهد فروپاشی کمونیسم و فرادستی جهانی بنیادگرایی بازار و عزلت گزینی اعتراض و انقلاب بود. همه این ها آن چه را که از خوش بینی دهه ۱۹۷۰ باقی مانده بود نابود کرد. تز رساله حاضر همین است که امروزه احیای مارکسیسم به جذب ایده های جامعه شناسانه بستگی دارد. به عبارت دیگر، کمک کردن به مارکسیسم و جامعه شناسی باید از دو مسیر تحقق یابد: همان طور که جامعه شناسی از بینش های تاریخی و تطبیقی مارکسیسم وام گرفت، اکنون نیز مارکسیسم باید مفهوم رهایی بخشِ جامعه را از جامعه شناسی برگیرد. مارکسیسم و جامعه شناسی با پشت سرگذاردن سی سال درگیری یا آن چه آنتونیو گرامشی «جنگ متحرک» می نامید به پیکار بسیار متفاوتی وارد شده اند، به آن چه گرامشی «جنگ سنگربه سنگر» می نامید. به جای این که دیگری را از میدان به در کنند هر کدام در پی توافق سلسله مراتبی با دیگری است، توافق هایی که بر حسب این که کدام یک دیگری را در خود تحلیل می برَد فرق می کنند. تفاوت میان جامعه شناسی مارکسیستی و مارکسیسم جامعه شناسانه همین است. این دو ملغمه البته می توانند هم در وضعیتی که به یکدیگر متقابلاً نیرو ببخشند و هم در وضعیتی که با یکدیگر متقابلاً خصومت بورزند شانه به شانه دوام بیاورند.

خاستگاه مارکسیسم جامعه شناسانه

نخستین بار نیست که مارکسیسم درصدد برآمده است فرصت های انتقادی جامعه شناسی را تصاحب کند. می توان گفت خود مارکس کوشید مفاهیم جامعه شناسانه را از هگل و سن سیمون(۳۰) در خود بگنجاند اما اگر بگوییم مارکس از «جامعه» برداشت دقیقی داشت نامربوط گفته ایم. به قراری که آلوین گولدنر نیز تایید می کند، جامعه دست بالا نوعی مقوله ته مانده در نوشته های مارکس و انگلس است.(۳۱) اما گولدنر مسلماً به نوشته های مارکس و انگلس درباره سرمایه داری اشاره می کند نه به نوشته های شان درباره کمونیسم که داستان کاملاً متفاوتی است. غلبه بر بیگانگی در دست نوشته های پاریس(۳۲) را در نظر بگیرید، یا اصرار مکرر در ایدئولوژی آلمانی(۳۳) مبنی بر این که افراد فقط در وضعیت اشتراکی می توانند استعدادهای خویش را از همه جنبه ها شکوفا سازند، یا دفاع مانیفست کمونیست(۳۴) از مفهوم جماعتی که در میان شان پرورش آزادانه هر فردْ پیش شرط پرورش آزادانه همه افراد است، یا برداشت عینی تری از سوسیالیسم که مارکس از کمون پاریس یا نقد برنامه گوتا(۳۵) برمی گیرد، یا تولیدکنندگان وابسته به هم که در سرمایه ذکر می شود، یا حتی ایده تحلیل رفتنِ دولت که در سوسیالیسم: آرمان شهری یا علمی انگلس یافت می شود، باری، در همه نوشته هایی که از مارکس و انگلس باقی مانده این یا آن برداشت از جامعه در مرکز کمونیسم جای دارد. آن چه مارکس و مارکسیسم کلاسیک نتوانستند تحقق بخشند عبارت بود از تحلیل مکملی از جامعه تحت حاکمیت سرمایه داری، تحلیل مکملی که می توانست به بینش منسجم تری درباره کمونیسم انجامیده باشد. پروژه مارکسیسم جامعه شناسانه همین است.
مارکسیسم هنگامی جامعه شناسی را به زیور تحلیل مارکسیستی از سرمایه داری آراست که معماگونه بر شکست جامعه زاری کرد! به «مارکسیسم غربی» سالیان بین دو جنگ جهانی اول و دوم می اندیشم که جامعه شناسی را خودآگاهانه در خود جذب کرد. همین مارکسیسمِ برآمده از شکست بود که چالش مضاعفی را بر عهده گرفت: چرا در غرب هیچ انقلاب سوسیالیستی به وقوع نپیوست و چرا انقلاب روسیه به دیکتاتوری نزول کرد؟ در این پروژه مضاعف، مارکسیسم غربی و خصوصاً مکتب فرانکفورت و پیشاهنگانش یعنی کُرش(۳۶) و لوکاچ عمیقاً به نوشته های وبر و فروید گرایش داشتند: نه به نظریه های شان درباره جامعه خودگردان بلکه به نظریه های شان درباره استیلا و عقلانیت و در حقیقت درباره خسوف جامعه متشبث می شدند. مارکسیست های غربی، مجهز به زرادخانه ای نونوار، هم با مارکسیسم مکانیکی بین المللِ دوم که جاده ای بی دست انداز از سرمایه داری به سوسیالیسم را نشانه می گرفت و هم با جزم گرایی انقلابی مارکسیسم لنینیسم درافتادند. متناسب با روزگار، مکتب فرانکفورت نظریه هایی یاس آور درباره (نا) عقلانیت و ماندگاری سرمایه داری پرورانْد و بخشی از این یاس از جامعه شناسی آلمانی سرچشمه می گرفت.
باوجوداین، مارکسیسم غربی دیگری وجود داشت که مقهور یاس روزگار نشد اما شدیداً از اندیشه ایدئالیستی کمک گرفت تا مبانی مارکسیسم جامعه شناسانه را پی ریزی کند. دو نماینده اصلی اش آنتونیو گرامشی و کارل پولانی بودند، بسیار بانفوذ اما نامتعارف از لحاظ جدیتی که مفهوم جامعه را طرح کردند. گرچه مسیرهای بسیار مختلقی را پیش گرفتند اما هر دو از ایده جامعه استفاده کردند تا هم بینش سوسیالیستی را حفظ کنند و هم پیوند تنگاتنگ شان با طبقه کارگر را. اما «جامعه»، در درجه اول، ابداعی مفهومی بود برای درک دوام سرمایه داری و شکست ناپذیری اش در برابر قوانینی که مارکس درباره اش پیش کشیده بود. بدین سان، مارکسیسم جامعه شناسانه نهایتاً با معنای جامعه دست وپنجه نرم کرد، چیزی که جامعه شناسی عجبا نتوانسته است به انجام برساند.(۳۷)
جامعه در دستان مارکسیست ها مفهوم فراگیری نیست که جهان روایانه برای جها ن های باستان و سده های میانه و نظام های قبیلگی و پیچیده و نظم های سنتی و مدرن به کار گرفته شود و همه جور نهادهای متمایز و به لحاظ کارکردی مستقلی را دربربگیرد که با هم به کلیت منسجم و سرزنده ای شکل می دهند. برعکس، گرامشی و پولانی به برداشت های خویش از جامعه وضوحی تاریخی بخشیدند. از نگاه گرامشی، جامعه عبارت است از جامعه مدنی که همیشه در قالب پیوند متضادش با دولت فهمیده می شود. جامعه مدنی مربوط است به رشد اتحادیه های کارگری و احزاب سیاسی و آموزش همگانی و سایر انجمن های داوطلبانه و گروه های ذی نفع که همه شان در اروپا و ایالات متحدِ اواخر سده نوزدهم تکثیر شده بودند. درعین حال، شکل های جدید حمل ونقل (خودرو و راه آهن) و ارتباطات (خدمات پستی، روزنامه ها) و مقررات (پلیس) مردم را هم به یکدیگر و هم به دولت پیوند می داد. از یک سو، جامعه مدنی با دولتْ همکاری می کند تا از منازعه طبقاتی ممانعت به عمل بیاورد. از سوی دیگر، استقلال جامعه مدنی از دولت می تواند منازعه طبقاتی را ارتقا دهد.
از نگاه پولانی، جامعه چیزی است که من جامعه فعال می نامم و همیشه در قالب تنش متضادش با بازار فهمیده می شود.(۳۸) پولانی درباره مشارکت کنندگان جامعه فعال همیشه چندان روشن حرف نمی زند اما در انگلستان سده نوزدهم مشتمل هستند بر اتحادیه های کارگری و تعاونی ها و سازمان جنبش کارخانه برای کاهش ساعات کار روزانه و جنبش چارتیستی برای گسترش حقوق سیاسی و توسعه جنینی احزاب سیاسی. از یک سو، بازار به نابودسازی جامعه گرایش دارد و، از دیگر سو، جامعه برای دفاع از خویشْ واکنش نشان می دهد تا بازار را تابع خودش سازد.(۳۹) پولانی غالباً به جامعه در شکلی اشاره می کند که از واقعیتی از آنِ خودش برخوردار است و از طرف خودش اقدام می کند، حال آن که گرامشی جامعه مدنی را در حکم میدان منازعه می فهمد. از نگاه هر دو اما «جامعه» فضای نهادی خاصی را درون سرمایه داری میان اقتصاد و دولت اشغال می کند، هرچند اگر «جامعه مدنی» به دولت رخنه می کند «جامعه فعال» در بازار رسوخ می کند. به زعم هر دو، سوسیالیسم عبارت است از سرسپردگی بازار و دولت به جامعه خودتنظیم گر که گرامشی جامعه تنظیم شده نام گذاری اش می کند.
مارکسیسم جامعه شناسانه، مجهز به همین برداشت از جامعه، خودش را از جامعه شناسی از چهار جهت متمایز می کند. یکم، «جامعه مدنی» و «جامعه فعال»، به قراری که پیشاپیش تاکید کرده ام، نه مفاهیمی جاودانه بلکه فرآورده های تاریخی مشخصی درباره سرمایه داری اروپایی در سده نوزدهم اند. در حقیقت، «جامعه»، در هر دو تجلی اش، دقیقاً با تکوین جامعه شناسی کلاسیک نمایان می شود و بادِ دعاوی جهان شمول جامعه شناسی کلاسیک را خالی می کند. غرض نه این است که ما نمی توانیم پیش از اواخر سده نوزدهم از «جامعه» دم بزنیم بلکه حرف بر سر این است که «جامعه» اهمیت و معنای متفاوتی داشته است. در عصر مدرن، هم قوت یا ضعف «جامعه» و هم آرایش خاص و رابطه اش با دولت و اقتصاد از پیامدهای سرنوشت سازی برای گسترشِ هم سرمایه داری و هم سوسیالیسم برخوردار بوده است.
دوم، جامعه سپهرِ مستقلی نیست که در مایعی از توافق خودجوش بر سر ارزش ها شناور باشد. مارکسیسم جامعه شناسانه در تصریح جامعه به منزله فضایی نهادی که به اشغال احزاب سیاسی و آموزش همگانی و انجمن های داوطلبانه و اتحادیه های کارگری و کلیسا و حتی خانواده درآمده است بر مناسبات میان بازار و جامعه (به زعم پولانی) و بر مناسبات میان دولت و جامعه (به زعم گرامشی) تمرکز می کند. اگرچه این موضوع در کانون توجه نوشته های گرامشی و پولانی قرار ندارد اما خطا خواهد بود اگر فرض کنیم جامعه یکپارچگی و انسجامی از آنِ خویش دارد. بلکه جامعه را قدرت های مویرگ واری درمی نوردند غالباً تقطیع شده و شقه شقه شده در قالب بخش های نژادی یا قومی و قطعه قطعه شده در قالب استیلاهای جنسیتی. به این بحث در موخره بازمی گردم.
سوم، درحالی که جامعه شناسی امروزی مفاهیم مرتبطِ «جامعه مدنی» و «حک شدگی»(۴۰) بازارها و «سرمایه اجتماعی» را به منزله شرایط ثبات و کارآمدی نهادهای سرمایه داری به تصاحب خودش درآورده است، از نگاه مارکسیسم جامعه شناسانه اما جامعه چهره ای ژانوسی و دورو است چندان که از سویی برای تثبیت سرمایه داری عمل می کند اما از دیگر سو زمینه عبور از سرمایه داری را می چیند. ازاین رو اگر نقطه عزیمت گرامشی عبارت است از نحوه ای که جامعه مدنی به مدد پیوندش با دولت به سازمان دهی رضایت و محدودسازی منازعه طبقاتی مبادرت می ورزد، نقطه عزیمت پولانی نحوه ای است که جامعه فعال بر ضد پیامدهای انسانیت زدای اقتصاد بازار از خود واکنش نشان می دهد. اما پرسش هر دو نهایتاً این است که جامعه چگونه می تواند سامان کاملاً جدیدِ سوسیالیستی را تاسیس کند، سامانی که هم اقتصاد و هم دولت را تابعِ جامعه خودتنظیم گر سازد.
چهارم، مارکسیسم جامعه شناسانه هم از انزجار جامعه شناسی از فایده گرایی و توتالیتاریسم کمک می گیرد و هم به شعله های چنین انزجاری دامن می زند. دعاوی جهان شمول جامعه شناسی و نظریه هایش درباره کنش اجتماعی و جامعه را به ابزارهای انتقادی بدل می سازد. ازاین رو، نظریه پارسونز درباره نظام اجتماعی توام با مساعی اش برای ناچیزشماری قدرت و برقراری توافق بر سر ارزش های بنیادین و توقع آفرینی برای نقش های مکمل و نوعی خودتنظیم گری برخوردار از تعادل حیاتی، که جملگی برای مقابله با انواع فردگرایانه و عقلانی سرمایه داری مدرن طراحی شدند، در دستان مارکسیست ها به سند محکومیت قطعی سرمایه داری تبدیل شدند. همین را درباره جماعت گرایانی چون اتزیونی و سلزنیک(۴۱) می توان گفت که «جماعت گرایی» قانونی شان که اصلاً تقریبی از امریکای واقعاً موجود (یا حتی امکان های بالقوه اش) نیست به سند محکومیت کوبنده ای بدل می شود. برداشت جامعه شناسی از جامعه در نادیده انگاری بازارها و دولت ها به آرزوی جنینی جامعه تبدیل می شود. سخن کوتاه، درست همان طور که جامعه شناسی با جذب مارکسیسمْ اهلی اش کرده است، به همین ترتیب نیز مارکسیسم جامعه شناسانه درصدد مهار جامعه شناسی برای پروژه سوسیالیسم دموکراتیک خودش است!

نظرات کاربران درباره کتاب مارکسیسم جامعه شناسانه