فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تئودور بون وکیل نوجوان

نسخه الکترونیک کتاب تئودور بون وکیل نوجوان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب تئودور بون وکیل نوجوان

تئودور بون تک فرزند خانواده بود و به همین دلیل معمولاً تنها صبحانه می‌خورد. پدرش وکیل پرمشغله‌ای بود که عادت داشت هر روز صبح زود از خانه خارج شود تا رأس ساعت هفت دوستانش را در یک کافه در پایین شهر ملاقات کند، در کنار هم قهوه‌ای بنوشد و کمی صحبت کنند. مادر تئو هم به نوبه خود یک وکیل پرمشغله بود. حدوداً ده سالی می‌شد که تلاش می‌کرد ده پوند وزن کم کند؛ به همین خاطر خود را متقاعد کرده بود که صبحانه‌اش نباید چیزی غیر از نوشیدن قهوه هنگام خواندن روزنامه باشد. به همین دلیل تئودور همیشه تک و تنها بر سر میز آشپزخانه می‌نشست و برشتوک سرد و آب پرتقال می‌خورد. همیشه حواسش به ساعت بود. در هر گوشه خانه بون‌ها یک ساعت دیده می‌شد، و این خود دلیل خوبی برای اثبات این نکته بود که این خانواده اهمیت خاصی برای نظم قائل بودند.
اما تئودور خیلی هم تنها نبود. او هر روز صبح به سگش نیز غذا می‌داد. جاج(۲) یک سگ دورگه بود که سن و نژادش بر هیچکس معلوم نبود. تئو در حدود دو سال قبل در آخرین لحظه در دادگاه حیوانات حاضر شده و او را از مرگ نجات داده بود؛ به همین دلیل جاج همواره از او سپاس‌گزار بود. او هم مثل تئو، چیریوس(۳) را ترجیح می‌داد و هر دو در سکوت در کنار هم صبحانه‌شان را می‌خوردند.
رأس ساعت هشت تئو بشقاب‌هایشان را می‌شست، شیر و آب میوه را در یخچال می‌گذاشت و به سمت اتاق مادرش می‌رفت تا او را ببوسد.
تئو گفت: «دارم می‌رم مدرسه.»
مادر پرسید: «پول برای ناهار داری؟»
این سؤال را پنج روز در هفته می‌پرسید.
- مثِ همیشه.
- تکالیفت رو کامل انجام دادی؟
- بله، مامان.
- کی می‌بینمت؟
- بعد مدرسه میام دفتر.
تئو هر روز، بدون استثناء، بعد از مدرسه به دفتر مادرش می‌رفت.

ادامه...
  • ناشر انتشارات بهنام
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تئودور بون وکیل نوجوان

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.



فصل اول

تئودور بون(۱) تک فرزند خانواده بود و به همین دلیل معمولاً تنها صبحانه می خورد. پدرش وکیل پرمشغله ای بود که عادت داشت هر روز صبح زود از خانه خارج شود تا راس ساعت هفت دوستانش را در یک کافه در پایین شهر ملاقات کند، در کنار هم قهوه ای بنوشد و کمی صحبت کنند. مادر تئو هم به نوبه خود یک وکیل پرمشغله بود. حدوداً ده سالی می شد که تلاش می کرد ده پوند وزن کم کند؛ به همین خاطر خود را متقاعد کرده بود که صبحانه اش نباید چیزی غیر از نوشیدن قهوه هنگام خواندن روزنامه باشد. به همین دلیل تئودور همیشه تک و تنها بر سر میز آشپزخانه می نشست و برشتوک سرد و آب پرتقال می خورد. همیشه حواسش به ساعت بود. در هر گوشه خانه بون ها یک ساعت دیده می شد، و این خود دلیل خوبی برای اثبات این نکته بود که این خانواده اهمیت خاصی برای نظم قائل بودند.
اما تئودور خیلی هم تنها نبود. او هر روز صبح به سگش نیز غذا می داد. جاج(۲) یک سگ دورگه بود که سن و نژادش بر هیچکس معلوم نبود. تئو در حدود دو سال قبل در آخرین لحظه در دادگاه حیوانات حاضر شده و او را از مرگ نجات داده بود؛ به همین دلیل جاج همواره از او سپاس گزار بود. او هم مثل تئو، چیریوس(۳) را ترجیح می داد و هر دو در سکوت در کنار هم صبحانه شان را می خوردند.
راس ساعت هشت تئو بشقاب هایشان را می شست، شیر و آب میوه را در یخچال می گذاشت و به سمت اتاق مادرش می رفت تا او را ببوسد.
تئو گفت: «دارم می رم مدرسه.»
مادر پرسید: «پول برای ناهار داری؟»
این سوال را پنج روز در هفته می پرسید.
- مثِ همیشه.
- تکالیفت رو کامل انجام دادی؟
- بله، مامان.
- کی می بینمت؟
- بعد مدرسه میام دفتر.
تئو هر روز، بدون استثناء، بعد از مدرسه به دفتر مادرش می رفت؛ اما خانم بون باز هم همیشه این سوال را می پرسید.
مادر گفت: «مواظب خودت باش. یادت نره لبخند بزنی.»
حدوداً دو سالی می شد که سیم روی دندان هایش قرار داشت، و تئو ناامیدانه آرزو می کرد که هرچه زودتر از شرش خلاص شود. با این وجود مادرش پیوسته از او می خواست که لبخند بزند و دنیا را زیباتر کند.
- دارم لبخند می زنم، مامان.
- دوسِت دارم، تدی.
- منم دوست دارم، مامان.
تئو علی رغم اینکه "تدی" خطاب شده بود، همچنان لبخند بر لب داشت. کوله پشتی اش را روی شانه اش انداخت و از در آشپزخانه خارج شد. دستی بر سر جاج کشید و با او خداحافظی کرد. بر روی دوچرخه اش پرید و با سرعت زیاد به سوی انتهای خیابان مالارد، یکی از خایابان های قدیمی، باریک، و پردارودرخت شهر، رکاب زد. برای آقای نانری(۴) دست تکان داد. پیرمرد مثل هر روز بر روی ایوان نشسته و آماده بود تا یک روز طولانی دیگر را صرف تماشای اندک ترافیکی کند که در آن محله ایجاد می شد.
از کنار خانم گودلو(۵) عبور کرد اما حرفی نزد؛ چرا که خانم گودلو شنوایی و قسمت عمده عقلش را از دست داده بود. با این وجود باز هم لبخندش را دریغ نکرد، اما پاسخی به لبخندش داده نشد. انگار دندان های خانم گودلو جایی در خانه جا مانده بود.
اوایل بهار بود و هوا خنک و با طراوت. تئو با سرعت رکاب می زد و باد با شدت به صورتش می کوبید. کلاس درس ساعت هشت وچهل دقیقه آغاز می شد ولی تئو پیش از رفتن به مدرسه کارهای مهمی برای انجام دادن داشت.
وارد یک خیابان فرعی شد و با سرعت از یک کوچه پایین رفت. از ترافیک فرار کرد و یک چراغ قرمز را نیز پشت سر گذاشت. اینجا محدوده ی تئو بود. مسیری که هر روز آن را طی می کرد. چهار بلوک را که پشت سر گذشت، خانه ها کم کم جای خود را به اداره ها، مغازه ها و فروشگاه ها دادند. ساختمان دادسرای شهر، بزرگترین ساختمان پایین شهر بود. (ساختمان اداره پست دوم بود و کتابخانه سوم.) با شکوه مجذوب کننده ای در سمت شمال خیابان اصلی، بین پل روی رودخانه و پارک، قرار داشت. همان پارکی که پر بود از آلاچیق ها، حوض ها و یادبودهای شهدای جنگ. تئو عاشق ساختمان دادسرا بود؛ عاشق آن حال وهوای باابهت؛ عاشق مردمی که برای انجام کارهای مهم به یکدیگر تنه می زدند؛ و عاشق آگهی های مهم و برنامه هایی که بر روی تابلوی اعلانات زده می شد. اما تئو بیش از همه، خود اتاق های برگزاری جلسات دادگاه را دوست داشت. اتاق های کوچکتر مخصوص بررسی مسائل خصوصی تر بودند. مسائلی که تصمیم گیری در موردشان نیاز به هیات منصفه ندارد.
سالن اصلی دادگاه در طبقه دوم قرار داشت؛ جایی که وکلا چون گلادیاتورها در آن به نبرد می پرداختند و قضات چون پادشاهان حکمفرمایی می کردند.
تئو سیزده سال داشت، اما هنوز تصمیمی برای آینده اش نگرفته بود. یک روز آرزو می کرد که وکیلی خبره شود؛ یکی از آن وکلایی که پرونده های بزرگ را قبول می کرد و هیچگاه در پیش روی هیات منصفه بازنده نمی شد. و روز بعد رویای قاضی شدن را در سر می پروراند؛ قاضی که به عدالت و فرزانگی شهره است. و به این ترتیب هر روز بین این دو شغل تغییر عقیده می داد.
سالن انتظار اصلی ساختمان یک صبح دوشنبه شلوغ را به خود می دید؛ گویی وکلا و موکلانشان می خواستند هفته را با کار اول وقت آغاز کنند. جمعیت زیادی در کنار در آسانسور ایستاده بود، به همین دلیل تئو به سرعت دو طبقه را از پله ها بالا دوید، وارد راهروی شرقی شد و به سمت محل تشکیل دادگاه خانواده رفت. مادرش یکی از وکلای بر جسته در زمینه طلاق بود و همیشه از موکلین خانم دفاع می کرد. تئو این قسمت ساختمان را به خوبی می شناخت. از آنجایی که قضات شخصاً در مورد پرونده های طلاق تصمیم می گرفتند، نیازی به هیات منصفه نبود. و با توجه به اینکه قضات ترجیح می دادند چنان مسائل حساسی را در مقابل دیدگان جمعیت زیادی بررسی نکنند، اتاق دادگاه کوچک بود. تعداد زیادی وکیل در مقابل در تجمع کرده بودند و به نظر چندان با هم تفاهم نداشتند. تئو دو طرف راهرو را از نظر گذراند. دوستش را پیدا کرد.
دخترک تنها بر روی یکی از نیمکت های چوبی قدیمی نشسته بود. لاغراندام، نحیف و عصبی بود. وقتی تئو را دید لبخندی زد و دستش را روی دهانش گذاشت. تئو به سمت نیمکت رفت و در کنار دختر نشست. نیمکت کوچک بود و فاصله میانشان کم. هر دختر دیگری بود تئو حداقل نیم متر فاصله می گرفت. اما آوریل فینمور(۶) هر دختری نبود. آن ها از چهار سالگی به همراه هم در کلیسای نزدیک خانه شان به مهدکودک می رفتند و از زمانی که به یاد می آوردند دوستان صمیمی برای هم بودند. عشقی بینشان وجود نداشت؛ خیلی برای تجربه چنین احساسی کوچک بودند. در واقع تئو هیچ پسر سیزده ساله ای را در کلاسشان نمی شناخت که در فکر دوستی با دخترها باشد. بلکه درست برعکس؛ هیچ کدامشان کاری به کار دخترها نداشتند. دخترها هم متقابلاً چنین احساسی داشتند. تئو بارها شنیده بود که اوضاع تغییر خواهد کرد، یک تغییر اساسی، اما به نظرش چنین چیزی در مورد خودش محتمل نبود.
آوریل برای او تنها یک دوست بود. کسی که در حال حاضر بسیار به کمک نیاز داشت. پدر و مادرش در آستانه طلاق قرار داشتند و تئو بسیار خوشحال بود که مادرِ خودش درگیر این پرونده نبود.
شنیدن خبر طلاق برای هر کسی که فینمورها را می شناخت اصلاً غافلگیرکننده نبود. پدر آوریل دلال عتیقه های کمیاب بود. نوازنده درام یک گروه راک قدیمی که هنوز هم در کلوپ های شبانه می نواخت و هفته ها به سفر می رفت تا در شهرهای مختلف برنامه اجرا کند. مادرش بز پرورش می داد و از شیر بز پنیر درست می کرد. یک نعش کش قدیمی را به رنگ زرد روشن رنگ آمیزی کرده بود و با آن پنیرها را در سطح شهر به فروش می رساند. همیشه یک عروسک میمون با ریش خاکستری و تفنگی در دست بر روی قالب ها قرار می داد، اما باز هم پنیرها هیچوقت خوب فروش نمی رفتند. آقای بون یک بار آن خانواده را "غیرسنتی" توصیف کرده بود. برداشت تئو از این کلمه "کاملاً غیرعادی" بود. هم پدر و هم مادر آوریل به اتهام حمل مواد مخدر بازداشت شده، اما هیچ کدام به زندان نرفته بودند.
تئو پرسید: «خوبی؟»
- نه. از بودن تو اینجا متنفرم.
آوریل یک برادر بزرگتر به نام آگوست و یک خواهر بزرگتر به نام مارس داشت. هر دوی آن ها خانه را ترک کرده بودند. آگوست فردای روزی که از دبیرستان فارغ التحصیل شد، از خانه فرار کرد. مارس هم در سن شانزده سالگی خانه را ترک کرد و از شهر رفت؛ و به این ترتیب آوریل تنها بچه پدر و مادرش بود که همچنان می توانستند آزارش دهند. تئو همه این چیزها را می دانست، چون آوریل خودش به او گفته بود. باید هم می گفت. دخترک نیاز داشت که به کسی غیر از اعضای خانواده اش اعتماد کند و تئو گوش شنوای او بود.
آوریل گفت: «نمی خوام با هیچ کدومشون زندگی کنم.»
شنیدن چنین حرفی از زبان یک نفر در مورد پدر و مادرش وحشتناک بود، اما تئو کاملاً آوریل را درک می کرد. تئو از والدین آوریل به خاطر نحوه برخودشان با او متنفر بود. از آن ها به دلیل آشفتگی و بحران زندگی شان بیزار بود؛ به خاطر بی توجهی شان نسبت به آوریل و بی رحمی که در قبال او روا می داشتند. تئو لیست بلند بالایی برای تنفر از آقا و خانم فینمور داشت. اگر مجبور می شد با آن ها زندگی کند، حتماً فرار می کرد. او هیچ بچه ای را در شهر نمی شناخت که تا آن لحظه پای به خانه فینمورها گذاشته باشد. آن روز جلسه سوم دادگاه طلاق بود و تا لحظاتی دیگر آوریل به عنوان شاهد به داخل اتاق فراخوانده می شد تا شهادت دهد. و آنگاه بود که قاضی آن سوال سرنوشت ساز را از او می پرسید: «آوریل می خوای با پدرت زندگی کنی یا مادرت؟» و دخترک جواب این سوال را نمی دانست. ساعت ها با تئو در مورد آن بحث کرده بود. «اصلاً چرا هیچ کدامشان علاقه ای به گرفتن حضانت او داشتند؟» آن ها که هر دو از همه جهت به او بی توجه بودند. داستان های متعددی در این مورد شنیده بود، اما هیچ کدام را هرگز جایی بازگو نکرده بود.
تئو پرسید: «چی می خوای بگی؟»
- به قاضی می گم که می خوام با خاله پگ(۷) تو دنور زندگی کنم.
- ولی من فکر می کردم خاله ت گفته نمی شه.
- گفته نمی شه.
- خب پس نمی تونی این رو بگی.
- چی می تونم بگم، تئو؟
- اگه مامانم اینجا بود می گفت باید مامانت رو انتخاب کنی. می دونم که گزینه اولت نیست ولی خب تو اصلاً گزینه اول نداری!
- اما قاضی می تونه هر کاری بخواد بکنه، نه؟
- آره. اگه چهارده سالت بود تصمیمت لازم الاجرا بود، اما الآن سیزده سالته و قاضی فقط خواسته تو رو به عنوان یه درخواست لحاظ می کنه. اون جوری که مامانم می گفت این قاضی تقریباً هیچوقت حضانت رو به پدر نمی ده. ریسک نکن. مامانت رو انتخاب کن.
آوریل یک شلوار جین و یک جفت پوتین مخصوص پیاده روی به پا، و یک پلیور مخصوص پرسنل نیروی دریایی بر تن داشت. به ندرت مانند سایر دخترها لباس می پوشید، اما جنسیتش هیچگاه غیرقابل تشخیص نبود. قطره اشکی را از روی گونه اش پاک کرد، اما موفق شد خود را کنترل کند. گفت: «ممنون، تئو.»
- کاش می تونستم بمونم.
- کاش من می تونستم بیام مدرسه.
لبخندی زورکی بر روی لبان هر دوی آن ها نقش بست.
- فکرم پیش توئه. قوی باش.
- ازت ممنونم، تئو.
قاضی مورد علاقه تئو جناب هنری گانتری(۸) بود. ساعت هشت وبیست دقیقه وارد سالن انتظار دفتر قاضی شد. خانم هاردی(۹) گفت: «صبح بخیر، تئو.»
در حال هم زدن قهوه اش بود و آماده می شد تا کارش را آغاز کند.
تئو لبخندی زد و گفت: «صبح بخیر، خانم هاردی.»
- افتخار دیدار شما رو مدیون چی هستیم، قربان؟
تئو حدس می زد خانم هاردی از مادرش کوچکتر باشد. واقعاً زن زیبایی بود و منشی مورد علاقه تئو در تمام دادسرا بود. دفتردار مورد علاقه اش هم جنی(۱۰) در دادگاه خانواده بود.
تئو پاسخ داد: «باید قاضی گانتری رو ببینم. تودفترشونن؟»
- بله هستن. ولی خیلی سرشون شلوغه.
- خواهش می کنم. یه دقیقه بیشتر طول نمی کشه.
خانم هاردی جرعه ای قهوه نوشید و پرسید: «به محاکمه بزرگ فردا ربط داره؟»
- بله، خانم. ربط داره. می خوام اگه بشه بچه های کلاسمون جلسه اول دادگاه رو از نزدیک ببینن، اما باید مطمئن باشم که صندلی برامون به اندازه کافی وجود داره.
خانم هاری اخم کرد و سرش را تکان داد.
گفت: «راستش من نمی دونم تئو. انتظار داریم جمعیت خیلی زیادی بیان. صندلی ها پر می شن.»
- می تونم با قاضی حرف بزنم؟
- کلاستون چند نفره؟
- شونزده. گفتم شاید بشه رو بالکن بشینیم.
خانم هاردی همچنان که اخم کرده بود، تلفن را برداشت و دکمه ای را فشار داد. ثانیه ای صبر کرد، سپس گفت: «بله. تئودور بون اینجاست و می خواد با شما صحبت کنه. من بهش گفتم که سرتون خیلی شلوغه.»
کمی دیگر به صدای آن سوی خط گوش داد و بعد گوشی را قطع کرد. با دست به سمت در دفتر قاضی اشاره کرد و گفت: «زود باش.»
تنها چند ثانیه بعد تئو در برابر بزرگترین میز شهر ایستاده بود. میز زیر انبوهی از کاغذ، پوشه و پرونده های مختلف پنهان شده بود. میزی که نمادی از قدرت بی اندازه قاضی هنری گانتری بود؛ کسی که در آن لحظه لبخند نمی زد. در واقع تئو اطمینان داشت که از زمانی که مزاحم کار او شده بود، قاضی دیگر لبخند نزده بود. اما خود تئو با لبخندش در مبارزه بود.
قاضی گانتری گفت: «درخواستت رو بگو.»
تئو بارها در موقعیت های مختلف این فرمان را از زبان قاضی شنیده بود. بارها دیده بود که وکلا، وکلای خوب، در مقابل او ایستاده و به لکنت افتاده بودند و در حالیکه قاضی با ابروهای درهم کشیده از پشت میز به آن ها می نگریسته، به دنبال عبارات مناسبی برای بیان درخواستشان بوده اند. اما قاضی اکنون اخم نکرده بود. با اینکه ردای سیاهش را هم بر تن نداشت اما باز هم باابهت و ترسناک بود. تئو گلویش را صاف کرد. برقی که در چشمان دوستش می دید کاملاً آشکار بود.
- چشم، قربان. آقای مونت(۱۱) معلم کلاس مبانی حقوق ماست. آقای مونت فکر می کنه می تونه از آقای مدیر اجازه بگیره که فردا کلاسمون برای تماشای جلسه اول محاکمه بیاد به دادگاه.
تئو مکثی کرد و نفس عمیقی کشید. بار دیگر به خود یادآوری کرد که شمرده، آرام و تاثیرگذار حرف بزند، مانند تمام وکلای خبره.
- اما باید مطمئن باشیم که صندلی خالی برای نشستنمون وجود داره. با خودم فکر کردم شاید بشه که روی بالکن بشینیم.
- اینطوری فکر می کنی؟
- بله، قربان.
- چند تایین؟
- شونزده تا. به اضافه ی آقای مونت.
قاضی یک پرونده را برداشت، آن را باز کرد و مشغول خواندن شد؛ گویی ناگهان فراموش کرد که تئو در آن سوی میز منتظر ایستاده است. تئو پانزده ثانیه در شرایطی معذب همانجا ایستاد. سپس قاضی ناگهان گفت: «هفده صندلی، سمت چپ بالکن. به نگهبان می گم که ده دقیقه به نه فردا شما رو اونجا مستقر کنه. انتظار دارم که رفتارتون عالی باشه.»
- حتماً، قربان.
- به خانم هاردی می گم که یه ایمیل هم به مدیر مدرسه تون بفرسته.
- ممنون، جناب قاضی.
- می تونی بری تئو. ببخشید که سرم اینقدر شلوغه.
- ایرادی نداره، قربان.
تئو با سرعت به سمت در به راه افتاد.
قاضی پرسید: «بگو ببینم تئو. فکر می کنی آقای دافی(۱۲) گناهکاره؟»
تئو ایستاد. برگشت و بدون تردید پاسخ داد: «فرض بر اینه که بی گناهه.»
- می دونم. ولی نظر تو چیه؟
- من فکر می کنم گناهکاره.
قاضی سر تکان داد اما هیچ نشانه ای وجود نداشت که مشخص کند آیا با حرف تئو موافق است یا نه.
تئو پرسید: «شما چی فکر می کنین؟»
قاضی سرانجام لبخند زد.
- من یه داور منصف و بی طرفم، تئو. هیچ ایده ازپیش شکل گرفته ای در مورد گناهکاری یا بی گناهی ندارم.
- فکر می کردم این جواب رو بدین.
- فردا می بینمت.
تئو در را پشت سرش بست و به سرعت خارج شد. خانم هاردی دست به کمر ایستاده و به دو وکیل سراسیمه ای که درخواست ملاقات قاضی را داشتند، نگاه می کرد. تئو که از دفتر قاضی خارج شد، هر سه ساکت به او نگریستند. تئو به سرعت به سمت در خروجی حرکت کرد. لبخندی به خانم هاردی زد و در حالیکه در را باز می کرد، گفت: «ممنون.»
این جمله را بر زبان آورد و سپس ناپدید شد.

فصل دوم

اگر کسی همه قوانین راهنمایی را رعایت می کرد و از میان ملک شخصی دیگران عبور نمی کرد، پیمودن مسافت بین ساختمان دادسرا و مدرسه حدوداً پانزده دقیقه طول می کشید. تئو معمولاً نیز همین گونه مسیر را طی می کرد، به جز مواقعی که عجله داشت. خلاف جهت وارد خیابان یک طرفه مارکت شد. سر پیچ جلوی یک ماشین پرید و از یک پارکینگ عبور کرد. هر گاه لازم بود از پیاده روها رد می شد و دست آخر بزرگترین خلافش را نیز مرتکب شد: از محوطه بین دو خانه در خیابان اِلم عبور کرد. تئو می شنید که کسی پشت سرش از روی ایوان فریاد می زند. سرانجام صحیح و سالم وارد کوچه ای شد که به پارکینگ معلم ها، در پشت ساختمان مدرسه، می رسید. نگاهی به ساعتش انداخت: نه دقیقه. بد نبود.
دوچرخه اش را در کنار نرده های نزدیک میله پرچم پارک کرد و آن را با زنجیر بست. به همراه بچه هایی که تازه از اتوبوس پیاده شده بودند وارد ساختمان شد. زنگ ساعت هشت وچهل دقیقه که به صدا درآمد، تئو وارد کلاس شد و به آقای مونت سلام کرد. آقای مونت نه تنها معلم کلاس مبانی حقوق تئو بود، بلکه راهنمای او نیز محسوب می شد.
تئو به کنار میز معلمش رفت و گفت: «با قاضی گانتری حرف زدم.»
میز معلم نسبت به میزی که چند دقیقه پیش در دادسرا در مقابلش ایستاده بود، به طرز قابل ملاحظه ای کوچکتر بود. همهمه صبحگاهی بچه ها کلاس را پر کرده بود. همه شانزده شاگرد حاضر بودند و انگار همه به صورت همزمان مشغول دعوا، شوخی، و یا بازی بودند.
- نتیجه؟
- صندلی گرفتم. اول صبح می تونیم مستقر شیم.
- چه خوب! کارت عالی بود، تئو.
آقای مونت بچه ها را ساکت کرد. پس از حضور و غیاب کمی صحبت کرد و بعد از ده دقیقه آن ها را به انتهای راهرو فرستاد تا در کلاس زبان اسپانیایی مادام مونیک(۱۳) شرکت کنند. در فاصله کلاس ها، دخترها و پسرها با هم برخورد می کردند و نوعی احساس معذب بودن بین آن ها ایجاد می شد. کلاس ها بر اساس تصمیم مسئولان آموزشی شهر تفکیک شده برگزار می شد اما در بقیه موارد پسرها و دخترها از هم جدا نمی شدند.
مادام مونیک قدبلند و سیاهپوست و از اهالی کامرون، در غرب آفریقا، بود. سه سال پیش شوهرش که او نیز کامرونی بود در دانشگاه استراتنبورگ مشغول تدریس زبان شد و به همین دلیل به آن شهر نقل مکان کرده بودند. اصلاً شبیه معلم های مدرسه راهنمایی نبود. در کودکی زبان بتی، زبان قبیله شان، را آموخته بود. همچنین می توانست به زبان های فرانسوی و انگلیسی که زبان های رسمی کامرون بودند نیز صحبت کند. پدرش یک دکتر بود و به همین دلیل توانسته بود هزینه تحصیل دخترش در سوییس را فراهم کند. و در آنجا بود که زبان های آلمانی و ایتالیایی را نیز فراگرفت. زمانی که برای ادامه تحصیل به مادرید رفت بر زبان اسپانیایی نیز تسلط پیدا کرد. اکنون مشغول آموختن زبان روسی بود و برنامه داشت که در آینده چینی نیز یاد بگیرد. کلاس پر بود از نقشه های بزرگ و رنگارنگ دنیا. شاگردانش بر این باور بودند که او همه جای دنیا را گشته و همه چیز را دیده است، و می تواند به همه زبان های دنیا صحبت کند. بارها به بچه ها گفته بود که دنیا بسیار بزرگ است و در کشورهای زیادی مردم به بیشتر از یک زبان تکلم می کنند. در این کلاس بچه ها بر روی زبان اسپانیایی تمرکز می کردند و تشویق می شدند که زبان های دیگر را نیز کشف کنند.
مادر تئو بیست سال بود که مشغول فراگرفتن اسپانیایی بود و تئو پیش از آنکه به مدرسه برود بسیاری از کلمات و عبارات کلیدی را از او آموخته بود. بیشتر موکلین مادرش اهل آسیای میانه بودند و وقتی تئو آن ها را در دفتر مادرش ملاقات می کرد، همیشه آماده بود تا زبان آن ها را تقلید کند. و این کارش همیشه مورد استقبال قرار می گرفت. مادام مونیک به او گفته بود که در یادگیری زبان استعداد دارد و این باعث شده بود که تئو علاقه بیشتری به یادگیری پیدا کند. مادام مونیک اغلب با این درخواست شاگردان کنجکاوش مواجه می شد که: "می شه یه جمله به آلمانی بگین؟" و یا "خواهش می کنم یه کم ایتالیایی حرف بزنین." همیشه به این درخواست ها پاسخ مثبت می داد، اما پیش از انجام این کار شاگردی که این درخواست را کرده بود باید سرپا می ایستاد و چند کلمه به همان زبان حرف می زد. برای این کار نمره مثبت درنظر می گرفت و این کار اشتیاق بچه ها را بیشتر می کرد. بیشتر بچه های کلاس تئو حداقل چندین کلمه از زبان های مختلف دنیا بلد بودند. ارون(۱۴) که مادری اسپانیایی و پدری آلمانی داشت بهترین زبان آموز کلاس بود. اما تئو قصد داشت از او بهتر شود. بعد از کلاس مبانی حقوق، اسپانیایی کلاس مورد علاقه اش محسوب می شد و مادام مونیک با فاصله کمی از آقای مونت دومین معلم محبوبش بود.
امروز اما نمی توانست تمرکز کند. مشغول یادگیری افعال اسپانیایی بودند که در یک روز خوب نیز کار ملال آوری محسوب می شد. اما ذهن تئو جای دیگری بود. او نگران آوریل و روز وحشتناکش در جایگاه شاهد بود. نمی توانست وحشت اجبار برای انتخاب یکی از والدین را تصور کند. حتی زمانی که فکر آوریل را کنار می گذاشت نیز ذهنش درگیر محاکمه و پرونده قتل می شد. نمی توانست تا فردا صبر کند تا دفاعیات وکلا را بشنود.
بیشتر همکلاسی هایش آرزوی به دست آوردن بلیط کنسرت و یا مسابقات بزرگ ورزشی را داشتند؛ اما تئودور بون به عشق محاکمه های بزرگ زنده بود.
زنگ دوم، زنگ هندسه و خانم گارمَن(۱۵) بود. بعد از آن یک زنگ تفریح کوتاه داشتند. سپس بچه ها به کلاس، نزد آقای مونت بازمی گشتند و بهترین زنگ آن روز، حداقل از دیدگاه تئو، آغاز می شد.
آقای مونت سی وچند ساله بود و زمانی به عنوان وکیل برای یک شرکت خیلی بزرگ در یکی از آسمانخراش های شیکاگو کار می کرد. برادرش وکیل بود. پدر و پدربزرگش نیز وکیل و قاضی بودند. آقای مونت اما از ساعت کاری زیاد و استرس بالا خسته شده و به همین دلیل شغلش را ترک کرده بود. او به پول زیاد پشت کرده و کاری را یافته بود که در نظرش ارزش بیشتری داشت. او عاشق تدریس بود و با اینکه هنوز خود را یک وکیل می پنداشت، کلاس درس را بسیار مهم تر از اتاق دادگاه می دانست.
چون خیلی خوب با قوانین آشنا بود، کلاس بیشتر به بررسی پرونده ها می گذشت؛ پرونده های قدیمی، پرونده های جدید و حتی پرونده های ساختگی تلویزیونی.
وقتی همه بچه ها ساکت در جایشان نشستند، آقای مونت گفت: «خب، آقایون...»
همیشه بچه ها را آقایان خطاب می کرد و برای پسرهای سیزده ساله هیچ تعریفی بهتر از این نبود.
-...می خوام فردا ساعت هشت وربع اینجا باشین. با اتوبوس می ریم به دادسرا و سر فرصت تو جایگاهمون مستقر می شیم. این یه گردش علمیه که آقای مدیر هم اجازه ش رو صادر کرده، در نتیجه غیبتتون تو کلاس های دیگه موجهه. با خودتون پول برای ناهار بیارین تا بریم رستوران پاپی غذا بخوریم. کسی سوالی نداره؟
آقایان با دقت به هر کلمه معلم گوش می کردند و هیجان در چهره هایشان موج می زد.
یکی پرسید: «کوله پشتی هم بیاریم؟»
آقای مونت پاسخ داد: «نه. نمی تونین هر چیزی با خودتون بیارین تو سالن دادگاه. خیلی دقیق بازرسی می کنن. به هر حال بعد از مدت ها این اولین محاکمه یه متهم به قتل تو این شهره. کس دیگه ای سوال داره؟»
- چی باید بپوشیم؟
آرام تمام نگاه ها، از جمله نگاه آقای مونت، به سمت تئو برگشت. همه می دانستند که تئو حتی بیش از اکثر وکلا وقتش را در دادسرا گذرانده است.
آقای مونت پرسید: «کت وشلوار و کراوات، تئو؟»
- نه، اصلاً. همین لباس هامون خوبه.
- عالیه. سوال دیگه ای نیست؟ خوبه. من از تئو خواستم که یه جورایی دادگاه فردا رو شبیه سازی کنه. دادگاه رو نشون بده، بازیگرها رو مشخص کنه و بهمون بگه داستان از چه قراره. تئو؟
لپ تاپ تئو به پروژکتور متصل بود. به سمت تخته رفت، یک دکمه را فشار داد و یک طرح بزرگ بر روی تخته دیجیتالی نمایان شد.
تئو تا آنجا که می توانست تلاش کرد شبیه یه وکیل صحبت کند. گفت: «این سالن اصلی دادگاهه.»
یک چراغ لیزری در دست داشت. نور قرمز آن را دور طرح چرخاند.
- این بالا، درست این وسط، میزه. قاضی پشت این میز می شینه و جلسه محاکمه رو اداره می کنه. نمی دونم چرا بهش می گن میز چون بیشتر شبیه یه تخت سلطنتیه. حالا، در هر صورت، ما هم بهش می گیم میز. قاضی دادگاهِ فردا قاضی گانتریه.
دکمه ای را فشار داد و یک عکس پرسنلی از قاضی گانتری ظاهر شد. ردای سیاهی بر تن داشت و چهره اش جدی بود. تئو عکس را کوچک کرد و آن را به طرف میز کشید. وقتی عکس قاضی در جایش قرار گرفت، ادامه داد: «قاضی گانتری حدود بیست ساله که قاضیه و فقط پرونده های جزائی رو قضاوت می کنه. معمولاً جلسه دادگاه رو خیلی رسمی اداره می کنه و بین وکلا محبوبیت خوبی داره.»
نور لیزر به سمت وسط سالن حرکت کرد.
- این میز متهمه. آقای دافی که متهم به قتله اینجا می شینه.
تئو دکمه را فشار داد و یک عکس سیاه وسفید که از روزنامه بریده شده بود، بر روی تخته نمایان شد.
- این آقای دافیه. چهل ونه ساله. یه وقتی شوهر خانم دافی بوده که الآن مرده و همون جور که همه می دونیم آقای دافی متهم به قتل همسرشه.
عکس را کوچک کرد و در جایگاه متهم قرار داد.
- وکیلش کلیفورد نانسه(۱۶). به عقیده خیلی ها بهترین وکیل پرونده های جنایی در تمام ایالته.
عکس رنگی نانس ظاهر شد. کت وشلوار تیره ای بر تن و لبخند حیله گری بر لب داشت. موهای بلند و مجعدش خاکستری بود. عکس او نیز کوچک شد و در کنار موکلش قرار گرفت.
- کنار میز متهم، میز دادستان قرار داره. دادستان اصلی جک هوگانه(۱۷). اون در واقع بازپرس بخش قضایی هم هست.
عکس هوگان نیز چند ثانیه ای بر صفحه پیدا شد و سپس در کنار جایگاهش قرار گرفت.
یکی پرسید: «این عکس ها رو از کجا پیدا کردی؟»
تئو پاسخ داد: «کانون وکلای دادگستری هر سال یه کتاب راهنما با مشخصات تمام وکلا و قضات چاپ می کنه.»
- اسم تو هم توش هست؟
صدای چند خنده کوتاه شنیده شد.
- نه. چند تا وکیل و دستیار دیگه هم سر هر دو تا میز هستن؛ هم میز متهم، هم میز دادستان. به خاطر همین این قسمت معمولاً شلوغه. اون طرف میز متهم، جایگاه هیات منصفه س. چهارده تا صندلی داره. دوازده تا برای اعضای هیات منصفه و دو تا برای اعضای جانشین. بیشتر ایالت ها هنوز هم از هیات منصفه دوازده نفری استفاده می کنن، اما بعضی جاها هم از هیات منصفه هایی با تعداد اعضای متفاوت استفاده می کنن. بدون توجه به تعداد اعضاء، برای صدور حکم همه باید هم رای باشن؛ حداقل در مورد پرونده های جنایی که الزامیه. اگه یکی از دوازده نفر مریض بشه یا به هر دلیلی نتونه تو جلسه تصمیم گیری شرکت کنه، یکی از دو عضو جانشین به جاش رای می ده. هیات منصفه هفته پیش انتخاب شده. به خاطر همین مجبور نیستیم این مرحله رو تماشا کنیم. واقعاً خسته کننده س.
نور لیزر نقطه ای در مقابل میز قاضی را نشان داد. تئو ادامه داد: «گزارشگر دادگاه اینجا می شینه. یه ماشینی به اسم تندنویس جلوش قرار داره. یه جورایی شبیه ماشین تایپه ولی خب با اون فرق داره. وظیفه ش اینه که هر چی که توی دادگاه گفته می شه رو ثبت کنه. ممکنه به نظر سخت برسه، اما از پسش برمیاد. بعد از دادگاه یه متنی به اسم رونوشت تهیه می کنه تا وکلا و قاضی یه نسخه از همه حرف های ردوبدل شده رو داشته باشن. بعضی از رونوشت ها بیشتر از صد صفحه می شن.»
نور لیزر باز هم جابجا شد.
- اینجا، نزدیک منشی و روبروی قاضی جایگاه شاهده. هر شاهدی میاد اینجا، قسم می خوره که جز حقیقت چیزی نگه و بعد می ره می شینه روی صندلیش.
- ما کجا می شینیم؟
نور لیزر جایی در وسط شکل را نشان داد.
- به این می گن مانع. این رو هم نپرسین چرا. مانع در واقع یه نرده چوبیه که تماشاگرها رو از محوطه دادگاه جدا می کنه. هر قسمت جایگاه تماشاگرها ده ردیف صندلی داره که معمولاً از تعداد حضار بیشتره، اما دادگاه فردا فرق می کنه.
نور لیزر انتهای سالن را نشان داد.
- اینجا، بالای سر چند ردیف آخر، یه بالکن با سه تا نیمکت بزرگ هست. ما اینجا می شینیم. نگران نباشین، می تونیم همه چیز رو ببینیم و بشنویم.
آقای مونت پرسید: «سوالی ندارین؟»
پسرها به تخته چشم دوخته بودند. یکی پرسید: «کی اول شروع می کنه؟»
تئو شروع به راه رفتن کرد.
- خب، دولت باید وقوع جرم رو ثابت کنه، به خاطر همین اول دادستان باید شروع کنه. اولین چیزی که تو دادگاه فردا می بینیم اینه که دادستان، هیات منصفه رو مورد خطاب قرار می ده. به این می گن خطابه آغازین. اون نظرش رو در مورد پرونده می گه. بعد وکیل مدافع همین کار رو انجام می ده. بعد شاهدها به جایگاه فراخونده می شن. همون جور که می دونین فرض بر اینه که آقای دافی بی گناهه، به خاطر همین دولت باید ثابت کنه که اون گناهکاره؛ اون هم با یه مدرک قانع کننده، نه فقط حدس و گمون. آقای دافی مدعیه که بی گناهه. ولی در واقع تجربه ثابت کرده همچین حالتی خیلی کم پیش میاد. در حدود هشتاد درصد متهمین به قتل، خودشون به جرمشون اعتراف می کنن چون واقعاً گناهکارن. اون بیست درصد دیگه هم به دادگاه می رن تا محاکمه بشن و نود درصد اون ها هم گناهکار شناخته می شن. خیلی کم پیش میاد که یه متهم به قتل تبرئه بشه.
برایان(۱۸) گفت: «بابام فکر می کنه که اون گناهکاره.»
تئو گفت: «خیلی ها اینجوری فکر می کنن.»
- چند تا محاکمه تا الآن دیدی، تئو؟
- نمی دونم. زیاد بوده.
چون هیچ کدام آن پانزده شاگردِ دیگر تا آن لحظه هرگز سالن دادگاه را از نزدیک ندیده بودند، باور این قضیه برایشان مشکل بود.
تئو ادامه داد: «اون هایی که زیاد تلویزیون نگاه می کنن، انتظار آتیش بازی نداشته باشن. یه محاکمه واقعی خیلی فرق می کنه و اصلاً اونقدر هیجان انگیز نیست. نه شاهد غیرمنتظره ای یهو ظاهر می شه، نه کسی اعترافات تکان دهنده می کنه، و نه بین وکلا درگیری فیزیکی به وجود میاد. در مورد این محاکمه هم که هیچ شاهدی وقوع قتل رو به چشم ندیده. این معنیش اینه که تمام مدارک دادستان همه مبنی بر قرائنن. این عبارت رو زیاد خواهید شنید، به خصوص از زبون آقای کلیفورد نانس، وکیل مدافع. اون خیلی روی این قضیه مانور خواهد کرد که دادگاه هیچ مدرک مستقیمی نداره و همه چی مبنی بر قرائنه.»
یکی گفت: «من درست متوجه نمی شم.»
- معنیش اینه که مدرک مستقیم نیست، بلکه غیرمستقیمه. مثلاً تو با دوچرخه اومدی مدرسه؟
- آره.
- دوچرخه ت رو به نرده نزدیک میله پرچم زنجیر کردی؟
- آره.
- پس اگه بعدازظهر بری ببینی دوچرخه ت نیست و زنجیرش باز شده، یه مدرک غیرمستقیم داری که یکی دوچرخه ت رو دزدیده. هیچکس دزد رو ندیده پس هیچ مدرک مستقیمی نداری. حالا بیا فرض بگیریم فردا پلیس دوچرخه ت رو تو یه امانت فروشی تو خیابون رالیژ، که محل خرید و فروش دوچرخه های دزدیه، پیدا می کنه. صاحب مغازه یه اسم به پلیس می ده. بعد اون ها تحقیق می کنن و یه نفر رو که سابقه دزدی دوچرخه داره پیدا می کنن. اونوقت تو می تونی با استفاده از مدارک غیرمستقیم یه پرونده خیلی قوی علیه اون شخص درست کنی و ادعا کنی که دزد دوچرخه ت اون بوده. هیچ مدرک مستقیمی نداری اما مبنی بر قرائنه.
آقای مونت هم به نشانه تایید سر تکان می داد. او مشاور تیم مباحثه کلاس هشتمی ها بود و جای تعجب نداشت که ستاره اش در تیم تئودور بون بود. او پیش از آن هرگز چنین دانش آموز با استعدادی نداشت.
آقای مونت گفت: «ممنونم تئو. بابت رزرو صندلی ها هم ازت متشکرم.»
تئو گفت: «خواهش می کنم.»
و با خوشحالی و غرور بر جایش نشست.
کلاسشان یکی از کلاس های خیلی خوبِ یکی از بهترین مدارس دولتی بود. جاستین(۱۹) بهترین ورزشکار کلاس بود، هرچند نمی توانست به سرعت برایان شنا کند. ریکاردو(۲۰) در تنیس و گلف از همه آن ها بهتر بود. ادوارد(۲۱) ویولن سل می نواخت، وودی(۲۲) گیتار الکتریک، دارن(۲۳) درام، و یارویس(۲۴) ترومپت. جویی(۲۵) بالاترین آی کیو را داشت و همیشه بهترین نمره ها را می آورد. چِیس(۲۶) دانشمند دیوانه کلاس بود که همیشه تهدیدی برای منفجر کردن آزمایشگاه به حساب می آمد. ارون نیز می توانست به زبان های اسپانیایی، به دلیل اصلیت مادرش، آلمانی، به دلیل اصلیت پدرش، و انگلیسی صحبت کند. براندون(۲۷) هم به صورت آن لاین اجناسی را خرید و فروش می کرد و قصد داشت که اولین میلیونر جمعشان شود. البته طبیعی بود که دو شاگرد تنبل و یک بزهکار بالقوه هم در این کلاس حضور داشته باشند. این کلاس حتی یک وکیل نیز داشت، شاگرد محبوب آقای مونت.

فصل سوم

دفتر وکالت بون و بون در یک ساختمان قدیمی در خیابان پارک قرار داشت. سه چهارراه بالاتر از خیابان مِین بود و از آنجا تا ساختمان دادسرا پیاده دو دقیقه راه بود. در آن محله تعداد زیادی وکیل مشغول به کار بودند و تمام خانه های خیابان پارک تبدیل به دفتر کار وکلا، معمارها، حسابدارها، مهدنسین و غیره شده بود.
در این دفتر وکالت دو وکیل مشغول به کار بودند. آقای بون و خانم بون. و به تمام معنی کلمه در همه چیز شریک بودند. آقای بون، پدر تئو، پنجاه وچند ساله بود اما خیلی پیرتر به نظر می رسید؛ حداقل در نظر تئو که اینگونه بود. اسم کوچکش وودز(۲۸) بود که به نظر تئو بیشتر مناسب نام خانوادگی بود. مانند تایگر وودز(۲۹) گلف باز و یا جیمز وودز(۳۰) بازیگر. تئو همچنان به دنبال یک آدمیزاد دیگر می گشت که اسم کوچکش وودز باشد. البته وقت زیادی را هم صرف فکر کردن به این مایه ناراحتی کوچک نمی کرد. تلاش می کرد خود را نگران مواردی که از کنترلش خارج است، نکند.
دفتر کار وودز بون در طبقه دوم قرار داشت. پله های سست منتهی به طبقه دوم با یک فرش کهنه پوشیده شده بودند. آقای بون در طبقه دوم تنها بود چرا که خانم های طبقه پایین او را به دو دلیل بالا فرستاده بودند. دلیل اول اینکه آدم شلخته ای بود و دفترش همیشه به هم ریخته بود. دلیل دوم، که توهین آمیزتر هم بود، این بود که آقای بون پیپ می کشید و ترجیح می داد وقتی پیپ می کشد پنجره ها بسته و پنکه سقفی خاموش باشد. به همین دلیل هوای اتاقش همیشه سنگین بود و عطر اسانس تنباکویی که آن روز کشیده بود در هوا به مشام می رسید. دود تئو را اذیت نمی کرد اما با این حال نگران سلامتی پدرش بود. آقای بون زیاد به تندرستی اش توجه نشان نمی داد. خیلی کم ورزش می کرد و کمی چاق بود. زیاد کار می کرد اما مشکلاتش را پشت سرش در دفتر جا می گذاشت. درست برعکس شریکش، مادر تئو.
آقای تئو وکیل معاملات ملکی بود و از نظر تئو این ملال آورین زمینه حقوق بود. پدرش هیچگاه به دادگاه نمی رفت. هیچگاه در برابر قاضی از پرونده اش دفاع نمی کرد، هیچگاه هیات منصفه را مخاطب قرار نمی داد. و به نظر هیچگاه دفترش را ترک نمی کرد. در واقع او خود را یک "وکیل دفتری" می نامید و به نظر از این عنوان راضی بود. تئو مسلماً پدرش را تحسین می کرد، اما قصد نداشت مانند او تمام دوران حرفه ایش را در یک اتاق بگذراند. نه، قربان، هدف تئو دادگاه بود.
از آنجایی که آقای بون در طبقه دوم تنها بود، دفترش نیز بسیار بزرگ بود. بر روی دو دیوار قفسه های بزرگ مملو از کتاب قرار داشت. بر روی دو دیوار دیگر نیز کلکسیونی از عکس های آقای بون در حال انجام کارهای مهم دیده می شد؛ کارهایی مانند دست دادن با سیاستمداران، مذاکره با وکلای دیگر و غیره. روز به روز نیز بر تعداد این عکس ها افزوده می شد. تئو دفتر کار تعداد زیادی از وکلای شهر را دیده بود. بچه کنجکاوی بود و همیشه به دنبال درهای باز می گشت. می دانست که وکلا بسیار علاقه مندند دیوارهای دفترشان را با چنین عکس هایی، به اضافه دیپلم ها و مدرک های مختلف، کارت های عضویت باشگاه ها و چیزهایی مانند این ها پر کنند. مادرش این دیوارها را با تمسخر دیوار "نفس پرستی" می خواند چرا که بر روی دیوارهای دفتر خودش به جز چند مورد آثار هنری مدرن چیزی دیده نمی شد.
تئو درحالیکه در را باز می کرد، ضربه ای به آن زد. هر روز بعد از مدرسه اول به پدر و مادرش سلام می کرد، مگر اینکه سرش گرم کار دیگری می شد. پدرش تنها پشت میز کهنه اش نشسته بود؛ میزی که روی آن پر بود از دسته های کاغذ. پدرش در بیشتر مواقع تنها بود. کمتر پیش می آمد که موکلینش حضوری موردشان را با او مطرح کنند، بلکه بیشتر تلفن می زدند و یا از طریق فکس یا ایمیل مدارک شان را می فرستادند. در واقع نیازی نبود که موکلین برای مشاوره گرفتن به دفتر بون و بون سر بزنند.
تئو روی یک صندلی نشست و گفت: «سلام.»
پدرش پرسید: «مدرسه خوش گذشت؟»
هر روز همین سوال را می پرسید.
- خیلی خوب بود. آقای مدیر موافقت کرد فردا بریم دادگاه. امروز صبح رفتم دیدن قاضی گانتری و ازش قول گرفتم که تو بالکن بهمون جا بده.
- خیلی خوبه. شانس آوردی. فردا نصف شهر میان دادگاه.
- شما هم میاین؟
- من؟ نه.
پدرش با دست کوه کاغذها را نشان داد، انگار همه آن ها به توجه فوری او نیاز داشتند. تئو مکالمه پدر و مادرش را شنیده بود که به همدیگر می گفتند تا پایان محاکمه قتل هیچ کدام به دادسرا نخواهند رفت. هر دوی آن ها وکلای پرمشغله ای بودند و به نظر کار درستی نبود که وقتشان را با تماشای محاکمه ی کس دیگری هدر بدهند. اما تئو می دانست که آن ها، مانند هر کس دیگری در شهر، دوست داشتند که در جلسه محاکمه حضور پیدا کنند.
پدرش و در مقیاس کمتر مادرش، هر وقت می خواستند کاری را انجام ندهند، بهانه کار زیاد را می گرفتند.
تئو پرسید: «محاکمه چقدر طول می کشه؟»
- می گن ممکنه یه هفته طول بکشه.
- می خوام تمام جلسات رو ببینم.
- حتی فکرش رو هم نکن تئو. من با قاضی گانتری حرف زدم. اگه وقتی باید تو مدرسه باشی، تو رو تو سالن دادگاه ببینه، جلسه رو قطع می کنه و به یکی از نگهبان ها دستور می ده بازداشتت کنه. من هم وثیقه نمی ذارم که از زندون بیارمت بیرون. مجبوری چندوقتی رو با دائم الخمرها و موادفروش ها همون تو بمونی.
آقای بون این را گفت و پیپش را برداشت. با کبریت آن را روشن کرد و شروع به پیپ کشیدن کرد.
خیره به یکدیگر نگاه کردند. تئو مطمئن نبود که پدرش شوخی کرده است یا نه. چهره اش که جدی بود. پدرش و قاضی گانتری دوستان قدیمی بودند. سرانجام تئو پرسید: «شوخی می کنین؟»
- یه قسمتش رو. مطمئنن از زندون میارمت بیرون ولی با قاضی گانتری حرف زدم.
تئو از همین الآن داشت به راه هایی که می توانست دور از چشم قاضی گانتری محاکمه را ببیند، می اندیشید. جیم شدن از مدرسه قسمت آسان ماجرا بود.
آقای بون گفت: «حالا دیگه برو بذار به کارم برسم.»
- بعداً می بینمت.
خانمی که سنش تقریباً به اندازه قدمت ساختمان بود، نگهبان ورودی ساختمان بود. نامش السا(۳۱) بود و نام خانودگی اش میلر(۳۲). اما نه تئو و نه هیچکس دیگر حق نداشت او را به نام خانودگی اش صدا بزند. بدون توجه به سنش همه باید او را السا صدا می کردند، حتی یک نوجوان سیزده ساله. السا از مدت ها پیش از تولد تئو برای بون ها کار می کرد. در مواقع نیاز نقش مسئول پذیرش، منشی، مدیر دفتر، و دستیار حقوقی را نیز ایفا می کرد. در کل امور شرکت را رتق وفتق می کرد. گاهی مواقع هم مجبور می شد در اختلاف نظرهای میان وکیل بونِ طبقه بالا و وکیل بونِ طبقه پایین داوری کند.
السا در زندگی هر سه بون آدم مهمی محسوب می شد. تئو او را دوست خود می دانست و به او اطمینان داشت.
تئو در کنار میز او ایستاد و گفت: «سلام السا.»
و خود را آماده کرد که السا را در آغوش بکشد.
السا مثل همیشه از روی صندلی اش بلند شد و او را محکم در آغوش فشرد. سپس به سینه تئو نگاه کرد و گفت: «ببینم این لباس رو جمعه نپوشیده بودی؟»
- نه نپوشیده بودم.
واقعاً هم نپوشیده بود.
- ولی من فکر می کنم پوشیده بودی ها!
- متاسفم، السا.
السا معمولاً در مورد لباس پوشیدن او نظر می داد و برای یک پسر سیزده ساله این کار بسیار کسل کننده بود. اما در هر صورت این باعث می شد که تئو بیشتر مراقب لباس پوشیدنش باشد؛ یکی همواره او را تحت نظر داشت و انگار یادداشت برداری می کرد. اغلب وقتی صبح ها با عجله لباس می پوشید، به السا فکر می کرد. یک عادت قدیمی بود که نمی توانست آن را ترک کند. قفسه لباس خود السا دیدنی بود. قدش کوتاه بود و جثه اش ظریف. "می تونست هر لباسی دوست داره بپوشه." مادرش همیشه این جمله را می گفت. السا رنگ های شاد می پوشید. امروز شلوار چرمی مشکی به پا و یک پولیور سبز بر تن داشت که تئو را به یاد مارچوبه می انداخت. موهای کوتاه خاکستری اش براق و سیخ سیخ بود. مثل همیشه قاب عینکش هم همرنگ لباسش بود؛ امروز سبز بود. السا به هیچ عنوان خرفت نبود. نزدیک هفتاد سال داشت اما به اندازه سنش پیر نشده بود.
تئو پرسید: «مادرم توئه؟»
- آره. در هم بازه.
السا بار دیگر روی صندلی اش نشسته بود.
تئو در حالیکه دور می شد، گفت: «ممنون.»
- یکی از دوست هات زنگ زد.
- کی؟
- اسمش سندی(۳۳) بود. گفت احتمال داره یه سر بیاد اینجا.
- باشه. ممنون.
تئو قدم به راهرو گذاشت. در آستانه یک در ایستاد به دوروتی(۳۴) سلام کرد. دوروتی منشی بخش معاملات املاک بود. یک خانم خیلی خوب که درست به اندازه رییس طبقه بالایی اش خسته کننده بود. در کنار یک در دیگر ایستاد و به وینس(۳۵) هم سلام کرد. وینس مدت ها بود که دستیار حقوقی شان بود و بر روی پرونده های خانم بون کار می کرد.
وقتی تئو وارد اتاق شد و بر روی صندلی نشست، مارسلا(۳۶) بون مشغول صحبت با تلفن بود. میز کارش از شیشه و کروم ساخته شده و بسیار مرتب بود؛ به طوری که قسمت اعظم سطح آن در معرض دید قرار داشت. وضع میز کار مارسلا کاملاً با میز کار شوهرش در تضاد بود. پرونده های فعلی اش مرتب در قفسه ای پشت سرش چیده شده بودند. همه چیز سر جای خودش بود، به غیر از کفش هایش که آن ها را از پا در آورده و کنار صندلی اش گذاشته بود. کفش ها پاشنه بلند بودند و تئو می دانست که این یعنی مادرش آن روز به دادگاه رفته ست. لباس مخصوص حضور در دادگاه را بر تن داشت؛ یک کت و دامن قرمزرنگ. مادرش همیشه زیبا بود و مناسب لباس می پوشید، اما در روزهایی که به دادگاه می رفت، بیشتر به خود می رسید. همیشه می گفت: «عیب نداره مردها شلخته باشن، اما خانم ها همیشه باید مرتب باشن. کجای این عادلانه است؟»
و السا هم همیشه تایید می کرد که عادلانه نیست.
حقیقت این بود که خانم بون از اینکه لباس بخرد و ظاهر مناسبی داشته باشد، لذت می برد. اما آقای بون اهمیتی به مد روز نمی داد و آراستگی حتی از آن هم کمتر برایش اهمیت داشت. فقط سه سال از همسرش بزرگتر بود، اما از لحاظ فکری گویی یک دهه با هم فاصله داشتند. خانم بون در آن لحظه مشغول صحبت با یک قاضی بود و مشخص بود که قاضی با نظر او موافق نیست. وقتی سرانجام گوشی را قطع کرد، خیلی سریع روحیه اش عوض شد. لبخندی زد و گفت: «سلام عزیزم. روز خوبی بود؟»
- عالی بود، مامان. شما چطور؟
- مثل همیشه. اتفاق خاصی تو مدرسه نیفتاد؟
- قراره فردا به عنوان گردش علمی بریم دادگاه، محاکمه رو ببینیم. شما هم میاین؟
خانم بون سرش را تکان داد و گفت: «ساعت ده یه دادگاه با قاضی سنفورد(۳۷) دارم. سرم بیشتر از این ها شلوغه که بتونم یه جلسه محاکمه رو ببینم.»
- بابا گفت با قاضی گانتری حرف زده و نقشه کشیدن که نذارن من محاکمه رو کامل ببینم. شما باور می کنین؟
- امیدوارم که اینطور باشه. برای تو مدرسه در اولویته.
- مدرسه حوصله آدم رو سر می بره، مامان. من فقط از دو تا کلاس خوشم میاد. بقیه همه وقت تلف کردنن.
- من فکر نمی کنم آموزشت وقت تلف کردن باشه.
- ولی من تو جلسه دادگاه چیزهای بیشتری یاد می گیرم.
- شاید. بالاخره یه روزی می رسه که کلی وقتت رو تو دادگاه بگذرونی. اما الآن تمرکزمون روی کلاس هشتمه. باشه؟
- داشتم فکر می کردم شاید بد نباشه چند تا دوره حقوقی آن لاین بگذرونم. یه سایتی هست که مطالب خیلی جالبی داره.
- تئودور، عزیزم، تو هنوز برای رفتن به مدرسه حقوق آماده نیستی. قبلاً در این مورد با هم حرف زدیم. فعلاً از کلاس هشتم لذت ببر. بعدش دبیرستان و تازه بعد از اون به بقیه ش فکر کن. تو هنوز بچه ای. درسته؟ از بچه بودنت لذت ببر.
تئودور شانه بالا انداخت اما چیزی نگفت.
- حالا دیگه باید به کارهام برسم.
تلفن بار دیگر زنگ خورد. السا یک تلفن مهم دیگر را وصل کرده بود.
- ببخشید تئو. باید تلفن رو جواب بدم. یادت نره لبخند بزنی.
تئو از اتاق بیرون آمد. کوله پشتی اش را برداشت و از اتاق کپی که همیشه درهم وبرهم بود گذشت. به سمت دو اتاق بایگانی رفت که پر بودند از کارتن های بزرگ پرونده های قدیمی.
تئو مطمئن بود که تنها کلاس هشتمی استراتنبورگ است که برای خود یک دفتر حقوقی دارد. یک پستوی بزرگ بود که چند دهه قبل ساخته و به خانه اضافه شده بود. پیش از آنکه تئو آن را تصاحب کند، کتاب های قانون قدیمی شرکت که دیگر به درد نمی خوردند را در آنجا می گذاشتند. یک میز کوچک نیز داشت. به اندازه میز مادرش تمیز نبود، اما از میز پدرش خیلی مرتب تر بود. صندلی اش یکی از صندلی های قدیمی کتابخانه بود. پس از تغییر دکوراسیون، پدر و مادرش وسایل کهنه کتابخانه را دور انداخته بودند و تئو صندلی را اینگونه به دست آورده بود.
اکنون سگش در حیاط دفتر در انتظارش بود.
جاج هر روز وقتش را در حیاط دفتر می گذراند. یا می خوابید و یا ساکت و آرام در گوشه و کنار ساختمان برای خودش می چرخید. سعی می کرد با آدم ها برخورد نکند، چرا که بی نهایت سرشان شلوغ بود و هر روز او را در حیاط به حال خود رها می کردند. بعد از ظهرها نیز پشت در دفتر تئو می نشست و انتظار می کشید.
تئو دستی به سرش کشید و گفت: «سلام، جاج. امروز سرت شلوغ بود؟»
جاج با خوشحالی دم تکان داد. تئو بار دیگر به درون اتاق برگشت. روی صندلی اش نشست و کوله پشتی اش را روی میز گذاشت. نگاهی به دیوارهای اتاقش انداخت. بر روی یک دیوار عکس تیم دوقلوها به همراه تقویم آن فصل آویزان بود. تا آنجا که می دانست خودش تنها طرفدار دوقلوها در تمام شهر بود. مینِسوتا هزاران مایل با شهرشان فاصله داشت و تئو هرگز به آنجا نرفته بود. طرفدار آن تیم شده بود چون هیچ کس دیگری در آن شهر طرفدار دوقلوها نبود. و به نظر تئو منصفانه بود که حداقل یک طرفدار در شهرشان داشته باشند. سال ها قبل دوقلوها را انتخاب کرده بود و هنوز هم در تمام طول فصل وفادارانه از آن ها حمایت می کرد.
بر روی دیوار دیگر، یک کاریکاتور بزرگ از تئو بون دیده می شد که درست مانند یک وکیل کت وشلوار و کراوت بر تن داشت و در سالن دادگاه ایستاده بود. یک چکش چوبی به سمتش پرتاب شده و زیر عکس نوشته شده بود: "رد می شه!" در پس زمینه تصویر هم هیات منصفه از خنده در حال روده بر شدن بودند. در گوشه سمت راست و پایین صفحه نیز نقاش نام خود را نوشته بود: آوریل فینمور. کاریکاتور را یک سال پیش به مناسبت تولد تئو به او داده بود. آرزوی آوریل این بود که به پاریس فرار کند و باقی عمرش را در خیابان های آن شهر نقاشی بکشد.
اتاق دری داشت که به یک ایوان کوچک باز می شد. ایوان هم به حیاط پشتی ختم می شد که با سنگریزه مفروش شده بود و از آن به عنوان پارکینگ استفاده می شد.
مثل هر روز محتویات کوله پشتی اش را خالی کرد و مشغول انجام تکالیفش شد. بر اساس قانون سخت گیرانه ای که پدر و مادرش از کلاس اول وضع کرده بودند، باید تکالیفش را قبل از شام تمام می کرد. بیماری آسم باعث شده بود که تئو نتواند در فعالیت های ورزشی که آرزویشان را داشت شرکت کند، اما تضمینی شده بود برای کسب نمره های عالی در سایر درس ها. در خلال سال ها با اکراه پذیرفته بود که موفقیت آکادمیک می تواند جایگزین مناسبی برای تمام بازی هایی باشد که از دست داده بود. البته می توانست گلف بازی کند، و به همراه پدرش هر روز شنبه ساعت نه به زمین گلف می رفتند.
کسی ضربه ای به در پشتی زد. صدای غرش جاج شنیده می شد. سندی کو(۳۸) هم کلاس هشتمی بود اما در یک بخش دیگر. تئو او را می شناخت اما نه خیلی خوب. پسر خوبی بود که خیلی کم صحبت می کرد. و امروز احتیاج داشت با تئو حرف بزند. تئو او را به داخل اتاق دعوت کرد. سندی بر روی تنها صندلی دیگر اتاق که یک صندلی تاشو بود، نشست. وقتی هر دو نشستند، اتاق دیگر پر بود.
سندی پرسید: «می تونیم خصوصی با هم حرف بزنیم؟»
خجالتی و عصبی به نظر می رسید.
- حتماً. ماجرا چیه؟
- خب، فکر کنم به مشورت احتیاج دارم. واقعاً مطمئن نیستم ولی باید با یکی حرف بزنم.
تئوی مشاور گفت: «قول می دم هرچی بگی مثِ یه راز پیشم بمونه.»
- خوبه. راستش پدرم چند ماه پیش بیکار شد و اوضاع تو خونه مون اصلاً خوب نیست.
مکثی کرد و منتظر شد تا تئو چیزی بگوید.
- متاسفم.
- دیشب پدر و مادرم داشتن تو آشپزخونه با هم یه بحث جدی می کردن که من نباید می شنیدم. اما نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. می دونی اسقاطِ حق دعوی یعنی چی؟
- آره.
- خب یعنی چی؟
- این روزها خیلی اسقاطِ حق دعوی اتفاق میفته. معنیش اینه که کسی که خونه اش در رهن بانکه، نمی تونه قسط هاش رو بپردازه و بانک خونه رو جای طلبش برمی داره.
- من اصلاً متوجه نمی شم.
- خب ببین. ماجرا این جوریه.
تئو یک تکه کاغذ برداشت و آن را وسط میز گذاشت.
- فرض کن این یه خونه است و تو می خوای بخریش. قیمتش صدهزار دلاره. و از اونجایی که تو صدهزار دلار نداری می ری بانک و وام می گیری.
یک کتاب در کنار کاغذ گذاشت.
- این هم بانکه.
- خب؟
- بانک بهت صدهزار دلار وام می ده. حالا تو می تونی خونه رو از صاحبش بخری. تو قبول می کنی که برای سی سال ماهی مثلاً پونصد دلار به بانک بدی.
- سی سال؟
- آره. معمولاً این جوریه. بانک بابت پولی که بهت می ده یه مقداری بیشتر ازت پس می گیره. به این پول اضافی می گن سود پول. در نتیجه تو هر ماه یه بخشی از اون صدهزار دلاری که گرفتی رو به اضافه یه مقدار سود پس می دی. این معامله واسه همه خوبه. تو خونه ای که می خوای رو می خری و بانک هم سود پولش رو می گیره. همه چیز خوب پیش می ره تا اینکه یه اتفاقی میفته و تو دیگه نمی تونی هر ماه قسط هات رو پرداخت کنی.
- رهن چیه؟
- این معامله رو می گن رهن. یعنی تا وقتی که قسط ها تموم نشه بانک روی اون خونه حق داره. اگه از قسط ها عقب بیفتی بانک حق داره خونه رو ازت بگیره. بانک تو رو بیرون می کنه و صاحب خونه می شه. به این می گن اسقاطِ حق دعوی.
کتاب را بر روی کاغذ گذاشت و آن را کاملاً از نظر پنهان کرد.
- وقتی داشتن در مورد ترک کردن خونه حرف می زدن مادرم گریه می کرد. از زمان تولد من تا حالا اونجا زندگی کردیم.
تئو لپ تاپش را باز و آن را روشن کرد.
گفت: «وحشتناکه. این روزها هم خیلی زیاد داره اتفاق میفته.»
سندی سرش را پایین انداخت. به نظر کاملاً روحیه اش را باخته بود.
- اسم پدرت چیه؟
- توماس. توماس کو(۳۹).
- مادرت چی؟
- اِوِلین(۴۰).
تئو تایپ کرد.
- آدرستون چیه؟
- خیابان بنینگتون. پلاک چهل وهشت.
تئو باز هم تایپ کرد. کمی منتظر ماندند. ناگهان تئو گفت: «وای پسر!»
- چی شده؟
- بانک سِکیوریتی تِراسته. شعبه خیابون مِین. چهارده سال پیش پدر و مادرت صدوبیست هزار دلار وام با بازپرداخت سی ساله گرفتن. چهار ماه هم هست که قسط هاشون رو پرداخت نکردن.
- چهار ماه؟
- آره.
- همه این اطلاعات تو اینترنت هست؟
- آره. ولی همه بهش دسترسی ندارن.
- پس تو چطوری پیداش کردی؟
- یه راه هایی وجود داره. بیشتر دفاتر وکالتی یه پولی پرداخت می کنن تا به اطلاعات خاصی دسترسی داشته باشن. تازه من هم یه راه هایی بلدم که بتونم اطلاعات بیشتری پیدا کنم.
سندی بیشتر در صندلی اش فرو رفت و سر تکان داد.
- پس یعنی خونه مون رو ازمون می گیرن؟
- نه دقیقاً.
- منظورت چیه؟ پدرم که دیگه کار نمی کنه.
- یه راهی وجود داره که بشه جلوی اسقاطِ حق دعوی رو گرفت. می شه دست بانک رو گذاشت تو پوست گردو و تا چند وقت خونه رو نگه داشت. حتی شاید تا وقتی که پدرت دوباره بره سر کار.
سندی کاملاً گیج شده بود.
تئو پرسید: «تا الآن چیزی در مورد ورشکستگی شنیدی؟»
- شنیدم. ولی دقیق نمی دونم چیه.
- تنها شانستون همینه. پدر و مادرت باید فرم اعلام ورشکستگی رو پر کنن. یعنی باید یه وکیل استخدام کنن که به نمایندگی از اون ها تو دادگاه ورشکستگی فرم حمایت در هنگام ورشکستگی رو پر کنه.
- هزینه وکیل چقدر می شه؟
- الآن لازم نیست نگران اون باشی. نکته مهم اینه که بری با یه وکیل حرف بزنی.
- تو نمی تونی این کار رو بکنی؟
- متاسفانه نه. پدر و مادر منم وکیل ورشکستگی نیستن. اما یه وکیل خوب به اسم استیو موزینگو(۴۱) دو تا ساختمون اون طرف تر هست. واقعاً کارش خوبه. پدر و مادرم هر کی مشکل داشته باشه رو پیش اون می فرستن. خیلی دوسش دارن.
سندی اسم وکیل را یادداشت کرد.
- فکر می کنی می تونیم خونه مون رو نگه داریم؟
- آره، ولی پدر و مادرت باید هرچه زودتر برن پیش این وکیلی که گفتم.
- ممنونم تئو. نمی دونم چی باید بگم.
- خواهش می کنم. خوشحالم که تونستم کمکت کنم.
سندی با عجله از در بیرون رفت. گویی می خواست هرچه سریعتر خود را با این خبر خوش به خانه برساند. تئو او را تماشا کرد که سوار دوچرخه اش شد و با سرعت از پارکینگ خارج شد. یک موکلِ راضی دیگر!

فصل چهارم

ساعت یک ربع به پنج بود که خانم بون با یک پرونده در دست و یک برگ کاغذ در دست دیگرش وارد دفتر تئو شد. عینکش را وسط بینی اش گذاشته بود.
گفت: «تئو، می شه سریع بری به دادگاه خانواده و قبل ساعت پنج این ها رو بدی بایگانی؟»
- باشه، مامان.
تئو از جایش بلند شد و کوله پشتی اش را برداشت. امیدوار بود که کسی در شرکت نیاز داشته باشد، چیزی را در دادسرا بایگانی کند.
- تکلیفت تموم شده دیگه، نه؟
- آره. زیاد نبود.
- خوبه. امروز هم دوشنبه است. یه سر به آیک(۴۲) می زنی، نه؟ خیلی واسش ارزش داره.
هر دوشنبه مادر تئو به او یادآوردی می کرد که آن روز دوشنبه است. و این موضوع دو معنی داشت: اول اینکه تئو باید حداقل سی دقیقه به آیک سر بزند و دوم اینکه شام را در رستوران ایتالیایی روبولیو خواهند خورد. البته رفتن به رستوران روبولیو دلپذیرتر از سر زدن به آیک بود.
در حالیکه مدارک را در کوله پشتی اش می گذاشت، گفت: «چشم، مامان. تو رستوران می بینمتون.»
- آره، عزیزم. ساعت هفت.
- باشه.
در پشتی را باز کرد و برای جاج توضیح داد که تا چند دقیقه دیگر باز می گردد.
همیشه شام را ساعت هفت می خوردند. وقتی خانه بودند و شام می خوردند، که به ندرت پیش می آمد چون مادرش آشپزی کردن را دوست نداشت، ساعت هفت شام می خوردند. وقتی بیرون غذا می خوردند، ساعت هفت شام می خوردند. وقتی به سفر می رفتند، ساعت هفت شام می خوردند. وقتی به خانه دوستانشان می رفتند، آنقدر پررو نبودند که ساعت خاصی را برای شام توصیه کنند، اما از آنجایی که تمام دوستانشان می دانستند که ساعت هفت چه مفهومی برای خانواده بون دارد، معمولاً شام را همان ساعت سرو می کردند. هرازچندگاهی اگر تئو شب را در خانه دوستی سپری می کرد، یا به اردو می رفت، و یا به هر دلیل دیگری خارج از شهر می بود، از اینکه شام را قبل و یا بعد از ساعت هفت بخورد بسیار لذت می برد.
پنج دقیقه بعد دوچرخه اش را در کنار نرده روبروی دادسرا پارک کرد و آن را با زنجیر به نرده قفل کرد. دادگاه خانواده به همراه دادگاه انحصار وراثت و دادگاه جنایی در طبقه سوم قرار داشت.
دادگاه های زیاد دیگری نیز در ساختمان وجود داشت. مانند دادگاه ترافیک، دارایی، خسارت، مواد مخدر، حیوانات، مدنی، ورشکستگی، و احتمالاً یکی دو دادگاه دیگر که تئو هنوز آن ها را کشف نکرده بود. امیدوار بود آوریل را در دادسرا پیدا کند اما دخترک آنجا نبود. ساختمان خلوت بود. راهروها خالی بودند. در شیشه ای اتاق منشی را باز کرد و داخل شد. جنیِ زیبا پشت میزش بود. سرش را از روی کامپیوتر بلند کرد و به انتهای راهرو نگریست. لبخندی زد و گفت: «سلام تئو.»
- سلام جنی.
جنی خیلی جوان و زیبا بود و دفتردار محبوب تئو در دادسرا محسوب می شد. جنی ازدواج کرده و اکنون نیز باردار بود. تئو برگه ها را به دست جنی داد و گفت: «این ها رو مامانم فرستاده.»
جنی برگه ها را گرفت، نگاهی به آن ها انداخت و گفت: «خدای من! باز هم طلاق.»
تئو تنها به او نگاه می کرد. جنی برگه ها را مهر زد و بدخط چیزی روی آن ها نوشت. مراحل بایگانی کردن آن ها را انجام می داد.
تئو تنها به او نگاه می کرد. سرانجام پرسید: «فردا می رین محاکمه رو ببینین؟»
- اگه بتونم کار رو بپیچونم می رم. تو چی؟
- آره. نمی تونم تا فردا صبر کنم.
- باید جالب باشه، نه؟
تئو قدری به جلو خم شد و گفت: «فکر می کنین گناهکاره؟»
جنی هم به جلو خم شد و طوری به اطراف نگاه کرد که انگار گفت وگویشان بسیار محرمانه است.
- مطمئنم. تو چی؟
- خوب فرض بر اینه که بی گناهه.
- تو مدت زیادی از وقتت رو توی یه دفتر وکالت می گذرونی، تئو. من پرسیدم خودت چی فکر می کنی. به کسی نمی گم.
- فکر کنم گناهکار باشه.
- درست فکر می کنیم، نه؟
جنی لبخندی زد و دوباره مشغول کارش شد.
- بگو ببینم جنی. دادگاه امروز فینمورها، تموم شد دیگه، نه؟
جنی باز هم به اطراف نگاه کرد انگار که نباید در مورد پرونده های در جریان با هم صحبت کنند.
- قاضی سنفورد امروز ساعت چهار بقیه جلسه رو به فردا موکول کرد.
- تو هم تو جلسه دادگاه بودی؟
- نه، چرا می پرسی تئو؟
- من و آوریل فینمور تو یه مدرسه درس می خونیم. پدر و مادرش دارن طلاق می گیرن. فقط از رو کنجکاوی پرسیدم.
جنی ناراحت گفت: «متوجهم.»
تئو تنها به او نگاه می کرد.
- خداحافظ تئو.
در انتهای راهرو سالن دادگاه قرار داشت و در آن بسته بود. یک نگهبان که کت رنگ ورو رفته ی تنگی بر تن داشت، بدون اسلحه، در مقابل آن ایستاده بود. تئو همه نگهبان ها از جمله این یکی را می شناخت. افسر گوسِت(۴۳) یکی از بداخلاق ترین نگهبان ها بود. آقای بون یک بار برایش توضیح داده بود که نگهبان های دادگاه معمولاً پلیس های پا به سن گذاشته ای هستند که سال های پایانی دوره خدمتشان را می گذرانند. به آن ها عنوان نگهبان دادگاه داده می شود و به دادسرا فرستاده می شوند چون در آنجا نسبت به خیابان حوادث کمتری اتفاق می افتد و امن تر است.
افسر گوست بدون لبخند زدن گفت: «سلام تئو.»
- سلام آقای گوست.
- چی باعث شده بیای اینجا؟
- یه سری برگه های مامان رو آوردم بایگانی کنم.
- همین؟
- بله، قربان.
- مطمئنی نیومدی اینجا تا ببینی سالن رو برای محاکمه فردا آماده کردن یا نه؟
- خب راستش چرا. اومدم اون رو هم ببینم.
- فکرش رو می کردم. امروز خیلی شلوغ بود. گروه خبری تلویزیون همین الآن رفتن. باید جالب باشه.
- فردا سر کارین؟
افسر گوست کمی سینه اش را جلو داد و گفت: «معلومه که هستم.»
گویی برگزاری دادگاه بدون حضور او امکان پذیر نبود.
ادامه داد: «تمهیدات امنیتی خیلی شدیدی در نظر گرفته شده.»
اگرچه پاسخش را می دانست، اما باز هم پرسید: «چرا؟»
افسر گوست فکر می کرد که اطلاعات زیادی در مورد قوانین دارد. انگار تنها با نشستن در جلسات دادگاه دانش حقوقی بالایی را جذب کرده است. (اگرچه اغلب در حال چرت زدن بود.) و مانند تمام مردمی که به آن اندازه که فکر می کنند می دانند، اطلاعات ندارند، افسر گوست هم سریع اطلاعاتش را به رخ کسانی می کشاند که اطلاعات کمتری داشتند.
نگاهی به ساعتش انداخت. گویی برنامه زمانی فشرده ای داشت.
- یه پرونده قتله. یه پرونده مهم.
لحنش کاملاً جدی بود. تئو با خود اندیشید که اصلاً در این مورد شوخی ندارد.
- و خب، کسایی تو محاکمه های متهمین به قتل شرکت می کنن که ممکنه برای امنیت دادگاه خطرناک باشن.
- مثلاً کیا؟
- خب تئو، بذار این جوری برات توضیح بدم. تو هر قتلی یه مقتول وجود داره که دوستان و خانواده ای داره. و خب طبیعتاً این آدم ها از این که اون شخص کشته شده راضی نیستن. می فهمی چی می گم؟
- بله.
- حالا از طرفی یه متهم هم داریم. تو این مورد آقای دافیه که مدعیه بی گناهه. البته همشون همین رو می گن ولی بیا فرض کنیم که واقعاً گناهکار نباشه. در این صورت قاتل اصلی هنوز آزاده و ممکنه بخواد بدونه تو جلسه محاکمه چی می گذره.
افسر گوست نگاهی به اطراف انداخت. انگار قاتل واقعی همان دوروبر بود و از این حرف او ناراحت شده است.
تئو می خواست بپرسد: "اگه قاتل واقعی اومده باشه که محاکمه رو ببینه چرا یه خطر امنیتی حساب می شه؟ مگه چی کار ممکنه بکنه؟ یکی دیگه رو بکشه؟ تو سالن دادگاه؟ جلو چشم این همه آدم؟"
اما به جای این ها گفت: «متوجه شدم. پس باید خیلی مراقب باشین.»
- همه چی تحت کنترله.
- صبح می بینمت.
- میای اینجا؟
- بله.
افسر گوست سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت: «فکر نکنم بتونی بیای تو، تئو. کلی آدم می ریزه اینجا. جا گیرت نمیاد.»
- امروز صبح با قاضی گانتری حرف زدم. بهم قول داد واسم جا نگه داره.
تئو در حال دور شدن بود. در نتیجه افسر گوست جوابی نداد.
آیک عموی تئو بود. برادر بزرگتر وودز بون. پیش از آنکه تئو به دنیا بیاید آیک و والدین تئو، شرکت بون و بون را تاسیس کرده بودند. او یکی از معدود وکلای مالیاتی شهر بود. تئو بر اساس اطلاعات کمی که در مورد این موضوع به دست آورده بود، می دانست که هر سه وکیل رابطه خوب و پرباری داشتند تا اینکه آیک یک اشتباه مرتکب شد. یک اشتباه بد. آنقدر بد که پروانه وکالتش از او گرفته شد. تئو بارها از پدر و مادرش پرسیده بود که آن اشتباه دقیقاً چه بوده است، اما والدینش هر بار از پاسخ دادن طفره رفته بودند. می گفتند نمی خواهند در مورد این موضوع صحبت کنند. و یا وعده می دادند که هرگاه تئو به اندازه کافی برزگ شد برایش توضیح می دهند.
آیک هنوز هم فعالیت های مالیاتی انجام می داد اما نه مانند گذشته. نه وکیل بود و نه حسابدار. اما از آنجا که باید کاری برای امرار معاشش انجام می داد، به افراد شاغل و کارگاه های کوچک کمک می کرد مالیات اضافی که پرداخت کرده بودند را پس بگیرند. دفتر کارش نیز در طبقه دوم یک ساختمان قدیمی در پایین شهر قرار داشت. یک زوج یونانی هم در طبقه اول همان ساختمان اغذیه فروشی داشتند. آیک کارهای مالیاتی آن ها را انجام می داد و در عوض به عنوان بخشی از دستمزدش در هفته پنج وعده ناهار مهمان یونانی ها بود.
همسرش پس از آنکه پروانه وکالتش را از دست داده بود، از او جدا شد. آیک تنها و در بیشتر مواقع بدخلق بود. به همین دلیل تئو زیاد از اینکه مجبور بود هر روز دوشنبه سری به او بزند، خرسند نبود. اما به هر حال آیک عضوی از خانواده بود و به نظر والدینش این نکته مهمی محسوب می شد. هر چند خودشان تقریباً هیچوقت به دیدن آیک نمی رفتند.
تئو در را باز کرد و قدم به درون یک اتاق درهم وبرهم گذاشت.
آیک گفت: «سلام تئو.»
- سلام آیک.
با اینکه بزرگتر از پدر تئو بود ولی اصرار داشت که او را آیک صدا بزند. مانند السا، این موضوع هم بخشی از تلاشش برای جوان ماندن بود. یک شلوار جین رنگ ورورفته و یک جفت صندل به پا داشت. تی شرت پوشیده بود و دور مچ دست چپش چندین دستبند بسته بود. موهای بلند سفیدی داشت و آن را به صورت دم اسبی پشت سرش بسته بود.
آیک پشت میزش نشسته بود. میزی که پر بود از پرونده و کاغذ. صدای آهنگی از گروه گِرِیتفول دِد(۴۴) شنیده می شد. آثار هنری ارزان قیمتی روی دیوار دیده می شد. آنطور که خانم بون تعریف می کرد آیک پیش از آن اتفاق یکی از آن وکیل های مالیاتی مرتب و خوش پوشی بود که همیشه کت وشلوار تیره به تن می کرد. اما اکنون خود را یک هیپی می دانست. کسی که با همه چیز مخالف است. یک یاغی واقعی.
- برادرزاده عزیزم چطوره؟
تئو در حالیکه بر روی صندلی آن سوی میز می نشست گفت: «خوبم.»
تئو تنها برادرزاده آیک بود.
تئو گفت: «روز خوبی بوده؟»
آیک با دست به کاغذهای روی میزش اشاره کرد و گفت: «مثِ همیشه. مشکلات مالی مردمی رو حل می کنم که اصلاً پولی ندارن. اوضاع تو بون و بون چطوره؟»
- اونجا هم همین طوره.
با اینکه فاصله دفتر آیک و دفتر پدر و مادر تئو تنها چهار خیابان بود اما به ندرت همدیگر را می دیدند. تا حدودی دوستانه رفتار می کردند، اما گذشته موضوع پیچیده ای بود.
- مدرسه چطوره؟
- خوبه.
- همش بیست دیگه؟
- آره. فقط بعضی وقت ها ممکنه تو شیمی نوزده بگیرم.
- من انتظار دارم همه رو بیست بشی.
تئو با خود اندیشید او و همه دیگران. مطمئن نبود که آیک چرا و چطور خود را محق می داند که در مورد نمره های او انتظاری داشته باشد، اما با این حال به خود می گفت که عموها برای همین وجود دارند. به گفته والدینش آیک از هوش سرشاری برخوردار و دوره کارشناسی اش را تنها در سه سال به پیان رسانده بود.
- مادرت خوبه؟
- آره. خوبه. زیاد کار می کنه.
آیک هیچگاه از حال آقای بون نمی پرسید.
- فکر کنم دادگاه فردا هیجان زده ت کرده، نه؟
- آره. قراره از طرف مدرسه بریم محاکمه رو ببینیم. تمام روز رو اونجاییم. تو هم میای دادگاه؟
تئو خود جواب سوالش را می دانست. آیک صدایی از خود درآورد که حاکی از تنفرش بود.
- من نه. من داوطلبانه وارد سالن دادگاه نمی شم. تازه، کلی هم کار دارم.
این جمله نشان می داد که یک بون است.
تئو گفت: «ولی من نمی تونم صبر کنم تا محاکمه شروع شه.»
- پس تو هنوز هم می خوای وکیل بشی. یک وکیل بزرگ!
- اشکالی داره؟
- نه. فکر نمی کنم ایرادی داشته باشه.
هر هفته همین مکالمه را تکرار می کردند. آیک دوست داشت تئو آرشیتکت یا هنرمند شود. شغلی که خلاقیت در آن نهفته باشد.
- بیشتر بچه ها آرزو می کنن وقتی بزرگ شدن پلیس بشن، آتش نشان بشن، یا چه می دونم، یک ورزشکار بزرگ یا یه بازیگر. تا الآن هیچ بچه ای رو ندیدم که اینقدر مصمم باشه که وکیل بشه.
- بالاخره هر کی باید یه شغلی انتخاب کنه.
- آره. فکر کنم همین طور باشه.این وکیله، کلیفورد نانس کارش خیلی خوبه. تا الآن محاکمه هاش را دیدی؟
- تو محاکمه نه. دیدمش که تو سالن دادگاه در مورد رای و اینجور چیزها بحث می کرده اما موقع محاکمه ندیدمش.
- یه زمانی کلیفورد رو خوب می شناختم. خیلی سال پیش. شرط می بندم که می بره.
واقعاً این طوری فکر می کنین؟
- معلومه. تا اونجایی که من شنیدم دادستان مدارک محکمی نداره.
با آنکه معمولاً در موردش صحبت نمی کرد، اما آیک اطلاعات خوبی در مورد شایعات مربوط به دادگاه داشت. پدر تئو حدس می زد که آیک این اطلاعات را از گردهمایی های هفتگی اش با گروهی از وکلای بازنشسته به دست می آورد.
آیک ادامه داد: «هیچ مدرکی وجود نداره که آقای دافی زنش رو کشته. دادستان ممکنه فقط بتونه یه انگیزه بالا واسه قتل رو توضیح بده و یه کمی شک ایجاد کنه ولی کار دیگه ای نمی تونه بکنه.»
تئو با اینکه تصور می کرد پاسخ سوالش را می داند، اما باز هم پرسید: «انگیزه اش چیه؟»
می خواست بداند آیک چقدر در جریان است و چقدر مایل است توضیح دهد.
- پول. یک میلیون دلار. آقای دافی دو سال پیش زنش رو بیمه عمر کرد که یک میلیون دلار می ارزه. به این ترتیب اگه زنش می میرد یک میلیون دلار گیرش میومد. اوضاع کاریش زیاد جالب نیست. احتیاج به پول داره. رو همین حساب نظریه اینه که اون خودش دست به کار شده.
- خفه ش کرده؟
تئو همه اخبار روزنامه ها در مورد این پرونده را خوانده بود و علت مرگ را به خوبی می دانست.
- این جوری به نظر میاد. در هر صورت خانم دافی خفه شده. دادستان ادعا می کنه که آقای دافی اون رو خفه کرده و بعد خونه رو خالی کرده و جواهرات زنش رو دزدیده تا یه جوری وانمود کنه که انگار دزد اومده و خانم دافی رو کشته.
- آقای نانسی سعی می کنه چی رو ثابت کنه؟
- لازم نیست اون چیزی رو ثابت کنه. اون فقط دفاع می کنه که هیچ مدرکی وجود نداره که آقای دافی موقع وقوع جرم اونجا بوده. تا اونجایی که من می دونم هیچ شاهدی وجود نداره که اون رو اونجا دیده باشه. واسه دادستان پرونده خیلی سختیه.
- فکر می کنین گناهکاره؟
آیک دستش ها را در هم گره کرده و پشت سرش گذاشت. لحظه ای فکر کرد و گفت: «احتمالاً. شرط می بندم دافی فکر همه جا رو کرد و همه چی درست طبق برنامه ش پیش رفت. اون مردم بعضی وقت ها کارهای خیلی عجیبی می کنن.»
اون مردم لقب ساکنین شهرک وِیوِرلی کریک بود. مردم ثروتمندی که خانه هایشان را در اطراف یک زمین گلفِ بیست وهفت سوراخه ساخته بودند و دروازه ای آن ها را از شهر جدا می کرد. این مردم، ساکنین جدید شهر بودند و رابطه چندان مناسبی با ساکنین قدیمی استراتنبورگ نداشتند. ساکنین قدیمی خود را شهروندان حقیقی شهر می دانستند. عبارت: اون هایی که تو کریک زندگی می کنن بسیار در سطح شهر شنیده می شد و معمولاً در مورد کسانی به کار می رفت که توجهی زیادی به پول نشان می دادند. این دسته بندی شهروندان به نظر تئو اصلاً منطقی نبود. او دوستانی داشت که در کریک زندگی می کردند و والدینش هم موکلینی از ویورلی کریک داشتند. شهرک تنها در دو کیلومتری شرق شهر قرار داشت ولی از نظر ساکنین شهر انگار در سیاره دیگری واقع بود.
خانم بون همیشه می گفت که مردم شهرهای کوچک زمان زیادی را صرف این موضوع می کنند که خود را برتر از عده ای و پایین تر از عده دیگری ببینند. از زمانی که تئو کودکی بیش نبود مادرش همواره به او می گفت که هیچوقت در مورد دیگران قضاوت نکند.
موضوع بحث از دادگاه به بیسبال و تیم یانکی ها کشیده شد. آیک طرفدار متعصب یانکی ها بود و بسیار علاقه داشت آمارهایی از بازیکنان مورد علاقه اش به شنونده بدهد. با اینکه در ابتدای فصل بودند اما او از همین الآن تیم را قهرمان این دوره لیگ می دانست. تئو مثل همیشه با عمویش بحث می کرد اما از آنجایی که طرفدار دوقلوها بود چندان نمی توانست از موضع قدرت حرف بزند. پس از نیم ساعت با وعده اینکه هفته دیگر باز هم به آیک سر خواهد زد آنجا را ترک کرد.
هنگام خداحافظی آیک با لحن قاطعی گفت: «کار کن تا نمره شیمی ت هم بیست شه.»

فصل پنجم

قاضی هنری گانتری آستین دست راست ردای سیاهش را کمی پایین کشید تا با آستین دست چپش تنظیم شود. از در چوبی گذشت و به سمت میزش رفت. یکی از نگهبان ها فریاد زد: «همه به پا خیزند.»
همه تماشاگران، هیات منصفه، وکلا، منشی و همه حضار در سالن دادگاه از جا بلند شدند. در حالیکه قاضی گانتری بر روی صندلی اش، که بی شباهت به تخت سلطت نبود، می نشست، یکی از نگهبان ها به سرعت جملات آغازین جلسه محاکمه را بر زبان راند.
- جلسه محاکمه دادگاه جنایی ناحیه ده به قضاوت قاضی عالی مقام هنری گانتری رسماً آغاز می شود. از همه آن ها که از حقیقت اطلاع دارند درخواست می شود جهت روشن شدن حقیقت خود را به دادگاه معرفی کنند. باشد که خداوند توجه خاص به این دادگاه عنایت فرماید.
قاضی گانتری سرش را به میکروفون پیش رویش نزدیک کرد و با صدای بلند گفت: «خواهش می کنم بشینید.»
در حرکتی هماهنگ همه با همان سرعتی که از جا بلند شده بودند، بر روی صندلی های خود نشستند. از هر طرف صدای کشیده شدن صندلی و نیکمت به گوش می رسید. کیف ها بار دیگر در جای قبلی خود قرار گرفتند و گویی حدود دویست نفرِ حاضر در سالن، همه همزمان نفس را در سینه حبس کردند. سکوت همه جا در برگرفت.
قاضی گانتری جمعیت را از نظر گذراند. همانطور که انتظار می رفت تمام ظرفیت سالن پر شده بود. گفت: «خب، ظاهراً علاقه مندان زیادی امروز اینجا جمع شدن. از همه تون ممنونم که تشریف آوردین.»
به سمت بالکن نگاه کرد و چشم در چشم تئودور بون دوخت. سپس به همکلاسی هایش که در کنارش نشسته بودند لبخند زد. توجه قاضی همه بچه ها را برجا خشک کرد.
- در پرونده امروز دولت در یه طرف و آقای پیتر دافی در طرف دیگه قرار دارن. نماینده دولت برای شروع آماده است؟
دادستان جک هوگان ایستاد و گفت: «بله، جناب قاضی. من آماده ام.»
- آیا متهم آماده دفاعه؟
کلیفورد نانس برخاست و گفت: «ما آماده ایم جناب قاضی.»
قاضی گانتری به هیات منصفه که در سمت راستش نشسته بودند نگاه کرد و گفت: «خانم ها و آقایان هیات منصفه! شما هفته پیش انتخاب شدید. وقتی که اینجا رو ترک می کردید بهتون دستور اکید دادم که با هیچکس در مورد این پرونده صحبت نکنین. ازتون خواستم که اگر کسی تلاش کرد بهتون نزدیک بشه و در مورد این پرونده باهاتون حرف بزنه، من رو در جریان بذارین. حالا ازتون می پرسم که آیا چنین اتفاقی افتاده؟ کسی در مورد این پرونده با هیچ کدومتون تماس برقرار کرده؟»
تمام اعضای هیات منصفه سرشان را به نشانه نفی تکان دادند.
- خوبه. تمام اقدامات پیش از شروع دادگاه انجام شد. می تونیم شروع کنیم. در این مرحله از محاکمه این فرصت در اختیار هر دو طرف قرار می گیره که مستقیماً با شما صحبت کنند. صحبت های هیچ یک از دو طرف نه مدرکه، نه دلیل. فقط خلاصه ایه از شرح ماجرای اتفاق افتاده از دید اون طرف. از اونجایی که دولت باید وقوع جرم توسط متهم رو اثبات کنه، اول دادستان باید صحبتش رو شروع کنه. آقای هوگان، آماده این؟
- بله، قربان.
- می تونین شروع کنین.
تئو نتوانسته بود صبحانه بخورد. شب هم درست نخوابیده بود. داستان های زیادی در مورد ورزشکارانی شنیده بود که شب پیش از یک بازی مهم از شدت هیجان نتوانسته بودند غذا بخورند و یا بخوابند. این دسته معمولاً از شدت استرس و ترس دل پیچه می گرفتند. تئو نیز اکنون دقیقاً همان حس را داشت.
هوای سالن سنگین بود. با اینکه تئو تنها یک تماشاگر بود، اما باز هم دلشوره داشت. برای تئو این محاکمه حکم بازیِ بزرگ را داشت.
آقای هوگان، دادستان باتجربه ای بود که پرونده های بزرگ استراتنبورگ را عهده دار می شد. قد بلندی داشت و کچل بود. هر روز نیز یک کت وشلوار مشکی بر تن می کرد. مردم پشت سرش کت وشلوار مشکی اش را مورد تمسخر قرار می دادند. کسی نمی دانست که همان یک دست کت وشلوار است و یا چندین دست کت و شلوار شبیه به هم دارد. با اینکه کم پیش می آمد که لبخند بزند، اما صحبتش را با یک صبح بخیر دوستانه آغاز کرد. سپس خود و دو دادستان جوانی که پشت میز نشسته بودند را معرفی کرد. این کار برای آب کردن یخ فضا بسیار مناسب بود.
پس از آن، هوگان به سراغ موضوع اصلی رفت. با نشان دادن یک عکس رنگی بزرگ، مقتول مایرا دافی(۴۵) را معرفی کرد.
با لحن موقری گفت: «وقتی به قتل رسید فقط چهل وشش سال داشت. مادر دو فرزند به نام های ویل(۴۶) و کلارک(۴۷) بود که هر دو دانشجو هستن. ازشون می خوام که از جاشون بلند شن.»
با دست به ردیف اول پشت میز دادستان اشاره کرد. دو مرد جوان با حالتی معذب از جا برخاستند و به هیات منصفه نگاه کردند.
تئو در روزنامه ها خوانده بود که پدرشان، شوهر اول مقتول، هنگامی که کوچک بودند در یک سانحه هوایی کشته شده بود. آقای دافی دومین شوهر مقتول بود و مایرا هم دومین زن پیتر.
مردم همیشه با علاقه زیاد به این نکته اشاره می کردند که آمار ازدواج مجدد "اونجا تو کریک" بالاست.
آقای هوگان مشغول توصیف صحنه وقوع جرم بود. جسد خانم دافی در اتاق پذیرایی خانه بزرگشان پیدا شده بود. خانه نوساز بود و کمتر از سه سال از عمر آن می گذشت. در یک منطقه جنگلی بزرگ واقع شده بود و زمین گلف در پشت آن قرار داشت. به واسطه وجود درخت های پرتعداد، خانه تقریباً از خیابان دیده نمی شد. این در مورد بیشتر خانه های ویورلی کریک صدق می کرد. در آن منطقه زندگی خصوصی مفهوم ویژه ای داشت.
هنگامی که جسد پیدا شد، در ورودی خانه اندکی باز بود. جواهرات خانم دافی، مجموعه ساعت های عتیقه آقای دافی، و سه تفنگی که در قفسه نزدیک تلویزیون قرار داشتند، همه دزدیده شده بودند. ارزش اموال مفقود شده حدوداً سی هزار دلار تخمین زده شده بود.
علت مرگ خفگی بود. با اجازه قاضی گانتری، آقای هوگان به سمت دستگاه پروژکتور رفت و دکمه ای را فشار داد. یک تصویر رنگی بر روی پرده روبروی هیات منصفه ظاهر شد. در عکس، خانم دافی بر روی فرش افتاده بود. لباس های مرتبی بر تن داشت. ظاهراً به هیچ عنوان مورد ضرب وشتم قرار نگرفته بود. کفش های پاشنه بلند به پا داشت.
آقای هوگان توضیح داد که در آن روزِ پنجشنبه ای که به قتل رسید، خانم دافی با خواهرش برای صرف ناهار قرار داشت. ظاهراً قصد خروج از خانه را داشته که مورد حمله قرار گرفته و کشته شده بود. قاتل پس از قتل، وارد خانه شده، وسایل مفقود شده را برداشته و محل را ترک کرده بود. خواهر مقتول در طول دو ساعت حدود ده بار با موبایلش تماس گرفته و سرانجام آنقدر نگران شده بود که به ویورلی کریک و خانه دافی ها رفته بود. و در آنجا جسد خواهرش را یافته بود. نسبت به سایر صحنه های وقوع جنایت این یکی به نظر خیلی مرتب تر بود. مقتول خیلی ساده نقش بر زمین شده بود. در ابتدا خواهرش و پلیس تصور کرده بودند که درر اثر سکته قلبی و یا عارضه طبیعی دیگری جان سپرده باشد. اما با توجه به سن و توانایی فیزیکی اش و در نظر گرفتن این نکته که سابقه مصرف خودسرانه دارو نداشت، خیلی سریع به مرگش مشکوک شده بودند.
کالبدشکافی علت حقیقی مرگ را روشن کرد. قاتل از پشت خانم دافی را گرفته و شاهرگ او را فشار داده بود. آقای هوگان دستش را روی شاهرگش در سمت راست گردنش گذاشت.
- فقط ده ثانیه فشار روی شاهرگ کافیه تا انسان بیهوش بشه.
ساکت شد. همه منتظر بودند تا ببینند آیا هوگان خود را در سالن دادگاه بیهوش می کند یا نه. این کار را نکرد.
ادامه داد: «وقتی که خانم دافی بیهوش شده، قاتل همینطور به فشار دادن ادامه داده. محکم و محکم تر. و بعد از شصت ثانیه خانم دافی از دنیا می ره. هیچ اثری از درگیری وجود نداره. نه ناخنی شکسته شده و نه خراشی روی جسد پیدا شده، هیچی. چرا؟ چون خانم دافی مردی که قاتلش بوده رو می شناخته.»
آقای هوگان برگشت و نگاهی به آقای دافی انداخت که بین کلیفورد نانس و یک وکیل دیگر نشسته بود.
- اون رو می شناخت چون باهاش ازدواج کرده بود.
سکوت سنگینی بر سالن حکمفرما شد. همه حضار به آقای دافی نگاه می کردند. تئو تنها می توانست پشت سر او را ببیند. خیلی دوست داشت می توانست در آن لحظه چهره آقای دافی را ببیند.
آقای هوگان ادامه داد: «قاتل تونسته اونقدر به خانم دافی نزدیک بشه، چون مقتول بهش اعتماد داشته.»
در کنار پرده ایستاد و تصاویر دیگری را نمایش داد. تمام زوایای خانه را به تصویر کشید. داخل خانه، در اصلی، در پشتی، محوطه ای که به زمین گلف منتهی می شد. تصویری از ورودی اصلی ویورلی کریک با نرده های بلند، اتاقک کنترل و دوربین های مدار بسته اش را نیز نشان داد. توضیح داد که احتمال خیلی ضعیفی وجود دارد که یک غریبه، هرچقدر هم که باهوش باشد، بتواند آن همه تمهیدات امنیتی را پشت سر بگذارد و بدون دیده شدن وارد شهرک شود. مگر اینکه درواقع غریبه نباشد و در شهرک زندگی کند.
هیچ کدام از همسایه ها اتومبیل غریبه ای ندیده بودند که خانه دافی ها را ترک کند. هیچکس غریبه ای را ندیده بود که در خیابان قدم بزند و یا از آن خانه فرار کند. هیچ مورد مشکوکی گزارش نشده بود. در طول شش سال گذشته تنها دو مورد سرقت از منزل در ویورلی کریک انجام شده بود. در واقع جرم و جنایت واژه ناآشنایی در این شهرک محسوب می شد.
در روز حادثه آقای دافی گلف بازی می کرد. کاری که هر روز پنجشنبه انجام می داد. بر اساس اطلاعات ثبت شده باشگاه، ساعت یازده صبح بازی را تنها شروع کرده بود. اتفاقی که بی سابقه نبود. و مانند همیشه از ماشین الکترونیکی مخصوص خود برای حمل وسایل گلفش استفاده می کرد. به مسئول زمین گفته بود که می خواهد هجده سوراخ بازی کند. نه سوراخ شمالی و نه سوراخ جنوبی؛ دو مسیری که بیشتر از همه مورد استفاده قرار می گرفتند. خانه دافی ها در کنار سوراخ ششم مسیر کریک قرار داشت. خانم ها بیشتر این مسیر را انتخاب می کردند.
آقای دافی یک گلف باز ماهر بود که همواره بدون تقلب موفق می شد. بازی کردن هجده سوراخ معمولاً سه ساعت طول می کشد. آن روز هم یک روز ابری و خنک همراه با وزش باد بود. هوایی که باعث می شد خیلی ها از بازی کردن منصرف شوند. به غیر از چهار نفری که ساعت ده وبیست دقیقه بازی خود را آغاز کرده بودند، در ساعت یازده وده دقیقه هیچکس در هیچ یک از سه مسیر مختلف زمین حضور نداشت. چهار نفر دیگر نیز ساعت یک وچهل دقیقه بازی خود را شروع کرده بودند.
خواهر خانم دافی بلافاصله پس از پیدا کردن جسد با پلیس تماس گرفته بود. ساعت تماس دووچهارده دقیقه ثبت شده بود. و کالبدشکافی زمان مرگ را در حدود ساعت یازده وچهل وپنج دقیقه اعلام کرده بود.
آقای هوگان با کمک یکی از دستیارانش طرح بزرگی از شهرک ویورلی کریک را به تصویر کشید. سه مسیر گلف، دفتر باشگاه، محدوده ماشین رو، زمین تنیس، و چند جای دیگر را مشخص کرد. سپس محل خانه دافی ها در کنار مسیر کریک را به هیات منصفه نشان داد. بر اساس تحقیقات، آقای دافی در زمان مرگ همسرش جایی بین سوراخ های چهارم و پنجم مسیرِ نه سوراخ شمالی بوده است. سوار بر یک ماشین مخصوص گلف با مشخصات ماشین آقای دافی، پیمودن فاصله آن نقطه تا خانه دافی ها حدود هشت دقیقه طول می کشد.
آقای دافی نگاهی به طرح انداخت و آرام سرش را تکان داد. انگار تمام صحبت های هوگان یک مشت چرت وپرت بود. چهل ونه ساله بود. چهره ای گندمگون و اخمو داشت. موهایش جوگندمی و قاب عینکی که به چشم زده بود از جنس شاخ ساخته شده بود. کت وشلوار قهوه ای رنگی بر تن داشت و اگر کسی او را نمی شناخت ممکن بود تصور کند که او یکی از وکلاست.
جک هوگان این نکات را متذکر شد که آقای دافی می دانسته همسرش در خانه است؛ طبیعتاً می توانسته وارد خانه خودش بشود؛ در زمان وقوع قتل در زمین گلفی بوده که تنها چند دقیقه با منزلش فاصله دارد؛ و در آن روز در زمینی مشغول بازی گلف بوده است که عملاً افراد خیلی کمی در آن حضور داشتند و به همین دلیل شانس دیده شدنش بسیار کم بوده است.
آقای هوگان بارها و بارها تکرار کرد: «خیلی دقیق برنامه ریزی کرده بود.»
تنها این حقیقت که یک وکیل زبده تکرار می کرد آقای دافی همسرش را کشته است، باعث می شد نظریه اش باورپذیر به نظر برسد. یک مطلب را تکرار کن و مردم آن را باور خواهند کرد.
آقای مونت همیشه می گفت امروزه دیگر اصل برائت تنها یک شوخی است. تکیه بر این اصل خود گناه است. و تئو باید اعتراف می کرد که تصور بی گناه بودن آقای دافی، حداقل در دقایق آغازین محاکمه، دشوار بود.
اما چرا آقای دافی دست به قتل همسرش زده است؟ آقای هوگان با چنان حالتی این سوال را از هیات منصفه پرسید که واضح بود خود جواب آن را می داند.
- پول، خانم ها و آقایون.
با حالتی نمایشی یک برگ کاغد از روی میزش برداشت و گفت: «این برگه، قرارداد بیمه نامه عمره به ارزش یک میلیون دلار. آقای دافی دو سال پیش همسر مرحومش مایرا دافی رو بیمه کرد.»
سکوت مرگبار! گناهکار بودن متهم هرلحظه بیش از پیش مسجل می شد.
آقای هوگان متن بیمه نامه را قرائت کرد و برگه را بار دیگر روی میز گذاشت. سپس بحث را به مشکلات کاری متهم کشاند. آقای دافی یک بساز و بفروش بود که بارها سودهای کلان کرده و بارها هم مبالغ زیادی را ضرر داده بود. در هنگام مرگ همسرش هم از طرف چندین بانک تحت فشار بود. آقای هوگان به هیات منصفه اطمینان خاطر داد که دولت می تواند ثابت کند متهم یعنی پیتر دافی در آستانه ورشکستگی قرار داشته است.
به همین دلیل او به پول نقد نیاز داشته است؛ درست مانند پول بیمه.
در مورد انگیزه حرف های دیگری نیز زده شد. آقای هوگان مدعی شد که زندگی مشترک دافی ها زندگی موفقیت آمیزی نبود و مشکلات زیادی بینشان وجود داشت. آن ها حداقل دو بار تا آستانه جدایی پیش رفته بودند. هر دو وکیل برای طلاق استخدام کرده بودند، اما هیچگاه هیچ کدام درخواست رسمی طلاق ارائه نکردند.
در پایان صحبت هایش آقای هوگان تا آنجا که می تونست نزدیک جایگاه هیات منصفه رفت و با نگاهی جدی به آن ها خیره شد.
- خانم ها و آقایون، این قتل در کمال خونسردی اتفاق اقتاده. با دقت برنامه ریزی و دقیق تر اجرا شد. بدون هیچ مشکلی. نه شاهدی برجا موند و نه مدرکی. هیچ اتفاقی نیفتاد مگر اینکه یک خانم جوان و زیبا خفه شد.
آقای هوگان ناگهان چشم هایش را بست و ضربه ای به شقیقه اش زد.
ادامه داد: «آخ، یه چیزی رو فراموش کردم بگم. از همون دو سال پیش که آقای دافی بیمه عمر رو برای همسرش خرید، تنهایی گلف بازی کردن رو هم شروع کرد. پیش از اون به ندرت تنهایی بازی می کرد و ما شاهدهایی داریم که این نکته رو تایید می کنن. فکر نمی کنین که اتفاقی باشه؟ دو سال نقشه این قتل رو تو سرش داشت. در سکوت برنامه بازی گلفش رو با برنامه های همسرش هماهنگ می کرد و منتظر بود. منتظر یه روز سرد و پرباد که زمین گلف خلوت باشه. منتظر یه لحظه مناسب برای اینکه با سرعت برگرده به خونه، ماشین مخصوصش رو بیرون حیاط پشتی پارک کنه، از در پشتی بره تو، و بگه "سلام عزیزم. من برگشتم." بعد وقتی که همسرش حواسش نیست اون رو از پشت بگیره؛ و یک دقیقه بعد همسرش دیگه مرده. نقشه این قتل رو مدت ها پیش کشیده بود و درست می دونست که چی کار باید بکنه. جواهرات زنش، ساعت های گرون قیمت خودش، و تفنگ ها رو برداشت تا پلیس رو به سمت ایده دزدی گمراه کنه. چند ثانیه بعد از قتل از در خارج شده و سوار ماشین مخصوصش با سرعت به سمت سوراخ شماره پنج مسیرِ "نه سوراخ شمالی" حرکت کرده. خیلی راحت چوبش رو برداشته و مثل همیشه یه ضربه عالی به توپ زده و باز هم یه بازی دیگه رو به تنهایی تموم کرده.»
آقای هوگان ساکت شد. سالن هم غرق سکوت بود. دفترچه اش را برداشت و سرجایش نشست. نه دقیقه گذشته بود. قاضی گانتری چکشش را روی میز کوبید و گفت: «ده دقیقه تنفس.»
آقای مونت بچه های کلاسش را در انتهای یک راهروی باریک در طبقه دوم جمع کرد. بچه ها با هیجان در مورد نمایشی که دیده بودند با هم حرف می زدند.
یکی گفت: «از تلویزیون خیلی بهتره.»
آقای مونت گفت: «خب، هنوز فقط حرف های یه طرف رو شنیدیم اما واسه تفریح بگین ببینم کیا فکر می کنن گناهکاره؟»
حداقل یک دوجین دست بالا رفت. تئو هم می خواست به گناهکار بودن متهم رای بدهد، اما می دانست که که چنین نتیجه گیری کاری شتابزده است.
آقای مونت پرسید: «پس اصل برائت چی می شه؟»
دارنِ درامر گفت: «اون قاتله.»
تعداد زیادی حرفش را تایید کردند.
برایان شناگر گفت: «گناهکاره. امکان نداره بتونه قسر در بره.»
- خیلی دقیق نقشه کشیده.
- کار خودشه.
آقای مونت گفت: «خیلی خوب. موقع ناهار وقتی حرف های طرف دیگه ماجرا رو هم شنیدین این بحث رو ادامه می دیم.»
طرف دیگر سخنان خود را طوفانی آغاز کرد. کلیفورد نانس صبر کرد تا سالن ساکت شود، سپس قدم زنان به سمت هیات منصفه رفت. حدوداً شصت ساله بود و موهای خاکستری رنگی داشت. سینه فراخ و دست های نیرومندی داشت. تکبری که در حرکاتش مشهود بود، حکایت از آن داشت که در هیچ دعوایی مغلوب نشده است؛ چه در دادگاه و چه خارج آن.
- دریغ از یه مدرک ساده!
صدای عمیق و قوی اش در سالن طنین انداز شد.
- دریغ از یه مدرک ساده!
بار دیگر جمله اش را تکرار کرد، گویی ممکن بود کسی بار اول آن را نشنیده باشد. تئو احساس کرد که بدنش می لرزد.
- هیچی! نه شاهدی و نه مدرکی از صحنه جرم. هیچی به جز این داستانِ تر و تمیز و خوشگلی که آقای هوگان براتون تعریف کرد. که متاسفانه حتی یه کلمه ش هم بر اساس سند و مدرک نبود. فقط یه روایت رویاپردازانه از اتفاقی که ممکنه اتفاق افتاده باشه. شاید پیت دافی می خواسته زنش رو بکشه. شاید خیلی دقیق نقشه کشیده باشه. شاید تو یه زمین گلف خلوت بازی کرده باشه. شاید درست سر وقت رسیده باشه خونه تا یکی از تمیزترین قتل های تاریخ رو مرتکب بشه. بعدش ممکنه یه چیزهایی رو دزدیده باشه، در خونه رو باز گذاشته باشه، سریع برگشته باشه به سوراخ پنجم، و بازیش رو از سر گرفته باشه. ممکنه این اتفاق افتاده باشه.
آقای نانس آرام در مقابل هیات منصفه قدم می زد. این کار ریتم مناسبی به کلماتش می بخشید.
- خانم ها و آقایون، آقای هوگان داره از شما می خواد که بازیِ شاید رو انجام بدین. شاید این اتفاق افتاده باشه، شاید اون اتفاق افتاده باشه. اون از شما می خواد که باهاش بازی کنین چون هیچ مدرکی نداره. هیچی نداره. هیچی به جز مردی که به تنهایی داره گلف بازی می کنه و سرش به کار خودشه. درست وقتی که کمتر از یه مایل اونطرف تر، زنش تو خونه زیباشون کشته می شه.
به هیات منصفه نزدیک تر شد. یک مرد مسن در ردیف اول را مخاطب قرار داد. صدایش را پایین آورد و گفت: «راستش من آقای هوگان رو واسه راه انداختن این بازیِ شاید سرزنش نمی کنم. آخه هیچ مدرکی نداره. هیچی نداره به جز یه تخیل قوی.»
آقای نانس سرش را به سمت راست چرخاند و به یک زن خانه دار میانسال نگاه کرد.
- قانون اساسی ما، قوانین ما، آیین دادرسی ما، همه بر اساس عدالت وضع شدن. و هیچ جایی برای "شایدها" در این قوانین وجود نداره. قوانین کاملاً واضحن. قاضی گانتری بعداً اون ها رو توضیح خواهند داد. خواهش می کنم وقتی این کار رو می کنن با دقت گوش بدین. حتی یک بار هم نخواهید شنید که کلمه شاید رو بر زبون بیارن. اون چیزی که خواهید شنید قوانین قدیمی و مشهور آمریکاست که نسل های گذشته همه به اون احترام گذاشتن. و این قوانین صراحتاً می گه که اگه دولت شما رو به انجام کاری متهم بکنه باید تمام منابعش رو از جمله بازرس ها، پلیس، متخصصین، دادستان ها، آنالیزورهای صحنه جنایت، و همه اون آدم های باهوش و باتجربه دیگه درگیر پرونده رو تو دادگاه جمع کنه تا با یه چیزی فراتر از حدس و گمان، ثابت کنه که شما واقعاً اون جرم رو مرتکب شدین.
سرش را به سمت چپ چرخاند و با نگاهی صادقانه و متقاعدکننده به شش عضو هیات منصفه که در ردیف دوم نشسته بودند، خیره شد. از روی نوشته صحبت نمی کرد. کلامش روان بود و تقریباً تلاشی برای پیدا کردن کلمات انجام نمی داد؛ گویی صدها بار این کار را تکرار کرده، اما هنوز اشتیاقش را از دست نداده بود.
- فراتر از حدس و گمان. فراتر از حدس و گمان. دولت مسئولیت سنگینی رو بر دوش داره که احتمالاً نمی تونه از پسش بربیاد.
ساکت شد. فرصتی دست داد تا حضار نفسی بکشند. به سمت میز وکیل مدافع رفت و یک برگه زردرنگ را برداشت، اما به آن نگاه نکرد. بازیگری بود که در مرکز صحنه ایستاده و نقشش را به خوبی بلد بود. سینه اش را صاف کرد و با صدای بلند ادامه داد: «قانون می گه پیت دافی نیازی نداره شهادت بده، لازم نیست برای دفاع از خوش شاهدی احضار کنه، و در کل نیازی نداره هیچی رو ثابت کنه. چرا؟ جوابش خیلی ساده است. چون یکی از مقدس ترین قوانین ما اون رو تحت حمایت خودش قرار می ده؛ اصل برائت.»
چرخید و به موکلش اشاره کرد.
- پیت دافی اینجا نشسته. یه مرد بی گناه، درست مثِ خودش شما، مثِ خود من.
دوباره شروع کرد به آهسته قدم زدن. چشم از چشم هیات منصفه برنمی داشت.
- با این وجود پیت دافی شهادت خواهد داد. خودش می خواد که شهادت بده. نمی تونه برای شهادت دادن صبر کنه. و وقتی که اونجا، روی صندلی شاهد بشینه، شهادت خواهد داد. و سوگند خواهد خورد که تنها حقیقت رو بگه. خانم ها و آقایون، حقیقت با داستانی که آقای هوگان براتون تعریف کرد، زمین تا آسمون فاصله داره. خانم ها و آقایون، حقیقت اینه که پیت دافی اون روز فقط گلف بازی کرده. تنها، چون همیشه تنهایی بازی کردن رو دوست داشته. بر اساس اطلاعات ثبت شده در سیستم باشگاه، ساعت یازده وده دقیقه بازیش رو شروع کرده. سوار بر ماشین مخصوص گلفش، که مثِ همه همسایه هاش اون رو تو پارکینگ خونه ش نگه می داره، از سوراخ اول دور شده. اون تنها در زمین گلف بوده و درست در همون زمان همسرش آماده می شده که برای صرف ناهار به شهر بره. یه دزد، یه جانی ناشناس، که هنوز هم آزاده و با این سرعتی که ما داریم پیش می ریم احتمالاً همیشه آزاد خواهد موند، بی سروصدا وارد خونه می شه. به اشتباه فکر می کرده که کسی خونه نیست. دزدگیر خاموش بوده. در جلو درست مثِ در پشتی قفل نبوده. این موضوع تو اون محله چیز عجیبی نبوده و هنوز هم نیست. دزد برخلاف انتظارش با مایرا دافی روبرو می شه. با دست خالی بهش حمله می کنه چون هیچ سلاحی همراه نداشته. و درست در همین لحظه اون دزد تبدیل به یک چیز دیگه می شه؛ یه قاتل.
آقای نانس بار دیگر ساکت شد و به سمت میزش حرکت کرد. لیوان آب را برداشت وآن را سر کشید. همه او را نگاه می کردند. هیچ چیز دیگری برای تماشا وجود نداشت.
ناگهان با صدایی که بیشتر به فریاد شبیه بود، گفت: «و قاتل هنوز آزاده! و شاید هم همینجا باشه.»
دست هایش را باز کرد و حضار را نشان داد.
- از اونجایی که داریم بازی شاید رو انجام می دیم، شاید اینجا باشه و محاکمه رو از نزدیک تماشا کنه. چرا که نه؟ کاملاً از دست آقای هوگان و دارودسته ش در امانه.»
تئو متوجه شد که تعداد زیادی از اعضای هیات منصفه به تماشاگران نگاه کردند.
آقای نانس موضوع بحث را عوض کرد و در مورد بیمه نامه عمر صحبت کرد. به خصوص این حقیقت که آقای دافی به عنوان بیمه گذار در صورت مرگ همسرش خود را وارث یک میلیون دلار معرفی کرده بود. اما او با شرایط مشابهی خود را نیز بیمه کرده و خانم دافی را به عنوان وارث معرفی کرده بود. آن ها خیلی ساده کاری را انجام داده بودند که بیشتر زوج ها انجام می دهند. دو بیمه نامه یکسان خریده بودند. به هیات منصفه قول داد که ثابت کند اوضاع کاری آقای دافی آنقدرها که آقای هوگان مدعی شد در شرایط بدی نبوده است. تایید کرد که دافی ها مشکلاتی در زندگی زناشویی شان داشتند و بیشتر از یک بار تا آستانه جدایی پیش رفته بودند، اما متذکر شد که هیچگاه هیچ کدام درخواست رسمی طلاق ارائه نکردند. در حقیقت تصمیم گرفته بودند مشکلاتشان را حل کنند.
آقای مونت در ردیف دوم بالکن، پشت سر شاگردانش نشسته بود. جایش را هوشمندانه انتخاب کرده بود تا هر شانزده شاگردش را زیر نظر داشته باشد. تا آن لحظه که محو تماشای صحبت های آغازین دو طرف شده بودند. همانطور که انتظار می رفت، تئو بیش از سایرین درگیر تماشا بود. او دقیقاً در جایی بود که دوست داشت آنجا باشد.
وقتی آقای نانس صحبت هایش را تمام کرد، قاضی گانتری وقت استراحت زودهنگامی برای صرف ناهار اعلام کرد.

فصل ششم

بچه ها از خیابان مِین گذشتند و به سمت شرق، به سمت رودخانه، حرکت کردند. آقای مونت یکی دو قدم عقب تر از بچه ها می آمد و با اشتیاق به صحبت های بچه ها گوش می کرد. بچه ها از اصطلاحاتی که چند دقیقه قبل از دهان وکلای واقعی شنیده بودند، استفاده می کردند. گفت: «از این طرف.»
گروه به سمت چپ پیچید و وارد یک خیابان فرعی شدند. به رستوران پاپی رسیدند. گوشت دودی و پیاز حلقه ای این رستوران معروف بود. ده دقیقه به ظهر مانده بود و آن ها عجله داشتند. سریع سفارش دادند و دور یک میز بزرگ نزدیک پنجره نشستند. آقای مونت پرسید: «کدومشون وکیل بهتری بود؟»
حداقل ده نفر بلافاصله نظر خود را اعلام کردند. آرای جک هوگان و کلیفورد نانس برابر بود. آقای مونت چندین سوال دیگر هم پرسید. مانند: «حرف کدوم وکیل رو باور کردین؟ به کدومشون اعتماد می کنین؟ به نظرتون هیات منصفه نظر کدومشون رو قبول می کنه؟»
غذا از راه رسید و بحث ناگهان قطع شد.
آقای مونت گفت: «با بالا بردن دست ها رای گیری می کنیم. همه باید رای بدن. ممتنع نداریم. هر کی فکر می کنه آقای دافی گناهکاره دستش رو ببره بالا.»
ده دست را شمرد.
- خب، اون هایی که می گن گناهکار نیست.
پنج دست دیگر بالا رفت.
- تئو، گفتم همه باید رای بدن.
- ببخشید، ولی نمی تونم رای بدم. من فکر می کنم گناهکاره ولی نمی دونم دادستان چطور می تونه ثابت کنه. تنها چیزی که ممکنه بتونه ثابت کنه انگیزه قتله. اون هم تازه شاید.
آقای مونت گفت: «بازیِ شاید، نه؟»
- فکر کنم خیلی تاثیرگذار بود.
ارون گفت: «منم با تئو موافقم. اون واقعاً گناهکار به نظر می رسه اما دادستان حتی نمی تونه ثابت کنه اون تو محل جنایت بوده. این مشکله دیگه، نه؟»
آقای مونت گفت: «به نظر من مشکل خیلی بزرگی هم هست.»
ادوارد پرسید: «اون جواهرات و ساعت ها و تفنگ های دزدیده شده چی؟ پیداشون کردن؟ چیزی در موردش گفته نشد.»
- نمی دونم. ولی خب خطابه های آغازین یه جورایی محدودن دیگه.
- به نظر من که خیلی هم طولانی بودن.
تئو گفت: «وقتی شاهدها رو احضار کنن می فهمیم.»
چیس پرسید: «اولین شاهد کیه؟»
آقای مونت گفت: «من فهرست شاهدها رو ندیدم. ولی معمولاً از صحنه وقوع جرم شروع می کنن. احتمالاً یکی از کاراگاه ها باید باشه.»
- چه باحال.
- آقای مونت، تا ساعت چند می تونیم بمونیم؟
- سه ونیم باید مدرسه باشیم.
- دادگاه تا کی ادامه داره؟
تئو گفت: «قاضی گانتری دوست داره از وقت نهایت استفاده رو ببره. حداقل تا پنج.»
- فردا هم می تونیم دوباره بیایم، آقای مونت؟
- متاسفانه نه. یه گردش علمی یه روزه س. کلاس های دیگه ای هم دارین. می دونم بقیه شون به اندازه کلاس من هیجان انگیز نیستن ولی خب این فقط نظر منه.
غذاها به سرعت جمع شد و صفی در خارج رستوران تشکیل شد. آقای مونت به بچه ها دستور داد که سریعتر غذایشان را تمام کنند. پاپی، صاحب رستوران، به غر زدن سر مشتری هایی که بعد از تمام کردن غذایشان باز هم میز را اشغال می کردند، مشهور بود. باز هم وارد خیابان مِین شدند. خیابان پر بود از آدم هایی که در ساعت ناهار به سرعت در حال رفت وآمد بودند. در کنار یک فواره، کارمندها زیر نور آفتاب نشسته و مشغول خوردن غذایشان بودند.
افسر پیکاک(۴۸)، مامور قدیمی ترافیک، با سوت کهنه و دستکش زردرنگش ماشین ها را راهنمایی و از وقوع تصادف جلوگیری می کرد. کمی جلوتر گروهی با کت وشلوارهای تیره از در یک ساختمان خارج شدند و در همان جهتی که بچه ها می رفتند، به راه افتادند. آقای مونت آرام به بچه ها گفت: «اونجا رو نگاه کنین، آقایون. آقای دافی و وکلاش.»
بچه ها سرعتشان را کم کردند. پیت دافی، کلیفورد نانس، دو وکیل دیگر با قیافه های جدی، و فرد پنجمی که تئو او را در دادگاه صبح ندیده بود اما به خوبی او را می شناخت. اسمش عمر چیپ(۴۹) بود. وکیل نبود اما در حوزه حقوق سرشناس بود. آقای چیپ سابق بر آن یک مامور فدرال بود، اما اکنون شرکت خود را اداره می کرد. او در تحقیق و تجسس و سایر فعالیت هایی که اغلب وکلا به آن نیاز داشتند خبره بود. او و خانم بون یک بار در جریان یک پرونده طلاق درگیری لفظی شدیدی پیدا کرده بودند و تئو در مورد او توصیفاتی چون "یه قاتل مسلح" و "کسی که از شکستن قانون لذت می بره" را شنیده بود. البته قرار نبوده که تئو این صحبت ها را بشنود، اما به هر حال چیزهای زیادی در دفتر پدر و مادرش می شنید که قرار نبود بشنود. هیچگاه برخوردی با آقای چیپ نداشت اما او را در دادگاه دیده بود. شایعات حاکی از آن بود که اگر عمر چیپ در پرونده ای دخالت کند، حتماً طرف گناهکار است.
عمر مستقیم به تئو نگاه کرد. درشت اندام بود و عضلات نیرومندی داشت. صورت گرد و بزرگی داشت. همیشه صورتش را اصلاح می کرد. تلاش می کرد خطرناک به نظر برسد و در این کار موفق بود.
برگشت و با سرعت به دنبال دافی رفت.
به سمت انتهای خیابان مین در حرکت بودند. گروه بچه ها نیز با سرعت به دنبال متهم و تیمش می رفتند. هیکل تنومند عمر چیپ از پشت پیت دافی را از نظر ناپدید کرده بود؛ گویی ممکن بود کسی بخواهد به او شلیک کند.
کلیفورد نانس مطلب بامزه ای تعریف کرده و همه با صدای بلند خندیدند.
پیت دافی بلندتر از همه خندید. قاتل! تئو از این طرز فکرِ خود متنفر بود، چون هنوز هیچ شاهدی شهادت نداده بود. تازه دوست داشت به خود ثابت کند که به اصل برائت معتقد است.
تئو بار دیگر پیش خود گفت: قاتل! چرا نمی توانست از قانون پیروی کند و آقای دافی را بی گناه فرض کند؟ چرا نمی توانست کاری را انجام دهد که همه وکلای خوب انجام می دادند؟ همانطور که پشت سر آقای دافی و وکلایش قدم برمی داشت، این فکر آزارش می داد.
چیزی در پرونده کم بود. و بر اساس آنچه تا آن لحظه در دادگاه شنیده بود، تئو حدس می زد که آن معما هیچگاه حل نخواهد شد.
روی صندلی هایشان نشستند؛ ردیف اول در سمت چپ بالکن. آرام نشسته بودند تا غذایشان هضم شود. قاضی گانتری تا ساعت یک وقت تنفس اعلام کرده بود. هنوز پانزده دقیقه تا یک مانده بود.
افسر گوسِت، نگهبان پیر، سلانه سلانه به سمتشان آمد.
- تئو.
- بله، آقا؟
- این ها بچه های کلاستن؟
یک معلم و شانزده شاگرد، چه چیز دیگری می توانست باشد، افسر گوست؟
- بله.
- قاضی گانتری می خواد شما رو تو اتاقش ببینه. زود باشین. سرش خیلی شلوغه.
تئو با دست خود را نشان داد و داشت فکر می کرد که چه باید بگوید.
افسر گوست گفت: «همه کلاس. زود باشین.»
پشت سر افسر گوست یک صف تشکیل دادند و با سرعت از پله ها پایین رفتند. "تو اتاقش" به این معنی بود که قاضی در اتاق پشت سالن دادگاه منتظر است. این اتاق با دفتر رسمی اش در انتهای سالن متفاوت بود. این موضوع کمی گیج کننده بود. تئو می خواست توضیح دهد که افسر گوست درِ یک اتاق بزرگ را باز کرد. بر روی دیوار تصویر قاضی های زیادی با مدل ریش های قدیمی دیده می شد. قاضی گانتری که ردای مشکی اش را نپوشیده بود، از جایش بلند شد و به استقبال بچه ها آمد.
- سلام تئو.
تئو اندکی خجالت زده شد.
بقیه شاگردها زبانشان بند آمده بود.
قاضی با آقای مونت دست داد و گفت: «شما باید آقای مونت باشین.»
- بله، جناب قاضی. و این ها هم بچه های کلاسِ هشتم هستن.
از آنجایی که به تعداد همه بچه ها صندلی برای نشستن نبود، قاضی گانتری همانطور که ایستاده بودند، آن ها را مورد خطاب قرار داد.
- از اینکه اومدین ممنونم. خیلی مهمه که بچه ها از همین سن با سیستم قضایی کشور آشنا بشن. تا اینجای محاکمه رو چطور دیدین؟
هر شانزده بچه ساکت بودند. چه می توانستند بگویند؟
آقای مونت آن ها را نجات داد.
- خیلی خوششون اومده. موقع ناهار با هم در مورد محاکمه صحبت کردیم. کار وکیل ها رو مقایسه کردیم؛ در مورد هیات منصفه حرف زدیم؛ و کلی نظر متفاوت در مورد گناهکار بودن یا بی گناهی داشتیم.
- نمی پرسم کدومشون بهتره، ولی وکیل های خیلی خوبی هستن. نه؟
هر شانزده نفرشان به نشانه تایید سر تکان دادند.
- راسته که تئو بون مشاوره حقوقی می ده؟
چند صدای خنده شنیده شد. تئو هم خجالت زده شده بود، و هم احساس غرور می کرد.
- بله. ولی پولی ازشون نمی گیرم.
بار دیگر صدای خنده شنیده شد.
قاضی گانتری پرسید: «در مورد محاکمه سوالی ندارین؟»
براندون گفت: «من دارم، قربان. تو تلویزیون همیشه یه شاهد غیرمنتظره یهو وارد می شه و کل جریان عوض می شه. اینجا هم احتمال داره از این شاهدها داشته باشیم؟ اگه نه که به نظر می رسه دولت نتونه هیچی رو ثابت کنه.»
- سوال خوبی بود پسرم. جوابش منفیه. بر اساس قانون، شاهد غیرمنتظره نمی تونیم داشته باشیم. تو تلویزیون غلط نشون می ده. تو عالم واقعیت قبل از شروع جلسه محاکمه، هر طرف باید لیست تمام شاهدهای احتمالی رو در اختیار دادگاه قرار بده.
ژارویس پرسید: «اولین شاهد کیه؟»
- خواهر مقتول که جسدش رو پیدا کرده. بعد از اون هم کاراگاه های بخش جنایی. تا چه ساعتی می تونین بمونین؟
آقای مونت گفت: «ساعت سه ونیم باید مدرسه باشیم.»
- باشه. ساعت سه وقت تنفس اعلام می کنم تا راحت برین. صندلی های توی بالکن چطورن؟
- عالین. ممنون.
- دستور دادم تو طبقه اول بشوننتون. سالن یه کم خلوت تر شده. باز هم ازتون تشکر می کنم که به سیستم کاری دستگاه قضایی علاقه نشون می دین. این اتفاق برای آینده کشور خیلی مفیده.
با گفتن این جمله صحبت های قاضی گانتری تمام شد. بچه ها از او تشکر کردند. قاضی و آقای مونت بار دیگر با هم دست دادند. افسر گوست آن ها را به بیرون از اتاق هدایت کرد. دوباره وارد سالن شدند. افسر گوست پیشاپیش آن ها وارد راهروی اصلی شد و بچه ها را در ردیف دوم، پشت میز دادستان، مستقر کرد. در ردیف جلوی آن ها دو مرد جوانی نشسته بودند که به عنوان پسران خانم دافی معرفی شده بودند. وکلا تنها چند قدم با آن ها فاصله داشتند. در آن سوی راهرو عمر اکنون پشت سر پیت دافی نشسته بود. چشم های سیاهش سالن را زیر نظر داشت؛ گویی ممکن بود لازم شود به کسی شلیک کند. یک بار دیگر مستقیم به تئو نگاه کرد.
از بالکن به بهترین جای سالن تغییر مکان داده بود. باورشان نمی شد. چیس، دانشمند دیوانه، در سمت راست تئو نشسته بود. نجواکنان گفت: «از نفوذت استفاده کردی؟»
- نه. اما من و قاضی گانتری رابطه مون خیلی خوبه.
- کارت عالی بود.
راس ساعت یک نگهبان برخاست و فریاد زد: «جلسه دادگاه شروع می شه. لطفاً سر جای خودتون بشینید.»
قاضی گانتری با ردای مشکی اش وارد شد و بر روی صندلی اش نشست. به جک هوگان نگاه کرد و گفت: «دولت می تونه اولین شاهدش رو احضار کنه.»
یک در باز شد و یک نگهبان، خانم خوش لباسی را به سمت جایگاه شاهد هدایت کرد. شاهد دست بر روی کتاب مقدس گذاشت و سوگند یاد کرد که جز حقیقت چیزی نگوید. وقتی بر روی صندلی اش نشست و میکروفون تنظیم شد، آقای هوگان سوال و جوابش را شروع کرد. نامش امیلی گرین(۵۰) بود؛ خواهر مایرا دافی. چهل وچهار ساله بود و در استراتنبورگ زندگی می کرد. مشاور بدنسازی بود. در روز حادثه درست همان کارهایی را کرده بود که آقای هوگان در خطابه آغازینش عنوان کرده بود. وقتی خواهرش سر قرار ناهار حاضر نشد و زنگ هم نزد، ابتدا نگران شده و بعد ترسیده بود. بارها به موبایلش زنگ زده و سپس به ویورلی کریک رفته بود. وارد خانه دافی ها شده و جسد خواهرش را در پذیرایی پیدا کرده بود. واضح بود، و یا حداقل برای تئو واضح بود، که آقای هوگان و خانم گرین با دقت متن شهادتش را آماده کرده بودند. اظهاراتش بوی مرگ می داد و احساس همدردی شنونده را برمی انگیخت. وقتی سوالات آقای هوگان تمام شد، کلیفورد نانس از جا برخاست و اعلام کرد که هیچ سوالی از شاهد ندارد. خانم گرین مرخص شد و در ردیف جلو در کنار دو خواهرزاده اش نشست؛ درست جلوی شاگردان آقای مونت.
شاهد بعدی کاراگاه کرون(۵۱) از دایره جنایی بود. تصاویری از محله، خانه دافی ها و صحنه جنایت بر روی پرده نقش بست. حقایق مهمی بیان شد، هر چند هیات منصفه اغلب آن ها را از پیش می دانست. در اصلی خانه باز بوده است. در پشتی و درهای پاسیوها هم قفل نبوده اند. دزدگیر هم فعال نشده بود.
حقایق جدیدتری هم گفته شد. انگشت نگاری اثر انگشت آقای دافی، خانم دافی و خدمتکار را در نقاط مختلف خانه یافته بود که البته انتظارش نیز می رفت. اما هیچ اثر انگشت دیگری بر روی دستگیره درها، پنجره ها، تلفن ها، قفسه ها، صندوق جواهرات، و یا صندوق قدیمی که آقای دافی ساعت های گران قیمتش را در آن نگهداری می کرد، پیدا نشده بود. و این تنها دو دلیل می توانست داشته باشد:
۱. دزد-قاتل مورد نظر دستکش پوشیده و یا با دقت همه اثرانگشت ها را پاک کرده بود.
۲. دزد-قاتل یا آقای دافی بود و یا خدمتکار.
خدمتکار در روز حادثه در مرخصی بوده و همراه همسرش به خارج از شهر رفته بود.
همان کسی که جواهرات، تفنگ ها، و ساعت ها را برداشته بود، بسیاری از کابینت ها و قفسه ها را نیز باز کرده و محتویات آن ها را روی زمین ریخته بود. کاراگاه کرون که گوش دادن به صحبت هایش بسیار ملال آور بود، یکی یکی عکس های خانه به هم ریخته شده توسط دزدِ قاتل را به نمایش گذاشت.
برای اولین بار محاکمه خسته کننده شد. آقای مونت می دید که چندتایی از بچه ها در جای خود بی قرارند. چند تن از اعضای هیات منصفه نیز خواب آلود به نظر می رسیدند.
درست راس ساعت سه بعدازظهر قاضی گانتری چکشش را روی میز کوبید و وقت تنفس پانزده دقیقه ای اعلام کرد. سالن دادگاه به سرعت خالی شد. همه به استراحت نیاز داشتند. تئو و دوستانش از دادسرا خارج و سوار یک اتوبوس زردرنگ شدند. ده دقیقه بعد، درست قبل از تعطیل شدن، در مدرسه بودند.
سی دقیقه پس از ترک سالن دادگاه، تئو بار دیگر وارد دادسرا شد. با عجله از پله ها بالا رفت تا به طبقه سوم برسد. هیچ نشانی از جنگ فینمورها نبود؛ نه وکیلی در راهرو بود، و نه اثری از آوریل دیده می شد. شب گذشته هم نه به تلفن های تئو پاسخ داده بود و نه به ایمیل هایش. حتی روی صفحه فِیس بوکش نیز چیزی ننوشته بود. والدین آوریل به او اجازه نمی دادند که موبایل داشته باشد، به همین دلیل اس ام اس نیز نمی توانست بفرستد. البته این یکی چندان هم عجیب نبود. تقریباً نیمی از کلاس هشتمی ها موبایل نداشتند.
تئو با عجله از پله ها پایین رفت تا به طبقه دوم رسید. ورد سالن دادگاه شد. افسر گوست با حالتی مشکوک به او نگاه می کرد. در ردیف سوم و پشت سر میز متهم نشست. آقای دافی تنها شش-هفت متر آن طرف تر نشسته بود. تئو می توانست صدای پچ پچ وکلای او را بشنود که مطالب مهمی را به هم گوشزد می کردند. عمر چیپ هنوز هم آنجا بود. وقتی تئو می نشست، به او نگاه کرده بود. به عنوان یک ناظر کارکشته، عمر این توانایی را داشت که همه حرکت ها را زیرنظر بگیرد. اما این کار را با چنان قیافه ی عادی انجام می داد که انگار اصلاً برایش اهمیتی ندارد.
شاهد حاضر در جایگاه یک دکتر بود. کسی که کالبدشکافی را انجام داده بود. طرح بزرگی از گردن و سر انسان را به تصویر کشیده بود. تمرکزش روی قسمت گردن بود. تئو بیش از شاهد، به کلیفورد نانس توجه می کرد. با دقت به شهادت گوش می کرد، یادداشت برمی داشت، و پیوسته به هیات منصفه نگاه می کرد. به نظر هیچ اتفاقی در سالن از نظرش پنهان نمی ماند. آرام و مطمئن به نظر می رسید اما آماده بود تا در صورت نیاز حمله کند.
سریع چند سوال از دکتر پرسید که حقیقت جدیدی را بازگو نکرد. به نظر تا اینجا از بیشتر حرف های شاهدین دادستان راضی بود. آتش بازی بعداً به راه می افتاد.
چند دقیقه بعد از پنج قاضی گانتری دادگاه را تعطیل و باقی محاکمه را به روز بعد موکول کرد. پیش از آنکه هیات منصفه را مرخص کند بار دیگر به آن ها هشدار داد که در مورد پرونده با هیچکس صحبت نکنند. پس از خروج آن ها سالن دادگاه خالی شد. تئو هنوز در سالن بود و وکلا را نگاه می کرد که مشغول جمع کردن پرونده ها و کتاب هایشان بودند. وسایلشان را در کیف های بزرگشان قرار می دادند و با صدای آرام با هم صحبت می کردند. جک هوگان چیزی به کلیفورد نانس گفت و هر دو خندیدند. چند وکیل دیگری که همراهشان بودند نیز به آن دو پیوستند.
یکی گفت: «بریم یه نوشیدنی با هم بخوریم.»
لحظه ای دشمن یکدیگر بودند و لحظه ای بعد دوستان قدیمی. تئو پیش از آن نیز چنین صحنه هایی را دیده بود. مادرش برایش توضیح داده بود که به وکیل ها پول پرداخت می شود که کاری را انجام دهند، و برای انجام آن کار به بهترین نحو ممکن، باید احساسات شخصی شان را کنار بگذارند. به گفته مادرش حرفه ای های حقیقی هیچگاه کنترلشان را از دست نمی دادند و کینه به دل نمی گرفتند.
اما آیک می گفت که این حرف ها تنها مشتی چرت وپرت است. او از بیشتر وکلای شهر متنفر بود.
عمر چیپ نمی خندید و به نوشیدن با دشمن دعوت نشده بود. او و پیت دافی سریع از یکی از درها خارج شدند.

فصل هفتم

سه شنبه شب ها به معنی صرف شام در خانه فقرا بود. بدترین شام هفته محسوب نمی شد، چرا که بدترین شام یکشنبه ها بود؛ وقتی که مادرش سعی می کرد جوجه کباب کند. با این حال غذای سه شنبه غذای چندان خوبی هم نبود. خانه فقرا یک اتاق بزرگ در زیر زمین یک ساختمان قدیمی بود. ساختمانی که زمانی یک کلیسا بود. افراد بی خانمان در آنجا دور هم جمع می شدند تا غذا بخورند و شب را پشت سر بگذارند. غذا توسط داوطلب ها تهیه می شد و معمولاً از ساندویچ، چیپس، میوه، و شیرینی تشکیل می شد. مادر تئو همیشه می گفت که هر که هر چه بتواند کمک می کند. غذایی چندان مقوی به حساب نمی آمد.
تئو شنیده بود که حدود سیصد بی خانمان در استراتنبورگ زندگی می کنند. آن ها را در خیابان مین دیده بود که گدایی می کردند و روی نیمکت ها می خوابیدند. دیده بود که در سطل های زباله به دنبال غذا می گردند. این تعداد بی خانمان و کمبود تخت در خانه های فقرا، زنگ خطر را برای شهر به صدا درآورده بود. شورای شهر ظاهراً هر هفته در مورد این مسئله جلسه داشت.
زنگ خطر برای خانم بون هم به صدا درآمده بود. آنقدر برای مادران بی خانمان نگران بود که برنامه ای در جهت حمایت از قربانیان خشونت خانوادگی به راه انداخته بود. زنانی که مورد ضرب وشتم و تهدید قرار گرفته بودند. زنانی که جایی برای زندگی و کسی را برای تکیه کردن به او نداشتند. مادرانی که به کمک احتیاج داشتند ولی نمی دانستند کجا می توانند آن را پیدا کنند. خانم بون، به همراه تعداد دیگری از زنان شهر، کلینیک کوچکی تاسیس کرده بود تا به امورات این زنان بپردازد.
به همین دلیل خانواده بون پیاده از دفتر کارشان در پایین شهر به خانه فقرای خیابان هایلند می رفتند و سه ساعت را در کنار افرادی سپری می کردند که در زندگی کمتر از آن ها شانس داشتند. به نوبت شام حدود صد نفری که در آنجا جمع می شدند را سرو می کردند و بعد خودشان خیلی سریع غذایشان را می خوردند.
با اینکه نباید این مکالمه را می شنید، اما تئو شنیده بود که پدر و مادرش در مورد این بحث می کردند که آیا می توانند مبلغ کمک ماهیانه شان به خانه فقرا را از دویست دلار به سیصد دلار برسانند یا نه. والدینش به هیچ عنوان ثروتمند نبودند. دوستانش تصور می کردند چون پدر و مادرش وکیل هستند، ثروتمند است اما حقیقت این بود که کار والدینش چندان سودآور نبود. ساده زندگی می کردند، برای تحصیل تئو پول پس انداز می کردند و از کمک کردن به فقرا لذت می بردند.
پس از شام آقای بون یک دفتر موقتی در یک گوشه اتاق تشکیل می داد. چندین بی خانمان دورش جمع می شدند و او در حل مشکلاتشان کمکشان می کرد. معمولاً یا خانه شان را ازشان گرفته بودند، و یا از حقوق شهروندی مانند خدمات درمانی محروم شده بودند. همیشه می گفت که این ها موکیلن مورد علاقه اش هستند. نمی توانستند حق مشاوره پرداخت کنند، در نتیجه فشاری نیز وجود نداشت که از آن ها پول بگیرد. بابت هر کاری که تلاش می کرد انجام دهد هم از او سپاس گزار بودند. و او حقیقتاً از صحبت کردن با آن ها لذت می برد.
به دلیل ماهیت حساس کار خانم بون، در یک اتاق کوچک در طبقه بالا موکلینش را می دید. اولین موکلش دو فرزند کوچک داشت. نه کار داشت، نه پول؛ و اگر خانه فقرا نبود، جایی برای خوابیدن هم نداشت.
وظیفه تئو کمک کردن در درس ها بود. در خانه فقرا خانواده های زیادی زندگی می کردند که به آن ها اجازه داده می شد تا دوازده ماه در آنجا بمانند. این سقف مدت اقامت مجاز در خانه خیابان هایلند بود. بعد از یک سال باید آنجا را ترک می کردند. بیشتر آن ها پس از این مدت کار و محلی برای زندگی پیدا می کردند. تا زمانی که در آن خانه زندگی می کردند با آن ها همانند سایر شهروندان استراتنبورگ برخورد می شد. به آن ها غذا و لباس داده می شد و در صورت نیاز تحت درمان قرار می گرفتند. یا کار می کردند و یا دنبال کار می گشتند. برای دعا به کلیسا دعوت می شدند و بچه هایشان به مدرسه های دولتی می رفتند.
هر شب در خانه فقرا جلسه حل مشکلات درسی توسط داوطلبین برگزار می شد. وظیفه تئو هر سه شنبه این بود که به دو کلاس دومی، هکتور و ریتا، انگلیسی و به برادرشان جبر یاد بدهد. اهل السالوادور بودند. پدرشان تحت شرایط عجیب و غریبی ناپدید شده و آن ها را بی خانمان باقی گذاشته بود. پلیس آن ها را به همراه مادرشان زیر یک پل یافته بود.
مانند همیشه هکتور و ریتا از دیدن او خوشحال شدند و در حالیکه او آخرین گاز را به ساندویچش می زد به او چسبیدند. سپس هر سه با هم به اتاق بزرگی در انتهای راهرو رفتند. در این اتاق به بچه ها آموزش داده می شد.
مرتب تکرار می کرد: «اسپانیایی نه. فقط انگلیسی.»
انگلیسی شان فوق العاده بود. هر روز کلمات بیشتری در مدرسه یاد می گرفتند و به مادرشان نیز آموزش می دادند. دور یک میز نشستند و تئو شروع به خواندن یک کتاب مصور کرد. داستانی در مورد قورباغه ای که در دریا گم شده بود.
خانم بون اصرار کرده بود که تئو از کلاس چهارم، زودترین زمانی که می توانست آن واحد درسی را اخذ کند، زبان اسپانیایی یاد بگیرد. وقتی که متوجه شدند درس ها زیادی برایش آسان است یک معلم خصوصی استخدام کردند که هفته ای دو بار به دفتر می آمد و درس های سنگینی می داد. با اصرار زیاد مادرش، و روحیه دادن های هر روز مادام مونیک، تئو خیلی سریع در حال پیشرفت بود.
یک صفحه می خواند و بعد ریتا دوباره آن را می خواند. بعد از او هم هکتور. تئو اشتباهاتشان را تصحیح می کرد و سپس ادامه می داد. اتاق شلوغ بود. در واقع بسیار پرسروصدا بود؛ چون نزدیک به بیست وچهار-پنج شاگرد مشغول سروکله زدن با تکالیفشان بودند.
دوقلوها یک برادر بزرگتر به نام خولیو داشتند. یک کلاس هفتمی که تئو هرازچندگاهی او را در حیاط مدرسه می دید. بسیار خجالتی بود. آنقدر که طرف مقابل را معذب می کرد. خانم بون باور داشت که کودک بیچاره در اثر از دست دادن پدرش در یک کشور غریب و بی پشت وپناه ماندن دچار ضربه روحی شده بود. همیشه وقتی کسی عجیب و غریب رفتار می کرد، او یک نظریه آماده داشت. وقتی تئو کتاب دوم را به همراه هکتور و ریتا به اتمام رساند، خولیو به آن ها پیوست و دور میز نشست.
تئو گفت: «چه خبر؟»
خولیو خندید و به سمت دیگری نگاه کرد.
هکتور گفت: «یه کتاب دیگه بخونیم.»
- یه دقیقه دیگه.
خولیو گفت: «تو جبر مشکل دارم. می تونی کمکم کنی؟»
ریتا رو به برادرش گفت: «اون پیش ماست.»
به نظر آماده دعوا بود. تئو دو کتاب از یک قفسه بیرون آورد و پیش روی هکتور و ریتا گذاشت. بعد دو ورق کاغذ و دو مداد هم آورد.
- این کتاب ها رو بخونین. هر کلمه ای رو همونجوری که می نویسنش بخونین. اگه کلمه ای رو بلد نبودین رو کاغذ بنویسین. باشه؟
با سرعت کتاب ها را باز کردند، انگار مسابقه بود.
تئو و خولیو خیلی زود در دنیای جبر گم شدند.
ساعت ده بون ها در خانه خودشان و در مقابل تلویزیون بودند. قتل خانم دافی تنها خبر استراتنبورگ بود و دو شبکه تلویزیونی شهر آن شب تنها مسائل مربوط به آن پرونده را پوشش می دادند. فیلمی از لحظه ورود پیت دافی به دادگاه نشان داده شد. صحنه ای که در محاصره وکلا و دستیارانشان و کسان دیگری که کت وشلوار تیره به تن و قیافه های جدی داشتند، وارد سالن می شد. پس از آن فیلم دیگری که از زاویه بالا فیلمبرداری شده بود و خانه دافی ها در ویورلی کریک را به تصویر می کشید. یک گزارشگر در خارج ساختمان دادسرا خلاصه ای از شهادت های آن روز را ارائه کرد.
قاضی گانتری دستور سکوت داده بود و به همین دلیل هیچ کدام وکلا، نیروهای پلیس و یا شاهدان نمی توانستند نظرشان در مورد پرونده را بگویند.
قاضی گانتری همچنین اجازه ورود دوربین به سالن دادگاه را نداده بود. عوامل تهیه اخبار بیرون در مانده بودند.
تئو در مورد هیچ چیز دیگری صحبت نمی کرد و پدر و مادرش نیز چون او معتقد بودند که پیت دافی قاتل است. اما اثبات آن به نظر کار سختی می رسید. هنگام پخش آگهی های بازرگانی، تئو شروع به سرفه کرد. وقتی توجه پدر و مادرش جلب نشد، با صدای بلندتر سرفه کرد. سرانجام گفت: «گلوم درد می کنه.»
پدرش گفت: «رنگت هم یه کم پریده. احتمالاً داری مریض می شی.»
- حالم خوب نیست.
پدرش پرسید: «چشم هات قرمز شده؟»
- فکر کنم.
- سر درد؟
- آره. ولی خیلی شدید نیست.
- بینی ت گرفته؟ آبریزش هم داری؟
- آره.
مادرش پرسید: «کی شروع شده؟»
پدرش گفت: «خیلی حالت بده. به نظرم بهتره فردا نری مدرسه تا بقیه رو هم مریض نکنی. فقط فکر کنم فکر بدی نباشه به جاش بری دادگاه و محاکمه دافی رو ببینی. تو چی فکر می کنی، مامان؟»
- عجب. یهو سرما خورده.
پدر گفت: «احتمالاً یکی از اون بیماری های بیست وچهار ساعته ایه که بلافاصله بعد از تموم شدن مدرسه به طرز معجزه آسایی خوب می شه.
تئو گفت: «واقعاً حالم خوب نیست.»
نقشه اش لو رفته بود اما محض تفریح به تلاشش ادامه می داد.
پدرش گفت: «یه آسپرین بخور. شربت سینه هم بد نیست.»
وودز بون به ندرت نزد دکتر می رفت و معتقد بود که مردم بی خودی آن همه پول صرف دکتر رفتن می کنند.
مادرش پرسید: «می شه دوباره سرفه کنی، تدی؟»
به عنوان یک مادر وقتی تئو احساس ناخوشی می کرد کمی بیشتر احساس همدردی می کرد. حقیقت این بود که تئو سابقه زیادی در تظاهر به مریضی داشت، به خصوص زمانی که نسبت به مدرسه رفتن کار بهتری برای انجام دادن داشت. پدرش شروع به خندیدن کرد.
- سرفه ت خیلی بد بود تئو. حتی در حد استانداردهای خودت هم نبود.
تئو در حالیکه سعی می کرد نخندد، گفت: «ممکنه از مریضی بمیرم.»
- آره. ولی نترس تو نمی میری. اگه فردا تو سالن دادگاه پیدات بشه قاضی گانتری به عنوان شاگردی که از مدرسه فرار کرده می ده دستگیرت کنن.
تئو پاسخ داد: «وکیل خوب سراغ دارین؟»
مادرش زیر خنده زد و وودز با کمی تاخیر طنز نهفته در حرف تئو را متوجه شد. گفت: «برو بگیر بخواب.»
تئو مغلوب از پله ها بالا رفت. روی تختش که دراز کشید لپ تاپش را باز کرد تا بییند آیا خبری از آوریل شده است یا نه. وقتی آوریل پاسخ داد، خیالش راحت شد.
APRILNPARIS: سلام تئو. چطوری؟
TBOONEESQ: خوبم. کجایی؟
APRILNPARIS: خونه. تو اتاق خوابم. در رو هم قفل کردم.
TBOONEESQ: مادرت کجاست؟
APRILNPARIS: پایین. با هم حرف نمی زنیم.
TBOONEESQ: رفتی مدرسه؟
APRILNPARIS: نه. دادگاه تا ظهر طول کشید. خوشحالم که بالاخره تموم شد.
TBOONEESQ: شاهد بودن چه احساسی داشت؟
APRILNPARIS: افتضاح. گریه کردم تئو. نمی تونستم جلوی اشک هام رو بگیرم. به قاضی گفتم که نمی خوام با هیچ کدومشون زندگی کنم. وکیل مامان چند تا سوال ازم پرسید. وکیل بابا هم همین طور. خیلی بد بود.
TBOONEESQ: متاسفم که این رو می شنوم.
APRILNPARIS: نمی فهمم چرا می خوای وکیل بشی!
TBOONEESQ: تا به آدمهایی مثِ تو کمک کنم. این کاریه که وکیل های خوب انجام می دن. از قاضی خوشت اومد؟
APRILNPARIS: از هیچکس خوشم نیومد.
TBOONEESQ: مامانم می گه آدم خوبیه. تصمیمی در مورد حضانتت گرفت؟
APRILNPARIS: نه. گفت تو چند روز آینده تصمیم می گیره. الآن پیش مامانم. وکیلش فکر می کنه که همینجا می مونم.
TBOONEESQ: احتمالاً همینطوره. فردا میای مدرسه؟
APRILNPARIS: آره. یه هفته ای می شه که تکالیفم رو انجام ندادم.
TBOONEESQ: فردا می بینمت.
APRILNPARIS: ممنونم تئو.
یک ساعت بعد او هنوز هم بیدار بود. افکارش بین ماجرای آوریل و محاکمه دافی در چرخش بود.

فصل هشتم

خولیو منتظر بود. تئو دوچرخه اش را در نزدیکی میله پرچم متوقف کرد.
- سلام خولیو. چطوری؟
- سلام، تئو.
تئو چرخ جلو را به نرده زنجیر کرد و قفل را بست. حدوداً یک سال قبل دوچرخه ها در استراتنبورگ امن بودند. هیچکس از زنجیر استفاده نمی کرد اما کم کم دوچرخه ها ناپدید شدند. و هنوز هم می شدند. به همین دلیل والدین از بچه ها می خواستند که دوچرخه هایشان را زنجیر کنند.
خولیو گفت: «از اینکه دیشب کمکم کردی ممنونم.»
انگلیسی اش خوب بود اما هنوز هم لهجه غلیظی داشت. اینکه در مدرسه به تئو نزدیک شده و یک مکالمه را آغاز کرده بود، قدم بزرگی به جلو محسوب می شد. یا حداقل تئو اینگونه فکر می کرد.
- خواهش می کنم. کاری نکردم.
خولیو به اطرافش نگاه کرد. جمعیتی از بچه ها از اتوبوس ها پیاده شده و به سمت در ورودی در حرکت بودند.
- تو قانون رو بلدی تئو، نه؟
- پدر و مادرم وکیلن.
- پلیس و دادگاه و همه این ها رو می دونی چه جوریه؟
تئو شانه بالا انداخت. او هیچگاه کتمان نکرده بود که اطلاعات زیادی در مورد قوانین دارد.
گفت: «چیزهای زیادی می دونم. چطور؟»
- این محاکمه بزرگ. آقای دافیه دیگه؟
- آره. متهم به قتله. و یه محاکمه خیلی بزرگه.
- می تونیم در موردش حرف بزنیم؟
تئو گفت: «حتماً. می تونم بپرسم چرا؟»
- شاید من یه چیزهایی بدونم.
تئو چشم در چشم او دوخت. خولیو نگاهش را برگرفت؛ گویی کار اشتباهی انجام داده بود. یکی از ناظم ها رو به چند دانش آموز فریاد زد که حرکت کنند و وارد ساختمان شوند. تئو و خولیو به سمت در حرکت کردند.
تئو گفت: «موقع ناهار پیدات می کنم.»
- خوبه. ممنون.
- خواهش می کنم.
تئو که به اندازه کافی ذهنش درگیر ماجرای پرونده دافی بود، اکنون بیش از پیش ذهنش درگیر شد. خیلی بیشتر. یک پسر دوازده ساله بی خانمان اهل السالوادور چه چیزی می توانست در مورد قتل مایرا دافی بداند؟
در حالیکه به سمت کلاسش می رفت به خود گفت: "احتمالاً هیچی." به آقای مونت سلام کرد و محتویات کوله پشتی اش را بیرون آورد. خوشحال نبود. محاکمه، بزرگترین محاکمه تاریخ استراتنبورگ، نیم ساعت دیگر دوباره آغاز می شد و او نمی توانست آنجا باشد. با خود اندیشید که این اصلاً عادلانه نیست.
در طول زنگ تفریح تئو به کتابخانه رفت و در یک کابین مخصوص مطالعه پنهان شد. لپ تاپش را بیرون آورد و مشغول کار شد.
گزارشگر دادگاه خانم فینِی(۵۲) نامی بود. آنطور که تئو از گوشه و کنار دادگاه شنیده بود، بهترین گزارشگر دادگاه در شهر بود. مانند تمام دادگاه ها خانم فینی پایین میز قاضی و در کنار جایگاه شاهد می نشست. بهترین جای سالن همانجا بود و باید هم چنین جایی به او می دادند. وظیفه او این بود که هر کلمه ای که از زبان قاضی، وکلا، شاهدین، و در نهایت هیات منصفه خارج می شد را یادداشت کند. با استفاده از دستگاه تندنویسش خانم فینی می توانست دقیقه ای ۲۵۰ کلمه را ضبط کند.
به گفته خانم بون مدت ها قبل گزارشگرها از علائم مخصوص برای نوشتن استفاده می کردند. به این ترتیب از نشانه ها، رمزها، حروف اختصاری و مواردی از این دست استفاده می کردند تا از مکالمه ها عقب نیفتند. بعد از دادگاه گزارشگر علائم ثبت شده را ترجمه و یک متن تایپ شده از آنچه در دادگاه گفته شده بود، آماده می کرد.
این کار ممکن بود روزها، هفته ها، و شاید حتی ماه ها طول بکشد و کار بسیار سختی بود. اما اکنون به لطف تکنولوژی ثبت مکالمه ها بسیار راحت تر بود. و از همه بهتر این بود که همان لحظه همه چیز ثبت می شد. حداقل چهار دستگاه کامپیوتر در دادگاه وجود داشت. یکی در دادگاه برای قاضی گانتری، یکی روی میز وکیل مدافع، یکی روی میز دادستان، و دیگری روی میز منشی. همانطور که خانم فینی هر کلمه را ثبت می کرد، متن ترجمه، و به هر چهار سیستم فرستاده می شد.
اغلب در دادگاه ها بر سر اینکه یک شاهد کلمه ای را بر زبان آورده است و یا نه، اختلاف نظر ایجاد می شود. سال ها قبل قاضی مجبور بود وقت استراحت اعلام کند تا گزارشگر بیچاره تمام یادداشت هایش را بگردد و با رمزگشایی علائم نوشته شده، بیابد که شاهد چه گفته است. اکنون ولی متن در همان لحظه به هر چهار سیستم فرستاده می شد و بسیار قابل اطمینان تر از گذشته بود.
دفتر خانم فینی به همراه سایر گزارشگران در طبقه سوم قرار داشت. همه از نرم افزاری به نام وِریتس استفاده می کردند. تئو پیش از آن نیز وقتی در مورد اتفاقات رخ داده در دادگاهِ خاصی کنجکاو می شد، آن نرم افزار را هک می کرد. در واقع سیستم امنیتی نداشت چرا که اطلاعاتش در دادگاه علناً گفته شده بود. هر کسی می توانست وارد سالن شود و محاکمه را تماشا کند.البته هر کسی به جز آن ها که در مدرسه راهنمایی گیر کرده بودند. با اینکه تئو نمی توانست شخصاً در جلسه دادگاه شرکت کند، اما قصد داشت از آنچه اتفاق می افتاد مطلع شود.
چیز زیادی را از دست نداده بود. اولین شاهد روز دوم یکی از مامورین حراست ورودی ویورلی کریک بود. تنها دو ورودی وجود داشت: ورودی اصلی و ورودی جنوبی. هر دو، اتاقک حراست داشتند و حداقل یک مامور مسلح و یونیفورم پوشیده بیست وچهار ساعته نگهبانی می داد. هر دو مجهز به چندین دوربین مدار بسته بودند. با استفاده از تصاویر ویدیویی رئیس حراست تایید کرد که آقای دافی، و یا حداقل ماشین آقای دافی، ساعت ۴۸: ۶ صبح روز حادثه از ورودی اصلی خارج شده و ساعت ۲۲:۱۰ باز گشته بود.
اطلاعات ثابت می کرد که هنگام کشته شدن همسرش، ماشین آقای دافی در پارکینگ خانه شان بوده است. این موضوع معنی خاصی نداشت، چرا که پیش از آن به این نکته اشاره شده بود. سر کار رفته و سپس به خانه برگشته بود. ماشینش را پارک کرده و ماشین مخصوص زمین گلف را برداشته و از خانه بیرون رفته بود. همسرش در آن موقع هنوز زنده بود.
تئو با خود اندیشید موضوع مهمی بوده است. ساعت را چک کرد. تنها پنج دقیقه از زنگ تفریح باقی مانده بود.
دادستان خلاصه ی خسته کننده ای از ورود و خروج تمام ماشین هایی که آن روز صبح به ویورلی کریک وارد شده بودند ارائه کرد. یک ماشین لوله کشی و چند کارگر که به یک خانه رفته بودند. کارگران نصب موکت هم عازم خانه دیگری شده بودند. باقی هم به همین ترتیب. به نظر می رسید که دادستان سعی دارد در مورد هر غریبه ای که از دروازه وارد شده بود، توضیح بدهد. حداقل به نظر تئو که اینگونه می رسید.
اما می خواست چه چیزی را ثابت کند؟ شاید جک هوگان می خواست ثابت کند که هیچ وسیله نقلیه و یا شخص غیرمجازی در هنگام وقوع قتل در ویورلی کریک حضور نداشته است. به نظر تئو واقعاً کسل کننده بود.
خوشحال بود که قسمت خسته کننده ای از دادگاه را از دست داده بود. لپ تاپش را خاموش کرد و به کلاس برگشت.
خولیو در کافه تریا نبود. تئو با عجله غذایش را خود و رفت تا به دنبال خولیو بگردد. کنجکاویش کاملاً برانگیخته شده بود و هر چه بیشتر در کلاس نشسته بود، بیشتر مشتاق شده بود که بفهمد خولیو چه می داند. از چند کلاس هفتمی پرسید اما هیچ کدام نمی دانستند که خولیو کجا بود.
تئو به کتابخانه و همان کابین قبلی برگشت. سریع نرم افزار خانم فینی را هک کرد. همانطور که انتظار داشت وقت ناهار دادگاه اعلام شده بود. در غیر اینصورت بهانه ای ردیف می کرد و سریع به پایین شهر می رفت تا دقایقی از محاکمه را ببیند.
همانطور که انتظار می رفت دادستان تلاش کرده بود ثابت کند که در روز قتل هیچ ماشین غیرمجازی وارد ویورلی کریک نشده است.
بنابراین مطابق داستان جک هوگان قاتل کسی نبود که بدون اجازه وارد شهرک شده باشد. اگر غریبه ای وارد شهرک می شد ماموران حراست متوجه می شدند. در نتیجه قاتل باید کسی باشد که بدون جلب توجه مامورین توانسته باشد به آسانی رفت وآمد کند. کسی که همانجا زندگی می کرد. کسی مثل پیت دافی.
تلاش دادستان با جواب سنگینی از جانب کلیفورد نانس همراه شد. نانس در ساعات ابتدایی دادگاه ساکت نشسته بود. در جریان یک بازجویی جنجالی و خشن، آقای نانس رییس حراست شهرک را مجبور کرد اعتراف کند که:
۱. ۱۵۴ خانه مسکونی و ۸۰ خانه با مالیک مشترک در ویورلی کریک وجود داشت.
۲. ساکنین شهرک حداقل ۴۷۷ ماشین داشتند.
۳. یک جاده آسفالت شده در شهرک وجود داشت که هیچ دوربین و یا نگهبانی آنجا را زیر نظر نداشت.
۴. حداقل دو جاده خاکی در منطقه وجود داشت که در نقشه مشخص نشده است.
آقای نانس بر این نکته تاکید داشت که مساحت ویورلی کریک حدود پنجاه کیلومتر مربع است و قسمت عمده ای از این فضا را چشمه ها، نهرها، دریاچه ها، جنگل، خیابان ها، کوچه ها، خانه ها، مسیرهای گلف و... تشکیل می دادند و "غیرممکن" بود که بشود همه جای شهرک را کنترل کرد.
رییس با اکراه اعتراف کرد.
بعداً باز هم اعتراف کرد که غیرممکن است بشود مشخص کرد که در هنگام وقوع قتل چه کسانی درون شهرک بوده اند و چه کسانی نبوده اند.
تئو با خود اندیشید که بازجویی عالی و بسیار موثر بوده است. از اینکه این قسمت را از دست داده بود بسیار ناراحت بود.
- داری چی کار می کنی؟
صدا تئو را به خود آورد و او را بار دیگر به دنیای مدرسه راهنمایی بازگرداند. صدای آوریل بود. او تمام جاهای مخفی شدن تئو را بلد بود.
- داشتم جریان دادگاه رو دنبال می کردم.
- امیدوارم دیگه هیچوقت دادگاه نبینم.
لپ تاپش را بست و به سمت میز کوچکی در قسمت نشریات حرکت کردند.
آوریل می خواست حرف بزند. و در صحبت های درگوشی شان کابوس شهادت دادن در مقابل دیدگان آدم بزرگ های عبوس را تعریف کرد. کسانی که به هر کلمه ای که از دهانش بیرون می آمد توجه ویژه ای نشان می دادند.
زنگ آخر ساعت سه ونیم به صدا درآمد و تئو بیست دقیقه بعد در سالن دادگاه بود. به شلوغی روز قبل نبود. از شانس خوبش صندلی در کنار جنی پیدا کرد؛ همان منشی محبوبش در دفتر دادگاه خانواده.
هیات منصفه بیرون بود. قاضی گانتری هم پشت میزش نبود. دادگاه در تنفس بود. تئو نجواکنان پرسید: «چه خبره؟»
جنی با چهره ای اخمو زیر لب گفت: «وکیل ها دارن تو اتاق قاضی چونه می زنن.»
- هنوز فکر می کنی قاتله؟
صدای تئو حتی از جنی هم ضعیف تر بود.
- آره. تو چی؟
- نمی دونم.
چند دقیقه ای را با صدای آرام با هم صحبت کردند. جنبشی در ردیف های جلو ایجاد شد. قاضی گانتری برگشته بود. وکلا هم در حال ورود به سالن بودند. یک نگهبان نیز به دنبال هیات منصفه رفت.
دومین شاهد کارمند بانک بود. جک هوگان سوالاتش را با وام های پرداخت شده به پیت دافی آغاز کرد. صحبت های زیادی در مورد سرمایه و ضمانت و عدم پرداخت بدهی شد که تئو بیشتر آن ها را متوجه نمی شد. به هیات منصفه که نگاه کرد، متوجه شد بیشتر آن ها نیز پیگیر بحث نبودند. شهادت شاهد خیلی سریع به بحثی کسل کننده تبدیل شده بود. تئو با خود فکر کرد که اگر هدف این بود که ثابت شود پیت دافی ورشکست شده و به پول احتیاج داشته، این شاهد اصلاً مناسب نبود.
روز بدی برای دادستان بود. حداقل تئو که اینطور فکر می کرد. نگاهی به حاضران انداخت و متوجه شد که عمر چیپ بدطینت در سالن حضور ندارد. اما احساس تئو به او می گفت که او جایی در همان نزدیکی در حال تماشای دادگاه و یا گوش دادن به مکالمات بود.
کارمند بانک نهایت تلاشش را انجام می داد تا همه را به خواب فرو ببرد. تئو سرش را برگرداند و به بالکن نگاه کرد. هیچکس آنجا نبود به جز یک نفر. خولیو آنجا بود. بر روی آخرین صندلی ردیف اول نشسته بود. خم شده بود و تنها کمی از سرش از بالای نرده ها پیدا بود. گویی می دانست که نباید در آنجا حضور داشته باشد.
تئو برگشت و نگاهی به شاهد و هیات منصفه انداخت. از خود پرسید چرا خولیو باید علاقه ای به دیدن محاکمه داشته باشد؟ او چیزی می دانست. چند دقیقه بعد تئو باز هم به بالکن نگاه کرد. خولیو دیگر تنها نبود. عمر چیپ درست پشت سرش نشسته بود، ولی خولیو نمی دانست که کسی او را زیر نظر دارد.

فصل نهم

قاضی گانتری کمی بعد از ساعت پنج دادگاه را تعطیل و وکلا را به دفترش دعوت کرد. به نظر جلسه پرتنشی در انتظارشان بود. تئو با سرعت خارج شد و به دنبال خولیو گشت. اما هیچ اثری از او دیده نمی شد. چند دقیقه بعد تئو دوچرخه اش را در حیاط پشتی دفتر وکالت خانوادگیشان پارک کرد و وارد ساختمان شد. السا مشغول تمیز کردن میزش بود. داشت آماده می شد که دفتر را ترک کند.
در حالیکه تئو را بغل می کرد، با همان لبخند گرم همیشگی پرسید: «مدرسه خوش گذشت، تئو؟»
- نه.
- چرانه؟
- از مدرسه خسته شدم.
- می فهمم. مخصوصاً وقتی یه محاکمه در جریانه مدرسه بیشتر خسته کننده می شه. نه؟
- آره.
- مادرت مهمون داره. پدرت هم شنیدم که داشت آخرین توپش رو می زد.
- به تمرین احتیاج داره. خداحافظ.
- خداحافظ عزیزم. فردا می بینمت.
السا از ساختمان بیرون رفت و تئو در را پشت سرش بست.
همیشه یک چوب گلف و چند توپ نزدیک میز وودز بون قرار داشت. روی یک قالی مشرقی تمرین می کرد که تفاوت زیادی با چمن سبز زمین واقعی گلف داشت. بارها در طول یک روز "وقتی احتیاج داشت که کمی کمرش را خم و راست کند" چند توپ برمی داشت و گلف بازی می کرد. وقتی توپ را بیرون می زد، که اغلب نیز این اتفاق رخ می داد، توپ از روی قالی سر می خورد و روی کف چوبی زمین می افتاد. این اتفاق صدای خاصی ایجاد می کرد. به بلندی صدای افتادن توپ بولینگ روی مسیر نبود، اما به هر حال صدای بلندی بود و همه در طبقه پایین می دانستند که گلف باز طبقه بالایی باز هم توپش به خطا رفته است.
آقای بون گفت: «سلام تئو.»
پشت میزش نشسته بود و تمرین نمی کرد. آستین هایش را بالا زده بود. پیپش بین دندان های آسیابش قرار داشت و کوهی از کاغذ و پرونده روی میزش دیده می شد.
- سلام بابا.
- مدرسه خوش گذشت؟
- عالی بود.
اگر شکایت می کرد، که گاهی مواقع نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و شکایت نکند، محبور بود به سخنرانی تکراری پدرش در مورد اهمیت تحصیل و کسب علم گوش کند.
- بعدِ مدرسه رفتم دادگاه.
- فهمیدم. اتفاق هیجان انگیزی هم افتاد؟
چند دقیقه ای را در مورد محاکمه با هم حرف زدند. پدرش ظاهراً هیچ علاقه ای به این محاکمه نداشت و این موضوع تئو را آزار می داد. چطور ممکن بود که یک وکیل از چنان اتفاق مهمی در سیستم قضایی شهر استقبال نکند؟
تلفن زنگ خورد و آقای بون مشغول صحبت شد. تئو به طبقه پایین رفت تا باقی اعضای شرکت را ببیند. وینس در اتاقش را بسته و مشغول کار بود. دوروتی دستیار بخش املاک هم رفته بود. تئو می شنید که در اتاق مادرش با صدای بلند صحبت می کنند، به همین دلیل از جلوی در اتاق رد شد و به سمت انتهای سالن رفت. گاهی پیش می آمد که صدای گریه از اتاق مادرش بشنود. صدای گریه زنانی که مشکلات زناشویی حادی داشتند و ناامیدانه در جست وجوی کمک از جانب مادرش بودند.
مهم بودن مادرش همیشه لبخند بر لبان تئو می آورد. هیچ علاقه ای نداشت که در آن زمینه وکالت کند، اما به هرحال به مادرش افتخار می کرد.
تئو وارد دفترش شد. چند دقیقه ای را در حیاط با جاج بازی کرد و بعد مشغول انجام دادن تکالیفش شد. چند دقیقه ای به همین منوال گذشت. هوا کم کم داشت تاریک می شد. صدایی از بیرون به گوش رسید. جاج غرید. کسی در زد.
تئو از جا پرید و بیرون را نگاه کرد. خولیو بود. تئو در را باز کرد.
خولیو با سر به بیرون از ساختمان اشاره کرد و گفت: «می تونیم اونجا با هم حرف بزنیم؟»
- آره. حتماً.
تئو در را پشت سرش بست.
- چی شده؟
- نمی دونم.
- تو دادگاه دیدمت. اونجا چی کار می کردی؟
خولیو چند قدم از دفتر فاصله گرفت، انگار ممکن بود کسی آن تو صدایش را بشنود. با حالتی بسیار نگران نگاهی به اطراف انداخت.
- تئو، باید به یکی اعتماد کنم. یکی که قانون رو بلد باشه.
- می تونی به من اعتماد کنی.
تئو واقعاً هیجان زده بود و می خواست هر چه سریعتر باقی داستانی را که تمام روز ذهنش را مشغول کرده بود، بشنود.
- به شرطی که چیزی که بهت می گم فقط بین خودمون بمونه و به هیشکی نگی. باشه؟
- باشه. ولی نمی فهمم. اگه قراره من به کسی چیزی نگم چرا می خوای بهم بگی؟
- به مشاوره احتیاج دارم. یکی باید در جریان باشه.
- در جریان چی باشه؟
خولیو هر دو دستش را در جیب های شلوارش فرو کرد. شانه هایش افتاد. به نظر ترسیده بود. تئو به او، به مادرش و به خواهر و برادر کوچکش فکر کرد. کیلومترها دور از وطن، در یک خانه فقرا زندگی می کردند و پدر خانواده هم ترکشان کرده بود. تقریباً از همه چیز می ترسیدند.
- می تونی به من اعتماد کنی، خولیو.
- باشه.
خولیو به پاهایش چشم دوخته بود. نمی توانست در چشم های تئو نگاه کند.
- من یه پسرخاله السالوادوری دارم. این جاست. تو استراتنبورگ. از من بزرگتره و هجده ـنوزده سالشه. یه سالی می شه که اینجاست. تو زمین گلف کار می کنه. چمن ها رو کوتاه می کنه. تو دستگاه های خنک کننده آب می ریزه و از این جور کارها دیگه. تو گلف بازی می کنی؟
- آره.
- پس کارگرهایی که کارهای زمین رو انجام می دن رو دیدی؟
- آره.
تئو هر شنبه صبح همراه پدرش در زمین گلف شهرداری بازی می کرد. همیشه چند کارگر آنجا حضور داشتند و اغلب اهل آمریکای لاتین بودند.
تئو پرسید: «کدوم زمین گلف؟»
حداقل سه زمین گلف در منطقه وجود داشت.
- همونجا. اونجا که اون خانومه کشته شده.
- ویورلی کریک؟
- آره.
تئو احساس کرد چیزی در سینه راه گلویش را گرفت. چیزی مانند یک غده که همان لحظه به وجود آمده بود.
با اینکه چیزی در وجودش می گفت که باید آن بحث را در همانجا نیمه کاره بگذارد، به سمت دفترش بدود، و در را پشت سرش قفل کند، گفت: «ادامه بده.»
- می دونی؟ روز قتل سر کارش بوده. داشته ناهار می خورده. وقت ناهارش از یازده ونیمه تا دوازده. احساس غربت می کنه و بیشتر روزها بقیه رو می پیچونه و تنهایی غذا می خوره. یه عکس دسته جمعی داره، از مادرش، پدرش، و چهار تا برادر کوچیکترش. وقتی غذا می خوره به اون عکسه نگاه می کنه. ناراحتش می کنه، اما باعث می شه یادش نره که برای چی اینجاست. هر ماه براشون پول می فرسته. خیلی فقیرن.
تئو با اینکه می توانست حدس بزند، پرسید: «کجا غذا می خوره؟»
- من زیاد در مورد گلف نمی دونم. فقط چیزی که اون بهم گفته رو می گم. محوطه چمن و پیچ تند. این کلمه ها به نظرت آشنان؟
- آره.
- خب پس پسرخاله م زیر یه درخت نزدیک پیچ تند نشسته بوده. جای دنجیه چون وقت ناهارش تنها وقتیه که می تونه تنها باشه. بعد یه مرده رو دیده که با ماشین گلفش با سرعت زیاد داشته می رفته. یارو چوب گلف پشت ماشین داشته اما بازی نمی کرده. عجله داشته. بعد یهو جهتش رو عوض کرده و ماشینش رو نزدیک حیاط خونه ای که اون خانومه توش کشته شده، پارک کرده.
تئو که نفسش در سینه بند آمده بود، تنها موفق شد بگوید: «خدای من!»
خولیو به او نگاه کرد.
تئو گفت: «ادامه بده.»
- مرده از ماشین پریده پایین، رفته سمت در پشتی، سریع کفش های گلفش رو از پاش درآورده، در رو باز کرده، و رفته تو. در قفل نبوده و مرده سریع رفته تو. انگار دقیقاً می دونسته باید چی کار کنه. پسرخاله م خیلی به این ماجرا توجه نکرده چون اهالی اونجا معمولاً زیاد گلف بازی می کنن. ولی یه کم عجیب بوده که مرده کفش هاش رو تو حیاط درآورده. یه کار دیگه هم کرده که به نظر پسرخاله م عجیب بوده.
- چه کاری؟
- دست چپش یه دستکش سفید پوشیده بود. عادیه، نه؟
- آره. بیشتر گلف بازهای راست دست، دست چپشون دستکش می پوشن.
- پسرخاله م هم همین رو گفت. یعنی مرده داشته یه جایی گلف بازی می کرده و تصمیم گرفته که بره تو اون خونه...
تئو گفت: «و یادش رفت که دستکشش رو در بیاره.»
- شاید. اما نکته عجبیش اینه که بعد از اینکه مرده کفشش رو درآورده و کنار در گذاشته، دست کرده تو جیبش، یه دستکش دیگه درآورده و سریع انداخته دست راستش. یه جفت دستکش سفید.
غده درون سینه تئو اکنون به اندازه یک توپ فوتبال شده بود.
خولیو پرسید: «چرا باید قبل از اینکه در خونه رو باز کنه دستکش بکنه دستش؟»
تئو پاسخی نداد. ذهنش تنها درگیر تصویر چهره آقای پیت دافی بود که در سالن دادگاه میان وکلایش نشسته است. در چهره اش می شد خواند که جنایت را به بهترین شکل ممکن انجام داده است اما کسی نمی تواند مچش را بگیرد.
تئو پرسید: «کدوم محوطه چمن؟»
- دقیق نمی دونم یعنی چی ولی گفت شماره شش مسیر کریک.
تئو به خود گفت خانه دافی ها!
پسرخاله ت چقدر از اونجا فاصله داشت؟
- نمی دونم. من تا الآن اونجا نرفتم. اما خوب قایم شده بوده. وقتی مرده از در اومده بیرون با حالت خیلی مشکوکی دور و برش رو نگاه کرده تا مطمئن شه کسی ندیدتش. فکرش رو هم نمی کرده که پسرخاله م اون رو دیده باشه.
- مرده چند دقیقه تو خونه بوده؟
- خیلی نبوده. می گم که! پسرخاله م زیاد مشکوک نشده بود. ناهارش رو تموم کرده بوده و داشته واسه خونوادش دعا می خونده که مرده از همون در اومده بیرون. یه دقیقه با حوصله دور حیاط قدم زده و بالا و پایین مسیر رو خوب نگاه کرده. دو تا دستکش ها رو هم درآورده و گذاشته تو ساک گلفش. کفش هاش رو پوشیده و سوار ماشین گلفش شده و رفته.
- بعدش چی شد؟
- سر ظهر پسرخاله م برگشته سر کارش. چند ساعت بعد داشته تو مسیر شمالی چمن کوتاه می کرده که یکی از دوستاش بهش می گه تو مسیر کریک یه اتفاقی افتاده. گفته پلیس اومده. از یه خونه دزدی شده و خانم صاحب خونه کشته شده. اون بعدازظهر خبرها خیلی زود تو زمین گلف پیچیده و پسرخاله م سریع فهمیده کدوم خونه. با یکی از ماشین های مخصوص کارگرهای زمین رفته نزدیک خونه و دیده کلی پلیس اونجان. اون هم با عجله از اونجا دور شده.
- به کسی هم این ها رو گفته؟
خولیو سنگی را شوت کرد و دوباره به اطرافش نگاه کرد. دیگر هوا تاریک شده بود. هیچکس آن ها را نمی پایید.
- ما هنوز هم داریم در مورد یه راز حرف می زنیم دیگه، نه تئو؟
- معلومه.
- خب پسرخاله م غیرقانونی اینجا زندگی می کنه. مامان واسه ما مجوز داره ولی پسرخاله م نه. فردای روز قتل پلیس با کلی سوال اومده اونجا. دو تا السالوادوری دیگه هم اونجا هستن که اون ها هم مجوز ندارن. به خاطر همین رییسشون به هر سه تاشون گفته که چند روزی اون دور و برها آفتابی نشن. اون ها هم همین کار رو کردن. اگه با پلیس تماس بگیره دستگیرش می کنن، می ندازنش زندان، و بعد هم برش می گردونن السالوادور.
- پس به هیشکی، هیچی نگفته.
- نه. فقط به من گفته. یه شب داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم که یه برنامه در مورد این قتل نشون داد. خونه رو که نشون داد پسرخاله م شناختش. مرده رو نشون داد. فکر کنم اسمش آقای دافی باشه. داشت راه می رفت. پسرخاله م گفت مطمئنه که درست شبیه همون مردی که وارد خونه شده راه می ره.
- چرا به تو ماجرا رو گفت؟
- چون من پسرخاله شم و می رم مدرسه. انگلیسیم خوبه و مجوز دارم. اون سیستم دادگاه رو نمی دونه چطوریه و از من پرسید. بهش گفتم سوال می کنم. به خاطر همین هم الآن اینجام تئو.
- از من چی می خوای؟
- بگو چی کار کنیم. می تونه یه شاهد مهم باشه، نه؟
- صد در صد.
- خب پس پسرخاله م باید چی کار کنه؟
تئو با خود اندیشید: "فرار کنه و برگرده السالوادور"، اما این را بر زبان نیاورد.
در حالیکه چانه اش را می خاراند، گفت: «یه دقیقه بذار فکر کنم.»
احساس می کرد سیم دندانش ناگهان فشار زیادتری وارد می آورد. سنگی را شوت کرد. تلاش می کرد طوفانی را که با شهادت دادن پسرخاله خولیو ایجاد می شد، تصور کند.
خولیو پرسید: «پاداشی چیزی بهش می دن؟»
- پول می خواد؟
- همه پول می خوان.
- نمی دونم ولی ممکنه خیلی دیر باشه. نصف دادگاه تموم شده.
تئو یک سنگ دیگر نیز شوت کرد و برای چند لحظه هر دو پسر به پاهایشان خیره شدند.
تئو گفت: «باورنکردنیه.»
گیج شده بود. اما فکرش به اندازه کافی کار می کرد که بداند حل این ماجرا فراتر از توانایی های اوست. بزرگترها باید به این موضوع رسیدگی می کردند. هیچ راهی وجود نداشت که این راز حفظ شود.
خولیو پرسید: «خب چی می گی؟»
به تئو خیره شده و در انتظار سخنان حکیمانه او بود.
- پسرخاله ت کجا زندگی می کنه؟
- نزدیک کوآری. تا الآن نرفتم اونجا.
تئو همین انتظار را هم داشت. کوآری منطقه فقیرنشینی بود که اقشار کم درآمد جامعه در آنجا زندگی می کردند. استراتنبورگ شهر آرامی بود اما هرازچندگاهی هفت تیرکشی می شد و یا کسی به جرم پخش مواد مخدر بازداشت می شد و بیشتر این موارد در نزدیکی کوآری اتفاق می افتاد.
تئو پرسید: «می تونم با پسرخاله ت حرف بزنم؟»
- نمی دونم تئو. خیلی نگران این ماجراس. می ترسه تو دردسر بزرگی بیفته. کارش اینجا برای خانواده اش تو السالوادور خیلی مهمه.
- می فهمم. ولی من هم باید همه حقایق رو درست بشنوم تا بعد تصمیم بگیرم که چی کار کنیم. چند وقت یه بار می بینیش؟
- هفته ای یکی دو بار. میاد خونه فقرا و به مادرم سر می زنه. اون خیلی احساس غربت می کنه و ما تنها فامیل هایی هستیم که اینجا داره.
- تلفن داره؟
- نه، ولی با چند نفر زندگی می کنه که یکی شون تلفن داره.
تئو غرق تفکر مشغول قدم زدن شد. ناگهان دست هایش را به هم زد و گفت: «خیلی خوب. برنامه اینه. فکر کنم امشب تو حل تمرین های جبرت به کمک احتیاج داری.»
- آره فکر کنم.
- فقط بگو آره.
- آره.
- خوبه. زنگ بزن و به پسرخاله ت خبر بده که یه ساعت دیگه بیاد خونه فقرا. منم میام اونجا که تو درس هات بهت کمک کنم. بعد اونجا پسرخاله ت رو می بینم. بهش بگو می تونه به من اعتماد کنه و تا وقتی که نخواد من رازش رو به هیشکی نمی گم. فهمیدی؟
- سعیم رو می کنم. بعد از اینکه باهاش حرف زدی چی می شه؟
- نمی دونم. به بعدش فکر نکردم.
خولیو در تاریکی شب ناپدید شد. تئو به دفترش برگشت. یک پوشه از اطلاعات پرونده دافی روی میزش داشت. بریده مقاله های روزنامه ها، یک کپی از ادعانامه، و نتیجه جستجوهای اینترنتی در مورد پیت دافی و کلیفورد نانس، و حتی جک هوگانِ دادستان. همه وکلا پرونده تشکیل می دادند.
شب های چهارشنبه از رستوران اژدهای طلایی غذای چینی می گرفتند. همیشه غذا را در خانه و در هنگام تماشای برنامه مورد علاقه تئو، می خوردند؛ پخش مجدد سریال قدیمی پِری مِیسون(۵۳).
خانم بون همچنان مشغول صحبت با موکلش بود؛ یک خانم درمانده که صدای گریه اش حتی از پشت در بسته هم به گوش می رسید. آقای بون در حال رفتن به رستوران اژدهای طلایی بود که تئو برایش توضیح داد باید به خانه فقرا برود و چند دقیقه ای را به خولیو کمک کند.
- زیاد دیر نکنی. ساعت هفت شام می خوریم.
می خواست بگوید: "خب معلومه که ساعت هفت شام می خوریم"، اما گفت: «دیر نمی کنم.»
یک کتابخانه در نزدیکی در ورودی شرکت قرار داشت. یک میز بلند در وسط این کتابخانه بود و چندین صندلی چرمی در اطرافش. قفسه های دیواری هم مملو از کتاب های کلفت بودند. جلسات مهم در کتابخانه برگزار می شد. هرازچندگاهی گروهی از وکلا برای مذاکره در آنجا دور هم جمع می شدند. وینس علاقه زیادی به کار کردن در آنجا داشت. تئو هم هروقت کسی دیگری در آنجا نبود کارهایش را در کتابخانه انجام می داد. از دزدکی وارد کتابخانه شدن در بعدازظهرها که شرکت بسته بود و همه رفته بودند هم لذت می برد.
تئو وارد شد و در را پشت سرش بست. برق را روشن نکرد. روی یک صندلی چرمی نشست، پاهایش را روی میز انداخت و به ردیف نیمه روشن کتاب ها خیره شد. هزاران کتاب در قفسه ها چیده شده بودند. صدای مادرش و موکلش دیگر واضح شنیده نمی شد.
تئو هیچ بچه دیگری را نمی شناخت که پدر و مادرش به عنوان وکلای حرفه ای با هم کار کنند. هیچ بچه دیگری را نمی شناخت که هر روز بعد از مدرسه چند ساعتی را در دفتر کار بگذراند. بیشتر دوستانش بیسبال یا فوتبال بازی می کردند، شنا می کردند و یا در خانه وقتشان را می گذراندند تا شام حاضر شود.
اما او در کتابخانه حقوقی دفتر والدینش نشسته بود و به حوادث یک ساعت گذشته فکر می کرد. آنجا را دوست داشت. بوی چرم کهنه، قالی های قدیمی و کتاب های خاک گرفته. حال و هوای باابهت کتابخانه. چطور ممکن بود که او، تئودور بون، حقیقت ماجرای قتل دافی را بداند؟ از میان تمام اهالی استراتنبورگ، از میان آن هفتادوپنج هزار نفر، چرا او؟ بزرگترین جنایت شهر بعد از اتفاقی که در دهه ۱۹۵۰ افتاده بود. و او، تئو، ناگهان در وسط ماجرا افتاده بود. نمی دانست چه کار باید بکند؟

فصل دهم

هنگامی که تئو دوچرخه اش را در مقابل خانه فقرای خیابان هایلند پارک می کرد، چند مرد درشت هیکل در مقابل در ورودی ایستاده بودند. "ببخشید" مودبانه ای گفت و با لبخندی بر لب از میانشان رد شد. واقعاً هم نمی ترسید چون کاری به یک بچه نداشتند.
صدای خش داری گفت: «پول خورد داری بچه جون؟»
تئو بدون اینکه از سرعتش کم کند، گفت: «نه، آقا.»
داخل ساختمان که شد، به طرف زیرزمین رفت. خولیو و خانواده اش تازه شامشان را تمام کرده بودند. انگلیسی صحبت کردن مادر خانواده قابل قبول بود. به وضوح از اینکه تئو را چهارشنبه شب می دید، متعجب بود. تئو با زبانی که خود تصور می کرد اسپانیایی فصیح است، توضیح داد که خولیو در درس جبر به کمکش احتیاج دارد. اما ظاهراً مادر خانواده اسپانیایی فصیح را متوجه نمی شد چون از خولیو پرسید که تئو چه می گوید؟ هکتور شروع به گریه کرد و سر مادر به بچه اش گرم شد. اتاق شلوغ و گرم بود. بچه های گریان دیگری هم در اتاق بودند. تئو و خولیو به یک اتاق کنفرانس کوچک در طبقه بالا رفتند. همان اتاقی که مادرش گاهی اوقات در آنجا با موکلین بی خانمانش صحبت می کرد.
تئو در را بست و پرسید: «با پسر خاله ت حرف زدی؟»
- آره. گفت میاد ولی مطمئن نیستم. خیلی نگران و عصبیه، تئو. اگه پیداش نشد تعجب نکن.
- باشه. بیا جبر کار کنیم.
- مجبوریم این کار رو بکنیم؟
- خولیو، نمره هات خیلی پایینه. باید کار کنیم که حداقل یه نمره متوسط بتونی بگیری.
بعد از ده دقیقه هر دو خسته شدند. تئو نمی توانست تمرکز کند چرا که ذهنش پیش پسرخاله خولیو و جنجال احتمالی شهادتش بود. خولیو هم دل به درس خواندن نمی داد چون از جبر متنفر بود. موبایل تئو زنگ خورد.
در حالیکه در گوشی اش را باز می کرد، گفت: «مامانمه.»
داشت دفتر را ترک می کرد و نگران پسرش شده بود. تئو به مادرش اطمینان داد که حالش خوب است و مشغول درس دادن به خولیوست. به مادرش قول داد که به موقع برای صرف شامِ چینی، خود را به خانه برساند. حتی اگر غذای چینی شان همیشه سرد باشد. غذای سرد یا گرم چه فرقی می کرد؟ پس از اینکه در گوشی اش را بست، خولیو گفت: «خوش به حالت که موبایل داری.»
- من تنها کسی تو مدرسه نیستم که موبایل داره. تازه این هم فقط برای مکالمه با خط های محلیه. نمی شه به راه دور زنگ زد.
- فرقی نداره. باز هم خوش به حالت.
- بعدشم این فقط موبایله. کامپیوتر که نیست.
- تو کلاس ما هیشکی موبایل نداره.
- شما کلاس هفتمین. تا سال دیگه صبر کن. فکر می کنی پسرخاله ت الآن کجاست؟
- بیا بهش زنگ بزنیم.
تئو لحظه ای تردید کرد اما بعد به خود گفت چرا که نه؟ تمام شب را وقت نداشت که منتظر پسرخاله بنشیند. شماره را گرفت و گوشی را به دست خولیو داد. خولیو چند لحظه ای گوش داد و گفت: «رفت رو پیغام گیر.»
کسی در زد.
پسرخاله هنوز هم لباس کار بر تن داشت. پشت لباسش درشت نوشته شده بود باشگاه گلف ویورلی کریک. جلوی لباسش نیز همین عبارت در ابعاد کوچکتر دیده می شد. روی کلاهش نیز به همین ترتیب. از نظر جثه چندان بزرگتر از تئو نبود سنش نیز کمتر از هفده-هجده سال به نظر می رسید. چشمان سیاهش با حالتی نگران اطراف را می پایید. حتی پیش از آنکه بنشیند نیز گویی آماده بود آنجا را ترک کند.
نه با تئو دست داد و نه اسم کوچک یا نام فامیلش را گفت. مکالمه ای سریع به زبان اسپانیایی با خولیو برقرار کرد. لحن صحبتش کاملاً گویای این بود که عصبی است.
خولیو گفت: «می خواد بدونه چرا باید بهت اطمینان کنه.»
تئو از ترجمه خولیو سپاسگزار بود چون خودش تقریباً هیچ چیزی از جملات اسپانیایی متوجه نشده بود.
گفت: «ببین خولیو، چطوره یه بار همه چی رو خیلی سریع مرور کنیم؟ اون اومد پیش تو و تو اومدی پیش من. منم الآن اینجام. من که نیومدم دنبالش. اگه می خواد بره خب خداحافظ. منم از اینکه برم خونه خوشحال می شم.»
محتوای صحبتش کمی خشن و جملاتش در انگلیسی کاملاً قانع کننده بود. خولیو به اسپانیایی ترجمه کرد. پسرخاله جوری به تئو خیره شد که انگار مورد اهانت قرار گرفته است.
تئو نمی خواست برود اما می دانست که بهتر است برود. می دانست که بهتر است خودش را درگیر این ماجرا نکند. پیوسته به خودش می گفت که پای خود را از ماجرا بیرون بکشد اما حقیقت این بود که تئو درست در جایی قرار داشت که دوست داشت در آن لحظه آنجا باشد.
رو به خولیو گفت: «بهش بگو می تونه به من اعتماد کنه و هر چیزی که بگه بین خودمون می مونه.»
خولیو ترجمه کرد و پسرخاله به نظر اندکی خیالش راحت شد. برای تئو کاملاً واضح بود که پسرخاله بدجور در دردسر افتاده است و به کمک نیاز دارد. خولیو همچنان به اسپانیایی مشغول حرف زدن بود. تئو کمی از حرفهایش را متوجه شد. از او تعریف می کرد.
پسرخاله لبخند زد.
تئو نقشه هواییِ رنگی از ویورلی کریک را پرینت گرفته و محل خانه دافی ها را روی آن مشخص کرده بود. پسرخاله که هنوز هم اسمش را نگفته بود، شروع به تعریف داستان کرد. توضیح داد که در کدام نقطه در میان درختان منطقه ششم نشسته بود. تند حرف می زد و آنچه دیده بود را می گفت. روی یک کنده درخت در نزدیکی بستر یک رود نشسته بود و غذایش را می خورد. سرش به کار خودش بوده که دیده مردی از در پشتی خانه وارد شده و چند دقیقه بعد دوباره بیرون آمده است. خولیو سرگرم ترجمه کردن بود. گاهی حرف پسرخاله اش را قطع می کرد تا بتواند حرف هایش را برای تئو به انگلیسی برگرداند. تئو نیز به نوبه خود هر چه بیشتر می گذشت با لهجه پسرخاله بیشتر آشنا می شد و بیشتر اسپانیایی متوجه می شد.
پسرخاله از آشفتگی زمین گلف پس از حضور پلیس و دهان به دهان گشتن خبر حرف زد. از یکی از دوستان هندوراسی اش که در رستوران باشگاه گارسون بود، شنیده بود که آقای دافی مشغول صرف ناهار و نوشیدنی بوده است که خبر پیدا شدن جسد همسرش را به او دادند. پس از شنیدن خبر نمایشی به راه انداخته و از رستوران بیرون دویده بود. سوار ماشین مخصوص گلفش شده و با عجله به سمت خانه رفته بود.
این دوست همچنین گفته بود که آقای دافی یک پولیور مشکی و یک شلوار قهوه ای بر تن داشت و کلاه خرمایی رنگی بر سر گذاشته بود. پسرخاله می گفت که لباس ها خیلی به هم می آمدند. دقیقاً همان لباسی بود که مردی که وارد خانه دافی ها شده بود بر تن داشت.
تئو چهار عکس از پیت دافی از درون پوشه اش بیرون آورد. هر چهار عکس را از طریق اینترنت و از آرشیو روزنامه استراتنبورگ دِیلی پیدا کرده بود. عکس را به ابعاد هشت در ده اینچ بزرگ کرده بود. عکس ها را روی میز گذاشت و منتظر ماند. پسرخاله نمی توانست آقای دافی را تشخیص دهد. از جایی که مشغول خوردن غذا بود تا خانه دافی ها بین شصت تا صد متر فاصله بود. عکس ها بسیار شبیه مرد مورد نظر بودند اما پسرخاله مطمئن نبود. البته در مورد لباس مرد مطمئن بود.
تشخیص هویت توسط پسرخاله بسیار کمک حال بود، اما حیاتی نبود. می شد به سادگی ثابت کرد که آقای دافی چه لباسی بر تن داشته است. و بعد این حقیقت که یک شاهد مردی با همان لباس ها را دیده بود که چند دقیقه قبل از وقوع قتل وارد خانه شده است، می توانست محکوم شدن دافی را تضمین کند؛ حداقل تئو که اینطور فکر می کرد.
در زمانی که خولیو حرف های او را به زبان انگلیسی ترجمه می کرد، تئو با دقت به چهره پسرخاله خیره شد. شکی وجود نداشت که حقیقت را می گوید. چرا نباید حقیقت را بگوید؟ با دروغ گفتن نه تنها چیزی به دست نمی آورد، بلکه خیلی چیزها را هم از دست می داد. داستانش باورپذیر بود. و بسیار با نظریه دادستان هماهنگ بود. مشکل تنها اینجا بود که حتی روح دادستان نیز از وجود چنین شاهدی بی خبر بود. تئو همچنان گوش می کرد و از خود می پرسید که چه کار باید بکند؟ پسرخاله حتی تندتر از قبل حرف می زد. ظاهراً سد مقاومتش سرانجام شکسته شده بود و می خواست خود را خالی کند. کار خولیو برای ترجمه هم سخت تر از پیش شده بود. تئو با سرعت اطلاعات را تایپ و در لپ تاپش ذخیره می کرد. حرف پسرخاله را قطع کرد و از خولیو خواست که یک مطلب را تکرار کند. و باز دوباره از شاهد خواست که ماجرا را ادامه دهد. وقتی دیگر هیچ سوالی به ذهنش نمی رسید، نگاهی به ساعتش انداخت و از اینکه آنقدر دیر شده بود متعجب شد. ساعت از هفت هم گذشته بود. پدر و مادرش از اینکه به موقع برای خوردن شام نرسیده بود ناراحت می شدند. اعلام کرد که باید برود. پسرخاله پرسید که حالا چه اتفاقی خواهد افتاد؟
تئو پاسخ داد: «نمی دونم. بهم وقت بدین. بذارین یه کم روش فکر کنم.»
خولیو گفت: «ولی یادت نره قول دادی به کسی چیزی نگی.»
- نمی گم، خولیو. تا وقتی که ما، یعنی هر سه تامون، یه تصمیم قطعی نگیریم، نمی گم.
خولیو با سر به پسرخاله اش اشاره کرد و گفت: «اگه بترسه غیبش می زنه. نباید گیر بیفته. می فهمی؟»
- معلومه که می فهمم.
خوراک مرغ چینی از همیشه سردتر بود. اما تئو هیچ اشتهایی برای غذا خوردن نداشت. بون ها غذایشان را در مقابل تلویزیون می خوردند. جاج، که از اولین هفته ای که به عضویت خانواده درآمده بود از خوردن غذای سگ سرباز زده بود، نیز در ظرف خودش غذای چینی می خورد. اما او به هیچ عنوان بی اشتها نبود.
مادر در حالیکه چوب های چینی را در هوا نگه داشته بود، پرسید: «چرا غذات رو نمی خوری؟»
- دارم می خورم.
پدر گفت: «به نظر ذهنت مشغوله.»
او از چنگال استفاده می کرد.
مادر هم تایید کرد: «آره. راست می گه. تو خونه فقرا اتفاقی افتاد؟»
- نه. فقط داشتم به خولیو و خونواده اش و سختی زندگیشون فکر می کردم.
- تو پسر خیلی مهربونی هستی، تدی.
تئو با خود اندیشید: «فقط اگه می دونستین به چی فکر می کنم!»
پری میسونِ سیاه و سفید در آستانه شکست خوردن در دادگاه بود. قاضی از دستش خسته شده بود. هیات منصفه به او بدبین بود. دادستان اعتماد به نفس فراوانی داشت. ناگهان پری به تماشاچیان نگاه کرد و یک شاهد غیرمنتظره را به جایگاه فراخواند. شاهد شروع به تعریف ماجرا کرد. داستانش کاملاً با آنچه دادستان گفته بود تفاوت داشت. داستان جدید کاملاً درست به نظر می رسید. شاهد به تمام سوالات پاسخ داد و در پایان هیات منصفه به نفع موکل پری میسون رای داد.
یک پایان خوش دیگر. یک پیروزی دیگر در دادگاه.
خانم بون گفت: «این جوری نیست.»
حداقل سه بار در طول هر قسمت این جمله را بر زبان می آورد.
ادامه داد: «شاهد غیرمنتظره نمی تونه شهادت بده.»
تئوفرصت را برای شروع بحث مناسب دید.
- اما اگه یه شاهد یهو سروکله ش پیدا بشه چی؟ یکی که بتونه به معلوم شدن حقیقت کلی کمک کنه. یکی که هیشکی از وجودش هم خبر نداره.»
آقای بون پرسید: «اگه کسی از وجودش خبر نداره پس کی میاردش تو دادگاه؟»
- اگه یهو پیداش شه چی؟ مثلاً اگه یه شاهد خبرش رو تو روزنامه بخونه یا تو تلویزیون ببینه و بیاد شهادت بده. هیشکی نمی دونه که وجود داره. هیشکی نمی دونه اون جنایت رو دیده. اونوقت قاضی چی کار می کنه؟»
کم پیش می آمد که تئو بتواند سوالی بپرسد که دو وکیل دیگر خانواده جوابش را ندانند. پدر و مادرش به سوال مطرح شده فکر کردند. دو نکته واضح بود. اول اینکه هر دوی آن ها نظری داشتند. دوم اینکه امکان نداشت که در این زمینه به توافق برسند.
اول مادرش پاسخ داد: «دادستان نمی تونه از شاهدی که قبلاً به دادگاه و وکیل مدافع معرفی نکرده استفاده کنه. قانون اجازه شهادت شاهد غیرمنتظره رو نمی ده.»
پدر، حرف مادر را قطع کرد. واضح بود که آماده است تا بحث کند.
- اما... اگه دادستان از وجود یه شاهد خبر نداشته باشه نمی تونه هویتش رو به دادگاه اعلام کنه. هدف از برگزاری محاکمه پیدا کردن حقیقته. اینکه به یه شاهد اجازه داده نشه شهادت بده فرقی با پنهان کردن حقیقت نداره.
- قانون، قانونه.
- اما قاضی اگه صلاح بدونه می تونه بعضی وقت ها قانون رو تغییر بده.
- نمی شه قانون رو با برداشت شخصی تغییر داد.
- من خیلی به اینی که می گی مطمئن نیستم.
و همینطور ادامه دادند. تئو ساکت شد. با خود فکر کرد به پدر و مادرش یادآوری کند که هیچ کدام متخصص قوانین دادگاه جنایی نیستند، اما حاصل چنین جمله ای تنها حمله دو طرفه بود. چنین بحث هایی در خانه بون ها عادی بود. و تئو قوانین زیادی را سر میز شام، روی ایوان، و حتی توی ماشین یاد گرفته بود. مثلاً یاد گرفته بود که والدینش به عنوان وکیل، افسر دادگاه محسوب می شوند. و به همین دلیل وظیفه شان است که به برقراری عدالت کمک کنند. اگر سایر وکلا از مقررات سرپیچی می کردند، و یا یک پلیس قانون را زیر پا می گذاشت و یا قاضی پا را از حدود اختیاراتش فراتر می گذاشت، وظیفه والدینش بود که تصمیم درستی اتخاذ کنند. آنطور که پدر و مادرش می گفتند، بیشتر وکلا این مسئولیت را نادیده می گرفتند، اما آن ها نه. تئو می ترسید به آن ها در مورد پسرخاله خولیو بگوید. حس مسئولیت احتمالاً مجبورشان می کرد که مستقیم پیش قاضی گانتری بروند. و بعد پلیس به سراغ پسرخاله می رفت. او را به داگاه می برد و مجبور به شهادت دادن می کرد. و در آخر به عنوان یک مهاجر غیرقانونی بازداشت می شد. پلیس او را به زندان می برد و از آنجا او را به یک اردوگاه می فرستادند. آنطور که آقای مونت گفته بود ممکن بود ماه ها در اردوگاه منتظر بماند تا به السالوادور فرستاده شود. اعتبار تئو به کلی زیر سوال می رفت و یک خانواده به شدت صدمه می دید.
اما از طرفی یک قاتل نیز باید به سزای عملش برسد. اگر پسرخاله شهادت نمی داد احتمالاً پیت دافی تبرئه می شد و قسر در می رفت.
تئو لقمه ای دیگر از مرغ سرد را خورد.
می دانست که آن شب را درست نخواهد خوابید.

فصل یازدهم

کابوس ها تنها کمی پیش از طلوع خورشید دست از سرش برداشتند و تئو فکر استراحت درست و حسابی را از سرش بیرون کرد. مدت زیادی را به سقف اتاقش خیره شد. منتظر بود تا سر و صدای بیدار شدن و راه رفتن پدر و مادرش را بشنود.
در طول شب گذشته بارها خود را متقاعد کرده بود که هیچ راه دیگری ندارد به جز اینکه صبح اول وقت بنشیند و ماجرای پسرخاله خولیو را برای پدر و مادرش تعریف کند. دفعات زیادی نظرش را تغییر داده بود. وقتی از تختش پایین می آمد تصمیم گرفت که نمی تواند خود را مجبور کند قولی که به خولیو و پسرخاله اش داده بود را زیر پا بگذارد. نمی توانست به هیچکس چیزی در این مورد بگوید. اگر قاتل قرار بود تبرئه شود، مشکل تئو نبود.
و یا شاید هم بود؟
چون هر روز صبح، با سروصدا به کارهای همیشگی پرداخت. دوش گرفتن، مسواک زدن و جاانداختن سیم دندان ها، و البته شکنجه هر روز صبح تصمیم گیری در مورد لباسی که می خواست بر تن کند. مثل همیشه به یاد السا و عادت آزاردهنده اش افتاد که خیلی سریع پیراهن، شلوار، و کفش هایش را نگاه می کرد تا مطمئن شود که به هم می آیند و هیچ کدام در سه روز گذشته پاره نشده اند.
چند دقیقه قبل از هفت شنید که پدرش از خانه بیرون رفت. مادرش هم مشغول تماشای تلویزیون بود. درست راس ساعت هفت ونیم تئو در دستشویی را بست، موبایلش را برداشت و به عمو آیک زنگ زد.
آیک چندان سحرخیز نبود. حرفه اش خیلی مشتری نداشت و هیچوقت روز را با شوق و ذوق شروع نمی کرد. شغلش مایه افسردگی بود. گاهی در موقعیت های مختلف این موضوع را به تئو گفته بود. یک مشکل دیگر نیز وجود داشت. آیک شب زنده دار بود. و این عادت ناپسند باعث می شد که نتواند صبح زود بیدار شود. در طول این سال ها زیاد شنیده بود که بزرگترها پچ پچ کنان در مورد این عادت آیک صحبت کنند. السا یک بار از وینس سوالی در مورد آیک پرسیده بود و وینس خیلی مختصر پاسخ داده بود: «اگه هشیار باشه.»
تئو نباید این جمله را می شنید ولی تئو بیش از آنچه دیگران فکر می کردند در دفتر می شنید.
سرانجام صدای خشنی از آن سوی خط پاسخ داد: «تئو تویی؟»
- آره، آیک. صبح بخیر. ببخشید که این وقت صبح مزاحمت شدم.
تئو تا آنجا که می توانست آرام صحبت می کرد.
- ایرادی نداره، تئو. ظاهراً چیزی می خوای بگی.
- آره. صبخ زود می تونم بیام دفترت تابا هم حرف بزنیم؟ یه اتفاق خیلی مهمی افتاده و مطمئن نیستم که با مامان و بابا بتونم در موردش حرف بزنم.
- حتماً تئو. چه ساعتی؟
- چند دقیقه بعد از هشت. مدرسه هشت ونیم شروع می شه. اگه زیادی زود بیام بیرون مامان شک می کنه.
- باشه.
- ممنونم، آیک.
تئو با عجله صبحانه اش را خورد، مادرش را بوسید و خداحافظی کرد. چند لحظه ای را هم با جاج حرف زد. راس ساعت هشت با دوچرخه اش به سمت انتهای خیابان مالارد رکاب می زد.
آیک پشت میزش نشسته بود. یک لیوان مقوایی بزرگ در دستش بود. از قهوه اش بخار بلند می شد. یک شیرینی دارچینی بزرگ با یک لایه دو سانتی خامه نیز در دست داشت. به نظر خوشمزه می آمد، اما تئو تازه صبحانه اش را خورده بود. به علاوه، اشتها هم نداشت.
تئو روی صندلی اش نشست.
آیک پرسید: «حالت خوبه؟»
- فکر کنم. باید با یه نفر که بهش اعتماد دارم حرف بزنم. یکی که یه چیزهایی در مورد قانون بدونه.
- کسی رو کشتی؟ بانک زدی؟
- نه.
آیک گاز بزرگی به شیرینی اش زد و گفت: «خیلی آشفته ای.»
- مربوط به پرونده دافیه. ممکنه یه چیزهایی در مورد گناهکار بودن یا نبودن آقای دافی بدونم.
آیک همانطور که لقمه اش را می جوید به جلو خم شد. چین و چروک اطراف چشمش جمع تر شد.
- ادامه بده.
- یه شاهد هست. یکی که هیشکی از وجودش خبر نداره. یه چیزهایی موقع قتل دیده.
- و تو می دونی که کیه؟
- آره. ولی قول دادم که به کسی نگم.
- چطوری به این آدم برخورد کردی؟
- از طریق یکی از بچه های مدرسه. چیز بیشتری نمی تونم بهت بگم، آیک. قول دادم که نگم.
آیک لقمه را فرو داد و جرعه ای قهوه نوشید. چشم از تئو برنمی داشت. چندان شگفت زده به نظر نمی رسید. برادرزاده اش بیش از هر کس دیگری در شهر وکیل، منشی دادگاه، قاضی، و پلیس می شناخت.
آیک پرسید: «و هر چیزی که این شاهد دیده می تونه تاثیر زیادی روی نتیجه محاکمه بذاره، نه؟»
- آره.
- این شاهد با پلیسی، وکیلی، یا یه کسی که تو این پرونده یه نقشی داشته باشه حرف زده؟
- نه.
- و این شاهد مایل نیست که بیاد جلو و شهادت بده؟
- نه.
- از چیزی می ترسه؟
- آره.
- شهادتش کمک می کنه آقای دافی محکوم بشه یا تبرئه؟
- قطعاً محکوم می شه.
- تو با خودش حرف زدی؟
- آره.
- حرف هاش رو باور کردی؟
- آره. داره راست می گه.
یک جرعه دیگر قهوه. آیک چشم در چشم تئو دوخته بود. ادامه داد: «امروز پنج شنبه است. روز سوم دادگاه. تا اونجایی که من شنیدم قاضی گانتری می خواد این هفته پرونده رو ببنده. حتی اگه مجبور باشه شنبه هم دادگاه تشکیل بده. در نتیجه تقریباً نصف محاکمه گذشته.»
تئو سرش را به نشانه تایید تکان داد. عمویش یک گاز بزرگ دیگر زد و آرام مشغول جویدن شد. یک دقیقه گذشت.
سرانجام آیک لقمه را فرو داد و گفت: «خب پس سوال اینه که تو این مرحله دادگاه در مورد این شاهد چی کار می شه کرد؟ اگه اصلاً بشه کاری کرد.»
- درسته.
- آره. و تا اونجایی که من می دونم جک هوگان هم به چند تا سورپرایز احتیاج داره. دادستان پرونده رو ضعیف شروع کرد و هر روز هم ضعیف تر می شه.
- فکر می کردم دادگاه رو تعقیب نمی کنی.
- تئو، من یه چند تایی دوست دارم. منابع خودم!
آیک از جا بلند شد و به آن سوی اتاق رفت. روی چند قفسه، کتاب های قدیمی قانون چیده شده بود. انگشتش را روی شیرازه کتاب ها کشید تا سرانجام کتاب مورد نظرش را پیدا و خارج کرد. مشغول ورق زدن شد.
به پشت میزش برگشت. نشست و کتاب را روی میز گذاشت. به دنبال چیزی می گشت. سرانجام، پس از سکوتی طولانی، گفت: «ایناهاش. بر اساس قوانین، قاضی یه پرونده جنایی اگه احساس کنه یه اتفاق نادرست افتاده می تونه اعلام دادرسی بی نتیجه بکنه. چند تا مثال هم داره. مثلاً اگه یکی از اعضای هیات منصفه با کسی که نتیجه پرونده براش اهمیت داره تماس برقرار کنه؛ یکی از شاهدهای مهم مریض بشه یا به هر دلیلی نتونه شهادت بده؛ و یا یه مدرک حیاتی گم بشه. چیزهایی مثِ این.»
تئو این را می دانست.
پرسید: «شامل شاهد غیرمنتظره هم می شه؟»
- مشخصاً نه. ولی یه قانون کلیه که به قاضی این اجازه رو می ده که هر کاری فکر می کنه درسته انجام بده. می شه از این طریق وارد شد که غیبت یه شاهد مهم باعث دادرسی بی نتیجه می شه.
- خب بعد از اعلام دادرسی بی نتیجه چی می شه؟
- پرونده بسته نمی شه، بلکه یه تاریخ دیگه برای دادگاه تعیین می شه.
- کی؟
- به نظر قاضی بستگی داره. اما تو این مورد فکر نمی کنم قاضی گانتری زیاد معطل کنه. شاید چند ماه. این وقت کافی رو در اختیار شاهدمون می ذاره تا بیاد شهادت بده.
تئو با سرعت مشغول فکر کردن بود. نمی دانست چه باید بگوید.
آیک گفت: «حالا تئو سوال اینه که چطوری می تونی قاضی گانتری رو قانع کنی که قبل از اینکه پرونده بره زیر دست هیات منصفه برای صدور رای، اعلام دادرسی بی نتیجه کنه؟ قبل از اینکه هیات منصفه آقای دافی رو تبرئه کنه، در حالیکه واقعاً گناهکاره!»
- نمی دونم. این دیگه کار خودته، آیک. به کمکت احتیاج دارم.
آیک کتاب را کنار گذاشت و یک شیرینی دیگر برداشت. در حالیکه به شرایط فکر می کرد، شروع به جویدن کرد.
در حالیکه هنوز می جوید، گفت: «خب، برنامه اینه. تو برو مدرسه. من می رم دادگاه و اوضاع رو بررسی می کنم. یه کمی بیشتر تحقیق می کنم. شاید با یکی دو تا از دوستام هم در موردش مشورت کردم. اسم تو رو نمیارم. باور کن تئو، من همیشه ازت محافظت می کنم. زنگ ناهار می تونی بهم زنگ بزنی؟»
- حتماً.
- پس راه بیفت.
وقتی تئو به دم در رسید، آیک گفت: «چرا به بابا مامانت نگفتی؟»
- فکر می کنی باید می گفتم؟
- الآن نه. شاید بعداً.
- اون ها خیلی مقرراتین. می دونی که. اون ها افسرهای دادگاهن و ممکنه مجبورم کنن چیزی که می دونم رو بگم. خیلی پیچیده س.
- تئو، واسه یه پسر سیزده ساله زیادی پیچیده س.
- فکر کنم باهات موافقم.
- زنگ ناهار بهم زنگ بزن.
- باشه. ممنونم.
زنگ تفریح تئو داشت به دنبال آوریل می گشت که کسی از پشت سر صدایش زد. سندی کو بود که با عجله به سمتش می آمد.
- تئو، یه دقیقه وقت داری؟
- آره.
- فقط خواستم بهت بگم که پدر و مادرم رفتن با یه وکیل ورشکستگی مشورت کردن. همون موزینگو. بهشون قول داد که خونه مون رو از دست نمی دیم.
- عالیه، سندی.
- گفت باید اعلام ورشکستگی کنن. همون چیزهایی که تو واسه من توضیح دادی. آخرش خونه مون رو از دست نمی دیم.
سندی دست در کوله پشتی اش کرد، یک پاکت بیرون آورد و به تئو داد.
- این رو مامانم داد. در مورد تو بهش گفتم. فکر کنم یه نامه تشکره.
تئو با بی میلی پاکت را گرفت.
- لازم نبود، سندی. من کاری نکردم.
- کاری نکردی؟ تئو ما دیگه خونه مون رو از دست نمی دیم.
تئو متوجه نم چشم های سندی شد. آماده گریه کردن بود. مشتی به او زد و گفت: «خوشحالم سندی. اگه باز هم به کمک احتیاج داشتی حتماً بهم بگو.»
- ممنون تئو.
در کلاس مبانی حقوق آقای مونت از تئو خواست که توضیحات تکمیلی در مورد محاکمه دافی بدهد. تئو توضیح داد که دادستان سعی دارد ثابت کند که آقا و خانم دافی زندگی زناشویی آرامی نداشتند و تقریباً دو سال پیش درخواست طلاق داده بودند. تعداد زیادی از دوستانشان برای شهادت دادن فراخوانده شده بودند، اما به نظر تئو سوال های سخت کلیفورد نانس همه آن ها را دست پاچه کرده بود.
تئو لحظه ای خواست لپ تاپش را باز کند و مکالمات ردوبدل شده را که هنوز در هیچ نشریه ای چاپ نشده بود، بخواند اما سریع از این تصمیم منصرف شد.
با هک کردن سیستم گزارشگر دادگاه جرمی مرتکب نمی شد اما قطعاً کار درستی نیز نبود. به محض اینکه کلاس تمام شد و پسرها به سمت کافه تریا حرکت کردند، تئو به گوشه خلوتی رفت و به آیک زنگ زد. ساعت تقریباً دوازده ونیم بود.
آیک گوشی را برداشت و گفت: «تبرئه می شه. امکان نداره هوگان بتونه محکومش کنه.»
تئو پرسید: «چقدرش رو دیدی؟»
- تمام صبح رو دیدم. کلیفورد نانس کارش عالیه و هوگان هم به نظر خط حرکتش رو گم کرده. به رفتار هیات منصفه هم توجه کردم. از پیت دافی خوششون نمیاد ولی مدرکی علیه ش ندارن. تبرئه می شه.
- اما اون قاتله، آیک.
- اگه تو می گی حتماً هست، تئو. ولی یادت باشه اون چیزی که تو می دونی رو من نمی دونم. هیشکی نمی دونه.
- حالا باید چی کار کنیم؟
- دارم روش کار می کنم. بعد مدرسه بیا دفترم.
- باشه.

فصل دوازدهم

هالی(۵۴) یکی از دخترهای محبوب کلاس هشتمی بود. موهای فرفری سیاه داشت. خوش خنده و زیبا بود. رهبر گروه تشویق کننده ها بود. البته خودش نیز ورزشکار بود. هیچکس در تنیس حریفش نمی شد و رکوردار شنای صد متر آزاد و پنجاه متر کرال سینه مدرسه بود. از آنجایی که به ورزشکارها علاقه داشت، تئو در لیست دوم افراد مورد علاقه اش بود؛ و شاید حتی لیست سوم.
اما چون مشکلی برای سگش پیش آمده بود، مجبور بود به سراغ تئو برود.
سگش یک تری یر بود که وقتی در خانه تنها می ماند، خشمگین می شد.
سگ مورد بحث به نحوی موفق شده بود از خانه خارج شود و سوراخی زیر حصار حیاط پشتی ایجاد کند. نیم مایل دورتر از خانه نیز ماموران کنترل حیوانات او را گرفته بودند.
تئو وقتی در حال خوردن ناهارش بود این داستان را شنید. هالی و دو تن از دوستانش با عجله خود را به میزی که تئو بر روی آن مشغول خوردن غذایش بود، رسانده و ماجرا را تعریف کرده بودند. هالی پریشان و گریان بود، اما تئو به این می اندیشید که هالی حتی وقتی که گریه می کند باز هم زیباست. لحظه مهمی برای تئو بود.
پرسید: «قبلاً هم این اتفاق افتاده؟»
هالی اشک هایش را پاک کرد و گفت: «آره. چند ماه پیش هم راکی رو برده بودن.»
ادوارد پرسید: «با گاز می کشنش؟»
ادوارد یکی از بچه هایی بود که دور تئو و هالی و دوستانش جمع شده بودند. حضور هالی همیشه می توانست موجب جمع شدن پسرها شود.
فکر اینکه ممکن است سگش را بکشند، گریه اش را شدیدتر کرد.
تئو رو به ادوارد گفت: «خفه شو!»
و بعد رو به هالی گفت: «نه، نمی کشنش.»
هالی گفت: «بابام رفته مسافرت. مامانم هم تا شب باید مریض هاش رو ویزیت کنه. نمی دونم چی کار کنم.»
تئو ظرف ناهارش را کنار زد و لپ تاپش را باز کرد.
- آروم باش هالی. من قبلاً هم این کار رو کردم.
در حالیکه بچه ها دورش جمع می شدند، چند دکمه را فشار داد.
تئو پرسید: «سگت مجوز داره دیگه؟»
بر اساس قوانین استراتنبورگ همه سگ ها به مجوز نیاز داشتند تا سرشماری شوند. سگ های ولگرد نیز جمع آوری می شدند و سی روز در محل مخصوص نگهداری می شدند. اگر در این سی روز کسی سرپرستی آن ها را برعهده نمی گرفت، سگ های بیچاره را خواب می کردند. عبارت دیگر برای این کار همانطور که ادوارد بی پرده گفته بود، "با گاز کشتن" بود. البته واقعاً از گاز استفاده نمی کردند. خانواده هالی جزو ثروتمندان شهر بودند. پدرش صاحب شرکت بزرگی بود و مادرش یک دکتر پرمشغله. مسلم بود که سگشان مجوز دارد.
هالی گفت: «آره. به اسم بابامه.»
تئو آماده تایپ کردن، پرسید: «اسمش چیه؟»
- والتر کرشاو(۵۵).
تئو تایپ کرد. همه منتظر بودند. هالی دیگر گریه نمی کرد.
تئو نگاهی به صفحه لپ تاپ انداخت و گفت: «دارم لیست سگ هایی که مامورهای کنترل حیوانات گرفتنشون رو نگاه می کنم.»
پس از مکثی گفت: «ایناهاش. راکی رو ساعت نه ونیم گرفتن. جرمش باز بودن قلاده و پرسه زدن بدون حضور صاحبشه. دومین نقض قانونِ امسالشه. جریمه اش می شه بیست دلار به اضافه هشت دلار کرایه حمل ونقل. سومین نقض قانون باعث می شه ده روز نگهش دارن و صد دلار جریمه بشین.»
هالی پرسید: «کی می تونم ببرمش خونه؟»
- دادگاه حیوانات چهار روز تو هفته از ساعت چهار تا شش تشکیل می شه. روزهای دوشنبه هم تعصیله. امروز می تونی بری دادگاه؟
- آره. ولی لازم نیست مامان و بابام هم باشن؟
- نه. من باهات میام. من قبلاً هم این کار رو کردم.
ادوارد پرسید: «یه وکیل واقعی لازم نداره؟»
- نه، تو دادگاه حیوانات لازم نیست. حتی یه عقب افتاده ای مثِ تو هم می تونه این کار رو بکنه.
هالی پرسید: «پولش چی؟»
- من پول نمی گیرم. هنوز مجوز ندارم.
- تو رو نمی گم، تئو. پول جریمه رو می گم.
- آها، اون؟ خب ببین می تونیم این کار رو بکنیم. من اینترنتی فرم پس گرفتن سگت رو پر می کنم. این یعنی قبول می کنیم که راکی نقض قانون کرده ولی جرمش سبکه. بعد تو به عنوان یکی از صاحب ها جریمه ش رو پرداخت می کنی و پسش می گیری. بعد مدرسه سریع برو پیش مادرت، پول رو بگیر، و ساعت چهار بیا دادسرا. اونجا می بینمت.
- ممنون تئو. راکی رو هم میارن اونجا؟
- نه راکی رو تو محل نگهداری سگ های ولگرد نگه می دارن. بعداً با مادرت می تونی بری تحویلش بگیری.
- چرا نمی تونم تو دادگاه تحویلش بگیرم؟
تئو اغلب از سوالات مسخره دوستانش متعجب می شد. دادگاه حیوانات کم اهمیت ترین دادگاه بود. به این دادگاه، "دادگاه بچه گربه" هم می گفتند و درست مثل فرزندخوانده ی ناخواسته دستگاه قضایی بود. قاضی اش وکیلی بود که از همه شرکت های شهر بیرون انداخته شده بود. شلوار جین آبی می پوشید و از داشتن چنین مقام نازلی خجالت می کشید. قانون به صاحب حیوان اجازه می داد که بدون وکیل در دادگاه حاضر شود و مشکلش را حل کند. بیشتر وکیل ها از دادگاه بچه گربه فراری بودند چون اصلاً در شانشان نبود. اتاق دادرسی اش در زیر زمین دادسرا و بسیار دور از تمام اتاق ها و سالن های دادگاه بود. واقعاً هالی فکر می کرد که مامورین پلیس هر روز بعدازظهر یک مشت سگ و گربه را با زنجیر به آنجا می آوردند تا پس از مراحل اداری آن ها را به صاحبانشان برگردانند؟ متهمین جنایی از زندان به دادسرا آورده می شدند و در بازداشت می ماندند تا در مقابل قاضی حاضر شوند، اما سگ و گربه ها نه. یک جواب تمسخرآمیز تا نوک زبان تئو آمد، اما به جای آن به هالی لبخند زد و گفت: «متاسفم هالی. اما روالش اینجوریه. امشب راکی صحیح و سالم میاد خونه.»
- ممنونم تئو. تو بهترینی.
اگر یک روز عادی می بود، این کلمات ساعت ها در گوش تئو می پیچید. اما امروز یک روز معمولی نبود. ذهنش کاملاً درگیر پرونده پیت دافی بود. آیک در سالن دادگاه بود و تئو پیوسته به او اس ام اس می زد.
تئو نوشت: «اونجایی؟ چه خبر؟»
آیک پاسخ داد: «آره. رو بالکن. جمعیت زیاده. دادستان ساعت ۲ کارش تموم شد. با بحث طلاق و صحبت با همبازی های قدیمی گلف تونست شک ایجاد کنه.»
- مدرک کافیه؟
- اصلاً. تبرئه می شه. مگه اینکه...
- نقشه ای داری؟
- هنوز دارم روش کار می کنم. میای اینجا؟
- شاید. الآن چه اتفاقی داره میفته؟
- اولین شاهد وکیل مدافع. شریک دافی. خسته کننده س.
- باید برم. شیمی. بعداً می بینمت.
- باید بیست بگیری. فهمیدی؟
- باشه.
اگرچه وکلای استراتنبورگ اهمیت چندانی برای دادگاه حیوانات قائل نبودند، اما به ندرت این دادگاه بدون پرونده می ماند. پرونده جاری در مورد یک مار بوآ به نام هرمان بود که ظاهراً مهارت خاصی در فرار کردن داشت. اگر صاحبش در حومه شهر و در یک منطقه روستایی تر زندگی می کرد، ماجراجویی های هرمان مشکل ساز نمی شد. اما صاحبش یک جوان سی ساله بود که تا روی گردنش را خالکوبی کرده بود و در یک آپارتمان پرجمعیت زندگی می کرد. یکی از همسایه ها یک روز صبح هرمان را در آشپزخانه اش یافته بود. همسایه خشمگین بود. صاحب هرمان هم عصبی بود. جو در مجموع متشنج بود. تئو و هالی به عنوان تنها تماشاچیان دادگاه بر روی دو صندلی نشستند. کتابخانه بون و بون بسیار بزرگتر و دلپذیرتر بود.
هرمان هم در اتاق بود. قفس توری اش بر روی یک نیمکت قرار گرفته بود و قاضی یک(۵۶) چشم از آن برنمی داشت. تنها مسئول دیگر حاضر در اتاق منشی مسنی بود که سال ها در آنجا خدمت کرده بود و بداخلاق ترین کارمند دادسرا به شمار می رفت. از هرمان متنفر بود. به دورترین نقطه اتاق رفته بود اما باز هم به نظر می ترسید.
همسایه گفت: «قاضی شما خودت خوشت میاد با همچین موجودی تو یه ساختمون زندگی کنی؟ همیشه باید نگران باشی که نکنه تو خواب بیاد رو تختت.»
صاحبش گفت: «بی آزاره. گاز نمی گیره.»
- بی آزاره؟ من سکته کنم کی جواب می ده؟ این درست نیست، قاضی. شما باید از ما محافظت کنین.
قاضی نگاهی به مار کرد و گفت: «به نظر که بی آزار نمی رسه.»
همه به هرمان نگریستند. مار بی حرکت دور یک شاخه مصنوعی پیچیده بود. ظاهراً خواب بود و به هیچ عنوان تحت تاثیر جاذبه دادگاه قرار نگرفته بود.
قاضی یک پرسید: «واسه یه مار بوآی دم قرمز، زیادی بزرگ نیست؟»
انگار به دفعات گونه های مختلف بوآ را دیده بود. صاحبش با غرور گفت: «حدوداً دو متر و پونزده سانته. قدش یه کم بلنده.»
قاضی پرسید: «باز هم مار تو خونه ت داری؟»
- آره.
- چند تا؟
- چهار تا.
همسایه گفت: «وای خدای من!»
رنگش پریده بود.
قاضی پرسید: «همه بوآن؟»
- سه تا بوآ و یه شاه کبرا.
- می تونم بپرسم چرا مار نگه می داری؟
صاحب مار پای تکیه گاهش را عوض کرد. شانه ای بالا انداخت و گفت: «یکی طوطی دوست داره، یکی موش صحرایی. ملت سگ و گربه و اسب و بز دوست دارن، من مار. حیوون های خونگی خیلی خوبین.»
همسایه زیر لب تمسخرآمیز تکرار کرد: «حیوون های خونگی خیلی خوبین!»
قاضی یک پرسید: «اولین باره که یکیشون فرار کرده؟»
صاحبش پاسخ داد: «آره.»
همسایه گفت: «نه.»
- خب، متوجه شدم.
تئو نمی توانست روی هرمان و مشکلاتش تمرکز کند. دو مطلب حواسش را پرت می کرد. واضح ترینش این بود که هالی در کنارش نشسته بود و این یکی از بهترین لحظات تئو بود. اما حتی این اتفاق هم تحت تاثیر موضوع مهمتر یعنی فکر اینکه با پسرخاله خولیو چه کند، قرار گرفته بود. جلسه محاکمه همزمان در حال برگزاری بود. کار وکلا و شاهدان خیلی زود به پایان می رسید و قاضی گانتری پرونده را برای صدور رای به هیات منصفه می سپرد. ساعت تیک تیک می کرد.
همسایه دوباره گفت: «قاضی شما باید از ما حمایت کنین.»
قاضی یک گفت: «انتظار داری چی کار کنم؟»
به نظر کاسه صبرش در حال سرریز شدن بود.
- نمی شه دستور بدین بکشنش؟
- می خوای دستور کشتن هرمان رو صادر کنم؟
- چرا که نه؟ ما تو ساختمونمون بچه داریم.
قاضی یک گفت: «حکم خیلی شدیدیه.»
واضح بود که حکم مرگ هرمان را صادر نخواهد کرد.
صاحب هرمان گفت: «بی خیال! اون تا الآن به هیچکس آزار نرسونده.»
- می تونی تضمین کنی که مارهات از خونه ت بیرون نیان؟
- آره. قول می دم.
- خوب پس این کاری که می گم رو می کنی. هرمان رو می بری خونه. دیگه نمی خوام هیچوقت ببینمش. ما جایی واسه نگه داشتنش نداریم. نمی خوایم هم که داشته باشیم. هیچکس اینجا هرمان رو دوست نداره. متوجه شدی؟
- فکر کنم.
- اگه هرمان یه بار دیگه فرار کنه، یا یکی از مارهات بیرون آپارتمانت گرفته بشن، هیچ چاره دیگه ای ندارم به جز اینکه دستور بدم بکشنشون. همه شون رو. واضحه؟
- بله قربان. قول می دم.
همسایه با هیجان گفت: «من یه تبر خریدم. یه تبر دسته بلند. دوازده دلار بابتش پول دادم.»
با عصبانیت به هرمان اشاره کرد و ادامه داد: «جناب قاضی اگه یه بار دیگه اون مار، یا هر مار دیگه ای رو تو آپارتمانم یا هر جای دیگه ای ببینم، منتظر دخالت شما نمی مونم.»
- قبوله.
- قسم می خورم که می کشمش. این بار هم باید می کشتمش. اما اون لحظه فکرم کار نمی کرد. تازه تبر هم نداشتم.
قاضی یک گفت: «بسه دیگه. پرونده مختومه س.»
صاحب مار جلو رفت و آرام قفس را بلند کرد. مار به هیچ عنوان آشفته به نظر نمی رسید. ظاهراً تمام آن بحث ها بر سر مرگش هیچ جذابیتی برایش نداشت. همسایه از اتاق دادگاه بیرون رفت. هرمان و صاحبش نیز پس از مدت کوتاهی اتاق را ترک کردند.
پس از اینکه در پشت سرشان بسته شد، منشی با خیال راحت به سر جایش برگشت. قاضی چند پرونده را ورق زد و بعد نگاهی به تئو و هالی انداخت. هیچ کس دیگری در اتاق نبود. گفت: «سلام، آقای بون.»
- عصرتون بخیر جناب قاضی.
- تو این دادگاه کاری دارین؟
- بله قربان. می خوایم یه سگ رو پس بگیریم.
قاضی یک برگ کاغذ که در حکم دفتر ثبتش بود را برداشت. پرسید: «راکی؟»
- بله، قربان.
- خیلی خوب. می تونین بیاین جلو.
تئو و هالی به سمت تنها میز اتاق رفتند. تئو به هالی نشان داد که کجا باید بنشیند. خودش درست مثل یک وکیل ایستاده بود. قاضی یک گفت: «توضیحاتتون رو ارائه کنین.»
قاضی به وضوح از آن لحظه لذت می برد. متوجه بود که تئو بون جوان نهایت تلاشش را می کند تا موکل زیبایش را تحت تاثیر قرار دهد. با یادآوری اولین باری که تئو وارد دادگاهش شده بود، لبخندی بر لبانش نقش بست. یک پسربچه ی ترسیده که دیوانه وار تلاش می کرد توله سگی را نجات دهد. همان توله سگی که با خود به خانه برد و نامش را جاج گذاشت.
تئو با لحن مناسبی شروع کرد: «جناب قاضی. راکی یه تری یر کوچولوئه. مجوزش به نام آقای والتر کرشاو ثبت شده. ایشون الآن برای یه سفر کاری خارج شهر هستن. همسرشون دکتر فیلیس کرشاو(۵۷) متخصص اطفال هستن و ایشون هم نمی تونستن بیان دادگاه. موکل من دخترشونه. هالی. ما هر دو تامون کلاس هشتم هستیم و تو یه مدرسه درس می خونیم.»
تئو با دست به هالی اشاره کرد. هالی ترسیده بود، اما به کاری که تئو انجام می داد نیز اطمینان داشت.
قاضی یک رو به هالی لبخند زد. گفت: «این دومین نقض قانون سگتونه.»
تئو گفت: «بله، قربان. اولیش چهار ماه پیش بوده و آقای کرشاو مراحل قانونی رو برای پس گرفتن راکی انجام دادن.»
- الآن راکی بازداشته؟
- بله، قربان.
- منکر این نمی شین که راکی بسته نشده بوده، درسته؟
- نه قربان. اما از دادگاه درخواست دارم که جریمه و هزینه حمل و نقل رو ببخشه.
- چرا؟
- قربان صاحب های این سگ تمام اقدامات لازم برای جلوگیری از بیرون رفتنش رو انجام دادن. راکی مثِ همیشه تو یه جای امن بوده. در خونه قفل بوده. دزدگیر روشن بوده. درهای حیاط پشتی هم بسته بودن. اون ها تمام اقدامات لازم برای جلوگیری از این اتفاق رو انجام داده بودن. راکی معمولاً خوش اخلاقه اما بعضی وقت ها که تنها می مونه عصبی می شه. وقتی از خونه میاد بیرون دوست داره فرار کنه و صاحب هاش هم این رو می دونن. اون ها به هیچ وجه بی احتیاطی نکردن.
قاضی عینک مطالعه اش را از چشم برداشت و در حالیکه به حرف های تئو فکر می کرد، شروع به جویدن یک ساقه گیاهی کرد.
- حقیقت داره، هالی؟
- بله، قربان. ما خیلی مراقبیم که راکی فرار نکنه.
تئو گفت: «قربان ف راکی سگ خیلی باهوشیه. از طریق دریچه مخصوص عبور حیوون ها رفته تو حیاط پشتی و زیر حصار یه سوراخ کنده.»
- خب باز هم می تونه این کار رو بکنه.
- صاحب هاش قصد دارن بیشتر ازش مراقبت کنن، قربان.
- خیلی خوب جریمه و هزینه حمل و نقل رو می بخشم. ولی اگه باز هم راکی رو تو خیابون بگیرن باید تمام جریمه ها و هزینه ها رو دو برابر پرداخت کنین. متوجه شدین؟
- بله، قربان.
- پرونده مختومه س.
شانه به شانه هم از اتاق دادگاه بیرون آمدند و به طرف در خروجی رفتند.
- تو وکیل عالی ای هستی، تئو.
- نه. هنوز نه.
تئو باز هم به یاد پرونده قتل و شاهد مخفی اش افتاد. آن همه اتفاق در یک روز. زندگی ناگهان برایش بسیار پیچیده شده بود.

فصل سیزدهم

پس از یک خداحافظی طولانی تئو بار دیگر به داخل ساختمان دادسرا برگشت. از پله ها بالا دوید و به بالکن رفت. آیک در ردیف جلو نشسته بود. در کنارش نشست. ساعت تقریباً پنج بعدازظهر بود.
شاهد، مامور فروشی بود که حدود دو سال قبل بیمه نامه های یک میلیون دلاری را به آن ها فروخته بود. کلیفورد نانس آرام آرام از او در مورد ارتباطش با آن زوج سوال می پرسید. با دقت این موضوع را روشن کرد که دو بیمه عمر خریداری شده بود. یکی به نام خانم مایرا دافی و دیگری به نام آقای پیتر دافی. هر دو به ارزش یک میلیون دلار. هر دو بیمه نامه در واقع جایگزین بیمه نامه های قبلی پانصدهزار دلاری شده بودند.
هیچ نکته عجیبی در این قرارداد دیده نمی شد. مامور بیمه تایید کرد که این یک امر عادی است که یک زوج آینده نگر ارزش بیمه عمر خود را بیشتر کنند تا در صورت مرگ نابهنگام یکی از آن ها، دیگری از حمایت مالی برخوردار باشد. هر دوی دافی ها دقیقاً می دانستند چه می کنند و برای افزایش ارزش بیمه نامه تردید به خود راه نداده بودند. وقتی کلیفورد نانس سوالاتش به پایان رسید، بیمه یک میلیون دلاری دیگر مانند قبل مشکوک به نظر نمی رسید.
جک هوگان تلاش کرد با سوالاتش کمی جو را به سمت خود برگرداند اما موفق نشد. وقتی شاهد مرخص شد، قاضی گانتری اتمام دادگاهِ آن روز را اعلام کرد. در حالیکه همه منتظر بودند، هیات منصفه از دادگاه خارج شد. تئو دید که تیم وکیل مدافع به دور پیت دافی جمع شدند و لبخندزنان در پایان یک روز خوب در دادگاه با هم دست دادند. خیلی مطمئن بودند. عمر چیپ آنجا نبود.
آیک آرام گفت: «نمی خوام این دور و برها در موردش حرف بزنیم. می تونی بیای دفترم؟»
- آره.
- همین الآن ها.
- برو من پشت سرت میام.
ده دقیقه بعد در دفتر آیک نشسته و در را پشت سرشان قفل کرده بودند. آیک در یخچالِ پشت میزش را باز کرد.
- هم نوشابه سیاه هست هم سفید.
تئو گفت: «سیاه.»
آیک نوشابه سفید را به دست او داد و در قوطی نوشابه سیاه را برای خود باز کرد.
- زیاد حق انتخاب نداری.
جرعه ای از نوشابه نوشید.
- فکر می کردم!
- خب، اول اینکه هیچ کاری نمی تونی بکنی. فردا جمعه است. وکیل مدافع تا بعدازظهر استراحت می کنه. شایعه شده که پیت دافی به عنوان آخرین نفر شهادت می ده. احتمالاً تا عصر دیگه پرونده سپرده می شه به هیات منصفه. اگه هیچ کاری نکنی هیات منصفه می ره به اتاقش تا رای رو صادر کنه. ممکنه گناهکار بدوننش و ممکنه تشخیص بدن بی گناهه. شاید هم نتونن به توافق برسن و رای بدن. به این می گن هیات منصفه بلاتکلیف.
تئو همه این ها را می دانست. در طول پنج سال گذشته به مراتب دادگاه های بیشتری نسبت به آیک دیده بود.
عمویش ادامه داد: «دوم اینکه می تونی بری پیش این شاهد مرموزت و متقاعدش کنی که هرچه سریعتر برای شهادت دادن حاضر شه. نمی دونم قاضی گانتری در مورد همچین شاهدی چه تصمیمی می گیره. مطمئنم تا الآن همچین شرایطی براش پیش نیومده، اما اون قاضی خوبیه و کار درست رو انجام می ده.»
- این شاهده نمیاد شهادت بده. زیادی ترسیده.
- خب، پس این باعث می شه سومین گزینه ت رو بررسی کنیم. می تونی بری پیش قاضی و بدون اینکه اسم شاهد رو بهش بگی...
- اسمش رو نمی دونم.
- اما می دونی کیه دیگه، نه؟
- آره.
- می دونی کجا زندگی می کنه؟
- محله ش رو. آدرس دقیقش رو نمی دونم.
- می دونی کجا کار می کنه؟
- شاید.
آیک در حالی که جرعه ای دیگر می نوشید به او خیره شد. با پشت دستش لبش را پاک کرد.
- داشتم می گفتم. بدون اینکه هویتش رو فاش کنی واسه قاضی توضیح می دی که یه شاهد خیلی مهم حاضر به شهادت دادن نیست و نیومدن اون احتمالاً باعث می شه که رای اشتباه صادر بشه. البته قاضی قطعاً می خواد جزئیات بیشتری رو بدونه. اینکه کی هست؟ کجا کار می کنه؟ چطوری شاهد ماجرا بوده؟ دقیقاً چی دیده؟ و از این جور سوال ها. مطمئنم قاضی گانتری هزار تا سوال می پرسه و اگه نتونی جواب بدی ناراحت می شه.
تئو گفت: «از هیچ کدوم سه تا گزینه ت خوشم نیومد.»
- منم همینطور.
- پس من باید چی کار کنم، آیک؟
- ولش کن تئو. کاری به کار این افتضاح نداشته باش. تو این ماجرا جایی واسه یه بچه نیست. حتی جا واسه بزرگترها هم نیست. هیات منصفه تصمیم اشتباه خواهد گرفت، اما بر اساس مدارک این رای رو صادر می کنه. نمی شه بهشون ایراد گرفت. می دونی، سیستم همیشه جواب نمی ده. ببین چقدر آدم های بی گناه تا الآن رفتن پای چوبه دار. چقدر آدم های گناهکار تبرئه شدن؟ تئو اشتباه اجتناب ناپذیره. ولش کن.
- اما این اشتباه هنوز اتفاق نیفتاده و می شه جلوش رو گرفت.
- مطمئن نیستم بشه جلوش رو گرفت. خیلی احتمالش کمه که قاضی گانتری فقط به خاطر اینکه بشنوه یه شاهد بالقوه شهادت نمی ده، یه دادگاه بزرگ که تقریباً تموم شده رو قطع کنه. شرایط سختیه، تئو.
واقعاً غیرممکن به نظر می رسید و تئو مجبور بود موافقت کند.
- فکر کنم حق با توئه.
- معلومه که حق با منه تئو. تو هنوز بچه ای. وارد این ماجرا نشو.
- باشه، آیک.
مدت زیادی را خیره به هم نگاه کردند و منتظر بودند که دیگری سر صحبت را باز کند. سرانجام آیک گفت: «قول بده کار احمقانه ای نکنی.»
- مثلاً چی کار؟
- مثلاً اینکه بری پیش قاضی. می دونم که با هم دوستین.
دوباره یک مکث.
- بهم قول بده، تئو.
- قول می دم قبل از اینکه باهات حرف بزنم هیچ کاری نکنم.
- خوبه.
تئو از جایش بلند شد.
- باید برم. کلی تکلیف دارم.
- کلاس اسپانیایی چطوره؟
- عالیه.
- شنیدم معلمتون خیلی خوبه. مادام...، چی چی بود اسمش؟
- مادام مونیک. خیلی معلم خوبیه. تو از کجا...
- من از همه چی خبر دارم، تئو. من اونجور که بقیه فکر می کنن یه آدم منزوی دیوونه نیستم. تو سیستم آموزشی بهتون چینی هم یاد می دن؟
- شاید تو مقاطع بالاتر.
- فکر کنم خودت باید چینی رو شروع کنی. زبون آینده است، تئو.
بار دیگر از اینکه عمویش بدون اینکه کسی از او بخواهد شروع به نصیحت کردن کرده بود، ناراحت شد. تئو به آن نصیحت ها نیاز نداشت.
- بهش فکر می کنم، آیک. الآن سرم خیلی شلوغه.
- شاید فردا باز هم برم محاکمه رو ببینم. امروز خوش گذشت. بهم اس ام اس بده.
- باشه، آیک.
وقتی چند دقیقه پس از شش تئودور وارد شد، بون و بون بسیار ساکت بود. السا، وینس، و دوروتی خیلی وقت بود که رفته بودند. خانم بون خانه بود و بدون شک مشغول خواندن یک رمان بد دیگر بود. اعضای باشگاه کتابخوانیش سر ساعت هفت در منزل خانم اِستِر گاتریج جمع می شدند. شام می خوردند و در مورد هر چیزی به جز کتابِ ماهشان حرف می زدند. ده خانم عضو باشگاه بودند و هر یک به نوبت کتابی را انتخاب می کردند. تئو نمی توانست آخرین کتابی که مادرش خوانده و از آن خوشش آمده بود را به خاطر بیاورد. جتی آخرین کتابی که انتخاب کرده بود را نیز به یاد نمی آورد. هر ماه در مورد کتابی که قرار بود بخواند غرولند می کرد. شیوه عجیبی برای باشگاه داری بود؛ حداقل تئو که اینطور فکر می کرد.
وقتی تئو وارد دفتر طبقه بالا شد، وودز بون مشغول گذاشتن پرونده ها در کیفش بود. تئو همیشه از خود می پرسید که چرا پدرش هر شب آن همه پرونده و کتاب را در کیفش می ریزد و با خود به خانه می برد، انگار که می خواهد تا نیمه شب کار کند. هیچوقت این کار را نمی کرد. هرگز در خانه کار نمی کرد. هیچگاه به کیفش حتی دست هم نمی زد. همیشه کیفش را زیر یک میز نزدیک در ورودی می گذاشت و تا روز بعد همانجا می ماند. تا وقتی که آقای بون صبح زود آن را بردارد و برای صرف صبحانه از خانه خارج شود. و پس از آن به دفترش برود و محتویات کیف را روی میز نامرتبش بریزد. تئو مشکوک بود که پدرش همیشه همان کتاب ها و پرونده ها را در کیفش می ریزد و هیچگاه عوض نمی شوند.
متوجه شده بود که به ندرت پیش می آید که وکلا بدون کیف جایی بروند. حتی برای صرف ناهار. مادرش نیز کیفش را به خانه می آورد اما او گاهی در آن را باز می کرد و نگاهی به بعضی از محتویاتش می انداخت.
آقای بون پرسید: «مدرسه خوش گذشت؟»
- آره. خوب بود.
- خوبه. گوش کن تئو، مامانت امشب باشگاه کتابخونی داره. منم دارم می رم خونه قاضی پلانکمور(۵۸). پیرمرد روزبه روز داره حالش بدتر می شه. می رم که چند ساعتی پیشش باشم. مراسم تدفینش خیلی دور نیست.
- باشه، بابا. برو.
قاضی پلانکمور حداقل نود ساله بود و چندین بیماری دست به دست هم داده بودند تا او را بکشند. او در سیستم قضایی استراتنبورگ یک شخصیت افسانه ای محسوب می شد و بیشتر وکلا از صمیم قلب او را تحسین می کردند.
- یه کم اسپاگتی تو یخچال هست. بذار تو ماکروویو گرم شه.
- باشه. نگران من نباش. احتمالاً یکی دو ساعت اینجا درس می خونم، بعد می رم خونه. حواسم هم به جاج هست.
- مطمئن؟
- آره.
تئو به دفترش رفت. محتویات کوله پشتی اش را خالی کرد. تلاش می کرد روی تکالیف شیمی اش تمرکز کند که کسی ضربه ای به در پشتی زد. خولیو بود. دومین روزی بود که به این شکل به دیدنش می آمد.
با حالتی نگران گفت: «می شه بیرون با هم حرف بزنیم؟»
- بیا تو. هیشکی تو ساختمون نیست. می تونیم همینجا حرف بزنیم.
- مطمئنی؟
- آره. چه خبر شده؟
خولیو نشست. تئو در را بست.
- یه ساعت پیش با پسرخاله م حرف زدم. خیلی نگرانه. امروز پلیس رفته بوده به زمین گلف. فکر می کنه تو بهشون گفتی.
- بی خیال خولیو. من به کسی چیزی نگفتم. قسم می خورم.
- پس چرا پلیس رفته بوده اونجا؟
- من چه می دونم. می خواستن با پسرخاله ت حرف بزنن؟
- فکر نکنم. وقتی ماشین پلیس رو دیده فرار کرده.
- پلیس ها لباس فرم پوشیده بودن؟
- فکر کنم.
- سوار ماشین پلیس بودن؟
- فکر کنم.
- ببین خولیو. من بهت قول دادم. من به پلیس چیزی نگفتم. اگر هم می خواستن با پسرخاله ت در مورد قتل حرف بزنن، لباس فرم نمی پوشیدن و با ماشینی که روش درشت نوشته پلیس نمیومدن. امکان نداره. اگه می خواستن برن سراغش کاراگاه ها می رفتن. با کت وشلوار و کروات و ماشین شخصی.
- مطمئنی؟
- آره. مطمئنم.
- باشه.
- فکر کنم پسرخاله ت پلیس که می بینه خیلی عصبی می شه، نه؟
- بیشتر اون هایی که مجوز ندارن همینطورین.
- بهش بگو راحت باشه.
- راحت باشه؟ وقتی هر روز ممکنه دستگیر بشی، نمی شه راحت بود.
- نکته خوبیه.
خولیو هنوز هم نگران بود. حتی گوشه کنار آن اتاق کوچک را نیز می پایید انگار ممکن بود کس دیگری هم صدایشان را بشنود. سکوتی معذب کننده برقرار شد. هر دو منتظر بودند که دیگری چیزی بگوید. سرانجام خولیو گفت: «یه چیز دیگه هم هست.»
- چی؟
با دست های لرزان دکمه پیراهنش را باز کرد و یک کیسه پلاستیکی را از زیر لباسش بیرون آورد. با دقت آن را روی میز تئو گذاشت. گویی هدیه ای بود که دیگر هرگز نمی خواست به آن دست بزند. یک جفت دستکش گلف سفیدرنگِ مچاله شده در کیسه بود.
- پسرخاله م این ها رو بهم داد. دستکش های همون مرده س که روز قتل رفت تو خونه اون خانومه. یکی برای دست راست و یکی برای دست چپش. لنگه دست راست نوئه. فقط دست چپش استفاده شده.
تئو به دستکش ها خیره شده بود اما نمی توانست تکان بخورد. حتی برای یک لحظه زبانش هم بند آمد.
- این ها رو از کجا...
- وقتی مرده از در خونه اومده بیرون، دستکش ها رو درآورده و گذاشته تو ساک گلفش. بعداً نزدیک سوراخ چهاردهم این ها رو انداخته تو سطل زباله. کار پسرخاله م اینه که روزی دو بار آشغال ها رو خالی کنه. اون مرده رو دیده و با خودش فکر کرده که عجیبه اون دستکش های سالم رو داره دور می ندازه.
- مرده هم پسرخاله ت رو دید؟
- فکر نکنم. اگه دیده بود فکر نکنم دستکش ها رو دور می نداخت.
- و این مرده همونیه که الآن داره محاکمه می شه؟
- آره. فکر کنم خودشه. پسرخاله م کاملاً مطمئنه. اون رو تو تلویزیون دیده.
- پسرخاله ت چرا دستکش ها رو نگه داشت؟
کارگرهای اونجا تو آشغال ها دنبال چیزهای به درد بخور می گردن. پسرخاله م دستکش رو نگه داشت و بعدِ چند روز مشکوک شد. کلی شایعه در مورد قتل اون خانومه تو زمین گلف شنیده می شده، به خاطر همین هم پسرخاله م دستکش ها رو قایم کرده. الآن هم ترسیده و فکر می کنه پلیس مراقبشه. اگه دستکش ها رو پیش اون پیدا کنن، کسی چه می دونه چه اتفاقی میفته؟ می ترسه تو دردسر بیفته.
ـ پلیس مراقبش نیست.
- این رو بهش می گم.
دوباره سکوتی طولانی. تئو با سر به دستکش ها اشاره کرد. هنوز هم می ترسید که به چیزی دست بزند.
- حالا با این ها چی کار کنیم؟
- من نگهشون نمی دارم.
- از همین می ترسیدم.
- تو می دونی باید چی کار کنی، نه؟
- نه نمی دونم. الآن دارم به این فکر می کنم که چی شد من وارد این ماجرا شدم؟
- نمی تونی همینجوری ببریش تحویل پلیس بدی؟
تئو زبانش را گاز گرفت تا جمله هایی را بر زبان نیاورد. جمله هایی که می توانست تمسخرآمیز و بی رحمانه تلقی شود. چطور می شد از خولیو انتظار داشت که از سیستم خبر داشته باشد؟ "چرا خولیو. می رم اداره پلیس. یه کیسه پلاستیکی که توش یه جفت دستکش گلفه رو می دم به خانم منشی. بعد براش توضیح می دم که این ها رو یه آقای نازنینی که الآن به جرم قتل همسرش داره محاکمه می شه، پوشیده. البته این آقای نازنین واقعاً زنش رو کشته چون من، تئودور بون، حقیقت رو می دونم. چون من، بنا به دلایلی، با شاهد مهمی حرف زدم که هیشکی از وجودش خبر نداره. خواهش می کنم خانم منشی، این ها رو ببرین پیش کاراگاه بخش جنایی ولی واسش توضیح ندین که این ها رو از کجا آوردین." خولیوی بیچاره.
- نه. نمی شه این کار رو کرد. پلیس کلی سوال می پرسه و پسرخاله ت ممکنه تو دردسر بیفته. بهترین کار اینه که این دستکش ها رو با خودت ببری و من هم وانمود می کنم که هیچوقت این ها رو ندیدم.
- امکان نداره، تئو. این ها الآن دیگه مال توئن.
خولیو این را گفت و از جایش بلند شد. در را باز کرد، یک پایش را بیرون گذاشت و از روی شانه گفت: «یادت باشه قول دادی به کسی چیزی نگی، تئو.»
تئو پشت سرش بود.
- باشه.
- بهم قول دادی.
- آره.
خولیو در دل تاریکی ناپدید شد.

فصل چهاردهم

تئو به زور کمی اسپاگتی خورد. ظرف ها را در ماشین ظرف شویی گذاشت، در خانه را قفل کرد، و به اتاقش رفت. لباسش را عوض کرد، لپ تاپش را برداشت و روی تختش خزید. آوریل آن لاین بود و چند دقیقه ای را با هم چت کردند. آوریل هم روی تختش بود و چون همیشه در اتاقش را قفل کرده بود. حالش بهتر شده بود. او و مادرش با هم بیرون رفته و پیتزا خورده بودند. حتی با هم خندیده بودند. فکر می کردند که پدرش خارج شهر است و در این مواقع همیشه زندگی راحت تر می شد. به هم شب بخیر گفتند و تئو لپ تاپش را بست. آخرین شماره مجله اسپورتس ایلاستِرِیتِد را برداشت. نمی توانست بخواند. نمی توانست تمرکز کند. خوابش می آمد چون شب قبل خوب نخوابیده بود. با اینکه نگران و حتی ترسیده بود، خیلی زود خوابش برد.
آقای بون زودتر از همسرش به خانه برگشت. از پله ها بالا رفت و در اتاق تئو را باز کرد. مثل همیشه لولای در صدا کرد. برق را روشن کرد. دیدن چهره پسرش که غرق در خواب بود، لبخندی بر لبانش آورد.
زیر لب گفت: «شب بخیر، تئو.»
و برق را خاموش کرد.
صدای بسته شدن در تئو را بیدار کرد. چند ثانیه بعد به پشت خوابیده و به سقفِ تیره خیره شده بود. به دستکش هایی که در دفترش پنهان بود فکر می کرد. نصیحت آیک در مورد دخالت نکردن در ماجرا به نظرش غلط بود؛ اینکه وجود یک شاهد را ندیده بگیرد و تماشا کند که چطور سیستم قضایی تصمیم اشتباه می گیرد.
با این حال قول، قول بود. به خولیو و پسرخاله اش قول داده بود که رازشان را فاش نکند. اما اگر سر قولش نمی ماند چه؟ اگر صبح اول وقت به دفتر قاضی گانتری می رفت، دستکش ها را روی میزش می گذاشت و همه ماجرا را تعریف می کرد چه؟ این وسط پسرخاله قربانی می شد. جک هوگان و پلیس به دنبالش می گشتند و او را بازداشت می کردند. شهادتش می توانست ورق را به نفع دادستان برگرداند. دادرسی بی نتیجه اعلام می شد و یک دادگاه دیگر برگزار می شد. همه روزنامه ها و تلویزیون این ماجرا را پوشش می دادند. پسرخاله قهرمان می شد اما با این وجود به عنوان مهاجر غیرقانونی به زندان می رفت.
آیا امکانش وجود نداشت که او، یعنی پسرخاله، با پلیس و دادستان وارد معامله شود؟ آیا به خاطر اینکه به او احتیاج داشتند برایش تخفیف قائل نمی شدند؟ تئو نمی دانست. شاید آری؛ شاید هم نه. ریسکش بالا بود.
به خانم دافی فکر کرد. در پرونده اش یک عکس زیبا از او داشت که در روزنامه چاپ شده بود. زن زیبایی بود. موهای طلایی و چشمان سیاه داشت. دندان هایش نیز بی نقص بودند. آخرین لحظات زندگیش را تصور می کرد که با وحشت متوجه شد همسرش، که آن دستکش های گلف را پوشیده بود، با نیت خیر به خانه برنگشته است، بلکه قصد جان او را کرده. قلب تئو باز هم با شدت می زد. پتو را کنار زد و روی لبه تخت نشست. خانم دافی تنها چند سال از مادرش جوان تر بود. اگر مادرش به چنان وضع وحشیانه ای کشته می شد، چه احساسی به او دست می داد؟
اگر هیات منصفه آقای دافی را تبرئه می کرد، عملاً از جزای عملش قسر در می رفت. و دیگر هیچگاه نمی شد او را به اتهام قتل به دادگاه کشاند. تئو قوانین را خوب بلد بود. اگر هیات منصفه متهم را بی گناه بداند، دولت دیگر نمی تواند او را برای بار دوم محاکمه کند. و از آنجایی که هیچ مضنون دیگری وجود نداشت، پرونده بدون اینکه به نتیجه برسد، بسته می شد. آقای دافی یک میلیون دلارش را می گرفت. بیشتر از قبل گلف بازی می کرد و احتمالاً باز هم یک همسر زیبا و جوان برای خود انتخاب می کرد.
تئو بار دیگر دراز کشید و چشم هایش را بست. فکری به ذهنش رسید. بعد از پایان محاکمه، وقتی آقای دافی تبرئه شد، تئو چند هفته و یا چند ماه صبر خواهد کرد و بعد دستکش ها را در یک بسته ی بی نام برایش خواهد فرستاد. احتمالاً یک یادداشت نیز همراهش می فرستاد که روی آن نوشته شده باشد: "ما می دونیم که تو کشتیش. حواسمون بهت هست."
چرا باید چنین کاری می کرد؟ خودش هم نمی دانست. باز هم یک ایده احمقانه دیگر.
فکرش مغشوش بود. هیچ خونی در صحنه جنایت دیده نشده بود، درست است؟ در نتیجه هیچ ردی از خون بر روی دستکش ها وجود نداشت. اما مو چه؟ اگر یک تار موی خانم دافی به یک لنگه دستکش چسبیده باشد چه؟ موهایش کوتاه نبود و احتمالاً تا روی شانه اش می رسید. تئو جرات نداشت در کیسه پلاستیکی را باز کند. او به دستکش ها دست نزده بود، در نتیجه نمی دانست که چه چیزی ممکن است به آن ها چسبیده باشد. یک تار مو می توانست دلیل مستحکم تری برای این حقیقت باشد که شوهرش او را کشته است.
سعی کرد به پیروزی شکوهمندش در داگاه حیوانات فکر کند. پیروزی که برای موکلش هالی به ارمغان آورده بود. اما این فکر خیلی زود جای خود را به صحنه جنایت داد. سرانجام دوباره به خواب رفت.
مارسلا بون چند دقیقه قبل از یازده به خانه رسید. در ماشین ظرف شویی را باز کرد تا مطمئن شود که همه چیز مرتب است. با وودز که مشغول خواندن کتاب بود، صحبت کرد. سپس از پله ها بالا رفت و برای دومین بار در یک ساعت گذشته تئو را بیدار کرد. تئو صدای پایش را شنید اما چون همیشه خود را به خواب زد. مادرش برق را روشن نکرد. هیچوقت روشن نمی کرد. پیشانی اش را بوسید و آرام گفت: «دوست دارم، تدی.»
از اتاق بیرون رفت.
یک ساعت بعد تئو هنوز بیدار بود. نگران محل اختفای دستکش ها بود.
وقتی زنگ گوشی اش ساعت شش وسی دقیقه را اعلام کرد، تئو نمی دانست که خواب بود یا بیدار و یا چیزی بین این دو. حتی مطمئن نبود که اصلاً در طول شب خوابیده است یا نه؟ کاملاً هوشیار اما خسته بود. و از همین الآن از اینکه یک روز طولانی دیگر را در پیش روی داشت، ناراحت بود. باری که روی شانه هایش حس می کرد برای یک پسر سیزده ساله بسیار سنگین بود.
مادر کنار اجاق گاز ایستاده بود. جایی که به ندرت در آنجا دیده می شد. مشغول سرخ کردن سوسیس و درست کردن پَن کیک بود. سالی دو بار ممکن بود این کار را انجام دهد. اگر یک روز معمولی بود، تئو بسیار گرسنه در انتظار یک صبحانه مفصل می نشست. جرات نداشت به او بگوید که اشتها ندارد.
مادر در حالیکه گونه پسرش را می بوسید، پرسید: «خوب خوابیدی؟»
- نه زیاد.
- چرا؟ به نظر خسته میای؟ داری مریض می شی؟
- خوبم.
- یه کم آب پرتقال حالت رو جا میاره. تو یخچاله.
در حال خوردن صبحانه، مادرش روزنامه صبح را هم مطالعه می کرد. عینک مطالعه اش را نوک بینی اش گذاشته بود. گفت: «به نظر دادگاه دیگه داره تموم می شه.»
بیشتر جمعه ها سری به آرایشگاه می زد تا ناخن هایش را مانیکور کند. اما آن روز همچنان لباس خواب به تن داشت.
تئو گفت: «خبرهاش رو پیگیری نکردم.»
- باور نمی کنم. چشم هات قرمزه، تئو. به نظر خسته ای.
- گفتم که خوب نخوابیدم.
- چرا خوب نخوابیدی؟
"خوب، اول بابا ساعت ده من رو بیدار کرد و بعد خودت ساعت یازده بیدارم کردی." اما تئو نمی توانست پدر و مادرش را مقصر بداند. دلیل کمبود خوابش چیز دیگری بود.
- امروز امتحان دارم.
راست هم می گفت. خانم ژرمن بچه ها را ترسانده بود که امتحان هندسه خواهد گرفت.
- مطمئنم که نمره عالی می گیری.
دوباره به خواندن روزنامه مشغول شد.
- سوسیت رو بخور.
موفق شد به اندازه ای که مادرش را راضی کند سوسیس و پن کیک بخورد. از مادرش به خاطر آن صبحانه خوشمزه تشکر کرد. برای او روز خوبی را آرزو کرد، دستی به سر جاج کشید، و سوار بر دوچرخه اش از حیاط بیرون رفت. ده دقیقه بعد از پله های دفتر آیک بالا می رفت. عمویش برای دومین روز متوالی در انتظار ملاقات دونفره شان بود. آیک جمعه ها آشفته تر از سایر روزها به نظر می رسید. چشم هایش از چشم های تئو قرمزتر و پف کرده تر بود. آن روز صبح اصلاً به موهای خاکستری اش دست نزده بود.
غرولندکنان گفت: «امیدوارم کارت مهم باشه.»
تئو که در مقابل میز ایستاده بود، گفت: «هست.»
- بشین.
- ترجیح می دم وایسم.
- هر جور راحتی. خب، چه خبر شده؟
تئو داستان خولیو و دستکش های گلف را تعریف کرد. دستکش ها اکنون در یک کیسه پلاستیکی در پشت یک سری پرونده های طلاق قدیمی دفنر حقوقی بون و بون، در انتهای یکی از قفسه های زیرزمین پنهان شده بودند. حداقل در ده سال گذشته که کسی پایش را به آن قسمت نگذاشته بود. هیچ چیزی را به جز هویت خولیو و پسرخاله اش ناگفته نگذاشت. بعد از چند دقیقه حرف هایش تمام شد. آیک بادقت گوش کرده بود. دستی به ریشش کشید؛ عینکش را برداشت؛ چشم هایش را مالید؛ جرعه ای از قهوه اش نوشید؛ و وقتی تئو ساکت شد، تنها موفق شد زیر لب بگوید: «باورنکردنیه.»
تئو با ناامیدی پرسید: «حالا باید چی کار کنیم، آیک؟»
- نمی دونم. آزمایشگاه باید دستکش ها رو آزمایش کنه. ممکنه نمونه ای از پوست، پوست خانم دافی، یا یه تار مو روشون باقی مونده باشه. حتی ممکنه بتونن از عرق دست آقای دافی DNA رو تشخیص بدن.
تئو به عرق دست فکر نکرده بود.
آیک بلندبلند مشغول فکر کردن بود: «این دستکش می تونه مدرک مهمی باشه.»
همچنان به ریشش دست می کشید.
- آیک، نمی تونیم نادیده بگیریمش.
- چرا نگهشون داشتی؟
من نگهشون نداشتم. بیشتر می شه گفت دوستم اون ها رو گذاشت و رفت. اون ترسیده. پسرخاله ش هم بدجوری ترسیده. من هم ترسیده م. باید چی کار کنیم؟
آیک ایستاد. کش وقوسی به بدنش داد و جرعه دیگری از قهوه نوشید.
- می ری مدرسه؟
"پس انتظار داری چی کار کنم صبح جمعه؟"
- آره. دیرم هم شده.
- برو مدرسه. من می رم محاکمه رو ببینم. یه فکری می کنم و بهت اس ام اس می دم.
- ممنون آیک. تو بهترینی.
- این رو دیگه نمی دونم.
تئو پنج دقیقه دیر وارد کلاس شد اما آقای مونت خوش اخلاق بود و کلاس هنوز شروع نشده بود. وقتی تئو را دید، او را به کناری کشید و گفت: «تئو، می تونی بعداً سر کلاس مبانی حقوق واسمون توضیح بدی که چه اتفاق های جدیدی تو جریان محاکمه افتاده؟»
تنها کاری که تئو نمی خواست انجام دهد صحبت کردن در مورد محاکمه بود، اما نمی توانست به آقای مونت نه بگوید. به علاوه، آقای مونت به تنبلی در تهیه کردن مطلب آموزشی برای روزهای جمعه مشهور بود و به کمک تئو احتیاج داشت تا ساعت کلاسش را پر کند.
تئو گفت: «حتماً.»
- ممنون. فقط اتفاقات جدید. پونزده دقیقه هم کافیه. امروز می ره زیر دست هیات منصفه واسه صدور رای دیگه، نه؟
- احتمالاً.
تئو سر جایش نشست. آقای مونت چند بار روی میزش کوبید و حضور و غیاب را آغاز کرد. مثل همیشه آقای مونت چند دقیقه ای حرف زد تا زنگ شروع ساعت اول به صدا درآمد. پسرها به سمت در حرکت کردند. یکی از همکلاسی های تئو به نام وودی(۵۹) در راهرو متوقفش کرد. تنها یک نگاه به چهره اش کافی بود تا متوجه شود که همکلاسی اش مشکل دارد.
وودی در حالیکه به اطراف نگاه می کرد، با صدای آرامی گفت: «تئو من به کمک احتیاج دارم.»
شرایط حاکم بر زندگی خانواده وودی واقعاً اسفناک بود. پدر و مادرش هر کدام دو یا سه بار ازدواج کرده بودند و در واقع کسی تربیت بچه ها را زیر نظر نداشت. او در یک گروه موسیقیِ بد، که در پارکینگ تمرین می کردند، گیتار الکتریک می زد. سیگار می کشید و مانند بچه های فراری لباس می پوشید. شایعه شده بود که یک خالکوبی کوچک نیز روی پشتش دارد. تئو نیز مانند سایر پسرها در مورد آن خالکوبی کنجکاو بود اما هیچ علاقه ای نداشت که آن شایعه را تایید کند. با وجود تمام این نکات منفی، معدل وودی متوسط رو به بالا بود.
تئو پرسید: «چه خبر شده؟»
واقعاً دوست داشت به وودی بگوید که زمان بسیار بدی برای مشاوره حقوقی مجانی است. ذهنش بیش از حد مشغول بود.
وودی پرسید: «بین خودمون می مونه دیگه؟»
- معلومه.
عالی شد! درست همان چیزی بود که تئو نیاز داشت! یک راز دیگر. هالی از کنارشان رد شد. لحظه ای از سرعتش کم کرد. لبخند گرمی به تئو زد اما متوجه شد که سر تئو شلوغ است. ناپدید شد.
وودی با چشم های تر گفت: «تئو، دیشب داداشم رو گرفتن. نصفه شب پلیس اومد در خونه و با دستبند بردنش. وحشتناک بود. الآن تو زندانه.»
- جرمش چیه؟
- مواد. حمل مواد مخدر و شاید هم پخشش.
- ببین، حمل و پخش خیلی با هم فرق دارن.
- می تونی کمکمون کنی؟
- فکر نکنم. چند سالشه؟
- هفده.
تئو برادرش را می شناخت. البته قطعاً شهرتش به خاطر خصوصیات منفیش بود، نه مثبت.
تئو با اینکه حدس می زد جواب سوالش "نه" باشد، پرسید: «اولین بارشه که دستگیر می شه؟»
- پارسال هم واسه حمل مواد دستگیر شده بود. اون بار اولش بود. یه گوشمالی کوچولو بهش دادن و ولش کردن.
- وودی والدینت باید یه وکیل بگیرن. به همین سادگی.
- همچین هم ساده نیست. بابا ننه م پول ندارن. اگه هم داشتن بالا وکیل نمی دادن. تئو، تو خونه ما جنگه. بچه ها علیه والدین. هیچ طرفی هم حاضر نیست اسیر بگیره! ناپدریم همیشه با داداشم سر مواد دعوا داشتن. هزار بار قسم خورده که اگه دستگیرش کنن کوچکترین کمکی به آزاد شدنش نمی کنه.
زنگ خورد. راهرو خالی بود.
تئو گفت: «باشه. زنگ تفریح بیا پیشم. مشاوره خاصی نمی تونم بهت بدم ولی نهایت کاری که بتونم رو برات انجام می دم.»
- ممنون، تئو.
با عجله وارد کلاس مادام مونیک شدند. تئو روی صندلیش نشست، کوله پشتی اش را باز کرد، و تازه به یاد آورد که تکالیفش را انجام نداده است. در آن لحظه اصلاً برایش مهم نبود. در آن لحظه خدا را شکر می کرد که در یک خانه آرام و دنج زندگی می کند و پدر و مادری دارد که به ندرت صدایشان را بالا می بردند. وودی بیچاره. بعد دوباره فکرش درگیر دستکش ها شد.

فصل پانزدهم

نیمی از کلاس هندسه گذشته بود. خانم ژرمن همچنان از احتمال گرفتن امتحان صحبت می کرد. تئو به دیوار خیره شده بود و تلاش می کرد که بیدار بماند. ناگهان بلندگوی بالای در خش خشی کرد و توجه همه کلاس را به خود جلب کرد.
صدای خانم گلوریا(۶۰)، منشی مدرسه شنیده شد: «خانم ژرمن، تئو بون تو کلاسه؟»
- بله، هست.
- خواهش می کنم بفرستینش دفتر. باهاش کار دارن.
تئو وسایلش را در کوله پشتی اش ریخت و با سرعت به سمت در حرکت کرد. خانم ژرمن گفت: «تئو اگه امتحان گرفتم تو می تونی دوشنبه امتحان بدی.»
تئو با خود اندیشید: "به خاطر هیچی ممنونم!" اما به جای آن گفت: «حتماً.»
- آخر هفته خوبی داشته باشی، تئو.
- شما هم همین طور.
وارد راهرو که شد نفس عمیقی کشید. به این فکر می کرد که چه کسی و چرا به دیدنش آمده است؟ شاید مادرش نگران چشم های قرمز و چهره خسته اش شده و آمده بود تا او را به دکتر ببرد. اما احتمالاً نه. او معمولاً بی خودی نگران نمی شد و به عنوان یک قانون کلی تا وقتی تئو نیمه جان نمی شد او را به دکتر نمی برد. شاید پدرش تصمیم گرفته بود به او اجازه دهد که روز آخر محاکمه را تماشا کند. اما احتمالاً نه. وودز بون چون همیشه، در دنیای دیگری سیر می کرد. شاید هم یک اتفاق خیلی بدتر بود. شاید یک کسی، یک جوری او را لو داده و پلیس با حکم تجسس در انتظارش بود تا دستکش ها را پیدا کند. رازش برملا می شد و او، تئو بون، در دردسر بزرگی می افتاد. سرعتش را کم کرد. سر پیچ راهرو از پنجره بزرگ نگاهی به بیرون انداخت و در مدرسه را نگاه کرد. هیچ ماشین پلیسی در مقابل در نبود. هیچ نشانه ای از دردسر دیده نمی شد. به راه رفتن ادامه داد. آرام تر از قبل. آیک در انتظارش بود. وقتی تئو وارد دفتر مدرسه شد، مشغول صحبت با خانم گلوریا بود.
خانم گلوریا با لبخندی گفت: «این آقا می گن که عموی توئن.»
تئو گفت: «متاسفانه بله.»
- و تو باید بری تو یه مراسم تدفین تو ویکسبورگ شرکت کنی؟
آیک با چشمهایش می گفت: "بگو آره. بگو آره."
تئو لحظه ای مردد ماند، سپس به نشانه تایید سر تکان داد و گفت: «از مراسم تدفین متنفرم.»
- برنمی گردی؟
آیک گفت: «نه، مراسم تدفین ساعت یک ونیم شروع می شه. دیگه نمی رسه بیاد.»
خانم گلوریا گفت: «اینجا رو امضا کن.»
تئو امضا کرد و با آیک از دفتر خارج شدند. ماشین آیک یک ماشین دوسرنشینه ی قدیمی بود. حداقل سی سال عمر داشت و اصلاً نمی شد گفت که در شرایط خوبی قرار دارد. مانند هر چیز دیگری در زندگی آیک، این ماشین هم به زحمت سرپا بود و خوش شانس بود که هنوز می توانست حرکت کند.
به اندازه یک چهارراه که از مدرسه دور شدند، تئو گفت: «مراسم تدفین، آره؟ خوشم اومد.»
- کار کرد.
- حالا کجا داریم می ریم؟
- تو اومدی پیش من و کمک خواستی. پیشنهاد من اینه که بریم به دفتر بون و بون، با پدر و مادرت دور یه میز بشینیم و همه چیز رو بهشون بگیم.
تئو نفس عمیقی کشید. نمی توانست مخالفت کند. ماجراهایی که درگیرشان شده بود، بسیار پیچیده بودند.
با حضورشان در مقابل در ورودی السا را شگفت زده کردند. از جایش بلند شد و گفت: «اتفاقی افتاده؟»
آیک گفت: «صبح بخیر، السا. مثِ همیشه عجیب غریبی.»
السا یک پولیور نارنجی، به رنگ کدوتنبل، بر تن داشت و عینک و رژ لبش نیز به همان رنگ بود. جواب آیک را نداد. در عوض به تئو نگاه کرد و پرسید: «اینجا چی کار می کنی؟»
- اومدم که تو مراسم تدفین شرکت کنم.
و به سمت کتابخانه به راه افتاد.
آیک گفت: «می شه لطفاً وودز و مارسلا رو خبر کنی؟ باید یه جلسه خونوادگی تو کتابخونه برگزار کنیم.»
در حالت عادی السا به خاطر اینکه به او دستور داده شده بود، از انجام آن کار سرباز می زد اما متوجه بود که این بار ماجرا جدی است.
خوشبختانه خانم بون در دفترش تنها بود و آقای بون هم مشغول مطالعه چند برگه بود. هر دو با عجله وارد کتابخانه شدند. پس از آنکه آیک در را بست، خانم بون نگاهی به تئو انداخت و پرسید: «اینجا چه خبره؟ چرا مدرسه نیستی؟»
آیک گفت: «آروم باش. اجازه بدین بشینیم و در موردش حرف بزنیم.»
همه نشستند. پدر و مادر طوری به تئو نگاه می کردند که انگار جرمی مرتکب شده است.
آیک ادامه داد: «خب، بذارین من شروع کنم. بعد من خفه می شم و تئو می تونه حرف بزنه. چهارشنبه، یعنی دو روز پیش، تئو با یکی از دوستاش تو مدرسه حرف زده. اون صحبت زمینه ساز یه مکالمه دیگه شده و در طول همین مکالمه ها، تئو به اطلاعاتی دست پیدا کرده که می تونه تاثیر زیادی روی نتیجه محاکمه آقای دافی بذاره. خلاصه ش اینه که یه شاهد اون بیرون هست. شاهدی که هیشکی از وجودش خبر نداره. نه پلیس، نه دادستان، و نه وکیل مدافع، در واقع هیشکی؛ به جز تئو و دوستش. تئو نمی دونست چی کار کنه به خاطر همین اومد پیش من. من هم نمی دونم چی کار کنم، به خاطر همین اومدیم پیش شما.
خانم بون گفت: «چرا به ما نگفتی؟»
آیک پاسخ داد: «الآن داره بهتون می گه.»
تئو گفت: «من ترسیده بودم. هنوز هم می ترسم. به این دوستم قول دادم که به هیشکی نگم.»
آقای بون پرسید: «حالا این شاهد چی دیده؟»
تئو به آیک نگاه کرد و آیک به تئو. آیک با چشم هاش گفت: "تعریف کن."
تئو گلویش را صاف و به مادرش نگاه کرد.
- خب، این شاهد موقع قتل تو جنگل های نزدیک خونه دافی ها بوده. اون دیده که آقای دافی ماشین مخصوص گلفش رو پارک کرده، کفشش رو درآورده، یه دستکش گلف دست راستش کرده، رفته تو خونه و بعدِ چند دقیقه اومده بیرون. درست همون وقتی که خانم دافی کشته شده. دوباره کفشش رو پوشیده، دستکشش رو تو ساک گلفش گذاشته و راه افتاده رفته؛ انگارنه انگار که اتفاقی افتاده.
خانم بون پرسید: «از کجا می دونی درست موقع قتل بوده؟»
- پزشکی قانونی تایید کرده که خانم دافی حدوداً ساعت یازده وچهل وپنج دقیقه کشته شده. شاهد هم داشته ناهار می خورده. وقت ناهارش ساعت یازده ونیم شروع می شه.
آقای بون پرسید: «آقای دافی این شاهد رو ندیده؟»
- نه. شاهد تو جنگل قایم شده بوده و داشته ناهارش رو می خورده. اون تو زمین گلف کار می کنه.
خانم بون پرسید: «اسمش رو می دونی؟»
- نه، ولی می دونم کیه.
آقای بون پرسید: «باهاش حرف زدی؟»
- آره.
خانم بون پرسید: «کجا باهاش حرف زدی؟»
تئو احساس می کرد مانند یک شاهد در دادگاه مورد سوال و جواب قرار گرفته است. لحظه ای مردد ماند تا اینکه آیک به جای او گفت: «ترجیح می ده اسم شاهد یا دوستش رو نگه. اگه زیاد ازش سوال بپرسین، ممکنه هویتشون مشخص بشه.»
تئو خواهش کنان گفت: «من بهش قول دادم. در واقع قول دادم حتی یه کلمه هم به هیشکی نگم. نمی دونم چی کار کنم!»
آیک گفت: «اول اومد پیش من که راهنماییش کنم. نمی خواست به شما زحمت بده. اما الآن یه اتفاق دیگه هم افتاده. درسته، تئو؟»
پدر و مادرش به او خیره شدند. تئو اندکی در صندلی اش جابجا شد. با انگشتانش روی میز ضرب گرفت.
آیک گفت: «بگو، تئو.»
آقای بون گفت: «منتظریم.»
تئو ماجرای دستکش ها را تعریف کرد.
وقتی صحبت هایش تمام شد، خانم بون پرسید: «دستکش ها دست توئه؟»
- آره.
- الآن کجان؟
- پایین. پشت یه جعبه پرونده های قدیمی طلاق.
- پایین؟ اینجا؟ تو دفتر خودمون؟
- آره، مامان. اینجا، طبقه پایین.
آقای بون سوتی زد و گفت: «وای پسر!»
سکوت سنگینی برقرار شد. هر چهار بون شرایط را بررسی می کردند و به این می اندیشیدند که کدام قانون و چه روشی می تواند به درد این حقایق عجیب و غریب بخورد. با اینکه بیشتر از آن چیزی که می خواست توضیح داده بود، اما تئو احساس آرامش می کرد که بارش اکنون تقسیم شده بود. پدر و مادرش می دانستند چه کار باید بکنند. آیک هم می توانست راهنمایی کند. مطمئناً سه بزرگسال می توانستند مشکل را حل کنند.
خانم بون گفت: «تو روزنامه نوشته بود دادگاه ممکنه امروز تموم شه.»
آیک گفت: «من دارم از دادگاه میام. آقای دافی قراره بعدازظهر به عنوان آخرین شاهد شهادت بده. بعد از تموم شدن سوال و جواب ها پرونده می ره زیر دست هیات منصفه.»
آقای بون گفت: «امروز صبح تو کافه می گفتن که قاضی گانتری فردا هم دادگاه برگزار می کنه تا هیات منصفه رای رو اعلام کنه.»
- شنبه؟
- این جوری می گفتن.
دوباره وقفه ای طولانی بین مکالمات برقرار شد. خانم بون نگاهی به پسرش انداخت و گفت: «خب، تئو، پیشنهاد می کنی الآن چی کار کنیم؟»
تئو امیدوار بود که بزرگترها بدانند چه کار باید بکنند. باز هم در صندلی اش جابجا شد و گفت: «به نظر من بهترین کار اینه که تمام ماجرا رو برای قاضی گانتری تعریف کنیم.»
مادرش لبخندی زد و گفت: «موافقم.»
آیک گفت: «منم همینطور.»
حداقل برای تئو جای تعجب نداشت که پدرش موافق نبود.
- اگه ماجرا رو برای قاضی گانتری تعریف کنیم و اون تئو رو تحت فشار بذاره که اسم یا هویت شاهد رو فاش کنه چی؟ بعد اگه تئو اسم رو نگه چی؟ اونوقت چی؟ ممکنه نگهش داره!
تئو گفت: «یعنی چی؟»
پدر پاسخ داد: «یعنی دردسر.»
آیک گفت: «یعنی ممکنه تا وقتی که اسم رو نگی بندازدت تو زندون.»
پوزخندی بر لبش بود. گویی این اتفاق خنده دار است.
تئو گفت: «ترجیح می دم نرم زندان.»
خانم بون گفت: «چرت وپرت نگو، وودز. هنری گانتری تئو رو نمی ندازه زندان.»
- من که خیلی مطمئن نیستم. یه شاهد وجود داره که شهادتش واسه پرونده حیاتیه و می تونه سرنوشت محاکمه رو عوض کنه. یه نفر هم بیشتر در مورد این شاهد نمی دونه. اون یه نفر تئوست و اگه از دستور قاضی اطاعت نکنه ممکنه قاضی عصبانی بشه. من سرزنشش نمی کنم اگه همچین تصمیمی بگیره.
تئو گفت: «من واقعاً نمی خوام برم زندان.»
خانم بون گفت: «تو نمی ری زندان. هیچ قاضی عاقلی یه پسربچه سیزده ساله ی معصوم رو زندانی نمی کنه.»
دوباره سکوتی طولانی.
سرانجام آقای بون گفت: «تئو، اگه هویت این شاهد فاش بشه چه اتفاقی میفته؟»
- یه مهاجر غیرقانونیه، پدر. در واقع اصلاً نباید اینجا باشه و به خاطر همین ترسیده. اگه پلیس اسمش رو بدونه و پیداش کنه، میفته زندان و همش تقصیر منه. اگه هم نتونن بگیرنش که فرار می کنه.
خانم بون گفت: «پس نمی خواد بهمون بگی کیه.»
- ممنون، مامان. من هم قصد نداشتم بگم.
- به هیشکی نگو.
- باشه. ولی الآن دیگه می دونین که یه مهاجر غیرقانونیه که تو زمین گلف کار می کنه. پیدا کردنش کار سختی نیست.
آقای بون پرسید: «و تو چطوری با این آدم آشنا شدی؟»
- پسرخاله ش تو مدرسه ماست. اون اومد سراغم و ماجرا رو تعریف کرد.
آیک گفت: «مثِ بقیه بچه های مدرسه.»
- همشون که نه، اما بیشترشون.
همه نفس عمیقی کشیدند. آقای بون نگاهی به تئو کرد و لبخند زد.
- همون خونواده تو خانه فقرا، نه؟ دوستت خولیو، همونی که بهش ریاضی درس می دی. و مادرش. چی بود اسمش؟
مادر تئو پاسخ داد: «کارولا(۶۱).»
- درسته. کارولا. زیاد باهاش حرف زدم. دو تا بچه کوچیک و خولیو رو داره. اهل السالوادورن. پسرخاله خولیو اون شاهد مرموزه. درسته، تئو؟
تئو سرش را به نشانه تایید تکان داد. "آره، پدر. فهمیدی کیه." به شکل عجیبی احساس آرامش می کرد. قولش را زیر پا نگذاشته بود اما با این حال کسی باید حقیقت را می دانست.

فصل شانزدهم

هنگامی که پشت سر پدر و مادرش و آیک قدم بر می داشت، متوجه شد که این اولین باری است که با اکراه وارد دادسرا می شود. همیشه از بودن در آنجا هیجان زده می شد؛ از دیدن منشی ها و وکلایی که به دنبال کارهای مهم شان از این سو به آن سو می رفتند و وارد سرسرای مرمری بزرگ می شدند. سرسرایی که یک چلچراغ بزرگ و قدیمی از سقفش آویزان بود و تصاویر بزرگی از قضات درگذشته بر روی دیوارهایش دیده می شد. همیشه دادسرا را دوست داشت. اما آن احساس علاقه اکنون در وجودش نبود. تئو از آنچه قرار بود اتفاق بیفتد می ترسید. هرچند نمی دانست که چه اتفاقی رخ خواهد داد.
از پله ها بالا رفتند. در سالن اصلی بسته بود و یک نگهبان پشت در ایستاده بود. نگهبان اِسنادگِرَس(۶۲) به اطلاعشان رساند که جلسه محاکمه در حال برگزاری است و در، تا اعلام وقت تنفس باز نخواهد شد.
به سمت دفتر عالی جناب هنری ل. گانتری حرکت کردند. وقتی وارد اتاق شدند، منشیِ قاضی، خانم اِرما هاردی(۶۳)، مشغول تایپ کردن بود.
خانم بون گفت: «صبح بخیر، ارما.»
- سلام مارسلا، وودز، و سلام تئو.»
خانم هاردی ایستاد و عینکش را برداشت. به وضوح از دیدن تمام اعضای خانواده بون در آنجا متعجب بود. با حالتی مشکوک به آیک نگاه کرد، گویی مدت ها پیش در شرایط بدی با هم روبرو شده بودند. آیک شلوار جین، کفش های ورزشی و تی شرت به تن داشت. اما خوشبختانه کت قهوه ای رنگ کهنه ای پوشیده بود که تا حدی به ظاهرش اعتبار می داد. دستش را به سمت منشی دراز کرد و گفت: «آیک بون هستم. برادر وودز و عموی تئو. قبلاً اینجا وکالت می کردم.»
خانم هاردی لبخند زورکی زد؛ انگار که اسم او را به خاطر آورده باشد. با آیک دست داد.
خانم بون گفت: «ارما باید خیلی فوری با قاضی گانتری حرف بزنیم. می دونم که داره پرونده دافی رو قضاوت می کنه ولی خوب، خود این پرونده دلیل اومدن ماست. حتماً باید باهاش حرف بزنیم.»
آقای بون پرسید: «کی وقت ناهار رو اعلام می کنه؟»
- مثِ همیشه طرف های ظهر، اما ساعت ناهار با همه وکیل ها ملاقات می کنه.
خانم هاردی به هر چهار چهره ای که به او خیره شده بودند، نگریست.
- می دونین که چقدر سرش شلوغه.
تئو به ساعت بزرگ پشت سر ارما نگاه کرد. ده دقیقه از یازده گذشته بود.
خانم بون با لحنی که به نظر تئو کمی بیش از حد دستوری بود، گفت: «باید هر چه زودتر قاضی رو ببینیم.»
به هر حال یک وکیل طلاق بود و همه می دانستند که به هیچ عنوان اهل ملاحظه نیست. اما آنجا محدوده خانم هاردی بود و او هم آدمی نبود که بشود او را تحت فشار گذاشت.
ارما گفت: «خب، اگه بهم بگین ماجرا چیه شاید بتونم یه کاری بکنم.»
آقای بون با اخم گفت: «متاسفم، محرمانه س.»
خانم بون اضافه کرد: «ببخشید ارما، نمی تونیم بگیم.»
چند صندلی در اتاق وجود داشت و بر فراز آن ها باز هم تصاویری از قاضی های درگذشته دیده می شد. خانم هاردی با دست به صندلی ها اشاره کرد و گفت: «شما همینجا منتظر بمونین. من به محض اینکه وقت ناهار رو اعلام کنن، ایشون رو در جریان می ذارم.»
خانم بون گفت: «ممنونم، ارما.»
آقای بون هم گفت: «ممنون.»
همه نفسی به راحتی کشیدند و لبخند زدند. بون ها عقب رفتند.
خانم هاردی پرسید: «تئو، تو چرا مدرسه نرفتی؟»
- ماجراش طولانیه. سر فرصت براتون تعریف می کنم.
هر چهار بون نشستند. پانزده ثانیه بعد آیک از جایش بلند شد و گفت که می رود سیگار بکشد. خانم بون هم با موبایلش با السا در دفتر صحبت می کرد و در مورد یک مسئله خیلی فوری برایش توضیح می داد. آقای بون هم مشغول مطالعه پرونده ای بود که با خود آورده بود.
تئو ماجرای وودی و دستگیری برادرش را به یاد آورد. کوله پشتی اش را باز کرد، لپ تاپش را بیرون آورد، و مشغول بررسی لیست بازداشتی ها شد. این اطلاعات در اختیار عموم قرار نداشت. اما تئو مثل همیشه از رمز عبور دفتر حقوقی بون برای پیدا کردن اطلاعات مورد نیازش استفاده کرد.
برادر وودی، تونی، در مرکز بازپروری استراتنبورگ بود. اسم دیگری برای زندانی که نوجوانان زیر هجده سال را در آن زندانی می کردند. جرم تونی حمل ماریجوانا با انگیزه فروش بود. حداکثر مجازات برای این جرم ده سال بود. چون هنوز به سن قانونی نرسیده بود و تنها هفده سال داشت می توانست به جرمش اعتراف کند و دو سال را در یک مرکز بازپروری دیگر بگذراند. البته این با فرض این نکته بود که به جرمش اعتراف کند. اگر نه به دادگاه می رفت و هیات منصفه در موردش تصمیم می گرفت و این ریسک وجود داشت که مجازات بیشتری در انتظارش باشد. معمولاً کمتر از دو درصد نوجوانان متهم به حمل مواد مخدر به دادگاه می رفتند. اگر والدین و ناپدری اش کمک نمی کردند، و براساس گفته های وودی قصدش را هم نداشتند، سرنوشت برادر تونی به وکیل مدافع عمومی سپرده می شد. وکلای مدافع عمومی استراتنبورگ واقعاً در کارشان خبره بودند و هر روز با پرونده های مشابهی سروکار داشتند.
تئو با عجله تمام این اطلاعات را در یک ایمیل خلاصه کرد و برای وودی فرستاد. ایمیل دیگری هم برای آقای مونت فرستاد و توضیح داد که در مدرسه نیست و به کلاس نخواهد رسید. سلام کوتاهی هم برای آوریل فرستاد.
ساعت روی دیوار به نظر از حرکت ایستاده بود. خانم هاردی سرگرم تایپ کردن بود. تمام قاضی های درگذشته انگار به تئو خیره شده بودند. هیچ کدام نمی خندیدند. همه با قیافه های جدی و مشکوک به او نگاه می کردند. گویی می خواستند بپرسند: "پسر، تو اینجا چی کار میکنی؟"
پدرش در راهرو مشغول صحبت با موبایل و حل یک مشکل حقوقی بزرگ بود. مادرش هم خیلی سریع با لپ تاپش کار می کرد، گویی پای مرگ و زندگی در میان بود. آیک همچنان جایی در کنار یک پنجره ایستاده بود و از ساختمان دود به بیرون می فرستاد.
تئو پرسه زدن در ساختمان را شروع کرد. از پله ها بالا رفت و در مقابل دادگاه خانواده ایستاد. امیدوار بود بتواند جنی را آنجا پیدا کند، اما موفق نشد. پایین رفت و وارد اتاق دادگاه حیوانات شد، اما هیچکس در اتاق نبود. از یک پلکان تاریک و قدیمی بالا رفت. اکنون دیگر کسی از آن پلکان استفاده نمی کرد و تنها چند نفر از وجود آن اطلاع داشتند. در سکوت وارد راهروی تاریک طبقه سوم شد و به اتاق متروکه ای رفت که زمانی کتابخانه بود. اکنون به عنوان انبار از آن استفاده می شد و پر بود از پرونده های قدیمی و کامپیوترهای مستعمل. لایه ضخیمی از خاک روی همه چیز را پوشانده بود. جای پای تئو روی زمین مشخص بود. درِ یک کمد را باز کرد و پشت سرش بست. فضای داخل کمد آنقدر تاریک بود که حتی دست هایش را نیز نمی توانست ببیند. روی کف کمد یک شکاف بود و از آنجا می توانست سالن دادگاه را ببیند. زاویه دیدش از بالای سر اعضای هیات منصفه بود. دیدش عالی بود. تئو آنجا را یک سال قبل کشف کرده بود. وقتی که یک قربانی می خواست در مورد چنان پرونده وحشتناکی شهادت دهد که قاضی گانتری دستور داده بود سالن تخلیه شود. آن شهادت تئو را ترسانده بود و هزاران بار به خود لعنت فرستاده بود که چرا به آن گوش داده است. شکاف از داخل سالن دادگاه قابل تشخیص نبود. در واقع در بالای پرده مخملی ضخیم بالای جایگاه هیات منصفه قرار داشت.
یکی از دوستان گلف باز آقای دافی مشغول شهادت دادن بود. تئو کاملاً درست نمی شنید که شاهد چه می گوید اما ایده کلی شهادت را متوجه می شد. شاهد داشت توضیح می داد که آقای دافی یک گلف باز جدی بود، که چند سالی می شد تنها گلف بازی می کرد. این کار چندان غیرطبیعی نبود. گلف بازهای زیادی، به خصوص آن ها که حرفه ای تر بودند، ترجیح می دادند تنها بازی کنند.
سالن پر از جمعیت بود. تئو نمی توانست بالکن را ببیند، اما حدس می زد که آنجا نیز شلوغ باشد. آقای دافی را خوب می توانست ببیند. در میان وکلایش در جایگاه متهم نشسته بود. خیلی مطمئن بود. تقریباً یقین داشت که جریان محاکمه به نفع او پیش می رود و در پایان هیات منصفه او را تبرئه خواهد کرد.
چند دقیقه ای دادگاه را تماشا کرد تا اینکه وکلا شروع به فریاد کشیدن کردند. نیمی از پلکان را پایین آمده بود که متوجه حرکت چیزی در طبقه پایین شد. کسی در تاریکی طبقه پایین پنهان شده بود. تئو بر جا خشکش زد. بوی آتش به مشامش رسید. مرد سیگاری روشن کرده بود. خلاف قوانین بود، چون آنجا نیز جزو ساختمان محسوب می شد. ابری از دود درست کرد و قدمی به جلو گذاشت. عمر چیپ بود. سر بزرگ و چشم های سیاهش اکنون به خوبی دیده می شد. نگاهی به تئو انداخت اما چیزی نگفت. برگشت و رفت.
تئو نمی دانست که عمر او را تعقیب کرده بود و یا آن پلکان یکی از مکان های همیشگی سیگار کشیدنش بود؟ کف زمین پر بود از ته سیگار. شاید کسان دیگری نیز برای سیگار کشیدن به آنجا می آمدند. اما ندایی از درونش به او می گفت که این ملاقات تصادفی نبوده است.
ساعت تقریباً یک شده بود که قاضی گانتری در دفترش را باز کرد و مستقیم به سمت بون ها رفت. بون ها مثل بچه های شیطانی که در دفتر مدیر مدرسه منتظر می نشینند، در انتظار بودند. نه ردایش را بر تن داشت و نه جلیقه. تنها یک پیراهن سفید که آستین هایش را بالا زده بود. گره کراواتش را هم شل کرده بود. درست مانند مردی که سخت مشغول کار و تحت فشار بود. لبخند بر لب نداشت و واضح بود که ناراحت شده است. بون ها از جا بلند شدند. هیچ سلام و علیک و حال و احوالی انجام نشد.
قاضی گفت: «امیدوارم کار مهمی داشته باشین.»
آقای بون گفت: «ببخشید، قاضی. می دونیم محاکمه بزرگی داره برگزار می شه و زیر چه فشاری هستی.»
خانم بون گفت: «ازت عذر می خوایم، هنری. ولی مسئله مهمیه که ممکنه رو نتیجه دادگاه تاثیر بذاره.»
با گفتن هنری به جای قاضی، یا یک عبارت رسمی تر، خانم بون موفق شد کمی فضا را تلطیف کند. علی رغم اینکه قاضی بسیار خشمگین به نظر می رسید، اما خانم بون ذره ای نترسیده بود. در حالیکه وسایلش را جمع می کرد، ادامه داد: «فقط پنج دقیقه وقتت رو می گیریم.»
قاضی گانتری نگاهی به تئو انداخت، انگار همان لحظه کسی را با گلوله کشته بود. بعد به آیک نگاه کرد. لبخند کمرنگی زد و گفت: «سلام، آیک. خیلی وقت بود ندیده بودمت.»
آیک گفت: «آره. خیلی وقت بود.»
لبخند محو شده بود. قاضی گانتری گفت: «پنج دقیقه وقت دارین.»
با عجله به دنبال قاضی وارد دفترش شدند. در حالیکه در داشت بسته می شد، تئو برگشت و به خانم ارما هاردی نگاه کرد. مشغول تایپ کردن بود، انگار هیچ علاقه ای به دانستن موضوع بحث شان نداشت. تئو مطمئن بود که ارما می داند که تا نیم ساعت دیگر از همه چیز باخبر خواهد شد.
هر چهار بون در یک ردیف، پشت یک میز کار بلند در گوشه اتاق بزرگ نشستند. قاضی گانتری در طرف دیگر نشست. تئو بین پدر و مادرش نشسته بود. با اینکه بسیار نگران و عصبی بود، اما احساس امنیت می کرد.
مادرش صحبت را شروع کرد.
- هنری ما به دلایلی می دونیم که یه شاهد تو پرونده قتل مایرا دافی وجود داره. یه شاهد که داره خودش رو مخفی می کنه. یه شاهد که نه پلیس از وجودش خبر داره، نه دادستان، و قطعاً وکیل مدافع هم خبر نداره.
قاضی ابرویش را بالا انداخت و گفت: «می شه بپرسم تئو اینجا چی کار می کنه؟ تا اونجایی که من می دونم الآن باید تو مدرسه باشه. این مسئله به بچه ها مربوط نمی شه.»
اول اینکه تئو واقعاً ترجیح می داد در مدرسه باشد. دوم اینکه استفاده از کلمه "بچه" او را به شدت ناراحت کرده بود.
تئو آرام گفت: «قاضی، چون من می دونم که شاهد کیه. بقیه نمی دونن. فقط من می دونم.»
چشم های قاضی گانتری قرمز بود و بسیار خسته به نظر می رسید. آه بلندی کشید. هوای زیادی را از ریه هایش بیرون داد.بیشتر شبیه این بود که یک تیوب، سرانجام فشار زیاد هوا را خالی کرده باشد. چین های پیشانی اش صاف شد. پرسید: «و نقش تو این وسط چیه، آیک؟»
- اوه، راستش من فقط مشاور حقوقی تئو هستم.
آیک تصور می کرد که ماجرا خنده دار است اما این حس طنز در بقیه دیده نمی شد. سکوتی برقرار شد.
قاضی گفت: «خب، بهتره از اول ماجرا رو تعریف کنین. این شاهد چی دیده؟ کی می تونه بهم بگه؟»
تئو گفت: «من می تونم. اما قول دادم که اسمش را نگم.»
- به کی قول دادی؟
- به خود شاهد.
- پس با شاهد حرف زدی.
- بله، قربان.
- و فکر می کنی داره راست می گه؟
- بله، قربان.
قاضی باز هم آه کشید و باز هم چشم هایش را مالید.
- خیلی خوب، تئو. گوش می کنم. خواهش می کنم زود تعریف کن.
تئو ماجرا را تعریف کرد.
وقتی حرف هایش به پایان رسید، اتاق غرق سکوت شد. قاضی گانتری آرام گوشی تلفن روی میز را برداشت و دکمه ای را فشار داد. گفت: «خانم هاردی، لطفاً به نگهبان اطلاع بدین که شروع مجدد دادگاه نیم ساعت به تاخیر میفته. هیات منصفه رو تو اتاقشون نگه دارین.»
صدای پشت خط پاسخ داد: «چشم، قربان.»
به پشتی صندلیش تکیه داد. هر چهار بون به او نگاه می کردند، اما او از چشم در چشم شدن با آن ها می گریخت.
با صدای ضعیف تری گفت: «دستکش ها پیش شماست؟»
آقای بون گفت: «تو دفترمونن. خوشحال می شیم بدیمشون به تو.»
قاضی گانتری هر دو دستش را بلند کرد. در حالی که کف هر دو دستش را به سمت بون ها گرفته بود، گفت: «نه. نه. الآن نه. شاید بعداً. شاید هم هیچوقت. یه دقیقه بذارین فکر کنم.»
این را گفت و قدم زنان به طرف پنجره بزرگ پشت میزش در آن سوی اتاق رفت. لحظه ای همانجا ایستاد و بیرون را نگاه کرد، گرچه چیز زیادی برای تماشا وجود نداشت. به نظر فراموش کرده بود که در انتهای راهرو سالنی مملو از آدم وجود دارد که همه حضارش بی صبرانه منتظر ورود او هستند.
تئو زیرلب از مادرش پرسید: «کارم درست بود؟»
لبخندی بر لبان مادر نقش بست. ضربه آرامی به دست تئو زد و گفت: «کارت عالی بود، تدی. لبخند بزن.»
قاضی بار دیگر سر جایش برگشته و روی صندلی آن طرف میز نشسته بود.
به تئو نگاه کرد و پرسید: «این آدم چرا نمیاد جلو شهادت بده؟»
تئو لحظه ای تردید کرد. اگر بیش از حد توضیح می داد ممکن بود هویت پسرخاله خولیو رو فاش کند.
آیک به کمکش آمد: «قاضی، شاهد یه مهاجر غیرقانونیه. یکی از این همه مهاجر غیرقانونی منطقه. الآن ترسیده و نمی تونین بهش ایراد بگیرین. اگه احساس خطر کنه سریع غیبش می زنه و دیگه دست هیشکی بهش نمی رسه.»
تئو اضافه کرد: «اون فکر می کنه اگه بخواد شهادت بده پلیس دستگیرش می کنه.»
آیک گفت: «و تئو بهش قول داده که به هیشکی چیزی در این مورد نگه.»
آقای بون اضافه کرد: «اما تئو فکر می کنه باید این موضوع رو به اطلاع دادگاه برسونه که یه شاهد خیلی مهم شهادت نداده. البته در عین حال از هویت شاهد هم محافظت می کنه.»
قاضی گانتری گفت: «خیلی خوب. خیلی خوب.»
نگاهی به ساعتش انداخت.
- نمی تونم تو این نقطه جریان محاکمه رو قطع کنم. ما تقریباً آماده ایم که پرونده رو در اختیار هیات منصفه قرار بدیم. اگه یه شاهد غیرمنتظره سروکله ش پیدا می شد، سخت بود که دادگاه رو قطع کنیم و اجازه بدیم شهادت بده. اما حالا که اصلاً شاهد هم نداریم. ما شبح یه شاهد رو داریم. من نمی تونم محاکمه رو قطع کنم.»
پژواک این جملات در اتاق پیچید و روی میز افتاد! تئو به تنها چیزی که می توانست فکر کند آقای دافی بود که با حالتی از خود راضی در میان وکلایش نشسته و مطمئن بود که تبرئه خواهد شد.
آیک پرسید: «قاضی، می تونم یه پیشنهادی بدم؟»
- معلومه، آیک. خوشحال می شم یکی کمکم کنه.
- می گن فردا، شنبه، هم می خوای دادگاه برگزار کنی و منتظر اعلام رای بشی.
- درسته.
- چرا هیات منصفه رو تا دوشنبه صبح نمی فرستی خونه شون؟ مثِ بقیه دادگاه ها. دوشنبه صبح برشون گردون تا تصمیم بگیرن. محاکمه س، جراحی اورژانسی که نیس! اینقدرها هم عجله لازم نیس.
- نقشه ت چیه؟
- نقشه ندارم. اما این جوری وقت داریم که به ماجرای این شاهد فکر کنیم. شاید بتونیم کمکش کنیم. نمی دونم. به نظرم کار درستی نیست که برای صدور رای عجله کنیم؛ مخصوصاً برای یه رای اشتباه.
- اشتباه؟
- آره. من چند جلسه محاکمه رو دیدم. هیات منصفه رو دیدم. پرونده دادستان از اولش هم ضعیف بود و هرچی جلوتر رفت ضعیف تر هم شد. پیت دافی تبرئه می شه.
قاضی گانتری کمی سرش را پایین آورد. گویی موافق بود، اما چیزی نگفت.
آماده برگشتن به سالن شد. دکمه های سرآستینش را بست. کراواتش را مرتب کرد. ایستاد و ردای مشکی اش را که کنار در آویزان بود، بر تن کرد.
سرانجام گفت: «بهش فکر می کنم. ممنونم بابت...»
آقای بون با خنده گفت: «دخالت بیجامون.»
بون ها در حال بلند شدن از روی صندلیشان بودند.
- نه. نه. اصلاً وودز. این باعث شد یه شرایط ویژه ای به وجود بیاد که تا الآن باهاش برخورد نکرده بودم. به هرحال هر محاکمه ای با محاکمه دیگه فرق می کنه. ممنونم، تئو.
- خواهش می کنم، قربان.
- باقی محاکمه رو تماشا می کنین؟
- تئو گفت: «فکر نکنم جای خالی پیدا کنیم.»
- بذارین ببینم چی کار می تونم بکنم.

فصل هفدهم

پس از آنکه هیات منصفه در جایگاهشان قرار گرفتند و سالن ساکت شد، همه نگاه ها به سمت قاضی گانتری برگشت.
قاضی گفت: «آقای نانس، شما یه شاهد دیگه دارین.»
کلیفورد نانس برخاست. باوقار و محکم گفت: «جناب قاضی، آقای دافی رو به جایگاه شاهد احضار می کنم.»
متهم به سمت جایگاه شاهد قدم برداشت. تنش در فضای دادگاه به خوبی حس می شد. سرانجام پس از چهار روز طولانی محاکمه، نوبت به متهم رسیده بود تا داستان خود را تعریف کند. اما با این کار مورد سوال و جواب دادستان نیز قرار می گرفت. تئو می دانست که در ۶۵ درصد پرونده های جنایی متهم شهادت نمی دهد و دلیلش را به خوبی می دانست. اول اینکه واقعاً گناهکارند و نمی توانند در مقابل سوال های هوشمندانه دادستان مقاومت کنند. دوم اینکه معمولاً سابقه دارند و وقتی در جایگاه شاهد قرار می گیرند در مورد سوابقشان نیز بحث می شود. در هر محاکمه ای قاضی تلاش می کند برای هیات منصفه توضیح دهد که متهم نه نیاز دارد که شهادت بدهد، و نه لازم است که یک کلمه حرف بزند. حتی لازم نیست که شاهدی معرفی کند. این وظیفه دولت است که ثابت کند او مجرم است.
تئو همچنین می دانست که اعضای هیات منصفه به متهمی که برای نجات جان خود حاضر به شهادت دادن نمی شوند، بسیار مشکوک می شوند. اما تئو نمی توانست تشخیص دهد که آیا به پیت دافی مشکوکند یا نه. همه با دقت حرکات دافی را زیر نظر داشتند. او را نگریستند که روی صندلی شاهد نشست، دست راستش را بلند کرد، و سوگند یاد کرد که چیزی جز حقیقت نگوید.
تئو خیلی خوب می توانست همه چیز را ببیند چون به لطف دستور قاضی گانتری در ردیف دوم و پشت سر میز وکیل مدافع نشسته بود. آیک در سمت راستش نشسته بود و پدرش در سمت چپش. مادرش به دفتر برگشته بود تا به قرار ملاقات هایش برسد. گفته بود که نمی تواند تمام بعدازظهرش را هدر دهد و محاکمه را تماشا کند، در حالیکه هر سه بون مطمئن بودند واقعاً دوست داشت که این کار را بکند.
کلیفورد نانس گلویش را صاف کرد و از متهم خواست که نامش را بگوید. اگرچه براساس قانون باید این کار را می کرد اما در این مورد خاص بسیار احمقانه به نظر می رسید. همه کسانی که در سالن بودند، نه تنها پیت دافی را می شناختند، بلکه خیلی چیزها در مورد او می دانستند. آقای نانس شروع به پرسیدن سلسله سوال های ساده ای کرد. از وقتش نهایت استفاده را می برد تا تمام مسائل کوچکی که می خواست را بشنود. مانند تاریخچه خانواده دافی، میزان تحصیلات، شغل، عدم داشتن سابقه، و این قبیل چیزها. ساعت ها با هم در مورد این سوال ها تمرین کرده بودند و اکنون شاهد خیلی عادی به این سوالات پاسخ می داد. هرازچندگاهی به هیات منصفه نگاه می کرد تا به نوعی با آن ها ارتباط برقرار کند. به نظر می رسید که می خواست بگوید: "به من اعتماد کنین."
مرد خوش قیافه و خوش لباسی بود. یک کت وشلوار بسیار شیک بر تن داشت. به نظر تئو کمی عجیب بود، چرا که هیچ یک از پنج عضو مرد هیات منصفه کت و کراوات نداشتند. تئو پیش از آن چندین مقاله در مورد استراتژی لباس پوشیدن وکلا و موکلانشان در طول محاکمه خوانده بود.
سوال و جواب ها همچنان ادامه پیدا کرد تا اینکه با طرح پرسشی درباره بیمه نامه یک میلیون دلاری خانم مایرا دافی این سوالات شکل جدی تری به خود گرفت. شاهد توضیح داد که همیشه به بیمه عمر اعتقاد خاصی داشته و حتی هنگامی که مرد جوانی بوده و همسر و بچه هایش نیز جوان بوده اند همواره پولش را پس انداز و برای خودش و همسرش بیمه عمر خریداری می کرده است. بیمه عمر ابزار کارآمدی برای حمایت از یک خانواده در صورت مرگ نابهنگام یکی از اعضاء محسوب می شود.بعدها وقتی که با همسر دومش مایرا ازدواج کرده بود هم بر روی خریدن بیمه نامه عمر از خود پافشاری نشان داده بود. و مایرا نیز پذیرفته بود. در واقع بیمه نامه یک میلیون دلاری پیشنهاد مایرا بوده است. او می خواسته در صورت بروز اتفاقی برای آقای دافی از لحاظ مالی تامین باشد.
با اینکه نمی توانست کاملاً راحت باشد، اما با این حال حرف های آقای دافی باورپذیر بود. اعضای هیات منصفه با دقت گوش می کردند. تئو هم همینطور. چندین بار به خودش یادآوری کرد که مهم ترین محاکمه تاریخ استراتنبورگ را تماشا می کند. به علاوه با عذر موجه مدرسه را نیز پیچانده بود.
آقای نانس موضوع بحث را از بیمه عمر به اوضاع کاری آقای دافی کشاند. و شاهد در این قسمت بسیار موفق بود. او اعتراف کرد که چندین معامله ملکیش بد پیش رفته بود، چندین بانک او را تحت فشار گذاشته بودند، چند شریکش را از دست داده، و چند اشتباه مرتکب شده بود. اعضای هیات منصفه تحت تاثیر صداقت و فروتنی او قرار گرفته بودند. این موضوع باعث شده بود که حرف هایش بیش از پیش باورپذیر باشد. قویاً تکذیب کرد که در آستانه ورشکستگی است و سخنرانی تاثیرگذاری در مورد اقداماتی که برای کم کردن فشار مالی و بازپرداخت بدهی هایش در نظر داشت، ایراد کرد.
تئو بخشی از حرف هایش را متوجه نشد و حدس می زد که چند تن از اعضای هیات منصفه نیز گیج شده باشند. مهم نبود. کلیفورد نانس موکلش را کاملاً آماده کرده بود.
بر طبق نظریه ای که دادستان مطرح کرده بود انگیزه قتل پول و طمع بود. اما این نظریه لحظه به لحظه بیشتر رنگ می باخت.
آقای نانس سپس موضوع بحث را به مشکلات زناشویی دافی ها کشاند. شاهد در این بخش هم سربلند بیرون آمد. اعتراف کرد که مشکلاتی با هم داشتند. بله، پیش مشاور خانوادگی رفته بودند. بله، هر دو به صورت جداگانه با وکلای طلاق ملاقات کرده بودند. بله، دعوا داشتند اما هرگز به خشونت کشیده نمی شد. بله، یک بار خانه را ترک کرده بود. برای مدت یک ماه، اما همان دوری یک ماهه باعث شده بود که تلاشش را دوچندان کند تا مشکلاتشان حل شود. زمانی که همسرش کشته شده بود، از بودن در کنار هم شاد بودند و برای آینده شان نقشه می کشیدند.
یک ضربه دیگر به نظریه دادستان.
پس از مدتی کلیفورد نانس موضوع بحث را به بازی گلف کشاند و زمان زیادی را در این مورد بحث کردند؛ به نظر تئو زمان بسیار زیادی! آقای دافی تاکید داشت که همیشه بازی گلف به تنهایی را ترجیح داده است و اکنون چند دهه می شد که تنها بازی می کند. آقای نانس یک پرونده را نشان داد و برای قاضی توضیح داد که آن پرونده حاوی اطلاعات بیست ساله گلف بازی کردن آقای دافی است. یک برگه به شاهد داد. شاهد برگه را می شناخت. مربوط به یک زمین گلف در کالیفرنیا بود که چهارده سال قبل صادر شده بود. تنها بازی کرده و امتیاز خوبی هم آورده بود.
یکی پس از دیگری برگه های نتایج بازی های آقای دافی را نشان می داد و خیلی زود شهادت شاهد، تبدیل شد به تور بازی های آقای دافی در سرتاسر آمریکا. پیت دافی خیلی گلف بازی کرده بود! خیلی هم جدی بازی می کرد. تمام نتایج بازی هایش را نگه داشته بود. و تنها بازی می کرد. البته توضیح داد که گاهی وقت ها با دوستان و شرکای تجاریش هم بازی می کند. حتی گفت که هر وقت فرصت کند با پسرش نیز بازی می کند. اما در مجموع ترجیح می داد تنها و در زمین خلوت بازی کند.
وقتی تور گلف به پایان رسید، جای هیچ شکی وجود نداشت که یکی دیگر از نظریه هایی دادستان بی اعتبار شده است. این که پیت دافی از دو سال قبل نقشه قتل را کشیده است و به همین دلیل تنها گلف بازی می کرده تا بدون حضور شاهدی بتواند نقشه اش را عملی کند، دیگر محتمل به نظر نمی رسید.
تئو می اندیشید: "فقط چهار نفر تو این سالن حقیقت رو می دونن. من، آیک، بابا، و پیت دافی. ما می دونیم که اون زنش رو کشته."
آیک می اندیشید: "این مردک اینجوری تبرئه می شه و هیچ کاری هم از دست ما برنمیاد. واقعاً یه قتل بی نقص بوده."
وودز بون می اندیشید: "یعنی چه جوری می شه این شاهد مرموز رو پیدا کرد و قبل از اینکه دیر بشه آوردش واسه شهادت؟"
آخرین نتیجه گلف مربوط به روز قتل بود. هجده سوراخ بازی کرده بود و امتیاز بالایی آورده بود. مثل همیشه تنها. البته خودش نتایجش را ثبت کرده بود و به همین دلیل در صحتش جای شک بود.
(تئو می دانست که در بیشتر مواقع نتایجی که گلف بازها روی کاغذ ثبت می کنند تقاوت زیادی با نتایج واقعی شان دارد.)
آقای نانس با حالت جدی تری در مورد وقایع روز حادثه سوال می پرسید و موکلش به خوبی به همه پرسش ها پاسخ می داد. صدای آقای دافی هنگامی که در مورد مرگ دردناک همسرش صحبت می کرد آرام و خش دار شده بود.
تئو که تا حدودی تحت تاثیر شهادت قرار گرفته بود با خود فکر می کرد که هر لحظه ممکن است اشک های آقای دافی جاری شود.
پیت دافی اشک هایش را کنترل و وحشت شنیدن خبر را به طرز ملموسی توصیف کرد. توضیح داد که با عجله سوار بر ماشین مخصوص گلفش به خانه رفته و پلیس را دم در یافته بود. جسد همسرش هنوز روی زمین بود. وقتی او را دیده بود، در خود شکسته و یک کاراگاه جلوی زمین خوردن او را گرفته بود. کمی بعد هم یک دکتر او را معاینه کرده و به او مسکن تزریق کرده بود.
تئو به خود گفت: "عجب دروغگویی! عجب حقه بازی! تو زنت رو کشتی. یه شاهد وجود داره. دستکش هات الآن تو دفتر مائن."
پیت دافی درباره کابوس خبر دادن به خانواده مایرا، خانواده خودش، و دوستانشان، و برنامه ریزی مراسم خاکسپاری و یادبود سخن گفت. از تنهایی. از تهی بودن زندگی در خانه ای که همسرش عزیزش را در آن کشته اند. از فکر فروختن آن و نقل مکان کردن. از سفرهای هر روزه اش به گورستان.
و پس از آن از وحشت مورد سوءظن قرار گرفتن، متهم شدن، تحت تعقیب قرار گرفتن، بازداشت شدن، و مورد محاکمه قرار گرفتن. چطور کسی می توانست به او مشکوک شود و فکر کند که او همسر دلبندش را کشته است؟
سرانجام شکست. در تلاش بود تا جلوی گریه اش را بگیرد. با دست اشک هایش را پاک می کرد و تکرار می کرد: «متاسفم. متاسفم.»
صحنه تاثیرگذاری بود. تئو به چهره اعضای هیات منصفه نگاه کرد. تنها چیزی که دیده می شد همدردی و باور بود. دافی برای نجات جانش اشک می ریخت و این شیوه کارگر افتاده بود.
هنگامی که موکلش داشت بر خود مسلط می شد، کلیفورد نانس تصمیم گرفت که دیگر کافی است.
اعلام کرد: «جناب قاضی، من دیگه سوالی ندارم. شاهد در اختیار شماست.»
جک هوگان فوراً ایستاد و گفت: «جناب قاضی، می تونم درخواست کنم پانزده دقیقه وقت تنفس اعلام کنین؟»
وقت تنفس جو را عوض می کرد و ذهن اعضای هیات منصفه را از شهادت احساسی که شاهدش بودند رها می کرد. ساعت از سه ونیم هم گذشته بود. همه به وقت تنفس احتیاج داشتند.
قاضی گانتری گفت: «پانزده دقیقه وقت تنفس.»
پانزده دقیقه تبدیل به نیم ساعت شد.
آیک گفت: «همینجور داره وقت می گذره. جمعه بعدازظهره و همه خسته ن. هیات منصفه رو می فرسته خونه و می گه دوشنبه برگردن.»
وودز بون گفت: «نمی دونم. شاید بخواد امروز حرف های آخر هم زده بشه.»
در راهرو و نزدیک ماشین فروش نوشیدنی ایستاده بودند. گروه دیگری از تماشاگران هم در آن سوی راهرو ایستاده و ساعت را نگاه می کردند. عمر چیپ ظاهر شد تا نوشیدنی بخرد. چندین سکه در دستگاه انداخت و در حالیکه به بون ها نگاه می کرد، نوشیدنی مورد نظرش را انتخاب کرد. قوطی را برداشت.
آیک شروع به صحبت کرد: «هوگان نمی تونه چیزی ازش دربیاره. خیلی مارمولکه.»
وودز گفت: «هیات منصفه تا یک ساعت دیگه تبرئه ش می کنه.»
تئو گفت: «داره قسر درمی ره.»
وودز گفت: «من باید برگردم دفتر.»
آیک گفت: «منم همینطور.»
اخلاق همیشگی بون ها.
هیچ کدام حرکتی نکردند، چون هر دو می خواستند پایان محاکمه را ببینند. تئو از اینکه در کنار هم بودند و بحث می کردند، خوشحال بود. اتفاق نادری محسوب می شد.
جنبشی در انتهای راهرو به راه افتاد و جمعیت به سمت در ورودی سالن حرکت کرد. چند نفری در طول وقت تنفس دادسرا را ترک کرده بودند. هر باشد عصر جمعه بود. وقتی جمعیت بار دیگر مستقر و ساکت شدند، قاضی گانتری نیز پشت میزش نشست و با سر به جک هوگان اشاره کرد. وقت بازجویی دادستان بود. هنگامی که یک متهم در جایگاه شاهد قرار می گرفت و دادستان این فرصت را می یافت تا از او بازجویی کند، نتیجه معمولاً خیلی بد از آب درمی آمد. جک هوگان به سمت جایگاه شاهد رفت و پرونده ای را به دست پیت دافی داد.
- این رو می شناسین، آقای دافی؟
شک از تک تک هجاهای کلمه هایش می بارید.
دافی مدت زیادی را به پرونده نگاه کرد. سرانجام گفت: «بله.»
- خواهش می کنم به هیات منصفه بگین چیه.
- یه اعلام اسقاط حق دعوی.
- برای کجا؟
- برای مرکز خرید ریکس رود.
- اینجا تو استراتنبورگ؟
- بله.
- شما صاحب مرکز خرید ریکس رود هستین؟
- بله. من و شریکم.
- و بانک این اعلام اسقاط حق دعوی رو سپتامبر سال گذشته برای شما فرستاد برای اینکه از اقساط ماهیانه تون عقب بودین. درسته؟
- این چیزیه که بانک گفته.
- شما با این ادعا مخالفین؟ می خواین به هیات منصفه بگین که در ماه سپتامبر سال گذشته از اقساط عقب نبودین؟
جک هوگان در حالیکه این سوال را می پرسید، چند برگ کاغذ را در هوا تکان داد، گویی می خواست بگوید که مدارک زیادی برای اثبات حرفش دارد.
دافی لحظه ای مکث کرد. سپس لبخند دروغینی زد و گفت: «بله، تو پرداخت قسط ها عقب بودیم.»
- بانک چقدر برای این مرکز خرید بهتون وام داده بود؟
- دویست هزار دلار.
جک هوگان در حالیکه به هیات منصفه نگاه می کرد، تکرار کرد: «دویست هزار دلار.»
سپس به سمت میزش رفت. کاغذها را روی میز گذاشت و مشتی دیگر کاغذ برداشت. به سمت جایگاه شاهد برگشت و گفت: «آقای دافی، شما صاحب یک انبار در خیابان وولف در منطقه پارک صنعتی استراتنبورگ هستین؟»
- بله. دو تا شریک هم داشتم.
- انبار رو فروختین. درسته؟
- بله، فروختیمش.
- و این معامله سپتامبر گذشته اتفاق افتاد، درسته؟
- اگه شما می گین حتماً اون موقع بوده دیگه. مطمئنم که مدارکش رو در اختیار دارین.
- بله، دارم. مدراک من می گه که اون انبار رو یک سال تمام برای فروش گذاشته بودین و قیمتش هم ششصدهزار دلار بوده. مبلغی که باید به بانک پرداخت می کردین پونصدوپنجاه هزار دلار بوده. و اینکه در نهایت شما و شرکاتون اون انبار رو چهارصد هزار دلار فروختین.
هوگان باز هم کاغذ را در هوا گرفته بود و صحبت می کرد.
- این رو تایید می کنین، آقای دافی؟
- به نظرم درسته.
- پس مقدار زیادی پول تو اون معامله از دست دادین. درست نمی گم، آقای دافی؟
- به هر حال جزو معامله های خوبم نبود.
- شرایط تون خیلی سخت بود که مجبور شدین انبار رو بفروشین؟
- نه.
- به پول نقد احتیاج داشتین، آقای دافی؟
شاهد کمی در صندلیش جابجا شد. به نظر معذب بود.
- ما، یعنی من و شرکام، باید انبار رو می فروختیم.
بیست دقیقه آینده را هوگان صرف کوبیدن پیت دافی و شرکایش کرد و بدهکاری هایشان را یکی پس از دیگری رو کرد. دافی قبول نمی کرد که شرایط مالیش خیلی بد بوده است. اما هرچه بازجویی پیش می رفت و میزان استرس بیشتر می شد، واضح تر می شد که شاهد تقلا می کند یک معامله اش را با معامله بعدی توجیه کند. هوگان کلی مدرک داشت. کپی دو دادخواست شکایت شرکای سابق پیت دافی از او را نشان داد. در مورد ادعاهای مطرح شده در دادخواست ها، شاهد را به شدت تحت فشار قرار داد. دافی مقاومت می کرد و زیر بار نمی رفت که مقصر است. مدعی بود هر دوی شکایت ها به ناحق هستند. اعتراف کرد که اوضاع کاریش چندان بر وفق مراد نبود، اما مصرانه اعلام می کرد که بسیار با ورشکستگی فاصله دارد.
جک هوگان خیلی خوب توانست از دافی چهره یک تاجر نیازمند پول بسازد که به زحمت می تواند یک قدم از طلب کارهایش جلوتر باشد.
اما همچنان اثبات مشکلات مالی به عنوان انگیزه ای برای قتل دشوار بود.
هوگان موضوع بحث را عوض کرد و آماده انفجار یک بمب دیگر شد. مودبانه بحث را به مشکلات زناشویی دافی ها کشاند و پس از چند سوال ساده، پرسید: «آقای دافی، شما گفتین که در واقع یه بار خونه رو ترک کردین.»
- بله.
و این جدایی یک ماه طول کشید.
- من بهش نمی گم جدایی. ما هیچوقت با این اسم ازش یاد نمی کردیم.
- بهش چی می گفتین؟
- اسمی واسش انتخاب نکرده بودیم.
- خوبه. کی خونه رو ترک کردین؟
- من دفتر خاطرات ندارم، ولی فکر کنم جولای سال گذشته.
- یعنی حدوداً سه ماه قبل از کشته شدن همسرتون.
- حدوداً.
- بعد از نقل مکان کجا اقامت داشتین؟
- مطمئن نیستم که بشه گفت نقل مکان کردم. من فقط چند تیکه لباس برداشتم و از خونه زدم بیرون.
- باشه. کجا رفتین؟
- چند شب تو هتل ماریوت بودم. پایین همین خیابون. چند شب هم پیش یکی از شرکام بودم. از همسرش جدا شده و تنها زندگی می کنه. ماه خیلی بدی بود.
- پس حدوداً یک ماه هر شب این ور اون ور بودین.
- بله.
- بعدش برگشتین خونه، مشکلاتتون رو با خانم دافی حل کردین، و داشتین واسه همیشه به خوبی و خوشی زندگی می کردین که همسرتون کشته شد؟
- سوالیه؟
- این سوال رو جواب بدین، آقای دافی.
هوگان باز هم به ورق و کاغذ روی آورده بود. چند برگه به دست شاهد داد و با یک نگاه به آن رنگ از رخسار پیت دافی پرید.
- این رو می شناسین، آقای دافی؟
دافی در حالیکه برگه ها را ورق می زد و تلاش می کرد طفره برود، گفت: «فکر نمی کنم.»
- خب، پس بذارین من کمکتون کنم.
این یه اجاره نامه چهار برگی برای یه آپارتمان تو ویکزبورگه، در سی کیلومتری اینجا. یه آپارتمان دوخوابه مبله ی بسیار شیک. دو هزار دلار در ماه هم اجاره شه. چیزی یادتون نیومد، آقای دافی؟
- نه. چیزی یادم نمیاد.
- یه اجاره نامه یک ساله که از ژوئن پارسال شروع می شه.
دافی شانه بالا انداخت، گویی متوجه نمی شد.
- امضای من پاش نیست.
- نه، ولی امضای منشی تو چرا. خانم جودیت مِیز(۶۴). این خانم بیست ساله که همراه همسرش در استراتنبورگ زندگی می کنه. درسته، آقای دافی؟
- اگه شما می گین حتماً درسته. ایشون منشی من هستن.
- ایشون چرا باید همچین آپارتمانی اجاره کنن؟
- من از کجا بدونم؟ بهتره از خودشون بپرسین.
- آقای دافی، واقعاً می خواین که من ایشون رو به عنوان شاهد احضار کنم؟
- حتماً. این کار رو بکنین.
- شما این آپارتمان رو دیدین، آقای دافی؟
دافی هول شده بود. نگاهی به جایگاه هیات منصفه انداخت و پاسخ داد: «بله. چند باری اونجا رفتم.»
هوگان با زمان بندی مناسب و با لحن مشکوکی پرسید: «تنها؟»
- معلومه که تنها بودم. برای سفر کاری رفتم اونجا و تا دیر وقت مشغول کار بودم. به خاطر همین شب رو اونجا خوابیدم.
- چقدر خوب. کی اجاره اونجا رو می ده؟
- نمی دونم. باید از خانم میز پرسید.
- پس آقای دافی، دارین به هیات منصفه می گین که شما اون آپارتمان رو اجاره نکردین و کرایه ش رو پرداخت نمی کنین.
- درسته.
- و تا الآن فقط چند بار رفتین اونجا.
- بله.
- و اینکه اجاره این آپارتمان هیچ ارتباطی به مشکلات شما و خانم دافی نداره؟
- نه. باز هم می گم من اون آپارتمان رو اجاره نکردم.
برای تئو، که حقیقت را می دانست، صداقت پیت دافی جای تعجب داشت. واضح بود که در مورد آپاتمان دروغ می گوید. اگر می توانست یک دروغ بگوید، پس قطعاً می توانست دروغ های دیگری نیز بگوید. ظاهراً جک هوگان هیچ راهی نداشت تا ثابت کند که آقای دافی چقدر از آن آپارتمان استفاده می کرده است.
موضوع بحث را به بازی گلف کشاند و بازجویی از تب وتاب افتاد. دافی خیلی بیشتر از دادستان در مورد بازی گلف می دانست. و نزدیک به یک ساعت با یکدیگر در مورد گلف بحث کردند. وقتی جک هوگان سرانجام برجایش نشست، ساعت تقریباً شش بود.
قاضی گانتری وقت را تلف نکرد.
اعلام کرد: «تصمیم گرفتم که جلسه بعدی رو فردا برگزار نکنم. فکر می کنم هیات منصفه به استراحت احتیاج دارن. امیدوارم آخر هفته خوب و آرومی در پیش داشته باشین. ساعت نه صبح دوشنبه اینجا می بینمتون. دوشنبه حرف های نهایی رو می شنویم و بعد پرونده به شما سپرده می شه تا رای رو صادر کنین. باز هم همون توصیه های همیشگی رو تکرار می کنم. با هیچکس در مورد پرونده صحبت نکنین. اگر کسی با شما ارتباط برقرار کرد و خواست در مورد پرونده باهاتون حرف بزنه فوراً من رو خبردار کنین. از خدمتی که به دستگاه قضایی می کنین متشکرم. دوشنبه می بینمتون.»
نگهبان ها هیات منصفه را تا آستانه یکی از درها همراهی کردند. وقتی هیات منصفه خارج شد، قاضی گانتری نگاهی به وکلا انداخت و گفت: «آقایون. حرفی برای گقتن ندارین؟»
جک هوگان برخاست و گفت: «در حال حاضر نه، قربان.»
کلیفورد نانس هم از جا برخاست و سرش را به نشانه نفی تکان داد.
- خیلی خوب. جلسه بعدی دادگاه راس ساعت نه صبح دوشنبه برگزار می شه.

فصل هجدهم

تئو بعد از مدت ها یک شب را آسوده خوابید. شنبه صبح دیر از خواب بیدار شد. هنگامی که از پله ها پایین می آمد، متوجه شد که نوعی گردهمایی خانوادگی در آشپزخانه تشکیل شده است.
پدرش در کنار اجاق گاز مشغول درست کردن نیمرو بود. مادرش، همچنان لباس خواب به تن داشت. دور میز نشسته بود، مطالبی تایپ می کرد و به صفحه مانیتور لپ تاپش نگاه می کرد. آیک نیز آن سوی میز نشسته بود و روزنامه صبح را مطالعه می کرد، اتفاقی که در طول سیزده سالی که تئو بر روی کره خاکی حضور داشت بی سابقه بود. آیک نیازمندی ها را نگاه می کرد و دور بعضی از آگهی ها را خط می کشید. یک تی شرت نارجی رنگ ورورفته و یک کلاه بیسبال قدیمی به سر داشت. بوی صبحانه و مکالمه های نیمه تمام در فضا پیچیده بود. جاج مانند همیشه ملتمسانه در انتظار غذایش بود.
انواع مختلفی از صبح بخیر ردوبدل شد. تئو به سمت اجاق رفت و نگاهی به غذا انداخت.
پدر گفت: «نیمرو آماده س.»
پدرش حتی از مادرش هم کمتر آشپزی می کرد و تخم مرغ ها هنوز خام بودند؛ حداقل به نظر تئو که اینطور بود.
تئو مقداری آب گریپ فروت برای خود ریخت و روی یک صندلی نشست.
هیچکس حرف نمی زد، تا اینکه آیک گفت: «یه واحد تو یه مجتمع آپارتمانی تو میلمونت. ماهی ششصد تا. محله بدی نیست.»
آقای بون گفت: «نه، میلمونت خوبه.»
خانم بون بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: «اون بیچاره ساعتی هفت دلار حقق می گیره و هفته ای هم سی ساعت کار می کنه. بعد کم کردن مالیات و خرج هایی که باید بکنه تازه شانس بیاره ماهی سیصد دلار بتونه کرایه بده. نمی تونه از پسش بربیاد. واسه همینه که دارن تو خونه فقرا زندگی می کنن.»
آیک با اندکی خشونت پرسید: «خب انتظار داری یه خونه با اجاره ماهی سیصد دلار کجا واسش پیدا کنیم؟»
آیک هم هنگام گفتن این جمله سرش را بلند نکرد. در واقع، در آن لحظات هیچکس در چشم دیگری نگاه نمی کرد.
تئو تنها آن سه را نگاه می کرد و به حرفهایشان گوش می داد.
آقای بون گفت: «اگه یه مجتمع آپارتمانی باشه احتمالاً صاحبش یه نفره. بعید می دونم به یه خونواده السالوادوری و یا کلاً به غیرآمریکایی اجاره بده.»
وودز بشقاب محتوی نیمرو و یک شیرینی را در مقابل تئو گذاشت.
تئو گفت: «متشکرم.»
بالاخره کمی نیمرو در ظرف جاج هم ریخته شد.
تئو یه لقمه در دهان گذاشت و به آرامی آن را جوید. به سکوت گوش می داد. اینکه علاقه نداشتند تئو در بحثشان شرکت کند، او را آزار می داد. نیمرو اصلاً خوشمزه نبود.
سرانجام پرسید: «داریم دنبال خونه می گردیم؟»
آیک گفت: «اوهوم.»
السالوادوری ها. در خانه فقرا زندگی می کردند. نشانه ها به اندازه کافی گویا بودند.
خانم بون در حالیکه همچنان تایپ می کرد، گفت: «وودز. نیک وِتزِل(۶۵) به عنوان وکیل مهاجرتی آگهی داده. معروفه؟ من تا الآن ندیدمش.»
آقای بون پاسخ داد: «زیاد آگهی می ده. قبلاً میومد تو تلویزون و واسه گرفتن پرونده های تصادفات اتومبیل التماس می کرد. من که بهش اطمینان نمی کنم.»
- خب آخه فقط دو تا وکیل تو شهر واسه مهاجرت تبلیغ می کنن.
آیک گفت: «با هر دو تاشون حرف بزن.»
خانم بون گفت: «فکر کنم همین کار رو بکنم.»
تئو سرانجام پرسید: «اینجا چه خبره؟»
پدرش با یک لیوان قهوه در دست، در کنارش نشست و گفت: «امروز روز شلوغی در انتظارمونه، تئو. من و تو یه مسابقه خیلی مهمه گلف داریم.»
تئو نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. تقریباً هر شنبه بازی می کردند، اما چند روز گذشته باعث شده بود که بازی را فراموش کند. او، مانند سایر اهلی شهر، تصور می کرد که دادگاه روز شنبه هم برگزار خواهد شد و برنامه داشت که به دادسرا برود و محاکمه را از نزدیک ببیند.
- عالیه، کی؟
- نیم ساعت دیگه می ریم.
نیم ساعت بعد پدر و پسر در حالیکه از هوا تعریف می کردند، چوب هایشان را پشت ماشین آقای بون گذاشتند. اواسط ماه آوریل بود. هیچ ابری در آسمان دیده نمی شد و هوا ملایم بود. گل ها در حال شکوفه دادن بودند و همسایه ها سخت به باغچه هایشان می رسیدند.
بعد از چند دقیقه تئو پرسید: «بابا کجا داریم می ریم؟»
مشخص بود که به زمین گلف شهرداری استراتنبورگ، تنها جایی که تا آن روز در آنجا بازی کرده بودند، نمی روند.
- امروز می ریم یه زمین جدید.
- کدومشون؟
تئو تنها سه زمین گلف می شناخت.
- ویورلی کریک.
تئو شگفت زده شد. پس از مکث کوتاهی گفت: «عالیه، بابا. محل وقوع قتل.»
- آره. یه جورایی. یکی از موکل هام اونجا زندگی می کنه و دعوتمون کرده که اونجا بازی کنیم. البته خودش نیست. فقط من و تو هستیم. قراره مسیر کریک رو بازی کنیم چون خلوت تره.
ده دیقه بعد به ورودی بزرگ ویورلی کریک رسیدند. یک دیوار سنگی بزرگ در روبرویشان قرار داشت. دروازه های بزرگی برای عبور و مرور ماشین ها دیده می شد.
یک مرد با لباس فرم از نگهبانی خارج شد و به سمتشان آمد. آقای بون هم سرعتش را کم کرد و شیشه را پایین داد.
نگهبان برگه ای در دست داشت. لبخند زد و گفت: «صبح بخیر.»
- صبح بخیر. وودز بون هستم. اومدیم یه کم گلف بازی کنیم. ساعت شروع بازیمون هم ده وچهل دقیقه س. مهمون آقای ماکس کیلپاتریک(۶۶) هستیم.
نگهبان نگاهی به برگه اش انداخت و گفت: «خوش اومدین، آقای بون. این رو بذارین رو داشبوردتون.»
یک کارت زردرنگ به دستش داد و اضافه کرد: «امیدوارم بهتون خوش بگذره.»
آقای بون گفت: «ممنون.»
دروازه باز شد.
تئو چند سال پیش یک بار وارد شهرک شده بود. برای جشن تولد یکی از دوستانش که دیگر آنجا زندگی نمی کرد. خانه های بزرگ، مسیرهای ماشین رو جلوی خانه ها، ماشین های گران قیمت، چمن های مرتب جلوی خانه ها را به یاد می آورد. بر روی جاده ی باریکی که در دو طرف آن ردیف های درخت کاشته شده بود، حرکت می کردند. از کنار چند قطعه زمین گلف گذشتند. چمن ها بسیار مرتب و زیبا بودند، درست مثل زمین های گلفی که عکسشان را در مجلات ورزشی می شد دید.
در کنار هر پایه توپ چند نفر منتظر بودند و بر روی چمن ها تعداد بیشتری مشغول ادمه بازی بودند. تئو کم کم داشت ناراحت می شد. بازی هجده سوراخ همراه با پدرش در یک زمین خلوت واقعاً دوست داشتنی بود، اما هیچ چیز ناخوشایندتر از آن نبود که وقتی چهار نفر بی صبرانه پشت سرت منتظر هستند، سعی کنی توپی را بزنی.
دفتر باشگاه خیلی شلوغ بود. تعداد زیادی گلف باز در این هوای خوب آمده بودند که بازی کنند. آقای بون مقدمات لازم را انجام داد و یک ماشین مخصوص زمین گلف گرفت. چند لحظه بعد در محدوده تمرینی مشغول گرم کردن شدند. تئو مدام به اطراف نگاه می کرد بلکه بتواند پسرخاله خولیو را ببیند. شاید هم می توانست پیت دافی را ببیند که پس از یک هفته سخت در دادگاه برای بازی همراه با چند تن از دوستانش به زمین آمده باشد. همان روزی که دستگیر شده بود سند گذاشته و بیرون آمده بود. حتی نزدیک سلول زندان هم نرفته بود.
و با این شیوه ای که محاکمه پیش می رفت، بعید بود باز هم نزدیک شود.
اما تئو هیچ کدامشان را ندید. این حقیقت که به آن ها فکر می کرد، بیانگر این بود که حواسش معطوف به گرم کردن مناسب نیست. چند توپ را بد زد و نگران نتیجه بازی پیش رو شد.
راس ساعت مقرر بازی را شروع کردند. آقای بون از پایه های آبی استفاده می کرد و تئو از پایه های سفید که کمی با هم فاصله داشتند.
با ضربه اولش توپ بیش از صد متر جلو نرفت.
در حالیکه با ماشین به سمت توپ حرکت می کردند، پدرش گفت: «سرت رو بگیر پایین.»
هرچه از روز می گذشت توصیه های پدرش نیز بیشتر می شد. آقای بون سی سالی می شد که گلف بازی می کرد و یک گلف باز متوسط بود. مانند بیشتر گلف بازها نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و توصیه های فنی نکند؛ مخصوصاً به پسرش. البته تئو از این مورد استقبال می کرد. به کمک زیادی نیاز داشت.
چهارنفر جلوی آن ها بودند اما کسی پشت سرشان نبود. مسیر کریک کوتاهتر و باریک تر بود، به خاطر همین کمتر مورد استفاده قرار می گرفت. در واقع این مسیر پیچ درپیچ به نوعی در امتداد رودخانه ویورلی کریک ساخته شده بود؛ رودخانه خیانتکاری که به بلعیدن توپ های گلف مشهور بود.
نه سوراخ شمالی و نه سوراخ جنوبی شلوغ بودند، اما ویورلی کریک نه.
در حالیکه سوار بر ماشین مخصوصشان منتظر بودند تا آن چهار نفر توپشان را از روی پایه شماره سه بزنند، آقای بون گفت: «خیلی خوب، تئو، برنامه اینه. آیک داره دنبال یه خونه برای خونواده پنا می گرده. یه خونه کوچولو که بتونن کرایه ش رو بدن. اگه تو پرداخت اجاره هم به مشکل بخورن من و مامانت کمکشون می کنیم. چندین ماه بود که داشتیم در موردش حرف می زدیم و یه موضوع جدید نیس. آیک هم که قلب بزرگی داره اما تو حساب بانکیش پول نیست، می خواد کمک کنه. اگه بتونیم خیلی زود یه جایی رو پیدا کنیم، اونوقت شاید کارولا بتونه خواهرزاده ش، یعنی پسرخاله خولیو رو راضی کنه با اون ها زندگی کنه. واسه همشون بهتر می شه. آیک الآن داره می گرده. مادرت هم داره با وکیل های مهاجرت حرف می زنه. شاید یه راهی باشه که یه مهاجر غیرقانونی بتونه قانونی بشه؛ البته اگه یه اسپانسر داشته باشه که شهروند آمریکا باشه و کار هم داشته باشه. برو، نوبت ماست.»
ضربه شان را زدند، سوار ماشین شدند و حرکت کردند.
آقای بون همچنان که می راند، ادمه داد: «من و مادرت می خوایم اسپانسر پسرخاله خولیو بشیم. من احتمالاً می تونم یه شغل بهتر هم براش پیدا کنم. یه شغل قانونی. اگه با خاله ش و خانواده ش زندگی کنه احتمالاً می تونه ظرف مدت دو سال مراحل قانونی اقامت رو پشت سر بذاره. بعداً باید واسه اقامت دائم اقدام کنه.»
تئو گفت: «چرا می خواین این کار رو بکنین؟»
- دلیل خاصی نداره. می خوایم به خونواده پنا کمک کنیم که از خونه فقرا بیان بیرون. بدون توجه به سرنوشت پسرخاله، ما این کار رو انجام می دیم. اما اگه بخوام صادقانه حرف بزنم می خوایم پسرخاله رو هم متقاعد کنیم که بیاد جلو و شهادت بده و به هیات منصفه بگه که چی دیده.
- و ما چطوری قراره متقاعدش کنیم؟
- هنوز داریم رو اون قسمت نقشه کار می کنیم.
توپ تئو نزدیک مسیر ماشین رو بود و فاصله زیادی با سوراخ داشت. با چوب شماره پنج ضربه ای به توپ زد و آن را به پنجاه متری سوراخ فرستاد.
- ضربه خوبی بود، تئو.
- هرازچند گاهی شانس بهم رو میاره.
مسیر سوراخ ششم مارپیچ بود. کمی پهن تر از قبلی ها بود و در سمت راست مسیر خانه های ویلایی زیبایی ساخته شده بودند. از نقطه ای که پایه توپ قرار داشت در پشتی خانه دافی ها دیده می شد. تقریباً صدوپنجاه متر با آنجا فاصله داشت. جلوی خانه کناری یک باغبان مشغول کوتاه کردن چمن بود. تئو با خود اندیشید: "این جوری که من امروز دارم بازی می کنم ممکن بخوره به باغبونه.»
هر دو بون ضربه هایشان را زدند، اما هیچکدام به باغبان برخورد نکرد.
دوباره سوار ماشین شدند.
آقای بون گفت: «بهم گفتی نقشه هوایی شهرک رو داری.»
- آره. تو دفتره.
- فکر می کنی بتونی جایی که شاهدمون نشسته بوده رو پیدا کنی؟
- شاید. باید اون طرف باشه.
تئو با دست به درختان انبوه آن سوی مسیر اشاره کرد. به سمت جنگل رفتند، از ماشین پیاده شدند و مانند گلف بازهایی که ضربه بدی زده اند و نمی توانند توپشان را پیدا کنند مشغول گشتن شدند.
بستر خشک یک رود از جنگل می گذشت. در یک طرف آن پرچین چوبی کوتاهی قرار داشت. یک مکان استثنایی برای نشستن، پنهان شدن و در خلوت ناهار خوردن.
تئو با دست به آن نقطه اشاره کرد و گفت: «باید اونجا باشه. گفت روی کنده درخت نشسته بود و دید خیلی خوبی به خونه داشت.»
تئو و آقای بون روی کنده ها نشستند. نمای پشت خانه دافی ها کاملاً از آنجا مشخص بود.
تئو پرسید: «فکر می کنی فاصله چقدر باشه؟»
آقای بون بدون مکث گفت: «صد متر.»
مثل همه گلف بازها که خیلی سریع فاصله را تخمین می زنند.
- جای خیلی خوبی واسه قایم شدنه. هیشکی نمی تونه اینجا آدم رو ببینه. هیشکی حتی به فکرش هم نمی رسه که بین درخت ها رو نگاه کنه.
تئو با دست به جهت مخالف اشاره کرد و گفت: «تو عکس های هوایی مشخصه که ساختمون مرکز نگهداری و پشتیبانی اون ور جنگله. اونجوری که پسرخاله می گه کارگرها ساعت یازده ونیم اونجا جمع می شن. بیشتر روزها از بقیه جدا می شه تا تنهایی غذا بخوره. فکر کنم اومده همینجا.»
آقای بون یک دوربین دیجیتال کوچک از ساکش بیرون آورد و گفت: «من با خودم دوربین آوردم. بیا چند تا عکس بگیریم.»
از جنگل، بستر رود، و پرچین عکس گرفت. سپس برگشت و از محوطه چمن و خانه های اطراف نیز عکس گرفت.
وقتی بار دیگر سوار ماشین شدند، تئو پرسید: «واسه چی عکس می گیری؟»
- شاید به درد بخورن.
دوباره چند دقیقه ای را مشغول عکس گرفتن شدند. از جنگل بیرون آمدند و بار دیگر وارد محوطه چمن شدند. تئو به سمت خانه نگاه کرد. پیت دافی روی ایوان ایستاده بود و با دوربین به آن ها نگاه می کرد. هیچ گلف باز دیگری در آن اطراف نبود.
تئو آرام گفت: «بابا.»
- دیدمش. بیا بازی کنیم.
در حالیکه دومین ضربه شان را می زدند، سعی کردند توجهی به او نشان ندهند. هیچ کدام توپ ها حتی نزدیک سوراخ هم فرود نیامد. سریع سوار ماشین و از آنجا دور شدند. پیتر دافی دوربینش را پایین نیاورد.
نه سوراخ را در مدت دو ساعت پشت سر گذاشتند. سپس تصمیم گرفتند که سوار ماشین شوند و نگاهی به مسیرهای شمالی و جنوبی بیندازند.
آرایش کلی ساختمان ها و خانه ها در ویورلی کریک منحصر بفرد بود. خانه ها در امتداد مسیرهای گلف ساخته شده بودند، و ردیفی از آپارتمان های زیبا در اطراف یک دریاچه کوچک دیده می شد. یک پارک برای کودکان، مسیرهای ویژه دوچرخه سواری و پیاده روی که با زمین های گلف تلاقی داشتند، و مهم تر از همه، زمین های گلف زیبا و مرتب، از دیگر ویژگیهای شهرک بود.
وقتی به سوراخ شماره چهارده رسیدند، چهار نفر آماده ضربه زدن بودند. رسم است که در نزدیکی پایه توپ همه سکوت را رعایت کنند تا تمرکز ضربه زننده از بین نرود. آقای بون هم به همین دلیل پیش از آنکه زیاد به آن چهار نفر نزدیک شوند، ماشین را متوقف کرد. وقتی هر چهار نفرشان ضربه هایشان را زدند، پدر و پسر به سمت پایه حرکت کردند.
در نزدیکی ردیف شمشادها یک دستگاه آب سردکن، یک سطل زباله، و یک توپ پاک کن دیده می شد.
تئو گفت: «اون جوری که خولیو می گفت مرده دستکش ها رو تو سطل زباله نزدیک سوراخ شماره چهارده انداخته. باید همین سطله باشه.»
آقای بون پرسید: «پسرخاله خودش این رو بهت نگفت؟»
- نه، من فقط یه بار با پسرخاله حرف زدم. اون هم چهارشنبه شب تو خونه فقرا. خولیو شب بعدش اومد دفتر ما و دستکش ها رو آورد.
- پس نمی دونیم که وقتی دافی دستکشش رو تو سطل انداخته، پسرخاله کجا بوده؟ یا اصلاً چطوری دیده و چرا توجه کرده؟
- فکر نکنم.
- و نمی دونیم که چرا پسرخاله حس کرده باید دستکش ها رو برداره؟
- اون جوری که خولیو می گفت کارگرهای اینجا معمولاً سطل های زباله رو می گردند که چیز به درد بخوری پیدا کنن.
دوباره چند عکس گرفتند و با نزدیک شدن یک دسته چهارنفره دیگر، از آنجا دور شدند.

فصل نوزدهم

بعد از پایان بازی گلف، تئو و پدرش به خانه فقرای خیابان هایلند رفتند تا به خولیو و برادر و خواهر کوچکترش سری بزنند. کارولا پنا در یکی از هتل های پایین شهر ظرف می شست. هر هفته شنبه ها به سر کار می رفت و این به این معنی بود که بچه هایش در خانه فقرا تنها می مانند. برای بچه هایی که آنجا زندگی می کردند بازی و سرگرمی هایی وجود داشت، اما تئو می دانست که شنبه ها در آنجا زیاد خوشایند نیست. تلویزیون تماشا می کردند، در زمین بازی کوچک توپ بازی می کردند، و اگر خوش شانس بودند و سرپرستشان پول به اندازه کافی در اختیار داشت با اتوبوسِ کلیسا به سینما می رفتند.
وقتی تئو و پدرش گلف بازی می کردند فکری به سرشان زده بود. کالج استراتن یک دانشگاه غیرانتفاعی کوچک بود که صدها سال قبل در شهر تاسیس شده بود. تیم های فوتبال و بسکتبالش نمی توانستند حتی با تیم یک دبیرستان خوب رقابت کنند، اما تیم بسیبالش واقعاً قدرتمند بود. ساعت دو نیز یک بازی داشتند. آقای بون با سرپرست خانه فقرا هماهنگی های لازم را به عمل آورد.
جای تعجب نداشت که خولیو، مسئول مراقبت از دوقولوها یعنی هکتور و ریتا، با شنیدن این خبر که می توانند آنجا را برای چند ساعت هم که شده ترک کنند از جا پرید.
هر سه بچه به سمت ماشین دویدند و روی صندلی های عقب جای گرفتند. چند دقیقه بعد آقای بون در مقابل هتل متوقف شد. بر خلاف قوانین ماشینش را سر پیچ پارک کرد و گفت: «من زود می رم به خانم پنا می گم برنامه مون چیه.»
خیلی زود با لبخند بازگشت و گزارش داد: «مامانتون فکر می کنه که ایده خیلی خوبیه.»
خولیو گفت: «ممنون آقای بون.»
دوقلوها بیش از آن هیجان زده بودند که بتوانند صحبت کنند.
تیم استراتن کالج بازی هایش را در روتِری پارک برگزار می کرد. یک استادیوم قدیمی در مرکز شهر، و در نزدیکی ساختمان دانشگاه. روتری پارک تقریباً همسن خود دانشگاه بود و در چند سال گذشته چندین تیم نه چندان مطرح لیگی برای انجام بازی تدارکاتی به آنجا آمده بودند؛ گرچه هیچکدام زیاد در شهر نمانده بودند.
افتخارشان این بود که ستاره قدیمی بیسبال داکی مِدویک(۶۷) پیش از پیوستن به تیم کاردینال ها یک فصل در سال ۱۹۲۰ در آنجا بازی کرده بود. یک لوح در نزدیکی در ورودی استادیوم قرار داشت که روی آن به طرفداران یادآوری شده بود که داکی مدت کوتاهی را در استراتنبورگ بازی کرده بود. البته تئو هیچوقت ندیده بود که کسی نوشته روی لوح را بخواند.
آقای بون از باجه ای که تنها یک پنجره داشت بلیط ها را خرید. پیرمرد بلیط فروش انگار از همان زمان داکی در آنجا مشغول به کار بود. قیمت بلیط برای بزرگسالان سه دلار و برای بچه ها یک دلار بود. آقای بون به چهره های غرق در شادی ریتا و هکتور نگاه کرد و پرسید: «پاپ کورن می خواین؟»
پنچ بسته پاپ کورن و پنج شیشه سودا. بیست دلار. وارد استودیوم شدند و روی صندلی هایشان نشستند. کلی صندلی وجود داشت و تعداد تماشاگران خیلی کم بود. به همین دلیل مامورین کنترل اهمیتی نمی دادند که تماشاگران کجا می نشینند. استادیوم ظرفیت پذیرش دوهزار تماشاچی را داشت و قدیمی ها همیشه از جمعیت زیادی که مسابقات را تماشا می کردند، حرف می زدند.
تئو هر فصل پنج و یا شش بازی تیم کالج استرتن را از نزدیک تماشا می کرد و هیچوقت ندیده بود که حتی نیمی از استادیوم نیز پر شود. اما تئو عاشق آنجا بود. با جایگاه های سرپوشیده قدیمی، سقف طاقی، نیمکت های چوبی تماشاگران، و دیوار بیرونی زمین که انواع و اقسام آگهی های تجاری با رنگ های روشن روی آن نقاشی شده بود؛ از دفع حشرات گرفته، تا نوشیدنی، و وکلایی که نیاز به موکل داشتند. یک زمین بیسبال واقعی بود.
عده ای معتقد بودند که آنجا را باید خراب کرد. عملاً در تابستان، پس از اتمام سال تحصیلی، خالی بود و همیشه عده ای از هزینه بالای نگهداری آنجا شکایت می کردند. این حرف تئو را گیج می کرد، چرا که با نگاه به اطراف استادیوم نمی شد نقطه ای را پیدا کرد که هزینه ای برای نگهداری آن شده باشد.
تماشاگران هنگام خوانده شدن سرود از جا برخاستند و پس از آن بازی شروع شد. چهار بچه نزدیک به هم نشستند و آقای بون در ردیف پشت سرشان نشست و به حرف هایشان گوش سپرد.
تئو که رییسشان محسوب می شد، گفت: «خیلی خوب. فقط انگلیسی حرف می زنیم، باشه؟ داریم انگلیسی یاد می گیریم.»
بچه های پنا به صورت طبیعی با یکدیگر اسپانیایی حرف می زدند، اما به سرعت از دستور تئو اطاعت کردند و انگلیسی حرف زدند.
هکتور و ریتا هشت ساله بودند و چیزی از قوانین بیسبال نمی دانستند. تئو برایشان توضیح داد.
خانم بون و آیک در دور سوم رسیدند و در کنار آقای بون که اکنون کمی دور از بچه ها نشسته بود، جای گرفتند. تئو سعی می کرد به صحبت هایشان گوش دهد. آیک یک آپارتمان با اجاره ماهی پانصد دلار پیدا کرده بود. خانم بون هنوز ماجرا را با کارولا در میان نگذاشته بود، چون هنوز هم مشغول کار در هتل بود. در مورد مسائل دیگری هم حرف زدند، که تئو خوب متوجه نشد.
بیسبال برای بچه های هشت ساله ای که قوانین بازی را بلد نباشند، خسته کننده است. دور پنجم بود که هکتور و ریتا به جنگ پاپ کورنی پرداختند و جست وخیزکنان شروع به دویدن دور نیمکت ها کردند. خانم بون از آن ها پرسید که آیا بستنی دوست دارند؟ این پیشنهاد باعث شد که بچه ها از جا بپرند. وقتی بچه ها دور شدند، تئو شروع کرد. از خولیو پرسید که آیا دوست دارد بازی را از جایگاه مشرف به وسط زمین ببیند؟ خولیو پاسخ مثبت داد. هر دو از جا بلند شده و به سمت نیمکت های جایگاه وسط حرکت کردند. در آن جایگاه تنها بودند.
تئو گفت: «من عاشق تماشای بازی از این جایگاهم. همیشه هم خالیه.»
خولیو گفت: «منم دوست دارم بازی رو از اینجا ببینم.»
یکی دو دقیقه در مورد جایگاه و مزایای تماشای بازی از آنجا صحبت کردند. سپس تئو موضوع بحث را تغییر داد.
- ببین خولیو، ما باید در مورد پسرخاله ت حرف بزنیم. اسمش رو یادم نمیاد. در واقع، اصلاً فکر نکنم از اول اسمش رو بهم گفته باشین.
- بابی.
- بابی؟
- اسم واقعیش روبرتوئه(۶۸). اما دوست داره بابی صداش کنن.
- خوب. فامیلی اون هم پناست؟
- نه. نه. مادرهامون با هم خواهرن. فامیلی اون اسکوباره.
- بابی اسکوبار(۶۹).
- سی. یعنی آره.
- هنوزم تو زمین گلف کار می کنه؟
- آره.
- و هنوزم تو محله کوآری زندگی می کنه؟
- آره. چرا می پرسی؟
- خولیو، اون الآن آدم خیلی مهمیه. باید بیاد جلو و هر چیزی که روز قتلِ اون خانومه دیده به پلیس بگه.
خولیو جوری به او نگاه می کرد که گویی تئو عقلش را از دست داده است.
- نمی تونه این کار رو بکنه.
- شاید بتونه. اگه بهش قول بدن ازش محافظت کنن چی؟ نه دستگیرش کنن، نه بندازنش زندان. می دونی معنی کلمه مصونیت چیه؟
- نه.
- خوب از لحاظ حقوقی یعنی ممکنه بتونه با پلیس معامله کنه. اگه بیاد و شهادت بده، پلیس اذیتش نمی کنه. مصون خواهد بود. تازه شاید یه راهی هم وجود داشته باشه که بتونه قانونی بشه.
- با پلیس حرف زدی؟
- نه، خولیو.
- به کسی چیزی گفتی؟
- هویتش رو به کسی نگفتم. اون در امانه، خولیو. ولی من باید باهاش حرف بزنم.
بازیکن تیم حریف توپ را زد و توپ مستقیم به دیوار جلوی جایگاه آن ها برخورد کرد. بازیکن را تماشا کردند که در نقطه شماره سه قرار گرفت تا بازی دوباره شروع شود. تئو برای خولیو تفاوت بین عبور توپ از روی دیوار و برخورد آن با دیوار را توضیح داد. خولیو گفت که در السالوادور بیسبال ورزش مطرحی نیست و همه بیشتر فوتبال بازی می کنند.
تئو پرسید: «دوباره کی بابی رو می بینی؟»
- شاید فردا. معمولاً یکشنبه ها میاد خونه فقرا تا با هم بریم کلیسا.
- راهی هست که امشب بتونم باهاش حرف بزنم؟
- نمی دونم. من نمی دونم شب ها چی کار می کنه.
- خوبه، از نظر وقت تو مضیقه ایم.
- مضیقه یعنی چی؟
- یعنی وقت واسمون خیلی مهمه. محاکمه دوشنبه تموم می شه. بابی باید بیاد جلو و بگه چی دیده.
- فکر نمی کنم بیاد.
- خولیو، پدر و مادر من هر دوشون وکیلن. تو خودت می شناسیشون. می تونین بهشون اعتماد کنین. اگه واسه تو و خونواده ت و بابی یه آپارتمان پیدا کنن چی؟ یه جای خوشگل فقط واسه شما. و تو همین مدت کارهای لازم رو انجام بدن تا اسپانسر بابی بشن تا بتونه اقامت قانونی بگیره؟ بهش فکر کن. دیگه لازم نیست از پلیس فرار کنه. دیگه لازم نیست نگران مامورهای اداره مهاجرت باشه. همتون می تونین با هم زندگی کنین و بابی هم می تونه اقامت قانونی بگیره. خوب نیست؟
خولیو به دوردست خیره شده و غرق در فکر بود. گفت: «عالی می شه، تئو.»
- خب، پس کاری که باید بکنیم اینه. اول تو می گی که ایرادی نداره پدر و مادر من دخالت کنن. اون ها طرف شمان. و هر دوشون وکیلن.
- باشه.
- خوبه. بعدش اینکه باید با بابی حرف بزنی و قانعش کنی که معامله خوبیه. متقاعدش کن که می تونه به ما اعتماد کنه. می تونی این کار رو بکنی؟»
- نمی دونم.
- به مامانت گفته چی دیده؟
- آره اون واسه بابی مثِ مادرشه.
- خوبه. به مامانت بگو اونم باهاش حرف بزنه. مامانت می تونه قانعش کنه.
- قول می دی نبرنش زندان؟
- قول می دم.
- اما باید با پلیس حرف بزنه، نه؟
- شاید با پلیس لازم نباشه حرف بزنه، اما بالاخره باید با یه کسی که تو جریان محاکمه نقش داره حرف بزنه. شاید خود قاضی. نمی دونم. اما بابی حتماً باید بیاد جلو. اون مهمترین شاهد این پرونده س.
خولیو سرش را در میان دو دستش گرفت. آرنج هایش را روی زانویش گذاشته بود. شانه هایش زیر بار حرف ها و نقشه های تئو خم شد. برای مدت طولانی سکوت برقرار شد. تئو به هکتور و ریتا نگاه می کرد که دور از آن ها در کنار مادرش نشسته و بستنی می خوردند. وودز و آیک هم سخت مشغول صحبت بودند؛ اتفاقی که به ندرت رخ می داد. بازی همچنان ادامه داشت.
خولیو پرسید: «من الآن باید چی کار کنم؟»
- با مامانت حرف بزن. بعد هر دوتاتون با بابی حرف بزنین. همه باید دست به دست هم بدیم.
- باشه.

فصل بیست ودوم

تماشاگران صبح روز دوشنبه برای تماشای آخرین قسمت سریال جمع شدند. اعضای هیات منصفه با چهره های جدی آمده بودند تا کار را تمام کنند. وکلا بهترین لباس هایشان را پوشیده و سرحال و مشتاق آماده بودند تا رای ابلاغ شود. خود متهم آرام و مطمئن به نظر می رسید.
منشی ها و نگهبان ها با انرژی همیشگی صبحگاهی با عجله در رفت وآمد بودند. اما وقتی در ساعت نه وده دقیقه همه آن ها ساکت بر سر جایشان قرار گرفتند، تمام حضار نفس را در سینه حبس کردند و منتظر ورود قاضی شدند.
وقتی قاضی گانتری وارد سالن شد همه از جا برخاستند. دنباله ردای مشکی اش در هوا تاب می خورد.
گفت: «خواهش می کنم بشینید.»
لبخند نمی زد. خوشحال نبود. خیلی خسته به نظر می رسید.
نگاهی به اطراف سالن انداخت. برای گزارشگر دادگاهش سر تکان داد. به هیات منصفه و پس از آن به تماشاگران نگاه کرد. نگاهش بر روی سمت راست ردیف سوم خیره ماند. تئو بون آنجا بین پدر و عمویش نشسته بود. حداقل در آن لحظه که از مدرسه جیم شده بود. قاضی گانتری به تئو نگاه کرد. نگاهشان در هم گره خورد.
چند سانتی متری به میکروفون نزدیک تر شد. گلویش را صاف کرد و کلماتی را بر زبان راند که هیچکس انتظار شنیدنش را نداشت.
- خانم ها و آقایون، سلام. در این زمان از محاکمه پیت دافی قرار بود که صحب های نهایی وکلا رو گوش کنیم. اما باید به عرضتون برسونم که این اتفاق نمیفته. بنا به دلایلی که در این لحظه توضیح نخواهم داد، اعلام دادرسی بی نتیجه می کنم.
از همه جای سالن صداهایی حاکی از شگفتی به گوش رسید. تئو به پیت دافی نگاه می کرد که با دهان باز به سمت کلیفورد نانس برگشت.
وکلای هر دو طرف کاملاً گیج شده بودند، انگار نمی توانستند آنچه شنیده بودند را باور کنند. از ردیف اول، درست پشت سر میز وکیل مدافع، عمر چیپ برگشت و مستقیم به تئو که دو ردیف پشت او نشسته بود نگاه کرد. نه به او خیره شده بود و نه با حالتی تهدیدآمیز نگاه می کرد. اما اینکه درست در آن لحظه به سمت تئو برگشته بود معنی نگاهش را می رساند: "تو این کار رو کردی. من می دونم. بازی هنوز تموم نشده."
اعضای هیات منصفه مطمئن نبودند که اکنون چه اتفاقی می افتد. به همین دلیل قاضی گانتری برایشان توضیح داد. به سمت جایگاه هیات منصفه نگاه کرد و گفت: «اعضای محترم هیات منصفه، معنی دادرسی بی نتیجه اینه که محاکمه تموم شده. اتهام آقای پیت دافی از ایشون رفع می شه اما فقط برای این دادگاه. دوباره علیه ایشون اقامه دعوی می شه و در آینده خیلی نزدیک یه دادگاه دیگه با یه هیات منصفه دیگه به اتهامش رسیدگی می کنه. در هر محاکمه جنایی قاضی اختیار مطلق داره اگه احساس کرد اتفاقی افتاده که ممکنه تاثیر منفی روی رای بذاره، اعلام دادرسی بی نتیجه بکنه. و این اتفاق در مورد این پرونده میفته. از خدمتی که به جامعه کردین ممنونم. وجود شما برای سیستم قضایی کشور بسیار ارزشمنده. از همین لحظه مرخص می شین.»
اعضای هیات منصفه کاملاً گیج بودند، اما بعضی از آن ها کم کم داشتند با این نکته کنار می آمدند که وظیفه مدنی شان به پایان رسیده است. یک نگهبان آن ها را تا دم در خروجی بدرقه کرد.
هنگامی که هیات منصفه بیرون می رفتند، تئو به سوی قاضی گانتری نگاه کرد. او را تحسین می کرد.
در آن لحظه او، تئو، تصمیم گرفت که یک قاضی بزرگ شود، درست مثل قهرمانش که آن روبرو پشت میزش نشسته بود. قاضی که زیر و بم قانون را خوب می شناخت و به عدالت ایمان داشت. اما از همه مهمتر، قاضی که بتواند در مواقع نیاز تصمیمات سختی بگیرد.
آیک زیر لب گفت: «دیدین گفتم.»
آیک متقاعد شده بود که قاضی اعلام دادرسی بی نتیجه خواهد کرد. اما باقی اعضای دفتر حقوقی بون هم همین تصور را داشتند.
اعضای هیات منصفه خارج شدند ولی هیچکس دیگری از جایش تکان نخورد. همه شوکه شده بودند و توضیح بیشتری می خواستند. به صورت همزمان، جک هوگان و کلیفورد نانس آرام از جا برخاستند و به قاضی گانتری نگریستند.
پیش از آنکه هیچ کدامشان بتوانند صحبت کنند، قاضی گفت: «آقایون، دلیل کارم رو امروز براتون شرح نمی دم. فردا صبح ساعت ده بیاین دفترم تا براتون توضیح بدم. می خوام که هر چه سریعتر دوباره اقامه دعوی بشه. دادگاه مجدد رو برای هفته سوم ماه ژوئن ترتیب می دم. متهم با همون وثیقه و محدودیت های مشخص می تونه آزاد باشه. جلسه دادگاه خاتمه پیدا می کنه.»
چکشش را روی میز کوبید، از جا برخاست و خیلی سریع از نظر ناپدید شد.
وقتی که قاضی و هیات منصفه رفتند، دیگر دلیلی برای ماندن وجود نداشت. جمعیت آرام از جا بلند شدند و به سمت در خروجی حرکت کردند.
آقای بون با لحنی محکم به تئو گفت: «برو مدرسه.»
بیرون در دادسرا تئو مشغول باز کردن زنجیر دوچرخه اش بود که آیک پرسید: «بعدازظهر میای دفتر پیشم؟»
- آره. دوشنبه است دیگه.
- باید در مورد تمام این اتفاق ها با هم حرف بزنیم. هفته طولانی ای بود.
- واقعاً هم بود.
کمی آن سوتر، جمعیت با سروصدا تلاش می کردند از در خارج شوند. پیت دافی در میان وکلا و دوستانش با سرعت قدم برمی داشت. چند خبرنگار نیز در کنارشان می دویدند و با فریاد از او سوال می پرسیدند. هیچ کدام از سوال ها پاسخ داده نشد. عمر چیپ که پشت سر همه قدم برمی داشت یکی از خبرنگارها را هل داد. همانطور که به دنبال دافی می رفت متوجه تئو شد که روی دوچرخه اش نشسته و به همراه آیک به آن جاروجنجال نگاه می کند. چیپ برجا خشک شد. برای کسری از ثانیه به نظر می رسید که مردد است چه کار کند؟ آیا بهتر بود به دنبال دافی برود و از او محافظت کند و یا به سمت تئو برود و یکی دو جمله تهدیدآمیز نثارش کند؟
تئو و چیپ با حدود پانزده متر فاصله، به هم خیره شدند. سپس چیپ برگشت و به راهش ادامه داد. آیک به نظر متوجه ردوبدل شدن آن نگاه ها نشد.
تئو نیز با عجله از آنجا دور شد و تنها وقتی که فاصله زیادی از ساختمان دادسرا گرفت، احساس آرامش کرد.
باورش نمی شد که آن روز دوشنبه است. آن همه اتفاق تنها در طول هفت روز رخ داده بود. بزرگترین محاکمه تاریخ شهر آمده و رفته بود، اما تمام نشده بود. با کمک تئو، از صدور یک حکم نادرست جلوگیری شده بود. عدالت زیر پا گذاشته نشد، حداقل تا آن لحظه که این اتفاق نیفتاده بود. ترجیح می داد مدتی استراحت کند، اما خیلی زود باید ملاقات های پنهانی اش با بابی اسکوبار و خولیو را شروع می کرد. هیچ شکی در این موضوع نبود. تئو مسئولِ آموزش دادن به بابی و آماده کردن او برای حضور سه ساعته در جایگاه شاهد در ماه ژوئن بود.
و اکنون عمر اوضاع را پیچیده کرده بود. به راستی او، دافی، و کلیفورد نانس چقدر می دانستند؟ سوال و سوال و سوال. انبوهی از سوال پیش روی تئو قرار داشت، از همین الآن هیجان زده بود.
به آوریل فکر کرد. فردا، سه شنبه، قاضی رای را صادر می کرد و مشخص می شد که باید با پدرش زندگی کند و یا با مادرش. حضور خود آوریل در دادگاه ضروری نبود، اما در هر صورت او حال خوشی نداشت. تئو باید کمی از وقتش را با او می گذراند. با خود فکر کرد که زنگ ناهار می تواند با آوریل حرف بزند.
و بعد به وودی فکر کرد که برادرش در زندان بود و احتمالاً هم همانجا می ماند.
دوچرخه اش را در کنار میله پرچم پارک کرد و وارد ساختمان شد. نیمی از زنگ اول گذشته بود. مادرش نامه ای نوشته و دلیل تاخیر او را توضیح داده بود. هنگامی که نامه را در دفتر مدرسه به خانم گلوریا می داد، متوجه شد که منشی برخلاف همیشه لبخند بر لب ندارد.
خانم گلوریا با سر به صندلی چوبی کنار میزش اشاره کرد و گقت: «بشین، تئو.»
چرا؟ تئو متعجب بود. هر چه باشد فقط یک تاخیر ساده بود.
خانم گلوریا، که هنوز هم نمی خندید، پرسید: «مراسم تدفین چطور بود؟»
تئو لحظه ای مکث کرد. متوجه منظور منشی نمی شد.
گفت: «ببخشید؟»
- مراسم تدفین جمعه رو می گم. همونی که عموت اومد و...
- آها، اون رو می گین. خوب بود. واقعاً باشکوه بود.
خانم گلوریا با نگرانی به اطراف نگاه کرد. انگشت اشاره اش را روی لب هایش فشار داد. با نگاه می گفت: "خواهش می کنم آروم حرف بزن."
درِ اتاق های نزدیک دفتر باز بود.
تقریباً پچ پچ کنان گفت: «تئو، برادرم دیشب به جرم رانندگی در شرایط غیرطبیعی بازداشت شده. بردنش زندان.»
باز هم به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود که تنها هستند.
تئو گفت: «متاسفم.»
می دانست آخر این مکالمه به کجا ختم خواهد شد.
- اصلاً بی ملاحظه نیست. آدم فهمیده ایه. زن و بچه داره. شغلش هم خوبه. تا الآن هیچوقت پاش به اداره پلیس باز نشده بود. ما هم نمی دونیم باید چی کار کنیم.
- نتیجه آزمایش چی بوده؟
- چی؟
- آزمایش خونش رو می گم.
- آها اون رو می گی؟ ۰۹ /۰ آرام بخش به نظرت معنی می ده؟
- آره. بیشتر از ۰۸ /۰ جرمه. به خاطر همین هم تو دردسر افتاده. بار اولشه؟
- وای خدا! معلومه که بار اولشه، تئو. اون که سر خود دارو نمی خوره. خیلی کم آرام بخش مصرف کرده.
خیلی کم مصرف کرده بود! همه شان خیلی کم مصرف می کردند! مهم نبود چقدر گیج، شلخته، و یا پرخاشگر باشند، همه شان می گفتند که خیلی کم مصرف کرده اند و همه هم با تجویز پزشک!
خانم گلوریا ادامه داد: «پلیسه گفته ممکنه ده روز بیفته زندان. واقعاً خجالت آوره.»
تئو پرسید: «پلیسه کی بوده؟»
- من از کجا بدونم کی بوده؟
- بعضی از پلیس ها دوست دارن مردم رو بترسونن. برادرتون ده روز نمیفته زندان. ششصد دلار جریمه می ده، گواهینامه رانندگیش برای شش ماه توقیف می شه، و دوباره باید بره کلاس رانندگی. بعد از یک سال هم می شه این مورد رو از سابقه ش پاک کرد. تمام شب رو بازداشتگاه بوده؟
- آره. حتی نمی تونم تصورش رو هم بکنم...
- پس دیگه نمی ره زندان. این اسم رو یادداشت کنین.
خانم گلوریا از قبل یک خودکار در دست داشت.
- تِیلور بَسکین(۷۳). وکیلیه که پرونده همه راننده های بی ملاحظه رو...
- برادرم بی ملاحظه نیست!
صدایش کمی زیادی بلند بود. هر دو به اطراف نگاه کردند تا مطمئن شوند کسی نشنیده است. هیچکس آن دوروبر نبود.
- ببخشسید، تخصص تیلور بسکین رسیدگی به پرونده راننده هاییه که تحت شرایط غیرطبیعی رانندگی کرده ن. به برادرتون بگین بهش زنگ بزنه.
خانم گلوریا داشت همچنان اطلاعات را یادداشت می کرد.
تئو گفت: «من باید برم سر کلاس.»
- ممنونم، تئو. خواهش می کنم به کسی چیزی در این مورد نگو.
- حتماً. می تونم برم؟
- بله، خواهش می کنم. باز هم ممنون.
سریع از دفتر مدرسه بیرون آمد و یک موکل راضی دیگر را تنها گذاشت.

فصل بیست ویکم

عصر روز یکشنبه قاضی گانتری صبر کرد تا هوا تاریک شود و بعد برای پیاده روی از خانه خارج شد. چند خیابان بالاتر از دادسرا زندگی می کرد. در یک خانه قدیمی که از پدربزرگش که او نیز یک قاضی مشهور بود، به او به ارث رسیده بود. معمولاً صبح های زود و یا عصرها در خیابان های شهر پیاده روی می کرد.
آن شب نیز به هوای تازه نیاز داشت تا قدم بزند و فکر کند. تمام آخرهفته اش را صرف رسیدگی به پرونده دافی کرده بود. ساعت ها غرق مطالعه کتاب های قانون شده بود بلکه پاسخی بیابد، اما هنوز هم به نتیجه نرسیده بود. یک پرسش ذهنش را مشغول کرده بود. چرا باید چنان محاکمه ای که آنقدر خوب پیش رفته بود را قطع کند؟ چرا وقتی هیچ اتفاق نادرستی نیفتاده بود باید اعلام دادرسی بی نتیجه کند؟ هیچ قانونی شکسته نشده بود. هیچ اصل اخلاقی زیر پا گذاشته نشده بود. هیچی. در واقع دو وکیل به خوبی با هم مبارزه کرده بودند و جریان محاکمه پیش رفته بود.
در تحقیقاتش به هیچ پرونده مشابهی برنخورده بود.
چراغ های شرکت بون و بون روشن بود. راس ساعت هفت وسی دقیقه، همانطور که قول داده بود، قاضی گانتری قدم بر روی ایوان گذاشت و در زد.
مارسلا بون در را باز کرد و گفت: «عصر بخیر، هنری. بیا تو.»
- عصر بخیر مارسلا. بیست سالی می شه که این دفتر رو ندیده بودم.
- پس باید بیشتر بیای بهمون سر بزنی.
در را پشت سر قاضی بست.
قاضی گانتری تنها کسی نبود که در آن عصر دلپذیر به پیاده روی آمده بود. مردی به نام پاکو(۷۱) هم در خیابان بود. پاکو لباس مشکی بر تن داشت و کفش های ورزشی پوشیده بود. یک رادیو هم در دست داشت. فاصله اش با قاضی را حفظ می کرد. چون قاضی حتی فکرش را هم نمی کرد که کسی تعقیبش کند، خیلی راحت می شد او را تعقیب کرد. هر دو با فاصله کمی خیابان های مرکزی استراتنبورگ را قدم زده بودند. یک مرد غرق در تفکر و بی توجه به اطرافش، و دیگری با فاصله کمی به دنبال او. روشنایی رفته رفته کمتر می شد و سایه ها بلندتر. وقتی هنری گانتری در تاریکی وارد دفتر بون و بون شد، پاکو از کنار ساختمان گذشت، پلاک و نام خیابان را یادداشت کرد و به راهش ادامه داد تا به خیابان بعدی رسید. دکمه روی رادیو را فشار داد و گفت: «رفت تو. تو دفتر بون ها.»
- باشه. من همین نزدیکی هام.
صدا، صدای عمر چیپ بود.
چند لحظه بعد چیپ، پاکو را سوار کرد و بار دیگر به درون خیابان پارک پیچیدند. وقتی ساختمان دفتر بون و بون پیدا شد، ماشین را پارک کردند. چیپ چراغ ها و ماشین را خاموش کرد. شیشه را پایین داد تا سیگاری بکشد.
پرسید: «دیدی که بره تو؟»
پاکو پاسخ داد: «نه. دیدم که از پیاده رو رفت تو حیاطشون و رفت طرف در. می دونم که اون توئه. تنها ساختمون اون محوطه همونه.»
- خیلی عجیبه.
یکشنبه شب بود و چراغ تمام ساختمان های اداری دیگر خاموش. تنها در دفتر بون ها نشانی از جنبش دیده می شد. تمام چراغ های طبقه پایین روشن بودند. پاکو پرسید: «فکر می کنی دارن چی کار می کنن؟»
- مطمئن نیستم. بون ها جمعه تو دفتر گانتری بودن. همه خونواده شون. که اصلاً معنی ندره چون گانتری اون روز خیلی سرش شلوغ بود. اون ها وکیل های پرونده های جنایی نیستن. شوهره سند املاک آماده می کنه و زنه وکیل طلاقه؛ پس دلیلی نداره که یهو وسط یه محاکمه جنایی برن دفتر گانتری. تازه بچه شون هم باهاشون بود. نمی فهمم. چرا بچه رو از مدرسه آوردن بیرون و بردنش دفتر گانتری؟ پسره تمام هفته دوروبر دادگاه بود و در مورد محاکمه فضولی می کرد.
- اسمش تئوست؟
- آره. پسره فکر می کنه وکیله. همه پلیس ها، قاضی ها و منشی های دادگاه رو می شناسه. همیشه تو دادسراس. احتمالاً از بیشتر وکیل ها هم بیشتر قانون رو بلده. با گانتری خیلی رفیقه. با پدر و مادرش می ره دیدن گانتری و یهو گانتری تصمیم می گیره که شنبه دادگاه برگزار نشه. در حالیکه تمام هفته قولش رو می داد که دادگاه رو شنبه تموم کنه. یه اتفاقی داره میفته، پاکو. و هر چی که هست به نفع ما نیست.
- با نانس یا آقای دافی حرف زدی؟
- نه. هنوز نه. اگه شرایط عادی بود می فرستادمت بری دور و بر ساختمون یه سر و گوشی آب بدی، ببینی چه خبره و کی اون توئه. ولی خیلی خطرناکه. اگه ببیننت، می ترسن و هر کاری که داشتن می کردن رو قطع می کنن. شاید حتی زنگ بزنن پلیس. به هر حال، قاضی گانتریه. اوضاع ممکنه پیچیده بشه. به خاطر همین یه برنامه بهتر دارم. زنگ می زنم گاس(۷۲) ون رو بیاره. نزدیک خونشون پارک می کنیم و وقتی اومدن بیرون ازشون عکس می گیریم. می خوام بدونم کی اون توئه.
- فکر می کنی کی اون تو باشه؟
- نمی دونم، پاکو. اما صد دلار شرط می بندم که خونواده بون و گانتری اون تو با هم منچ بازی نمی کنن. یه اتفاقی داره اینجا میفته و من خوشم نمیاد.
قاضی گانتری به سمت کتابخانه رفت. آقای بون، آیک و تئو آنجا منتظرش بودند. بر روی میز بزرگی که فضای اتاق را اشغال کرده بود، پر بود از کتاب و نقشه و یادداشت. این احساس به بیننده القا می شد که آنجا سخت مشغول کارند.
با هم دست دادند و احوال پرسی کردند. کمی در مورد هوا با هم حرف زدند اما با توجه به مسائل مهمی که در پیش داشتند، این گفت وگوهای خودمانی زیاد به طول نیانجامید.
وقتی که همه سر جای خود نشستند، قاضی گانتری گفت: «لازم نیست بگم ولی این نشست کوچولو هیچوقت اتفاق نیفتاده. برای روشن کردن ذهن هاتون باید بگم که ما هیچ کار غیرقانونی انجام نمی دیم چون شما درگیر این پرونده نیستین. اما اگه کسی بفهمه باید به کلی سوال جواب بدم. متوجهین؟»
خانم بون گفت: «البته، هنری.»
آیک گفت: «به کسی نمی گیم.»
آقای بون گفت: «حتی یه کلمه.»
تئو گفت: «چشم، قربان.»
- خوبه. حالا بگین ببینم چی رو می خواین نشونم بدین؟
هر سه بون بزرگسال به تئو نگاه کردند، که سریع از جا برخاست. لپ تاپش روی میز بود. دکمه ای را فشار داد و یک عکس بزرگ بر روی صفحه دیجیتالی که در انتهای اتاق قرار داشت، ظاهر شد. تئو لیزرش را در دست داشت و نور قرمزش را روی عکس انداخت.
- این یه عکس هوایی از منطقه شش مسیر کریکه. اینجا خونه دافی هاست. اینجا، تو درخت ها، جاییه که شاهدمون نشسته بوده و داشته غذاش رو می خورده.
یک دکمه دیگر را فشار داد و عکس دیگری ظاهر شد.
- این عکسیه که دیروز ظهر از زمین گلف گرفتیم. شاهد روی این کنده ها، نزدیک بستر خشک رود نشسته و کاملاً از نظر پنهان بوده. با این حال...
یک دکمه دیگر، یک عکس دیگر.
- همون جور که می بینین شاهد دید خوبی از خونه های اون طرف چمن داشته. فاصله ش حدود صد متر بوده.
- مطمئنین که این همون جاییه که شاهد اونجا نشسته بوده؟
- بله، قربان.
- زمانش رو هم می تونین مشخص کنین کی بوده؟
- بله، جناب قاضی.
- تئو، امروز رو می تونیم بی خیال "جناب قاضی" بشیم.
- چشم.
یک عکس هوایی دیگر. تئو نور لیزر را روی یک ساختمان انداخت.
- اینجا ساختمون نگهداری و پشتیبانی باشگاهه. از مسیر جنگل فاصله زیادی با منطقه ششم نداره. وقت ناهار ساعت یازده ونیم شروع شده. دقیقاً راس ساعت یازده ونیم. چون کارفرما خیلی آدم دقیقه و انتظار داره که کارگرها راس ساعت بیان، غذاشون رو بخورن، و سر ظهر برگردن سر کارشون. شاهد ما عادت داره تنهایی غذا بخوره، دعا کنه، و به عکس خونواده ش که تو السالوادورن نگاه کنه. خیلی احساس غربت می کنه. همین جور که می بینین پیاده از ساختمون تا نقطه ای که ناهارش رو می خوره زیاد راه نیست. خودش حدس می زنه که نصف وقت ناهارش گذشته بوده که دیده مرده وارد خونه دافی ها شده.
قاضی گانتری گفت: «یعنی حدود یازده وچهل وپنج دقیقه.»
- بله، قربان. و همونطور که خودتون هم در جریانین پزشکی قانونی زمان مرگ رو حدوداً ساعت یازده وچهل وپنج دقیقه اعلام کرده.
- می دونم. و این مردی که رفته تو خونه، قبل از اینکه شاهدتون غذاش رو تموم کنه از خونه اومده بیرون؟
- بله، قربان. شاهد می گه همیشه چند دقیقه قبل از ظهر برمی گرده به ساختمون نگهداری و پشتیبانی. اون روز هم قبل از اینکه غذاش رو تموم کنه دیده که مرده از خونه اومده بیرون. می گه مرده کمتر از ده دقیقه تو خونه بوده.
قاضی گفت: «من یه سوال مهم دارم. شاهد دیده که مرده یه کیف، یا ساک، یا هر چیز دیگه ای که بشه توش وسایل مسروقه رو انداخت، با خودش از تو خونه بیاره بیرون؟ تو پرونده هست که چند تا وسیله گم شده. دو تا تفنگ کوچیک، مقداری از جواهرات مقتول، و حداقل سه تا از ساعت های قیمتی متهم. شاهد دیده که این چیزها رو از تو خونه آورده باشه بیرون؟»
تئو با لحن موقری گفت: «فکر نکنم. من ساعت ها به این موضوع فکر کردم. حدس من اینه که تفنگ ها رو زیر پیرهنش قایم کرده و بقیه چیزها رو هم ریخته تو جیب هاش.»
آقای بون پرسید: «چه جور تفنگی بوده؟»
قاضی پاسخ داد: «یه نه میلیمتری، و یه لوله باریک ۳۸. قایم کردنشون زیر پیرهن آسونه.»
- ساعت ها و جواهرات چی؟
- چند تا انگشتر و گردنبند، و سه تا ساعت بند چرمی. همشون راحت تو جیب های شلوار جا می شن.
خانم بون پرسید: «این اموال مسروقه پیدا نشد؟»
- نه.
آیک با پوزخند گفت: «احتمالاً الآن ته یکی از اون رودخونه های تو زمین گلفن.»
در میان بهت و حیرت همه، قاضی گانتری گفت: «احتمالاً حق با توئه.»
قاضیِ صورت سنگی که هیچگاه جانب هیچ طرف ماجرا را نمی گرفت، اکنون دست خود را رو کرده بود. او هم فکر می کرد که پیت دافی قاتل است.
پرسید: «دستکش ها چی؟»
تئو یک جعبه قهوه ای رنگ کوچک را بلند کرد. روی میز گذاشت و از درون آن کیسه پلاستیکی محتوی دستکش ها را بیرون آورد. آن را در مقابل قاضی گانتری گذاشت. برای یکی دو ثانیه همه به آن مدرک خیره شدند، گویی چاقوی خونین یک قصاب بود.
تئو یک دکمه را فشار داد و عکس دیگری روی صفحه ظاهر شد.
- این پایه شماره چهارده تو مسیر نه سوراخ جنوبیه. شاهد داشته روی این تپه مشرف به پایه، سرِ یه آبپاش رو درست می کرده که دیده همون مرده این دو تا دستکش رو از تو ساک گلفش بیرون آورده و انداخته تو سطل زباله.
قاضی گانتری گفت: «یه سوال. وقتی این دستکش ها رو دور انداخت، یه دستکش دیگه دستش کرد؟»
برای بون ها واضح بود که قاضی به تمام جزئیات ماجرا حساس است.
تئو گفت: «ازش نپرسیدم.»
وودز گفت: «احتمالاً پوشیده. عجیب نیست که یه گلف باز دستکش اضافی تو کیفش داشته باشه.»
خانم بون پرسید: «چه اهمیتی داره؟»
- مطمئن نیستم داشته باشه، مارسلا. فقط الآن زیادی کنجکاوم.
سکوت طولانی برقرار شد، انگار تمام حضار نیز به همین نکته می اندیشیدند اما هیچکدام نمی خواستند به آن اشاره کنند.
سرانجام تئو گفت: «قاضی، می تونین از خود شاهد بپرسین.»
- اینجاست؟
- بله، قربان.
خانم بون گفت، «تو دفتر منه، هنری. الآن دیگه موکل دفتر حقوقیه بونه.»
قاضی گانتری پرسید: «شامل تئو هم می شه؟»
همه به این شوخی خندیدند.
آقای بون گفت: «هنری باید بهمون اطمینان بدی که به هیچ عنوان دستگیر و بازداشت نمی شه.»
قاضی گانتری گفت: «قول می دم.»
بابی اسکوبار آن سوی میز در مقابل قاضی نشست. در سمت چپش خولیو، پسرخاله و مترجمش، نشسته بود و در سمت راستش خاله اش کارولا. این یک موضوع خانوادگی برایشان محسوب می شد. هکتور و ریتا در دفتر خانم بون تلویزیون تماشا می کردند.
تئو با همان عکس هوایی منطقه شش مسیر کریک سوال هایش را آغاز کرد. با کمک نور لیزر او و بابی نقطه دقیقی که در آنجا ناهار خورده بود را مشخص کردند. تئو عکس ها را عوض می کرد و با دقت سوال می پرسید. به خولیو زمان زیادی می داد که حرف هایش را ترجمه کند.
جزئیات ماجرا خیلی خوب روشن شد.
وودز، مارسلا، و آیک تکیه داده و با افتخار به تئو می نگریستند. با این حال هر سه آماده بودند تا اشتباهاتش را بگیرند.
وقتی همه حقایق روشن شد و بابی ثابت کرد که شاهد قبل اعتمادی است، قاضی گانتری گفت: «حالا وقتشه در مورد تشخیص هویت حرف بزنیم.»
از آنجایی که بابی هیچوقت پیت دافی را ندیده بود، نمی توانست بگوید که او مردی است که وارد خانه شده بود یا نه. اما گفت که مرد، پولیور مشکی و شلوار قهوه ای به تن داشت و کلاه لبه دار خرمایی رنگی نیز بر سر گذاشته بود. درست همان لباس هایی که پیت دافی در هنگام وقوع قتل بر تن داشت. تئو چند عکس از پیت دافی نشان داد. همه را از روزنامه جدا کرده بود. بابی هر کدام را که می دید تنها می توانست بگوید که بسیار شبیه مردی است که او دیده بود.
تئو دکمه دیگری را فشار داد و سه ویدیوی کوتاه از پیت دافی به نمایش درآمد. در تصاویری که تئو جمع کرده بود پیت دافی یا وارد دادسرا می شد و یا از دادسرا خارج می شد. باز هم بابی گفت که تقریباً مطمئن است که این همان مرد است.
و سرانجام آخرین عکس. دادستان بیست ودو عکس از صحنه جنایت، خانه، و محله را نشان داده بود. یکی از عکس ها، عکس شماره ۱۵ دادستان، از آن سوی محوطه چمن گرفته شده بود. در عکس نمای پشت خانه دافی ها، حیاط پشتی، پنجره ها، و در پشتی دیده می شد. در گوشه عکس دو پلیس یونیفورم پوشیده در کنار یک ماشین مخصوص زمین گلف ایستاده بودند. سوار بر ماشین هم پیت دافی دیده می شد که گیج و پریشان به نظر می رسید. ظاهراً عکس چند دقیقه بعد از ترک رستوران به مقصد خانه، گرفته شده بود.
تئو عکس را با سر زدن به سایت گزارشگران دادگاه به دست آورده بود. تئو خود را آماده کرده بود که اگر قاضی گانتری پرسید آن عکس را از کجا آورده است، بگوید: «قاضی، این عکس تو دادگاه نشون داده شده و به عنوان مدرک ثبت شده. واقعاً چیز مخفی حساب نمی شه، می شه؟»
اما قاضی گانتری چیزی نگفت. صد بار آن عکس را دیده بود و برایش کاملاً عادی بود. اما بابی آن را ندیده بود. به محض دیدن عکس، با سرعت چیزهایی به خولیو گفت.
خولیو با دست دافی را نشان داد و گفت: «خودشه. همونی که رو ماشین نشسته. خودشه.»
- خب جناب قاضی، خواهش می کنم توجه کنین که شاهدمون، متهم، یعنی آقای پیت دافی، رو شناسایی کرد.
گانتری گفت: «درسته، تئو.»

فصل بیستم

تئو مشغول تماشای یک فیلم بود که گوشی موبایل، در جیب شلوارش لرزید. ساعت هشت وسی وپنج دقیقه شنبه شب بود. شماره خانه فقرا روی گوشی افتاده بود.
در گوشی را باز کرد و گفت: «بله؟»
صدای خولیو از آن سوی خط پاسخ داد: «تئو؟»
- چیه خولیو؟ چی شده؟
تئو صدای تلویزیون را قطع کرد. پدرش در اتاق مطالعه مشغول خواندن یک رمان بود و مادرش طبقه بالا روی تختش نشسته، چای سبز می نوشید و برگه های حقوقی اش را مطالعه می کرد.
- با بابی حرف زدم. پسر، خیلی ترسیده. پلیس امروز ریخته تو محله کوآری و مجوزها رو چک کرده. کلی واسه غیرقانونی ها دردسر درست کردن. دو تا مهاجر غیرقانونی گواتمالایی رو هم دستگیر کردند. بابی فکر می کنه دنبال اونن.
تئو همانطر که صحبت می کرد به سمت اتاق مطالعه رفت.
- گوش کن، خولیو. اگه پلیس دنبال بابی باشه، هیچ ربطی به پرونده قتل نداره. بهت قول می دم.
تئو در کنار پدرش ایستاد. وودز کتابش را بست و با دقت گوش سپرد.
- رفتن تو خونه ش اما اون ته خیابون قایم شده بوده.
- خولیو، باهاش حرف زدی؟ چیزهایی که تو استادیوم بهت گفتم رو بهش گفتی؟
- آره.
- خب، چی گفت؟
- تئو، اون الآن خیلی ترسیده. نمی دونه اینجا چی به چیه. وقتی پلیس می بینه فقط فکر بد میاد تو ذهنش. می فهمی؟ فقط به زندان، و از دست دادن کارش، و پولش، و برگردونده شدن فکر می کنه.
- خولیو، به من گوش کن.
تئو به پدرش اخم کرد و ادامه داد: «لازم نیست با پلیس حرف بزنه. اگه به من و پدر مادرم اعتماد کنه بیشتر در امانه. این رو براش توضیح دادی؟
- آره.
- متوجه شد؟
- نمی دونم، تئو. اما می خواد باهات حرف بزنه.
- عالیه. باهاش حرف می زنم.
تئو به نشانه تایید گرفتن رو به پدرش سر تکان داد و پدرش هم جواب سر تکان دادنش را داد.
- کی؟ کجا؟
- راستش امشب نمی خواد بره خونه ش. می ترسه پلیس نصفه شب برگرده و دستگیرش کنه. اما من می تونم باهاش تماس بگیرم.
تئو خواست بپرسد: "چطور؟" اما منصرف شد.
- فکر کنم همین امشب باید باهاش حرف بزنم.
پدرش دوباره سرش را به نشانه تایید تکان داد.
- باشه. بهش چی بگم؟
- بهش بگو یه جا باهام قرار بذاره.
- کجا؟
جای خاصی به ذهن تئو نمی رسید. پدرش سریع تر از او به نتیجه رسید. آرام گفت: «پارک ترومان. کنار چرخ فلک.»
تئو گفت: «پارک ترومان چطوره؟»
- کجا هست؟
- همون پارک بزرگه ته خیابون مین. همونی که فواره های بزرگ و مجسمه و اینجور چیزها داره. همه پارک ترومان رو بلدن.
- باشه.
- بهش بگو ساعت نه ونیم اونجا باشه. می شه یه ساعت دیگه. کنار چرخ فلک منتظرم.
- چرخ فلک دیگه چیه؟
- همون دستگاهه که می چرخه. اسب داره و آهنگ بلند پخش می کنه. بچه کوچولوها و ماماناشون سوارش می شن.
- دیدیمش.
- خوبه. راس نه ونیم.
چرخ و فلک هنوز هم در آن شنبه شب، آرام به دور خود می چرخید. بلندگوهای قدیمیش آهنگ "دنیای کوچیکیه" را پخش می کردند. چند کودک خردسال و مادرانشان هم میله های متصل به اسب های زرد و قرمز را گرفته بودند و می چرخیدند. در نزدیکی چرخ و فلک دکه ای قرار داشت که پشمک و لیموناد می فروخت. گروهی نوجوان در اطراف پرسه می زدند. همه سیگار می کشیدند و سعی می کردند خشن به نظر برسند.
وودز بون نگاهی به اطراف انداخت و به این نتیجه رسید که امن است.
با دست به مجسمه بزرگ برنزی یک قهرمان فراموش شده جنگ اشاره کرد و گفت: «من اونجا منتظرتم. از اینجا نمی تونین من رو ببینین.»
تئو گفت: «اتفاقی برام نمیقته.»
تئو نگران امنیت نبود. پارک روشن بود و جو بدی نداشت.
ده دقیقه بعد خولیو و بابی اسکوبار از میان سایه بیرون آمدند. ابتدا آن ها تئو را دیدند و بعد تئو آن ها را.
بابی خیلی عصبی بود و نمی خواست ریسک دیده شدن توسط یک پلیس را به جان بخرد. در نتیجه به سمت دیگر پارک رفتند و روی پله های منتهی به یک آلاچیق نشستند. تئو نمی توانست پدرش را ببیند، ولی مطمئن بود که پدرش آن ها را می بیند.
از بابی پرسید که آیا آن روز به سر کار رفته بود؟ و بعد توضیح داد که او و پدرش در مسیر کریک بازی کرده بودند. نه، بابی آن روز سر کار نرفته بود و به جای آن تمام روز را صرف فرار کردن از دست پلیس کرده بود. این جمله سر صحبت را باز کرد و تئو شروع به توضیح دادن کرد. به انگلیسی گفت که بابی این فرصت را دارد که زندگیش را تغییر دهد. توضیح داد که بابی می تواند با طی مراحل لازم از یک مهاجر غیرقانونی به مهاجری تبدیل شود که تحت حمایت مالی قرار دارد.
خولیو حرف هایش را به اسپانیایی ترجمه کرد. تئو تنها کمی از آن را متوجه شد.
توضیح داد که پدر و مادرش فرصت طلایی را در اختیارش گذاشته بودند. یک جای بهتر برای زندگی در کنار خانواده، شانس به دست آوردن یک شغل بهتر، و پیمودن سریع مراحل اخذ اقامت دائم. دیگر نیازی نبود از پلیس فرار کند. دیگر لازم نبود از برگردانده شدن به خانه بترسد.
خولیو باز هم به اسپانیایی ترجمه کرد. بابی با چهره ای چون سنگ تنها گوش کرد. چهره اش هیچ چیز از آنچه در درونش می گذشت نشان نمی داد.
تئو که جوابی نگرفته بود، ادامه داد. مهم بود که همچنان حرف بزند. بابی به نظر آماده فرار می رسید.
- بهش توضیح بده که یه شاهد خیلی مهم برای پرونده قتل به حساب میاد. بگو هیچ مشکلی نداره که بره دادگاه و به همه بگه که اون روز چی دیده.
خولیو ترجمه کرد. بابی سرش را به نشانه تایید تکان داد. پیش از آن هم این جمله را شنیده بود. جمله ای گفت که خولیو آن را اینگونه ترجمه کرد: «نمی خواد تو این مسسئله دخالت کنه. می گه این محاکمه مشکل اون نیست.»
یک ماشین پلیس در کنار پارک توقف کرد. نزدیک آلاچیق نبود اما به هر حال از آنجا دیده می شد. بابی با ترس به ماشین نگاه کرد، انگار با خود می اندیشید که سرانجام گیر افتاده است. زیر لب چیزی به خولیو گفت و او هم جوابش را داد.
تئو گفت: «اون ماشین دنبال بابی نیست. بهش بگو آروم باشه.»
دو پلیس از ماشین پیاده شدند و به سمت مرکز پارک و چرخ و فلک حرکت کردند.
- دیدی؟ اون چاقه اسمش رمزی راسه(۷۰). فقط جریمه می نویسه. اون یکی رو نمی شناسم ولی اصلاً کاری به کار ما ندارن.
خولیو به اسپانیایی شرایط را توضیح داد و بابی دوباره نفس کشید.
تئو پرسید: «امشب کجا می خوابه؟»
- نمی دونم. ازم پرسید می تونه تو خونه فقرا بخوابه یا نه. اما اونجا جا نیست.
- می تونه پیش ما بمونه. یه اتاق خواب اضافی داریم. تو هم می تونی باهاش بیای. اسمش رو می ذاریم جشنِ قبلِ خواب. به بابام هم می گیم برامون پیتزا بخره. بیاین بریم.
نیمه شب هر سه پسر در مقابل صفحه تلویزیون دراز کشیده بودند و هنگام بازی کامپیوتری فریاد می کشیدند. چند پتو و بالش هم در اطرافشان دیده می شد. بقایای دو جعبه بزرگ پیتزا روی میز بود.
هرازچندگاهی هم مارسلا و ووودز بون سری به بچه ها می زدند. از اینکه می دیدند تئو در تلاش است تا اسپانیایی اش را تقویت کند، لذت می بردند. طبیعتاً مانند خولیو و بابی روان حرف نمی زد، اما مصمم بود که کم نیاورد.
آن ها فرزندان بیشتری می خواستند اما طبیعت یاری شان نکرده بود. و مواقعی پیش می آمد که مجبور بودند اعتراف کنند، بزرگ کردن همین تئو هم برایشان زیاد است.

نظرات کاربران درباره کتاب تئودور بون وکیل نوجوان

بسیار عالی...
در 7 روز پیش توسط
کتاب خیلی خوبیه. کسی میدونه ادامه کتاب چاپ شده. جلد دوم داره!؟
در 2 هفته پیش توسط
خیلی جالب بود در نوع خودش شیرین و روان
در 2 هفته پیش توسط
جان گریشام نویسنده عالیه..!
در 2 هفته پیش توسط
کتاب خوبی بود و اطلاعات خوبی در مورد قوانین قضایی و سبک زندگی مردم آمریکا داشت .
در 4 هفته پیش توسط