فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در کشور مردان

کتاب در کشور مردان

نسخه الکترونیک کتاب در کشور مردان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب در کشور مردان

کتاب «در کشور مردان» نوشته هشام مطر ( -۱۹۷۰)، نویسنده اهل لیبی است. او با نوشتن کتاب «در کشور مردان» در سال ۲۰۰۶، نامزد جایزه ادبی من بوکر شد و این کتاب تا کنون به بیش از ۲۰ زبان در دنیا ترجمه شده است. نویسنده در این رمان فضای خفقان آور دوران حکومت معمر قذافی، رهبر سابق کشور لیبی، را پیش چشم مخاطبان قرار می دهد. داستان را جوانی به نام سلیمان روایت می‌کند که با مرور خاطراتش جریانات را پیش می‌برد ، پدر سلیمان به اجبار کار، مهاجرت کرده و مسئولیت نگهداری از خانواده‌اش را به این پسر ۹ ساله سپرده است. سلیمان کوچک در غیاب پدر مسئولیتی بسیار سنگین را روی شانه‌های خود احساس می‌کند تا روزی که ناگهان پدرش را در بازار می‌بیند و پدر حضور او را نادیده می‌گیرد. از این جای داستان است که تصورات ذهنی این پسربچه به هم می‌ریزد و شالوده اصلی رمان شکل می‌گیرد. با اینکه موضوع محوری داستان، در بستر اتفاقات سیاسی – اجتماعی لیبی می‌گذرد، اما نویسنده هیچ گاه به طور مستقیم درگیر مسایل سیاسی نمی‌شود. او سعی دارد در رمان خود احساسات و عواطف انسانی شخصیت‌هایش و روابط آنها را به خوبی تصویر کند. جهانی که مطر به تصویر می‌کشد، برای مخاطبان امروز آشناست و به خصوص پس از کشته شدن معمر قذافی در سال ۲۰۱۱، مردم جهان با هر چه بیشتر با چهره واقعی این دیکتاتور و رنجهایی که بر مردمان سرزمینش روا داشته است، آشنا شده‌اند. روایت این داستان، بارها بین زمان حال و آینده در حرکت است و تجربیات سلیمان را از نگاه محدود و چشمان سردرگم راوی نوجوان داستان توصیف می‌کند. دهد. در بخشی از کتاب «در کشور مردان» می‌خوانیم: «مادر من را به مغازه‌ی کنجدفروشیِ نزدیک میدان شهدا برد. میدانی که رو به دریا بود و مجسمه‌ی سپتیمیوس سِوِروس، امپراتور رومی‌ که سال‌ها قبل در لِپتیس زندگی می‌کرد، با غرور در آن ایستاده بود. مادر یک‌عالمه چوب‌کنجدی برایم خرید. هرکدام از این چوب‌ها در کاغذ مومی‌های سفید پیچیده شده بود که لبه‌های کاغذ در طرف دیگر پیچ خورده بود. اجازه ندادم که چوب‌کنجدی‌ها را داخل کیفش بگذارد. در چنین صبح‌هایی، همیشه لجوج و یک‌دنده بودم».

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب در کشور مردان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن مترجم

وقتی اقدام به ترجمه ی این کتاب نمودم، هرگز تصورش را هم نمی کردم که سطربه سطر و صفحه به صفحه اش روح و قلب من را درگیر خودش کند. در تمام لحظاتی که مشغول ترجمه بودم، خودم را مترجم این کتاب نمی دیدم چرا که در تمام فضاها و ماجراهایی که از زبان سلیمان نوجوان روایت می شد، فرو می رفتم و اغراق نیست اگر که بگویم خود را عضوی از خانواده ی قهرمان داستان می پنداشتم. ظرافت و هنرمندی هشام مطر، نویسنده ی کتاب، در آفرینش اثری چنین فاخر ستودنی ست. اینکه توانسته اثری خلق کند که وجودِ خواننده اش را به زیباترین شکل تسخیر و تمام جنبه های زندگیِ یک مقطع سیاسی و تاریخی خاص را مختصر و مفید روایت کند، یعنی نویسنده به غایت، در رسیدن به هدفش موفق بوده است. خواندن این کتاب پربار و تاثیرگذار را به همه ی علاقمندان خواندن یک کتاب خوب و به یادماندنی، پیشنهاد می کنم.

شبنم سمیعیان

الان، آن آخرین تابستان را، قبل از آنکه به غربت فرستاده شوم، به خاطر می آورم. سال ۱۹۷۹ بود و آفتاب همه جا را پوشانده بود. شهر طرابلُس(۱) آرام و درخشان، زیر نور خورشید دراز کشیده بود. هر انسان، حیوان، و مورچه ای نومیدانه در جست وجوی اندکی سایه بود. سایه هایی که گاه وبیگاه، چونان وصله های خاکستری رحمت، بر سفیدی همه چیز حک می شد. اما رحمت واقعی، تنها شباهنگام، فرامی رسید. نسیمی که با گذر از صحرای خالیْ خنک شده بود، با گذر از دریای مترنمْ مرطوب گشته بود، و چونان مهمانی بی اشتیاقْ از میان خیابان های خالی عبور می کرد؛ گویی نمی دانست تا کجا اجازه دارد در قلمرویی که از آنِ ستاره ی صبح است، پرسه بزند و اکنون، این ستاره، وفادار چون همیشه، درحالی که نسیم فرحبخش شبانگاهی را تعقیب می کرد، در حال طلوع کردن بود. تقریباً صبح شده بود.
پنجره ی اتاق مادر کاملاً باز بود. درخت صمغ دار پشت پنجره، ساکت و آرام، سرسبزی خود را در نور صبحگاهی پخش می کرد. تا لحظه ی سپیده دم، لحظه ای که آسمان به رنگ خاکستری درآمد، خوابش نبرده بود. حتی بعد از آن هم، آن قدر ناراحت بود که نمی توانستم تنهایش بگذارم. در این شرایط فکر می کردم آیا می شود او دوباره مثل یک عروسک خیمه شب بازی که نقش مُرده را بازی کرده است، از جای خود بپرد، سیگار دیگری روشن کند، و دوباره التماسم کند! همان کاری را که تنها چند دقیقه قبل انجام می داد. التماس کند و بگوید: «نگو، نگو.»
بابا هرگز چیزی درباره ی بیماری مادر نفهمید. مادر فقط زمانی مریض می شد که بابا در سفر کاری بود. انگار، وقتی که دنیا خالی از بابا بود، من و مادر همچون به یادآورندگانی ابله باقی می ماندیم که مثل صفحاتی خالی باید با خاطره ی چگونگی ازدواج آن ها پر می شدیم.
می نشستم و چهره ی زیبایش را تماشا می کردم. قفسه ی سینه اش با هر نفس، بالا و پایین می رفت. نمی توانستم تنهایش بگذارم. شنیدن چیزهایی که به من گفته بود، باعث شده بود حرف هایش در سرم غوطه ور و تکرار شود.
بالاخره ترکش کردم و به رخت خوابم رفتم.
وقتی از خواب بیدار شد، پیشم آمد. سنگینی وزنش را کنارم احساس کردم و همچنین انگشتانش را که در موهایم فرومی رفت. صدای تماس سرِ انگشتانش با پوست سرم، مرا یاد زمانی انداخت که حسابی بدشانسی آورده بودم. خرمایی را، بدون اینکه از وسط باز کنم، در دهانم گذاشته بودم. درست وقتی فهمیدم خرما مورد هجوم مورچه ها قرار گرفته که بدن های کوچک صدفی شان در زیر دندان هایم می شکست. درحالی که آرام دراز کشیده ام و وانمود می کنم که خوابم، به صدای نفس هایش گوش می دهم که تحت تاثیر اشک هایش قرار گرفته اند.
موقع خوردن صبحانه، سعی کردم تا آنجا که می توانم کم حرف بزنم. سکوتم او را عصبی کرد. درباره ی اینکه برای ناهار می توانیم چه چیزی بخوریم، حرف زد. از من پرسید که مربا یا عسل می خواهم یا نه. گفتم: «نه.» باوجوداین به سمت یخچال رفت و مقداری با خود آورد. سپس، مثل تمام صبح های بعد از مریضی اش، من را با خودش به ماشین سواری برد تا سکوتم را بشکند و مرا دوباره به خودم بازگرداند.
درحالی که منتظر بودیم تا ماشین گرم شود، رادیو را روشن کرد. خیلی سریع از شبکه های مختلف رادیویی رد شد و روی هیچ کدام شان توقف نکرد تا اینکه صدای زیبای عبدالباسط عبدالصمد را شنید. خوشحال شدم چون همان طور که همه می دانند، وقتی قرآن خوانده می شود باید صحبت نکرد و با تواضع به نوای قرآن گوش فراداد.
دقیقاً قبل از اینکه وارد خیابان گِرگاریش(۲) شویم، خیابانی که در امتداد دریاست، ناگهان بهلول گدا جلومان ظاهر شد. مادر پایش را روی ترمز فشار داد و گفت: «یا ساتر(۳)!» بهلول با سرگردانی، درحالی که آرام قدم برمی داشت، به سمت مادر آمد. دست های کثیفش را محکم روی شکمش فشار می داد و لب هایش می لرزید. ماما درحالی که داخل کیفش را می گشت، گفت: «سلام بهلول.» بهلول گفت: «تو رو می بینم، تو رو می بینم.» و با اینکه این کلمات، کلماتی بود که بهلول اغلب اوقات بیان می کرد، این بار فکر کردم که این بهلول، عجب آدم احمقی ست و آرزو کردم که ای کاش همان لحظه ناپدید شود. از آینه بغل می دیدمش که وسط خیابان ایستاده و پولی را که مادر به او داده است، به سینه می فشارد. دقیقاً مثل کسی که همین الان یک پروانه شکار کرده است.

مادر من را به مغازه ی کنجدفروشیِ نزدیک میدان شهدا برد. میدانی که رو به دریا بود و مجسمه ی سپتیمیوس سِوِروس(۴)، امپراتور رومی که سال ها قبل در لِپتیس(۵) زندگی می کرد، با غرور در آن ایستاده بود. مادر یک عالمه چوب کنجدی برایم خرید. هرکدام از این چوب ها در کاغذ مومی های سفید پیچیده شده بود که لبه های کاغذ در طرف دیگر پیچ خورده بود. اجازه ندادم که چوب کنجدی ها را داخل کیفش بگذارد. در چنین صبح هایی، همیشه لجوج و یک دنده بودم. گفت: «اما من بازم خرید دارم. مجبور می شی که اون ها رو همین طوری رو زمین بندازی.» ابرو بالا انداختم و گفتم: «نه، من همین بیرون منتظرت می مونم.» مادر با عصبانیت دور شد و اصلاً اهمیت نداد که او را گم کنم یا در این شهر بزرگ گم شوم. با صدای بلندی که توجه مردم را جلب می کرد، فریاد زد: «گوش کن، کنار مجسمه ی سپتیمیوس سِوِروس منتظرم باش.»
در یک سمت، یک کافه ی بزرگ قرار داشت که تا خیابان اصلی ادامه پیدا کرده بود. مردان که چهره ی تعدادی شان را از قبل به خاطر می آوردم، نشسته بودند و مشغول بازی با کارت و دومینوها بودند. چشم های شان مادر را دنبال می کرد. فکر کردم که ای کاش لباس ماما کمی گشادتر بود.
همان طور که از مادر دور می شدم، احساس کردم که دیگر نمی توانم با رفتار و حرکاتم او را تحت تاثیر قرار دهم.

یواش یواش احساس تاسف و ناراحتی می کنم. احساس ناراحتی از اینکه مادر، همیشه در چنین صبح هایی دست و دلباز می شود و از طرفی آن قدر حالت خجالت زدگی به خود می گیرد که انگار دارد برهنه راه می رود. خواستم به سمتش بدَوَم، دستش را بگیرم، و وقتی که مشغول خرید و معامله با دنیای پر از مردان حریص و طماع است، لباسش را محکم بچسبم. خودم را مجبور کردم که به پشت سرم نگاه نکنم و در عوض، روی مغازه هایی تمرکز کنم که داخل غرفه هایی طاقی شکل، در دیگر قسمت سرپوشیده ی خیابان قرار داشتند. بر سردر یکی از این مغازه ها، روسری های ابریشمی سیاه رنگ، به آرامی و موج وار تکان می خوردند. ستون هایی از کلاه های روی هم انباشته شده که به بلندی قد یک آدم بودند، در بیرون مغازه ها به صورت ایستاده قرار گرفته بودند. سقف از نوارهای پارچه ای تیره رنگ ساخته شده بود. تیغه های سفید نور که از لابه لای شیارهای نامنظم سقف، غبار شناور را روشن می ساخت و زیبا و آرام بر روی طاق ها و زمین می تابید، چونان جرقه هایی بر سر و تن رهگذران فرود می آمد و باعث می شد که سایه های شان تیره تر از آنچه بود، به نظر برسد.
بیرون بازار، میدان لبریز از نور خورشید بود. زمین از شدت روشنی، تقریباً سفید شده بود و باعث می شد کفش ها و اشیایی که از روی آن عبور می کنند، طوری به نظر برسند که انگار اجسامی اند که در بالای جهانْ شناورند. آرزو کردم که ای کاش چوب کنجدی ها را به او سپرده بودم. تیغه های کوچک شان دست هایم را می خراشید. به خاطر این همه یک دنده بودن، و به خاطر اینکه اجازه دادم که این همه چوب کنجدی برایم بخرد، خودم را سرزنش می کردم. به چوب کنجدی هایی که در دستانم بود، نگاهی انداختم و احساس کردم که هیچ اشتهایی برای خوردن آن ها ندارم. روی پایه ی ستون مرمرین سپتیمیوس سِوِروس خم شدم. امپراتور رومی بالای سرم ایستاده بود. کمربندی نقره نشان در زیر شکمش پیچ و تاب خورده بود و دستش به سوی دریا نشانه رفته بود. به قول اوستا رشید، گویی حرکت دست امپراتور نمایانگر این جمله بود: «لیبی را وادار کنید تا به سرزمین روم روی آورد.»
اوستا رشید در دانشگاه الفاتح، تاریخ تدریس می کرد و پدر بهترین دوست من، کریم، بود. رهبرمان، قذافی، را به خاطر آوردم که در یکی از یونیفورم های نظامی اش، مثل این مجسمه ایستاده بود و همین طور که تانک ها در روز انقلاب، از برابرش عبور می کردند، برای شان دست تکان می داد.
به سمت دریا برگشتم. دریای فیروزه ای که پشت میدان بود. دریا به هیولایی آبی و غول پیکر می ماند که از لبه ی دنیا به پا خاسته بود.

غرش کنان گفتم: «گررر.» و بعد فکر کردم نکند کسی صدایم را شنیده باشد. چند بار با پایم که روی پایه ی ستون بود، به ستون لگد زدم. به زمین خیره شدم و به روشنایی و گرمایی که مرا به هوس می انداخت با چشمان باز بخوابم، زل زدم. ولی ناگهان بدون اینکه با چشمانم کسی را دنبال کرده باشم، نگاهم مستقیم روی بابا افتاد.
او بر لبه ی یک پیاده رو در خیابانی که روبه روی میدان بود، ایستاده بود. به هر دو طرف خیابان نگاه می کرد که ماشینی نیاید و آنچنان رو به جلو خم شده بود که انگار می خواهد بیفتد. قبل از اینکه وارد خیابان شود، دستش را حرکتی داد و دو بار بشکن زد. این کارش را می شناختم. گاهی اوقات جوری خودش را برای من تکان می داد، انگار می خواهد بگوید: «بیا، بیا.» و سپس بشکنی می زد و می گفت: «آهای، بیدار شو!» پشت سر بابا، ناصر که کارمند دفتر او بود، ظاهر شد. ناصر یک ماشین تحریر کوچک سیاه براق را زیر بغل گرفته بود و تقلا می کرد که خوب نگاهش دارد. بابا تقریباً از خیابان رد شده بود و داشت به طرف من می آمد. برای یک لحظه فکر کردم ممکن است بابا، ناصر را پیش مجسمه ی سپتیمیوس سِوِروس بیاورد و بخواهد همه ی آن چیزهایی را که درباره ی امپراتوری رومی ها، شهر لِپتیس ماگْنا(۶)، و سرزمین روم به من آموخته بود، به او هم بیاموزد. اغلب اوقات بابا می گفت که به ناصر به چشم برادر کوچک ترش نگاه می کند.
زیر لب گفتم: «بابا؟»
دو شیشه عینک تیره رنگ که مثل لاکِ لاک پشت ها بر روی چشمانش قرار داشتند، چرخیدند. آسمان، خورشید، و دریا توسط خداوند چنان رنگ آمیزی شده بودند که می توانستی به راحتی با نگاهی به هرکدام، بگویی که دریا فیروزه ا ی، خورشید به رنگ موز، و آسمان آبی ست. فکر کردم که عینک های آفتابی چقدر وحشتناکند به خاطر اینکه آن ها همه ی این رنگ ها را تغییر می دهند و درضمن کسانی را هم که آن ها را به چشم می گذارند، در دوردست نگاه می دارند. به یاد همین چند روز پیش افتادم که بابا ما را بوسید و خداحافظی کرد. مادر گفت: «ان شاءالله به سلامتی برگردی و خدا سفرت رو پر از خیر و برکت کنه.» و من هم دست بابا را بوسیدم همان طور که خودش به من آموخته بود.
خم شد و در گوشم زمزمه کرد: «مواظب مادرت باش. الان تو مرد خونه ای.» و به من پوزخندی زد مثل پوزخندی که وقتی مردم فکر می کنند از تو تعریفی کرده اند، به تو تحویل می دهند. اما حالا ببین، ببین؛ جایی راه می روم که حتی می توانم بابا را لمس کنم، جایی که باید در کنار هم بودیم. ضربان قلبم تندتر شد. او نزدیک تر می شد. فکر کردم که شاید متوجه من شده است. غیرممکن بود که بتوان چشم هایش را دید.
او را دیدم که به همان شیوه ی آشنا راه می رفت ـ سرش به آرامی به سمت بالا می رفت و کفش های چرمی واکس خورده اش با هر قدم به جلو می جهید ـ آرزو کردم که ای کاش اسمم را صدا بزند، دستی برایم تکان دهد، و بشکن بزند. قسم می خورم که اگر این کار را می کرد، توی بغلش می پریدم. وقتی که دیگر کاملاً نزدیک شد، یعنی آن قدر نزدیک که اگر دستم را دراز می کردم می توانستم لمسش کنم، نفسم را حبس و گوش هایم را با سکوت پر کردم. حالت جدّی اش را تماشا کردم ـ حالتی که همیشه هم تحسین می کردم و هم از آن می ترسیدم ـ همچنان که از کنارم عبور می کرد، رایحه ی ادکلنش هوای اطرافش را معطر ساخت. ناصر با آن ماشین تحریر سیاه رنگ که زیر بغل زده بود، به سرعت پشت سر بابا حرکت می کرد. آرزو کردم که ای کاش جای ناصر بودم و مثل یک سایه، بابا را تعقیب می کردم. وارد ساختمانی شدند که مشرف به میدان بود. ساختمانی سفید که کرکره های سبز رنگ داشت. سبزْ رنگ انقلاب بود اما به ندرت می توانستید کرکره هایی به این رنگ ببینید.
صدای مادر را شنیدم که از پشت سرم می گفت: «مگه بهت نگفتم که پای مجسمه منتظرم بمون؟» به عقب نگاه کردم و دیدم که حسابی از مجسمه ی سپتیمیوس سِوِروس دور شده ام.

به خاطر کار اشتباهم، دچار اضطراب شده بودم. بابا به سفر کاری نرفته بود بلکه اینجا، در طرابلُس، بود؛ جایی که باید همه با هم می بودیم. می توانستم خودم را به بابا برسانم و سدّ راهش شوم. چرا هیچ کاری نکردم؟
وقتی که مادر مشغول جا دادن خریدهایش بود، درحالی که هنوز چوب کنجدی ها دستم بود، داخل ماشین نشستم. به ساختمانی نگاه کردم که بابا و ناصر وارد آن شده بودند.
پنجره ای در آخرین طبقه لرزید و سپس باز شد. بابا در چارچوب آن ظاهر و به میدان خیره شد. این بار دیگر عینک آفتابی اش را به چشم نداشت. درحالی که دست هایش را روی قاب زیرین پنجره گذاشته بود، به سمت جلو خم شد. مثل رهبری که منتظر است تا کف زدن و هلهله ی مردم تمام شود. یک حوله ی کوچک قرمزرنگ را روی بند رخت پهن کرد و با رفتن به داخل ساختمان ناپدید شد.
در مسیر برگشت به خانه، بیشتر از موقعِ آمدن، ساکت بودم و این بار، دیگر لازم نبود برای ساکت بودن تلاشی بکنم. به محض اینکه میدان شهدا را ترک کردیم مادر به سمت آینه بغل ها شروع به گردن کشیدن کرد. وقتی که پشت چراغ قرمز بعدی ایستادیم، دعایی را با خودش زمزمه می کرد. یک ماشین آن قدر نزدیک به ما ایستاد که می توانستم گونه ی راننده اش را لمس کنم. چهار مرد که با پیراهن های آستین کوتاه تیره رنگ، داخل آن ماشین نشسته بودند، به ما نگاه می کردند. در ابتدا، آن ها را به جا نیاوردم اما بعد آن ها را شناختم. خیلی ناگهانی همه چیز یادم آمد. احساس می کردم قلبم دارد از جا کنده می شود. آن ها همان مردان کمیته ی انقلابی بودند که هفته ی پیش آمده و اوستا رشید را با خود برده بودند.
ماما به جلو نگاه می کرد و کمرش چند سانتی متر با پشتی صندلی فاصله داشت و مچ هایش را محکم دور فرمان نگاه داشته بود. او یک دستش را رها کرد، آن را روی زانوی من گذاشت و با لحنی عبوس، زیر لب گفت: «جلوتو نگاه کن.»
وقتی که چراغ سبز شد، ماشین کناری ما حرکت نکرد. همه می دانستیم که هیچ وقت نباید از یک ماشین کمیته ی انقلابی سبقت گرفت و اگر مجبور بودیم باید بسیار با احتیاط عمل می کردیم بدون اینکه هیچ آثار رضایتی در چهره مان باشد. تعدادی از ماشین ها، بی خبر از اینکه چه کسانی در کنار ما توقف کرده اند، شروع به بوق زدن کردند. مادر آرام راه افتاد و بیشتر آینه بغل ها را نگاه می کرد تا اینکه حواسش به مسیر روبه رو باشد. گفت: «دارن تعقیب مون می کنن، عقبو نگاه نکن.» به زانوهای برهنه ام خیره شدم و دعای همیشگی را بارها و بارها تکرار کردم. احساس می کردم که میان کف دست هایم و کاغذ مومی پیچیده شده به دور چوب کنجدی ها عرق جمع شده است.
تقریباً نزدیک خانه رسیده بودیم که مادر گفت: «خیلی خب، دیگه رفتن.» سپس زیر لب با خودش گفت: «تنها خوبی قضیه اینه که اون موش های کثیف، تا خونه اسکورت مون کردن.»
قلبم آرام شد و کمرم را صاف کردم. دعاها از روی لبانم رخت بربستند.
شیخ مصطفی، امام جماعت مظلوم مسجد محله، به من گفته بود که هیچ دلیلی برای ترس وجود ندارد. تنها گناهکارانند که در ترس زندگی می کنند.

برخلاف همیشه، برای بردن کیسه های خرید به داخل خانه، به مادر کمکی نکردم. مستقیم به اتاقم رفتم، و چوب کنجدی ها را روی تختم انداختم. خون دوباره در دست هایم به جریان افتاد. کتاب تصویری ام درباره ی لِپتیس ماگْنا را برداشتم. ده روز پیش، برای اولین بار از این شهر باستانی دیدن کردم، که البته این دیدار من به آخرین دیدار تبدیل شد. تصاویر ویرانه های شهر متروکه ی کنار دریا هنوز در ذهنم به وضوح باقی مانده اند. آرزو کردم که ای کاش دوباره به آن شهر بازگردم.
تا زمانی که مجبور نشدم، از اتاقم بیرون نیامدم. یعنی تا وقتی که مادر ناهار را آماده کرد، میز را چید، و مرا صدا زد.
وقتی که نان را برید، تکه ای از آن را به من داد و وقتی دیدم برای خودش سالاد نکشیده است، ظرف سالاد را به او دادم. غذا خوردن مان به نیمه رسیده بود که مامان بلند شد، رادیو را روشن کرد، و کانال آن را روی صدای مردی گذاشت که در حال صحبت درباره ی کشاورزی در صحرا بود. از جایم بلند شدم و گفتم: «دستت درد نکنه.» و به اتاقم برگشتم. مادر هم در جواب گفت: «منم می رم یه چرتی بزنم.» سکوت من باعث شد چیزهایی بگوید که اصلاً نیازی به گفتن شان نبود. او همیشه عصرها چرت می زد. همه این کار را می کردند. همه به جز من. من هیچ وقت نمی توانستم چرت بزنم.
آن قدر در اتاقم منتظر ماندم تا همه ی ظرف ها را شست و غذاها را جمع کرد. صبر کردم تا مطمئن شدم که او رفته بخوابد. آن وقت بیرون آمدم.
همین طور که در خانه می چرخیدم تا کاری برای انجام دادن پیدا کنم، زنگ تلفن به صدا درآمد. قبل از اینکه صدای تلفن بتواند مادر را بیدار کند، به طرف آن دویدم. بابا پشت خط بود. با شنیدن صدایش ضربان قلبم شدت گرفت. فکر می کردم بعد از اینکه او را دیدم، باید زودتر تلفن می کرد تا توضیح دهد که چرا با من احوالپرسی نکرده بود.
«شما کجایین؟»
«خارج. می خوام با مادرت صحبت کنم.»
«کجای خارج؟»
او تکرار کرد و گفت: «خارج.» انگار کاملاً واضح بود که خارج کجا بود. «من فردا می آم خونه.»
«دلم براتون تنگ شده.»
«منم همین طور. مادرتو صدا کن.»
«خوابه. بیدارش کنم؟»
«نه، فقط بهش بگو فردا می آم. تقریباً موقع ناهار.»
دلم نمی خواست گفت وگوی مان تمام شود. به همین خاطر گفتم: «امروز همون ماشین سفیده که اوستا رشید رو گرفت، تعقیب مون می کرد. پشت چراغ قرمز، کنار هم بودیم. منم صورت هاشونو دیدم. اون قدر فاصله مون نزدیک بود که می تونستم به گونه ی راننده هم دست بزنم. راستی، اصلاً نترسیده بودم. حتی یه ذره هم نترسیدم. اصلاً!»
بابا گفت: «فردا می بینمت.» و گوشی را قطع کرد.
برای لحظه ای، کنار تلفن ایستادم و به سکوت غلیظی که به نظر می رسید در آن ساعات بعدازظهر بر خانه مان فرود می آید، گوش دادم. سکوتی که تنها با صدای یخچال در آشپزخانه و تیک تاک ساعت در اتاق نشیمن شکسته می شد.
رفتم تا از خواب بودن مادر مطمئن شوم. کنارش نشستم تا ببینم که قفسه ی سینه اش با نفس هایش بالا و پایین می رود یا نه. کلمات شب قبلش را به خاطر آوردم: «ما دو نیمه ی یه روحیم، دو صفحه ی گشوده شده از یه کتاب.» احساس کردم که آن کلمات، مثل هدیه ای بودند که دلم نمی خواست دریافت کنم.
نیمه های شب با صدای شکستن شیشه، از خواب پریدم. چراغی در آشپزخانه روشن بود. مادر دوزانو روی زمین نشسته بود، با خودش حرف می زد، و تکه شیشه ها را از کف آشپزخانه جمع می کرد. پابرهنه بود. وقتی چشمش به من افتاد، دهانش را با مچ دستش پوشاند؛ چون در دست مشت شده اش پر از خرده شیشه بود. خنده ای کرد. از آن خنده های عصبی که چیزی بین گریه و خنده بود. دویدم تا دمپایی هایش را بیاورم. آن ها را به طرفش پرت کردم. سری تکان داد، روی سطل آشغال خم شد، و دستش را خالی کرد. شروع کرد به جارو کردن زمین و وقتی که سر جارو با دمپایی ها برخورد کرد، مکثی کرد و بعد آن ها را پوشید.
می توانستم شیشه ی دارویَش را روی میز صبحانه ببینم که نصف آن خالی شده بود. هیچ لیوانی کنار آن نبود. فقط یک سیگار روشن در زیرسیگاری قرار داشت که با انبوهی از ته سیگارها و کبریت های سوخته پوشانده شده بود. حتماً آن چیزی که شکسته شده، لیوانش بوده است. مادر دوباره مریض شده است. احساس کردم گونه هایم از شدت خشم می سوزند. پس بابا کجاست؟ او باید الان اینجا بود چون هر وقتی که در خانه باشد، همه چیز عادی ست. مادر هیچ وقت مریض نمی شود و من هم هیچ وقت این طوری از خواب نمی پرم تا ببینم که همه چیز عوض شده است.
مادر نشست و دوباره ایستاد. لیوان دیگری برداشت و آن را با دارویَش پر کرد. آشپزخانه بوی دارو می داد و این بو، سرم را سنگین می کرد. به طرف من برگشت. هنوز در درگاهی آشپزخانه ایستاده بودم. دوباره خندید و پرسید: «چیه؟» و چشم هایش را گرد کرد. «چه ت شده؟ چرا این طوری به من زل زدی؟ کاری بهتر از این برای انجام دادن نداری؟» بعد سری برای خود تکان داد و گفت: «نمی دونم چرا این طوری نگام می کنی. من هیچ کاری نکرده م.» و با جدّیتی اغراق آمیز گفت: «برو بخواب. دیروقته.»
به تخت خوابم برگشتم اما نمی توانستم بخوابم. صدایش را شنیدم که به دستشویی رفت. زمان زیادی آنجا ماند. اصلاً صدای شُرشُر آب به گوش نمی رسید. دوباره ضربان قلبم شدت گرفت. درست در همین لحظه بیرون آمد و به اتاقش رفت. من هم به دنبالش رفتم و دم درِ اتاقش مکث کردم.
گفت: «سلام عزیزم. چی شده؟ خوابت نمی بره؟»
سرم را به علامت تایید تکان دادم. خوشحال بودم که می توانم بازیگر بازی اش باشم. وانمود کردم که یک کابوس بد، مرا از خواب پرانده است. با دست به آرامی ضربه ای روی تخت زد و من کنارش دراز کشیدم. درست زمانی که خواب به چشمانم آمد، شروع به تعریف کرد. دهانش را کنار گوشم گذاشت و بوی دارو در هوای اتاق پخش شد.

همه ی آن چیزهایی که مهم بودند، در گذشته قرار داشتند و در این میان، آنچه از بالاترین درجه ی اهمیت برخوردار بود، چگونگی ازدواج او و بابا بود. چیزی که از آن به عنوان «روز سیاه» یاد می کند. هیچ وقت داستان را از ابتدایش شروع نمی کرد. مثل شهرزاد قصه گو در یک سیر مستقیم داستانی حرکت نمی کرد بلکه از ماجرایی به ماجرای دیگر می پرید و پرسش ها را بی پاسخ رها می کرد. می ترسیدم با پرسیدن این پرسش ها، روند قصه گویی اش را مختل کنم.
باید جلوِ خودم را می گرفتم و سعی می کردم که تمام جزئیات داستان را به خاطر بسپرم تا روزی بتوانم همه ی آن ها را در روایتی بگنجانم که صریح، ساده، و شفاف باشد. تمام آن شب هایی که او مریض بود و من از اینکه در خانه تنهاییم، ترس برم می داشت، اصلاً دلم نمی خواست که از حرف زدن دست بکشد. قصه ی او قصه ی من هم بود. ما را به هم وصل می کرد. ما دو نفر را به یک نفر تبدیل می کرد. همان طور که خودش همیشه می گفت: «من و تو دو نیمه ی یه روحیم، دو صفحه ی گشوده شده از یه کتاب.»
دستانش را روی گونه هایم گذاشت و درحالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، شروع به حرف زدن کرد. «تو شاهزاده ی منی. یه روز واسه خودت مردی می شی و منو با اسب سفیدت از اینجا می بری. من نتونستم... تو معجزه ی زندگی منی. قرص ها و خیلی چیزهای دیگه که سعی کردم در برابرشون مقاومت کنم. هرگز فکرش رو هم نمی کردم که تو قراره این قدر زیبا باشی، و این قدر قلبمو پر کنی...» به همین خاطر است که اغلب اوقات در اتاق خواب تاریکم دراز می کشم و رویای نجات ماما را در سر می پرورانم.
وقتی مادر فهمید که پدرش برای او شوهر پیدا کرده است، یک «مشت قرص جادویی» را با هم بلعید. گفت: «این کار رو کردم چون قرص ها اصلاً برای سلامتی یه زن خوب نبودن. کدوم مردی دوست داره شوهر زنی باشه که بچه دار نمی شه؟ فکر کردم که تا چند ماه دیگه و حداکثر تا یه سال دیگه، آزاد می شم تا دوباره به مدرسه برم. نقشه ی بی عیب و نقصی بود، حداقل من که این طور فکر می کردم.
اون ها این قدر برای برگزاری مراسم عروسی عجله داشتن که انگار من یه فاحشه ام. انگار حامله بودم و باید تا قبل از بالا اومدن شکمم ازدواج می کردم. قسمتی از تنبیه من هم این بود که اجازه نداشتم حتی یه عکس از چهره ی شوهر آینده م ببینم. اما خدمتکارمون یواشکی به اتاقم اومد تا خبر بده که داماد رو دیده. با اخم بهم گفت: «یه مرد زشت با یه دماغ بزرگ.» و روی زمین تف کرد. خیلی ترسیده بودم. ده بار یا بیشتر به طرف توالت دویدم. پدر و برادرهام که ـ مثل اعضای شورای عالی ـ بیرون اتاق نشسته بودند، بیشتر و بیشتر عصبی می شدند، چون حال خراب مزاجی ام را دال بر جنایتی می گذاشتند که مرتکب شده بودم.
اون ها نمی دانستند که انتظار در آن اتاق چه حالی دارد. جایی که قرار است یک آدم کاملاً غریبه که حالا شوهر من است، به تنهایی وارد آن شود و بدون هیچ مقدمه ای، لباس هایم را از تنم درآورد و آن کارهای کثیف و تنفرآمیز را با من انجام دهد.
اتاق خیلی دلگیری بود. هیچ چیز داخلش نبود به جز یه تخت خواب بزرگ که روی یکی از بالش هاش، یه دستمال سفید اتوکشیده ی مربعی شکل قرار داشت. اصلاً نمی دونستم که اون دستمال برای چی اونجاست.
درحالی که لباس عروسی تنم بود، توی اتاق راه می رفتم و فکر می کردم که جلاد من چه قیافه ای خواهد داشت! نوع نگاه من به همه ی این ماجرا به خاطر این بود که اون ها خودشون قضاوت کرده بودن و حالا اون غریبه ای که به قرارداد ازدواجی که پدرم امضاش کرده بود، مسلح شده بود، می اومد تا حکم را اجرا کنه. وقتی که منو لمس کنه، که من مطمئن بودم این کار رو هم خواهد کرد، دیگه هیچ دلیلی واسه جیغ زدن وجود نداشت. من حق او بودم. همسر او در پیشگاه خداوند بودم. من فقط چهارده سالم بود اما می دونستم که یه مرد با همسرش باید چی کار کنه. خدیجه، دخترعموم، که مثل یه طوطی وراج بود و از شب عروسیش به بعد مثل یه دیوارْ ساکت شد، بعدها وقتی که با هم تنها شدیم، بهم گفت که چطوری شوهرش که طاقتش رو از دست داده بود، با انگشت هاش پرده ی بکارتش رو پاره کرده و اونو به خونریزی انداخته بود. این وظیفه ی هر مردی بود که ثابت کنه همسرش باکره ست.»
نمی فهمیدم منظور ماما چیست، اما ترس برم داشت از اینکه اگر زمانش برسد، نکند آن چیزی را که برای «از باکرگی درآوردن» یک زن لازم است، نداشته باشم.
ادامه داد: «خیانت مثل دستی بود که گلومو فشار می داد. اون لحظه ها به چشمم تموم نشدنی می اومدن. دلم پیچ می خورد، انگشت هام مثل تکه های یخْ سرد شده بودن، و دست هام تو هم می پیچیدن.
تو یکی از رفت و آمدهام به توالت، درحالی که دامن لباس عروسیمو بالا گرفته بودم و مثل یه احمق می دوییدم، پدرمو دیدم که هفت تیری رو توی جیب کتش می ذاشت. «خون باید جور دیگری ریخته بشه.»جمله ای بود که به مادربزرگت گفته بود.
بعدها مادربزرگت می خندید و با آسودگی و سرخوشیِ احمقانه ای می گفت: «خدا اون روز رو نیاره. اگه از این مرحله سربلند بیرون نمی اومدی، پدرت آماده بود که خونت رو بریزه.»
پدرِ تو، همون مرد اسرارآمیز، بیست و سه ساله بود. واسه من که یه دختر چهارده ساله بودم، پیر به نظر می رسید. وقتی که بالاخره وارد اتاق شد، بیهوش شدم. وقتی به هوش اومدم، اونجا نبود. پدربزرگت کنارم نشسته بود و لبخند می زد. مادربزرگت پشت سرش ایستاده بود و همون دستمال سفید رو که حالا پر از لکه های خون بود، به سینه می فشرد و از خوشحالی گریه می کرد.
چند روز مریض بودم. اون قرص های بی مصرف هیچ کاری برام نکردن. تعداد خیلی زیادی خورده بودم و با اون استفراغ ها همه رو بالا آورده بودم. نُه ماه بعد تو رو داشتم.»

دارو حالت چشم هایش را عوض کرد و باعث شد تعادلش را از دست بدهد. گاهی اوقات، حتی قبل از اینکه او را ببینم، می توانستم بگویم که مریض است. به خانه می آمدم و متوجه رخوتی واضح می شدم. چیزی تغییر کرده بود. بدون اینکه بدانم چگونه فهمیده ام، می فهمیدم؛ مثل همان روزی که با پسرها فوتبال بازی می کردم. اسامه ضربه ای شدید به پشت سرم زد و من نقش بر زمین شدم. یادم می آید قبل از اینکه این اتفاق بیفتد، چهره ی کریم را دیدم که سعی می کرد به من هشدار دهد و بعد آن سکوت عجیبی را شنیدم که همه ی گوشم را پر کرده بود. این بار هم همان احساس به سراغم آمد. می توانستم در اتاقم مطالعه کنم و یا در خیابان بازی کنم و آن اضطراب خاموش به سراغم بیاید. مادر را صدا می زدم هرچند که به او احتیاجی نداشتم. و وقتی که می دیدم چشم هایش در صورتش گم شده اند و لحن صدایش را که می شنیدم، مطمئن می شدم که دوباره مریض شده است. گاهی اوقات وحشتش را احساس می کردم اما وقتی او را می دیدم که حالش خوب است و غرق در کتاب شاعر مورد علاقه اش، نزار قبانی، است، بیشتر ناراحت می شدم.
وقتی که مریض بود، بی وقفه حرف می زد و حرف می زد و حرف می زد اما بعد به سختی چیزهایی را که به من گفته بود، به خاطر می آورد. انگار این بیماری، روح زن دیگری را وارد بدنش می کرد.
صبح که می شد، من از شدت خستگی به خواب می رفتم. خستگی به خاطر گوش دادن به دیوانگی ها و همچنین مراقبت از او از ترس اینکه مبادا خودش را بسوزاند یا شیر گاز آشپزخانه را باز بگذارد یا خدای ناکرده خانه را ترک کند و مایه ی شرمساری ما و حرف مردم پشت سرمان شود. وقتی به خواب می رفتم، می آمد و کنارم می نشست. با انگشتانش موهایم را شانه می زد، عذرخواهی می کرد، و گاهی اوقات حتی کمی اشک هم می ریخت. از بوی نفسش که از شدت دارو، سنگین شده بود، منگ می شدم اما چون می خواستم باورش شود که به خواب عمیق رفته ام، نه می توانستم اخم کنم و نه صورتم را برمی گرداندم.
وقتی چیزهایی را که شب قبل به من گفته بود، برایش تکرار می کردم، شوکه می شد. از من می پرسید: «کی این ها رو بهت گفته؟» و من فریاد می زدم: «تو، تو.» فریاد می زدم چون نمی توانستم فریاد نزنم. نگاهش را برمی گرداند و می گفت: «تو نباید این حرف ها رو می شنیدی.»
گاهی اوقات، درباره ی شهرزاد قصه گو برایم حرف می زد. هزار و یک شب داستان مورد علاقه ی مادرش بوده و هرچند مادربزرگم سواد خواندن نداشته است اما تمام کتاب را کلمه به کلمه، از حفظ بوده و مرتب این قصه ها را برای بچه هایش با صدایی موزون، از بر می خوانده است. وقتی که این موضوع را برای اولین بار شنیدم، در خیالاتم، مادربزرگم را که خیلی کم دیده بودمش، دیدم که سعی می کرد همه ی کتاب را قورت بدهد. هیچ چیز بیشتر از داستان شهرزاد، ماما را عصبانی نمی کرد. من همیشه فکر می کردم که شهرزاد زنی شجاع بوده است که آزادی اش را با خلق قصه های جدید به دست آورده بود و گاهی اوقات که خیلی می ترسیدم، داستان هایش را به خاطر می آوردم.
مادر شروع کرد: «تو باید واسه خودت یه الگوی دیگه پیدا کنی. شهرزاد یه ترسو بود که بردگی رو به مرگ ترجیح داد. اصلاً تو می دونی آخرش چی شد؟ فقط ازدواج شهریارشاه و شهرزاد؟ همین؟ نه! وقتی که بالاخره بعد از سال ها زندگی با اون مرد، خدا می دونه چند سال، بعد از سال ها هم خوابی با اون ـ البته معلومه که هیچ چیزی تا حالا در این باره گفته نشده ـ زاییدن نه یه بچه، نه دو تا، بلکه سه تا پسر برای او... بعد از همه ی این ها، شهرزاد، همین شهرزاد شجاع تو، عزمشو جزم کرد تا بالاخره بپرسه: «اعلیحضرتا، آیا می تونم جسارت کنم و از شما خواهشی کنم؟» مادر فریادزنان درحالی که نگاهش روی من بود، گفت: «و این چه خواهشی بود که اون برای درخواست کردنش آن قدر جسارت لازم داشت؟ آیا فرمانروایی یک گوشه ی کوچک و یا حتی یک غار کثیف محقر در قلمرو پادشاهی اون مرد بوده؟ آیا درخواست وزرات کرده بود؟ یا مدیریت یه مدرسه؟ یا درخواست داشتن یه میزتحریر توی یه اتاق آروم در قصری که اتاق های فراوون داشت؛ اتاقی که زن بتونه اونو مال خودش بدونه و در خفا، حقیقت شهریار هیولا را بنویسه؟ نه! همون طور که کتاب به ما می گه، اون فرزندانش رو دور خودش جمع کرد. فرزندانش که یکی تازه به راه افتاده بود، یکی چهاردست وپا می رفت، و دیگری هنوز شیرخواره بود. معلومه، همه پسر بودند. فکر می کنم چقدر موفق تر بود اگر به جای این سه تا پسر، سه تا دختر هرزه مثل خودش داشت.»
آنچه من را در چنین شب هایی خیلی می ترساند این بود که چقدر مادر متفاوت می شد. او حرف هایی را جلوِ من می زد که گونه هایم از شرم سرخ می شد و قلبم به لرزه می افتاد. آب دهان در گوشه های لبش جمع می شد. دیگر زیبا به نظر نمی رسید.
«جسارت قهرمان تو در این بود که از شهریار بخواد که بهش اجازه بده تا...» کلمات را در هوا رها کرد و به من خیره شد. دستانش را آنچنان پیچ وتاب می داد گویی نمایش اجرا می کند: «تا زنده بمونه!»
چشمانش روی من ثابت شد. انتظار داشت چیزی بگویم، عصبانی شوم، ضربه ای با پایم بزنم، آه بکشم، نُچ نُچ کنم، و سرم را تکان دهم. به امید اینکه آن لحظه بگذرد، نگاهم را پایین انداختم و وانمود کردم مشغول کاوش چیزی بین انگشتانم هستم. و وقتی که او دوباره شروع به صحبت کرد، مثل همیشه باور داشتم که صدایش می خواهد این بطالت کوتاه را پر کند.
تکرار کرد: «تا زندگی کنه، نه به خاطر اینکه اونم مثل پادشاه حق زندگی داشت، بلکه به خاطر اینکه اگه شهریار اونو می کشت، فرزندانش بی مادر می شدن.» ماما دهانش را با پشت دستش پوشاند و مثل یک بچه خندید.
«شهرزادت التماس کنان گفت: «مرا آزاد کن. مرا از حکم مرگ برهان و چونان صدقه ای، منِ مادر را به کودکانم بازگردان. هیچ کس را در قلمرو پادشاهی ات نخواهی یافت که آن ها را آن گونه که باید، تربیت کند.»» ماما اخم کرد و با انزجار گفت: «هرزه ی ابله! حدس من اینه که همه ی این ماجرا پنج یا حداکثر ده سال قبل از این بوده که اون بره زیر تیغ شمشیر. به محض اینکه اون کودکش که «شیرخواره بود» به کودکی که «راه می رفت» تبدیل شد و عضلاتش، عضلات نرم و انعطاف پذیر شهرزاد...» نور سقف به شدت بر صورتش می تابید. فکر کردم شاید بهتر باشد آن را خاموش کنم و آباژورها را روشن کنم. چشم هایش از اشک خیس شده بود و لب پایینی اش به آرامی می لرزید: «آن عضلات برای راضی کردن پادشاه خیلی مهم بودن، برای شاهنشاه شهریار مقتدر... به محض اینکه شهرزاد دیگه مثل سابق فریبنده و کارا و زیبا نبود، شترق! سرش باید به باد می رفت.» مادر این جمله را که گفت، سرش پایین افتاد و پاهایش دراز شد. فکر کردم الان است که از روی مبل بیفتد اما از جایش تکان نخورد و چند دقیقه همین طور ساکت ماند. تصور کردم زندگی بدون او چگونه خواهد بود. پیچشی گرم را در شکمم احساس کردم. چیزی گرم و قابل اعتماد قلبم را فشرد و شوری در من برانگیخت. مطمئن نبودم که این حس، ترس بوده یا هیجان که از فکر از دست دادنش، در من به وجود آمد. به نظر می رسید که بیدار شده است. طوری به من نگاه کرد که انگار برای اولین بار است همدیگر را ملاقات می کنیم. تمام اتاق را از نظر گذراند، برای یک لحظه مکث کرد و بعد، سیگاری روشن کرد. «برو توی تخت خودت.» این را گفت و نگاهش را برگرداند.

تمام صبح های بعد از آن روز، رفتارش مهربانانه بود. دوست داشت مرا به ماشین سواری ببرد. اگر روز روزِ مدرسه بود، می پرسید: «امروز درس مهمی داری؟» من هم شانه بالا می انداختم و او می گفت: «به مدرسه ت تلفن می زنم و می گم امروز حالت خوب نیست.» در ماشین که می نشستیم، کلی حرف می زد و سکوت من هم اصلاً غافلگیرش نمی کرد.
اصلاً برایش مهم نبود که زیر پل عابرِ پیاده ای توقف کند که از روی خیابان جورجی(۷) رد می شد. می توانستم پسرهای بدی را ببینم که با دست های شان از روی پل آویزان شده و دوستان شجاع ترشان هم با پاهای شان بالای ترافیک خیابان، معلق شده بودند. معمولاً، وقتی از زیر پل رد می شدیم، از من می خواست که چشم هایم را ببندم. اما در چنین صبح هایی، از پارک کردن ماشین در کنار آن ها لذت می برد و به من هم اجازه می داد تماشای شان کنم. «اون ها واقعاً شجاع اند.» بعد می گفت: «به من قول بده که هیچ وقت از این کارها نکنی. قول بده که همیشه مواظب خودت باشی.» گاهی اوقات سرم را تکان می دادم و گاهی اوقات نه.
بعضی صبح ها او همه ی این راه را تا شهر می راند فقط برای اینکه برایم چوب کنجدی بخرد. صبح هایی که شب قبلش مریض می شد، مرا با خودش به رستوران مسیو کالزونی که کنار دریا بود و در خیابان گرگاریش قرار داشت، می برد تا میگوی کبابی و اسپاگتی بخوریم. زمستان ها، من سوپ چغندر و گوجه فرنگی به همراه نان، پنیر، و گوشت گاو نمک سودشده سفارش می دادم. وقتی که می دیدم چغندرْ رنگ زبان و آب دهانم را بنفش می کند و این رنگ تا ساعت ها دوام دارد، حسابی کِیف می کردم.
مسیو کالزونی یک دستگاه بزرگ داشت که آب همه ی پرتقال ها را با هم می گرفت. از من می خواست که یک دکمه را فشار دهم. دستگاه به کار می افتاد و آن وقت همه ی مراحل، از برش دادن پرتقال ها و گرفتن آب شان، پیش روی مان انجام می شد. خیلی آب پرتقال دوست نداشتم اما بعضی روزها حتی تا پنج لیوان هم می خوردم فقط برای اینکه ببینم دستگاه چگونه کار می کند. بعد از غذا، همیشه بستنی قیفی میوه ای می خوردم. مادر کاپوچینو سفارش می داد، به آرامی جرعه ای می نوشید، به دریا نگاه می کرد، و چشمانش را به افق می دوخت؛ جایی که وقتی هوا صاف باشد، می توانیم جزیره ی مالتا(۸) را ببینیم که مثل یک بیسکوییت غول پیکر روی آب شناور است.
مسیو کالزونی همیشه از دیدن مان خوشحال می شد. ما را تا میزمان که کنار پنجره بود، همراهی می کرد و منتظر بود تا سرِ گفت وگو را باز کند. برای مان تعریف می کرد که چقدر دلش برای ایتالیا تنگ شده است و چقدر لیبی را دوست دارد. گاهی اوقات برای مان آواز می خواند و آن قدر صدایش بلند بود که همه ی کسانی که در رستوران بودند، آن را می شنیدند. رو می کرد به سوی نقاشی ای که تعدادی از دانشجویان هنر روی یکی از دیوارهای رستوران کشیده بودند و می گفت: «زنده باد رهبرمان!» نقاشیْ سرهنگ را نشان می داد که یونیفورم نظامی اش را پوشیده بود، حالتی کمانی به ابروهایش داده بود، و خیلی جدّی نگاه می کرد.
و اگر افراد کمیته ی انقلابی یا افراد مخبرات که ما آن ها را آنتن می نامیدیم برای صرف غذا به رستوران می آمدند، مسیو می خواند: «الفاتح، الفاتح.» و آن قدر مشت در هوا می کوبید که پیشخدمت ها هم به او ملحق می شدند. گاهی اوقات، سرآشپز هم بیرون می آمد و من می توانستم کلاه سفید بلند و پف دارش را ببینم.
چیزهایی که ماما به من گفته بود آن قدر در سینه ام سنگینی می کرد که به نظر می رسید بدون بیرون ریختن آن ها، نمی توانم به زندگی ادامه دهم. دلم نمی خواست زیر قولم بزنم ـ همیشه مجبورم می کرد قول بدهم. گاهی اوقات، بیشتر از سی بار در یک شب، از من می خواست که چیزی نگویم. به جان خودش قسمم می داد. دوباره و دوباره، و بعد اخطار می داد: «اگه به کسی بگی و من بمیرم، خونم به گردنت می افته.» ـ به همین خاطر سعی کردم به او بگویم. در رستوران مسیو کالزونی بودیم. حرفم را قطع می کرد و التماسم می کرد که ادامه ندهم. دست روی گوش هایم گذاشتم، چشمانم را بستم، بالای سرش ایستادم، و مثل یک آدم آهنی به حرف زدن ادامه دادم. او روی میز زد و گفت: «خواهش می کنم سلیمان، التماست می کنم، آبروریزی نکن.» و بعد لب هایش را جمع می کرد و جدّی، زیر لب می گفت: «پسری در سن تو نباید از این حرف ها بزنه.» بعد لحنش را عوض می کرد: «عزیزم، نور چشمم، قول بده که به هیچ کس حرفی نزنی. مخصوصاً موسی. می دونم که چقدر اونو دوست داری. اما این مرد هیچ حرفی رو توی دهنش نگه نمی داره. قول بده.» سر تکان دادم. بازوانم را دور خودم حلقه کردم و روی شکمم خم شدم. این تنها راهی بود که می توانستم همه ی حرف ها را در درونم نگاه دارم.
وقتی مسیو کالزونی ما را در این وضعیت دید، سر میزمان نیامد. کنار صندوقش ایستاده بود و وانمود می کرد که چیزی نمی بیند.
گاهی اوقات اصلاً نمی توانستم غذا بخورم و مادر فکر می کرد که دارم مجازاتش می کنم. از آن سوی میز با عصبانیت زیر لب می گفت: «از جون من چی می خوای؟ من به خاطر تو از همه چیزم گذشته م. تو حتی یک ذره هم راضی نیستی.»
اگر گریه می کردم، مسیو کالزونی مرا پای دستگاهش می برد تا آب پرتقال های بیشتری بگیریم. دستم را می گرفت و با لهجه ی خنده دارش حرف می زد. بعد، اگر رستوران کاملاً خالی بود، پیشم می نشست، نگاهی به دریا می انداخت، و می گفت: «آه! سلیمان، ببین کشورت چقدر قشنگه. حالا کشور منم هست، نه؟» من هم برای اینکه او را بخندانم می گفتم: «نه!» مسیو خنده ی فوق العاده ای داشت. تمام بدنش در کنارم، بالا و پایین می پرید. همه ی صندلی ها پشتی دار بود، به خاطر همین من هم بالا و پایین می پریدم. این کارم باعث می شد جلوِ ماما خجالت بکشد. به او گفتم: «باید اسم تون رو از مسیو کالزونی به مسیو الحسینی تغییر بدین.» این حرفم هم همیشه او را از شدت خنده، بالا و پایین می انداخت.
در راه برگشت به خانه، از آن همه حرف و خنده پشیمان می شدم.
پشیمان می شدم از اینکه سکوتم را شکسته بودم و به خودم اجازه داده بودم که گول بخورم؛ مثل گربه ای که با نخی که از زیر تخت بیرون آمده، گول می خورد. می دانستم شکست خورده ام چون وقتی که آخر شب به خانه برمی گشتیم و نانوایی ها دیگر نان تازه نداشتند، دم در یک نانوایی خالی توقف کرد. گوشه ای ایستادم و وانمود کردم که دارم با صندل هایم روی زمینِ گردوخاک گرفته، طرحی رسم می کنم. مجدی شاطر را دیدم که به زیر پیشخوان عمیقش خزید. با خودم گفتم او خودِ شیطان است. مجدی یک بطری را که در کیسه ی پلاستیکی سیاه رنگی پیچیده شده بود، به ماما داد و او هم بلافاصله بطری را در کیف دستی اش قایم کرد. وقتی سوار ماشین شدیم، مثل همیشه کیف دستی اش را در کنارش نگذاشت بلکه زیر پاهایش قرار داد تا کاملاً از دیدرس خارج باشد. می دانستم آن بطری داروی اوست. دارویی که هم برای او بد است و هم برای من. اما از آنجا که در مورد دنیا و جایگاه خودم در آنْ تردید داشتم، چیزی نگفتم. قسمت های کلفت نان را تکه پاره کردم و او هم هیچ شکایتی از این کارم نکرد.

من و ماما بیشتر وقت مان را با هم می گذراندیم. او تنها بود و من نمی توانستم رهایش کنم. فکر کردم دنیا چه تغییری می کند اگر حتی برای یک ثانیه، نگاهم را از روی او بردارم و به چشمان همیشه خیره و خسته ام، کمی استراحت دهم.
قانع شده بودم که اگر تمام توجه ام را معطوف مادر کنم، فاجعه در خلیجی دور باقی می ماند و او سالم و تندرست بازمی گردد. دیگر گم نمی شود و در کنار ساحلْ به تنهایی انتظار می کشد. هرچند داستان های غیرقابل پیش بینی و ناگهانی او، عذابم می داد اما شب زنده داری های من و آنچه تنها می توانم نامش را بیماری او بگذارم، ما را به نوعی صمیمانه به هم پیوند می داد. صمیمیتی که بیشترین خاطره ام از عشق را به خود اختصاص داده است. اگر عشق جایی آغاز می شود، اگر عشق نیرویی پنهانی ست که باید کسی آن را بیرون بکشد، مثل نوری که از آینه بیرون می جهد، برای من آن شخصْ مادر است. همیشه خشم، تاسف، و حتی آغوش گرم و تاریک نفرت وجود داشته اند اما عشق هم همیشه وجود داشته است و این شادی بوده که پیوسته عشق را احاطه کرده است.
آن تابستان، اوستا رشید رانندگی کردن را به پسرش یاد داد. کریم را روی بالشی می نشاند و به او اجازه می داد که در خیابان های آرامِ گرگاریش براند. یک هفته قبل از اینکه به لِپتیس برویم، کریم کلید ماشین پدرش را بدون اجازه ی او برداشت و من را به دریا برد. سعی می کرد تا حد ممکن به آب نزدیک شود اما به محض اینکه به ساحل رسیدیم، چرخ های ماشین در ماسه فرورفت.
«چرا نمی آی لِپتیس؟»
«ماما اجازه نمی ده.»
«بهونه نیار. اون خودش به بابا گفته که تو می تونی بیای. از چی می ترسی؟»
«نمی ترسم.»
به نظر نمی رسید قانع شده باشد. ترسیدم از اینکه فکر کند بچه ننه ام. به خاطر همین گفتم: «فکر کنم به زودی می میره.»
کریم گفت: «اما همه ی زن ها مریضن. مامان من همیشه خونریزی داره.»
«واقعاً؟»
«آره، بعضی وقت ها وقتی می رم توالت می بینم که آب توالت فرنگی قرمز شده. چندش آوره. زن ها نفرین شده ان. اما نگران نباش. معنیش این نیست که می میرن.»
دریا به صافی و سکون روغن بود. آن قدر دویدیم تا در آب فرورفتیم و تا قسمت فیروزه ای دریا، جایی که دریای عمیق، خنک تر بود، با هم مسابقه گذاشتیم. برای کریم ناراحت شدم اما خیالم هم راحت شد از اینکه حداقل مادر من خونریزی نمی کند.
کریم زیرآبی رفت و پایم را قلقلک داد: «عاشق لِپتیس می شی.» وقتی به ساحل برگشتیم سنگ، چوب، و هر آشغالی که می توانستیم، جمع کردیم تا پشت چرخ های ماشین بگذاریم. موتور ناله ای کرد و ماشین قبل از آنکه از ماسه ها بیرون بیاید، به پهلو افتاد.
کریم چندین بار با پدرش به لِپتیس ماگْنا رفته بود. همچنین نقاشی های غارنشینان، غَدامِس(۹) و سابراتا(۱۰) را در فِزان(۱۱) دیده بود و با قایق به کِرِت(۱۲) رفته بود. جایی که می گوید زن ها برهنه شنا می کنند. او هم مثل من تک فرزند بود. اتفاق خیلی نادری به حساب می آمد چون والدینی که تنها یک فرزند داشتند همیشه این ذهنیت را در مردم ایجاد می کردند که یا زن دیگر سالم نیست یا خدای ناکرده، مادر و پدر دچار خشم خداوند شده اند. معمولاً از ماما می پرسیدند که چرا بچه های بیشتری ندارد. از این سوال سرخ می شد. وقتی هم دوستی با آرنج به بابا می زد و می پرسید چرا همسر دیگری اختیار نمی کند، بابا هم حسابی سرخ می شد. شاید به همین دلیل بود که علیرغم اختلاف سنی مان ـ کریم دوازده سال و من نه سال داشتم ـ بسیار به هم نزدیک بودیم. اما آنچه من و کریم را با هم متحد می ساخت فراتر از یک رابطه ی دوستی بود. رابطه مان طوری بود که گویی خون مشترک در رگ های مان جاری ست. خیلی دلم می خواست مثل او باشم.
وقتی کریم و خانواده اش برای اولین بار به همسایگی ما نقل مکان کردند، ماما تصمیم گرفت برای خوشامدگویی به دیدارشان برود.
از من خواست تا کفش سیاه چرمی ام را بپوشم. کفشی که به ندرت می پوشیدمش، چون خیلی سنگین بود و مچ پایم را می خراشید.
پیراهن سفیدم را اتو زد و به من اصرار کرد که حتماً دکمه ی یقه ام را ببندم. تاکیدهایش برایم اهمیتی نداشت چون فقط مشتاق بودم که فرزند همسایه بغلی جدیدمان را ببینم. کسی که به قول بچه های کوچه، بسیار شبیه من بود بدون اینکه برادر یا خواهر من باشد. اما وقتی وارد خانه شان شدیم، مادرش، خاله سلما، گفت که کریم با پدرش بیرون رفته تا گشتی در این اطراف بزنند. سپس لبخندی زد و سرش را به یک طرف کج کرد و گفت: «ببخشید.»
خیابان ما مجموعه ای از طرح های ساختمانی بود. پی ریزی ها انجام شده بود اما کار ساخت وساز خانه ها نیمه کاره رها شده بود. تنها پنج خانه ی کاملاً شبیه به هم، تکمیل شده بودند. این پنج خانه در وسط خیابان قرار داشتند. خانه ی ما و خانه ی کریم در یک طرف قرار داشتند و سه خانه ی دیگر در طرف مقابل. در این خانه ها، عدنان، مسعود، علی، و اسامه زندگی می کردند.
در خانه ی همسایه ی جدیدمان گشتی زدم و حسی غریب من را در بر گرفت. این حس که در خانه ای هستم که نمای بیرونی اش کاملاً شبیه خانه ی ماست، اما داخل آن با چیدمان وسایلی متفاوت و رنگ دیوارها کاملاً با منزل ما فرق می کند. مانند دو برادر که دور از یکدیگر بزرگ شده اند. دیوارهای ما با کاغذدیواری ایتالیایی پوشانده شده بود؛ کاغذ دیواری هایی با گل های اروپایی کاملاً شکوفا، برگ های پاییزی در حال فروافتادن، و پرنده ای که بر بالای آن شاخه ی همیشگی نشسته است و بی وقفه آواز می خواند. پروانه های خارجی روی مبل ها، میزهایی با چوب تیره و کیفیت خوب، و پنجره های مان که با پرده هایی از جنس پارچه ی آلمانی و مخمل فرانسوی تزیین شده بود. دیوارهای آن ها با رنگ پاستل رنگ آمیزی شده بود. قرنیزهای پایین دیوارها به رنگ قهوه ای تیره بود. خاله سلما درحالی که خانه را به مامان نشان می داد، با اشاره به رنگ قرنیزها توضیح داد: «به خاطر همین وقتی کثیف بشن، خیلی معلوم نمی شن.» ماما با اشتیاقی آمیخته با نگرانی گفت: «چه ایده ی هوشمندانه ای!» پرده ی همه ی پنجره ها از جنس پارچه ی کتان بود. همان پارچه ای که قبلاً در لیبی به وفور پیدا می شد و بعدها واردات آن از مصر صورت می گرفت.
وضع مالی آن ها به خوبیِ وضع ما نبود. اوستا رشید فقط یک استاد دانشگاه بود درحالی که بابا تاجری بود که به سرتاسر دنیا سفر می کرد تا وسایل، حیوانات، و درختان زیبا بخرد و به کشورمان بیاورد. آن شب، خدا را به خاطر رفاهی که داشتیم شکر کردم و از او خواستم ما را برای همیشه مرفّه نگاه دارد.

چند روز قبل از اینکه اوستا رشید دستگیر شود، همراه با او، کریم، و دانشجویانش برای یک سفر یک روزه به لِپتیس رفتیم. موقع خداحافظی، وقتی برگشتم و مادر را دیدم که دست تکان می دهد، احساس کردم زنجیری در قلبم پاره شد. بابا خانه نبود. در ابتدای سفرْ عصبی بودم اما بعد که همه ی اتوبوس شروع به آواز خواندن و کف زدن کردند، آرام شدم. دانشجویان اوستا رشید فوق العاده شاد بودند. با تماشای آن ها، از اشتیاقِ رفتن به دانشگاه می سوختم. تعدادی از دخترها شروع به رقصیدن کردند. با نگاه شان که بر زمین بود، کفل های شان را می لرزاندند و دست های شان را در هوا می چرخاندند. ماشین های عبوری برای ماشین ما بوق می زدند. شبیه یک کاروان عروسی شده بودیم.
من و کریم در قسمت انتهایی اتوبوس نشسته بودیم. اوستا رشید جلو نشسته بود و هرازگاهی برمی گشت، به ما نگاهی می انداخت، و لبخندی می زد. وقتی که رقص و کف زدن ها فروکش کرد، همه با هم یک صدا خواندند: «الدکتر، الدکتر، الدکتر.» دست از خواندن برنداشتیم تا اوستا رشید ایستاد و رو به سمت ما کرد: «واقعاً مفتخرم از اینکه چنین دانشجویان منظم، خوش رفتار، و محترمی دارم. فقط دوست دارم بدونم شما یاغی ها دانشجویانم رو کجا قایم کرده این.» همه ی ما خندیدیم و تا آنجا که می توانستیم با صدای بلند برایش کف و سوت زدیم.
«شهر لِپتیس ماگْنا از سوی مردمی از تایر(۱۳) بنا نهاده شد.»
«لبنان.»
«بله. آفرین. لبنان امروزی. بعد از مردم تایر، این شهر قلمرو فنیقی ها شد، و بعد رومی ها بر این شهر مسلط شدند که در زمان آن ها، لِپتیس شهرت زیادی پیدا کرد و البته شهرتش را مدیون فرزند وفادارش به نام امپراتور سپ...»
«سپتیمیوس سِوِروس.»
«بله، این آفریقایی ترسناک که هم مایه ی غرور و هم مایه ی شرم مونه.»
«غرور، غرور.»
«حالا که اصرار می کنین، باشه.»
سپس اتوبوس وارد یک جاده ی خاکی شد و به طرف دریا رفت. اوستا رشید اعلام کرد: «به لِپتیس خوش آمدید.» حالتش کاملاً عوض شده بود. از اتوبوس پایین آمد، به شهر متروکه که توسط دریای مواج تکه تکه شده بود، لبخندی زد. ستون های درهم پیچیده اش مثل دو انسان غول پیکر بودند که در ساحل به خواب رفته بودند. اوستا رشید آه عمیقی کشید و شعری خواند:
این همه خالی بودن بعد از آن همه شادی و سرور؛ چرا؟
چنین پایانی بعد از آن همه جلال و شکوه؛ چرا؟
این عدم در جایی که روزی برای خود شهری بوده است؛ چرا؟
چه کس پاسخ می دهد؟ تنها باد!
باد که آواز کشیش ها را می رباید،
و روح هایی را که روزی در کنار هم بودند، پراکنده می سازد.

تعدادی از دانشجویان برایش کف زدند. لبخندی زد، تعظیمی کرد، و گونه هایش سرخ شد.
درحالی که جلوِ همه حرکت می کرد، گفت: «سوگ نامه ی سیدی مِحرِز(۱۴) برای شهر کهن کارتاژ(۱۵) را می شود دقیقاً در مورد لِپتیس هم به کار برد.»
سعی می کردیم همه ی حواس مان به او باشد.
کتیبه ای شکسته را به ما نشان داد که قسمتی از نام امپراتور بر روی آن حک شده بود. نیستی و فنا در همه جا دیده می شد. طاق ها کماکان استوار بودند اما بدون دیوارها و سقف های مغازه هایی که روزی به آن ها تعلق داشته اند. در این میدان خالی و زیر آسمان بی نهایت، این طاق ها شبیه پیرمردانی بودند که سعی می کردند به خاطر بیاورند قصد رفتن به کجا را داشته اند. پیچک ها و خوشه های مارپیچی انگور روی سنگ طاق ها حکاکی شده بودند. خیابان ها با سنگفرش های سفید، شجاعانه در میان ماسه های پیشرونده که آن ها را محو کرده، راه خود را باز کرده بودند. برخی از این خیابان ها رو به سوی دریا داشتند و بعضی دیگر به سوی صحرای سبز پیرامون متمایل بودند.
سرخس ها، علف ها، و بوته های وحشی از میان زمین سنگی سر برآورده بودند. در کناره های شهر، درختان نخل مثل پیرزنانِ در حالِ غیبت خم شده بودند.
اوستا رشیدْ مدالیون های بزرگ مدوسا(۱۶) را که روی سنگ مرمر حکاکی شده بودند، نشان مان داد. این مدالیون ها در بالای محل تلاقی دو طاق، و درست در قسمت وسط بین دو طاق آهکی نصب شده بودند. تصاویر روی آن ها دو پسربچه را نشان می دادند که گونه هایی سالم و گرد همچون ماه کامل داشتند. موهای فردار دور تا دور صورت شان را احاطه کرده بود. پیشانی شان کمی اخم داشت، لب های شان به آرامی باز شده بود، و چشمان شان با نگرانی دوردست ها را می پایید. اوستا رشید گفت: «این مدالیون ها به هیولاهای دریا نیز شهرت دارند. آن ها همیشه به دریا نگاه می کنند و همیشه انتظار بدترین اتفاقات را می کشند.»
مدتی طولانی بعد از اینکه دانشجویان برای بازدید از قسمت های دیگر رفتند، کریم هنوز ایستاده بود و خیره به مدالیون های مدوسا می نگریست.
گفت: «خب که چی؟»
گفتم: «واسه اینکه دشمن بترسه و فرار کنه.»
«تو واقعاً فکر می کنی این ها می تونن دشمن رو فراری بدن؟»
گفتم: «نمی دونم.» و رفتم. درحالی که به دنبالم می آمد، گفت: «موقع جنگ، بچه ها بی مصرفن.»

نظرات کاربران درباره کتاب در کشور مردان

سلام اگه میشه یه نفرکتاب خوب ومفیدمعرفی کنه که ندیده ارزش خریدداشته باشه
در 23 ساعت پیش توسط
واقعا خیلی کتاب زیبا و خوبی بود. اگه موافقید لایک کنید،
در 3 ماه پیش توسط
توصیفات کتاب خیلی خیلی زیاد بود،من حقیقتا زیاد نتونستم با کتاب ارتباط برقرار کنم ولی در کل نه بد بود نه خوب،معمولی بود
در 4 ماه پیش توسط
محشره ، ترجمه هم عالیه
در 8 ماه پیش توسط
شماره صفحه اصلی رو هم بزارید
در 1 سال پیش توسط