فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب عاشقانه، تاریک، عمیق

نسخه الکترونیک کتاب عاشقانه، تاریک، عمیق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب عاشقانه، تاریک، عمیق


کتاب «عاشقانه، تاریک، عمیق» نوشته جویس کرول اوتس، نویسنده مطرح معاصر آمریکایی است.
اوتس تا کنون موفق به کسب جوایز متعددی شده است که از جمله می‌توان به جایزه ادبی برام استوکر ۱۹۹۶، جایزه منتقدین ادبی ۲۰۰۳، جایزه ادبی تریبون شیکاگو ۲۰۰۶، مدال ملی علوم انسانی ۲۰۱۰ اشاره کرد. هم چنین این کتاب او نیز در فهرست نهایی نامزدهای جایزه ادبی پولیتزر قرار دارد.
این کتاب مجموعه ۱۳ داستان کوتاه از اوست که همچون دیگر آثارش در آن به عشق، روابط زناشویی و خیانت پرداخته است و قهرمان اصلی داستانهایش زنان هستند.
اما نکته متفاوت و بارز این داستانها، تمرکز اوتس بر شاعر معاصر آمریکایی «رابرت فراست» است که در جای جای این کتاب به نقد آثار او و هم چنین ادبیات معاصر آمریکا پرداخته تا جایی که با اعتراضات متعدد از سوی طرفداران فراست نیز روبرو شده است. اما همه اینها نه تنها باعث نشده که مخاطبان این کتاب ناراضی باشند، بلکه همین موضوع منجر به فروش بیشتر آن نیز شده است.
شهرت اوتس در داستان‌نویسی در شرح حسی و واقعی اتفاقات است، که خواننده به‌خوبی می‌تواند آن‌ها را لمس کند
در بخشی از کتاب «عاشقانه، تاریک، عمیق» می‌خوانیم:
«بیخودی به خیلی چیزها بها می‌دهند؛ مثل خودکشی.»
پسر به زرنگی خودش خندید. مادربزرگ که داشت در ترافیک وسط روز رانندگی می‌کرد، کمی کلافه به‌نظر می‌رسید.
پسر با تأکید بیشتری گفت: «دِ همین! برای خودکشی نوجوانان، آن هم توی یک چنین بخش عقب‌افتاده‌ای‌ در آمریکا دو تا خط تلفن گذاشته‌اند!»
«بخش عقب افتاده؟! اصلاً کجاست اینجای عقب افتاده؟»
«شوخی می‌کنی مادربزرگ؟ خب، همین‌جا!»
مادربزرگ لبخند زد اما نخندید. نه به این خاطر که لطیفه‌ی من‌درآوردی پسر خنده‌دار نبود، بلکه چون دوست نداشت به هر چرت‌وپرتی که پسر تعریف می‌کند بخندد.
«در مدرسه همیشه کلی آگهی می‌فرستند که اگر تنها هستید و مشکلی دارید و دوست دارید با کسی صحبت کنید، وکلای حقوقی موثق و مورد اعتماد، منتظر تماس شما هستند. یک نوع جدیدشان هم این‌جوری بود؛ آیا در خانه‌تان احساس امنیت می‌کنید؟» پسر خندید.
«خب! حالا احساس امنیت می‌کنی؟»
«سربه‌سرم می‌گذاری مادربزرگ؟ آمارها می‌گویند که نود درصد حوادث خطرناک در خانه روی می‌دهد».

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۴۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب عاشقانه، تاریک، عمیق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سخن مترجم

همیشه یکی از آرزوهایم این بود که کاری از اوتس ترجمه کنم و امروز خوشحالم که به لطف خدا و اعتماد نشر محترم کتاب کوله پشتی، توانستم یکی از بهترین آثار اوتس را ترجمه کنم.
عاشق مردان قدرتمند و جسور و زنان درونگرای داستان های اوتس هستم و توصیف های ناب او را می ستایم؛ مثل این توصیف دلچسب از خجالت کشیدن در پدرکشی؛ «چنان لبخند درخشانی به من زد که احساس کردم صورت کوچکم مثل آلویی که زیاد در آفتاب بماند، سرخ شد و رفت توی هم.»
کتاب را به علاقمندان داستان و طرفداران این نویسنده پیشنهاد می کنم. در این کتاب داستانِ ضعیف نمی خوانید؛ داستانی که بعدش بگویید خب که چی؟ یا آن اتفاق مهم در روح و جان تان نیفتد و شما را تا هفته ها درگیر نکند. با قصه ها همراه می شوید؛ در پدرکشی دقیقاً به احساس دوگانه ی عشق و نفرتِ آن دختر ترشیده پی می برید و به او حق می دهید. در ساوت جرسی... دل تان برای روح سرگردان آن پسرجوان می سوزد و از قدرت قلم و جسارت اوتس در به تصویر کشیدن یک پسر خشمگین، آن هم روح! به هیجان می افتید. در شکارچی، مردی را می بینید که دیگر شکار نمی کند اما شکارچی منشانه با دختری که عاشقش شده چه می کند! در عاشقانه، تاریک، عمیق، فریاد گستاخانه ی اوتس را در نقد ادبیات معاصر امریکا می شنوید. او با استفاده ی واقعی از اسامی شعرا و نویسندگان و گذاشتن نوک پیکان نقدش زیر گلوی شاعر فقید امریکایی، رابرت فراست (۱۹۶۳- ۱۸۷۴) اعتراض خانواده و دوستان این شاعر را به جان می خرد، اما حرفش را می زند. داستان دلقک ها چنان فضای وحشتی برایتان متصور می کند که نفس در سینه تان حبس می شود... دیگر بیش از این مجال پرداختن به داستان ها نیست و در پایان باید بگویم نهایت سعی ام را کردم تا فضای ذهنی خاص اوتس و لحن شخصی اش را به فارسی برگردانم. امید که موفق شده باشم و تلاشم، مقبولِ نظر بزرگوارتان بیفتد.

مقدمه(۱)

خانم «جویس کرول اوتس» (Joyce Carol Oates) در شانزده ژوئن سال ۱۹۳۸ میلادی در شهر «لاک پورت» در نیویورک متولد شد. منطقه ای که بارها در داستان هایش به کاوش آن پرداخت. از همان دوران کودکی به مطالعه علاقه بسیار داشت. اولین کتابی که هدیه گرفت؛ رمان «آلیس در سرزمین عجایب» از «لوئیس کرول» بود که از او به عنوان «گنج بزرگ دوران کودکی اش» یاد کرده است و عمیق ترین تاثیر ادبی در دوران زندگی اش را بر روی او به جا گذاشت. علاقه او به مطالعه در دوران نوجوانی باعث شد که کتاب های بسیاری از نویسندگان بزرگ مانند ویلیام فاکنر، فئودور داستایفسکی، هنری دیوید ثورو و ارنست همینگوی را مطالعه کند. اوتس، نوشتن را از سن چهارده سالگی آغاز کرد. وی در سال ۱۹۶۳ اولین کتاب خود را با نام «پاییز مرتعش» منتشر و از آن زمان بیش از پنجاه رمان و همچنین حجم بسیاری داستان کوتاه، شعر و ادبیات غیرداستانی منتشر کرد.
از آثار او می توان به رمان های «انقلاب» (۱۹۸۵)، «شما باید این را به یاد داشته باشید» (۱۹۸۷)، «چیزی که من برایش زندگی می کردم» (۱۹۹۴)، «انسان زنده» (۱۹۹۵)، «مرد دیوانه» (۱۹۹۷)، «شکست بلوز قلب» (۱۹۹۹)، «دختر خالکوبی» (۲۰۰۳)، «آبشار» (۲۰۰۴)، «گمشده مامان» (۲۰۰۵)، «دختر سیاه، دختر سفید» (۲۰۰۶)، «دختر قبر کن» (۲۰۰۷)، «خواهر من، عشق من» (۲۰۰۸) و «نمایشگاه دوشیزه» (۲۰۱۰) اشاره کرد.
او یکی از محبوب ترین؛ پرکارترین و مطرح ترین نویسندگان معاصر آمریکاست. شهرت اوتس در داستان نویسی این است که همواره با قوای احساسی و منطقی راوی داستان، واقعیت ها را لمس می کند و شرح می دهد. سوژه داستان های اوتس فقر، آزار جنسی، تضاد طبقاتی، عشق به قدرت، زنان و گاه نیز مفاهیم فرا واقعی هستند. خشونت نیز در بیشتر داستان هایش به چشم می خورد.
در کارنامه پربار ادبی «جویس کرول اوتس» می توان به دریافت جایزه ملی کتاب (۱۹۷۰)، جایزه ادبی برام استوکر (۱۹۹۶)، جایزه منتقدین ادبی (۲۰۰۳)، جایزه ادبی تریبون شیکاگو (۲۰۰۶)، مدال ملی علوم انسانی (۲۰۱۰)، دکتری افتخاری هنر در دانشگاه پنسیلوانیا (۲۰۱۱)، نامزد جایزه ادبی پولیتزر برای داستان آب سیاه (۱۹۹۳) و نامزد جایزه ادبی پِن فاکنر برای رمان چیزی که من برایش زندگی می کردم (۱۹۹۵) اشاره کرد.
خانم اوتس که نزدیک به پنجاه سال است به کار نویسندگی اشتغال دارد، بیش از هر کس دیگری از وارد شدن به مرحله جدیدی از زندگی اش بهت زده شده است. پس از آنکه همسرش را از دست داد بهار گذشته ناگهان دوباره عاشق شد و با «چارلز گراس» دانشمند علم عصب شناسی دانشگاه پرینستون ازدواج کرد. «راسل بنکس» نویسنده مشهور که حدود سی سال است با خانم اوتس دوستی و مراودت دارد گفته از تحول و دگرگونی دیرهنگام او شگفت زده شده است. وی گفته است: «در طول سال گذشته تغییر و حس ماجراجویی و هیجان جدیدی در او مشاهده کرده ام».
به هرحال اوتس چند سال قبل با چاپ یادداشت های روزانه ای که بین سال های ۱۹۷۳ تا ۱۹۸۲ نوشته بود و نگارش کتاب خاطراتی که هیچ گاه تا پیش از ضربه روحی مرگ شوهرش خیلی به آن علاقه ای نداشت، موافقت کرد. پس از آنکه آقای اسمیت بر اثر عوارض ناشی از التهاب ریه فوت کرد، خانم اوتس متوجه شد تا چند ماه قادر نیست داستان بنویسد. اما ستون یادداشت روزانه ای گرفت و این متن ها پایه اصلی برای خاطراتش را فراهم آورد که سه ماه پس از مرگ شوهرش را به تفصیل شرح می دهد.
خانم اوتس می گوید روز کاری ایده آلش حدود هشت صبح شروع می شود و تا اوایل بعدازظهر طول می کشد. با دست در دفترهای مخصوص نگارش تکالیف درسی می نویسد و تکه های کاغذ، روی میز بزرگی در اتاق مطالعه مشرف به باغ طبقه بالا پراکنده است. دست نوشته هایش را ماشین می کند و یادداشت هایش را به عنوان راهنما در دست نگه می دارد. در پایان آن دست نوشته ها و یادداشت ها به داخل بایگانی اش در دانشگاه سیراکیوس می روند. دفتر کارش دو کتابخانه بزرگ و بلند دارد که با کتاب های خودش پر شده اند؛ می گوید به ندرت وقت می کند تا آن ها را دوباره بخواند و طبقه ها را با دیگر آثار ارزشمند و گرانبها از هم جدا کرده است، از جمله یک نسخه چاپ «آلیس در سرزمین عجایب» که مادربزرگش وقتی هشت ساله بود به وی اهدا کرد.
تدریس در زندگی اوتس نقشی محوری داشته. او استاد نویسندگی خلاق در دانشگاه پرینستون است؛ جایی که سی سال تدریس کرده است و این موضوعی است که بارها و بارها با لذتی آشکار به آن پرداخته است.

جویس کرول اوتس در ایران

از جویس کرول اوتس، نویسنده آمریکایی تاکنون رمان و مجموعه داستان هایی در ایران منتشر شده است. مانند «وقتی دختر کوچکی بودم و مادرم مرا نمی خواست (نمایشنامه)»، «جانورها»، «عروس بیوه»، «سیاهاب» و «صداهای درهم (نمایشنامه)».
اوتس، به خوبی با ذهنیت زنانه آشناست و با تسلط، این ذهنیت را به داستان وارد می کند. اتفاق آشنایی است. همان اتفاق رایج در بسیاری از فرهنگ ها، تولد بچه، سر به راه شدن مرد یا زن، گرم شدن کانون خانواده. اوتس، را باید به خاطر این نکته سنجی ها و ظرافت در شخصیت پردازی شخصیت های داستانش ستود. اوتس بسیار پرکار است، تا آن حد که منتقدان آمریکایی به دشواری می­توانند کلیه آثار او را بررسی کنند. او نویسنده­ای­ست بسیار توانا و لحظات بسیار زیبا و فوق­العاده زنانه در زندگی روزانه­ی آمریکایی کشف می­کند. داستان­ها و رمان­های او مملو از این لحظات است. اما با این حال متاسفانه بسیاری از مضامین از جمله مشکلات عاطفی زانیه، زنای با محارم، برخی تابوشکنی­ها مانند رابطه­ی عاشقانه یک زن با همکار متاهلش در آثار او مدام تکرار می­شوند و هر بار به یک ماجرای دراماتیک ختم می­شوند. تکرار این مضامین در کلیت آثار اوتس زخمی­ست بر جهان داستان­های او. شخصیت­ های داستان­های اوتس از یکسو از تنهایی رنج می­برند و از سوی دیگر همین که از تنهایی درآمدند، به جستجوی خلوت­شان همسر و معشوق و دوست و آشنا را از خودشان می­رنجانند. اوتس اعتقاد دارد که عشق و ازخودگذشتگی از یک مقوله است. او معتقد است که در زمانه­ی ما عشق از خواهش تن فراتر نمی­رود. بنابراین نمی­تواند تحقق پیدا کند. برای همین برای گریز از روزمرگی تنها یک راه باقی می­ماند: خیانت. اوتس با هزارتوی روح انسان به خوبی آشناست. ترس، وسواس، اضطراب و جنون را می­شناسد.

خبر خوب، خبر کمتر خوب(۲)

«بیخودی به خیلی چیزها بها می دهند؛ مثل خودکشی.»
پسر به زرنگی خودش خندید. مادربزرگ که داشت در ترافیک وسط روز رانندگی می کرد، کمی کلافه به نظر می رسید.
پسر با تاکید بیشتری گفت: «دِ همین! برای خودکشی نوجوانان، آن هم توی یک چنین بخش عقب افتاده ای در آمریکا دو تا خط تلفن گذاشته اند!»
«بخش عقب افتاده؟! اصلاً کجاست اینجای عقب افتاده؟»
«شوخی می کنی مادربزرگ؟ خب، همین جا!»
مادربزرگ لبخند زد اما نخندید. نه به این خاطر که لطیفه ی من درآوردی پسر خنده دار نبود، بلکه چون دوست نداشت به هر چرت وپرتی که پسر تعریف می کند بخندد.
«در مدرسه همیشه کلی آگهی می فرستند که اگر تنها هستید و مشکلی دارید و دوست دارید با کسی صحبت کنید، وکلای حقوقی موثق و مورد اعتماد، منتظر تماس شما هستند. یک نوع جدیدشان هم این جوری بود؛ آیا در خانه تان احساس امنیت می کنید؟» پسر خندید.
«خب! حالا احساس امنیت می کنی؟»
«سربه سرم می گذاری مادربزرگ؟ آمارها می گویند که نود درصد حوادث خطرناک در خانه روی می دهد.»
هردو با هم خندیدند. این خوب بود.
پسر خوش وبش کردن را دوست داشت، خب همه دوست داشتند. تقریباً از وقتی حرف زدن یاد گرفته بود، بچه ی باهوشی بود. از نظر ظاهری هم حداکثر یازده ساله می زد.
اما خب به زودی هفده ساله می شد.
مادربزرگ مثل همیشه که از خانه بیرون می آمد، خیلی مرتب لباس پوشیده بود؛ یک کلاه سفید ابریشمی شیک، یک کت ابریشم کشمیر سفید فاخر و یک شلوار آبی کمرنگ خط دار اطوکشیده و کفش هایی عالی که به طرف بیمارستان جدید گاز می داد. طبیعی بود که پسر دوست داشت رانندگی کند، اما مادربزرگ اصرار داشت خودش براند چون معتقد بود نزدیک به سنی شده است (البته هنوز به آن مرحله نرسیده بود، اما داشت به چنین سنی نزدیک می شد) که اگر هر روز تمرین نمی کرد مهارت هایی مثل رانندگی کردن رو به تحلیل می رفت.
سالخوردگی! چیزی بود که مادربزرگ می گفت اصلاً نمی خواهد به آن وارد شود. پسر چنان تحت تاثیر کلمه ی سالخوردگی قرار گرفته بود که انگار خودش داشت سالخورده می شد.
به عنوان یک پسر جوان، یک سری کلمات برای خودش جمع کرده بود و استفاده می کرد؛ کلمه هایی مثل تخم، اختلاف دیدگاه، ذبح و حالا بازنشستگی.
برای او رانندگی امروز صبح به سمت بیمارستان، مثل یک ماجراجویی بود. طبق نقشه ی گوگلی که پرینت گرفته بود، بیمارستان جدید نسبت به بیمارستان قبلی، شش هفت مایل از خانه شان دورتر بود.
آن ها از آن بیمارستان قبلی خسته شده بودند. دیگر وقتش بود به بیمارستان جدیدی بروند که همین هفته ی قبل افتتاح شده بود و کمی دورتر از اتوبان شش بانده ی شهر قرار گرفته بود.
«خودکشی سرگرمی بیخودی است. نود درصد خودکشی ها ناخواسته به مرگ ختم می شوند و طرف واقعاً قصد نداشته که خودش را بکشد.»
«و حالا چرا داریم درباره ی خودکشی حرف می زنیم؟»
مادربزرگ که قدیم ها مدیر یک دانشکده ی کوچک علوم انسانی بود، با رگه ای از بی اعتقادی در صحبت هایش حرف می زد. مادربزرگ طوری با گوشه ی چشمش به پسر خیره شد که اگر پسر متوجه می شد، دلخور می شد.
پسر شانه بالا انداخت. واقعاً از حرفش منظور خاصی نداشت و حرفش عمق و معنایی نداشت.
پسر گفت: «کی حرفش را زد؟ من که نبودم.»
«خب، من هم نبودم.»
در همان حینی که مادربزرگ رانندگی می کرد، پسر هم سرگرم تلفن همراهش بود و داشت ایمیل ها و پیام هایش را می خواند. بیشتر ایمیل ها از مدرسه اش بود و حاوی لینک هایی که به خط تلفن اورژانس اجتماعی وصل می شد و پسر بی درنگ همه ی آن ها را پاک می کرد.
«یک چیز خنده دار برایم تعریف کن. منظورم حسابی خنده دار است!»
«بچه ای بود که در یک روز پاییزی خوب، وقتی می توانست کنار دریاچه ی آرام کانیون با رفقایش به پیاده روی برود؛ یا تنهایی با کتانی نایکش بدود، داشت برای کاری مادربزرگش را همراهی می کرد.»
«خیلی خنده دار بود.»
«یک روز یک مردی آمد برود بازار، رفت بار.»
«کجا؟»
«بار.»
مادربزرگ غش غش خندید. «این یکی خنده داشت.»
«طرف آن قدر زشت است آن قدر زشت است که گربه خاک می ریزد رویش او را نبیند.»
«نه این خنده دار نیست.»
«مادربزرگ یک جوک زشت برایت دارم، دست اول! جدید! حتماً دوست داری مادربزرگ، خب عین همه ی جوک های زشت دیگر است.»
«من از جوک هایی که مردم را زشت و خنگ و احمق نشان می دهد، خوشم نمی آید یا جوک های» - صدای مادربزرگ به طور فاحشی تغییر کرد، بنابراین پسر فهمید منظور مادربزرگ این است که جوک باید خنده دار باشد- «لهستانی.»
پسر می خواست جوک هایی برای مادربزرگش تعریف کند پر از فحش و توهین. مگر او کجا بزرگ شده بود؟ هر چه جوک بلد بود یا از دوستانش شنیده بود یا از اینترنت گرفته بود یا از تلویزیون و تقریباً همه شان هم زشت و خشن بودند.
پسرک جوک مبتذلی درباره ی یک جوان و شترش که در بیابان گیر کرده بودند تعریف کرد.
به نظر می رسید که مادربزرگ دارد به جوک فکر می کند. اما آخرش خندید.
«قبول، خنده دار بود. اما نه خیلی.»
«جوک های کثیف تری هم هستند که خیلی خنده دارترند، اما فکر کنم دوست نداشته باشید بشنوید.»
در صدای پسر نوعی تحریک برای شنیدن جوک ها وجود داشت اما مادربزرگ حرفی نزد.
حالا مادربزرگ غرق در ترافیک روان خیابان همین طور رانندگی می کرد و جلو می راند. پسر می دانست که باید ساکت باشد تا مادربزرگش از خروجی اول و دوم نه، از خروجی سوم خارج شود.
گاهی پسر واقعاً احساس پیری می کرد. اما این یک راز بود.
وقتی مادربزرگ درست از میدان خارج شد و باز سرعتی معمولی به رانندگی اش داد گفت: «حداقل پنج نفر تلفنی از من پرسیده اند که چه کسی با تو به بیمارستان می آید و چه کسی تو را از بیمارستان به خانه می رساند. آن ها اصلاً دوست ندارند که کسی بعد از مرخص شدن و خارج شدن از بخش شان غش کند و نقش زمین شود یا بدتر از آن، از پله سقوط کند.»
پسر گفت: «بله دیگر، اگر این طور بشود ماجرا بیخ پیدا می کند و قضایی می شود.»
مادربزرگ متفکرانه لب پایینش را جوید.
«فکر کنم حق با تو باشد. تا حالا به این موضوع این طوری فکر نکرده بودم. فکر می کردم که من برایشان اهمیت دارم.»
«مادربزرگ آن ها می توانند به شما اهمیت بدهند و در عین حال هم دل شان نخواهد کسی از آن ها شکایت کند.»
«می شود لطفاً مسیر را برای من بخوانی؟»
«خواندم. خوانده بودم که! یا مسیح!»
مادربزرگ داشت به آرامی در خیابان تازه سنگفرش شده، رو به ساختمان های سربه فلک کشیده ای رانندگی می کرد که از شیشه ی سبز دودی ساخته شده بودند و زائده هایی حباب مانند و درخشان داشتند. پشت این ساختمان ها، ساختمان های کوچک تر و کوتاه تری قرار داشت. همه جا ماشین پارک شده بود.
پسر می کوشید که نقشه ی گوگل را با خیابان بندی جلوی چشمش هماهنگ کند و این کار سختی بود.
بیمارستان جدید، مجموعه ساختمان هایی درخشان بود که در حاشیه ی شهر در یک خیابان کشی نقره ای، میان پارکینگ ها و خاک های کپه شده بنا شده بود. اینجا هنوز از مناطقی بود که با گیاهانی تنک و ظریف پوشیده شده بودند و زیر نور خورشید فواره ها می رقصیدند.
با اینکه همه چیز جدید بود، پارکینگ های نزدیک بیمارستان پر شده بود. پارکینگ ها درندشت و وحشتناک بودند. حتی پسر در آن احساس ترس می کرد.
آن طرف، جلوی ورودی و روبه روی ساختمان پر زرق وبرق سبز دودی، مکانی برای هواخوری بیماران و همراهان شان درست کرده بودند و پسر و مادربزرگش می کوشیدند طوری پارک کنند که مادربزرگ از پارکینگ تا آنجا را که به نظر یک مایل می رسید، کمتر پیاده روی کند. در آخر پسر گفت: «برو پایین مادربزرگ. من این ماشین لعنتی را پارک می کنم. اینجا توی این پارکینگ که دیگر پلیس راهنمایی نیوجرسی نیست که از من گواهی نامه بخواهد.»
حتماً برای مادربزرگ پیاده روی مثل یک کوه پیمایی نمود کرده بود که با حرف پسر موافقت کرد. تا مادربزرگ پیاده شد پسر پرید جای او و به سمت پارکینگ B راند.
تا مادربزرگ پیچید توی راهرویی که دستگاه تهویه داشت و متعلق به ساختمان پرزرق وبرق جدید بود و داشت چشم چشم می کرد که کمکی پیدا کند، پسر پارک کرد و به او رسید.
دست فرمان پسر حرف نداشت، مخصوصاً در مواقع این چنینی.
در مدرسه در زنگ ورزش، پسر خیلی لخت و تنبل بود یا گیج بود و یا در رویاهایش سِیر می کرد و نمی توانست کارها را مثل بقیه انجام دهد. این اوضاع گند مثل این بود که تمام عمرت را طوری زندگی کنی که انگار صورتت چسبیده به آینه و نتوانی اصلاً قیافه ات را ببینی که چشم و ابرو و لب و دهانت چطوری است. وقتی بچه بود هم اسباب بازی سرگرمش نمی کرد؛ حالا هم که بچه نبود سرش به این چیزها گرم نمی شد.
در بیمارستان جدید همه چیز از نویی برق می زد. بالا را که نگاه می کردی بادکنک های خوش آمدید را می دیدی که از سقف چند طبقه آویزان بود و این طرف و آن طرف می رفت.
«سلام! می توانم کمک تان کنم؟»
زن جوانی بود لبخند به لب، رنگ های ناحیه ی آرنج لباسش با رنگ کف راهرو هماهنگی داشت؛ صورتی ملایم، سبز و آبی. مادربزرگ گفت: «بله البته، متشکرم.» طوری حرف می زد که انگار کلمه ها را نمی تواند به خاطر بسپرد، مادربزرگ اخمی کرد و به زن جوان شمرده شمرده گفت: «ما دنبال بخش جراحی سرپایی می گردیم.»
قرار ویزیت ساعت نه وسی دقیقه ی صبح بود و حالا ساعت نه وبیست ودو دقیقه بود.
زن خنده روی جوان به آن ها گفت که ساختمان را اشتباه آمده اند. بخش جراحی سرپایی در نمایشگاه فنون پزشکی قرار داشت و دور تر از بیمارستان بود. «شما باید در پارکینگ شرقی پارک می کردید و از آن ورودی داخل می شدید.»
پسر با پرخاش گفت: «از کجا باید این را می دانستیم؟ پارکینگ شرقی!»
«شما باید وقت می گذاشتید و نقشه و راه ورودی را می گرفتید تا بدانید چطوری به نمایشگاه فنون پزشکی برسید.»
«نمایشگاه؟ اینجا که می گویید چه جور جایی است؟ مثل سیرک یا یک چنین جایی؟ حتماً یک گروه موسیقی هم در آنجا می نوازند؟»
زن جوان بهت زده به نظر می رسید.
«فقط اسمش نمایشگاه است. همان جا که فنون پزشکی قرارگرفته.»
مادربزرگ زود خودش را داخل ماجرا کرد.
«نمایشگاه فنون پزشکی این طرف است، نه؟ توی این ساختمان.»
زن جوان گفت بله و به داخل بیمارستان اشاره کرد. شما می توانید آنجا مجموعه آسانسورها را هم ببینید، همین طور یک راهروی دراز نورانی، یک پاسیو با درختچه هایی در گلدان و یک کافه ی رو باز.
کارگرها داشتند با سروصدا چیزی را که پر از سیم برق بود نصب می کردند. پشت یک تابلو که روی آن با خطی خوانا نوشته بود «بخشش از بزرگان است!»
پسر که از پارکینگ B تا اینجا را دویده بود، دوباره خونش به جوش آمد و به زن جوان گفت: «چه جوری همه باید این را بدانند؟ آن ها به ما گفتند که بیایید بیمارستان.»
اما در واقع قضیه به این شکل هم نبود. وقتی مادربزرگ از قرارش در «بیمارستان جدید» صحبت کرده بود، کلی حرف زده بود و بنابراین با بی دقتی آدرس داده بود، اما پسر حرف او را تحت اللفظی گرفته بود و حالا نمی خواست تسلیم شود که خودشان مقصر بوده اند، عین یک سگ باوفا که وقتی صاحبش چیزی را برای او پرت کند که برود بیاورد، هیچ وقت آن را به غیر صاحبش تحویل نمی دهد.
زن جوان با نوعی بی طرفی گفت: «اگر شما برای پیگیری های پزشکی تان آمده اید، باید یک سری اطلاعات می گرفتید، یک ورق کاغذ با یک نقشه.» او هنوز لبخند به لب داشت، اما شکل لبخندش عوض شده بود. «اما باز هم مشکلی نیست، من اینجا هستم که راهنمایی تان کنم.»
پسر به شدت عصبانی بود. مشکل می شود گفت چرا. شاید مادربزرگ را از دید باتجربه ی زن جوان می دید؛ زنی که در اواخر دهه ی شصت زندگی اش چنان مرتب و شیک لباس پوشیده، می داند که در شرایطی قرار دارد که باید نقش یک آدم آرام و خونسرد را بازی کند.
پسر گفت: «پس لطفاً بفرمایید از کدام طرف برویم!» اما مادربزرگ گفت: «ممنونم، خیلی محبت کردید!»
به همراه هم، پشت سر زن جوان خنده رو، وارد ساختمانی سربه فلک کشیده شدند.
پسر داشت خون خودش را می خورد و دندان های آسیای عقبی اش را به هم می سایید و مدام به مادربزرگش سقلمه می زد، او طوری کیف گنده ی الکی قیمتی اش را چسبیده بود که اصلاً پسر را فراموش کرده بود.
«مادربزرگ طبیعی است که پیر شوی؛ آن هم زود!»
«بچه ی لوس گنده؛ خودت زودتر!»
پسر با خشونت خندید. او در صدای سنگینش نوعی طعنه خوابانده بود که می گفت ما نباید اشتباه خارج می شدیم که از اینجا سر در بیاوریم، «فکر می کنم توی هتل ماریوت(۳) هستیم.»
راهرو به ساختمان دیگری منتهی می شد؛ همان "نمایشگاه" که بیشتر شبیه یک هتل در سربالایی بود. در وسط سرسرا یک فواره ی خروشان بود که می گفت این عمارت چند روز پیش افتتاح شده، چون بعضی ها آرزو کرده بودند و چند پنی توی آبش پیدا بود.
بالای سرمان چند پرنده با بال های باز آویزان بودند که در واقع تفسیر دیسنی(۴) از کالدر(۵) زاهد بودند که به صورت مجسمه نمود کرده بودند.
هم پنی های درخشان مسی و هم پرنده های چرخان حرص پسر را در می آوردند؛ آخر مگر کلینیک پزشکی جای این چیزها بود!
دیگر زن جوان خنده رو می خواست آن ها را ترک کند.
«آسانسور اول از سمت راست را سوار شوید. طبقه دوم که پیاده شدید، بپیچید به راست. دیگر حتماً بخش "جراحی سرپایی" را یادتان می ماند.»
حالا آن چیز عجیب به سراغش آمد. همان چیز غیرمنتظره که این اواخر زیاد در زندگی پسر روی داده بود.
بله آن زن داشت به آن ها لبخند می زد، اما به صورتی جدید. انگار که اصلاً به هردوی آن ها بود؛ او تا الان داشت به مادربزرگ و پسر می خندید. پسر از ترس به خود لرزید.
«می دانید من فکر می کنم که شما را یادم آمد. از بیمارستان قدیمی. هردوی شما را و یکی دیگر هم بود.» زن جوان به اطراف چشم دواند که سروکله ی کسی پیدا نشود که مثلاً از راهرو رد شود و لبخند بزند و او را بشناسد.
سلام. شرط می بندم اگر بدانید کجا بودم، حسابی تعجب می کنید.
واقعاً مکان های ناآشنا خیلی خطرناک تر از مکان های آشنا هستند. پسر می دانست که یک مکان ناآشنا نسبت به مکان های آشنا خیلی بیشتر در ذهن می ماند، چون خیلی کم در آنجا بوده ای، کمتر حواست پرت می شود و گیج می شوی.
«فکر نمی کنم. انگار شما ما را با کس دیگری اشتباه گرفته اید.» با لبخندی سرد مادربزرگ سرش را برگرداند و رفت و پسر در سکوت به زمین براق خیره شده بود.
در طبقه ی دوم پیچیدند به راست. اینجا یک واحد پزشکی نبود، آپارتمانی بود پر زرق وبرق که با دکورهایی شیک مبله شده بود، از زمین تا سقف تابلو های تزئینی چیده بودند.
مادربزرگ زیر لب گفت: «اینجا که از هتل ماریوت هم شیک تر است.»
پسر بیرون درها به سمت بخش جراحی سرپایی توقف کرد. انگار پاهایش یاری نمی کرد که وارد شود؛ عین پای ربات ها در فیلم های کمدی.
باز پسر داشت آن تجربه ها را احساس می کرد؛ هیچ نامی نداشت و او نمی توانست آن را شرح دهد و وقتی هم که تمام می شد دیگر چیزی از آن ها را به خاطر نداشت.
مادربزرگ گفت: «بیلی باب(۶) تو می توانی همین بیرون بمانی. می توانی قدم بزنی. می توانی بروی کافه. بچه ها چکار می کنند؟»
بیلی باب اسم مسخره ای بود، یک اسم خنده دار.
انگار قرار سفت و محکمی وجود داشت که هیچ اتفاق خیلی بدی برای بیلی باب نیفتد.

پسر باز گوشی اش را در آورد و دستش گرفت. «اصلاً مادربزرگ نباید می پرسید که بچه ها چکار می کنند.»
پسر همراه مادربزرگش به بخش جراحی سرپایی نرفت و بیرون ماند و به داخل نگاه کرد. در بین تابلوهایی که از زمین تا سقف چیده شده بود می توانستی مردمی را در اتاق انتظار ببینی که می توانستند هرجای دیگر هم باشند، مثلاً در فرودگاه. فقط بعضی از آن ها روی صندلی چرخ دار بودند و برخی از آن ها هم تاس بودند (تاس در سنی نامناسب یا زن های تاس) و پسر به تجربه می دانست که اگر به داخل اتاق قدم بگذارد، یک تغییر هوای فاحش او را اذیت می کند. او دوباره داشت آن احساس غم انگیز ناآشنا را حس می کرد که به او چنگ می زد. احساسی بود مثل اینکه با پاهایت شن ها را کنار بزنی و چیزی فاش شود، جایی برای انکار نداشت.
مادربزرگ اسمش را به پذیرش داده بود. مادربزرگ حتماً پرسیده بود، امیدی به زندگی هست؟
پسر داشت زیر کولر عرق می ریخت.
مادربزرگ برگشت که پسر را به مسئول پذیرش نشان بدهد؛ او راننده اش بود، کسی که او را به خانه برمی گرداند.
پسر دستش را به سمت پذیرش تکان داد که نشان دهد درست است. من اینجا می مانم. نگران نباشید!
پسر قدبلند بود؛ یک متر و شصت. در موقعیت هایی مثل الان قدبلندی اش به او اعتماد به نفس می داد.
برای ده دقیقه یا بیشتر پسر بیرون تابلوهای شیشه ای ایستاد و به مادربزرگش که داشت با پریشانی مجله ای را ورق می زد نگاه کرد (مادربزرگ برای خودش آن را آورده بود: چون می دانست که نمی تواند در اتاق انتظار چیزی بخواند) و هر وقت به پسر نگاه می کرد لبخند می زد یا نیمه تبسمی می کرد؛ چون مادربزرگ پریشان بود و پسر می دید، می خواست که او پریشانی اش را نفهمد و الکی تظاهر می کرد که دارد لبخند می زند.
بزرگ که می شوی، خیلی راحت می توانی پس رفت کنی. در هر سنی که بوده ای، پدربزرگ و مادربزرگ ها یادشان می آید، با سایه ی لرزانی از عشق مثل چهره های مبهم توی تلویزیون که هویت ها تغییر قیافه می دهند.
بیرون راهرو، در آمدوشد های دیگران رفتار پسر عجیب می آمد. مریض های سرپایی و همراهان شان. پسر نه می خواست برود بیرون نه می خواست آنجا بماند.
نهایتاً می خواهید چیزی اتفاق بیفتد. می خواهید تصمیمی بگیرند و نتیجه معلوم شود.
از طرف دیگر، نمی خواهی اتفاقی بیفتد. نمی خواهی هیچ نتیجه ای معلوم شود.
پسر نتیجه را می دانست. پسر می دانست بعضی نتیجه ها غیرقابل برگشت هستند.
حتماً اسم مادربزرگ را صدا زده بودند که دید او ناگهان ایستاد و ترس چهره اش را فرا گرفت و پسر آرزو کرد کاش این صحنه را ندیده بود، اما دیده بود، بنابراین او باید سعی می کرد آنچه را که دیده فراموش کند که به نظر نمی رسید کار سختی باشد. یک پرستار جوان خنده رو با لباسی خوش رنگ آمد که مادربزرگ را تا مطب همراهی کند و با هم ناپدید شدند. پسر با دهان خشک داشت نگاه می کرد که پشتش را کرد و رفت.
تقریباً نود دقیقه مادربزرگ در بخش جراحی بود. تمام مدت پسر عین بُر زدن کارت ها در بازی، تندتند گذشته را ورق می زد.
پسر از تلفن همراهش خیلی ممنون بود که دقیقه های زیادی او را سرگرم کرده بود. گوشی پسرها پر از برنامه است؛ یک کهکشان کوچک از برنامه ها. اما پسر در دست های عرق کرده اش بیش از یک گوشی داشت، جزوه ی هندسه اش هم در جیب شلوار ارتشی اش سنگینی می کرد. او بچه ی باهوش گستاخی بود که به بزرگ تر ها می گفت هندسه را به خاطر نظم و هوشمندی اش دوست دارد.
پسر در طبقه دوم نمایشگاه می گشت. یک راه پله کشف کرد و بالا رفت. خیلی دوست داشت یک جا بایستد و با تلفنش بازی کند.
با خودش فکر کرد الان باید سوئیچ ماشین را می داشتم. اگر اتفاقی برای مادربزرگ بیفتد باید شب را در بیمارستان بماند.
معمولاً این طوری شروع می شود. آزمایش ها را شب می گیرند.
در طبقه ی سوم هم پسر اتاق انتظاری پیدا کرد مثل اتاق انتظار طبقه ی دوم که از زمین تا سقف را تابلوی شیشه ای زده بودند. اینجا پر بود از ردیف، ردیف صندلی و چندتا صندلی چرخ دار. فقط اینجا همه ی مریض ها دخترهای جوان بودند.
دخترهایی ظریف و قلمی با موهایی بلند که روی شانه ها ریخته بودند یا پشت سرشان انداخته بودند. دخترهایی کمر باریک و ترکه ای، دخترهایی به زیبایی فرشته ها با صورت هایی که به او خیره می شدند. در نظر اول خیلی هوس انگیز بودند اما در نظر دوم زیادی استخوانی به نظر می رسیدند. به طرز وحشت آوری لاغر بودند. با اینکه لباس های گشادی پوشیده بودند، اما می شد گفت که دخترهای خیلی لاغری بودند مثل دختر های هم مدرسه ای اش، تعدادشان زیاد نبود اما در بین آن ها بعضی هایشان در خوشگلی تک بودند که تو یاد گرفته بودی به آن ها خیره نشوی، اما با این حال می شدی. او سرش را برگرداند اما در سمت دیگر تابلوهای شیشه ای، دختری فلج، خیلی به او نگاه می کرد. نه تا دختر در اتاق انتظار شمرد و همراه آن ها هم زن هایی مسن تر بودند که به سختی متوجه شان شده بود که گویا مادران این دخترها بودند. اتاق را فقط زن ها پر کرده بودند.
پسر اطلاعاتی جمع کرد تا در راه بازگشت به خانه به مادربزرگش بگوید: «حدس بزن چی بود؟ بخش اختلالات خوردن.»
حتماً مادربزرگ می گفت: «اختلالات خوردن؟! اگر این طور باشد من باید به آن ها حسرت بخورم.»
پسر سرزنش کنان می گفت: «اما آن ها می میرند. بیشترشان می میرند.»
او می دانست، چون آماری در این باره خوانده بود و یک دختر در کلاس شان (با حمله ی قلبی) مرده بود. دختر در پانزده سالگی فقط سی و پنج کیلو وزن داشت.
پسر باید مادربزرگ را سرگرم می کرد، اما شاید نه با اختلالات خوردن.
پسر از نمایشگاه خارج شد و باد تند و داغی از سمت پارکینگ به صورتش خورد.
اطراف بیمارستان شروع کرد به پیاده روی تا نگاهی به پارکینگ B بیندازد که نیم مایل آن طرف تر بود. می خواست سری به ماشین بزند. بعضی جاهای خیابان فرسوده بود و زمین بیرون زده بود و خاک سرخش معلوم بود. باد تند و داغ، نفس کشیدن را برایش سخت کرده بود. سلام. شرط می بندم تعجب می کنید اگر بدانید کجا بودم.
به نمایشگاه فنون پزشکی که برگشت، دوست داشت بین آن همه غریبه خودش را نامرئی احساس کند. در شانزده سالگی در سن نامرئی بودن قرار دارید. کنار فواره ی خروشان روی یک کاناپه ی پولیشی خودش را ولو کرد. نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و به پنی های مسی که در حوض برق می زدند نگاه نکند؛ سی و دو تا بودند.
اگر دوباره می شمرد حتماً رقم دیگری به دست می آمد. با خودش فکر کرد چرا؟ برای چه مردم به چنین چرندیاتی اعتقاد دارند؟ احساس حسرت کرد نه مسخره کردن.
پسر برای پانزدهمین بار گوشی هوشمندش را کنترل کرد. بیشتر پیام هایش را حذف می کرد. شصت های دستش مثل دو قاتل عمل می کردند. دیگر زندگی اش تبدیل شده بود به یک سری حذفیات؛ قبل از اینکه آن ها تو را حذف کنند تو آن ها را حذف کن.
خیلی حوصله اش سر رفته بود! ناگهان احساس بی قراری کرد و از جایش پرید و سوار آسانسور شد و رفت به طبقه ی چهارم؛ ریوی، اعصاب، تنگی نفس. از پله ها رفت پایین تا به طبقه ی سوم رسید. تکیه داد به نرده ها و زل زد به فواره ی خروشان. از این ارتفاع نمی شد سکه های درخشان کف حوض را دید و نمی شد هم حدس زد که آرزوهای احمقانه ی آن عوضی ها چی بوده.
یکی از دخترهای بخش اختلالات خوردن، داشت آرام آرام در مسیر خودش قدم می زد. این دخترها غیر از اینکه چشم های از حدقه بیرون زده ای داشتند، انگار خواب گردی هم داشتند.
هرچند پانزده ساله می زد، اما نوزده سال را داشت. موهای حالت دار قهوه ای مایل به قرمز داشت که تا نیمه ی کمرش رسیده بود. برخلاف اکثر دخترهای بخش اختلالات خوردن که لباس هایشان گل وگشاد بود، او لباسش زیاد گشاد نبود، یک ساپورت مشکی و بلوزی زیبا تنش کرده بود که اندام ظریفش را قاب گرفته بود. پسر چنان مشتاقانه محو دختر شده بود که دختر متوجهش شد و به او خندید.
«من مثل یک نفرم که شما فکر می کنید می شناسید یا شما کسی هستید که ممکن است من بشناسم؟»
دختر خیلی خوشگل بود. پسر امیدوار بود که دهانش مثل دهان سگ باز نمانده باشد.
دخترهای کم اشتها اسیدی نفس می کشیدند. این در مورد همه ی این دخترها صادق است و خودشان هم خبر ندارند. پسر این را می دانست که وقتی این دخترها در آینه نگاه می کنند، چیزی می بینند که کلاً با آن چیزی که بقیه ی مردم می بینند فرق می کند، اما نمی توانست تصور کند که آن ها واقعاً چه می بینند.
«متاسفم. شما را ترساندم؟»
این سوال از جانب دختر معنی خاصی نداشت، اما خب یک معنی داشت. دختر خندید. خنده اش مثل شعله های کوچکی بود که پراکنده می شد.
پسر ناشیانه گفت: «دارم دنبال آسانسورها می گردم.»
«خیلی خوب نگشتی، نه؟ آسانسورها همین جلوترند.»
پسر داشت با لاف زنی به یکی از دوستانش می گفت دختری که دیدم خیلی عالی بود. یک کم از من بزرگ تر بود. باهوش...
«شما از بخش اختلالات خوردن هستید؟ تقریباً هیچ مردی آنجا نیست، نه؟ من که مردی ندیدم.»
پسر خندید. نمی دانست بهتر است که تملقش را بگوید یا حالش را بگیرد.
«من مثل مریض های اختلالات خوردن هستم؟»
دختر گفت: «خب این قدر ازخودراضی نباش شنگول! می توانی یک روزی باشی.»
«فکر نمی کنم. من غذا خوردن را خیلی دوست دارم.»
«ما همه غذا خوردن را خیلی دوست داریم، این اصلاً خودش تعریف اختلالات خوردن است احمق.»
او زیباترین دختری بود که پسر در زندگی واقعی به چشم دیده بود اما اینکه او را شنگول صدا کرده بود یا به او گفته بود احمق را دوست نداشت.
می خواست برود. می خواست به سمتی برود که دختر ناغافل نگاهش کرد و ناراحتی اش را از صورتش فهمید و پشیمان شد.
«معذرت؟ قبول؟»
پسر برگشت اما با درنگ. زبان بدن می گفت پسر نباید به دختر خیلی اعتماد کند، اما شاید هم پسر غافلگیر می شد.
«می بینی که وضع خوبی ندارم. به همین خاطر است که حرف های احمقانه می زنم و منظوری ندارم شنگول.»
پسر گفت اشکالی ندارد، قبول.
«بله اما انگار هنوز ناراحتی. قیافه ات طوری است که انگار می خواهی فرار کنی. اما من واقعاً منظوری نداشتم. آره منظوری نداشتم.»
پسر گفت قبول. اما دیگر الان باید می رفت.
دختر صدایش را بلند کرد که «اصلاً هم قبول نکردی آشغال! با تو هستم عوضی!»
«میراندا!»(۷) زنی به دختر برآشفته نزدیک شد و شانه هایش را گرفت. زنی که انگار مادرش بود. دختر چنان نگاه غضب آلودی به زن کرد که پسر شوکه شد.
«از جان من چه می خواهی کثافت عوضی؟ آشغال عوضی کدام گوری بودی؟» زن سعی کرد دختر را آرام کند اما اشتباهش این بود که سعی کرد بازوی بی قرار دختر را بگیرد. «لعنت لعنت لعنت به تو! لعنت به تو عوضی!»
پسر به سمت آسانسورها فرار کرد. صدای بگومگوهای آن ها را می شنید اما پشت سرش را نگاه نکرد.
این دختری که من دیروز دیدم خیلی به دلم نشست. بیست و دو سالش نبود اما این سنی می زد. خیلی جذاب و تو دل برو...
«لعنت به تو آشغال شنگول. آنجا که می روی هیچی نیست!»
بلند بلند فکر کردن پسر با بدجنسی شکسته شد. با این فریاد وحشتناک یک دفعه پسر احساس کرد مثل یک الکترون سرگردان در فضاست و بی وزن و بی مدار دارد دور خودش می چرخد.
آن روز صبح صبحانه نخورده بود و حالا شدیداً گرسنه بود.
به کافه ی طبقه اول رفت و چیزی خورد. حسابی خورد و یک نوشابه ی گازدار خیلی بزرگ هم رویش سر کشید که هر چه خورده بود را شست و برد پایین. شاید فکر کنید چنین سم هایی را نشود در بیمارستان خرید، اما سخت در اشتباهید.
کمربند شلوار جینش را شل کرد. او بچه ی لاغری بود و لاغرها زود نفخ می کنند.
چرا این همه تعصب بر ضد خودکشی در اینجا وجود داشت؟ هرکس باید هر غلطی می خواهد در زندگی اش بکند.
پسر تقریباً هر سه دقیقه یک بار گوشی اش را کنترل می کرد. معتاد این کار نبود، فقط می خواست این کار را انجام دهد. بقیه ی کارها کسل کننده یا از مد افتاده بودند که هزار بار درباره اش شنیده بودی و انجام داده بودی. جزوه ی هندسه اش را آورده بود بیمارستان که رسم کند، اما بیمارستان خیلی درهم و برهم بود و نمی شد در آن یک کار تمرکزی انجام داد. مادربزرگ به او گفته بود که به خاطر او در مدرسه غیبت نکند اما بعدش پشیمان شده بود و گفته بود باید تکالیفش را از معلمش بگیرد و سعی کند در زمانی که منتظر مادربزرگ است تکالیفش را انجام بدهد و پسر هم غضب آلود گفته بود که به خدا خودش هم همین خیال را داشته است.
سر هر میز کافه آدم هایی نشسته بودند، آدم که دل بخواهی نمی آید بیمارستان، حالا هرچقدر هم بیمارستان نو و تمیز و پر زرق وبرق باشد و از سقفش بادکنک های خوش آمدید آویزان باشد. یا هرچقدر هم کافه اش شیک و جالب باشد نه اینکه بد جایی باشد؛ واقعاً برای چنین جایی، لیست غذاهایش هم بد نبود. هر کس را که آنجا می دیدی یا آمده بود بیمارستان یا مرکز پزشکی و به هرحال ناراحت بود و دلش پر بود و حرف های غم انگیز زیادی برای گفتن داشت. (بخش پزشکی یک بخش جالب تومور شناسی هم داشت.) پسر که دیگر حالش جا آمده بود حاضر نبود که حتی یکی از این داستان های غم انگیز را بشنود. او داستان غم انگیز خودش را داشت.
دو زن در میز کناری نشسته بودند و با هم حرف می زدند. یکی از آن ها لباس شخصی تنش بود و دیگری لباس آبی بیمارستان و یک نیم تنه هم روی دوشش انداخته بود با دمپایی های بیمارستان. سوزن سرم آب چکانش هم پشت دستش بود و پایه ی سرمش را خودش حمل می کرد و خنده ی جلفی هم روی لبش بود. به نظر می رسید با هم خواهر باشند، زیاد جوان نبودند اما بد هم نبودند و طوری می خندیدند که کمی غیرعادی به نظر می رسید.
در بیمارستان قدیمی، بیمارها با پایه های سرم شان دزدکی جیم می شدند و سیگار می کشیدند. این خلاف قانون بیمارستان و خلاف خواست عمومی بود، اما پسر یکی دوبار شریک جرم این بیمارها شده بود.
یک بار یکی از این خانم های بیمار گفته بود: «خبرهای خوب و کمتر از خبر خوب.»
«من که نفهمیدم کدام به کدام است.»
بیمار خندیده بود و خنده اش به سرفه تبدیل شده بود و محفظه ی پلاستیکی سرم لرزیده بود.
«حق با شماست. فرق زیادی نمی کند.»
بعد گفته بود: «خبر خوب این است که آن ها شیمی درمانی را قطع کنند. خبر بد هم این است که شیمی درمانی را قطع کنند.»
آره این بود بیمارستان قدیمی. پسر با خودش گفت لعنت به آن بیمارستان.
پسر سوار آسانسور شده بود و رفته بود طبقه ی دوم و پیچیده بود سمت راست. حالا کمی دلشوره داشت.
دقیقاً نود دقیقه گذشته بود. او زود برنگشته بود چون خوب می دانست که کارهای پزشکی هیچ وقت زود تمام نمی شوند. این بار پسر در را هل داد و رفت داخل. دنبال مسئول پذیرش گشت تا اسم خودش و مادربزرگش را بدهد. مسئول پذیرش به بخش پزشکی زنگ زد. پسر گفته بود که لطفاً یک صندلی برای مادربزرگش بدهند، مادربزرگی که هنوز از ریکاوری بیرون نیامده بود اما نمی خواست جلوی پسر در صندلی اسیر باشد، می خواست سر پا باشد و آزاد. پسر خیلی قدبلند بود و بزرگ تر از آنی بود که در وقت انتظار برود بگردد و برایش مریض هایی که روی صندلی نشسته بودند یا روی صندلی چرخ دار بودند، مهم نباشد و برای خودش در اتاق انتظار بچرخد و مجله ورق بزند. مجله هایی مثل اسمیثونیان(۸)، دانش آمریکا یا سلامت شما را ورق بزند و دوباره آن ها را در قفسه ی مجله ها بگذارد.
تقریباً بعد از بیست دقیقه مادربزرگ پیدایش شد. روی صندلی چرخ دار بود و پرستاری او را هل می داد.
پسر چشمش به مادر بزرگ بود و انگار چیزی در سرش محو شد و حسابی مات شد، اما با نزدیک شدن مادربزرگ، زود خودش را جمع وجور کرد. مادربزرگ دستش را به سمت او بالا برده بود و گفت: «بیلی باب مریض به نظر می رسی. حالت خوب نیست؟» مادربزرگ سرخوش و شاد حرف می زد. رژ لب تازه ای هم به لب های بی رنگش زده بود تا نشان دهد حالش خیلی خوب است و یعنی بعد از آن عمل جراحی فوق تخصصی مثلاً حس و حالش خوب است.
انگار فقط عکسی از مادربزرگ روی صندلی چرخ دار بود و نوعی... نوعی شوک...
«بله دوست جوان من رنگ پریده به نظر می رسی.»
پرستاری که مادربزرگ را هل می داد از این خوشمزگی مادربزرگ خنده اش گرفت. پرستار کمک کرد و مادر بزرگ از صندلی پایین آمد. مادربزرگ طوری شاد و سرخوش از او تشکر کرد که یعنی حسابی حالش خوب شده و دیگر به کمک احتیاج ندارد.
یک قانون پزشکی بود که همه ی بیمارانی که از بخش ریکاوری بیرون می آمدند چه حال شان خوب بود یا بد، باید با صندلی چرخ دار بیرون می آمدند. پسر هم می دانست که این معنی خاصی نمی دهد.
پسر لرزان بود و سعی می کرد به جواب های خنده دار فکر کند. مادربزرگ داشت به او می خندید.
«گول خوردی، آره؟ خودم صورتت را دیدم.»
«مشکل اینجاست که من هم صورت شما را دیدم.»
وضعیت دست وپاگیری بود. پسر به مغزش فشار آورد تا جوک هایی بگوید اما هر چه یادش آمد جوک های زشت بود. مثل اینکه ناامیدانه دستت را برای درآوردن دستمال در جیبت فرو کنی و چیزی نباشد. باید دماغت را توی دستت بگیری.
مادربزرگ گفت که حالش خوب است. آه فقط کمی سرگیجه داشت اما خوب بود. درد نداشت، هیچ جایش! یا اگر هم بود انگار الان در جای دیگری بود، نه به این زودی. دست پسر را گرفت، این طوری شد که پسر متوجه انگشتان یخ زده ی مادربزرگ شد و بار دیگر نگران شد نکند غش کند، اما نکرد.
آه خدای من! چقدر انگشتان مادربزرگ لاغر بود.
پسر از بخش جراحی سرپایی تا همکف مادربزرگ را همراهی کرد. پسر باید دم در خروجی مادربزرگ را تنها می گذاشت و به سرعت به سرعت به سرعت خودش را به پارکینگ B می رساند و او را سوار می کرد.

«یک چیز جالب در مورد بیهوشی! به هوش که می آیی، اصلاً چیزی یادت نمی آید. وقتی بلند می شوی خیلی مطمئن نیستی که نمرده باشی، اما حدس می زنی که نباید کاملاً هم زنده باشی.»
پسر ریز ریز خندید که یعنی این حرف مادربزرگ مثلاً یک جور شوخی است.
مادربزرگ روی صندلی جلو نشست. حالا دیگر راضی بود که پسر رانندگی کند، تازه کمی هم احساس خستگی می کرد. چشمش را دوخته بود به مسیر که به خانه برسند و چرتی بزند.
پسر محو این مدل بلانوای(۹) سفید مرواریدی بود که این قدر نرم جاده را می شکافت و جلو می رفت. موتورش عین قلب بدون ذره ای ریپ ریپ، کار می کرد.
خودش به مادربزرگ کمک کرده بود که این ماشین را انتخاب کند. آن ها این ماشین را با یک ماشین قدیمی مستهلک تعویض کرده بودند.
پسر از رانندگی لذت می برد. آره خیلی لذت می برد.
«دکتر چی گفت؟ عکس نوشت؟ آزمایش خون؟»
پسر قصدی از این پرسش ها نداشت. هنوز پسر صدای خودش را می شنود که این سوال ها را پرسید.
مادربزرگ لحظه ای سکوت کرد. پسر تصمیم گرفت این لحظه را فراموش کند.
بعد مادربزرگ با هوشمندی صدای زیر و نازک زنانه اش را کمی کلفت کرد و لهجه ای چینی به خود گرفت و گفت: «خانم کازبی هنوز نتیجه ها نیامده است. ممکن است فردا زنگ بزنید.»
پسر خندید. با این خنده کمی احساس آرامش کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب عاشقانه، تاریک، عمیق

ترجمه بسیار بد
در 1 سال پیش توسط
کارای اوتس واقعا شاهکاره . مرسی از فیدبو و نشر کوله پشتی بابت این کتاب
در 2 سال پیش توسط