فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کینکاس بوربا

کتاب کینکاس بوربا

نسخه الکترونیک کتاب کینکاس بوربا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کینکاس بوربا

کتاب «کینکاس بوربا» نوشته ژواکیم ماریا ماشادو د آسیس، ملقب به ماشادو د آسیس، (۱۹۰۸-۱۸۳۹) نویسنده، نمایشنامه‌نویس و شاعر برزیلی است. او نویسنده‌ای است که با گذر از رمانتیسم و ناتورآلیسم به سبکی خاص دست یافت که در جهان به نام خود او شناخته می‌شود و برخی از منتقدان از این سبک به نام رئالیسم روانکاوانه، نام برده‌اند. جهانی که د آسیس روایت می‌کند سرشار از عدم قطعیت و ابهام است، راویان هر سه رمان او غیرقابل اعتمادند که روایت‌هایشان از هر حیث در آماج تهدید قرار دارد. سه رمان او به نام‌های «خاطرات پس از مرگ براس کوباس»، «دن کاسمورو» و «کینکاس بوربا» نام دارند. که در «خاطرات پس از مرگ براس کوباس»، راوی داستان یک شخص مرده است، «دن کاسمورو» را شخصیتی کم حافظه روایت می‌کند و «کینکاس بوربا» قهرمانی دارای جنون است. «کینکاس بوربا» مجموعه‌ای اجتماعی، سیاسی و فلسفی است. تمثیلی است از مدرنیزاسیون شتابزده و ظاهری برزیل در اواخر قرن نوزدهم. این رمان در ظاهر نمونه‌ای از رمان‌های آن دوران است با مضامینی چون عشق، خانواده، پیمان‌شکنی، روابط اجتماعی و سیاست. اما در پس این سیمای آشنا رمانی است که خود نقد رمان است، نقد ناتورالیسم تقلیدگر و رومانتیسم احساساتی رایج در آن دوران است.. این رمان برای کسانی نوشته شده که «رسم و راه خواندن را می‌دانند» کسانی که به دنبال چیزهای «واقع‌نما» نیستند، بلکه خواهان محبت و حیرت ذهن، آزادی تخیل، غافلگیری و خنده‌ای هستند که از انگیزش‌های ناخودآگاه مایه می‌گیرد. در سطرهای آغازین کتاب «کینکاس بوربا» می‌خوانی: «ساعت هشت صبح بود. آن که شستش را زیر کمبرند روبدوشامبرش انداخته و کنار پنجره خانه مجللش ایستاده بود، هر که می‌دید، فکر می‌کرد محو تماشای گستره آب آرام شده. اما واقعیت را بخواهید فکرش جای دیگر بود. داشت گذشته را با حال مقایسه می‌کرد. سال گذشته چه کاره بود؟ معلم. و حالا چه کاره است؟ سرمایه‌دار. نگاهی به خودش می‌اندازد به دمپایی‌هایش (دمپایی‌های کارِ نونس که دوست جدیدش، کریستیانو پالیا به او داده) به خانه، باغ، خلیج، تپه‌ها و آسمان و هر چیزیف از دمپایی تا آسمان، همین حس مالکیت را القا می‌کند».

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۴۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کینکاس بوربا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

روبیائو(۳) چشم به خلیج دوخته بود. ساعت هشت صبح بود. آن طور که شستش را زیر کمربند روبدوشامبرش انداخته و کنار پنجره خانه مجللش ایستاده بود، هر که می دید فکر می کرد محو تماشای گستره آرام آب شده. اما واقعیت را بخواهید فکرش جای دیگر بود. داشت گذشته را با حال مقایسه می کرد. سال گذشته چه کاره بود؟ معلم. و حالا چه کاره است؟ سرمایه دار. نگاهی به خودش می اندازد، به دمپایی هایش (دمپایی های کارِ تونس که دوست جدیدش، کریستیانو پالیا(۴) به او داده) به خانه، باغ، خلیج، تپه ها و آسمان؛ و هر چیزی، از دمپایی تا آسمان، همین حس مالکیت را القا می کند.
پیش خودش فکر می کند: «ببین خداوند چطور با این خط کج وکوله راست می نویسد. اگر خواهرم پیه داد(۵) با کینکاس بوربا ازدواج کرده بود، چیزی که نصیب من می شد مشتی ای کاش و اما و اگر بود. اما خواهرم با او ازدواج نکرد. بعد هردوشان مردند و حالا همه چیز مال من شده، درواقع چیزی که به نظر مصیبت می آمد...»

۲

چه ورطه ای میان روح و دل هست! روح معلم سابق، آزرده از این افکار، مسیرش را عوض کرد، به چیز دیگری چشم دوخت، زورقی که بر آب می گذشت. اما دلش همچنان شاد و سرخوش می تپید. چه فرقی می کرد که زورق باشد یا زورقبان، یا آن یکی روبیائو چهارچشمی او را دنبال بکند؟ او، یعنی دل، همان طور سَرِ حرف خودش مانده، که چون خواهرش پیه داد مقدّر بود بمیرد، خوب شد که ازدواج نکرد. چون آن وقت پای دختری یا پسری به میان می آمد... «چه زورق قشنگی!» «خیلی بهتر شد!» «چه خوب از پاروی آن مرد اطاعت می کند.» قدرمسلّم این که هردوشان توی بهشت اند!

۳

مستخدمی قهوه برایش آورد. روبیائو فنجان را برداشت و همان طور که شکر توی قهوه اش می ریخت، دزدکی سینی را نگاه کرد که از نقره بود. نقره و طلا، فلزاتی بودند که از ته دل عاشقشان بود. از برنز خوشش نمی آمد، اما دوست او پالیا، گفته بود برنز چیز باارزشی است و این گفته حضور دو مجسمه برنزی را در اتاق نشیمن او توجیه می کرد. مجسمه مفیستوفلس و فاوست. البته اگر به خودش بود سینی را انتخاب می کرد ــ شاهکار نقره سازی، یک کار ظریف و کامل. مستخدم شق و رق و جدی ایستاده بود. اسپانیایی بود و روبیائو بعد از کلّی نه و نو او را از کریستیانو قبول کرده بود، هرچند بارها تاکید کرده بود که به مستخدم های سیاهش که از میناس ژرائیس(۶) آورده عادت کرده و حوصله زبان بیگانه را در خانه خودش ندارد. دوست او، پالیا، اصرار کرده بود و تذکر داده بود که داشتن مستخدم سفیدپوست از واجبات است. در نهایت روبیائو با تاسف تمام تسلیم شده بود. مستخدم محبوبش که روبیائو می خواست توی سالن مهمان خانه خدمت کند تا نشانه ای از رسم و راه شهرستانی ها باشد، حتی نتوانسته بود توی آشپزخانه ماندگار شود. آن جا قلمرو انحصاری ژان، آشپز فرانسوی، بود. غلام بیچاره را تنزل رتبه داده و به کارهای دیگر گماشته بودند. روبیائو پرسید: «لابد کینکاس بوربا دارد بی تابی می کند؟» و بعد آخرین جرعه قهوه را سرکشید و باز نگاهی به سینی انداخت.
"Me Parece que si."(۷)
«همین حالا می آیم بازش می کنم.»
اما نرفت. به خودش فرصتی داد تا زمانی بماند و نگاهی به اسباب و اثاثیه اتاق بیندازد. همین که چشمش به دو باسمه انگلیسی کوچک افتاد که بالای دو مجسمه برنزی آویخته بود، سوفیا، همسر پالیا، را به یاد آورد، چند قدم جلوتر رفت و روی نیمکت وسط اتاق نشست و چشم به دوردست دوخت...
«آن روز که سه نفری به بازار رفته بودیم، او بود که توصیه کرد این باسمه ها را بخرم. خیلی زیبا بود. اما من بخصوص شانه اش را دوست دارم که توی مجلس رقص کلنل دیدم. چه شانه ای! درست مثل مرمر، صاف، سفید. خوش ترکیب!»
روبیائو آهی کشید، پا روی پا انداخت و بعد آرام آرام منگوله های بند روبدوشامبرش را به زانو زد. احساس می کرد خوشبختی اش کامل نیست، اما درعین حال این احساس را هم داشت که خوشبختی کامل آن قدرها هم دور نیست. در عالم خیال بعضی رفتارها، بعضی نگاه ها، بعضی خم شدن ها و تاب دادن های بدن را پیش چشم آورد که لابد نشانه این بود که سوفیا دوستش می داشت و خیلی هم دوستش می داشت. روبیائو هنوز پیر نشده بود. تازه داشت چهل ویک ساله می شد و راستش را بخواهید جوان تر می نمود. دریافت این نکته با حرکتی همراه شد. دستی به چانه اش کشید که هر روز می تراشید و این کاری بود که پیش از این نمی کرد، محض صرفه جویی، یا درویش مسلکی. یک معلم صاف وساده! پازلفی هایش را بلند کرده بود (بعدها ریش کاملی گذاشت) ــ این قدر نرم بود که وقتی دست به آن می کشید خودش لذت می برد... و با این کار اولین دیدارشان را به یاد آورد، در ایستگاه قطار واسوئوراس(۸)، وقتی سوفیا و شوهرش سوار قطار شدند، توی همان واگونی که او از میناس ژرائیس سوار شده بود. همان جا بود که روبیائو آن یک جفت چشم درخشان را کشف کرد که انگار دعوت پیامبر را تکرار می کرد: ای همه تشنگان به آب درآیید. درست است، او در پاسخ این دعوت چیزی به فکرش نمی رسید. چیزی که فکرش را مشغول کرده بود، مسئله میراث بود و وصیت نامه و سیاهه دارایی ها، یعنی چیزهایی که می بایست روشن می شد تا بتواند حال و آینده خودش را درک کند. فعلاً بهتر است روبیائو را در سالن مهمان خانه اش بگذاریم تا همان طور منگوله های بند روبدوشامبرش را به زانو بزند و به سوفیای زیباروی فکر کند. ای خواننده، با من بیا. بیا تا نگاهی به او بیندازیم در چند ماه قبل، کنار بستر کینکاس بوربا.

This is a Persian Translation of Quincas Borba
by Machado de Assis
Translated into English by Gregory Rabassa
Published by Oxford University Press, 1998
Translated by Abdollah Kowsari
Published by Nay Publishers, 2014.

۴

اگر لطفی به من کرده باشی و خاطرات پس از مرگ براس کوباس را خوانده باشی، این کینکاس بوربا همان موجود رانده از عالم هستی است که در آن کتاب حضور داشت، همان گدا، همان وارث نامنتظر، و بنیان گذار یک مکتب فلسفی. حالا او را در بارباسنا می بینی. هنوز پایش به این شهر نرسیده عاشق بیوه زنی از طبقه متوسط شد که چیزی از مال و منال دنیا نداشت، اما این خانم آن قدر کمرو و خجالتی بود که آه و ناله عاشق بیچاره به جایی نرسید. اسمش ماریا دِ پیه داد بود. برادر این خانم که همین روبیائوی خودمان باشد، برای سرگرفتن ازدواج آن دو از هیچ تلاشی کوتاهی نکرد. پیه داد تن به ازدواج نداد و چندی بعد هم بیماری ذات الجنب او را به آن دنیا برد.
باری، همین ماجرای رمان مانند این دو مرد را به هم رسانید. آیا روبیائو خبر داشت که کینکاس بوربای ما به اعتقاد پزشکی که معالجه اش می کرد، اندک مایه ای از جنون دارد؟ بی تردید نه. آن مرد در نظر روبیائو آدم عجیبی بود. اما، واقعیت این است که آن ذره خرد از مغز کینکاس بوربا بیرون نیامد، نه قبل و نه بعد از آن بیماری که او را آهسته آهسته به کام خود می کشید. کینکاس بوربا خویشاوندانی در بارباسنا داشت که حالا، یعنی در سال ۱۸۶۷ همگی مرده بودند. آخرین نفر آن ها عمویی بود که تمام دارایی خود را برای او به ارث گذاشت. روبیائو حالا دیگر یگانه دوست جناب فیلسوف بود. در آن ایام روبیائو مدرسه ای برای بچه ها دایر کرده بود اما مدرسه را بست تا از مرد بیمار پرستاری کند. پیش از دایرکردن مدرسه دستی هم در تجارت آزموده بود، اما کارش نگرفته بود.
کار پرستاری روبیائو از پنج ماه گذشت و کم وبیش به شش ماه رسید. در مراقبت از بیمار سنگ تمام گذاشت. صبور بود و خنده بر لب، همه کاره، توصیه های پزشک را می شنید، داروها را به موقع می داد، بیمار را بیرون می برد تا قدم بزند، هیچ وقت چیزی را فراموش نمی کرد، نه رسیدگی به کارهای خانه، نه خواندن روزنامه ها، به محض این که از پایتخت یا از اوئورو پرتو(۹) می رسید.
کینکاس بوربا آه کشان می گفت: «روبیائو، تو آدم خوبی هستی.»
«این هم از آن حرف هاست. نه این که خودت آدم بدی هستی!»
پزشک به این نتیجه رسیده بود که بیماری کینکاس بوربا آرام آرام مسیر خودش را طی می کند. روزی روبیائو دم در خانه با پزشک روبه رو شد و وضعیت واقعی بیمار را جویا شد. پزشک در جوابش گفت کار بیمار تمام است، به معنای واقعی تمام است، اما باید کاری کنند که همین طور سرحال بماند. چرا بگذارند از حقیقت باخبر شود و مرگ را از این که هست برایش تلخ تر بکنند...؟
روبیائو گفت: «اصلاً همچو آدمی نیست، اصلاً. مردن براش مسئله ای نیست. شما کتابی را که او چند سال قبل نوشته نخوانده اید، الان درست یادم نمی آید، اما یک جور فلسفه...»
«نه، نخوانده ام. اما فلسفه یک چیز است و مردن چیز دیگر. خداحافظ.»

۵

روبیائو در تصاحب دل کینکاس بوربا رقیبی داشت و این رقیب سگی بود قشنگ، نه بزرگ و نه کوچک، به رنگ دودی با خال های سیاه. کینکاس بوربا این سگ را به همه جا می برد. هر دو در یک اتاق می خوابیدند. صبح ها سگ از تخت بالا می رفت و اربابش را بیدار می کرد و همان جا سلام صبحگاهی ردوبدل می شد. یکی از کارهای غریب ارباب این بود که اسم خودش را روی این سگ گذاشته بود و در توجیه این کار دو دلیل می آورد، یکی عقیدتی و دیگر شخصی.
«از آن جا که بنابر فلسفه من، اومانیتاس(۱۰) اصل حیات است و در همه جا حضور دارد، در وجود سگ هم حاضر است، بنابراین سگ می تواند نام آدم داشته باشد، خواه مسیحی و خواه غیر آن...»
روبیائو گفت: «خب، قبول، اما چرا اسمش را برناردو نمی گذاری؟» و البته در این لحظه به یکی از رقبای سیاسی اش در آن ولایت فکر می کرد.
«این سوال تو ما را به دلیل شخصی می رساند. اگر من زودتر بمیرم، که فکر می کنم زودتر هم می میرم، اسم سگم مایه بقای من می شود. لابد به حرف من می خندی، مگر نه؟»
روبیائو به نشانه انکار سری تکان داد.
«دوست عزیز تو حق داری بخندی، اما بدان که جاودانگی تقدیر من است یا فطرت من یا هر اسمی که تو به عقلت می رسد. من در کتاب بزرگ خودم تا ابد زنده می مانم. کسانی هم که این کتاب را نمی توانند بخوانند، این سگ را کینکاس بوربا صدا می زنند و...»
سگ همین که اسم خودش را شنید به کنار تخت دوید. کینکاس بوربا به مهربانی نگاهی به کینکاس بوربا انداخت.
«دوست بیچاره من! دوست خوب من! تنها دوست من!»
«تنها؟»
«معذرت می خواهم، تو هم هستی، این را خوب می دانم و ازت ممنونم، خیلی. تو هم بزرگواری کن و هرچی از این آدم مریض می بینی ببخش. شاید هذیانم دارد شروع می شود. آن آینه را بده ببینم.»
روبیائو آینه را به او داد. مرد بیمار چند لحظه به آن چهره تکیده و چشم های تب آلود خیره شد که نشان از مرزهای قلمرو مرگ داشتند، قلمروی که او با گام هایی آرام اما قاطع به سوی آن می رفت. بعد، با لبخندی بی حال و گزنده:
«هر چیزی که آن جا، در بیرون، می بینم، با چیزی که در درون خودم احساس می کنم مطابقت دارد. من دارم می میرم، روبیائوی عزیز... دست تکان نده، دارم می میرم. مگر مردن چه عیبی دارد که این جور به وحشت افتادی؟»
«می دانم، می دانم، تو برای خودت فلسفه ای داری... اما فعلاً بهتر است از شام حرف بزنیم. امروز شام چی داریم؟»
کینکاس بوربا بر لبه تخت نشست و پاهاش را آویزان کرد. لاغری هولناک این پاها از پاچه های شلوارش هویدا بود.
روبیائو به کنار تخت رفت: «چی شده؟ چیزی می خواهی؟»
مرد بیمار لبخندزنان گفت: «هیچی. فلسفه! با چه تحقیری از فلسفه حرف می زنی! دوباره بگو، دِ بگو، خوش دارم دوباره بشنوم. فلسفه!»
«قصدم تحقیر نبود... مگر من می توانم فلسفه را تحقیر کنم؟ می خواستم بگویم تو حق داری معتقد باشی مرگ چیز مهمی نیست، چون برای خودت دلایلی داری، اصولی داری...»
کینکاس بوربا با پا دنبال دمپایی ها گشت. روبیائو دمپایی ها را سُراند به طرف او. مرد بیمار پا در آن ها کرد و شروع کرد به قدم زدن تا خواب رفتگی پا را چاره کند. دستی به سر و گوش سگ کشید و سیگاری روشن کرد. روبیائو لباس های او را آورد. کت تیره، جلیقه، روبدوشامبر، شنل، هرچه دم دستش آمد. کینکاس بوربا با حرکت دست همه را رد کرد. حالا وجناتش تغییر کرده بود. چشم هایش معطوف به درون شده بود و مغز خود را در حال تفکر می دید. چند قدمی که برداشت، چند لحظه رودرروی روبیائو درنگ کرد.

سخن مترجم

با انتشار کینکاس بوربا سه رمان بزرگ ماشادو د آسیس نویسنده بزرگ برزیل در دسترس خوانندگان فارسی زبان قرار می گیرد. ترتیب زمانی این سه رمان بدین قرار است: خاطرات پس از مرگ براس کوباس ( ۱۸۸۰ )، کینکاس بوربا ( ۱۸۹۲ ) و دُن کاسمورو ( ۱۹۰۰ ).
این رمان نخست به صورت پاورقی در یکی از مجلات بانوان منتشر شد و سرانجام بعد از تجدیدنظرهای فراوان به صورت کتاب درآمد. کینکاس بوربا را می توان به معنایی دنباله خاطرات دانست، چرا که در فصل های نخست سرگذشت یکی از شخصیت های آن رمان را پی می گیرد و حضور این شخصیت را می توان در سراسر کتاب احساس کرد. این شخصیت کینکاس بوربا، فیلسوف نامتعارفی است که فلسفه ای نامتعارف تر از خود دارد و ماشادو در ترکیب اجزای این فلسفه عناصری از مهم ترین فلسفه های رایج در قرن نوزدهم را به کار گرفته، به این منظور که درنهایت آن فلسفه ها را به نقد بکشد و حتی دست بیندازد.(۱) اما گستره رمان به این نقد شیطنت آمیز محدود نمی شود. کینکاس بوربا مثل دو رمان دیگر ماشادو، از یک سو کندوکاوی موشکافانه در روان و ذهنیت شخصیت هاست، به گونه ای که تمام ضعف ها، خودفریبی ها، فرافکنی ها و... را با همان زبان طنزآمیز و گزنده پیش چشم ما می نهد و از سوی دیگر نگاهی انتقادی به اوضاع اجتماعی، سیاسی و اقتصادی امپراتوری برزیل دارد، یعنی نظامی که به خیال خود ــ یا به ادعای خود ــ توانسته بود همه مواهب تمدن اروپای قرن نوزدهم را در یک جا گرد آورد، اما در عالم واقع هنوز در بندِ برخی از خشن ترین نهادها و ارزش های جوامع استعمارزده امریکای جنوبی مانده بود. ماشادو با روایت زندگی شخصیت اصلی رمان که دوست و مرید همان فیلسوف دیوانه، کینکاس بوربا است، فرصتی می یابد تا تسلط کامل خود را بر فرهنگ غرب نشان بدهد و درعین حال در مقام نویسنده ای از امریکای جنوبی که خود برده زاده است، اگرنه با خشم و کین، با زبانی آمیخته به طنز و تمسخر آن خوش بینی مفرط را که بر آرا و افکار بسیاری از متفکران قرن نوزدهم اروپا سایه افکنده بود، با شکاکیت گستاخ و پرده دَرِ خود، به چالش بکشد.
ترجمه انگلیسی این رمان که چاپ انتشارات دانشگاه آکسفورد است، هم مقدمه ای جامع در شرح و تفسیر این رمان دارد و هم موخره ای بسیار سودمند در نقد و بررسی آن. از آن جا که این دو نقد جنبه های مشابه و مشترکی دارند، من به ترجمه مقدمه بسنده کردم، اما این نقد را بعد از متن رمان جای دادم تا خواننده فارسی زبان دور از هرگونه پیشداوری رمان را بخواند و آنگاه در صورت تمایل آن نوشته را مطالعه کند.
ماشادو جدا از پنج رمان و انبوهی مقاله در زمینه ادبیات و تئاتر و فلسفه، داستان های کوتاه بسیار دارد. گزیده هایی از این داستان ها در چند مجموعه به زبان انگلیسی منتشر شده، من تاکنون یکی از این مجموعه ها را با عنوان روانکاو و داستان های دیگر به فارسی ترجمه کرده ام. این مجموعه در سال ۱۳۸۲ منتشر شد و در مدت کوتاهی به چاپ دوم رسید و امیدوارم چاپ دیگری از آن به زودی منتشر بشود. همچنین امیدوارم بتوانم در آینده ای نه چندان دور مجموعه دیگری از داستان های کوتاه این نویسنده بزرگ را که سوزان سونتاگ درباره اش می گوید: «براستی تعجب می کنم که نویسنده ای با این عظمت هنوز به جایگاه سزاوار خود نرسیده»(۲) به خوانندگان فارسی زبان تقدیم کنم.

عبداللّه کوثری، اسفند ۱۳۹۲

نظرات کاربران درباره کتاب کینکاس بوربا

از نشر نی تقاضا می کنم دن کاسمورو زودتر قرار بدن من جلد اول و سوم رو دارم و خیلی وقته منتظر جلد دوم هستم که این سه گانه رو بی وقفه و پشت سر هم بخونم .
در 2 سال پیش توسط m
بسیار عالی و تاثیر گذار
در 2 سال پیش توسط mah parin