فیدیبو نماینده قانونی اندیشه پویا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
مجله ماهنامه اندیشه پویا - شماره ۳۳

مجله ماهنامه اندیشه پویا - شماره ۳۳
ویژه نوروز ۱۳۹۵

نسخه الکترونیک مجله ماهنامه اندیشه پویا - شماره ۳۳ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره مجله ماهنامه اندیشه پویا - شماره ۳۳

در این شماره می‌خوانید: گفتگو با آیدین آغداشلو دربارۀ مقالات همۀ عمرش: چپ پشت مصدق پنهان شد سیاست زدگی یا سیاست زدایی روشنفکری مطرود روشنفکران هجرت کاغذها روایت محمود دولت آبادی از نوشتن آخرین کتابش

بخشی از مجله ماهنامه اندیشه پویا - شماره ۳۳

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دیباچه

سیاست خنده

ما اسفند امسال، با اراده آزاد زودتر از هر سال، به استقبال بهار رفتیم

رضا خجسته رحیمی

۱

هفتم اسفند، بهار خنده زد. روزی که به رغم همه بی مهری ها، همه یکصدا شده بودند در حمایت از لیست امید؛ و امید تکثیر و به پیروزی تبدیل شد. پای صندوق رای، هنگام انتخاب، خیلی از شهروندان تهرانی حتا نمی شناختند تک تک نام هایی را که در برگه رای شان باید می نوشتند؛ اما با اعتماد به آن هایی که این نام ها را کنار هم قرار داده بودند، نه به نام ها که به یک حرکت می اندیشیدند. به یک گام دوم پس از انتخاب روحانی. این یعنی سیاست گام به گام، سیاستی که زمانی مطرود بود و به معنی سازشکاری، سرانجام به یک زبان مسلط در نگاه تحول خواهان ایرانی تبدیل شده بود؛ که ذهن های پرشور به ذهن های محاسبه گر تبدیل شدند؛ و جنبشی که همیشه با طی کردن چند جهش به رادیکالیسم می رسید و سپس شعله اش به خاموشی می گرایید، حالا واقع گرایانه و حزم اندیشانه، یک پیش رویِ میانه روانه و آرام را انتخاب کرده بود. این بار حتا بسیاری از آن هایی هم که با تردید قدم در انتخابات ۱۳۹۲ گذاشتند و به حسن روحانی رای دادند، تردیدی به دل راه ندادند که راه تغییر از تردید و تحریم نمی گذرد؛ حتا به گفته مقامات وزارت کشور، دو نفر از محصورین در انتخابات شرکت کردند و شاید اگر برخی ناهماهنگی ها و بدسلیقگی ها نبود، سوم نفر نیز که خیلی زود تر دعوت کرده بود به شرکت در انتخابات، روز جمعه، تکیه زده بر واکر، در انتظار صندوق سیار، تا شب منتظر نمی ماند. همه شرکت کردند. نمونه اش آن چریکِ پیرِ سیاست که پیش از حضور در پای صندوق رای در یادداشتی مردم را به شرکت در انتخابات دعوت کرد و نوشت «اگر در سال ۹۲ با صندوق های رای قهر کردیم ــ که متاسفانه خود من این کار را کردم ــ امروز می بایست ادامه سیاست های نابخردانه گذشته را نظاره می کردیم». به این ترتیب، صبوری و شکوری، نتیجه داد. و این نتیجه مهم تر از آن که پیروزی در دو انتخابات مجلس و خبرگان باشد، رسیدن به یک صدای جدید در اصلاح طلبیِ ما بود. یازده دهه از انقلاب مشروطه ما می گذرد؛ انقلابی که هدفش حاکمیت قانون، تشکیل عدالتخانه و پارلمان آزاد بود؛ یازده دهه، امیدهای جوانه زده، و یازده دهه شکست های پیاپی در برابر واقعیت های جان سخت. اما حالا به نظر می رسد که در گذر از هزیمت های پیاپی، فهم ما از اصلاح طلبی با واقع گرایی ای پیوند خورده است که در برابر واقعیت ها جان سخت ترش خواهد کرد. و به درکی از اعتدال و میانه روی، و به یک اندیشه سیاسی مجهز شده است، که می تواند حافظ زندگی و نجابت ما در آینده باشد. نسل ما که در آن خرداد خاطره انگیز ۷۶ به اصلاحات رای داد، در تصور و توهم یک تغییر بزرگ بود. یک گذار مهم و دفعی که هر آینه در انتظار رسیدن به یوتوپیای خود بود. از موضوعات مورد بحث در مطبوعات آن زمان، یکی همین بود که اصلاح طلبان در روش اصلاحی اما در هدف انقلابی اند. این فهم از اصلاح طلبی که همچنان با تصوری یوتوپیک پیوند خورده و به دنبال یک اتفاق بزرگ البته در فاصله ای دورتر بود، خیلی زود در آزمون ابطال پذیریِ زمان شکست خورد. فقط زمان، برای ناامید کردن آن امید های بزرگ، کافی بود. انقلاب ها همان تصوری هستند که می خواهند فاصله جهان تنگ آمده در محدودیت ها با آرمان شهر مطلوب را یک شبه بردارند. و اصلاح طلبان انقلابی، در تصورِ آن بودند که اگر نه یک شبه، که با اندکی صبر و در فاصله ای معین ــ مثلاً چهارساله ــ کاروان اصلاحات به آرمان شهر خواهد رسید. نرسیدیم و قهر با سیاست از همان خرداد هشتاد آغاز شد، در شوراهای دوم تکمیل شد و پس از آن نیز ادامه پیدا کرد. آن اصلاح طلبی که اهداف انقلابی در ذهن می پروراند، دیر یا زود به بن بست باید می رسید، و رسید، اما از خاکسترش، درکی جدید از اصلاح طلبی برخاست که نقشه راهِ امروز ماست؛ این که اصلاح طلبی بیش از آن که سخن گفتن از هدف ها باشد، انتخاب روش هاست؛ این که اصلاح طلبی، جست وجوی یک راه است برای گشوده تر کردن مجال و تحمل پذیرتر کردنِ حیات؛ این که اصلاح طلبی، محتاج اعتدال است، و اعتدال نه به معنای بی عملی و دفاع سرسختانه از وضع موجود، و نه به معنای مقاومت در برابر هر تغییری، که به معنای میانه روی، و دوری از افراط و تفریطی است که تاریخ معاصر ما را گرفتار خود کرده است. ما که در کتابخانه پدران مان، خوانده بودیم جزوه ها و نقشه راه هایی برای رسیدن به بهشت های موعود بر روی زمین را، شاید آخرین نسلی بودیم که حتا وقتی اصلاح طلب شدیم، به یک ایدئولوژی رهایی بخش، و به یک تغییر بزرگ باور داشتیم. نمی پذیرفتیم که زندگی اسارتِ در محدودیت هاست؛ که سیاست، نه عرصه شعارهای بزرگ، که عرصه برداشتن گام های کوچک اما مطمئن، و انتخاب های درست در همان نقطه ای است که به نظر چیزی برای انتخاب وجود ندارد. نزدیک به دو دهه از زندگی ما ــ از سال ۷۶ تا امروز ــ بر سر این تجربه گذشت، و حالا نه در نگاه ما، و نه در نگاه پدران ما، و نه در نگاه آن چریک پیر که می گفت مردم نباید با صندوق رای قهر کنند، سیاست عرصه نزاعی برای به دست آوردن همه یا هیچ نیست. این فهم عمومی و درک اصلاح طلبانه که با انتخابات ۹۲ آغاز شد، صرفاً می توانست یک اتفاق باشد و انتخاب روحانی یک استثنا، اگر در انتخابات ۹۴ تکمیل نمی شد؛ و اگر به رغم ردصلاحیت های گسترده، اصلاح طلبی راهِ خود را در زمین واقعیت ها پیدا نمی کرد؛ اگر اصلاح طلبان دوباره یوتوپیک می شدند و با صندوق قهر می کردند. مقایسه محدودیت های اصلاح طلبان در این انتخابات که بیش تر و گسترده از هر زمانی بود، با دستاوردها و پیروزی های آن ها نشان می دهد که حتا در سخت ترین دقایق ممکن، بهترین نتایج را می توان رقم زد. و این آغاز عصر جدیدی است در اصلاح طلبی ما. عصر ایمان آوردن به سیاست های گام به گام، و عصر برداشتن گام های کوچک تر اما مطمئن تر.

۲

گفته اند که این دنیا برای آن هایی که «حس» اش می کنند تراژدی اما برای کسانی که «فکر»ش را می کنند، کمدی است. همزمان با آغاز گزارش های لحظه به لحظه از نتایج دو انتخابات مجلس و خبرگان در تهران، موجی از طنز های بداهه و مطایبه های سیاسی بود که در شبکه های مجازی و گروه های تلگرامی تکثیر شد. و چقدر خندیدیم از بابت جوک هایی که فردای انتخابات دست به دست می شد تا قدرت طنز را نشان دهد. سیاستِ خنده که گویی تمایل به تغییر را نمایندگی می کرد، و تواناییِ خاص شهروندان اصلاح طلب در طنزپردازی سیاسی، آن قدر جلب توجه می کرد که حتا سرلیست ائتلاف اصول گرایان در تهران در توییتی نوشت «از ذوق و خوشحالی همشهریان طرفدار جریان رقیب خرسندم». شهروندان تهرانی، که پس از ردصلاحیت های گسترده دست به کار مهندسیِ انتخابات شدند و به ناشناخته هایی رای دادند که زیر یک هویت مجتمع شده بودند، همگام با تسخیر صندوق های رای، به جای آن که شعار پیروزی در خیابان ها سردهند، جوک های مطایبه آمیز ساختند و برای هم پیامک کردند تا به کمدی و طنز، مجال حضور در سیاست دهند؛ تا با طنز، متحد و همبسته شوند و نشان دهند که به رغم همه رنج ها، می توان با خنده، یک آریِ بزرگ به زندگی گفت. خنده نماینده تفکر آزاد است و قهرمانان تفکر آزاد، همان رای دهندگانی که جوک های لطیف ساختند، برخلاف قهرمانان تراژدی ها اگرچه با مشکلات و محدودیت های شان دست وپنجه نرم کردند اما با غلبه هوشمندی بر احساسات، راه غلبه بر مشکلات را هموار ساختند. برخلاف تراژدی ها که بیانگرِ بی کرانگی قدرت قهرمانان شان اند، قهرمانان تنهایی که همیشه مقهورِ تصور سیاه و سفید خود از جهان پیش روی اند، طنز ها و کمدی ها استوار بر محدودیت های آدمی و با الگویی از یک تجربه جمعی، به دنبال باز کردن فضایی در بستر محدودیت های واقعی اند. قهرمان تراژدی ها که محدودیت ها را حس می کنند، که گویی تقدیر آن ها یک شکست بزرگ است و رهایی از آن ممکن نیست، در نبردی تک نفره و سیزیف وار، بارِ محدودیت خود را می کشند؛ و بودند کسانی که در این انتخابات در جبهه تحریم قرار گرفتند و قهرمانانِ شکست خورده تراژدیِ خودساخته شان شدند. آن ها به نسل قبلی اصلاح طلبی تعلق دارند. اما رای دهندگان اصلاح طلب، با درکی میانه روانه و هوشمندانه از اصلاحات، به سان قهرمانان طنزها و کمدی ها با تاکتیک های غیرمستقیم و سیاست به خرج دادن، با نقاب به چهره زدن و نقشه کشیدن، و حتا تغییر نقشه در زمان نامعلوم و غافل گیر کردن، گاهی با فرار و گاهی با سکوت، واقعیت را به تسخیر خود درآوردند. فردای انتخابات، آن هایی که می خندیدند، همان هایی بودند که به جای «حس کردنِ» راه خروج از بن بست، «فکر کردن» درباره آن را انتخاب کرده بودند.

۳

نفس های امیدِ ۹۲ با به سرانجام رسیدن برجام، به شماره افتاده بود که کاروان امید در اسفند، دوباره به راه افتاد. آن امیدی که با پیروزی روحانی در بهار ۹۲ جوانه زد، آن قدری پیش برنده بود که کلید روحانی را در قفل دیپلماسی چرخاند. اما پس از آن توافق و تدبیر بزرگ، که برخی می خواستند طعم شیرین اش را بر مردم تلخ کنند، ما به یک امید و خیزش دوباره محتاج بودیم. امید دوباره ای که قفل های دیگری را بگشاید تا آن جا که کم تر قفلی بر دری بماند؛ که نگذارد امیدهای کم سوشده ما ناامید شود. هفتم اسفند، حاملِ این امید بود؛ امیدی استوار بر یک اندیشه سیاسی. از خوش اقبالی ماست که جهان ناامید است و ما امیدوار. جهان به سوی سرگردانی می رود، و اصلاح طلبی در ایران می رود که از سرگردانی درآید. امسال برای اصلاح طلبی ایرانی، به رغم همه رنج ها و مرارت هایش، سال خوبی بود. سالی که صندوق های رای دوباره اعتماد مردم را به دست آوردند. سالی که مردم نشان دادند به راهی به جز صندوق رای برای تغییر اعتقادی ندارند. سالِ نرمالیزاسیون، به قول سعید حجاریان؛ نه فقط در سیاست خارجی که در سیاست داخلی. همچنین سال توافق. سالِ به سرانجام رسیدن برجام، به رغم همه کارشکنی ها. سال جدال لفظی کوچک زاده با ظریف در پارلمان، سال تلاش او برای رای دادنِ خارج از نوبت در حسینیه ارشاد و در نهایت، رای نیاوردن و وداع او با پارلمان. امسال اما سال خوبی نبود برای جهان. سال بحران مهاجران بود. سال ساختنِ دوباره دیوارها و کشیدنِ دوباره سیم های خاردار. سال حملات تروریستی در پاریس. سالی که در آن افرادی می توانستند به داعش بپیوندند، تا در دنیای واقعی آدم بکشند. سال ضربه خوردن امنیت در جهان هابزی، که میوه اش نطق های مضحک دانلد ترامپ در امریکا بود و قوت گرفتن مارین لوپَن در فرانسه و پوپولیست های مهاجرستیز در اروپا. سالی که نشان داد، اهمیت امنیت کم تر از آزادی نیست.... اما برای ما دستاورد هفتم اسفند آن قدر بزرگ بود، که همه سختی های سال را یک چندی فراموش کنیم. ما اسفند امسال، زودتر از هر سال، به استقبال بهار رفتیم؛ با اراده آزاد، مقهور زمستان نشدیم و بهارمان را خود آوردیم، و غزل مان را خود سرودیم که: ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم/ ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب/ ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار/ گر نکوبی شیشه غم را به سنگ/ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ.

بهاریه

عیدهای کودکی،عیدهای قدیم

گلی ترقی

خانواده ما شبیه به قبیله ای بزرگ بود ــ و افراد این قبیله: از پدر گرفته تا زن و شوهرهای قدیمی، عروس و دامادهای تازه وارد، انواع پیرزن های پرحرف و خاله خانم های نیمه جان، پسرهای جوان و دخترهای تازه بالغ، به اضافه من و حسن آقا آشپز و ده ها بچه کوچکِ ریخته زیر دست و پا ــ و روز اول عید در خانه مادربزرگ جمع می شدیم.
در روزهای عادی سال از این خانه فراری بودم. خانه ای قدیمی بود و بوی تنهایی و اتفاق های غمگین می داد. بوی آن هایی که در این خانه مرده بودند. اما یک بار در سال، روحی شاد و شفاف، پر از وعده های شیرین، وارد این خانه می شد و فضا را رنگین می کرد. حتا گونه های فرو رفته و خاکستری مادربزرگ رنگ می گرفت. خوش بختی من از یک هفته مانده به عید شروع می شد. خوش بختی بزرگ. گیج کننده. پر از هیجان و دلهره. به جای راه رفتن می دویدم و معلق می شدم. آن قدر حرف می زدم که سرها باد می کرد. روزهای هفته را می شمردم. جِر می زدم: یک شنبه را جا می انداختم، چهارشنبه را ول می کردم و خودم را به جمعه می رساندم. عجله داشتم زودتر شنبه شود. زود می خوابیدم تا زود روز بعد شود، و باز دوباره روز بعد و روز بعد، روز بعد، روز بعد، روز بعد، روز بعد ــ تا رسیدن به شب «عید».
لباس عیدم را کنار تختم می گذاشتم و کفش نوام را زیر لحاف می بردم، می گذاشتم روی سینه ام و ماچ شان می کردم. با این کفش ها می توانستم پرواز کنم و از ساعت تحویل عید جلو بزنم.
مهم ترین اتفاق گرفتن عیدی بود. از یک تومان به بالا. پنج ریالی هم قبول می کردیم. مادربزرگ، با پاهایی به لاغری ترکه، و عینک ذره بینی سر دماغ، عبوس و خسیس، کوفت هم به ما بچه ها نمی داد. روی او حساب نمی کردیم. پنج تومانی را پدر ـ مادرها می دادند. دو تومانی ها را دایی ها می ریختند توی هوا و ما بچه ها می قاپیدیم.
من و مینو دختر دایی وضع مان خوب بود. پول های مان را مرتب می شمردیم و مراقب بودیم پسرهای بزرگ تر آن ها را از چنگ مان در نیاورند. جرئت نمی کردیم توی حیاط برویم. خطرناک بود. پسرها مثل گرگ مراقب مان بودند. «چقدر پول داری؟ ببینم. نشون بده». و اگر گول می خوردیم کارمان ساخته بود. دیدن همان و قاپیدن پول ها همان. رایج ترین بازی شرط بندی بود. سر پول البته. من و مینو، با این که متهم می شدیم ترسو و نُنُر هستیم، دوز و کلک پسرها را می شناختیم و از کنار بزرگ ترها که توی اتاق نشیمن بودند، تکان نمی خوردیم. خیال داشتیم برویم سینما. سینما دیانا نزدیک بود و فیلمی از لوسیل بال نشان می داد. پول مان را جمع کرده بودیم تا بلیت بخریم به اضافه آب نبات فرنگی و شکلات کشی که جلوی در یا توی سینما می فروختند.
آقای «پ» عاشق قمار بود. دوست داشت ناهار را هرچه زودتر بدهند، چهار ـ پنج نفر را جمع کند، بروند طبقه بالا و ورق بازی کنند. می گفتند که با فلان خانم شرط «یاد من تو را فراموش بسته» و این بازی بعد از دو سال همچنان میان آن دو ادامه دارد. هر کدام شان که می باخت، باید بیست تومان به برنده می داد. بیست تومان؟ تمام پول عیدی من و دختر دایی، روی هم، بیست تومان نمی شد. یک بار دیگر، مخفیانه، پول های مان را شمردیم. هیجده تومان و نیم بود. پنج ریالی را خانم تیمسار به من داده بود. خسیسِ گدا. خیکی.
آقای «پ» به ما نگاه می کرد. انگار حدس زده بود چی در سرمان می گذرد. صدای مان زد. مینو از جایش تکان نخورد. من رفتم جلو. آقای «پ» تنومند بود و چاق. با موهای مجعد سفید و سیاه. شبیه دیو.
دیو از توی جیبش یک جناق درآورد و جلوی چشم های من گرفت. پرسید: «این چیه؟». مینو هم آمده بود جلو. سرش را برد جلو. خوب نگاه کرد. گفت: «پای مرغه».
دیو خندید. گفت: «نخیر. استخون وسط سینه مرغه. اونو می شکنیم. نصفش را تو برمی داری نصف دیگرو من ور می دارم. بعد شرط می بندیم».
به فکر بیست تومان بودم. بیست به اضافه هیجده. چشمم خیره به استخوان سینه مرغ بود. جناق جادویی. اگر می باختیم چی؟ من که می مردم. مینو هم می مرد. جناق سرنوشت وسوسه انگیز بود. دیو پرسید: «چقدر پول دارین». مینو گفت هیچی و خواست فرار کند که من دستش را گرفتم. پول ها توی جیب من بود.
«هیجده تومان».
دیو پرسید: «بازی “یاد من تو را فراموش” را بلدین؟»
مینو گفت «نه».
دیو توضیح داد: «گوشاتونو واز کنین. من یه چیزیو به یکی از شما دو تا تعارف می کنم. هر چی، قبل از گرفتن باید بگی “یاده”. اگه یادت رفت من می گم “یاد من تو را فراموش” و بازنده می شی. اگه من بردم هیجده تومان به من می دین. اگه شما بردین من هیجده تومان به شما می دم».
مینو گفت: «ما بیست تومان می خوایم».
دیو، مثل همه دیوهای دنیا، بلند خندید. گفت: «باشه».
از دیو می ترسیدیم. چه کار کنیم؟ آره یا نه؟ به هم نگاه می کردیم. دیو ساکت بود.
دلم می خواست از آقای دیو ببرم. از آدمی که همه را شکست داده بود. یکی باید جلوش می ایستاد. من، قهرمان کوچک، باید سر دیو را از گردنش جدا می کردم. باید آدم ها را نجات می دادم.
قبول کردیم. دیو سیگاری گوشه دهانش گذاشت. جناق را نصف کردیم. دیو خواست کلک بزند. نیمه جناق را به من تعارف کرد. گفتم یاده و گرفتم. هاهاها. خیط شد. دیو سیگارش را روشن کرد. من فوراً جاسیگاری روی میز را برداشتم و گفتم «بفرمایین». دیو، گفت «یاده» و جاسیگاری را گرفت. نشد. باید صبر می کردیم تا یادش برود.
مینو گفت: «بریم تو کوچه». رفتیم. از جلوی مغازه ها گذشتیم. رسیدیم به یک مجله فروشی. مجله!! مجله خارجی؟؟ بخریم نخریم. فکر عالی بود. دیو گول می خورد. می خواست عکس های رنگی زن ها را نگاه کند. دل به دریا زدیم و دو تومان از عیدی های عزیز را از دست دادیم. البته به امید برد. مجله فرنگی را توی دست گرفتیم و برگشتیم. دیو داشت با یک نفر حرف می زد. ما دو نفر، بی اعتنا، انگارنه انگار، نشستیم روی صندلی و وانمود کردیم که شرط را از یاد برده ایم. مجله را ورق می زدیم. الکی می خندیدیم. دو تا از پسرها آمدند بالای سر ما ببینند به چی می خندیم. زورگوهای فضول.
منوچهر گفت بده ببینم. از کجا آوردی؟ و مجله را کشید. داشت پاره می شد. مینو با لگد به مچ پای او زد. منوچهر موی مینو را کشید و مادر دخالت کرد. پدر داد زد: «چه خبره. برین بیرون». من مجله را به سینه ام چسبانده بودم. دیو آمد جلو. گفت «بده من برات نگه دارم». دادم.
گفت «یاده». و مجله را گرفت. برادرم هم به جمع زورگوها اضافه شده بود. می خواست مجله را تماشا کند. مجله دست دیو بود. مینو داد زد «بهش ندین. مجله مال ماس».
دیو گفت: «خیلی خُب. بیا بگیر. جیغ نزن». و مجله را داد دست من. گرفتم. منِ خر.
دیو گفت: «یاد من تو را فراموش».
مینو داد کشید: «یاده. یاده». من گفتم: «قبول نیس. مجله مال مینو بود باید می دادین به او».
زدیم زیر گریه. پدر رئیس قبیله بود. پرسید: «چی شده؟».
برایش تعریف کردیم. دیو خونسرد بود. پدر گوش داد. گفت: «پولتونو بدین من». به او اعتماد کردیم. پول را گرفت داد به دیو.
گفت: «شرط بستین. باید پای قولتون واسین».
دیو، که در آن لحظه شبیه به غول دزد بغداد شده بود، از پدر تشکر کرد. پول ها را با کمال راحتی توی جیبش گذاشت و رویش را برگرداند. آه و ناله من و دختردایی بی فایده بود. دیو، فاتح و برنده، یک دستش را کرده بود توی جیبش (همان جیبی که پر از عیدی من و مینو بود) و دور میز ناهارخوری قدم می زد. تکه نانی برمی داشت و می بلعید.
مادربزرگ گفت: «بفرماین ناهار».
بوی غذا که بلند شد، بزرگ ترها ما را فراموش کردند. هیچ کس به فکر بدبختی ما نبود. هیچ کس عمق درد ما را حس نمی کرد و حاضر نبود کمک مان کند. کمک یعنی عیدی دومی بهمان بدهد.
دیو بشقابش را پر از خوراک مرغ و پلو کرده بود. عید، عید بزرگ، توی دهانش بود. عیدی من و دختردایی هم توی جیبش.
مادربزرگ دلش برای نوه های بازنده اش سوخت. دست کرد توی جیبش. یک تکه شکلات که پیدا بود مال صد سال پیش است، درآورد. گازی به گوشه اش زد. مثل سنگ بود و دندانش درد گرفت.
گفت: «با هم تقسیم کنین».
عیدی که آن قدر در انتظارش بودم خراب شده بود. قبول. تقصیر خودم بود. می خواستم دیو را به زانو درآورم. جنگ پشه با حبشه بود. اما بعدها، خیلی بعدها، فهمیدم که دنیا پر از دیو است، دیو های بی آزار مثل آقای «پ»، دیوهای بدجنس، دیوهای خوشپوشِ خوش صورت، دیوهای عاشق، دیوهای دروغگو ــ هرچه بودند، خوب یا بد، زور من به آن ها نمی رسد.

شمیم شادی،از این رهگذر می آید

بهاءالدین خرمشاهی

نگاه کردم و دیدم بهار می آید
 شمیم شادی از این رهگذار می آید

دوباره یخ شکن آفتاب می تابد
 دوباره زمزمهء جویبار می آید

«هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای»۱
 چنین هنر ز خداوندگار می آید

دوباره بلبل کِزکرده کوک شد سازش 
هزار نغمه ز بانگ هَزار می آید

گذشت دورهء سرما و سوز و برف و تگرگ 
غبار رفت و به میدان سوار می آید

سوار جز گل خندان بی نقابی نیست
 که هر کجا که ببینی به بار می آید

«درختْ غنچه برآورد و بلبلان مستند»۲ 
به باغ زاهدِ شاهدشکار می آید

دلم به شعر گراید، مهار دشوار است 
که شعر آید و بی اختیار می آید

به جوشش است نه کوشش که شعر می گویم۳ 
اگر چه اغلبِ آن مستعار می آید

نسیم و عطر بهاران چو «مِی» اثر دارد 
به سان سفرهء بی انتظار می آید

دوباره لاله برآید قدح گرفته به دست 
اگرچه داغ به دلْ غمگسار می آید

دوباره قهقههء کبک خوش نگار دَری
 ز باغ و راغ و یمین و یسار می آید

هر آن کسی که بگوید غزل بدون غزال 
بدون حکمت و بی اعتبار می آید

ایا نشسته به خلوت چو کرم ابریشم 
خبر نداری دارد بهار می آید

به زهد این همه بردی پناه و سود نداشت 
چرا که در دل تو خارخار می آید

بهار آید و قدرش بدان و غرّه مشو 
اگر نه باختن از این قمار می آید

«نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو»۴ 
ز کار ما نه ضرر نه ضِرار می آید

سماع کرده درختان به سان درویشان
 مگر به جمع حریفان نگار می آید

هزار خرقهء چاکان که در هوا رقصید 
زمین نخورده به دست چنار می آید

خوش است وصلت خمریه با بهاریه
 بهارـ مستی ما را به کار می آید

«شراب خانگی ترس محتسب خورده»۵ 
به سان لعل مذاب آشکار می آید

«به روی یار بنوشند و بانگ نوشانوش»۶
 و گرنه باز خزان و خمار می آید

خمار صد شبهء حافظانه از این پس 
فقط به مستی چشمان یار می آید

«بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر»۷ 
که کارهای دگر سخت خوار می آید

«شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام»۸ 
سخن ز سعدی والاتبار می آید

ز قول سعدی و حافظ بسی سخن توانم گفت 
مگو به حافظهء من فشار می آید

بهار و باده ستایی ز سعدی و حافظ 
قیاس کردم و اعجازوار می آید

در این قصیده اگر شعر هست از آن ها است
 و گرنه گفتهء من چون شعار می آید

بگفتم این سخن از ذوق یک اشارت دوست 
و گرنه کی سخنم در شمار می آید

یادداشت ها

مصراع های شماره ۱، ۴، ۵، ۶ و ۷ از حافظ و مصراع های شماره ۲ و ۸ از سعدی است. مصراع شماره ۳ وام گیری از اصطلاح و نظریه و عنوان کتاب جوشش و کوشش، تالیف استاد موسوی گرمارودی است.

نظرات کاربران درباره مجله ماهنامه اندیشه پویا - شماره ۳۳