فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نغمه‌ی آتش و یخ ۵

کتاب نغمه‌ی آتش و یخ ۵
کتاب دوم، رقص با اژدهاها

نسخه الکترونیک کتاب نغمه‌ی آتش و یخ ۵ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نغمه‌ی آتش و یخ ۵

با آن­که تاریکی زندان گرگ را در بر گرفته بود، دیووس باز هم می‌توانست حس کند که آن روز صبح اتفاق شومی در راه است. او با شنیدن سروصداها به طرف درِ اتاقی که در آن زندانی بود خزید، اما درِ چوبی قطور بود و او نمی‌توانست کلمات را به خوبی بشنود. سحر از راه رسیده بود، اما گارت هنوز برایش صبحانه نیاورده و این موضوع نگرانش کرده بود. درون لانۀ گرگ، همۀ روزها شبیه هم بود و هر تغییری هم که رخ می‌داد معمولاً ناخوشایند بود. دیووس با خودش گفت: "امروز ممکنه روز مرگم باشه. به احتمال زیاد گارت داره بانو لو رو تیز می‌کنه." او آخرین حرف وایمن مندرلی را فراموش نکرده بود: «این موجود پست رو به لانۀ گرگ ببرید و سر و دست‌هاش رو قطع کنید. تا زمانی که سر این قاچاقچی رو با یه پیاز بین دندون‌هاش بالای نیزه نبینم، نمی‌تونم یه لقمه هم غذا بخورم.» دیووس هر شب با همین کلمات به خواب می‌رفت و هر روز با آن‌ها بیدار می‌شد. اگر هم فراموش می‌کرد، گارت با کمال میل به یادش می‌آورد. او نام دیووس را مرد مُرده گذاشته بود. صبح‌ها می‌آمد و می‌گفت: «فرنی برای مرد مرده.» و شب‌ها: «شمع رو خاموش کن، مرد مرده.»

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نغمه‌ی آتش و یخ ۵

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دستخوش باد

خبر همچون باد داغی در اردوگاه پیچید: «اون داره میاد. ارتشش راه افتاده و در جهت جنوب به سمت یونکای در حرکته تا شهر رو به آتش بکشه و مردمش رو از لبه تیغ بگذرونه. ما هم قراره بریم سمت شمال و به اون ملحق بشیم.» وزغ این خبر را از دیک استرو(۱) شنید که او هم از بیلبون(۲) پیر شنیده بود و بیلبون هم آن را از یک مرد پنتوسی به نام مایریو مایراکیس(۳) شنیده بود که یکی از عموزادگانش از پادوهای شاهزاده ژنده پوش بود. دیک استرو اصرار داشت: «پسرعمو این خبر رو تو چادر فرماندهی شنیده، از زبون خود کاگو(۴). پیش از غروب حرکت می کنیم، حالا می بینین.»
تا این جایش درست بود. شاهزاده ژنده پوش به فرماندهان و افسران خود دستور داده بود چادرها را جمع کنند، قاطرها را بار کنند و اسب ها را زین کنند، چرا که قرار بود پیش از غروب به یونکای بروند. باک(۵) کمانداری اهل میر که چشمانش چپ بود و معنای نامش هم لوبیا بود، گفت: «نه این­که حروم زاده های یونکایی از این­که ما وارد شهر زردشون بشیم و دور دخترهاشون بپلکیم خوششون بیاد، نه. تو یونکای شاید فقط نفس بگیریم و اسب هامون رو عوض کنیم و به طرف میرین بریم تا به ملکه اژدها برسیم. زود باش، وزغ. زود باش شمشیرت رو حسابی تیز کن. ممکنه به زودی بهش احتیاج پیدا کنی.»
کوئنتین مارتل در دورن یک شاهزاده بود، در ولانتیس از افراد یک بازرگان و در خلیج بردگان فقط یک وزغ بود؛ سرباز شوالیه درشت اندام و طاس دورنی بود که شمشیرزنان آزاد او را گرین گاتس(۶) صدا می کردند. مردان گروه دستخوش باد نام هایشان را با هر تغییری عوض می کردند. آن ها نام او را وزغ گذاشته بودند، تنها به این دلیل که هر بار شوالیه بزرگ فریادزنان دستوری می‎داد، پسرک سریع و ناگهانی از جا می پرید.
حتی فرمانده گروه هم نام واقعی اش را برای خودش نگه داشته بود. بسیاری از گروه های آزاد در طول جنگ های خونین منتهی به نابودی والیریا به وجود آمده بودند. تعدادی هم امروز شکل می گرفتند و فردا از هم می پاشیدند. گروه دستخوش باد سی ساله بود و در تمام این سال ها تنها یک فرمانده به خود دیده بود؛ نجیب زاده ای پنتوسی که لحنی نرم و چشمانی غمگین داشت و همه، شاهزاده ژنده پوش صدایش می کردند. موها و زره اش نقره ای بود، اما بالاپوش پاره اش از تکه پارچه های رنگی دوخته شده بود: آبی و خاکستری و بنفش، قرمز و طلایی و سبز، ارغوانی و سرخ و نیلی که همه شان بر اثر نور آفتاب کم رنگ شده بودند. آن­طور که دیک استرو تعریف می کرد، هنگامی که شاهزاده ژنده پوش تنها بیست و سه سال داشته، عالیجنابان پنتوس او را به عنوان شاهزاده خود انتخاب می کنند، اما او شمشیرش را بر می دارد، سوار اسب مورد علاقه اش می شود و به سرزمین های دور فرار می کند و هرگز هم باز نمی گردد. او با گروه پسران دوم، سپرهای آهنین و مردان دوشیزه اسب رانده بود و بعد هم به پنج برادر زره پوش پیوسته بود تا گروه دستخوش باد را شکل دهد. از آن شش نفر، حالا تنها او باقی مانده بود.
وزغ نمی دانست که این داستان حقیقت دارد یا نه. از زمانی که در ولانتیس به گروه دستخوش باد پیوسته بود، تنها از دور شاهزاده ژنده پوش را دیده بود. مردان دورنی، تازه­وارد، خام­دست و تیر جمع کن بودند و در آن گروه دو هزار نفری تنها سه مرد دورنی وجود داشت. هنگامی که گریس درینک واتر که در آن جا به جرالد(۷) دورنی معروف بود تا از جرالد پشت قرمز و جرالد سیاه قابل تشخیص باشد و حتی گاهی درینک صدایش می کردند، کوئنتین را برای این کار پیشنهاد کرد، او اعتراض کرده بود: «من که سرباز نیستم. من تو دورن آموزش دیده­م و همون قدر شوالیه هستم که تو هستی.»
اما گریس حق این کار را داشت. او و آرچیبالد آن جا بودند تا از کوئنتین محافظت کنند و این بدین معنا بود که او باید کنار یک مرد بزرگ و قدرتمند می ماند. درینک واتر به او گفته بود: «آرچ از هر دوی ما جنگجوی بهتریه، اما برای ازدواج با ملکه اژدها فقط به تو می شه امیدوار بود.»
کوئنتین اندیشید: "ازدواج یا جنگ! به هر حال به زودی اون دختر رو می بینم." هر چه بیشتر درباره دنریز تارگارین می شنید، ترسش از ملاقات با او بیشتر می شد. یونکایی ها ادعا کرده بودند که او به اژدهاهایش گوشت انسان می دهد و در وانی که از خون دوشیزگان پر شده، حمام می کند تا پوستش لطیف و زیبا باقی بماند. خیلی ها به این شایعات خندیده بودند، اما داستان های عجیب درباره ملکه اژدها همچنان بر سر زبان ها بود...
از جمله این­که کال دراگوی او برادرش، ویسریس، را کشته و او را ملکه کرده، بعد هم خود او کال را کشته تا خود را کالسی بنامد. این­که او همیشه قربانی می دهد، به آسانی نفس کشیدن دروغ می گوید و خیلی هوسران است. آتش­بس را به راحتی زیر پا می گذارد و فرستاده ها را شکنجه می کند. این­که پدرش هم دیوانه بوده و این­ دیوانگی در خون شان است.
"دیوانگی توی خون شونه!" شاه اریس دوم دیوانه بود و این را همه در وستروس می دانستند. او دو تن از وزیرانش را گردن زد و سومی را هم سوزاند. "اگه دنریز به اندازه پدرش دیوانه باشه، هنوز هم باید باهاش ازدواج کنم؟" شاهزاده دورن هرگز درباره چنین امکانی با او صحبت نکرده بود.
وزغ از این­که آستاپور را ترک کند، خوشحال بود. آن شهر سرخ رنگ برایش همچون جهنم بود. یونکایی ها درواز ه های شکسته اش را بسته و مرده ها و افراد در حال مرگ را زندانی کرده بودند، اما ناله هایی که از پشت دیوارهای آجری قرمزرنگ شهر به گوش می رسید، گویی کوئنتین مارتل را افسون می کرد. رودخانه پر از جسد شده بود. کشیش ها با رداهای سرخ شان درحالی که مشعل هایی از آتش سبز به دست داشتند، همه جا سرک می کشیدند. مردان رو به مرگ، زخمی و خون آلود، در خیابان ها پلاس بودند. کودکان بر سر توله سگ های نیمه­پخته در آتش دعوا می کردند. آخرین پادشاه آستاپور را هم برهنه در گودال مبارزه انداخته بودند تا با مشتی سگ ولگرد گرسنه دست و پنجه نرم کند، و آتش... آتش همه جا بود. کوئنتین چشم هایش را که می بست، شعله ها را می دید. شعله هایی که روی دیواره های آجری هرم هایی زبانه می کشیدند که از تمام قصرهایی که در عمرش دیده بود، بزرگ تر بودند و ستون هایی از دود چرب را همچون مارهای غول پیکر سیاه به هوا می فرستادند.
هنگامی که باد جنوب وزید، هوای آن جا هم بوی دود گرفت، با آن­که سه مایل با شهر فاصله داشت. آستاپوری که پشت آن دیوارهای سرخ آجری قرار داشت، هنوز هم درحال سوختن بود؛ هر چند که تا حالا بیشتر شعله ها خاموش شده بودند. خاکسترها با هر نسیم به هوا بلند می شدند و مانند برف خاکستری همه جا را می پوشاندند. ترک آن جا بسیار خوشایند می­نمود.
مرد درشت­اندام هم با او موافق بود. کوئنتین او را مشغول تاس­بازی با دو شمشیرزن، معروف به لوبیا و کتاب، و بیلبون پیر دید. او گفت: «دیگه وقتشه.» شمشیرزنان آزاد، گرین گاتس را دوست داشتند، چرا که او هم در شرط بندی شجاع بود و هم در جنگیدن؛ هر چند که موفقیت بسیاری به دست نمی آورد. «زره من رو بیار، وزغ. خونی رو که روش ریخته بود پاک کردی؟»
«بله، سر.» زره گرین گاتس کهنه و سنگین بود. چندین وصله داشت و پیدا بود که بسیار پوشیده شده. کلاهخودش هم همین وضع را داشت، همین­طور زره گلو، ساق بندها و زره سینه و باقی وسایلش. زره وزغ تنها کمی از زره او بهتر بود و زره سر گریس از هر دو بدتر. مرد زره ساز آن را زره برادران نامیده بود. کوئنتین از او نپرسیده بود که پیش از او چند تن دیگر آن زره را پوشیده اند و چندتایشان هم مرده اند. آن ها زره های خوب خود را در ولانتیس رها کرده بودند، به علاوه تمام طلاها و البته نام و نشان شان. شوالیه های ثروتمندی که از خانواده های عالی­رتبه و اصیل بودند، نمی توانستند به آن­سوی دریای باریک بروند و شمشیرهایشان را بفروشند، مگر آن­که تبعید شده باشند.
جمع کردن اردوگاهِ دستخوش باد کمتر از یک ساعت طول کشید. شاهزاده ژنده پوش همچنان که روی اسب جنگی خاکستری بزرگش نشسته بود، به زبان والیریایی که نزدیک ترین زبان به زبان رایج در گروه بود، گفت: «وقتشه راه بیفتیم.» روی اسب جنگی اش با تکه پارچه ای از بالاپوش مردانی پوشانده شده بود که به دست استادش کشته شده بودند. بالاپوش خودش را هم با استفاده از همان پارچه­ها وصله زده بودند. با آن­که شصت سال از عمرش می گذشت، هنوز هم راست و قدبلند روی اسب نشسته بود و صدایش آن­قدر قوی و رسا بود که به گوشه گوشه اردوگاه برسد. او ادامه داد: «آستاپور برای ما چیزی جز یه پیش­غذای ساده نبود. ضیافت اصلی توی میرینه.» و شمشیرزنان آزاد برایش فریاد سر دادند. پرچم های باریک آبی­رنگ بالای نیزه هایشان تکان می خورد و پرچم های بزرگ آبی و سفید هم بالای سر همه سایه انداخته بود: پرچم های گروه دستخوش باد.
سه مرد دورنی هم همراه با دیگر برادران فریاد کشیدند. سکوت کردن بیشتر جلب­ توجه می کرد، اما هنگامی که گروه دستخوش باد پشت سر خونین­ریش و گروهش، همراهان گربه، به طرف شمال به راه افتاد، وزغ کنار جرالد دورنی رفت و به زبان وستروسی گفت: «زود.» وستروسی های دیگری هم در گروه بودند، اما تعداشان زیاد نبود و به آن ها نزدیک هم نبودند. «ما باید این کار رو خیلی زود انجام بدیم.»
گریس بی آن­که لبخند بزند، زیر لب به او هشدار داد: «این­جا نه. امشب درباره اش حرف می زنیم، وقتی اردو زدیم.»
از آستاپور تا یونکای صد فرسنگ راه بود که از جاده گیسکاری می گذشت و از یونکای تا میرین هم پنجاه فرسنگ دیگر راه بود. همراهان آزاد، اگر اسب های خوب و سرحال داشتند، می توانستند پس از شش روز سواری و بدون توقف به آن جا برسند، یا دست­کم پس از هشت روز. ارتش گیسکاری که در نیمه راه به آنان ملحق می شد، پیاده­نظام بود و یونکایی ها و سربازان برده هم همراهشان بودند. لوبیا گفت: «با وجود این ژنرال ها، عجیبه که چرا توی دریا نمی افتن.»
ارتش یونکای فرمانده کم نداشت. یک قهرمان پیر به نام یورکاز زو یورکاز(۸) فرمانده کل بود و در کجاوه ای چنان بزرگ سفر می کرد که چهل برده حملش می کردند. مردان دستخوش باد او را تنها از فاصله بسیار دور دیده بودند، اما زیردستان او را نمی شد ندید. لردهای تحت فرمان او همه جا بودند، درست مانند سوسک. به نظر می رسید که نیمی از آن ها گازدان(۹)، گرازدان(۱۰)، مازدان(۱۱) یا گازناک(۱۲) نام داشتند. تشخیص نام های گیسکاری از هم، از آن هنرهایی بود که تعداد کمی از مردان دستخوش باد در آن استاد بودند، بنابراین برایشان نام های مضحکی انتخاب کرده بودند.

نظرات کاربران درباره کتاب نغمه‌ی آتش و یخ ۵

بزرگترین خیانتی که ناشر این سری کتابها کرده، استفاده از این مترجمه. واقعا افتضاح بود. اگر تا حالا شروع به خواندن کتاب نکردید به این ترتیب استفاده کنید جلد اول و دوم ترجمه خانم مشیری جلد سوم و چهارم ترجمه گروه وینترفیل جلد پنجم ترجمه آقای افشین اردشیری انتشارات آذرباد
در 1 سال پیش توسط fou...982
ترتیب کتاب ها : بازی تاج و تخت _ جلد اول بازی تاج و تخت _ جلد دوم بازی تاج و تخت _ جلد سوم نبرد پادشاهان _ جلد اول نبرد پادشاهان _ جلد دوم طوفان شمشیر ها _ جلد اول طوفان شمشیر ها _ جلد دوم جشنی برای کلاغ ها _ جلد اول جشنی برای کلاغ ها _ جلد دوم رقصی با اژدهایان _ جلد اول رقصی با اژدهایان _ جلد دوم رقصی با اژدهایان _ جلد سوم دو کتاب بعدی یعنی : باد های زمستان و رویای بهار هنوز منتشر نشده (جهانی)
در 1 سال پیش توسط sha...000
محفل فرزندان جنگل، که شاخه‌ای از سایت وینترفله، ترجمه‌ی کتاب پنجم رو شروع کرده. ترجمه بسیار خوب و بدون سانسوره. می‌تونید فصل‌ها رو رایگان از کانالشون دانلود کنید و بخونید و لذت ببرید. @ChildernOfForestOrder
در 10 ماه پیش توسط دثه جودی
من این مجموعه رو تموم کردم و بی صبرانه منتظرم که کتابهای بعدیش چاپ و ترجمه بشه. به جرأت میتونم بگم که مجموعه نقمۀ یخ و آتش یک شاهکاره.
در 1 سال پیش توسط احسان اسماعیلی
خیلی قشنگ بود...
در 3 سال پیش توسط Ail...ist
کتاب خیلی خوب و مهیجی بود ولی به نظرم ترجمه اسمهای کتاب به فارسی کار درستی نبود
در 1 سال پیش توسط محمد حیدری پور