فیدیبو نماینده قانونی انتشارات معین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه‌های صمد

کتاب قصه‌های صمد

نسخه الکترونیک کتاب قصه‌های صمد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قصه‌های صمد

موسیقی، قصه و ترانه عمری دیرین در منطقه آذربایجان دارند. بسیاری از افسانه های عاشقانه و قصه های دلپذیری که وارد ادبیات ایران شده، منشا آذری دارند و کسانی جز خود مردم راوی و حافظ آنها نبوده اند. این کتاب شامل تعداد زیادی از قصه ها و حکایات منسوب به آذری ها طی دهه ها و شاید سده های گذشته است که سینه به سینه نقل شده و سنت شفاهی آذربایجان را تشکیل داده اند. پری ها و دیوها، شاهان و فرودستان، فقیر و غنی، کوچک و بزرگ و... شخصیت های مختلف این قصه ها هستند که هر یک از آنها را رنگ و بویی خاص بخشیده است. صمد بهرنگی، معلم و نویسنده نامداری که سال های عمر خود را وقف تعلیم بچه ها و نیز مبارزه سیاسی با رژیم پهلوی کرد، این قصه ها را گردآوری و با قلم شیرین و شیوای خود نوشته است.

ادامه...

بخشی از کتاب قصه‌های صمد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دختر حاجی صیاد

روزی روزگاری مردی بود به نام حاجی صیاد و یک دوستی داشت که ملا(۳) بود. ملا معلم دختر حاجی صیاد هم بود. حاجی صیاد می خواست به مکه برود و زن و پسرش را هم با خود می برد. ملا تو جلد حاجی رفته بود که مبادا پری را هم ببری که از درس و مشق عقب خواهد ماند. حاجی صیاد در جست و جوی کسی بود که دخترش را به دست او بسپارد و با دل و قُرص به مکه برود و عاقبت آمد پیش ملا که با او مشورت و مصلحتی بکند. ملا که انتظار او را می کشید گفت: حاجی البته خودتان بهتر از من صلاح کارتان را می دانید اما اگر من را می گویید، عرض کنم که هیچ کسی مطمئن تر از خود من نیست. دخترتان را به دست من بسپارید و با خیال آسوده مسافرت کنید. قول می دهم که بهتر از شما مواظبش باشم. نمی گذارم یک تار مو از سرش کم بشود.
حاجی صیاد به ملا اطمینان کرد. دخترش را پیش او گذاشت و زن و پسرش را برداشت و رفت به مکه.
هفت هشت ده روزی گذشت. روزی سر درس، ملا دختر را نیشگون گرفت. پری که فهمید هوای شیطنت به سر ملا زده، گفت: پدرم مرا به دست تو سپرده است. خجالت نمی کشی با این ریش و پشم پاپیچ من می شوی؟
ملا گفت: گوش من بدهکار این حرف ها نیست. همین حالا باید زن من بشوی.
پری دید که هوا پس است و ملا دست بردار نیست، به بهانه ی دست به آب، بیرون رفت و سر گذاشت به دشت و بیابان. وسط دشت و بیابان به چشمه ای رسید. درخت بلندی کنار چشمه روییده بود. پری از درخت بالا رفت و بنا کرد به فکر کردن که خدایا خداوندا چه کار کنم چه کار نکنم. توی این بر و بیابان چه قضا و قدری سر راهم هست!
پادشاهی از آن جا می گذشت. خواست اسبش را آب بدهد. اسب توی چشمه نگاه کرد و رم کرد. پادشاه دوباره اسب را به طرف آب راند. اسب باز هم پس پسکی رفت. پادشاه این دفعه از اسب پیاده شد و چشمه را نگاه کرد. دید عکس دختری توی آب افتاده. پادشاه سرش را بالا کرد و دید دختری مثل پنجه ی آفتاب لای شاخ و برگ ها نشسته است. یک دل نه صد دل عاشق پری شد.
پری گفت: ای برادر روز قیامتم، نگاهم نکن. مگر نمی بینی سربرهنه ام. برو پی کار خودت.
پادشاه گفت: من نمی توانم تو را این جا تنها بگذارم و بروم. باید بگویی کی هستی، چه کاره ای. خودت هم بیا پایین با هم برویم به خانه ی من.
پری گفت: مگر نمی بینی سربرهنه ام! من نمی توانم جایی بروم.
پادشاه گفت: پس بگیر پالتو من را روی سرت بینداز بیا پایین. این جا که نمی توانی بمانی. پری پالتو پادشاه را گرفت خود را توی آن چپاند و پایین آمد. پادشاه او را به ترک اسبش سوار کرد و رو به شهر گذاشتند. به خانه که رسیدند، پری از سیر تا پیاز سرگذشتش را برای پادشاه نقل کرد. پادشاه مطابق شریعت پیغمبر و فرمایش خدا؛ آخوندی صدا کرد و پری را به عقد خود درآورد. مدتی گذشت، پری دو پسر زایید. روزها و سال ها گذشتند و پسرها شدند چهار ساله.
این ها را این جا داشته باشید، برویم ببینم حاجی صیاد و ملا چه بر سرشان آمد. یک هفته بود که پری فرار کرده بود. ملا دید خبری از او نشد، برداشت نامه ای به حاجی صیاد نوشت که حاجی چه نشسته ای که دخترت آبرو را خورده حیا به کمرش بسته. خودت بیا صاحبش شو که من نمی توانم جلو کارهایش را بگیرم.
حاجی صیاد خیلی عصبانی شد و به پسرش گفت: پسر، من توی شهر آبرو دارم. دیگر نمی توانم با این وضع به شهر برگردم. تو می روی خواهرت را می کشی، پیراهنش را به خون آغشته می کنی و می فرستی پیش من تا من بیایم. تا خواهرت زنده است من نمی توانم قدم به شهر بگذارم.
پسر آمد به شهر خانه ی خودشان. ملا گفت: پری وقتی فهمید که حاجی را خبردار کرده ام فرار کرد رفت و دیگر خبری ازش ندارم.
پسر پرس و جو کرد و ته و توی قضیه را درآورد و فهمید ک خواهرش بی گناه بوده است. اما هرقدر به این در و آن در زد نتوانست خواهرش را پیدا کند. آن وقت پرنده ای شکار کرد و پیراهن خواهرش را به خون آن آغشته کرد و به پدرش فرستاد که پدر بیا، خواهرم را کشتم. پسر می دانست که تا ملا هست پدرش حرف او را باور نخواهد کرد. از این رو چیزی بروز نداد.
***

نظرات کاربران درباره کتاب قصه‌های صمد