فیدیبو نماینده قانونی انتشارات میراث اهل قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مدیر مدرسه

کتاب مدیر مدرسه
شاهکار سید جلال آل احمد

نسخه الکترونیک کتاب مدیر مدرسه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۴۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مدیر مدرسه

فردا اول صبح، رفتم مدرسه. بچّه‌ها با صف‌هاشان به طرف کلاس می‌رفتند و ناظم چوب به دست توی ایوان ایستاده بود و توی دفتر فقط دو تا از معلّم‌ها بودند. معلوم شد کار هرروزه‌شان است. ناظم را هم فرستادم سرِ یک کسال دیگر و خودم آمدم دَم در مدرسه به قدم زدن؛ دو ضلع شمالی و شرقی مدرسه کوچه بود. کوچه‌هایی بالقوه. که دراز و مستقیم از وسط بیابان خالی می‌گذشتند و اُریب به خیابان اصلی می‌رسیدند که قیرریز بود و اتوبوس در آن می‌رفت و درخت‌کاری داشت و دکّان و آبادی. فکر کردم از هر طرف که بیایند مرا این ته، دمِ در مدرسه، خواهند دید و تمام طول راه در این خجالت خواهند ماند و دیگر دیر نخواهند آمد. اما آیا برازنده بود که اوّل کار این‌قدر سخت‌گیری نشان بدهم؟... که یک سیاهی از ته جادّه‌ی جنوبی پیدا شد. جوانک بریانتین‌زده بود. از کوتاهی‌اش شناختم و حرکاتی که در راه رفتنش بود. مسلماً او هم مرا می‌دید، ولی آهسته‌تر از آن می‌آمد که یک معلّم تأخیر کرده جلوی مدیرش می‌آید. جلوتر که رسید، حتی شنیدم که سوت می‌زد. آهنگ یکی از همین رقص‌های فرنگی را. مسلماً ازین فاصله مرا می‌دید. دیگر حتی لنگر بزرگ روی کراواتش را هم می‌دیدم که تکان می‌خورد و به سینه‌اش چسبیده بود. فکر کردم «لابد همین یک کراوات را دارد.» اما بی‌انصاف چنان سلّانه سلّانه می‌آمد که دیدم هیچ جای گذشت نیست. اصلاً محلّ سگ هم به من نمی‌گذاشت. داشتم از کوره در می‌رفتم که یک مرتبه احساس کردم، تغییری در رفتار خود دارد و تند کرد. دگمه‌های کتش را بست و نگاهش به من دوخته شد. مثل این‌که سری هم تکان داد. «خوب! به‌خیر گذشت.» وگرنه خدا عالِم است چه اتفاقی می‌افتاد. حداقل این بود که می‌رفتم تو و درِ دفتر را روی خودم می‌بستم که وقتی آمد اصلاً مرا نبیند. سلام که کرد، مثل این‌که می‌خواست چیزی هم بگوید که پیش‌دستی کردم: - بفرمایید آقا. بفرمایید، بچّه‌ها منتظرند.

ادامه...

بخشی از کتاب مدیر مدرسه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

از در که وارد شدم، سیگار دستم بود و زورم آمد سلام کنم. همین طوری دَنگم گرفته بود قُد باشم. رئیس فرهنگ که اجازه ی نشستن داد، نگاهش لحظه ای روی دستم مکث کرد و بعد چیزی را که می نوشت، تمام کرد و می خواست متوجه من بشود که رونویس حکم را روی میزش گذاشته بودم. حرفی نزدیم. رونویس را با کاغذهای ضمیمه اش زیرورو کرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلاً خالی از عصبانیت گفت:
- جا نداریم آقا. این که نمی شه! هر روز یک حکم می دند دست یکی و می فرستنش سراغ من... دیروز به آقای مدیرکل...
حوصله ی این اباطیل را نداشتم. حرفش را بریدم که:
- ممکنه خواهش کنم زیر همین ورقه مرقوم بفرمایید؟
و سیگارم را توی زیرسیگاری برّاق روی میزش تکاندم. روی میز پاک و مرتب بود. درست مثل اتاق مهمان خانه ی تازه عروس ها. هرچیز به جای خود و نه یک ذرّه گرد. فقط خاکستر سیگار من زیادی بود. مثلِ تُفی به صورت تازه تراشیده ای... قلم را برداشت و زیر حکم چیزی نوشت و امضا کرد که من از در آمده بودم بیرون. خلاص.
تحمل این یکی را نداشتم. با اَداهایش. پیدا بود که تازه رئیس شده. زورکی غبغب می انداخت و حرفش را آهسته تویِ چشم آدم می زد. انگار برای شنیدنش گوش لازم نیست. صد و پنجاه تومان در کارگزینی کل مایه گذاشته بودم تا این حکم را به امضا رسانده بودم. توصیه هم برده بودم و تازه دو ماه هم دویده بودم. مو، لای درزَش نمی رفت. می دانستم که چه او بپذیرد، چه نپذیرد، کار تمام است. خودش هم می دانست. حتماً هم دستگیرش شد که با این نک ونالی که کرد، خودش را کِنِف کرده. ولی کاری بود و شده بود.
در کارگزینی کل، سفارش کرده بودند که برای خالی نبودن عریضه رونویس حکم را به رویت رئیس فرهنگ هم برسانم که تازه این طور شد. وگرنه بالای حکم کارگزینی کل چه کسی می توانست حرفی بزند؟ یک وزارت خانه بود و یک کارگزینی! شوخی که نبود. تهِ دلم قُرص تر از این ها بود که محتاج به این استدلال ها باشم. اما به نظرم همه ی تقصیرها از این سیگار لعنتی بود که به خیال خودم خواسته بودم خرجش را از محلّ اضافه حقوق شغل جدید دربیاورم. البته از معلّمی هم، عُقّم نشسته بود. ده سال «الف.ب» درس دادن و قیافه های بهت زده ی بچّه های مردم با مزخرف ترین چرندی که می گویی... و استغناء با غین و استقراء با قاف و خراسانی و هندی و قدیمی ترین شعر دَری و صنعت ارسال مثل و ردّالعجز... و ازین مزخرفات! دیدم دارم خر می شوم. گفتم مدیر بشوم. مدیر دبستان! دیگر نه درس خواهم داد و نه دم به دم وجدانم را میان دوازده و چهارده به نوسان خواهم آورد و نه مجبور خواهم بود برای فرار از اتلاف وقت، در امتحان تجدیدی به هر احمق بی شعوری هفت بدهم تا ایّام آخر تابستانم را که لذیذترین تکه ی تعطیلات است، نجات داده باشم. این بود که راه افتادم. رفتم و از اهلش پرسیدم. از یک کارچاق کن. دستم را توی دست کارگزینی گذاشت و قول و قرار و طرفین خوش و خرّم و یک روز هم نشانی مدرسه را دستم دادند که بروم وارسی، که باب میلم هست یا نه. و رفتم.
مدرسه دو طبقه بود و نوساز بود و در دامنه ی کوه تنها افتاده بود و آفتاب رو بود. یک فرهنگ دوست خرپول، عمارتش را وسط زمین های خودش ساخته بود و بیست و پنج ساله در اختیار فرهنگ گذاشته بود که مدرسه اش کنند و رفت و آمد بشود و جاده ها کوبیده بشود و این قدر از این بشودها بشود، تا دل ننه باباها بسوزد و برای این که راه بچّه هاشان را کوتاه کنند، بیایند همان اطرافِ مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمین یارو از متری یک عبّاسی بشود صد تومان. یارو اسمش را هم روی دیوار مدرسه کاشی کاری کرده بود. به خطّ خوش و زمینه ی آبی و با شاخ و برگی. البته که مدرسه هم به اسم خودش بود. هنوز در و همسایه پیدا نکرده بودند که حرف شان بشود و لِنگ و پاچه ی سعدی و باباطاهر را بِکِشند میان و یک ورق دیگر از تاریخ الشّعرا را بکوبند روی نبش دیوار کوچه شان. تابلوی مدرسه هم حسابی و بزرگ و خوانا. از صد متری داد می زد که توانا بُوَد هرکه... هرچه دل تان بخواهد! با شیر و خورشیدش که آن بالا سر، سه پا ایستاده بود و زورکی تعادل خودش را حفظ می کرد و خورشید خانم روی کولش با ابروهای پیوسته و قَمچیلی که به دست داشت و تا سه تیرِ پرتاب، اطراف مدرسه بیابان بود. دَرَندشت و بی آب و آبادانی و آن تهِ رو به شمال، ردیف کاج های درهم فرورفته ای که از سر دیوار گِلی یک باغ پیدا بود؛ روی آسمان لکّه ی دراز و تیره ای زده بود. حتماً تا بیست و پنج سال دیگر همه ی این اطراف پُر می شد و بوق ماشین و وَنگ و َنگ بچّه ها و فریاد لبویی و زنگ روزنامه فروش و عربده ی گل به سر دارم خیار! نان یارو توی روغن بود. «راستی شاید متری ده دوازده شاهی بیش تر نخریده باشد؟ شاید هم زمین ها را همین جوری به ثبت داده باشد؟ هان؟... احمق به تو چه؟!...»
بله این فکرها را همان روزی کردم که ناشناس به مدرسه سر زدم و آخر سر هم به این نتیجه رسیدم که مردم، حق دارند جایی بخوابند که زیرشان آب نرود. «تو اگر مردی، عرضه داشته باش و مدیر همین مدرسه هم بشو.» و رفته بودم و دنبال کار را گرفته بودم تا رسیده بود به این جا.
همان روز وارِسی فهمیده بودم که مدیر قبلی مدرسه زندانی است. لابُد کلّه اش بوی قرمه سبزی می داده و باز لابد حالا دارد کفاره ی گناهانی را می دهد که یا خودش نکرده یا آهنگری در بلخ کرده. جزو پرِ قیچی های رئیس فرهنگ هم کسی نبود که با مدیر شدن، اضافه حقوقی نصیبش بشود و ناچار سر و دستی برای این کار بشکند. خارج از مرکز هم نداشت. این معلومات را توی کارگزینی به دست آورده بودم. هنوز «گُه خوردم نامه نویسی» هم مُد نشده بود که بگویم یارو به این زودی ها از سولدونی درخواهد آمد. فکر نمی کردم کس دیگری هم برای این وسط بیابان دلش لَک زده باشد با زمستان سختش و با رفت و آمد دشوارش. این بود که خیالم راحت بود. از همه ی این ها گذشته کارگزینی کل موافقت کرده بود! درست است که پیش از بلند شدن بوی اسکناس، آن جا هم دو سه تا عیب شرعی و عرفی گرفته بودند و مثلاً گفته بودند لابد کاسه ای زیر نیم کاسه است که فلانی یعنی من، با ده سال سابقه ی تدریس، می خواهد مدیر دبستان بشود! غرض شان این بود که لابد خُل شده ام که از شغل بسیار مهم و محترم دبیری دست می شویم؛ یا شاید بچّه بازم و از این جور حرف ها. و کار به همین حرف ها کشیده بود که واسطه ی قضیه فهماند که باید درِ کیسه را شل کنم و من هم کردم. ماهی صد و پنجاه حق مقام در آن روزها پولی نبود که بتوانم ندیده بگیرم. و تازه اگر ندیده می گرفتم چه؟ باز باید برمی گشتم به این کلاس ها و انشاها و قرائت ها و چهار مقاله و قابوس نامه و سال نامه ی فرهنگ و این جور حماقت ها.
این بود که از پیش رئیس فرهنگ، صاف برگشتم به کارگزینی کل، سراغ آن که بفهمی نفهمی، دلّال کارم بود. و رونویس حکم را گذاشتم و گفتم که چه طور شد و آمدم بیرون. و دو روز بعد رفتم سراغش. معلوم شد که حدسم درست بوده است و رئیس فرهنگ گفته بوده: «من از این لیسانسیه های پرافاده نمی خواهم که سیگار به دست توی هر اتاقی سر می کنند.» و یارو برایش گفته بوده که اصلاً و ابداً...! فلانی هم چین و هم چون است و مثقالی هفت صنّار با دیگران فرق دارد و ازین هندوانه ها و خیال من راحت باشد و پنج شنبه ی هفته ی دیگر خودم بروم پهلوی او... و این کار را کردم. این بار رئیس فرهنگ جلوی پایم بلند شد که «ای آقا... چرا اوّل نفرمودید؟!...» و حرف ها و خنده های از این جور و چای سفارش داد و از کارمندهایش گِله کرد و به قول خودش، مرا «در جریان موقعیّت محل» گذاشت و بعد با ماشین خودش مرا به مدرسه رساند و گفت زنگ را زودتر از موعد زدند و حضور معلّم ها و ناظم، نطق غرّایی در خصایل مدیر جدید ـ که من باشم ـ کرد و بعد هم مرا گذاشت و رفت با یک مدرسه ی شش کلاسه ی «نوبنیاد» و یک ناظم و هفت تا معلّم و دویست و سی و پنج تا شاگرد. دیگر حسابی مدیر مدرسه شده بودم!

نظرات کاربران درباره کتاب مدیر مدرسه

واقعا خوب نبود. کتاب های رضا امیرخانی عالی است. این ارزشش را هم نداشت! همچین نوشته شاهکار که فکر میکنی چی هست! سرد و نژند نوشته شده. می تونست بسیار بهتر باشه. پیشنهاد نمی کنم
در 2 سال پیش توسط بنی آدم
آل احمد قلمی منحصر بفرد داشت . تک تک آثارش خواندنیست .
در 1 سال پیش توسط nas...rdi
زیباترین کتاب جلال آل احمد. فوق العاده است. من انقدر خوندم که تک تک جملاتش رو حفظ شدم
در 2 سال پیش توسط neg...131
من دوست داشتم البته من کتاب صوتیش رو گوش کردم خوب بود ولی خب شاید همه پسند نباشه به خاطر نوع بیان و نگارشش
در 2 سال پیش توسط zah....ch
مثل باقی آثار جلال؛ هوشمندانه، نقادانه، طنازانه و عمیق. عاشق قلم جلالم. خیلی زود جاش تو ادبیات خالی شد... و پر هم نشد!
در 7 ماه پیش توسط ندا سهرابی
مدیر مدرسه بقدری برام جالب و دوست داشتنی بود که بعد از مدتی دوباره خوندمش... برای من که کتاب گیرایی بود
در 2 سال پیش توسط maj...983
بسیار عالی بود.
در 3 سال پیش توسط rohullah alavi
با سلام کتاب بسیار خوبی هست فقط بعضی جاها غلط های تایپی اذیت کننده بود و من رو از فضای داستان پرت می‌کرد بیرون. یک سری از کنایه ها هم بهتر بود مثلاً آخر کتاب توضیح داده میشد. ولی در کل تجربه خیلی خوبی بود
در 1 ماه پیش توسط سعید بنازاده
من دوس داشتم..
در 1 سال پیش توسط mina DV
به نظر من این کتاب، از آنجا که روایتگر داستانی واقعی است، حداقل میتواند ما را با گوشه ای از اوضاع فرهنگی آن زمان آشنا کند. خاصیت داستان های جلال آل احمد این است. ضمنا، جالب ترین جمله ای که در این کتاب خواندم: "مسخره ترین کارها این است که کسی به اصلاح وضعی دست بزند اما در قلمروی که تا سر دماغش بیشتر نیست!"
در 3 سال پیش توسط محمد آریان