فیدیبو نماینده قانونی انتشارات میراث اهل قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه های جلال

کتاب قصه های جلال
گزیده ای از داستان های کوتاه جلال آل احمد

نسخه الکترونیک کتاب قصه های جلال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۳۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قصه های جلال

صبح یکی از روزهای دهه‌ی اول شهریور بیست بود. چیزی به ظهر نمانده بود. شهر زندگی معمولی خود را ادامه می‌داد. هیچ‌چیزِ تازه‌ای، جز سربازان لخت و یکتا پیراهن، که چندین روز بود، با یک پیت حلبی، میان شهر ول‌شان کرده بودند، دیده نمی‌شد. سربازها هنوز به پیروی از یک عادت زورکی و کورکورانه، سه به سه، و ردیف، قدم برمی‌داشتند و ویلان و سرگردان در شهر می‌گشتند. اتوبوس‌ها تند می‌گذشتند. مردم به هم تنه می‌زدند و اخم می‌کردند و رد می‌شدند. ناگهان، باز صدای هواپیماها بلند شد و مردم که هنوز از دیدن غول‌های آهنین سیر نشده بودند، هرجا که بودند می‌ایستادند، و سر خود را بالا می‌کردند؛ اما چانه‌شان سنگینی می‌کرد، پایین می‌افتاد و دهان‌شان باز می‌ماند...

ادامه...

بخشی از کتاب قصه های جلال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تجهیز ملت

سرِبینه ی(۱) حمام غوغایی برپا بود. بچه ی دو ساله و تازه پای «بگوم»، توی آبگیر حمام، باز شاشیده بود. زن ها که تازه خبردار می شدند با جیر و ویر و غُرغُر، در حالی که بخار از بدن های لاغرشان برمی خاست، از حمام درمی آمدند و سوزنی ها(۲) و بقچه های به شاش کشیده شده ی خود را با وسواس جمع و جور می کردند؛ به آبگیر سرکوفت می زدند و اگر هم شوهرشان کاره ای بود، برای زن اوستا شاخ و شانه می کشیدند و یا به دفاع از او برمی خاستند:
- واه! خدا به دور! تِرِکمون زده، یه راویه(۳) شاشیده!
- خوب خانم چه کنه! نمی تونه که بچه اش رو با خودش تو حموم بیاره! خوب کلافه می شه خانم جون...
- خوبه! خوبه! حالا زن اوستا پشتیش هم درمی آد! مجبور نیست. بره بچه داریش رو بکنه. اگه یک دفعه ی دیگه از این اتفاقا این جا بیفته، می دم شوهرم در حموم رو ببنده...
این مهرانگیز خانم، زن یک عضو رتبه ی دو اداری بود. که به این حمام می آمد و فقط تاس و مشربه اش کمی از آن دیگران بیشتر آب می گرفت. زن ها که از لُنگ های شان آب می چکید و گیس های حنا بسته ی خود را با کاغذ پیچیده بودند، از روی بساط یک دیگر شلنگ برمی داشتند و سر و صدای دیگران را بیشتر درمی آوردند.
مهرانگیز خانم پس از یک توپ و تَشَر، وقتی دید سوزنی خودش نجس نشده؛ بی سروصدا به حمام فرو رفت و دیگران را با جار و جنجال شان سر بینه ی حمام تنها گذاشت. توی حمام، دو نفر روی سکوی جلوی خزینه، که اکنون درش را تیغه کشیده بودند، نشسته بودند و صابون می زدند. یک عده ی دیگر با بچه هاشان در گوشه و کنار می پلکیدند. درِ آهنی یکی از دوش ها که از رطوبت زنگ زده بود، از پاشنه درآمده بود، و یک وری به دیوار تکیه کرده بود. یک زن پا به ماه، که پای خود را زیر بار سنگین شکمش به سختی به جلو می کشید، سرخشک کنِ قرمزِ تندی به سر پیچیده بود و با وسواس تمام می خواست از در بیرون برود. مهرانگیز خانم با اِهِن و تُلُپ، از در وارد شد و یک راست رفت و روی سینی خود نشست. بگوم را صدا زد که برایش آب بیاورد. دلاک حمام، که داد و بی داد مهرانگیز خانم را از سر بینه شنیده بود، مشتری دیگر خود را گربه شور کرد و زود خود را به او رسانید. دلاک حمام زنی بود عاقل و جهان دیده. گیس فلفل نمکی اش را هرگز حنا نبسته بود و نمی خواست از آن چه هست، جوان تر بنماید. گرچه مثل همه ی دلاک ها روده دراز بود، هیچ وقت از کسی بدگویی نمی کرد. با هرکس که می نشست سردل خود را باز می کرد و از جوانی خود، از شوهر اول خود، از بچه هایش که اکنون مردی شده بودند، و برای آن ها خیال عروسی کردن داشت، صحبت می کرد و گاهی از این و آن سراغ دختر می گرفت و با بعضی هم قرار و مدار می گذاشت که فلان روز با هم به خواستگاری بروند. مهرانگیز خانم یک بار دیگر آن چه را که سربینه ی حمام برای همه منبر رفته بود، این جا خصوصی برای دلاک عاقله زن گفت. دلاک در حالی که کیسه را با تانّی روی گوشت های شل بازوی مهرانگیز خانم بالا و پایین می برد؛ پس از این که گفته های او را شنید، گفت:
- خانم! من هرچه باشم پیرم و رفتنی. از دنیام زیاد توقعی ندارم تا از کسی ترسی داشته باشم. واسه ی کارمم سر و دست نمی شکنم؛ پسرام، ماشالا، ماشالا، مثل شاخه ی چنار، همیشه حاضرند یک لقمه نونم رو برسونند. اینم که می آم دلاکی، مال اینه که خودم بی غیرت نیستم. آقای خودمم و نوکر خودم. اگه حرف من قابلیت شما رو نداره اما هرچه باشه گیسم سفید شده و می تونم دو سه کلام پیرانه به شما بگم... و این جمله ی اخیر خود را با چنان خوش رویی و مهارتی ادا کرد که مهرانگیز خانم، گویا برای چند دقیقه هم شده، موقعیت بزرگ اجتماعی خود را در میان این همه زنِ بی کس و کار فراموش کرد و گفت:
- البته خانوم جون! هرچی باشه شما مادر مایین...
- خدا الهی سایه ی شما را از سر حموم ما کم نکنه. الهی قربون همچین آدمایی برم. آره خانم جون می خواستم بگم اگه من به کارم احتیاجی ندارم، اما بیچاره بگوم محتاج کارشه. یک بچه اش مدرسه می ره و یه ریز براش خرج می تراشه، شوهرشم که بدبختی، نظام اجباریه. معلوم نیست تو این شلوغ پلوغی چی به سرش بیاد. ازشم خبری نیست. خوب چه کنه خانم جون؟ بایس بچه هاشو نون بده... مهرانگیز خانم که هاج و واج مانده بود و باد و بُروت(۴) خود را کاملاً از دست داده بود، بیش از پیش موقعیت مهم خود را فراموش کرد و با دهان باز پرسید:
- راست میگی؟
- دروغم چیه خانم جون... آخه شما می فرمایین: خوب بره بچه داری شو بکنه؛ آخه پس از کجا نون بخوره؟ راستش رو بخواهید خانم، من ازین حرف شما خوشم نیومد. خدا رو خوش نمی آد. شما که ماشالا ماشالا یک خانم دل رحیمی هستین، نبایست این حرفا را می گفتین...
مهرانگیز خانم هنوز به درد دل ها و وساطت های دلاک گوش می داد. گرما و دم حمام، با بوی چرک و صابون نفس را بند می آورد. دخترک جوان و سرزنده ای کیسه و صابونش را گم کرده بود و در حالی که به دنبال گم کرده ی خود می گشت، این تصنیف تازه درآمده را با آهنگی شیرین، ولی با ناشی گری می خواند: «خیر نبینی حمومی... تشت و بادیه م را بردن... خیر نبینی حمومی... لنگ و قطیفه م(۵) را بردن... لنگ و قدیفه و تشت و بادیه م را بردن... خیر نبینی حمومی...» و همه با او می خندیدند و زمزمه می کردند. از گوشه ی تاریک تر حمام، بوی زرنیخ(۶) کارکرده در فضا می پیچید؛ و نفس را سنگین می ساخت. بخاری که از کف حمام، از روی لگن ها و از سر و روی زن ها برمی خاست، با سر و صدای تاس و مشربه ها و زمزمه ی تصنیف آن دخترک جوان، همه با هم زیر طاق های چرک و خیس خورده و طبله کرده ی حمام که چکه های آب از روی آن ها به سمت پایین می دوید، و در نزدیکی شیشه های طاق حمام، که از میان گچ و آهک اطراف آن ها، در مجاورت شیشه های سرد آن جا، شاید به صورت قطره های ناپاکی ـ که پیرزن ها عقیده دارند، اگر به تن کسی چکید، جایش زخم خواهد شد ـ درمی آمد، و باز به سر و روی زن ها می چکید. پس از جنجال سربینه که عُنُق همه را مُنْکَسِر کرده بود، کم کم سرور و صمیمیت وارد این محیط دم کرده و خیس خورده می شد. دخترک که هنوز به دنبال لیف و صابونش می گشت، خواست سری هم به حوضچه ی کنار در ورودی بزند. ولی هنوز به وسط حمام نرسیده بود که یک مرتبه یکی از نظامی های(۷) کف، زیر پایش فرو رفت... فریاد آمیخته به ترس او به گوش رسید و بعد همه جای حمام از یک دود تند و ترش پُر شد. دوباره غوغایی برپا گردید و حمام زنانه شلوغ تر شد. دخترک تا سینه فرو رفته، بی هوش شده بود. رنگ دلاک و بگوم پرید. هر دو به عجله جلو دویدند. دیگران هم کمک کردند و او را بالا کشیدند. سینه و شکمش خراش برداشته بود و خون می آمد و پاهایش که چند دقیقه ای میان خاکسترهای گرمِ گربه رویِ زیر حمام مانده بود، کم کم ورم می کرد و تاول می زد. دود، حمام را پر کرده بود. زن اوستا که با ترس و وحشت از راه رسید، عقب تون تاب(۸) فرستاد. دخترک را بیرون بردند. بدنش را شستند و پایش را روغن مالی کردند و بستند. این مرتبه غُرغُر همه، از دست زن اوستا بلند بود و باز هم دلاک جهان دیده، پا درمیانی کرد و می گفت:
- خوب چه کنه؟ مگه او می خواست حمومش خراب بشه و دختر مردم رو زخمی کنه؟ تون تاب آمد؛ یااللّهی گفت و وارد شد. زن ها هیرک خود را در گوشه ای مخفی کردند. نظامی دیگری به جای آن یکی گذاشته شد. خرابی ها اصلاح گردید و تون تاب رفت. دستور دادند یکی دو تا از شیشه های طاق حمام را برداشتند تا دود زودتر بیرون برود. سربینه، دخترک که تازه به هوش آمده بود، ناله می کرد. خیلی دردش آمده بود، ولی باز هم نمی خواست لودگی خود را از دست بدهد. همه دوباره آرام شده بودند، ولی در گوشه و کنار شنیده می شد که:
- خدا سومی شو به خیر بگذرونه...
مهرانگیز خانم که کارش تمام شده بود، بیرون آمد. لباسش را پوشیده و از در که خواست بیرون برود، بگوم را صدا زد و باقی اسکناس یک تومانی را از زن اوستا گرفته بود، در دست او گذاشت و رفت.
***
صبح یکی از روزهای دهه ی اول شهریور بیست بود. چیزی به ظهر نمانده بود. شهر زندگی معمولی خود را ادامه می داد. هیچ چیزِ تازه ای، جز سربازان لخت و یکتا پیراهن، که چندین روز بود، با یک پیت حلبی، میان شهر ول شان کرده بودند، دیده نمی شد. سربازها هنوز به پیروی از یک عادت زورکی و کورکورانه، سه به سه، و ردیف، قدم برمی داشتند و ویلان و سرگردان در شهر می گشتند. اتوبوس ها تند می گذشتند. مردم به هم تنه می زدند و اخم می کردند و رد می شدند. ناگهان، باز صدای هواپیماها بلند شد و مردم که هنوز از دیدن غول های آهنین سیر نشده بودند، هرجا که بودند می ایستادند، و سر خود را بالا می کردند؛ اما چانه شان سنگینی می کرد، پایین می افتاد و دهان شان باز می ماند... و مات و مبهوت میان آسمان به دنبال یک نقطه ی سیاه می گشتند. یکی دو صدای خفیف و گنگ، از جنوب شهر شنیده شد. و به دنبال آن، یک مرتبه دود گلوله هایی که در هوا منفجر می شدند، روی زمینه ی صاف آسمان، لکه های سفیدی پاشید. همه دست از کار کشیدند و به بیرون ریختند؛ هیچ کس نمی دانست چه شده.
- بمب می ندازن؟!...
- نه بابا! توپه. بمب که رو هوا نمی ترکه...

نظرات کاربران درباره کتاب قصه های جلال